_آخری کیه؟
_خانمی که بغلتون وایساده.
مغازه کیپ تا کیپ پر بود.
همه آدمهایی که از نان ماشینی خسته شده بودند، تنور سنگی نادر تنوع خوبی برایشان بود.
آنهایی که دو یا سه تا نان میخواستند با لبخند بهشان نان میداد اما تعداد بالا را اخم و تَخم میکرد. فقط آدم های گشاد تعداد بالا نان میگرفتند و گرنه آدم عاقل میداند که دو روزی یکبار باید نان تازه بخورد.
مشتریِ هشت تایی را که رد کرد، نفس عمیقی کشید و به پارواش تکیه داد. نگاه غم باری به صف طولانی انداخت. در ذهنش حساب کرد که تنور امروز به این تعداد میرسد یا نه؟
_آقا نادر خدا بد نده. میگن مریض احوالید.
_ دیگه همینه. آدمی به مویی بنده.
هیچ خوشش نمیآمد با جزئیات تعریف کند. مریض هست که هست. مرد حسابی نانت را بگیر و برو. چکار داری که مریض هست یا مریضیاش چیست.
مرد که از جواب نادر ناامید شد، به شانه بغلیاش ضربهایی زد.
_ راسته میگن قلبش بدجور مشکل پیدا کرده؟ میگن تا آخر این ماه هم بیشتر نونوایی باز نیست، میخواد خودشو بازنشسته کنه.
_ آره میگن چند بار آنژیو کرده ولی هنوزم قلبش بگیر نگیر داره. دکتر کارو براش قدغن کرده. تازه میگن چند وقت پیش غروب که داشته نونارو از تنور درمیورده همینطوری دراز به دراز افتاده. اگر مش قربون نرسونده بودش به بیمارستان مرده بود.
مش قربون به نانها نوازش میداد و برای اینکه نانش حلال باشد قری هم به کمرش میانداخت. سی و پنج سال کنار هم کار کرده بودند، اگر به خودشان بود هنوز هم میتوانستند، اما قلب نادر به تِر و تِر افتاده بود و چارهایی جز بازنشستگی نداشتند.
غروب مشقربون دستش به ته لگن خورده بود و آخریها را نوازش میداد. نادر هم از سبکی تنور استفاده کرد و شروع کرد به جارو زدن.
به غیر از تنور که همچنان سنگی مانده بود، مغازه هم در تمام این سی و پنج سال تغییری نکرده بود. یک پیچ هم جابهجا نشده بود. آثار باستانی بود برای خودش. به گمان نادر، اصل نان است، که مردم راضی باشند مابقی فرعیات است و ظواهر. مشقربون هم فقط میبایست نان حلال به خانه ببرد، برایش فرقی نداشت.
نادر با دقت گوشههای مغازه را جارو میزد و گهگاهی سری به تنور میزد. دو نفر بیشتر توی صف نبودند.
_سلام عمو. من فردا تولدمه!
دخترکی پنج ساله با دامنی قرمز و تاپی صورتی که رژ سرخی هم زده بود، وارد مغازه شد.
_سلام. مبارکت باشه. نون نداریم تموم شده. برو فردا بیا.
چه ربطی به نادر دارد که کِی تولدش است. نکند نان مجانی میخواهد؟ نادر از این قِر و فِرها هیچ خوشش نمیآمد.
_نه عمو نون نمیخوام. یعنی میخواما ولی برای الان نمیخوام. برای فردا میخوام. فردا مهمونی گرفتم همه دوستامم دعوت کردم.
نادر بی حوصله نگاهی بهش انداخت، دلش میخواست زودتر کارش را بگوید و برود. این همه مقدمهچینی لازم نبود.
_امممم. همه چیز تولدم قلب قرمزه. بیست نفرم از دوستامم هستن. تو برام بیست تا نون قلبی درست میکنی؟
نادر که گردنکج، داشت بچه را نگاه میکرد، به طرف مش قربون سر برگرداند که ببینید واکنش او چیست.
مش قربون دستش را به علامت اینکه نمیدانم چرخاند و برگشت سر کارش.
نادر حوصله اینجور بچه بازی ها را نداشت. نان که نمیشود قلبی باشد. نان یا سنگک است یا اصلا نان نیست.
به بچه فهماند که کار درستی نیست و برود پی کارش. اصلا نمیشود نانِ قلبی درست کرد.
دختربچه که انگار انتظار نه شنیدن، آن هم درست روز قبل از تولدش را نداشت، اول کمی لبهای رژ زدهاش لرزید و بعد بلند بلند شروع کرد به گریه کردن. چنان دلش پر بود که زار میزد و تمام مغازه پر از صدای گریه او شده بود. اگر آدم به پای گریهاش مینشست یاد تمام بدبختیهایش میافتاد.
نادر سر حرفش بود. نان قلبی درست نمیکرد. اما بچه هم ولکن نبود و یکریز گریه میکرد. مش قربون که روحیهاش نازک بود، دلش به رحم آمد.
_آقا نادر گناه داره. اگر امکانش هست بیا درست کنیم. این آخریا بیا اینم واسه بچه درست کنیم دیگه.
نادر که طاقتش طاق شده بود و دیگر حوصله صدای بچه را نداشت با نارضایتی سری تکان داد که یعنی باشد.
البته با بچه شرط و شروط گذاشت که حتما یکساعت قبل خودش در مغازه باشد و پولش را هم زودتر بیاورد. اگر بچه نان قلبی ها را نمیبرد، او میخواست با آن همه نان قلبی چه کند؟ آخه کی نانقلبی میخورد؟
نادر و مشقربون با درست کردن چند نان به شکل های بیضی و دایره و مربع و سوزاندن چند نان دیگر بلاخره توانستند بیست تایی نان قلبی درست کنند.
دو روز بعد از تولد سر ظهر قبل از اینکه نادر تنور دوم را راه بیاندازد، دو تا بچه قد و نیم قد آمدند داخل مغازه.
_ عمو شما نون قلبی درست میکنی؟
نادر بدون اینکه چیزی بگوید به مش قربون خیره شد. مسبب تمام این بازی ها او بود.
_ نه. دیگه درست نمیکنیم. یه بار درست کردیم برای هفت پشتمون بسه.
_ ولی عسل گفت نونای تولدشو از شما گرفته که؟
مشققربون قهقهه بلندی سر داد. وقتی سفارش بیست نان قلبی را به عهده گرفته بود پیشبینی نکرده بود که این بازی سر دراز دارد.
مش قربون دلش میخواست بازهم نان قلبی درست کنند اما نادر اینبار دیگر زیر بار نمیرفت.
بچهها سمجتر از این حرف ها بودند. تا غروب توی مغازه ماندند و از جایشان جمب نخوردند. این گسئله کاملا برایشان حیاتی بود. نادر برای اینکه سر آنها را از خودش وا کند به مش قربون گفت دو تا نان قلبی کوچک بزند که این بچهها بروند پی کارشان.
به خیال نادر این بازی تمام شد. اما برای بچه ها تازه آغازه شده بود. نادر معروف شده بود به بابا قلبی. هر روز چندتایی بچه که توی کوچه از بازی کردن، خسته و گرسنه بودند، میآمدند و سفارش نان قلبی میدادند. نادر دیگر نمیتوانست ردشان کند چون بچه ها بدجوری بهم حسادت میکردند، هر کدام به نحوی به دیگری فخر میفروختند که نان قلبی دارند.
تمام این دو هفته تا بازنشستگی، نادر کنار نان سنگکهای سنگی، چند تا نان قلبی هم درست میکرد. بچهمشتریها بیشتر از آدم بزرگها شده بودند.
روز آخرِکار تمام بچهها آمدند جلوی در مغازه. مثل ابر بهار میگریستند، نه برای نادر و مش قربون که برای خودشان که دیگر نان قلبی نداشتند. همدیگر را بغل میگرفتند و با ناراحتی از روزهای بی نان قلبی میگفتند.
نادر به غرورش برمیخورد که گریه کند، اما بغض بدجوری گلویش را میخراشید. مشقربون دیگر قر نمیداد و با کولی که خم شده بود نان نوازش میداد. آن روز بیشتر از همیشه نان قلبی درست کردند. اگر مسئله قلب نادر نبود برای نان قلبیها هم که شده بازنشسته نمیشدند یا حداقل کمی دیرتر.
بچهها برای حسنختام هر کدام نقاشی قلبقلبی کشیده بودند، با اجازه خودشان به دیوار مغازه نادر چسباندند.
نانوایی دیگر آثار باستانی نادر نبود، که نانوایی بابا قلبی با نقاشی های قلب قلبی شده بود.
یک پاسخ
داستانت خیلی قلبقلبی و ناز بود سحرجان.😍😍