همه ساکت. اینجا از همه پیشکسوتر من هستم، میخواهم تعریف کنم. شاید عدهای از شما چندین بار شنیده باشید، ولی این را برای تازهواردها تعریف میکنم و آنهایی که از ماجرا بیخبرند.
عرض کنم، چند سال پیش مدتی درِ مغازه باز نشد، «عمو»، راستی ما صاحب این مغازه را عمو صدا میکنیم که خودش میگفت دو ماه شده به مغازه سر نزده است. آن روز خوب به یادم هست وقتی در را باز کرد هوای تازه و سرمایی سوزناک به تو و بوی چرم و پلاستیک و هوای کهنه با فشار به بیرون خزید. بیرون سروصدا زیاد بود. تو آن دو ماهی که عمو میگفت همهی کفشها گرد و غبار رویشان نشسته بود. عمو چند سرفه کرد و شالگردنش را از دور گردن و دهنش باز کرد. صورتش پر از زخم بود و چند جای ریشش موهایش ریخته بود. چهرهای ترسناک گرفته بود. خودش میگفت مریضی پوستی گرفته است.
آن روز عمو جعبهای را با خود آورد و از توی آن یک جفت کفش بچهگانه، سرخ و سفید با بندهای سرخ بیرون آورد و توی ویترین کنار کفش خانمها گذاشت. همهی ما از دیدنش خوشحال شدیم زیرا قبلن کفش کودکانه به این زیبایی ندیده بودیم. عمو چشم چرخاند و بیرون را نگاه کرد با خودش گفت: «امروز سرو کلهاش پیدا نشده، اگر دوباره جلوی مغازهام بساط بکنه همهی بساطش را بهم میریزم. شانس بیاره امروز اینطرفها نیاد.»
جارو به دست گرفت و مغازه را جارو کشید، بعد یک یک کفشهای توی ویترین را با دستمال تمیز کرد، ولی متوجه شد توی سرما کفشها خشک شدهاند. برای همین دوباره به بیرون نگاه کرد شاید او را ببیند و از او بخواهد اینها را واکس بزند. منظورم حمید است، پسری که از نوجوانی توی بازار بساط واکسش را پهن میکرد و جلوی هر مغازهای که بساط میکرد با ناسزا و خشونت دورش میکردند. مدتی بود کنار مغازهی عمو که فرو رفتگی داشت بساط میکرد و عمو عاجز شده بود از دور کردنش. دیگه سرقفلی آنجا هم شده بود به اسم حمید.
آن روز صبح از او خبری نبود، عمو هم حالش هنوز خوب نبود، همسایههای مغازههای کناری و روبرویی با دیدن در باز مغازه خوشحال شدند و سری به عمو زدند و عمو سرسنگین رفتار کرد، کمی بعد آنها رفتند. عمو پشت پیشخوان نشست و منتظر بود تا مشتری بیاید، توی آینهی قدی که جلویش بود خودش را میدید و بیشتر اعصابش داغون میشد. آینه قدی انگار داشت به عمو دهن کجی میکرد. از روی میز یک پاشنهکش را برداشت و به طرف آیینه پرتاب کرد. خدا را شکر آینه طوری نشد.
طولی نکشید که در مغازه باز شد و اولین مشتری وارد شد، دو تا خانم بودند یکی جوان و آن دیگری کمی سن و سالش بیشتر بود، چند تا کفش زنانه را دختر جوان امتحان کرد، کفشها همه به پایش خوب میآمدند و واقعن پاهایش هم به کفشها میآمد یعنی بهم میآمدند. عمو از این همه وسواس دختر خسته شد. از آنها خواست که زودتر یکی را انتخاب کنند. دختر یکی از کفشها را انتخاب کرد و پولش را پرداخت کردند و رفتند. دومین و سومین مشتری هم همینطور وقتی وارد شدند کلی کفش اینور و آنور کردند و آخر سر هم هیچ انتخابی نکردند. عمو عصبانی شد و از مغازه بیرونشان کرد.
آخرین مشتری عصبانی شد و گفت: «اخلاقت هم مثل صورتت بیریخته.». در آن بین کودکی صورت، دماغ و دهانش را چسبانده بود به شیشهی ویترین و داشت آن کفش سرخ و سفید را نگاه میکرد، کفش را به مادرش نشان داد و هر دو در مغازه را باز کردند، بازهم جرینگ جرینگ زنگ بالای در به صدا در آمد عمو بیتوجه به آن دو با صدای بلند داد زد کمی آرامتر. بچه که چشمش به او افتاد جیغ زده و از مغازه بیرون زد. مادر زبان به فحش و ناسزا گشود و دنبال بچه راه افتاد. عمو از کردهی خودش نادم بود ولی کاری دیگر نمیشد کرد.
کم کم سر و کلهی حمید پیدا شد، داشت بساطش را در جای همیشگی باز میکرد. عمو دیگر بعد از ماجرای کودک ناراحت بود و در مغازه را قفل و تابلوی «مغازه بستهاست» را از دستگیره در آویزان کرد. حمید جلوی در ایستاد و چند تقه به شیشهی مغازه زد، پیرمرد پشتش را به حمید کرد و روی صندلیاش ولو شد و دوباره آینه را نگاه کرد. از قیافه و اخلاق خودش متنفر بود. حمید دوباره چند تقه به شیشهی در زد پیرمرد با عصبانیت بلند شد و در را باز کرد و گفت: «هااان.» حمید همانطور خشکش زد. عمو برگشت روی صندلی و حمید وارد شد. حالش را پرسید و گفت که در این مدت در مغازه که بسته بوده کار و بار او هم کساد شده. عمو امر کرد: «چند تا کفش هست، در این دوماه که مغازه سرد بوده خشک شدهاند واکسشان میزنی. مواظب باش خش و خطی رویشان نیفتد. مراقب باش کثیف کاری نکنی.» بعد کفشها را توی قوطیهایشان گذاشت و تحویل حمید داد.
تا حمید کفشها را واکس بزند عصر شد. آخرین قوطی حاوی کفش را به مغازه آورد. وقتی قوطی را تحویل عمو میداد متوجه شد عمو حواسش نیست و بیرون را نگاه میکند. بچهای که دست مادرش را گرفته و خودش را پشت او قائم کرده و با ترس از جلوی مغازه رد میشود. عمو به حمید گفت: «دل بچه را شکستم، از قیافه و صدای بلندم ترسید. از آن کفش خوشش آمده بود ولی من ترساندم و حالا نگاهش بکن.»
حمید بیرون رفت و دست بچه را گرفت و هم قد بچه شد و با او حرف زد، عمو خودش را پشت پستو یعنی پشت قوطیهای خالی کفشها قائم کرد. حمید بچه را به مغازه آورد و آن کفش زیبا را به او داد، بچه کفشها را پوشید و جلوی آینه راه رفت.
«آن آقا نیااااد.»
حمید کفشها را توی جعبه گذاشت و بعد گفت: «عمو اینها را به تو هدیه داد، عمو را میبخشی؟» مادر دست توی کیفش کرد تا حساب بکند عمو از آن پشت گفت: «هدیه است، گفتند که هدیه است و قابل شما را ندارد.» خنده صورت دخترک زیبا را زیباتر کرد و با مادرش درحالی که به حمید نگاه میکرد و به آن پستو از مغازه بیرون رفت.
عمو از آن پشت بیرون آمد دست حمید را گرفت و کنار خودش روی چهارپایه نشاند و گفت: «وقت داری باهم حرف بزنیم؟» حمید نشست و عمو آینه را نگاه کرد و به آن اشاره کرد: «خیلی قیافهام بیریخت شده. نه؟ امروز بچهای را ترساندم و چند نفر را ناراحت.»
«اول اینکه زیاد نه. دوم اینکه مگر همیشه همینطور نبودی، همیشهی خدا حوصلهی مشتری را نداشتی. کسی تو انتخابش زیاد وسواس میشود، با داد و بیداد از مغازه بیرونش میکنی، مشتریهات از اول هم کم بودند اما خودت خبر نداری.»
پیرمرد به فکر فرو رفت و دوباره توی آینه را نگاه کرد، از حمید خواست تا وقتی بیماری پوستیاش خوب بشود مغازه را اداره کند، خودش هم توی مغازه هست و اگر مشکلی پیش آمد راهنماییاش میکند. و خاطر نشان کرد که بعد از آن هیچ وقت به بساط او کاری ندارد. خلاصه از آن روز به بعد حمید مغازه را اداره کرد، عمو راه و رسم تجارت کفش را یادش داد تا اینکه صورتش بهبود یافت. البته بعد از بهبودی هم حمید در مغازه ماند و آنها با هم نه اوستا و شاگرد که پدر و پسر شدند. حالا همین است که وقت سرخاراندن نداریم.
مثل اینکه زیاد حرف زدم، خلاصه صبح دوباره در مغازه باز و سرمان شلوغ میشود. شاید شما هم عاقبت به خیر شدید. کفش کوچولو تو هم ناراحت نباش، شاید دختری به زیبایی همان دختر آنروزی آمد و تو را با خود برد. حالا همگی چشمهایتان را ببندید و بخوابید. خواب دشت و چمنهایی را ببینید که در آنها قدم میزنید یا میدوید.