چهارمین هذیان: چالش بی‌معنی‌نویسی

برای اطلاع بیشتر از چالش ۷روزه‌ی هذیان‌نویسی این مطلب را بخانید.

نوشته‌ی خودتان را همین پایین، در بخش نظرات، ثبت کنید.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

30 مرداد 1404

30 مرداد 1404

30 خرداد 1397

30 خرداد 1397

6 اردیبهشت 1402

6 اردیبهشت 1402

51 پاسخ

  1. عقربه‌ها می‌رقصند، نه می‌دوند، مثل مگس‌های گیج دورِ نورِ خاموش، هر کدام در پیِ سایه‌ی خودشان، گم شده در هزارتوی زمانِ بی‌انتها که خودش را قورت می‌دهد و دوباره بالا می‌آورد، مدام. من؟ من صدایِ جیغِ چرخِ پنچرِ یک گاریِ قدیمی در دلِ یک جنگلِ اسیدی هستم، یا شاید فقط قطره اشکی که از چشمِ یک ابرِ سنگی چکیده و در بیابانِ خشکِ ساعت‌ها گم شده. بیداری؟ کدام بیداری؟ این فقط توهمِ پلک زدن است در چشمِ یک مارِ ابدی که دورِ خودش می‌پیچد و می‌گوید: “من شروعِ پایانم، تو پایانِ شروع.” بچه‌ها؟ آن‌ها ستاره‌هایِ کوچکی هستند که از سقفِ کهکشانیِ اتاقِ من فرو ریخته‌اند و حالا مثلِ دانه‌هایِ انارِ یاقوتی در سبدِ خوابم می‌لغزند، گاهی گریه می‌کنند، نه از ترس، از شوقِ دیدنِ رنگین‌کمانِ وارونه در تهِ فنجانِ قهوه‌یِ سرد شده‌یِ دنیا. جهان؟ جهان یک نقاشیِ آبستره است که مدام رنگ‌هایش را با هم قاطی می‌کند، آبیِ اقیانوس‌ها رویِ سبزِ جنگل‌ها می‌ریزد و بعد ناگهان صورتیِ داغِ خورشیدِ در حالِ انفجار، همه جا را می‌گیرد. وقتی می‌گویند چرا؟ چرا؟ من فقط صدایِ خش‌خشِ برگ‌هایِ کاغذیِ پاییز را در تابستانِ یخ‌زده می‌شنوم. فرار؟ از کجا؟ وقتی همه جا همین‌جاست، درونِ حفره‌یِ صمغیِ یک درختِ سخنگو که لالاییِ پرندگانِ سنگی را برایم می‌خواند. بماند، بگذار هذیان مثلِ جوهرِ نامرئی رویِ پوستِ زمان پخش شود، تا وقتی که گچ‌هایِ رنگیِ تکلیفِ بچه در دستانم بخار شوند و تبدیل به پروانه‌هایی شوند که از پنجره‌یِ ناپیدایِ خاطراتم پرواز می‌کنند.

  2. پنبه با عجله صفحات صبحگاهی اش را قورت داد. بعد رژگونه ای به موهایش مالید و راهی طبقه پایین شد که تارعنکبوت زندگی می‌کرد. قبل از اینکه زنگ خانه تار را بنوازد اسنپ گرفت و بعد صدای تارعنکبوت را دید. ناله‌هایی که تاکنون از او ندیده بود. اسنپ که آمد تارعنکبوت پرید و بعد جهید، چون راننده اش جارو بود و تار به جارو کهیر داشت.جارو سوئیچ ماشین را اتومات گذاشت تا به تنهایی پنبه و تار را به بیمارستان ببرد. البته اگر تار زنده بوده باشد.

  3. هذیان‌ها به از نیک‌گزارش، چرا؟ به کی چه که چرا؟ تا زمانی که سُفهات هذیان باشد ما را چه به نیک‌گزارش. این‌ها همه دبّ استاد است میدانم، آن را برای تازه‌واردان گذاشته که نترسند، نهراسند و بشتابند. مگر نیک خودش چند می‌ارزد که گزارش شود؟ نیک اجنبی چشم سفیدی بیش نیست! گزارشش را هم نخواهم داد، دلم نمی‌خواهد این اجنبی به دست ساواک کشته شوند. قطعا که راه فرارش را پیدا خواهد کرد و یانش را بر دوش گذاشته و می‌گریزد. گول این نیک‌بازی‌ها را مخورید که خدای نکرده اهریمن شما را با قوم لوت به صفا وامدارد.

  4. چترم را چنان می‌گسترانم که باد راهش را گم کند. شب در خیالم وول می‌خورد و روز راهش را پیدا می‌کند. سخت است راه‌رفتن در آشیانهٔ طاووس، وقتی همیشه پشتش به من است. مجری گل‌بوته استفراغ می‌کند و شهر بالاتر می‌رود. تپه‌ها جای پای نهنگ را می‌بلعند و صدا کش می‌آید. از توی قبر هم وبال ما هستی، سایه‌ات کم باد.

  5. تا بیابان می‌بویم ماه را. از کوچه به رودخانه می‌دوم. شنا را به ماهی‌های پیر می‌سپرم پرواز را امانت می‌دهم به مرغابی‌های وحشی. اسب‌ها چندنعل می‌دوند. میدان‌ها را پر می‌کنند و من چرخ و فلک وار می‌چرخم و می‌گردم. می‌گردم و می‌گردم و گردون را از گردوها میخرم و می‌فروشم به مرغ‌های دریایی دروغگو.
    خرید و فروش را پاس می‌دارم. پاسبان‌ها را تا پاسی از شب کتک می‌زنم. می‌روم و می‌دوم می‌بویم. و منظم منظم میپویم راه قلدرها ‌و قلندر‌ها را. می‌رسم به اسب‌ها اسب‌ها می‌نعلند. پیچ می‌خورد باد در موی و یال اسب‌ها. صدای مویه‌ی شاعرها را می‌نشینم به تماشا. شعرها را زمزمه زمزمه می‌دزدم و در پلک مرغابی‌ها قایم می‌کنم.

  6. دیشب به نیمه‌های ظهر نشستم. از روی ریل‌های چند قاصدک مشتی به کتانی‌های یک کتاب تازه به دوران رسیده بریدم. من او نبودم که او شدم و از دریچه‌های چند قهوه‌ی فنجانی چند حباب شاغل به پرواز خدمات پستچی‌های زیرزمین‌ها پریدم. و از دخل پشت خاکروبه ها حصیر یک شیشه‌‌ی هرزه را دریدم. از گلوی یک عنکبوت عاشق چند متر اقاقی طلوع سرودم. من که از او گفتنش گریختی با شما شوی که ایشان نمیر است.

  7. هَذیانْ چهارم

    کبابِ‌غاز را نخورید که اسبِ نجیبم را فرستاده‌ام پیِ غریبه‌ای تا با غرور، غنچه‌ای غَزل بیاورد تا روزِ بعدِ امروز را دوام بیاورم. مصطفا را کاشتند در گلدانِ بی خاک تا دراز‌تر شود گردنِ بی‌ریشه‌اش. قدم می‌زنم در خیابان‌های شهر شانه‌ به شانه‌ی غازَم و صحبت میکنم از غمانه‌هایم. غاز می‌گوید از غانه که سفر کرده به آنجا و دیده غلامان را که غوطه‌ور در غارتِ غرورِ غول‌های عاقل، غش می‌کنند و مغروق می‌شوند در غش. جمالزاده قالبی در دستش بوده و غالب می‌شده بر غنودنِ با غزل‌ها. غوغایی می‌شود در دلم از این غین پشت غین آوردن. بعدِ غین چه بود؟ ف؟ اما هیچکدام عینِ غین نمی‌شوند. غین غم دارد. غزل دارد. غوغا می‌کند. غریبه می‌شود گاهی و غصه‌اش را قصه می‌کند. همه‌اش تقصیر مصطفاست که شکمش با یک آلوی برغان پُر می‌شود و عنان از کف می‌دهد. غاز هم به من گفت که اعتماد نکن بر شکم پارگانی که به آلویی عین را غین و غین را به چشم بر هم زدنی فرو می‌کنند درون خلاء‌های خلای وجودشان.

  8. هر روز به هشتمین سلول انگشت بزرگ پایم می‌نگرم. با انبرکِ نوک دستم، ابتلایش به اسهال یا یبوست مزمن را می‌سنجم. کاغذ تورنسل کف دستم را به خون سبز رنگش آغشته می‌کنم. اگر رنگ گل یاس شود، احتمال یبوستش بالاست. اما نمی‌دانم چرا همیشه مرض دیابت دارد. شاید به‌خاطر آن است که زیاد هذیان می‌نویسد. باید کمتر دریا را خط‌خطی کند. دکترها گفته‌اند تعداد خط‌خطی‌های کیت قندش بالاشت. اما خدا را شکر فشار سرخرگش پایین است. از بس که چشم‌ می‌چراند و به عروسان دریایی مرداب لوس‌آنجلس نظر بد دارد. البته رشته پلو با سس شن‌های ساحل هم زیاد می‌خورد. راستش بارها او را به متخصص انگشت شناسی با گرایش اقیانوس‌شناسی ارجاع داده‌ام. اما رییس هر بار او را با غلط‌های فراوان برگشت داده است. فکر کنم وقت آن است که استعفا دهد و دوران بازنشستگی‌اش را شروع کند. هر چه باشد کالابرگ دارد و عیش و نوشش پابرجا خواهد بود. تازه می‌تواند در پارک خط‌خطی‌هایش را بدون خطر سانسور ادامه دهد. فردا استعفایش را تقدیم می‌کند. خدا همراه دیگر هم سلولی‌هایش باشد.آمین.

  9. یک کتاب رهبر ارکستر می‌شود و بقیه کتاب‌ها می‌نوازند. هر کتاب آهنگ خودش را می‌نوازد. قاطی‌و‌پاتی می‌شود. گوشم را می‌گیرم. انگشتم به مغزم می‌رسد. مغزم نرم است و در آن چیزی نیست. دستم را بر‌می‌دارم. به کجا فرار کنم، تا صدا را نشنوم. حالا به کوه‌ها فرار می‌کنم. کتاب‌ها به دنبال من می‌دوند. صدایشان در کوه پژواک می‌کند. لا، لا، لا
    وای چه صدای ناهنجاری. دیگر حرف نمی‌زنم، می‌رقصم.
    آن قدر می‌رقصم زمین سوراخ می‌شود. به زیر زمین می‌روم. در زیر زمین به قبرها سر می‌زنم. ای وای پدرم را می‌بینم. دست در دست او پرواز می‌کنم. به آسمان‌ها می‌رویم. سر از اسپانیا در می‌آوریم. گاوبازی است. گاوها دست‌های قرمز مرا می‌بینند. حمله می‌کنند. پدرم دستش را به طرف گاوها می‌برد و آنها را نگه می‌دارد. به ناگاه به آسمان می‌روند. چرا سر گاوها را نبریدم؟ پایین بیایند به خدمتشان می‌رسم. سرشان را می‌برم و با پدرم می‌خوریم. خوشمزه ست. به زمین چنگ می‌زنم و آب بیرون می‌آورم و با پدرم می‌خوریم.
    راه می‌رویم و به چاهی می‌افتیم. چاه تاریک است. پدرم انگشتش را آتش می‌زند تا آنجا روشن شود. همه چیز را می‌بینم. عقرب، مار و همه چیز هست ولی دیگر نمی ترسم. با همه دوست هستم.

  10. نشسته بودی لبخند می‌زدی به گل‌ها و گندم‌های کوهی چنگ می‌آوردند به آسمان. پاپیروس‌ها می‌دویدند سمت جاده و نقش‌مایه‌ای مصری خیره‌خیره چشم می‌دوخت به من. چشم‌هایش نخ‌نخ بود و حل می‌شد در باد. خسته توی رودخانه خابیده بودم که کوسه‌ای مرده ورم کرده بود زیر آب. روی پوستش به خط هیروگلیف نوشته بودند: برو و بمیر و هرگز به هیچ مرجانی سلام نکن. حفاریِ ماهی‌ها ادامه داشت تا اقیانوس آرام بگیرد و کوه‌ها از سرباز خالی شوند و آسمان از فلامینگو‌ها. پرنده‌ای قطبی در آفریقا پر می‌کشید و شعری فارسی را زمزمه می‌کرد. همه‌ی فیل‌ها عاشق شده بودند و زمین از چرخش ایستاده بود و کارناوال‌ها عزا به پا می‌کردند برای دلقک‌های نوبلوغ. رفته بودی و هرگز نمی‌گفتی چرا نهرها پوسیده‌اند و کوه‌ها پلاسیده‌اند و دشت‌ها شوریده‌اند. رفته بودی و هرگز یادت نمی‌آمد چرا پرده حافظه‌اش را جر داده و چوب‌پرده، فلج مانده و خانه خودش را ریخته در دریا. آرام قدم برمی‌دارم تا سرستون‌های هخامنشی ترک برندارند و بزهای بالدار از دسته‌های زرین جام به سوی صخره‌ای آهکی بجهند و بمیرند. در فوتوشاپ با چند کلیک کاغذی آچار را خط‌خطی می‌کنم و خط جدیدی متولد می‌شود از گوشه‌ها و زاویه‌ها و میخک‌ها و گل‌های آفتابگردان. با همان خط نوشتم لطفا کسی پماد تتراسایکلین را بمالد به شقایق‌ها تا اینقدر خون‌دماغ نشوند. سپس بلند شدم و خودم را از پنجره پایین انداختم.

  11. خواب می‌خوابد. می‌پرد پشت بام که مزه عرق می‌دهد. می‌زنم به صورت نقاشی به صورت تمام سایه‌های میخ. دیوار می‌خندد مثل هندوانه. بعد من می‌پزم در سوتی که صدای درخت می‌دهد. ملخ می‌شود چشم‌هایم در پنجره‌های کوچک نوک مرغی. خواب خرس است. دندان که می‌گیرد قلقلکم می‌آید. خنده از زخم‌ها می‌زند بیرون. شوید دانه دانه می‌چینم و کلاغ پر می‌رقصم.

  12. جیوه توی سرم رنگ می‌باخت وقتی شماره‌های کوچک در دفترش می‌نوشت و مثل توپ صدا می‌کرد. ارغوان‌ها بدمستی می‌کردند و خون افق از تن آسمان به زمین می‌ریخت و کاش تو بودی تا مارمولک‌ها حسرت گذشته را نخورند و کاش از بادبان برایمان چیزی به یادگار گذاشته بودی. ما بی تو دنبال هوس‌های خودمان رفته بودیم و بغل‌خوابی را کنار گذاشته بودیم و توی نادان یکسره تف می‌انداختی به زمین و آسمان و همه را حواله می‌دادی به آن‌جای خر و کمی بیش از اندکی یک روده‌ی راست توی شکمت داشتی. یادش بخیر .

  13. در سکوت زمستان، سایه‌ات هنوز مانده،

    مثل گل یخ‌زده‌ای در مهِ نقره‌ای.

    گلبرگ‌هایت زیر برف خفته‌اند،

    اما هنوز رنگ‌های پنهانت می‌درخشند.

    یخِ روی تنت را لمس کردم،

    و آتشی را که درونت زندانی بود حس کردم.

    سرما هرگز نمی‌تواند بگیرد

    گرمایی را که چشمان خاموشت هنوز می‌گویند.

    اگر زمان آسمان را سراسر سفید کند،

    تمام شبِ بی‌پایان از شکفتنت محافظت می‌کنم.

    چون حتی یخ، با آن همه سکون و عمق،

    نمی‌تواند عشقی را که میان ماست پاک کند.

  14. قهقهه‌ی قرمز کشاندی به تلویزیون انبساط کودن. حاجی فوتینا. کشمش سیریش سررفت از کتلت لب. دارچین شک افتاد به تنبان کاغذ. پیپ‌کش بوس نکش. غازیدی شعور سرهنگ. چپ‌وراست نم‌نم. علاف کار پرینت حلق سوک‌سوک. آزاد و یله قر تو ملاج. شیشکی خورد نوزاد تنبان. شق‌شق سرفید. ویندوز تریاک عرق کرد. ظهر تاب‌تاب. اقیانوس هم آچار کشید. چرکولی لوچ زد. سماور ویراژ. سماور قرتی فر کرد غلاف تفنگش را. سحر دریای بژ سرمه زد. خیال ضدآفتابش را زد. قورمه‌سبزی جلسه‌ی ششم سولار را ملافه کرد. آی چوپان! چه پرابلمی زدی؟ آنتی‌ویروس باجناق کش میامد در پیتزای جفنگ. خط‌کش موش الکل سولاخ را ژل زد. ورور شتک. شام شلوارک پیک‌نیک سیخ سنجاق. صابون صابون صداقت یافت می‌نشود در سوسیس حاج‌آقا. چی میزنی پشمک سنگ‌پا؟ صبر خرافات شربت نوشید. کشکک زانو سیسمونی خرید. ماگ گلدان لباس رقص پوشیدی؟ لاک چاق خمیازه کشیدند. زرت زرت. هورمون اتو گونی‌گونی برنج. پس نزن جادوی قارچ جاری در بالکن حسادت بنفش را.

  15. پارو پا روی پا دریا گذاشته بود که قایق هق‌هق‌کنان از خشکی آبهای پیراهن موج نشر زد. آنگاه شب که بوی جاروی زمستان دید، نتوانست چشم‌های کشتی را سمباده بکشد، به همین خاطر باید رویش را از آینه برداشت و مستقیم به زیر لایه زمخت تارهای تفتیده ملخ‌ها رفت، بعد کبوتر که قرار دانه‌های پاشیده روی سر مورچه دید، خیلی زود جورابهای چرمی‌اش را بر شانه دیوار پشمی گذاشت و با تمام توان وزنه‌های فولادین را لای موهای یاس‌های قرمز پنهان پوشید.

  16. یادهای مرده‌ی کرکس‌های سفالی روی شن‌های رقصان می‌جوشند. سردنگاه جاروی قهوه‌ای در تلاطم طوفان‌های سرخ ریخته می‌شود توی فنجانت و زرد زاده می‌شود از نارنجی و پولک‌های توت‌فرنگی، رنگهای ابری به دیوار می‌پاشند. می‌شکند خشاخش کاغذهای تهی از فردای آبستن در رگ‌های قلمبه‌ی زمان روی تیک‌تاک باران. در روزهای ساختن سورمه‌ای بی‌رحمانه می‌دوزد با بیل لبهای پر خنده را به سکوت درگریز سراب‌های کوکی. شکوفاش می‌شود در قلقل مرداب‌های خفته‌ی شب‌های نرم پشمکی روی تن آبکی تیغ‌ها. پنجره شرمگین نگاهش را سوراخ می‌کند از آسمان و شیشه‌های تردش می‌لرزند و باز برمی‌گردند. خطکش‌های خفاش متر می‌کند بودن مرغابی‌های سرتراشیده‌ی محجور را. تباتب تبِ تن، تن به تن می‌کند تب را در تن‌های تب‌دار بی‌تن. در زردها خابیده خاطره‌ی شغال در بستر سرداب‌های عرق‌ریز آهکی. بی تلاش منجمد می‌سوزد دستهای پلاسیده از گل‌های مریض آمپول خورده در صف‌های بی صف سفید شده توی گلوی قاصدک‌های مرده.

  17. از فچلی به جایی میرسیم که نه ما و نه ان سازمان نهفته بز انجیری می‌داند.دیروز بود که به بوستان فیل بال‌بال‌زن رفتم که آب را بر جویباری از کهکشان راه شیری می‌دوزاند و از همه خبیث‌تر بود و پاساژ را دوست می‌داشت. به بهار آسمانی که خویشوندان کریم به ان مذاکره می‌کردند گفتند که اگر روزی رسد که سرود وال‌های ژوژمانی را بخانند همان روزی است که موبایل آن در کارواش قایم می‌شود. پژوهش و ژوهش از بدترین این سربازان کهنه‌دوست است که زیبایی قصه آبی را نادیده گرفته و از دیده‌بان حقوق بشر دفاع می‌کنند. غافل از سرزمین بی مذلب زندگی که ما را مراد آجر هم نمی‌داند. به سرای رست‌کاری می‌برد انگار ما طرفداران زیدان یزید هستیم.

  18. نفس. ساعت در جا مُرد. چکش به مضحک‌تری خندید. مزه‌مزه چیبس گریست. اگر ناز‌ک‌خیال کُتم که بود. خیام‌که مُرد. قارسی را پاس‌بدارید. گارسون عزیز. لطفاً فعل را بنوش. دلستر کلاسیک بهنوش نوش‌جات. کوبریک عزیز . گوجه گوجه. بله آدرس را کتک زدن. سیگاری ممنوع. دوغ اینجا سوزن نخ احساس را. آهن. این آهت که گرفت ما را برکت افتاده است. اینجا دست‌خیال هایت آزاده است. بله من همانم. ای‌وای گیوووم. پارچه‌ خیال‌ها. بنداز توی سولاخٓیٓ. مامان بزرگ گفته. من بچه‌‌ی همین مدرسه‌ هستم. اسمش! مدرسه‌ی‌نویسندگی.

  19. قاشق و استکان می‌چپانم در دهان چمدان. مروارید در گوشم می‌خواند صدای موج اقیانوس و من قهقهه زن قهوه می‌ریزم در پره‌های لیمو. می‌خندم به چهره پا در هوای اولین چشمانت‌. بوی هندوانه خنک می‌دهد هوای پشت پریروز. برگ در چشمانم می‌کند عروس هلندی همسایه‌. مرا نمی‌خواند. نگین ریخت از مژه بر آبروی خواهرم و من جیغ ریختم بر قاب عکس. بمیرم تا بمیرد. دمپایی ابری را میان کتابم می‌گذارم تا بمیرد. پرستو گل غنچه چهل در کنج باغچه چال می‌کند.از شالم جوانه زده آبشار زرد طلایی. سرباز دست به چانه زده بال مگس می‌خورد. کفش هایما را به دور گردنم می‌گردانم و پاهایم از آبگینه می‌پایند بوی آب را. طالبی می‌خورد بر طبل حلبی و دانگ. دینگ و دانگ و دونگ خرد می‌شود پاتیل واژه‌ام. ماهی با جلبک می‌جنگد و من گاز می‌زنم صدای صدف حلزون گمشده را.

  20. از وقتی که می‌پروازم، بال‌هایم آب دارند. گلدان باغ وحش شاداب شده. شبیه سیندرلاهایی که لنگه کفش‌شان در توالت افتاده. موقع پرواز فقط چیپس و ماست موسیر می‌چسبد. روزهایی که لباسی بر بند هستم تا خشک ‌شوم. اما خشک نمی‌شود آب چشم‌هایم. در کاهی دفتر شبیه ماهی لغزنده. اضافات ذهنم را در آب دریا می‌پرانم. می‌پرانم. می‌پرانم تا پر پر شوند. قرمز می‌شود از سبزی آب دریا. پر است از احساسات یک ماهی خسته که اگر پرنده بود، از بالش آب می‌چکید و اگر کلمه بود، شعری دواند. اگر در کاهی بود، سرخ سرخ. شبیه زعفران لب‌هایی که همیشه می‌نارنجد از عشق.

  21. شاید در نوری از طلب یا در بایدی از شاید به صدایی از اندک‌ها بنگرم. می‌نشانم. می‌دانم. می‌دانم و تمام دانه‌های دانمارک را روی لبه‌ی تیز تنبلی می‌بوسم. می‌خواهم برای رسیدن‌هایی از نشانه‌های تو، خامیِ خشمی را پوسته‌پوسته کنم. مو برمی‌دارد کل داشته‌های گربه‌یی که در طاعون‌ها بیداری بکشد. همیشه که تای گیسو را نمی‌توان واریس‌وار زندگی کرد. گاهی اوقات در واقعیت‌ها طلوعی از کلام‌ها را می‌خوابم. آیا تلخ‌کامی‌ها روی رون پایم نشسته‌ند یا هنوز روبه‌روی پروازها به خیال می‌ایستند؟ آیا هنوز نعنوها را روی تابلوها رنده می‌کنند؟ هنوز می‌بینم و چشم‌هایم روی پاشنه‌یی تلخ تب می‌کند.

  22. اسمارتیزها روی دستانش لبخند می‌زنند که کانال را عوض کند سوی ستاره‌ها و کش‌های قرمز. باد می‌کنند و تیک‌تاک می‌کنند تیک‌هایش کنار چشم‌هایش چون این گوشه پر از عنکبوت است به رنگ گربه و رزها وول می‌خورند توی موهایش تا فرفری شوند کیک‌های توی فر و فرود آیند روی فروزان اعداد فرد. عددی نیست که اول نباشد چون دوم‌ها روی فرش می‌خوابند و فروشان فاش می‌کنند گردن‌های زرافه‌ای خال‌خال خالی‌شان را توی سرنگ‌هایشان بلکه روی سرهای نگون‌ سیری‌شان بارانی ببارد.

  23. همسرم را گذاشتم روی اجاق و آن یکی قبلی صد و خرده‌ای بود. دادم در آمد از چشمانی که تار است چشمم و گرمی که عرقم را می‌جوشاند. تلفن را پاشید روی صورتم زن بدجنس خندید بی‌هوا و هوس‌باز شد به خوردن حرص‌هایی که نخورده بود پیتزا و در دلش فقط عشق می‌خارید. کیبردها را می‌ریزند روی کلاغ‌ها و کلمه‌ها سوت می‌زنند صدای همسایه را. می‌گفت خانه را خوابیده و رفته به قعر چهاردیواری از چهارصبح تا روزی که شاید صبح بود قدمی مچاله کند و رسیدها را بسازد برای او. فکرهایش را شست در لب‌هایش و جا گذاشت روی کمدی که جعبه را برده بود.

  24. چنگک راه‌راه که افتاد روی کشان‌کشان حادثه کوه چنار. پرده زیر دست انداخت رفت آبرو آمد رفت سر پرچم سیگار از غصه ته کشید به آسمان خراش کج‌‌و‌کوله پوزخند زد تجربه کرد سیفون نکشید دوباره کرد همه چیز سقف ماشین ترک برداشت آکواریوم شد گچهای دیوار طبل زدند و بخت برای فرش فلوت زد قهر کرد رفت پاشد کایت سواری کرد رفت تو کپه اشغال بازیافت نشده کرال پشت.

  25. باد در نفس هایش جاری شد، به حرکت افتاد در میان جاری شدن و بودن ایستاد و به پشت سرش اندکی خیره ماند، واقعا چرا کسی در میان آن همه ازدحام نو رسیده، اقاقیاهای عاشق را از زمزمه سرد مرگ خبر نمی‌دهد؟؟!
    با خود فکر میکنم این همه صدا، این همه نجوا برای که و در چه فصلی زاده می‌شوند که گویش ابرها حتی آنها را در بر نمی‌گیرد، آه می دانم می دانم دوباره دارم درگیر بی وزنی و سبکبالی میشوم تا گیر نکرده ام بای بگریزم.

  26. تنانه‌ترین خسته‌ی عزیزم را با شصت پا بر سقف اتاقم نقاشی می‌گامم و از محالِ رؤیایی که اندیشناکم با خواب پلک‌پریده به ستاره‌پردازی‌های مسجمه‌یی از زن هم‌‌آغوش شدنم وقتی او بی‌‌قلم تا اینهمه به طلوع و طلایی هم‌‌‌نظر و من به هم‌رنگ مس و فضایی‌ها ‌هم‌فرارم تا که رفتار تو از زن مثل سؤال باران از زمین می‌بیندم که حتا زیر گام‌هایم و از شانه تا تو جیب‌هایم و میان سطربه‌سطر شعرهایم می‌بارشی و آینده‌ی سیاسی رنگ‌های کشیده‌ام سُرخشی به چپ و سایشی به پایین مانده که گالنی از تو بی‌حرف با مجسمه خون بیرون است و کاغذ دیواری من بی‌تشخیص مرکز مهتابی حالا سایه‌ها برایم کاشته که جز لب بالای کلیدپریز راهی نمی‌بوسد و سایه‌هایم را تا توی یک سبد بریزم دیگر مجسمه تظاهرش را فروخته و نمی‌شود او را نخواست بی‌اندازه‌‌تر.

  27. مهمانِ ناخوانده روزم را به‌هم می‌زند.
    همه‌چیز را دوباره مرتب می‌کنم، به جای اولش برمی‌گردانم؛
    اما درخشش قلبم هنوز باقی است.
    پرندگان آواز می‌خوانند
    و دنیا با من مهربان است.
    قهقهه‌ای از سرِ بدجنسی در فضا می‌پیچد،
    و بعد سکوتی مه‌گون
    سرسرای خانه را پُر می‌کند.
    آن زن خانه را ترک کرد.
    من عودی روشن کردم،
    و من در عبادت
    حالم دگرگون شد؛
    جهان را رنگین‌تر دیدم،
    پررنگ‌تر از همیشه.
    نگاه‌ها و لبخندها
    برایم جلوه‌ای زیباتر
    دنیا سرشار از مهر و لبخند شد،
    و شمع‌های سرم یکی‌یکی روشن شدند.
    روشنایی
    در دلِ تاریکی
    پدیدار شد. ✨✨️

  28. پاآهو خسته شد. پاآهو چشم‌هایش و پاهایش به انتظارِ مرگ. پژواک‌های پاآهوی خاموش دیدنی نشد. خسته شد. آهو از دویدن. چرا همه دنبالِ آهو می‌دَوند؟ هوای مه‌گرفته‌ی لندن می‌شود این شهر. ساعت پنج. هوا آدم می‌کُشد در این شهر. ساعت پنج. از آهو پرسیدند که می‌خواهد او هم بدَود؟ یا تحمیلِ دویدن و دویدن به نگاهِ زیبایی روی پیاده‌رو‌های خیابان کنار ماشین‌های بنز و آوودی. فقط نیسانی که دید آهو از خیابان رد می‌شود و دلش را نلرزاند. نیسان که شعورِ بنزی ندارد. اما داشت. نیسان ایستاده بود مات‌ومبهوت و ردشدن آهو را نگاه می‌کرد. با فاصله‌ی دو متر از آهو ترمز کرده بود. آهو رد شد از خیابان. قلبش مدام می‌تپد. بازتاب‌های آسمان را ببین در نگاهش. آوای قطره‌ی چمن را ببین در صداش. پژواکِ پاقلبی، شاید صورتی که می‌خواهد آبی باشد. دوستانش هم فروختند. همه به نانی. همه به نگاهی. همه به لبخندی. اشک‌های باران. روزهای بارانی که باران نمی‌بارد. تو دیدی که روزهای بارانی باران می‌بارد؟ من ندیدم. تو دیدی و من ندیدم؟ اشک می‌بارد. رودخانه کتاب بود. دیدمش. کتاب دستش گرفته بود. گفت فکر کردی چرا زیبا شدم؟ چرا روان شدم. چرا زلال شدم. کتاب به دست دارم. روی سنگ‌های رودخانه می‌نویسم. آشغال‌های دیگران را با خودم می‌بَرم و تف نمی‌کنم توی صورتشان. برای همین که رودخانه شوم. خطوطِ هندسی مرا دیدی؟ نه ندیدم. وقتی می‌لرزم را دیدی؟ نه ندیدم. وقتی مثل زردآب کبود می‌شوی. وقتی بی‌حس می‌شود ماه، تو نگاهش می‌کنی؟ وقتی پنهان می‌شود ماه، تو نگاهش می‌کنی؟ ماه که به آسمان کاری ندارد. کار ماه چشم‌دوانی نبود. کاش ماه حرف بزند. بگوید چرا دوست ندارد دیده شود. چرا پنهان می‌شود. از شعرهای زمین خوشش آمده یا نه. کاش ماه هم حرف بزند.

  29. آسمان خودش را تکاند و چند تکه ماه افتاد پایین اولیش نسیب من شد با این س
    سه سه تا پاداره و چشم نداره که راه بره اسمان دوباره لرزید…. اصلا هیچی نیفتاد حتی با این ح
    من نویسنده بی ربط ترین کلمه من هیچ وقت کنار اسمم نیامد نویسنده از بس که دلم میراند و میخوابد و میتابد و میرامد
    مرغ شبخان که بادلم میخاند ادرک سن ونادلها دلمم شور میزنه امتحانا حضوری شده بیایید ای لشکریان علم و آگاه صفت

  30. در افق‌های پشمین یاس جیغ را روی چوقک‌ها می‌کشید. زر زر زره‌ها به پستان خیال می‌رسید. کرم‌های آسمانی بر تراوشات قرچ قروچ می‌خوابیدند، از زیبیدن زالوهای بزتراش چه باک؟ همان‌ها که فرشی از عرش به دامان گاوهای محنت‌زده کم و بیش قراضه آورده‌اند. سالارها خسته‌اند از قصد قاصدک‌های نمدی بر پوشالین کتری‌های جوشی و کثافت‌بار انبار تخمک‌های نهان در پشم.

  31. همین الان که ول‌گویی‌نویسی می‌کنم ۳۸ تا ترامادول خوردم تا در نئشگی کامل ول بشم. ول شدم ۲ تا کمتر. ۲ تاش رو صب پس دادم. با این حالِ باحال دیگه می‌شه راحت چپوق کشید و تپوق زد. وسط کوچه‌های شهرک راه رفت و پادکست گفت. چون مردم دیگه اینترنت نردادن تا گوشش بگیرن. اینم از مزیت‌های بی‌نتی. جرات نداری، درد داره؟ حالا وقتشه. اسم پادکستم سوگ‌کسته. فک کنم مال همه‌س. همه‌ی ما ماتم‌زمانی‌ها. شایدم بذارم ماتماتمسک. برندیگش پلنگه. با صدای بلند پادکستم‌ رو تو هوای شرجی شمال داد می‌زنم. درود به پفیوزهای جان. امروز تجربه‌ی کودکی را می‌شنویم که با خوردن مورچه خودکشی کرد. با قصد قبلی.

  32. هَوَل‌طور در ونک دریاچه‌ی پلنگ‌دره گوشت کیلویی دو ملیون و خرده‌ایی. سیل شتر‌مستان به سرسبیل صندوقخانه‌ی طبرستان تلو‌تلو میزدی. ای کاش نمیدانستی فرش سفرت را قیزیم کوراند در پریود شبهایش. ابرو ابرو چشم چشم زاییدند در طوفانهای بالشتت. او اما جن‌دست ریخت در چاه فشل‌بازی‌هایش. خراب خار خمستانی هستم که به نیش میکشد خماری‌ام را. های خاب خسته‌ی خاک‌زده خرت‌خرت. مسواکتان به پشمش. نون تست فرار میساخت از بادمجان باورهایت. سبیل هم‌آغوشی‌ات تحفه‌ناک. بهار ایروبیک از کلاس لاغرت کام میگرفت. گلبرگ‌های گیومه دیدگاه جعفر را گشنیز گیراند. سیب درخت زارید آن‌سوی گلایه‌ها. اجاره در شراب تند بادسن جاباما کرد. ایرانسل من ملاگوتی‌وار دنبال کلوخ میگشت. چیز کفتار کف‌کف نوشابه گاز میزد. ترانه سیچ‌َََسیچَ عشق باد میکرد. چه میدانم قصاب آسمان را چگونه مالیات سرشت. فیبرنوری قاصدک پارچه را با زبان خورد. آقا امید شرجی را هتل نمالید. صیاد قضاوت غرفه‌ها را حلبی‌آباد دور‌دور میکرد.

  33. هذیانْ چهارم

    کبابِ‌غاز را نخورید که اسبِ نجیبم را فرستاده‌ام پی غریبه‌ای تا با غرور، غنچه‌ای غَزل بیاورد تا روزِ بعدِ امروز را دوام بیاورم. مصطفا را کاشتند در گلدانِ بی خاک تا دراز‌تر شود گردنِ بی‌ریشه‌اش. قدم می‌زنم در خیابان‌های شهر شانه‌ به شانه‌ی غازَم و صحبت میکنم از غمانه‌هایم. غاز میگوید از غانه که سفر کرده به آنجا و دیده غلامان را که غوطه‌ور در غارتِ غرورِ غول‌های عاقل، غش می‌کنند و مغروق می‌شوند در غش. جمالزاده قالبی در دستش بوده و غالب می‌شده بر غنودن با غزل‌ها. غوغایی می‌شود در دلم از این غین پشت غین آوردن. بعدِ غین چه بود؟ ف؟ اما هیچکدام عینِ غین نمی‌شوند. غین غم دارد. غزل دارد. غوغا می‌کند. غریبه می‌شود گاهی و غصه‌اش را قصه می‌کند. همه‌اش تقصیر مصطفاست که شکمش با یک آلوی برغان پُر می‌شود و عنان از کف می‌دهد. غاز هم به من گفت که اعتماد نکن بر شکم پارگانی که به آلویی عین را غین و غین را به چشم بر هم زدنی فرو می‌کنند درون خلاء‌های خلایشان.

  34. از بالا به ساختمان های راه‌رفتی دیدم که مارشمالو‌هایی بزرگ پا به میدان عظیم خانه می‌گشایند و از هر کبوتری رد می‌شوند. اصلا انگار نه انگار که سال‌ها دوستان ما به عالی‌ترین خرس بوستان شریعتی رفتند و سهراب سپهری شوالیه را دریافت کردند. البته من چندبار به آقای سگی گفتم که خیابان جدی مودار به من گفته بودند که ما را به سیاره بی‌جنازه نبردیم ولی هیچ بویی نبردند. از آسمان که می‌گوزم یعنی آن را با ستایش و فرو بردن انگشتانم در بادیان مصری زیادتر به سخن می‌آورم. بارها عرض بردم که دوستی بی‌نجابتی مانند آن است که قصری در بالا کوه کوبیسمی قرار دارد که زن سیاهی آن را تصاحب کرده و با رفتگری ازدواج کرده. لباس کت از همان سال‌های انقلاب بسیار دموده بود. من فکر می‌کردم این ابرها با سیاهی کبیری که می‌دهند قالی می‌دوزند و پاپاسیاهی بابت کارها و اعمال من قائل نیستند و نبوده‌اند. او برای بار آخر از آجرهای مرد چشم سیاه پایین دخول می‌کند و طناب آرام را از درب منزل مانند راسوی بی حیا میخاباند.

  35. صورتی خنده‌ی صدا‌ها در تکاپوی باد خندان خندیدی. حوله افتاد بر چشم مادر خیس خشم و بوی صابون و حباب در بوس شب شست بابا عدد شصت عرعر شدی بعد از آن کیبورد مادر بی‌عجز پرنده.ی سبوی خشک خرخره در خلوت خال گلو. پوست خمیده‌ی ساعد بابا بر کنکاش سبزستان ترنم. شوفاژ سبز شست در سراسر سقوط سما سرگردانی خسته خندید. کر کم در برهوت برهان هوا پاییز پا شد شمِّ شراره‌ی شرشر شوری‌زار زارستان گریستم.
    سرتاپای پرنده‌ی خوش‌بخت خوش‌کانستان شورنگاه. سرمه‌ی لنگه‌پای خرحمال حمیده‌ی انباری بر حوض قصه‌ی غصه‌زار سوسویی محو و غم‌شاد. خرچنگ صورت بر شباهنگام حرکت کرکسان پست‌سگی رفت به انگشت شست هست بست.
    بوزینه‌ی سرمست سخیف سقف‌مغز بر تکاپوی‌ محفل همه‌سان همسان پوییدن پشمید.

    1. چاقو که خیالِ پرتقالی‌ام را تکه‌تکه می‌کرد، از جاکلیدی‌مان به بیرون می‌ریخت و قفل‌های بازنکرده، روحِ کلیدها را می‌خراشیدند. من در کتِ پدرم به دنبالِ شاهد بودم و وقتی از جیب‌های پدر ماسه بیرون ریخت، بزرگ‌ترین صدفِ جهان را پیدا کردم.

      رنگِ نقاشی‌ام از کاغذ به راه افتاد و پیراهنِ سفیدم را نفتی کرد و جهان از دکمه‌های لباسم آتش گرفت و وقتی باران آمد، زمین پر از گل‌های آتشین شده بود. پاهای ما تا زانو در آتش بود.

      خمیرِ کیکِ پریان را ورز می‌دادم که شیطان منتظرِ نگاهم می‌کرد، اما آخرین برشِ کیک هم سهمِ سوسمار شد. بیا تا من و تو، از راهِ دندان‌ها برویم، یقین که به پریان برسیم و شمشیرهایمان را با بازوانشان تیز کنیم. من هنوز در بیشهٔ دست‌های تو هوا را از پروانه‌ها می‌گیرم. و تو در سرزمینِ آلیس موش‌ها را تعقیب می‌کنی. با چشمِ گرگ می‌بینی و لباسِ بره را برای مهمانیِ سگ‌ها می‌پوشی. بیا تا با هم از راهِ دندان‌ها برویم. من هنوز در بیشهٔ دست‌های تو گیر افتاده‌ام.

  36. وسط دعوا آشتی شد. گفتم آشتی آشتی تا قیامت. پیشی از بالای پشت‌بام واق زد. سگ از درخت پرید پایین. چشم‌هایش از شدت حرص قرمز بود. چشم‌هایم از شدت محبت بنفش بود. رنگ محبت بی‌رنگی‌ست. رنگ خشم ارغوانی‌ست. گفتم بپر ترک موتور برویم شالیزار. گفت تبریز که شالیزار ندارد. توام موتور نداری. گفتم بخاطر اینکه چایی داغه دایی چاقه. گفت دایی که لاغره. گفتم مارمولک‌ها با سوسک‌های دستشویی دوست شدن. زنگ زد به سال ۹۸. گفتم سفر در زمان؟ گفت عصر عصرِ ارتباطاته.

  37. این اما نه آن. اما آن به مثابه این، و در عین این‌همانگی، محض. در تبلور فرازش ناپذیر که با آمیختگی اما بدون هرگونه تحکم. سرریزش ناخودآغازی که هر سیال نمایی‌ای از سرشت بی‌سرد. نرم؛ تدقیق ناپذیر. هُرم گزش بی‌پیش‌راه؛ سفر هرآینه در آتش کرداری. بی‌گاه، ناارزنده. تیغ از منش، بر در بودش. هنگامه، نه از آن بنیاد شور همزاد رضامندی. ناآشناانگیزی، فرار افکندنی.

  38. درد میکند، نمیدانم چرا شرم میکند.
    زو میکشد، از اعماقش بو میکشد.
    مو میریزد، از جهانش کوه میریزد.
    گوشش دیگر به حرف کسی بدهکار نیست. نمیشنود، رام نمیشود.
    گله دارد، از برایم فرقه دارد، یا شایدم قصه دارد.
    میبوسمش، در دستانم میشورمش.
    من میدونم دیگه دوستم نداره، میدونم دیگه ازم سیر شده ولی من دلم پر میکشه برا اینکه یک بار دیگه باهاش باشم ولی مگه چنگیز اجازه میده، میگه«من دلم نمیخاد ولی تنهایی از پس همه چی برام»
    و من نیز در این باره فرمودم برو به درک.

  39. هذیان ۴
    کولر با یک غرّشِ خفه و مریض داشت نفس می‌کشید، انگار می‌خواست استفراغ کند، اما گرما مثل حیوان لجوج به دیوارها چسبیده بود. گرمای لجباز چسبنده روی پوست تنم نشسته بود و مرا می‌مکید و کیف کوک بود.‌هندوانه را وسط راه گذاشته بودند، قرمز و بی‌اجازه‌، مثل قلبی بی‌رحم که هر لحظه ممکن بود از حسادت بترکد.‌ آبش فقط آب نبود.‌ چیزی بود که اسمش را زبانم قورت داده ولی بدنم آن را خوب می‌شناخت. گرم و قرمز یا سرد و قرمز، کدام‌شان قرار بود در پوسته‌ی چسبناک سینه‌ام جا بگیرد؟

  40. کولر با یک غرّشِ خفه و مریض داشت نفس می‌کشید، انگار می‌خواست استفراغ کند، اما گرما مثل حیوان لجوج به دیوارها چسبیده بود. گرمای لجباز چسبنده روی پوست تنم نشسته بود و مرا می‌مکید و کیف کوک بود.‌هندوانه را وسط راه گذاشته بودند، قرمز و بی‌اجازه‌، مثل قلبی بی‌رحم که هر لحظه ممکن بود از حسادت بترکد.‌ آبش فقط آب نبود.‌ چیزی بود که اسمش را زبانم قورت داده ولی بدنم آن را خوب می‌شناخت. گرم و قرمز یا سرد و قرمز، کدام‌شان قرار بود در پوسته‌ی چسبناک سینه‌ام جا بگیرد؟

  41. هذیان گویی ( ۴ )

    در منطق و فلسفه زندگی مورچگان همیشه عشق حرف اول را میزند. مورچه‌ها معتقد است انسانها بی‌شعورند. چون آنها را له میکنند. اما انسان هم می‌گوید من واقعن مورچه‌ها را نمی‌بینم که بخواهم رعایت آزادی آنها را بکنم. آزادی یعنی له نکردن مورچه‌های ریز و دست‌وپا گیر نیست. همه حیوانات متفق‌القول انسان را موجودی بی شعور می‌پندارند. آنها می‌گویند ما در طبیعت بودیم که انسان وارد آن شد. چرا باید انسان خودش را بزرگ و عقل کل حیوانات بنامد در حالی که طبیعت مال ما مورچه‌ها اول بوده. انسان قرن‌هاست که رعایت حق مورچه‌ها را نمیکند. و مورچه‌ها هم بر این باورند که از کم خردی آنهاست که به آزادی بها نمیدهد.

  42. فلفلی می‌خراشی؟ مغزِ کشمشی، از سقف‌های کشکشی، دکمه می‌تراشی؟ کُتکِش؟ موبایل از پرده می‌ترسد و تو باد به چانه می‌پزی؟ کار روحیه‌ی سبزی‌خوردنی را بپا که نخزی توی سولاخیه. بعد می‌پراکنی زنبور مگس‌کش را؟ این می‌باشد بخاری سگی روزهای ما؟ این می‌باشد؟ من باغاتم. من باغ توام. دقیقن باغ تو. من را باغ. ای مداد در چاه‌ات. من را باغ. پایگاه به صبحگاه نمی‌کشم هرشب. واکسن در چاه‌ات. می‌گویم کامپیوتر از سقف لب می‌سوزاند و می‌گویی پنجره را بخور تا مربا شوی؟ پنجره در چاه‌ات. من را باغ. من را دشت. من را چاهت آباد.

  43. چشم اقیانوس رو به کوه‌های شیشه‌ای نهنگی است فوران. نمادهای کوهستان‌های سبز، اسب‌ها را دیوانه می‌کنند. کشتزار کویر، آب را به پای لرز می‌نشاند و پلیکان پنهان می‌شود. جن‌ها رود می‌شوند و در سکوت آواز می‌خوانند. مجسمه‌ها ستارگان را به مرز زمین دعوت می‌کنند و زمین سقف می‌شود کاخ سربازان را. مارمولک درختی را در میان کشتی‌ها انداخته است. ابرها جنگل را می‌خورند و صندلی‌ها به انتظار جشن آتش را نظاره می‌کنند. شاعر در میان دیوارهای صورتی دفن می‌شود و پیرزن تنها در دروازه‌های ده فرومی‌رود. پنجره‌ها رو به گذشته نگاه می‌کنند و با تو سخن می‌گویند. سقف‌ها پازل‌های چوبی عکس‌های پزشکان را به دیوار می‌کوبند. گربه در میان فرش طلا گم می‌شود. خورشید از غار بیرون می‌آید. ارگ‌ها برای مبارزان آواز می‌خوانند.

  44. هذیان گیر می‌کند به فرش و در اندیشه‌ی هوس‌های سوت‌و‌کور کرم شب‌تاب، کفش کش را پیرهن عثمان می‌کند. مرغ روزانه، شبانه تمام اشیای مرده را به باد می‌دهد و برای تشکر و صورت‌بندی حقایق مربوط به مرگ موش، جاده‌کاوی می‌کند. سنگ، پشم و چشمش یکی می‌شود. از بید قشم آویزان می‌شود تا موریانه‌های باران‌زا را بزاید. سرو می‌ماند و تاری‌های مانده در عینک عنکبوت.

  45. پوست چوبی شده از ریزموجوداتی نبض می‌زند. حشرات زمستانی در زیرلایه‌ها خِرِش و وِزِش می‌کنند. قهقهه‌های موتور‌سوار از گوش چپ به گوش‌ راست پرتاب می‌شود. چوب خودش را میخاراند. آوند‌هایش از دست آفت‌ها سرخ شده‌اند. بهمن از شاخه‌های موهایش می‌ریزد. بهمنِ شوره‌ها و شپش‌ها‌ی خوابآلود. قهقه‌ها حنجره‌اش را میشکافند و موتور‌سوار پشه‌ای می‌شود و در شیارهای مغز، چهره‌ها می‌کامد. نئون‌های شب، حشرات زیرپوستی را بیدار می‌سازند. آفت در هر دست یه شاخه می‌رویانند، برگی‌های متورم و گوشتی‌اند. موتور‌ها‌ی بال‌دار با چراغ چشم تصادف می‌کنند و عنکبوت‌های مژگان آنهارا به نیش می‌کِشند.

  46. بانک نمی‌بارد خیز بردار تا شکوفه‌ها را آن بچه‌ که دستش کوتاه نیامده از پستان‌های بی‌کسانی ساعت‌ها قفل می‌شوند روی شرورترین بازماندگان پاچه‌ و بناگوش که شاید دلت نخواهد عق بزنی روی شاه‌توت‌ها در گردنه‌های باریک‌تر از مویرگی در گاوصندوقی قدیمی اما شبیه عکسی که عکاسی پتو را پیچیده بر پای پرستاری و حالا قهر می‌بارد از سینی در دستان لرزیده و مگس‌ها گم شده‌اند در شنی که سروته می‌نواختند ناقوس در ابرها زبان باز کرده ادعای مالکیت شعرها را در میان پفیوزهایی که دلشان گند می‌زد به خواب اداره‌های گوزینه و تنها کوزه کم شده بود از تونل‌های وحشت آن‌چنان رسوا که گردن چشم درآورده در پی سرابی که شاید باید در پنهانی‌ترین رکوع‌های این مردمِ تاریده پاره‌ای از کوهی و پرندگان در دل شادباش‌ها دروغ می‌گوید کسی تا بخوابد نرم یا زبر زانوهای مرغی که خروس دریده است در آن بی‌غروبی و زمانه‌ چه رنگ‌پریده‌تر از تیفوس و شادتر از تربچه‌ می‌رقصیدند عروسکان در موهای قرمز آن دختربچه.

  47. اندرونی و بیرونی

    یه پا جلو یک پاقدم تکرار کردم هفت قدم. نهنگ پیر سرتاس من را بلعید. در غارِشکمی او لای روده‌ها، شیری بی‌یال وکوپال را دیدم. گفتم: تو شیری؟
    گفت:شیره‌ای‌‌م، سوسمار مرا تحریک کرد به لب آب کشانیدم و نهنگ مرا بلعید. روده‌های نهنگ را دور بوته‌های خاری در اطراف پیچاندم. من و شیره‌ای به سقف غارِشکمی کوبانده و دوباره به کف افتادیم. یکباره توده‌ای از سیل به سمتمان روان شد و ما را به کوه‌سنگی تیز کوبیدمان. ستاره‌ها دور سرم جیغ زدند و شیره‌ای هرچه کشیده بود پرید. دهان نهنگ باز شد و از اندرونی به بیرونی پرتاب شدیم. مارِخوش‌قد و بالایی به دور پایم پیچید. مرا تحریک می‌کرد. یاد حرف شیره‌ای افتادم. شیره‌ای غرشی کرد و خود را بتکاند. یال‌هایش از هم لاخ لاخ شد.انگار ژل زده بود. کمر باریک کرد و زور بازویش را به مار نشان داد. مار به رودخانه شد. حالا شیره‌ای همان شیر با یال و کوپال بشد و برفت.

  48. که لنگر پوشید و بادبادن به دندان گرفت و دوخت و کوفت کرد به معده‌ی عریان خلوت خواجه هرمز. هم‌چنان کوتاه رفت و باران مرد و زنده شد مترسک آدم برفی و فضایی شد. چاپستیک های دندان شیری مردنی صحرا و دندان عقل قربانی شد. نهنگ رقصید و مأیوس سوخت و شمع شد. دهن کجی مونالیزا یورتمه رفت و آمد و جاده سوراخ پرنده شد و منقار بوسه به روغن تفتید.

  49. عینک متر وقتی روی دیوار خواب افتاد، دستان موش‌های صحرایی به خون کویر رنگی چکیده شد و انگشتان پرآلوی ماهی سیاه از کوههای زیر پل پرتاب‌ شد تا تلاش‌های طناب رخت برای بریدن روزنه‌های کیک زیر نردبان ناکام بکارد، آنجا بود که هریک از کلمات سوار بر درشکه‌ی سرازیر به رودخانه نوشابه‌های راه‌راه جامهایشان از نقطه و ویرگول خالی ماند و پرده‌های شیشه‌ای مات همینطور خیره به سقف آویزان روی سر کوسه‌ماهی تکان خورد که تمام نخ‌های تابلوهای نقاشی پاشیده بر سر و روی کلاغ‌های سفید آب شکست از آن روز دیگر کتاب‌های توی جیب رهگذر سینه‌خیز نتوانستند، خودشان را به پرواز چیپس‌ها برسانند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *