یکی در غرقاب، یکی در آرزوی آب!
نه غرقهی آب سیراب، نه تشنه را خواب!
-کشف الاسرار
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- سه بار رفتم پیادهروی. هر بار پر بار.
- یادداشت تازهای منتشر کردم.
- کارهای سایت را با دقت سامان بخشیدم.
- در وبینار نویسندهساز حسابی خوش گذراندم با دوستانم.
- یک دفتر شعر را کامل خاندم و شعرهای خوب را برگزیدم.
- جلسهی پنجم ۷۳مین دورهی نویسندگی خلاق را برگزار کردم.
- فیلم دیدم و خلاصهی قصهاش را نوشتم.
- کلاس خصوصیام با اثربخشی و رضایت خاطر برگزار شد.
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
70 پاسخ
یه روز متفاوت در تمامِ من
۱) بالاخره راضی کردمش که تنهام بذاره. اینطوری شد که رسوندمش ترمینال رویان با چشم گریان، بهش میگم مامان، زنده بمان. میگه خفهشو تو تنهایی از گشنگی میمیری.
۲)اولین روز تنها زندگی کردنم شروع شد. اینطوری
۳)من و یه ویلای خالی و یه شهرک گلابی و کلی مرغابی با چند تُن وقت اضافی با ندونم کاری.
۴)شستم، پختم، خوردم، تمیزکاری کردم.
۵)بعد مدتها در کانال تلگرامم آخرین نسخه نشریهی ویک رو آپلود کردم. با وی پی ان دوستم.
۶) به وقت نویسنده ساز حاضر شدم.
۷)بعدش رفتم گامیدن تو شالیزار که انگار برای کاشتن شالیهایی که سرشون از آب بیرون زده بود سانتیمتر گذاشته بودن.
۸)عکاسی کردم و گوش دادم به موسیقی طبیعت و با پای برهنه رو چمن راه رفتم.
۹)خرید خار و بار کردم از بقالی محلی عمو حسن
۱۰) فیلم دانلود کردم دیدم
۱۱) یه کتاب خوندم از وودی آلن
۱۲) یه پادکست هم درباره فلسفهی غفلت بخاطر عادت گوش دادم.
۱۳) حالا بیکار نشستم ببینم تا کی تنهایی دووم میارم.
۱۴) هنوز از شروع وبینار میترسم دارم مغزمو میدوزم که به ترسم رو له کنم و بشینم روش.
۱۴+۱) به کلی حیوون هم غذا دادم. سگ و گربه و پرنده
۱. نوشتن صبحگاهی( اگر معجزه کپسول بود نوشتن صبحگاهی همون معجزه برای منه🥰)
۲. صبحانه خوردم( فقط یک کف دست نون و یک دونه خرما)
۳. ناهار قورمه سبزی پختم
۴. مهمان ناخاندهداری کردم.
۵. کمی گریه کردم و بریدم ولی به تنظیمات کارخانه برگشتم.
۶. سریال دیدم( یک قسمت از سریال آبکی انگلیسی که فقط شنیداری قوی بشه)
۷. زبان خوندم.
۸.حیاط رو جارو کردم
۹. گل هامو آب دادم و دسته گل به آب دادم.
۱۰. زیر بارون رقصیدم.
۱۱. موهامو بافتم.
۱۲. و بقیه کارهایی که مانده …
۱. جستجو در باب تاریخ ایران و نوشتههای تورج دریایی (سلسله ساسانی)
۲. Movie: devil’s advocate + تحلیل
۳. نوشتن یادداشت روزانه در ویرگول
۴. خوانش فصل 13 کتاب کودکان استثنایی (مهدی گنجی)
۵. دویدن به مدت 30 دقیقه
۶. ادامهی رمان «چشمهایش» از بزرگ علوی
هیچی. جونم براتون بگه آقای شاهین درومدن گفتن که آی چیتگرهاجان، یکم توضیح بده آخه، چی پختی، چی خوردی؟ اینقدر خلاصه آخه؟
منم دیوارم کوتاهه، گفتم: چشم.
۱. اول صبح که پاشدم، چشامو که مالیدم حواسم پی ۱۰۰۰کلمهای بود که باید دست از کیبورد برندارم و بتایپم تا جانم دربیاد که هنوزم یتِک نتونستم از ۸۰۰ تا اونورتر برم. اون وسطا جواب بچهمچه را خب بخوام بدم، شوهره صدام کنه، دستم از رو کیبورد ورمیپره.
۲. بعدشم اومدم سرِ مشقام، تکلیف شعرماهی، که غزلسرایی کردم در حد حافظ، که حالا گازخوردش بماند تا سهشنبه ببینم چی زاییدم. هذیانگویی روز پنجم رو برای چندمین بار هوا کردم. ی متنی نوشتم برای سوادگل ندارمِ استاد که مثکه مقبول نیفتاد و نشرش نکردن.
۳. دو سه متن نوشتم و هوا کردم.
۴. پختم. حالا اگر استادِ جان میخوان بدونن چی پختم؛ باید بگم نوعی کتلت که مشتمل بر انواع چیزای موجود در خانه رو ریختم تو غذاساز و از قضا عالی هم شد. مثلا سرشیر ریختم توش. بله. خیلی هم خوشمزه میشه. خودشیفته هم خودتونید.
۵. امروز چون اول ماه بود، نشستم کلی دعا و نماز خوندم و ماهم رو سپردم به خدا. تف به ریا.
۶. کلی لباس شستم. حالا اگر بازم آقای شاهین بپرسن چی شستی؛ دیگه نمتونم همه رو توضیح بدم که. لباس دیگه. هرچی که تن میکنی.
۷. رفتم باشگاه؛ ی سری تمرینات تنفسی انجام دادیم و تمرین دم و بازدم از اون سختاش. اینجوریه که باید ۶ تا شماره دم لگیری و ۶ تا هم بازدم داشته باشی و ۶ تا هم مکث. خب اینو الان چطوری توضیح بدم من؟
۸. کتاب خوندم. از همین کتابهایی که کیلوکیلو از استاد خریدم و موندم چطوری بخونمشون.
اینم ازین. اگر توضیح لیشتری میخواین بگین.
۱) با اینکه میتانستم شش و نیم بلند شوم اما با کمی غلت و واغلت هفت و نیم برخاستم.
۲)از دفتر شعر عباس صفاری به اسم «کبریت خیس»رونویسی کردم.
۳) از روی نکات مهمی که از فصل دو کتاب «تکرار» را که هایلایت کرده بودم، نوشتم.
۴)چند فهرستم را به روز کردم.
۵)دو مورد از کارهای دیروز که نیمهکاره مانده بودند را به اتمام رساندم.
۶) به اهمیت گزارش کارهای نیک پی بردم و آن را به شکلی دیگر برای خودم انجام دادم.
۷)احساس خوبی که برای انجام دادن تمرین داستان کوتاه سوم را به هر سختیای که بود قدر میدانم.
۸)پنج کلمهی روزم را نوشتم و با آن جمله ساختم.
۹)مقداری از پاکنویس هایی که جا مانده بودند را وارد کردم.
۱۰) فیلم «غرامت مضاعف» را دیدم و با اینکه گیج خاب بودم پلک نزدم.
۱- صبح ۱ ساعت زودتر بیدار شدم.
۲- ورزش کردم.
۳- آزادنویسی کردم.
۴- برای ارتقا کسب و کارم تحقیق و برنامه ریزی کردم.
۵- با پسرم نقاشی کشیدم.
۶- کتاب خواندم و جدول حل کردم.
۷- باوجود فراری بودن از ارتباط گرفتن، امروز به یکی از دوستهای قدیمیام زنگ زدم.
یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
۱. مشق جستارک دورهی زندگینامه را با تمام تردیدم از بیپرواییم ارسال کردم.
۲. یوگا کردم.
۳. صبحانه پروتئینی خوردم.
۴. به خودم برای فکر کردن به پروژهی همکاریم با شرکت پوشاک…، استراحت دادم و به کارهای دیگرم پرداختم.
۵. پرسشهایم را با موضوع سال واژهام، «زیبایی» در قسمت مثلثوال سایت الهه جان علیزاده، برای پانزدهمین روز ثبت کردم.
۶. صبح با مربی رقص، الهام جان رضایی آزاد به عنوان مهمان ایستگاه رقص ۲۴ هماهنگ و پیامک اطلاعرسانی و شب ۲۱:۲۵ حضور با تمام عشقم در آن. وجودم سرشار از حس قدردانی شد برای حضور زیبا و پر مهر تک تک عزیزان و…
۷. گلهای رز سفید و غنچهی تازه باز شدهاش را بوییدم،بوسیدم، قربان صدقهشان رفتم، عکس گرفتم، نشان بابا دادم و خوشش آمد.
۸. در مورد رفتار واکنشی که با مامان و بابا داشتم و بسیار غمگین بودم، نوشتم و راهکارهایی پیدا کردم و تصمیماتی گرفتم.
۹. زباله های تر آشپزخانه را در بشکهی کود ریختم و…
۱۰. در وبینار سرزبان الهه جان شرکت کردم و خودم را ابراز و هدیهی همدلی دوستانم را نوش جان کردم.
۱۱. پس از دیدن جستارکم در صفحهی دورهی زندگینامه، احساس شرمم را مشاهده و در آغوش گرفتمش.
۱۲. برای دانلود فیلم، بستهی اینترنت ایرانسل ۶ تا ۱۲ ظهر خریدم که قیمتش مناسبتر شود.
۱۳. در نویسنده ساز شرکت کردم. هم کلی خندیدم و هم با موزیک آخرش کلی اشک ریختم.
۱۴. وبینار پرپرکنیم گلی جان را تجربه کردم و صحبت کردم. مختصر و کاربردی بود و امیدوارم بتوانم هر هفته شرکت کنم.
۱۵. غرق در احساسم شدم و نوشتم:
نازیبا زمانهایست، زمانی که هیچ، شعلهی شعری در نهان و زبانم، زبانه نکشد.
هم آرامتر شدم با نوشتنم و هم با پیامکش برای دوستانم و دریافت پاسخهایشان، آرامش بیشتری را تجربه کردم.
۱۶. با گلی جان پیامکی گپ زدم و مهر رد و بدل کردیم.
۱۷. حافظ خواندم و خوابیدم.
برای خودم و پسرم صبحانه و نهار آماده کردم
کمی در آشپزخانه ور رفتم و تا حدودی مرتب کردم
با پسرم تلاوت سوره حمد محمود شحات انور در مقام بیات را با دقت گوش دادیم
کمی پرداز زدم و دو برگ گل از نقاشی گل و مرغم را کامل کردم
خانه را جارو زدم
میهمان عزیزی داشتم و چند ساعتی را با دوست قدیمی ام به گپ و گفت گذراندیم
با پسرم به همراه دوست قدیمی ام و دخترش به پارک رفتیم و کمی قدم زدیم
اخر شب هم نمونه ی آزاد نویسی شاهین کلانتری را خواندم و ریا نباشد، برای این سخاوتمندی ودست و دلبازی اش در آموزش و به اشتراک گذاشتن تجربیاتش بدون دریغ در اختیار دیگران، دعا کردم
باشد که قبول افتد…
ارادتمندم فریبا خانم نازنین
۱ آزادنویسی سه صفحه روی کاغذ
۲ نوشتن یادداشتی برای سایتم
۳ خواندن ۲۳ صفحه از کتاب در حال و هوای جوانی شاهرخ مسکوب که خیلی خیلی بابت اشتراکش از شما ممنونم استاد
۴ داستان یکی از دوستان را خواندم و نظر دادم و تا جایی که بلد بودم، ایرادش را گفتم
۵ در وبینار گلی شرکت کردم و یک صفحه از احساسم نوشتم
۶ کمی با دخترم که نوجوانی سرسخت و رومخه، مدارا کردم
۷ خودم را قانع کردم که به جای گوش دادن به کتاب صوتی، موزیک گوش دهم
زنده باشی گیابند نازنین
۱. یک پومودورو از کتاب سکسوالیته خواندم.
۲. رفتم باشگاه. سرشانه و ساعد زدم. یک نفر که چندان هیکلی نبود دمبل ۳۵ کیلویی برداشته بود تا بالاسینه بزند. سه چهارتای اول را که زد کم آورد. رفتم زیر بازوهایش را گرفتم تا سِتش را کامل کند.
۳.کنار مسیری که هر روز با دوچرخه میرفتم یک بریدگی طولانی به عرض ۱۰ سانتی متر ایجاد کرده بوند. جلوتر یک نفر را دیدم که داشت روی آن را با سیمان پر میکرد. فضولیام گل کرده بود. رفتم جلو پرسیدم: «کابل کشیدن؟». گفت: «آره برا فیبرنوریه».
۴. برای برگشت به خانه همزمان اسنپ و تپسی گرفته بودم. یک نفر اسنپ را قبول کرد. فراموش کردم تپسی را لغو کنم. تماس گرفت، عذرخواهی کردم. مبلغی به عنوان جریمه پرداخت کردم.
۱- ترافیک عجیبوغریب را به کمک مسیرهای فرعی که میشناختم پیچاندم و خودم را از مخمصهای وحشتناک رهانیدم.
۲- خالهها را به خرید بردم و خریدها را داخل خانههایشان تحویل دادم.
۳- کتابهای تازه رسیدهام را گرفتم و قربانِ شکلشان رفتم.
۴- پنج تا از قصهها را خواندم اما فقط برای دوتایشان نوشتم. حس میکردم باید یک تهنشستی اتفاق بیفتد تا بتوانم بنویسم (یا شاید هم عروس بلد نیست برقصد.)
۵- به ایدهای که در سرم میچرخید فکر کردم اما از فکرم هیچ نزایید و دوباره به این نتیجه رسیدم که مگر فکرکردن بدون نوشتن ممکن میشود؟ حالا هی یکجا بنشین و ادای اندیشیدن را دربیاور.
۱. به بهونه دیدن غروب خورشید، رفتم پیاده روی کردم.
۲. برای پیاده روی، بهترین لباسهام رو پوشیدم، و کلی حسم خوب شد.
۳. وقتی برگشتم، یکی دوساعتی نشستم و افکار وقت قدم زدن رو آوردم رو کاغذ.
۴. اپیسود اول فایل عزت نفس محمدرضا شعبانعلی رو گوش دادم و یادداشت برداشتم.
۵. برای ماندگار شدن آموختههام، سعی کردم تجربیات گذشتهم رو به یاد بیارم و در قالب تمرینی در متمم بنویسم.
۶. گزارش نیک بقیه دوستان رو خوندم و لذت بردم
۱ـ با اعتمادبهنفس کامل فریم جدید عینک انتخاب کردم و سفارش دادم.
۲ـ بعلت فوت پدرم و مراسم و کارهای پسامراسم، امروز بعد از ۱۰ روز یه چیزایی نوشتم.
۳ـ روزنگاری بخش شیرین کارهای امروزم بود.
۴ـ نگهداریِ ۳ساعته از نوههام و خریدن دعای خیر مادرشون.
۵ـ شرکت در وبینار نویسنده ساز و دیدن گلهای متنوع در دستان استاد.
۶ـ خواندن کتاب نشخوار ذهنی از طاقچه.
۷ـ گفتگوی تلفنی با نگار افروشه نازنینم.❤️
۸ـ پختن لازانیا جهت شادی دل اهالی منزل.
درود خانم گل مکانی جان
دلتون آرام گیرد. 🙏🌹
قربون محبتت مریم جان
برات بهترینها رو آرزو میکنم 😘❤️🙏
۱. برای خودم صبحانهنهار درست کردم تا از گشنگی نمیرم.
۲. روزنگاریام را انجامیدم. هم امروز هم دیروز.
۳. آمدم وبینار الهه را ببینم که همراه اول مرده بود و نگذاشت ببینم.
۴. نویسندهساز را شرکتیدم.
۵. فراخی اجازه نداد ویدیوهای آموزش طراحی سایت را ببینم. به جاش رفتم برنامهی هندی دیدم. ( این نانیک بود.)
۶. در جلسه گروهمان شرکتیدم و کتاب شکل، کلمه، رنگ را خاندم و برای نقاشی پستکی نوشتم. (جملیکی درستتره)
۷. به آخر جلسهی خانم یاوری رسیدم.
۸. مادران و دختران را خاندم و جملهای از آن نظرم را جلبوند. «جمع میشویم که تنهایی خودمان را بریزیم سر تنهایی دیگران نه که از تنهایی کم کنیم. حضور بعضیها که حضور نیست.» باعث شد به حضور آدمها تو جمع فکر کنم به حضور خودم آیا حضورم حضوره یا حضور نیست؟
سلام ندا جان من امروز برای نخستین بار این قسمت از سایت را باز کردم و خواستم یک نگاهی بیاندازم و ببینم چه خبر است. و کامنت شما هم نخستین بود و چقدر ذوق کردم که حضورت در «ایستگاه رقص» را خواندم. امیدوارم باز هم ببینمت.
امیرشاهی چقدر عمیق به این مسئله نگاه کرده.😍🫶
۱. داستان دوستم رو خوندم و نظرم رو درموردش گفتم.
۲. مقداری کتاب آتوسا رو مطالعه کردم و از خوندنش لذت بردم.
۳. نیم ساعت آزاد نویسی کردم که موضوعش آخرین مگس بود.
۴. یکی از هذیانهام رو برای دوستام فرستادم تا بخونن.
۵. به نگرانیهای خواهرم گوش دادم تا ذهنش آرومتر بشه.
۶. درمورد ظاهر کارکترها به دوستم ایده دادم.
۷. تعریفهایی که ازم شد رو پذیرفتم و سعی کردم خودم رو لایقشون ببینم.
۸. صبح زود بیدار شدم و به همه کارای توی لیستم رسیدم جز یکی.
۱ـ بساط ناهار را در هوای آزاد پهن کردیم.
۲ـ امروز سعی کردم به تغذیهام توجه کنم، این روزها زیادی از خورد و خوراکم غافل شدهام.
۳ـ کتاب «درمان شوپنهاور» را شروع کردم. تا اینجا که دوستداشتنی بوده.
۴ـ عصری رفتم چند ساعتی قدم زدم.
۵ـ به زور ۱۰ صفحه از «اسفار کاتبان» را پیش بردم. نمیدانم چرا خواندن برخی کتابها انقدر کند برایم پیش میرود.
۶ـ به لطف عزیزی امروز خودم را بستم به انواع و اقسام دمنوشها اما خب، هیچی چای نمیشود.
سلام سیما جان حضور اون روزتون در وبینار نویسنده ساز و توضیحات شیوا و منسجمتون خیلی برام جذاب بود. کامنتتون را که میخوندم انگار با همون تصویر داشتید برام میخوندید کارهای نیکتونُ.
۱. بخشی از داستان کوتاهمو نوشتم.
۲. با اسکایروم ور رفتم و بلخره تونستم واسهی بچهها کلیپ بذارم.
1. صبحانه نخوردم اما عوضش کمی زودتر رسیدم به محل کار و توانستم کوتاه پیاده روی کنم
2. در مترو کتاب خاندم
3. تک نوازی سه تار استاد کلهر رو گوشیدم و نوشیدم
4. از یه گربهی خیابانی دفاع کردم
5. یک ایستگاه راهم را دورتر کردم و در عوض بیشتر راه رفتم
6. یک ماسک مو برای موهای نازنینم گرفتم و بهشان حال دادم
7. چون فعلا تصمیم گرفتم ناخن نکارم، یه لاک خوشرنگ جدید گرفتم و ناخونای دستای عزیزم رو نقاشی کردم
8. نوشتم، هر چه میتوانستم در هر جا که راه داد نوشتن
9. برای خودم خیلی ذوق کردم چون از یه مرحلهی سخت روانی گذر کردم
10. آها. راستی امروزم خوشتیپ بودم و زیبایی بصری ایجاد کردم در شهر به کوری کوته نظران 🙂
1-به دوستم توی پیدا کردن دوره طراحی سایت کمک کردم
2-توی وبینار نویسنده ساز شرکت کردم
3-کل مشکل سایتم رو حل کردم الان دیگه کار اصلی رو داخلش شروع میکنم
4-پیاده روی کردم
5-تمرین رقص کردم
۱. به جای شام چرب و چیلی، تخممرغ پخته خوردم.
۲. با دوستی بعد از مدتها تماس گرفتم، چقدر هم مکالمه طولانی شد.
۳. هیچی ننوشتم اما واژهها را خیساندم برای آزادنویسی آخر شب.
۴. خانه را حسابی سابیدم.
۵. چند صفحه از کتاب پادزهر خاندم که اینروزها مجذوبش شدهام.
۱- تولد دوست عزیزی را تبریک گفتم
۲- با دوستم در مورد نکات خانه داری گپ زدم
۳- با وجود ناخوش احوالی انرزیام را تا آخر روز نگه داشتم
۴- به هاپویمان تشویقی مورد علاقهاش را دادم.
۵- ساعتی جم بالیوود نگاه کردم و کمی شانه لرزاندم.
۶- به کتابخوانی روزانه پایبند ماندم.
۷- با اصغر آقا سوپری محل کمی در مورد گرانی صحبت کردم.
۸- مامان را که از عقب افتادن وقت لیزر سنگ کلیه تهتقاری ناراحت بود را دلداری دادم.
۹- آزادنویسی کردم و از روز بدی که داشتم غرغر کردم.
۱_ کتاب تبلیغات علمی را خاندم و چندتایی جمله نوشتم برای لندینگ پیج سایت.
۲_ یادداشت نوشتم و توی اون جملهایاز ندوشن اسلامی نوشتم از کتاب «راه و بیراه» که همین سبب شد چندصفحهای از آن را خاندم.
۳- کیان داشت ریاضی مینوشت، گفتم: «اصلن معلوم نیست درس خوندنت امسال»، با بلبل زبانی به هر یه حرفم یه چیزی میگفت از اتاق، عصبی شدم و لگنی که دستم بود رو چندبار زدم زمین و گفتم: «لعنت به من با بچهای که تربیت کردم»، بعدشم گیر دادم به کیانا که چرا اونروز به مامانم گفته: «هاپو پیس.»
۴_ زهرا عکس گلهای تازهای که خریده بود برای دفتر رو فرستاد، چندتا از این استیکر چشم قلبیها رو فرستادم براش.
۵_ زنگ زدم به مامان پرسیدم که برنج رو جواد از خونهی شما آورده، اونم گفت: «خاک برسرت با این عقلت»، بعدشم قطع کرد.
۶_ کتاب «خلق محتوا، خلق مشتری» رو خوندم و چندتایی جمله نوشتم بازم برای لندینگپیج.
۷_ معجون موز و توتفرنگی درست کردم عصری و داشت حرصم میگرفت که جواد بیشتر موزا رو خورد تا توتا.
۸_ رفتم باشگاه، برای کیانا موز و نونتست و پنیر بردم و دادم اونجا خورد.
۹_ رفتیم رستوران کاج پیش بابا، مراسم عروسی بود اونجا، کیانا میگفت: «داماد خوشگلتره، چرا آرایشگر دماغ عروسو کوچیک نکرده.»
۱۰- قبل از شام یکی از کتابایی که دربارهی تاریخ داشتم میخوندم، بابا گفت: «حالا گوشیتو بذار کنار مگه نیومدی شام بخوری.»
۱۱- برگشتی کیانا پنجره رو داد بیرون و انگشتش رو به نشونهی پیروزی آورد بیرون، جوادم هی به خاطر گرونی فحش میداد و میگفت برنج چارمیلیونی شده هشت تومن.
۱۲_ احتمالن چندتا نوکزنی کنم به کتابای دور میزم آخرشب و یادداشتم بنویسم، شایدم از روی گلستان سعدی رونویسی کردم.
۱- صفحه صبحگاهی نوشتم.
۲- کمی کاریکلماتور کار کردم.
۳- کمی از زیر دندان سگ بهمن فرسی را خاندم.
۴- کتاب مبانی زبانشناسی را شروع کردم به خاندن.
۵- کمی از کلمات سخت کتاب Fun Theory را ترجمه کردم.
۶- بعد از وبینار به بدبختیهایم فکر کردم.
۷- بعد از کلاس زبان هم به ادامه عقدهام فکر کردم.
۸- آهنگ world caves in را گوش دادم.
یه داستان یه صفحه که مدتها تو ذهنم بود رو بلاخره نوشتم
بلاخره ٢، بعد از مدت ها آنا کارنینا 1 رو تموم کردم.
روانشناسی انگیزش و هیجان رو خوندم و تعجب ایدم.
یه حموم طولانی رفتم که اداره آب برای ترسوندن ام، 3 دقیقه سکوت کرد و 3 دقیقه منتظر بودم تا آب دوباره وصل بشه.
پدر ام رو از قطع کرد آب تبرعه کردم. داشت دعوا میشد چون.
با اینکه مرموز بود ولی شواهد نشون میداد کار اون نبود
کلاس های دانشگاه رو گوش ندادم ولی برای اینکه استاد احساس تنهایی، نکنه بعصی وقتا دری وری کامنت گذاشتم.
مقداری از کتاب آبی ها رو خوندم.
کارگاه استاد کلانتری رو اومدم.
تصمیم گرفتم فردا یه سر به کارگاه الهه بزنم.
نوشتم 2 صفحه.
فیلم دانلود کرد ببینم. نمیگم چیه.
یه صفحه قرآن خوندم و هدیه کردم به دختر خالم.
یه کارگاهی رفتم که بچه های نویسنده ساز توش میرقصیدن و هنوز متعجب و خوشحالم.
به این فکر کردم که عسل چقدر مهربونه و ریحانه چقدر شجاعه.
آواز کشتگان رو هم میخوام بخونم با اینکه از بچه ها خيلي عقبم.
با طوطیم بازی کردم ولی خب حواسم نبود و سرش و زدم به در قفس اش. بعد بوس اش کردم که خوب بشه.
بعد هفته ها بلاخره یه هفته سبک از نظر درسی داشتم و خیلی خیلی خوشحالم کرد.
مامانم رو یه بغل طولانی کردم با اینکه دلم باهاش صاف نبود.
از بابام تشکر کردم.
یه سری کارای دیگه کردم که یادم نمیاد و یا ناخودآگاهم نمیخواد بگه.
گزارش نیک بچه ها رو خوندم و داخل دنیا شون سرک کشیدم
اولین گزارش نیکم رو نوشتم.
چون استاد گفت عیبه زشته خجالت نمیکشید! گزارش نمیفرستید ؟
سلام زهرا جان منم بابت شرکت شما در «ایستگاه رقص» هم سپاسگزارم و هم خوشحال. چقدر ذوق کردم که توی کارهای نیکتون خوندمشُ و بیشتر ذوق کردم وقتی احساستونُ در موردش خوندم.
به امید دیدار دوباره
زنده باشی. فاطمه جان. خیلی جالب بود. چون ترس آدم از رقصیدن توی جمع میریزه
حس خوب منتقل میشه
امیدوارم یادم نره و بازم بیام . ماشالله وبینار بچهها زیاد شده، فراموش میکنم 😅❤️
درود بر همه دوستان خوش ذوق و استاد کلانتری عزیز که به لطف و درایتشون ما کنار هم هستیم😍
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲. امروز جلسه گروه درمانی که داشتم بازخوردهای خوبی گرفتم و حس مفیدبودن نصیبم شد.
۳. یک عدد دوست ناامیدم رو تشویق کردم که پروژه جدید رو شروع کنه و من کمکش میکنم.
۴. فرم تقاضای کلاس نویسندگی خلاق رو پر و ارسال نمودم.
۵. برای چندمین بار چند فصل از کتاب «نقاشی» رو خوندم(ژوزه ساراماگو)
فیلم نورنبرگ را دیدم.
ناهار و شام درست کردم.
امروز حالم گرفته بود. مثل تمام وقتهایی که حالم خوب نیست، قسمتی از کتاب مرشد و مارگاریتا را خواندم، حالم بهتر شد.
روزنگاری کردم.
مامانم را بردم فیزیوتراپی
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
دخترم را کلاس ریاضی و بعد بسکتبال بردم.
کمی از کتاب حق نوشتن را خواندم و یادداشتبرداری کردم.
پیتزای نویسندگیام را کامل کردم. حالا میبینم که از آن گرفتگی صبح، خبری نیست.
۱. صبحانه خوردم
۲. در حد سه دقیقه بعد از بیدار شدن جمله صبحگاهی نوشتم
۳. لباس رنگ شاد پوشیدم
۴. در محیط اتاق عمل سعی کردم با نهایت تمرکزم حاضر باشم
۵. تا توانستم سوال پرسیدم و ابزارها رو مرور کردم
۶. بر اضطرابم غلبه کردم و چند تا بخیه اصولی برای بیمار زدم
۷. در برابر گرما صبوری کردم
۸. سعی کردم یک گفت و گو خوب برقرار کنم
۹. ظهر خوابیدم و بابت استراحت خودم رو سرزنش نکردم.(چون بها خواب شرکت نکردن در وبینار سر زبان و نویسنده ساز بود)
۱۰. از دوستان این صفحه یاد گرفتم که اگر وقت و تنهایی لازم رو برای نوشتن ندارم کلمه و جمله که میتوانم بنویسم
۱۱. درس خواندم و خلاصه نویسی کردم
۱۲. با دوستانم ارتباط گرفتم و بابت دیر جواب دادن از آن ها دل جویی کردم
۱۳. موزیک خوب گوشیدم
برای پیاده روی اول سمت انقلاب رفتم. میدان را که دیدم فکر کردم در جبهه، جنگ ایران و عراقم. به پارک و بازارچه لاله رفتم و پیاده روی کردم.
باران میبارید. بارانی که میدانستم پایدار نیست.
با گربهها وقت گذراندم. با کلاغی صحبت کردم.
دختری را دیدم که بچه گربهای کوچولویی را برداشت. گربهی مادر آمد از جوب بیرون و دید بچهاش نیست. مرا نگاه کرد و با چرخاندن سر و اشاره به آن دختر منظورش را فهمیدم. جلو رفتم و از آن دختر خاهش کردم بچهگربه را کنار مادرش بگذارد و او همینکار را کرد.گربه با بچه به زیر پل رفت.
حضور در نویسنده ساز و وبینار گلی جان.
نوشتن و خاندن.
کنترل خشم درونی و آگاهی بر احساسم.
چه چیزی زیباتر از وصال بچه و مادرش؟دوستتون دارم مریم جان🩷
درود بر فاطمه جانم
منم شما رو دوست دارم نازنین. سپاس از توجهت گلم.🧡🧜
سلام،
از متن تان فهمیدم هم محله ای هستیم.🤩
درود مهشید جانم
اگر منظورتان منم. بسیار خوشحالم. 😍
۱. از صبح که بیدار شدم فکرم درگیر این است چرا باید زندگی خود را بنویسم. نمیدانم چرا به یاد این جمله افتادم. «عشق و نفرت به اندازهی مویی از هم فاصله دارند.»
۲. کارها را باید با عجله انجام بدهم. صبحانه تهیه کنم و کارهای همیشگی را
۳. قرص یادت نره. تمام فکرم به این است آیا وقت میکنم، بنویسم.
۴. ناهار را هم آماده کردم.
۵. چقدر زمان زود میگذرد. ساعت ۱۱ است. خوب شد در موردش فکر کردم.
۶. تایپ و ارسال چرا باید زندگی خود را بنویسم.
۷. حالا میتونم بقیه کارهایم را بدون استرس انجام بدهم.
۸. باز فکرم مشغول شعر شد. دوبیتی شعر حافظ را بلند میخوانم. چیزهایی هم مینویسم ولی اصلن نو نیست و به دلم نمینشیند. فردا وقت دارم.
۹. به چند نفر از همکاران قدیم زنگ زدم. یکی از آنها تعدیل شده. خیلی ناراحت شدم.
امروز چه کارهای مفیدی انجام داده ام:
۱-با بدنم مهربانتر بودم و بیشتر استراحت کردم.
۲-یادداشت روزانه نوشتم.
۳-ناهار برنج و ماهی و سیب زمینی درست کردم و برای همسرم فرستادم مغازه.
۴-طرح داستان نوشتم.
۵-در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
۶-حمام رفتم.
۷-لباسها را در لباسشویی انداختم و روی بند رخت آویزان کردم.
۸-در کارگاه نویسندگی خلاق شرکت کردم.
۹- برای شام سوسیسبندری درست کردم.
۱۰-ادامه سریال «شنود» را تماشا کردم.
۱۱-بخشی از کتاب «شب هول» اثر هرمز شهدادی را مطالعه کردم.
لیست کارهای امروز
۱. نوشتن همین لیست.
۲. برای خواهرزادهام که مهمان خانهمان است میوه سفارش دادم ، چون عاشق میوه است.
۳. یک ساعت آزادنویسی انجام دادم.
۴. کلاس شاد برگزار کردم و برگههای ریاضی ۲۰ نفر را بررسی کردم.
۵. آزمون مطالعات گرفتم و برگههای ۲۴ نفر را تصحیح کردم.
۶. تا حالا خامه و مربا نخورده بودم؛ بعد از کلاس خوردم، خیلی خوشمزه بود، و بعد خوابیدم.
۷. قبل از خواب کتاب «راه هنرمند» اثر جولیا کامرون را خواندم.
۸. ساعت پنج بیدار شدم و به پیست انقلاب رفتم؛ حدود 14 دور، یعنی نزدیک به ۶ کیلومتر دویدم. هر دور 400 متر است.
۹. در یک وبینار ساعت 17 نویسندهساز شرکت کردم و از ابرهای زیبای آسمان عکس گرفتم. ایدهای هم برای توجه به حواس و یک عنوان پست به ذهنم رسید: «چرا باید ریاضی بخوانیم؟» با نیمنگاهی به مفهوم حل مسئله؛ یعنی نگاه کردن به دنیا با رویکرد حل مسئله. برای نوشتن در وب سایتم.
۱۰. یک متن خفن نوشتم درباره اینکه چرا باید زندگینامه بنویسم. در صفحه ی شخصی دوره ی زندگینامه تایید شد.
۱۱. به خانه برگشتم و بیست دقیقه آزادنویسی انجام دادم.
۱۲. تماس تلفنی با دوست عزیزم در مدرسه نویسندگی داشتم.
۱۳. اسامی دانشآموزانی را که در تئاتر مدرسهای رتبه آورده بودند نوشتم؛ نمایشی که نمایشنامهاش را خودم نوشته بودم و همه کارهایش با من بود.
-کتاب اصول مبارزه در زمانه نیهیلیسم را مطالعه کردم.
-مطالعه کتاب مرزباننامه را شروع کردم.
-فیلم سینمایی Amour از میشائیل هانکه را دیدم.
-قرآن خواندم.
-دوهزار کلمه آزادنویسی کردم.
-کتاب وصال در وادی هفتم را مطالعه کردم.
-کمی از “در حال و هوای جوانی” خواندم.
-در وبینار سرزبان شرکت کردم.
-ورزش کردم
-در وبینار مدرسه نویسندگی شرکت کردم.
-غزلیاتی از حافظ خواندم.
۱۵۰ میلیاردی که گم شده بود را یافتم
۷۵ میلیارد هم به خانهش بازگرداندن
۵۰۰ میلیارد را اشتباه پارک کرده بودم
۳۰۰ میلیارد بیهویتی دارم.
هنوز چند همت گمنامی
دفتر سال گذشته را بستند میدانم دوباره باز خواهد شد
تراز شدیم
خلافها را معکوس زدیم تا راست و ریس شوند
و من میان آزاد نویسیهایم از چشمهایت اقیانوس شبنم درو کردم
میان هذیانهایم نیایش قورباغهها را به درگاه هزاران نیلوفر مردابی رساندم.
به همراهی حافظ همهی رختها را از گرو می واستاندیم و هنوز قصهای از ما سر بازار جامانده.
کوچینگ را از سر نگاه میکنم
جنونم را که مخفی میکردم به لطف نیچه باز پس خواهم گرفت.
۱. امروز خاهرم درست و حسابی رید تو حالم و ولکن هم نبود، میخاست به زور من رو با خودش ببره ولی نرفتم.
۲. نوشتم. برای بهتر شدن حالم و رهایی از فکرها نوشتم. من از اون آدمهایی هستم که مینویسم نه اینکه نویسنده باشم، مینویسم. حرفهام رو مینویسم اما یکسری حرفها رو نمیشه نوشت. مثل یه چیزی بین بغض و اشک که تو میبینی ولی بقیه نباید ببیننش چون چیزی که تو میبینی آبیه ولی وقتی مینویسی قرمز میشه و تو باید سبز باشی.
۳. برای سبز شدن سراغ گلم رفتم و آبش دادم و بویش کردم.
۴. به پیاده روی رفتم و در پیاده رو همسایه پیدا کردم. همسایه ها گویا برادر و خاهر بودند و خاهر بدجور از برادر شاکی بود و میگفت«تو عرضه نداری و خانه و خانواده رو ول کردی و معلوم نیست پی چی اومدی. برادر هم رنگ از رخسارش پریده بود و هر وقت میخاست حرف بزنه خاهر اجازه نمیداد و آخر سر با قهر از هم جدا شدند و برادر غرق در فکر و خیال شد، او را فراخاندم و به او سیگار پیشنهاد دادم، گفت«آره دادا دمت گرم، یک نخ بده بهم» گفتم«دادا من که سیگار ندارم برو از دکه بگیر» اینم شانس اویه.
۵. به مادرم زنگ زدم و بهش امید و روحیه دادم در حالی که خودم بلاتکلیف بودم و هستم.
۶. برای اونکه دوستش دارم نامهای نوشتم
نوشتم: میخاهمت. از خدایم میخاهمت. من از جانم میخاهمت.
تمامت را میخاهم. من جمالت را میخاهم. لبانت را میخاهم. زبانت را میخاهم.
عطرت را میخاهم. تنت را میخاهم. من همسرم را میخاهم.
آغازم را میخاهم.
بیا هم شویم، در هم شویم تا سر شویم، برتر شویم، گوهر شویم. ما کس شویم.
رنگین کمانت را میخاهم، سبزت را زردت را نبضت را.
بیا با هم سخن بگوییم، بیا از عرش بگوییم.
بیا که حرف دارم با تو. بیا که رقص دارم با تو.
درد و من و طبیب من، بیا ای دین من، رنگین من، شیرین من.
بیا
۷. رفتم نانوایی نان گرفتم و یه نگاه به قهوه فروشی انداختم.
۸. اصلن نتونستم کتاب بخونم امروز.
چه نامهی قشنگی نوشتین👌
۱.به قصد کارآموزی با چندین و چند شرکت تماس گرفتم اما هل پوک هم نصیبم نشد.
۲.به پایان نودوهشتگونه داستانم و اینکه چگونه از این حالت خارجش کنم، اندیشیدم، اما نتیجهای نگرفتم.
۳.بیشتر کجرفتاری خاندم و بیشتر به کجرفتار بودن خود پی بردم.
۴.طوری تمامن مخصوص خاندم که تنها کمی از آن باقی ماند.
۱- نمیدانم خاجه عبدالله انصاری چنین جملههایی را چگونه مینویسد که ما حیران میشویم. غریقی که در آب دست و پا میزند و تشنهیی از بیآبی میسوزد. چرا هیچ چیزی در این دنیا جای خودش نیست. کار نیک امروزم این بود که در جای خودم باشم. همان مبل سبزی که صبحها انتظارم را میکشد.
۲- در آزادنویسیم شعر گفتم. شعر گفتن کار بسیار نیکیست مگر نه؟
۳- دلتان نخاهد خورشت آلو پختم. آلو شده کیلویی یک میلیون تومان. به جای آلو گوجه سبز را رنگ زدم و در خورشت ریختم. کار نیکی بود نه؟
۴- به زاغکهای حیاط غذا دادم. دیگر قارقار نمیکنند که بدیمن باشند. روزگار خودش به اندازهی کافی برای ما قارقار میکند.
۵- چند بار صفحهی اول دیباچهی گلستان سعدی را خاندم. سعدی از کارم نیکنام شد.
۶- دیگر از خبرها دل بریدم. کار خوبیست نه؟
۷- کلی لباس شستم و پهن کردم. بیچاره وقتی از ماشین لباسشویی تشکر کردم، از خستگی صدایش در نمیآمد.
۸- حمام کردم. همیشه زیر دوش ایدهدان من است. کتابی را آغازیدم و در زیر دوش به پایان رساندم. ۱۵۰۰۰ کلمهی آبی. قدردان دوش حمام باشید همیشه.
۹- گوجه سبز در شهر شما چه قیمتی دارد؟ ما کیلویی ۱۶۰ هزارتومان خریدیم. این جور اعلام کردن کار خیر نیست. چندتا فحش پشتم دارد نه؟
۱۰- بلاخره پیروزمندانه وبینار پر پر کردن کتاب را هوا کردم. هوا پر بود از پر پر کتاب. خوش گذشت. حتمن بیایید.
😂😂 خندانیم.
کار نیکی است مگر نه؟👌🏼🥰
بینظیرین گلیجان.😁🥰
با شما همیشه خوش میگذره گلی جان😍
خواندن گزارشتان با لحن و صدا و چهرهی ماهتان در سرم هم کلی خوش گذشت🥰
پرپرکنیم هم یکی از اون زمانها بود🩷💃
1. آزادنویسی کردم.
2. رمان خواندم.
3. تنها مستند فروغ فرخزاد را دیدم.
4. شعر خواندم.
5. به رسم هرشب نامهای به دوستم نوشتم.
6. در 2 وبینار خیلی خوب شرکت داشتم.
7. حال خوشی نداشتم و بعدظهر خوابیدم. حالم کمی جا آمد.
8. کمی به مادرم در انجام کارهای خانه کمک کردم.
۱.تقریبا تمام کارهای چکلیستم تیک خوردند.
۲.خرید کردم. شامل دفتری برای نوشتن.
۳.فیلم women talking رو دیدم.
۴.با دختر خالم بازی کردم.
۵.چهل صفحه از رمان انتخاب سوفی خوندم.
۶.درس خوندم.
۷.وبینار بودم.
گزارش نیک پنج را به انگیزه پاسخ به درخواست خانم عسل فاطمی عزیز در وبینار امروز مینویسم. جالب است که بدانید بیشتر مردم دنیا برای انجام کارهایشان بیانگیزه هستند. انگیزه همیشه وجود ندارد. فقط زمانی که حس و درک چیزی برایمان خوشایند باشد انگیزهمند میشویم؛ ولی به زودی آتش هر انگیزهای رو به خاموشی میرود. چون موجود تنبلی در وجود همهی ما حکمرانی میکند به نام ذهن. ذهن با خودش میگوید؛ اگر کارهایی که امروز کردیم باعث مرگمان نشد، چرا باید کار دیگری را امتحان کنم. هر کاری نیازمند ایستادگی در برابر ذهن است، حتی خوردن یک لیوان آب. و برای عادت شدن نیازمند تکرار و تکرار، تا راههای عصبی جدید در مغز ایجاد شود. هر کاری را در بدترین، حداقل دو دقیقه در روز میشود انجام داد و یا از سادهترین و پیشپاافتادهترین آن. به عنوان مثال شاید برای کسی که همیشه در رختخواب خوابیده و بیمار است؛ نتوان گفت که روزی یکساعت ورزش کند ولی شاید بتواند هر یکساعت از حالت خوابیده به حالت نشسته تغییر وضعیت دهد. هیچوقت به دنبال انگیزه نباشید؛ فقط بلند شوید و شروع کنید.
و اما گزارش امروز:
انجام حرکات کششی
آماده شدن و رفتن سرکار و خوردن صبحانه پروتئینی (مثل همیشه)
شرکت در جلسه دادسرای بخش آفتاب
خواندن ابتدای کتاب گزارش به خاک یونان
خواندن ابتدای کتاب این بود، این شد
شرکت در وبینار (از وقتی از جلسه برگشتم حالم واقعاً بد بود و شرکت در وبینار خیلی حالم را خوب کرد)
انجام دو دقیقه حرکات کششی گرمکننده، هفت دقیقه حرکات قدرتی، دو دقیقه حرکات کششی سردکننده
جایگزین کردن کینووا (که از قبل پخته بودم) با برنج برای شام
نوشتن گزارش نیک
1. صبح با الارم گوشی بیدار شدم و یکراست به مستراح رفته و بعد از مسواک سراغ صبحانه رفتم.
2. ساعت 9 بود که با کمی پیادهروی و کش و قوس و پله سواری روی استپ، به سلولهای تازه از خواب بیدار شدهام فهماندم که بله وقتِ ورزش است.
3. آزادنویسی راجع به اینکه چرا وارد مسیر نویسندگی شدم و اصلا از این کار هدفم چه بود، کردم. ولی یادم آمد باید سراغ جستار نویسی برای جواب اینکه چرا باید زندگیِ خودمان را بنویسم بروم و تب جدیدی از ورد را باز کرده و ساعتی به این نوشتن در این باره مشغول شدم.
4.گربهی سیاه سفید کوچهیمان در پارکینگ خانهی ما وضع حمل کرده، به بچه گربهها سر زدم و سه تا وزهی کممو و قوقولی را از نزدیک دیدم.
5. سراغ دایی جان ناپلئون رفتم و فاتحهای نثار مرحوم ایرج پزشکزاد کردم به خاطر طنز خلاقانهشان.
6. وبینار نوسینده ساز استاد جان کلانتری را شرکت کردم و بلافاصله بعد از آن وارد کلاس یوگا آنلاین شدم و باز هم پیادهرویِ بعد از آن.
7. آزادنویسی دوباره ولی اینبار بدون موضوع خاصی را کردم.
…ادامه داشت ولی تا اینجا کفایت میکرد برای اطلاع رسانی
۱. از خانه خودمان به خانه مامانبزرگه پیاده روی کردم و فونت خطی که کوه را از تپه جدا میکرد را توی ذهنم بولد کردم.
۲.تلاش کردم وارد دراما های خانوادگی نشوم و چرت بزنم.
۳. مسکن نخوردم. (زخمی که تو رو نکشه قوی ترت میکنه)
۴. برای دخترها ازمون ریاضی انلاین نوبت دوم پیدا کردم.
۵. کارتون زندگینامه خوارزمی را توی گروه کلاسی ارسال کردم.
۶.چرت نزدم، خانه را برای چهلم بابابزرگ مرتب کردیم.
۷.وارد دراماهای خانوادگی شدم و بابت تهمتی که بهم زده بودند دوباره افسوس خوردم.
۸. زودتر از همیشه وارد کلاس نویسندگی شدم و کیفور شدم.
۹.مجبور شدم بهجای بودن در کلاس، کاشی های تمیز را پاک کنم.
۱۰.افسوس خوردم.
در راستای ایجاد انگیزه برای ادامه، صبح زود پاشدم و با سمیرا رفتیم کوه و صبحونهمونو کنار رودخونه خوردیم. یه قهوهی خوشمزه هم درست کردم و با خودم بردم چون دوستام قهوههامو خیلی دوست دارن.
۲. هوای خنک و دلچسب کوه ذوقمو برگردوند و وقتی رسیدم خونه، نشستم بند انداختم و بعدم دوش گرفتم و ناهار هم از روز قبل داشتم بنابراین فرصت بیشتری برای مطالعه داشتم.
۳. یه کتاب خوب از شاهرخ مسکوب آقای کلانتری معرفی کردن و تو سایتشون گذاشتن، بیوقفه خوندمش و چقدر ازش لذت بردم.( البته تموم نشده ولی تا همینجاش هم دلچسب بود).
۴. چای دم کردم و ساعت پنج نشستم پای تراپی هر روزم. و چقدر لذتبخش بود یک ساعتی که در وبینار گذشت.
۵.الانم میخوام آماده شم و برم پیادهروی تو پارک محبوبم
۶.این روزا سخت دنبال پیدا کردن خونهام ولی خونهی خوبی پیدا نکردم هنوز. روزای اول خیلی ناراحت بودم که باید خونهای رو که ده سال توش زندگی کردم رو ترک کنم ولی امروز به این پذیرش رسیدم که یه خونهی قشنگ دیگه انتظارمو میکشه تا من پیداش کنم و همونجور که این خونه رو برای خودم خونه کردم اونو هم با عشق برای خودم خونهاش کنم و با لذت توش زندگی کنم.
1-رونویسی (تایپ) یک صفحهای از کتاب شب هول هرمز شهدادی
2-خوندن 30 صفحه از کتاب پیدیاف، در حال و هوای «روزگار جوانی نوشته شاهرخ مسکوب». همین که شروع کردم به خوندن، ناخودآگاه از همون صفحه اول مشتاق شدم بخونم و البته چند صفحه هم بیشتر بخونم و کنار نذارمش و بیشتر با حال و هوای اون دورانی که مسکوب بوده آشنا بشم. شایدم میخواستم بدونم چرا یادداشتهاش این قدر جذاب بوده، دیدم تو یادداشتهاش از آدمها، اسم خیابانونها، مکانها و کتاب و مقالاتی که میخونه و حتا نظرش رو هم میگه برامون میگه از اون مقاله که خونده. خیلی برام جالب بود.
3-نیم ساعت پیادهروی کردم
4-برای دقایقی کوتاه ساعت 12:30، به پنجره زلزده بودم و بارونی که نمنم میبارید رو نگاه میکردم، اینجور موقعها این منظره یعنی باریدن قطرات بارون حس خوبی بهم میده بهخصوص صداش آرامبخش. امسالم که از اول فروردین خداروشکر زنجان خیلی خوب بارون اومده و تا امروزم ادامه داشت.
5-وبینار نویسنده ساز شرکت کردم، اول سر صحبت از گلهای خوشرنگی که از پیادهرو چیده شده بود و معرفی گلها شروع شد ( گل شقایق، گل محمدی، گل نسترن، گل سوزنی و …)و کلی خندیدیم و بعد از دنبلان کوهی حرف شد و مطرح کردنی این سوالات که نظرمون در مورد خودمون چیه1/ نظرد دیگران در مورد خودمون چیه و دنباله وبینار که تا ساعت حدودای 18:10 ادامه داشت و با شعری از حافظ تموم شد.
6-ساعت 18:30 وبینار گلی موعودی عزیز رو شرکت کردم که برای جلسه اول روزهای یکشنبه خیلی خوب بود، و گلی عزیز بعد یک مقدمه کوتاه از وبینارشون گفتن و در ادامه یک صفحه از کتاب گلستان سعدی نوشته غلامحسین یوسفی رو اول خوندن و ما فقط گوش دادیم و بعد قرار شد هر کدوم 5 دقیقه حس و حالمون از این یه صفحه و شعر سعدی در گلستان بنویسیمی برای خودمون و اگر دوست داشتیم، دسترسی بگیریم و تصویری یا صوتی نظر بدیم. یه چند نفر هم دسترشی گرفتن و صحبتکردن.
7-صبح که بیرون رفتم، سر خیابون به یه آقای حدودن 50 ساله یا شاید کمی هم بیشتر برخوردم، نمیدونم ولی قیافهاش نمیخورد که بخواد کنار سطل زبالههای فلزی سطح شهر بیایسته و دنبال زباله بهدرد بخورباشه. از کنارش رد شدم، ولی ذهنم پیشش موند تا جایی که پیادهروی کردم، اون لحظه پیش خودم گفتم یا میشه گفت یه جورایی دعا کردم، کاش هر چه زودتر وضعیت زندگی مردم بهتر بشه و دیگه از این صحنهها طی روز نبینم یا حداقل کمتر ببینیم.
سلام همشهری
سلام عزیزم، ممنون که نوشتهام رو وقت گذاشتی و خوندی
چرا که نه با عشق🙏
کارهای امروز: شنبه، گزارش نیک(۵)
1. از ساعت ۷ بیدارشدم. در تختخواب نرمش میکنم. میخوابم و دوباره تکرار نرمش. و متناوب نرمش _خواب تا ساعت ۹. نمیدونم چرا دل نمیکنم از این تختخواب جیرجیری.
2. روزانه نویسی طبق هر روز.
3. شنبهها برنامه لباس شستن دارم . یک ماشین فقط لباسهای مادرم را میشورم.
4. در اندیشهام چطور پلو سفیدها و زعفرانیها مهمونی دیشب را به خورد خانواده بدم.
5. یک بسته مرغ چهارتکهای از فریزر در میآورم و ساده میپزم ، پلو ها را ماست و تخممرغ میزنم و تبدیل به تهچین میکنم و با مرغ های پخته شده یک ناهار جدید برای خانواده آماده میکنم.
6. کتابهایی که شب جمعه برایم هدیه آوردن دورم میچینم و یکساعتی به هرکدام نوکی میزنم.
7. چند صفحه از جلد هفتم کتاب “شازدهحمام در پاریس” نوشته دکتر حسین پاپلی یزدی میخوانم. منو به سال اول انقلاب و هیاهوی در نوفللوشاتو میبرد.
8. پنجمین هذیانگویی را مکتوب میکنم.
9. به دلیل بدن درد از رفتن به دکتر نیما برای “پیآرپی” شانههای آسیب دیدهام منصرف میشوم.
10. از صبح بدن درد دارم با دوسه قرص سرماخوردگی و ادویل ۴۰۰ از تو رختخواب رفتنم جلوگیری میکنم.
۱۰- آخری رو جا گذاشتم وقتی پیاده شدم دیدم رنگ سپر موتوری گرفته به گلگیرم و خط انداخته.
دستم بهش برسه🤦🏻♀️🤦🏻♀️🤦🏻♀️
۱. صبح شیش بیدار شدم، صفحات صبحگاهیم نمیاومد، به سیصد نرسیده رفتم سراغ مسکوب. توی روزنوشتاش دنبال صحنه میگشتم، نبود رفتم دوباره خوابیدم.
۲. ده بیدار شدم، دخترم خیس چیش به چشام زل زده بود.
۳. بازم خوابم میومد، رفتم خونه مادرشوهرم بلکه حرصم بگیره خوابم بپره.
۴. دوتا عروسی ترونی تو گوشی مادرشوهرم دیدم، یکیش زیادی آخوندی، اونیکی زیادی اروتیک.
۵. مایع لباسشویی ایمو خریدیم، بوی گوزه گوزن میده، لباسا هم بوشو میگیرن.
۶. ظهر از خونه مادرشوهرم اومدم، به خواهرم زنگ زدم ازش گزارش خاستگارشو گرفتن، آب دهنش را افتاده بود، امیدوارم هرچه زودتر بیاد بگیرتش.
۷. عصر رفتم بیرون دیدم باسنم به تنم سنگینی میکنه برگشتم خونه.
۱- بازم ناهار پزیدم.
۲- رفتم خرید کردم.
۳- در ترافیک اونم ایست کامل یه موتوری زد بهم. من پیاده نشدم اومد جلو گفت چیزی نشد ببخشید.
۴- یک ساعت بعد جایی دیگری از شهر پارک کردم. سپرم گرفت به گل گیر موتوری .😁
۵- موتورک افتاد گردنم که تو شکستی
۶- به واله خودش شکسته بود. گردن نگرفتم.
۷- شماره گرفتم مثلن بیخیال بشه
۸- مردک موتورک ساعت سه وسط تایپم زنگ زد. منم گفتم نشنیدم.
۹- با دوست عزیزی گفتوگو کردیم. و حالمون خوب شد
۱- مطالعه
۲- هدیه به یک کودک
۳- پیگیری جواب آزمایش همسرم
۴- فکر کردن ویادداشت بعضی فکرها و نکات
۵- جستجوی مطلبی در باره ی امام جواد
۶- دلجویی ذهنی از گلدان حسن یوسف برای قلمه زدن
۷- سعی کردم موقع راه رفتن مورچه ها را لگد نکنم
۱.صبح زود از خواب بیدار شدم
۲.درس خوندم
۳.فیلم my Oxford year رو دیدم
۴.کتاب سرکلاسباکیارستمی رو خوندم
۵.ورزش کردم
۶.خط کرسیو تمرین کردم و برا دوستام نامه نوشتم
۱. فیلم «stuck in love» را تماشا کردم.
۲. سی دقیقه آزادنویسی کردم.
۳. بوکمارک جدید درست کردم.
۴. کتاب «عطر خوش مرگ» را خواندم.