سواد گُل ندارم

خوش دارم روزی ۳ بار پیاده‌روی کنم؛ هر دفعه‌ دستِ‌کم نیم ساعت. ولی بیشترینه‌ی روزها ۲ بار بیشتر نمی‌شود، نمی‌روم.

ظهری گذرم افتاد به نیمچه‌طبیعتی از علفِ خودرو و گل‌های سرگردان. چندتایی چیدم و بوییدم. تنها محمدیِ مشام‌گشا را می‌شناختم به‌نام. جلوتر لاله هم آشنایی داد. سواد گل ندارم هیچ. خاک بر سرم. دیدم سال‌هاست که گل نمی‌بینم، گل نمی‌فهمم. بچگی می‌فهمیدم. واسه عمه‌ام می‌چیدم، محض دلبری لابد. بچگی نگاه کردن بلد بودم، سال‌ها گذشت تا باز نوشتن وادارم کرد به دیدن.

از هر گلی یکی چیدم و آوردم گذاشتم تو فنجانِ اسپرسو که عصری تو وبینارم نشان بدهم؛ ذره‌بین بگیرم روی گل‌ها و از رنگ بگویم که شکوهش تنها در پوست یار است و برگ گل. شاعرِ قدیم شاعرتر بود، هزار سد نبسته بودند جلو چشمش. سرش را هر طرف می‌چرخاند گل می‌دید و ستاره و رود. می‌دید، مثل نفس کشیدن. ما هم می‌بینیم، مثل جان کندن.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

21 تیر 1404

21 تیر 1404

30 خرداد 1397

30 خرداد 1397

31 پاسخ

  1. چقدر این نوشته قشنگ بود 🙂
    به اندازه‌ای لحن آرامش‌بخشی داشت که دلم میخواست حسابی ادامه‌دار باشه و تا صبح مشغول ورق زدنش باشم…

    1. درود بر تو زینب همیشه نازنین
      خوشحالم که این روزها اسمتو بیشتر می‌بینم.
      ذوق درخشان خودت رو دست کم نگیر. بیشتر بنویس.

  2. استاد یاد فیلم افتادم که تو کوه‌های دماوند آویشن رو از زمین می‌کندم و تو چاییم می‌ریختم.
    کیفور شدم از ذره‌بین‌گرایی‌تون در وبینار درخشان نویسنده‌ساز.

  3. دلم سر ذوق آمد. هوس پرسه در کوه و دشت به سرم زد. نامشان را نمی‌دانم. اما ترکیب رنگ سبز و زرد و بنفش را بسیار دوست دارم.

    1. درود خانم پوربهرام خوش قلب
      شما خودتون مثل گل زیبا هستید.

  4. استاد گرامی، دانش و ظرافتِ نگاهِ شما در شناختِ گل ها،‌ دلنشین و الهام‌بخش است.
    چه حیف که مبحثِ لطیفِ گل‌ها را از دست دادم.

      1. استاد گرامی،
        سپاس از محبت اتان😍
        استاد شما حتی در کامنت‌های متنِ لطیفِ گل‌ها نیز سخت‌گیری آموزنده‌تان را از من دریغ نمی‌کنید.
        ارادتمندتان

  5. تو گل را نمیبینی، گل خودش را به تو می‌نمایاند.
    هروقت خودش بخواهد.

    محبوبه شب را شب که ببویی مست می‌شوی. روز اما مثل معشوقه‌ها نقش بی‌بویی می‌زند.
    هیچ بویی نمی‌بری از بودنش. شب که می‌شود رسواییش دامان خانه را می‌گیرد.
    دیدن هم نتوانی، بویش لو می‌دهد هر آنچه هست و نیست.

  6. «دیدم سال‌هاست که گل نمی‌بینم، گل نمی‌فهمم. بچگی می‌فهمیدم. واسه عمه‌ام می‌چیدم، محض دلبری لابد. بچگی نگاه کردن بلد بودم، سال‌ها گذشت تا باز نوشتن وادارم کرد به دیدن.»✨🌺

  7. گلاتون خیلی ناز بودن استاد. مرسی به ما هم نشون دادید. 😍
    امروز داشتم گوشیم و میدیدم دیدم یک عالم عکس گل دارم. البته که اسم بیشتریاشون رو نمی‌دونم. همیشه هم تلاش میکنم که زوم زوم زوم ازشون عکس بگیرم تا بتونم هرچی دارن و ندارن و ببینم.
    ولی واقعن ها چقدر سخت شده گل دیدن. مثل جون کندن 😥😥 برای همون گل که می‌بینم شبیه گل ندیده ها می‌پرم می‌رم عکس می‌گیرم.

  8. «بچگی نگاه کردن بلد بودم.»
    یادم رفت.
    از یادم بردند.
    به زور.
    که نبین، نپرس، فقط طوطی وار حفظ کن و هیچ به کار نبند.
    «نوشتن وادارم کرد به دیدن.»
    شفایم داد.
    مثل آن نابینایی که می‌دید اما هیچ کس باورش نمی‌کرد.
    همه می‌گفتند تو کوری.
    کور باش. کورها بی دردسرترند.
    اما بوی یاس پیچیده در خیابان را نشد حبس کنند.
    یا که داغ نشسته بر سینه‌ی شقایق که فریاد می‌زند دادخاهی را.
    و عطر گل محمدی که می‌رود می‌نشید بر تک تک نورون‌های مغز و بغلشان می‌کند.
    زورشان به انکار زیبایی و عشق نرسید.
    گل زیباست و عشق باشکوه.
    اصلا برای همین به معشوق گل می‌دهند.
    «شکوهش تنها در پوست یار است و برگ گل.»
    «شاعرِ قدیم شاعرتر بود، هزار سد نبسته بودند جلو چشمش.»
    «ما هم می‌بینیم، مثل جان کندن.»
    جان می‌کنیم و عاشقی می‌کنیم.
    تا مبادا جهان خالی شود از گل ها.
    از صدای رودها و گرمی بوسه‌ها.
    از شاعر ها.
    از شاعرها .
    از شاعر ها.
    .
    .

  9. فریاد ز بی‌مهری‌ات ای گُل که درین باغ
    چون غنچه‌ی پاییز شکفتن نتوانم

    ای چشمِ سخن گوی تو بشنو ز نگاهم
    دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم

    محمد‌رضا شفیعی کدکنی

    با خوندن متن شما این شعر برام تداعی شد.

  10. استاد سوادگل نداشتید که هیچ، سواد نگه‌داریشم چه عرض کنم.
    ولی امروز وبینار فوق‌العاده انرژی داشت. شاید اون گل‌های رنگی‌رنگی پرپری که افتادند، انرزیشون رو پاشیدن به صورت اهل وبینار که اینقدر خوش گذشت و کلی رنگ‌رنگی شدیم و خندیدیم و روزگار روزمره از یادم فرارید.

  11. این بهار چند گل زرد چیدم و فکر کردم آخرین بار کی گل چیدم. بعدتر هم فکر کردم که حس خوبی داره. گل‌ها رو بوکمارک کردم و هنوز دارم اما حالا با خاندن این پست به این فکر کردم که احتمالا بخاطر همین سدهاست که سال‌ها گل نچیدم.

  12. مشام‌گشا 😍😍😍⁦^⁠_⁠^⁩
    بی‌‌صبرانه منتظر دیدن گلیم 💖

    1. سواد گل
      مشام گشا

      با چه واژه‌های جالبی روبه رو شدم تو این متن.
      و چقدر هم دلنشین بود خواندنش.

      چه جالب که قدیم‌ها برای عمه‌تون گل می‌چیدید.

  13. «سواد گل ندارم.»
    حس قشنگی داشت.‌🥰
    غم هم داشت. «می‌بینیم مثل جان کندن»😢

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *