داستان کوتاه «نرسیده به بلوار آزادی» از زهرا قاسمی‌زادگان

اگر اتفاقی برایم بیفتد، هیچ‌کس نخواهد فهمید.
حتی جنازه‌ام را پیدا نخواهند کرد.
باید تا انتهای مسیر، شق‌‌و‌‌رق می‌نشستم.
پلک‌هایم سنگینی می‌کرد، بوی تند سیگار آزارم می‌داد.
مقصر، خودم بودم.
اگر همان لحظه‌ که آن هشت‌چشم، از پشت شیشه ماشین، سر تا پایم را برانداز می‌کردند، از سفر منصرف شده بودم، حالا انقدر بی‌قرار نبودم.
چه می‌شود کرد، انتخاب خودم بود.
به چراغ‌های‌ منظم جاده زل زده‌ام، بدون هیچ حرکتی.
شاید از نظر آن‌ها مضطرب به‌ نظر‌ برسم، نمیدانم.
دست‌هایم را روی هم قفل می‌کنم.
خیلی آرام و باوقار.
گاهی زیر‌چشمی، نگاهم به تتوی روی ساعد دست راننده می‌افتد. پیرهن کتان مشکی پوشیده، با آستین‌های بالا زده.
تا حالا توی دانشگاه ندیده بودمش.
چهره‌ی ترسناکی ندارد ولی همیشه از پسرهایی که تتو دارند، کمی می‌ترسم.
حس می‌کنم گاهی نگاهم می‌کند، وانمود میکنم که حواسم نیست.
با شنیدن صدای یکی از پسرها، رشته‌ی نامنظم افکارم پاره می‌شود.
-داداش می‌تونی واسه مهمونی امشب مشروب ردیف کنی؟
-اره، چندتا می‌خوای؟
-سه تا باشه خوبه فکر می‌کنم.
-حله.
راننده همان‌طور که فرمان ماشین را تحت کنترل گرفته، با دست دیگرش گوشی‌اش را برمی‌دارد و به دنبال شماره‌ای می‌گردد، احتمالا شماره شراب‌فروش.
-الو سلام، داداش آب‌نارنج داری؟ سه تا میخواستم واسه امشب.
با شنیدن این گفتگوها، افکاری مرموز در سرم جان می‌گیرد. دیگر شک ندارم که برایم نقشه هایی در سر دارند. من که تا امروز حتی از نزدیک هم شراب ندیده‌ام؛ حالا با چهار پسر مشروب‌خور هم‌سفر شده‌ام.
قلبم با شدت بیشتری خون را به بخش های مختلف بدن پمپاژ می‌کند.
ماشین با سرعتی مورچه‌وار حرکت می‌کند. با این اوضاع، احتمالا مسیر یک ساعته را، دوساعته طی میکنیم.
راننده رو به من می‌گوید: ببخشید مجبورم آروم برم، ماشینم امروز یه کوچولو مشکل پیدا کرده. عجله که ندارین؟
آب دهانم را قورت می‌دهم. بدون اینکه مستقیم نگاهش کنم خیلی شمرده و رسا می‌گویم :
-نه اشکالی نداره، متوجهم.
نفس عمیقی می‌کشم؛
نه به نظر آدم بدی نمی‌آید.
شاید دارم زیادی بزرگ‌اش می‌کنم.
آن‌ها فقط چهار پسر دانشجو هستند که شاید اندکی شیطنت می‌کنند. ولی کاری با من ندارند؛
با این طرز رفتار من، فکر نمی‌کنم به خودشان اجازه‌ی جسارت بدهند.
کمی آرام میشوم ولی همینکه دوباره نگاهم به کمربند تنگ دور پالتو‌ کوتاهم می‌افتد، دلشوره می‌گیرم.
امروز صبح، قبل از رفتن به دانشگاه، جلوی آینه‌ی تمام‌قد، کمی مکث کرده‌ بودم. با آن پالتوی جذب صورتی که کمر باریک و برجستگی‌های اندام زیبایم را نشان می‌داد، و آن بوت بلند مشکی، بیشتر از همیشه جلب‌توجه می‌کردم.
چهره‌ی دلنشینی دارم؛ اینطور می‌گویند.
بینی کوچک، چشم‌هایی معصوم، و لب‌هایی ظریف که روی هم رفته چهره‌ام را متناسب و گیرا می‌کند.
هیچگاه بدون آرایش از خانه بیرون نمی‌‌روم. البته نه آرایش خیلی غلیظ. آنقدر که چهره‌ام را شاداب‌تر کند.
از اینکه مرتب و زیبا به نظر برسم لذت می‌برم. البته حلقه ی ازدواجم همیشه همراهم هست.
من برخلاف اکثر دانشجوها که تازه وارد روابط دوستی با دیگران می‌شدند، در سن کم ازدواج کرده بودم.
البته در شهرستانی که در آن بزرگ شده‌ بودم، ازدواج قبل از بیست سالگی، کاملا طبیعی بود.
با این وجود، هیچگاه نمی‌گذاشتم که ازدواج مانع آزادی‌ام شود. در قفس دلم، همواره‌ پرنده‌ای داشتم که خیال پریدن داشت.
پس با وجود شرایط سخت رفت‌وآمدم به دانشگاه و مسئولیت‌های سنگین خانه‌داری، تحصیلاتم را به هر نحوی که شده، ادامه می‌دادم.
صدای بلند ضبط صوت ماشین به گوشم ناخوشایند می‌آمد.از بی‌پرده بودن حرف‌های خواننده، در آن جمع ناآشنا، احساس خجالت می‌کردم.
راننده از آینهٔ جلو ماشین، نگاهی به پسرها انداخت و گفت:
-بچه ها کسی اسپری داره؟ دستم بو سیگار میده، باید برم خونه.
ناخوداگاه به فکر ادکلن درون کوله‌پشتی‌ام افتادم. وقت خوبی بود که مقداری ترحم بخرم. شاید اگر ادکلنم را به راننده می‌دادم، تحت تاثیر شخصیت و محبت‌ام قرار می‌گرفت و سالم به مقصد می‌رسیدم.
خیلی آرام و با اکراه زیپ کوله‌پشتی پارچه‌ای رنگارنگم را باز کردم و شیشه‌ی سرد ادکلن را لمس کردم.
رو به راننده گفتم : من ادکلن دارم اگه می‌خواید.
ادکلن را در اوردم و در حالی که این‌بار با جسارت بیشتری نگاهش می‌کردم، به سمتش گرفتم.
راننده مکث کرد و درحالی که ادکلن را از دستم می‌گرفت، گفت: ممنونم.
اندکی بعد صدای پیس پیس ادکلنم، و بوی شیرین و گرم آن در فضا پیچید.
ادکلن را سه بار به دستانش اسپری کرد. درحالی که شیشه را به سمتم گرفته بود، مچ دستش را نزدیک بینی‌اش برد و به چشم‌هایم نگاه کرد.
-خیلی خوشبوئه.
-مرسی قابلتونو نداره.
-نه خواهش می‌کنم، بازم ممنونم.
قلبم تند تند می‌زند و همینکه شیشه را از دست‌اش می‌گیرم؛ دست هایمان اندکی به هم برخورد می‌کند.
ادکلن را در کیف می‌گذارم و به صندلی تکیه می‌دهم.
حالا احساس بهتری دارم. به نظرم پسر خوش‌قیافه و محترمی می‌آید.
اما باز هم فحش‌های رکیک خواننده، نگرانم می‌کند.
هنوز مسیر زیادی تا مقصد مانده. به ساعت گوشی‌ام نگاهی می‌اندازم. نزدیک به هفت است.
صدای موزیک انقدر بلند است که صدای پچ‌پچ پسرهارا نمی‌شنوم.
در این تاریکی شب، در ماشین غریبه‌ای که هیچ‌گاه در زندگی‌ام ندیدمش، میان چهار پسر جوان، بیگانه‌‌ای بیش نیستم. قبول میکنم که انتخابم احمقانه بود.
شاید بهتر بود منتظر تاکسی می‌ماندم.
ولی حالا کاری‌ست که شده.
وقتی ۲۰۶ مشکی را با چهار سرنشین در مقابلم دیدم، حس‌کردم اگر سوار نشوم، حتما پیش خودشان می‌گویند زیادی ترسو و عقب افتاده‌ام.
از طرفی از قبل با راننده هماهنگ کرده ‌بودم.
من حتی برای اطمینان پرسیده بودم که مسافران دیگری دارد یا نه؛ او بود که نگفته بود که همه‌شان پسر هستند؛ وگرنه شاید هیچگاه قبول نمیکردم سوار شوم.
جاده آنقدر کش می‌آید که دیگر همه چیز را رها می‌کنم.
خود را به دست تقدیر می‌سپارم. بعد از یک‌ساعت‌ونیم انتظار، دیدن تابلوی ورودی ساری دلگرمم می‌کند.
قبل از رسیدن به میدان امام، پسرها پیاده می‌شوند.
حالا فقط من و راننده مانده‌ایم. دیگر تقریبا خیالم راحت شده که تمام نگرانی‌هایم پوچ و بیهوده بوده‌اند.
به میدان امام که می‌رسیم، راننده در نزدیکی بلوار ازادی توقف میکند. لبخند گرمی میزنم و کرایه را حساب می‌کنم.
تعارف می‌کند که قابل ندارد ولی با اصرار و تشکر پول را به دستش می‌دهم. بدون اینکه به اسکناس‌ها نگاهی کند، روی داشبورد ماشینش می‌گذارد. با لبخند برای اخرین بار نگاهم می‌کند و می‌رود.
در پیاده‌رو به سمت ایستگاه تاکسی گام برمی‌دارم. احساس نجات یافته‌ای را دارم که بزرگ‌ترین خطر زندگی‌اش را پشت سر گذاشته است. شاید آنقدر بزرگ و جدی نبود ولی برای آدم محتاطی مثل من، که خیلی اهل ریسک نبوده‌ام، ترسناک بود.
کل مسیر حرکت تاکسی تا خانه را با این فکر و خیال می‌گذارنم که برای کاهش حس عذاب وجدانم، موضوع را برای همسرم تعریف کنم یا نه.
حالا که خطری تهدیدم نمی‌کند، شاید بهتر باشد موضوع را با او در میان بگذارم.
کلید را در قفل در می‌چرخانم و وارد خانه می‌شوم. چراغ ها را روشن می‌کنم و کوله‌پشتی‌ام را روی دسته‌ مبل میگذارم.
رو به آینه، شروع میکنم به باز کردن دکمه‌های پالتو ام.
آنقدر خسته‌ام که فکر آماده کردن شام، حوصله ام را تنگ میکند.
با دیدن چشم های خودم در آینه لبخند میزنم. مثل اینکه ترشح آن حجم از آدرنالین، خیلی هم بی‌ثمر نبوده. حالا دختر شجاع‌تری به نظر می‌رسم که از هیچ چیز نمی ترسد.
سر میز شام، چندین بار تصمیم می‌گیرم قضیه را تعریف کنم اما شرایط را که می‌سنجم، میبینم زمان مناسبی نیست.
بهترین وقت، قبل خواب است. در تاریکی مطلق.
وقتی در آغوش هم باشیم، برای حرف زدن از این مسائل، احساس امنیت بیشتری می‌کنم.
و قبل خواب، با این جمله شروع میکنم :
-عزیزم، امروز یه کار خیلی اشتباهی کردم.
تجربه در طی زندگی به من ثابت کرده که قبل از اعتراف به اشتباهاتم، با جمله‌ای پر اغراق، ذهن مخاطب را به سمت بدترین حوادث ببرم.
اینگونه اشتباهی که کرده‌ام خیلی به چشم نمی‌آید.
اینبار هم همینکار را کردم.
وقتی با دلهره پرسید چیشده؟ چیکار کردی مگه؟
با دستم بازویش را نوازش کردم و به آرامی گفتم :
-نه هیچی ولش کن. میترسم دعوام کنی. خودم میدونم کارم اشتباه بود.
اینبار رنگش می‌پرد و بیشتر اصرار میکند.
و من تعریف میکنم که چقدر خسته بودم. که شب شده بود و تاکسی به راحتی گیر نمی‌آمد. که مجبور بودم در گروه اسنپ دانشگاه،جایی که با دیگر دانشجویان برای اسنپ گرفتن هماهنگ میکنیم، پیامی بگذارم.
و چند دقیقه بعد پسری که علی نام دارد و بخاطر سرعت افتضاح اینترنت عکس پروفایلش باز نمی‌شود، در چت خصوصی بهم پیام می‌دهد.
و می‌گوید که ماشین دارد و مسافرانی به همراهش هستند.
و من هم خیالم راحت می‌شود که تنها نیستم. ولی وقتی آن ۲۰۶ مشکی را در مقابلم میبینم، با وجود آن هشت‌چشمی که همزمان مرا می‌پایند، خجالت میکشم که سوار نشوم.
و در اخر قول می‌دهم که دیگر این اشتباه را تکرار نکنم.
در لرزش و بلندی صدایش، ناراحتی عمیقی حس میکنم.
از دستم دلخور است. درحالی که به سقف خیره شده می‌گوید :
-دیگه حق نداری با ماشین شخصی رفت‌وآمد کنی، اگه اتفاقی افتاده بود من چه غلطی می‌کردم؟
سعی می‌کنم با نوازش‌هایم آرامش کنم و اطمینان بدهم که دیگر تکرار نمی‌شود و حالا همه چیز آرام است.
صبح روز بعد، در تاکسی با دختری آشنا می‌شوم که لبخندی گرم و صمیمی دارد.
درمورد دانشکده و رشته تحصیلی‌مان حرف می‌زنیم. از من خوشش می‌آید و می‌گوید:
-امروز کلاست ساعت چند تموم میشه؟ اگه همزمان باهم تموم میشیم میتونیم برگشتنی باهم بریم.
میگویم :
-امروز حدود ساعت ۳ ، اره حتما چرا که نه.
و دختر شماره ام را می‌گیرد که باهم در تماس باشیم.
بعد از اتمام کلاسم، روی نیمکتی رو به روی ورودی دانشگاه به انتظار دختر نشسته‌ام که پیامکی توجهم را جلب میکند.
از طرف همسرم است:
-امروز با تاکسی میای دیگه؟ خیالم راحت باشه؟
-اره عزیزم نگران نباش
-مراقب خودت باش
-چشم
به عبور و مرور ماشین‌ها، نگاه میکنم. چه با سرعت در رفت‌وآمد اند . دخترها و پسرها دوش به دوش هم راه میروند. صدای خنده‌ها و گفتگوهایشان در فضا می‌پیچد.
به نظر راضی و خوشحال می‌رسند.
من هیچ‌گاه این رفاقت‌ها را تجربه نکرده‌ام.
گوشی‌ام زنگ می‌خورد. خودش است؛ همان دختری که صبح آشنا شدیم.
میگویم روبه‌روی درِ دانشگاه، روی نیمکتی کنار دستگاه خودپرداز نشسته‌ام.
خودش را به من می‌رساند. به هم که می‌رسیم می‌گویم: -زنگ زدی تاکسی؟
می‌گوید:
-عزیزم من با یکی هماهنگ کردم قراره مارو برسونه ، گفت ماشینش اونطرف ایستاده.
همانطور که پشت سرش گام برمی‌دارم می‌گویم
-من فکر کردم قراره تاکسی بگیریم
می‌گوید:
-نه این طرف آدم قابل اعتمادیه خیالت راحت.
چیزی نمی‌گذرد که رو به روی ۲۰۶ مشکی علی توقف میکنیم. یک لحظه در جا خشکم می‌زند.
دوباره همان ماشین و همان آدم. چه تصادفی.
دختر سوار می‌شود و من به یاد قول دیشبم می‌افتم.
کمی مکث می‌کنم و سپس سوار می‌شوم.
با خودم می‌گویم، دیشب که اوضاع آنقدر ترسناک بود اتفاقی نیفتاد. حالا که یک دختر هم همراهم هست.
تازه علی دیگر به نظر غیر قابل اعتماد نمی‌آید.
و البته نیازی هم نیست توضیح بدهم چگونه برگشته‌ام.
این‌بار راحت تکیه می‌زنم و با نفسی عمیق چشم‌هایم را روی هم می‌گذارم و به خوابی آرام فرو می‌روم.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

21 مرداد 1402

21 مرداد 1402

14 اردیبهشت 1396

14 اردیبهشت 1396

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *