داستان کوتاه «روگوش سفید» از یوتاب کیخا

-امیرعلی؟ درون چشمت پیاز کاشته‌ای چرا؟
-کر شده‌ای؟ نمی‌شنوی صدا را؟
-صدا؟ صدای چی؟
-صدای خرابی را، صدای سقوط را، صدای جندگی را.
گوش می‌دهم به صدا. صدای خنده‌ی مادری است که تن می‌فروشد به تفریح. گوش می‌گیرم از صدا.
-بیا برویم.
-چرا نگفتی؟ چرا نگفتی که علت طلاقشان تیک‌وتاک‌بازی‌های ساعتی مادر است؟
-نمی‌خاستم تو و پدر یک‌جا بشکنید.
-تمام مادر یک‌جا در آن اتاق و پیش آن مرد است. درد تو فقط این بود که یک‌جا نشکنیم؟ تنهاتنهایش مسئله‌ای نبود؟
من هم شکستم. تنهاتنها. می‌داند این را؟
-من نمی‌دانستم که تنها یک‌روز بعد از جدایی، این‌جا را به لجن‌زار تبدیل می‌کند.
-موهایش، لباس‌هایش، تمام هیکلش بوی خرابی می‌دهد. بوی همان‌ زن‌هایی که پدر در پاسخ به عشوه‌هایشان تف می‌فرستاد.
حق داشت، حق داشت که ما را پس بزند. من هم اگر جای او بودم به بن بچه‌هایم شک می‌کردم.
-بیا برویم.
دست می‌کشم به ویلچرش، پس می‌زند دستم را.
-کجا برویم؟ کجا را داریم که برویم؟
-برویم در اتاق تو. آن‌جا چندمتری از این خراب‌شده دور است. صدا نمی‌پیچد در گوشمان.
در اتاق باز می‌شود و بوی الکل می‌پاشد به صورتمان. بوی خرابی.
-به‌به توله‌سگ بزرگ. تا الان کجا بوده‌ای؟ لای کتاب‌ها؟
الکل خورده‌اند یا پهن سگ دود کرده‌اند؟
-دختر تو از این بهتر نمی‌شود.
امیرعلی عزم جزم می‌کند برای بلند شدن. ویلچر عزمش را می‌خاباند زیر گوشش.
-دهانت را ببند مردک. خاهرم به کتابخانه می‌رود برای درس. فرق می‌کند با مادرش.
«اش»؟ دیگر از «مان» خبری نیست؟ مادر را انداخته است دور؟ زنگ خانه را می‌زنند. مادر هجوم می‌برد به در.
-با من کار دارند.
-پدر تازه‌ای برایمان سفارش دادی؟
مرد می‌خندد و خط لبخندش از بوی الکل پر می‌شود. همان بوی خراب. پدر از این بوها نه به خانه می‌آورد و نه به بیرون می‌برد.
مردی بلندقامت دوشادوش مادر وارد می‌شود و بنفش تازه‌ای بر چال گونه‌اش می‌کارد. سرتاپایم را برانداز می‌کند.
-ای جان! از چنین عروسکی دم نزدی که خودت را تحویل بگیرم؟
مادر اشاره می‌کند که برو.
-این عروسک از تیک‌و‌تاک چه می‌داند؟
همین؟ چرا نمی‌گوید که شانزده سال دارم؟ آن‌ها به تیک‌وتاک فکر می‌کنند و من به روپوش سفید؟
-یاد می‌گیرد. مگر تو خراب مادرزاد هستی؟
مرد اولی لپ مادر را می‌کشد و می‌رود. چشمان امیرعلی پیازی می‌شوند.
این بند و بساط، رویای روپوش سفید را به بند می‌کشد. باید بروم. تا از این خانه «بانکوک» نساخته‌اند، باید بروم.

-مادر از خود سرعت به خرج داد. فکرش را هم نمی‌کردم که در روز دوم جدایی‌تان، این‌چنین کند. من می‌ترسم. می‌ترسم که همرنگ او و جماعتش شوم به اجبار.
-به اجبار؟ تو هم از تخم و ترکه‌ی همان زن هستی.
-از تخم و ترکه‌ی جفتتان. این حرف من نیست. آزمایش‌ها می‌گویند.‎‌
-ببین دختر جان! من دوستتان دارم، اما شما هم به همان بویی مبتلا هستید که مادرتان. آن بو مرا می‌کشد.
مادر را دوست دارد. به چشم خود دیدم که می‌خاست به صورتش تف کند، ولی لب فشرد. حالا باید چه کنم؟ تف کنم به صورت مادر؟
-تکلیف من چه می‌شود؟ باید روپوش سفید را فراموش کنم؟
-من نمی‌دانم.
قطع می‌کند گوشی را. آرزو داشت مرا در روپوش سفید ببیند. مادر رنگ خاک به آرزویمان داد.
می‌ماند مادربزرگ. او من و امیرعلی را دوست دارد، البته از احساس اکنونش بی‌خبرم. به هرحال همه‌چیز پس از آن کاغذبازی‌ها عوض شد. دیروز خوش نداشت به مراسم طلاق‌بازی بیاید. باورش نمی‌شد که کارمان به اینجا رسیده. پدر ناچار شد حقیقت را به او بگوید. وقتی که فهمید، برای تف کردن به صورت مادر عزم جزم کرد. پدر عزمش را پاشاند روی زمین.
-سلام عزیزجان.
-شما که باشید؟
-س…س…سودابه‌ام، دختر محسن.
-دختر محسن یا آن بدکاره‌؟ کارت را بگو.
این یکی هم می‌خورد به سنگ؟
-راستش را بخاهید، به تنهایی شما فکر می‌کردم. گفتم حالا که زندگی مادر و پدر تمام شده، باروبنه را جمع ‌کنم و به آن‌جا بی‌آیم. بی‌سروصدا، چراغ‌خاموش. این‌گونه هم شما هم از تنهایی درمی‌آیید، هم من به درسم می‌رسم.
-مگر چقدر شلوغ می‌کند آن بی‌پدر؟
نفسش سنگین می‌شود و سنگی. دهان‌بند می‌افتد به جانم.
-گربه‌ای دارم که راست این کار است. به بدکاره‌هایی چون تو احتیاجی نیست.
شروع می‌شود تهمت‌ها.
-من بدکاره نیستم. درس می‌خانم. می‌خاهم متخصص قلب و عروق بشوم. پیش‌پیش هدیه‌ی قبولی‌ام را داده‌اید. یادتان نیست؟ تازه برای درمان قلبتان هم نقشه کشیدیم.
-بله یادم است. چه تحفه‌های حلالی که به دست حرامزاده‌ای چون تو نسپردم. مگر از یاد آدم می‌رود؟
مادر و پسر عین هم‌اند و برای تمام مادر و فرزندها هم همین حکم را می‌برند.
قطع می‌کنم.
به سنگ می‌خورند، تمام تیرهایم.

-به سنگ خورد، تمام تیرهایم.
-دمت را بگذار روی کولت و د در رو.
-د در رو به کجا؟ خانه‌ی مادربزرگه؟
چرا هیچ مردی شبیه به پدر نیست؟
-فرار؟ آن‌وقت سرنوشتی جز سرنوشت مادرم خاهم داشت؟
-من که از کوچه خیابان حرف نمی‌زنم. برو به مراکزی که دست‌به‌خیرند. آن‌ها برای سامان بخشیدن به چنین مسائلی به وجود آمده‌اند.
-از چه بگویم؟ بگویم که پدرم گردن نمی‌گیرد ما را؟ یا از کارهای مادر بگویم؟ رویش را ندارم.
-من دارم.
-تو همراهم می‌آیی؟
-چرا که نه.
این پسر سر راهم سبز شده تا پدر باشد یا از آن مرد‌ها؟ چرا روشن نمی‌کند خود را؟ اصلن چطور به حرفم گرفت که خود نفهمیدم؟
-تو که هستی؟
-اول گربه‌بازی گفتم. هوش طبیعی با قابلیت کمک به پزشکان آینده. بدون نیاز به خرید اشتراک.
-طبیعی؟ مگر آبت را چلانده‌اند؟
-پزشکان بی‌تربیت.
یار غارم است؟ چه زود گرفتمش به شوخی.
-آخر باورش سخت است.
-باور چی؟
-این که طبیعی باشی.
-خب باور نکن. مجاب کردن تو برای چنین امری در چهارچوب وظایف من نیست.
چهارچوب وظایف؟ چه کسی این وظایف را تعیین کرده است؟ یک گربه؟

-پشم و پیلش چیزی بود، این هوا.
-خب بعدش چه شد؟
-هیچی. پسرک همین که آمد پشم‌چینش کند، دمش را بریدم. اصلن باورم نمی‌شود که یک گربه‌آزار چنین مهربان از آب دربیاید. سه ساعت در کنارم نشست و به حرف‌هایم گوش سپرد. خالی شدم.
-این اخلاقت به مادرت رفته.
-کدام اخلاق؟
-همین سندروم صمیمت زودرس. پس از اولین سلام، سفره‌ی دلت را به روی طرف می‌گشایی. خر یا سگ بودنش هم برایت مهم نیست.
از خرابی بازار گوش خبر دارد این امیرعلی؟ به گران کیمیاست، چه رسد به مفت. بعد انتظار دارد دهان باز نکنم به روی مفتش؟
باید فکری به حال دهان‌های پر بکنم.

-اینجا می‌توانی درس بخانی و خانم دکتر شوی.
-ممنونم خانم. نمی‌دانم چطور باید این لطفتان را جبران کنم.
-خاهش می‌کنم عزیزم. هرچه خاستی بیا و به خودم بگو. اتاق من انتهای همین راهرو است.
زن می‌رود. چقدر مهربان‌اند این‌جا.
-قول بده دکتر که شوی، من اولین نفری باشم که به جان قلبش می‌افتی.
صدا، صدای سیروس است. مثل همیشه سرحال. مثل همه‌ی این دو روزی که چسبیده است به رویای من. رویایی که تنها روپوش سفیدش مانده.
-ترجیح می‌دهم به روانت بچسبم.
-روان؟
-روانپزشک‌ها هم روپوش سفید می‌پوشند. مگر جز این است؟
-از خط مقدم قلب خارج شدی؟
-به گمانم بله. می‌خاهم به آنانی که به این خط علاقه دارند، کمک کنم.
-به هرسویی که رفتی، من اولین بیمار. قول؟
-قول.
می‌خندد. خط لبخندش بوی الکل نمی‌دهد. بوی پدر را می‌دهد.‎
-جای دنجی است. دوستش داری؟
-از سرم هم زیاد است. چطور جبرانش کنم؟
-همین که به روپوش سفیدت برسی، همه‌چیز جبران شده.
-تکلیف امیرعلی چه می‌شود؟
-پدرت فکری به حال او هم می‌کند، اگر برایش گوش باشی.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

2 خرداد 1403

2 خرداد 1403

9 فروردین 1400

9 فروردین 1400

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *