گزارش نیک ۴: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

تو آن‌گه قدر خود دانی که خود را بدانی.
-شرح شطحیات

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

۱.
۲.
۳.
۴.
۵.
۶.
۷.

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی

رونویسی و کلمه‌برداری

انتشار متن در رسانه‌ی شخصی

پیاده‌روی

مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان

تماشای فیلم

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

7 اردیبهشت 1404

7 اردیبهشت 1404

28 آذر 1403

28 آذر 1403

11 دی 1403

11 دی 1403

29 آبان 1403

29 آبان 1403

73 پاسخ

  1. دوتا بلبل یک‌ماهه که سعی می‌کنن روی کلاهک چراغ بالکن لانه بسازند. کلاهک چوبیِ حصیر‌بافت سوراخ‌سوراخه و شکل منحنیِ وارونه‌ای داره که از سقف آویزان‌ست. میتونید مجسم کنید.
    دو تا بلبل عاشق هر‌روز چوب‌های خشک و ظریفو میارن روی حباب میذارن. چوبا سُر میخوره و میریزه روی بالکن. نمی‌فهمند که نمیشه. راست‌راستی عاشقن.
    یک سبد کوچولوی چوبی آوردم قسمتهاییش را با سیم‌های رنگی بافتم که مناسب برای لانه بشه، چوب‌هایی را که روی زمین می‌ریخت جمع کردم گذاشتم توی سبد و سبد را از سقف، روبروی چراغ آویزان کردم. فکر کردم طفلکی‌ها بِرَن اون‌تو عاشقی کنن و تخم بذارن و آواز بخونن. اما نرفتن. باز چوباشونو میذارن روی حباب و چوبا سُر می‌خوره و می‌ریزه پایین.
    جالب اینه که زیر حباب، یه زنبور خانه درست کرده از همون خانه‌های شش‌گوش مومی. لانه‌ش هر روز بزرگ‌تر میشه. الان حدود ۳ سانتیمتر‌مربع شده. خودش تَکی اونجا می‌شینه و گاهی هم پرواز می‌کنه میره روی گل‌ها. بالکنم پر از گیاه و گل‌های رنگارنگه. اطلسی، یاس و شمعدانی و گل‌های سرخ کاغذی. صبح‌ها اولین کارم رسیدگی به گل‌هاست.
    بعد می‌شینمو یک‌ساعتی صبحانه‌ی مخصوصمو دونه‌به‌دونه می‌خورمو کتاب می‌خونم. امروز « در حال و هوای جوانی» شاهرخ مسکوب را خواندم. تقریبن تا نیمه. خیلی لذت بردم.
    بعد چرخی زدم و مقدمات غذا را فراهم کردم.
    قهوه‌ام را همراه با تماشای اخبار شبکه‌های معاند نوشیدم.
    یک ساعتی نوشتم. نوشته‌ام شبیه داستان شد. امیدوارم بتوانم بپرورانمش.
    خسته بودم. دراز کشیدم و مدی‌تیشن کردم.
    دوباره یک‌ساعت کتاب خواندم. رمان ایرانی« خاما» از یوسف علیخانی. کتاب را هدیه گرفتم.
    چند‌تا تلفن زدم.
    کمی خیاطی کردم.
    در وبینار جذاب نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    بعد از غذا گزارش نیک بچه‌ها را خوندم.
    چند‌تا از شعر‌های «دفتر اندیشه‌های خاک » را خواندم. خیلی با شعر‌ها رابطه برقرار نکردم.
    گزارش نیک نوشتم.
    نا گفته نماند که در طول روز برای وارد شدن به سایت و دانلود و استفاده از گوشی و آی‌پد و با نابَلَدی‌هام، چند‌بار به مرز عصیان رسیدم و، نفس عمیق کشیدم.

    بدری صفایی

  2. ۱. خوانش دفتر شعر نسیم لطفی «قلب دوم ندارم»
    ۲. نوشتن در ویرگول
    ۳. خوانش بخش‌هایی از کتاب «حیوان قصه‌گو»
    ۴. کار کردن بر روی متن «چرا خودزندگی‌نامه بنویسیم؟»
    ۵. شروع کتاب «این بود، این شد»
    ۶. دویدن روزانه به مدت سی دقیقه

  3. ۱) برنامه‌ی روزم را نوشتم و ایده‌هایی که حوالی آن آمد.
    ۲) آتش سیگارهایم را خاموش و فیلترشان را شوت نکردم.
    ۳)از دیروز با دوستی تصمیم به خیلی کم کشیدن و در نهایت نکشیدن آن گرفتیم.
    ۴)اتاقم را که بمب خورده بود و از خاک و بی‌نظمی پُر را سر و سامان دادم.
    ۵)یک کاری که همیشه میخاستم احساس بعد از انجام شدنش را ببینم‌‌، انجام دادم و به پایان رساندم.
    ۶)برای چند کتابفروشی رزومه ارسال کردم.
    ۷) طرحم را برای نویسندگی‌خلاق فرستادم و داستان کارگاه سوم را بازنویسی کردم.
    ۸)جستارم برای«چرا باید زندگینامه بنویسیم؟»را تکیمل و ارسال کردم.
    ۹)گامیدم و آب خوردم.
    ۱۰)با خانم آهنگری هذیان نوشتیم و برای هم از اتود‌هایمان گفتیم و طبق معمول از شعر ملل صحبت کردیم.

  4. خواهر یازده‌ ساله‌ام را به نوشتن تشویق کردم. می‌خواهم آرام آرام وارد دنیای شگفت‌انگیز کلمات شود.
    به کتابخوانی برگشته‌ام و سعی می‌کنم این عادت را روزانه حفظ کنم.
    شعر خواندم و نوشتمشان تا ارتباطم با شعر حفظ و بیشتر شود.
    محتوای پادکست‌های کانون کتاب دانشگاه را آماده کردم.
    در وبینار الهه عزیز علیزاده شرکت کردم که مرا همیشه به تفکر تدریجی وا می‌دارد.
    در هوای آزاد رنگ‌آمیزی کردم.

  5. ۱.گریه خوبی کردم، طولانی و خالی شونده.
    ۲. آزادنویسی جونداری نوشتم.
    ۳. وقتی دیدم استاد شاهین میخواد بره پیاده‌روی شور حسینی گرفتم منم رفتم پیاده‌روی، بارونم زده بود، هوا خیلیییی سکسی بود🥲
    ۴. از روی چند شعر رونویسی کردم.
    ۵. فیلم رنتال فمیلی ۲۰۲۵ رو هم دیدم.
    ۶. تمام دیروز با شکستی که داشت خفم می‌کرد جنگیدم و سعی در پذیرشش داشتم💪

  6. ۱ آزادنویسی
    ۲ مطالعه ۴۷ صفحه از کتاب داستان و نقد داستان
    ۳انتشار یادداشتی کوتاه در سایتم
    ۴ دورریزی وسایل بی‌استفاده که خیلی حالِ آدم رو خوب می‌کنه
    ۵ مرتب کردن اتاق و تغییر دکور
    ۶ در بخش آزمایشگاه بیمارستان مطهری شیراز یک ساعت نشستم و به آدم‌ها و رفتارشون نگاه کردم چون حس کردم در نوشتن داستان بهم کمک می‌کنه

  7. 1. صبح برای تمدید مهلت پرداخت وام رفتم دانشگاه.
    2. به مامانم برای خرید مواد اولیه شیرینی جدیدش کمک کردم.
    3. 2 تا درس لغت زبان رو مرور کردم.
    4. جلسه اول فیلم آموزشی‌ای که برا اقتصاد گرفتم رو برا بار دوم دیدم(البته بماند که 7 بار فیلم رو عقب کشیدم که مغزم از حواس پرتی جمع شه یه جا بفهمم طرف چی میگه).
    5. 3 تا جمله نوشتم.
    6. 10 دقیقه اول آموزش زبان چینی رو دیدم.
    7. فیلم May God Save Us 2016 رو دیدم، باحال بود ولی فکر نمیکردم کارآگاه خشنه بمیره.
    8. مصبب آشتی مامانم و دوستش شدم.
    9. وبینار رو شرکت کردم.
    10. مهن برام چن تا آگهی کاریابی فرستاد سعی کردم به یه شغل جدید فکر کنم ولی متاسفانه از غصه به سمت بستنیا حجوم بردم.
    11. شب چراغ روشن نکردم پرده‌ها رو زدم کنار و به صدای بارو گوش دادم، خیلی زود خوابم برد.
    12. به یکی از داداشام تبریک روز پسر رو فرستادم.

  8. ۱ حضور در وبینار خانم علیزاده
    ۲ حضور دز شاهینم
    خواندن بخشی از رمان «ای دیریافته»
    ۳شنیدن موزیک عروسک‌ساز

    ۴ خواندن گره بیست هشتم از جور هندوستان
    ۵خواندن داستان مکان از مجموعه‌ی داستان هزار یک کودم
    ۶حفظ کردن غزل حافظ برای شعر‌ماهی تمرین.

  9. ۱. صبح سعی کردم از صدای محیط و زیبایی حیاط استفاده کنم
    ۲. رفتار هم‌گروهی هام رو نمی‌پسندم اما چاره ای نداشتم پس ذهنم رو متمرکز نکردم و فقط سکوت کردم
    ۳. سعی کردم داخل بیمارستان با دقت به مراحل جراحی دقت کنم
    ۴. صدای ماشین بیهوشی رو برای خودم معنا دار کردم تا دیگه کابوسش رو نبینم
    ۵. دوستم رو تشویق و حمایت کردم که اعتماد به نفسش رو پیش جراح از دست نده
    ۶. بعد کارآموزی هر چه دیده و شنیدم رو سریع نوشتم
    ۷. با اینکه از خستگی رو به فوت بودم بیدار شدم و در سر زبان شرکت کنم
    ۸. سعی کردم فشار نداشتن خلوت و تنهایی رو تاب بیارم

  10. ۱.امروز با خاهرم در مورد شعر و کیارستمی صحبت کردیم خیلی خوش گذشت.
    ۲.نویسنده‌ساز شرکت کردم آن هم خوش گذشت.
    ۳.امروز از هرروز بیشتر نوشتم

  11. . به ترانه‌ی نجوای شهیار قنبری توجه کردم
    . فیلم ارین براکوویچ را تماشا کردم و در آزادنویسی از فیلم نوشتم

  12. ۱. ۶ ساعت کامل پیاده‌روی بودم: تعقیب دزدهای محله، غذارسانی به باغ پرندگان، مالش اسکندرسگ
    ۲. یکی از نقاشی‌هام رو زیر بارانی از حشرات، قلم‌گیری کردم (مینیاتور)
    ۳. نیم‌ساعتی ترکیبی روسی ژاپنی تمرین کردم(احساس ژَندَگی داشتم)
    ۴. چند صفحه‌‌ای از رود‌ راوی و تمساح داستایفسکی خوندم
    ۵. با حال معده‌گسیخته‌ای شبه‌غزلی نوشتم
    ۶. گیاهام رو سم‌پاشی کردم
    ۷. روزنگاری و کمی آزادنویسی کردم
    ۸. فیلم جولی و جولیتا رو تا نصف دیدم و گرسنه‌تر شدم

  13. ۱- صفحات صبح‌گاهیم را نوشتم
    ۲- سایتم را راه‌اندازی کردم(mikaeelmzad.com)
    ۳- ریاضی خواندم.
    ۴- به مادرم برای حمل ملاف کمک کردم
    ۵- به ایده‌های کاریکلماتور فکر کردم.
    ۶- امتحان ریاضی دادم.
    ۷-ریدم.

  14. -کتاب وصال در وادی هفتم را مطالعه کردم.
    -در وبینارهای سرزبان و مدرسه نویسندگی شرکت کردم.
    -به بچه‌عموهای خردسالم پاستیل خرسی دادم.
    با عمویم خوش و بش کردم.
    -پوش پلاستیکی پاستیل خرسی‌ها را داخل سطل آشغال انداختم.
    -پیاده‌رَویدم.

  15. ۱. دو نوبت ۱۵ دقیقه‌یی متمرکز و بی‌وقفه نوشتم.
    ۲. وبینار نویسنده‌ساز بودم و از این گفتم که می‌توانیم برای ترمیم تمرکز آسیب‌دیده‌مان، بکوشیم تعداد دفعاتی که سراغ نوشتن می‌رویم را بیشتر کنیم، و در ادامه‌اش مطلب تازه‌ی سایت مدرسه نویسندگی را معرفی کردم که ایده‌اش این است: محیطمان را مشوق نوشتن بسازیم تا نوشتن، گزینه‌ی پیش‌فرض زندگی‌مان شود.
    ۳. چند مقاله‌ی حسابی از داریوش کیارس در کتاب «چهار فصلِ هنرهای تجسمی ایران» خواندم و حظ محض امروزم بود.
    ۴. در ۲ جلسه‌یی که امروز در آن‌ها حاضر بودم کوشیدم طوری گوش بدهم تا بتوانم یک سؤال مطرح کنم.

  16. ١. ۶ نوبت آزادنویسی
    ٢. مطالعه و نوشتن تخصصی
    ٣. خاندن از کتاب «میزها و دیوارها»
    ۴. کار با فرشته و ندا و فائزه
    ۵. کلاس رانندگی
    ۶. پیاده‌روی
    ٧. آرایشگاه‌روی و پشمگان خود را روفتن
    ٨. گفت‌وگو با مب
    ٩. فهرست کردن پول‌هایی که این ماه به واژن گاو تقدیم کرده‌ام و دسته‌بندی‌شان

  17. ١. ۶ نوبت آزادنویسی
    ٢. مطالعه و نوشتن تخصصی
    ٣. خاندن از کتاب «میزها و دیوارها»
    ۴. کار با فرشته و ندا و فائزه
    ۵. کلاس رانندگی
    ۶. پیاده‌روی
    ٧. آرایشگاه‌روی و پشمگان خود را روفتن
    ٨. گفت‌وگو با مب
    ٨. فهرست کردن پول‌هایی که این ماه به واژن گاو تقدیم کرده‌ام و دسته‌بندی‌شان

  18. ۱. تا ۲ ظهر خوابیدم.
    ۲. توی اسکای‌روم دانش‌آموزهام منو دیدند بعد از دو سه ماه.
    ۳. تمرین شعرماهیو گذاشتم لای سایت. استاد خوب، توی کلاس زندگی‌نامه خوندش و آبرو و شرفم رفت.

  19. ۱. آموزش طراحی سایتم را دیدم و روی سایتم پیاده کردم.
    ۲. با بچه‌های نویسندگی مشهد دیدار کردیم و کلی حرف‌های خوب خوب زدیم.
    ۳. با بچه‌ها گروهمون آزادنویسی کردیم و پستی درباره‌ی نقاشی منتشریدم.
    ۴. کلی سوال پرسیدم، یعنی نوشتم.

    1. ۱. نوشتن
      ۲. گوش دادن ویس کلاس شعرماهی
      ۳. پختن
      ۴.‌خواندن
      ۵. شستن لباس‌ها
      ۶. خواندن یک درس از زبان ترکی

  20. ۱. بازم ناشتا قهوه نوشیدم( میدونم خوب نیست ولی حال میده)
    ۲. یه روز دیگه‌ام با پوششی که دوست داشتم رفتم بیرون
    ۳. امروزم سعی کردم خوش اخلاق باشم و ملت رو گاز نگیرم و خوشبختانه موفق بودم
    ۴. عصر پیاده‌روی کردم و بسی لذت بردم( هوا میل طوفان داشت و بوی بارون می‌داد)
    ۵. امروز با چند نفر شوخی کردم و خنده آوردم رو لبشون
    ۶. وبینار و کلاسمو شرکت کردم و حالم خیلی خوب شد
    ۷. خاندن کتاب «فلسفه‌ی اعتماد به نفس» رو ادامه دادم و این جمله رو از کتاب که نقل قولی از ارسطو هست رو دوست داشتم: «دوست کسی است که به ما کمک می‌کند توان بالقوه‌ی خود را بالفعل کنیم» و برای من در این روزها دوره‌های نویسندگی این سایت حکم دوست را دارند

  21. صبح قبل از طلوع رفتم پیاده روی.
    من همیشه به وقت پیاده روی رو زمین قدم نمیزنم، میرم رو ابرها میرم بالای دریاها و از زمین و زمان غافل میشم.
    سر راه یه نانوایی بربری دیدم که هوس کردم یکی برا صبحانه بگیرم و بیارم با عسلی که از رفیقم پیچاندم بخورم. صف نانوایی شلوغ شد و من دوم شده بودم و بازم تو عالم خودم بودم که یکی زد رو شونه ام، برگشتم ببینم کیه و چیکار داره، دیدم یه خانم موجه بود با رژ لب قرمز.
    تا دیدمش از رو ابرها سقوط کردم و به دریا افتادم.
    گفت«آقا پسر قیافتون واسم آشناست یه کم، نیستید آشنا شاهرخ اینا»
    گفتم«چرا هستم و در خدمت شما نیز هستم و اینکه رژ لب قرمز چقد بشت میاد»
    خندید و منم ذوق کردم بعد گفت«من دیرمه میشه نوبتت رو بدی به من»
    با آغوش باز پیشنهادش را پذیرفتم و نوبتم را دادم بهش گفتم حق تقدم با خانمهاست مخصوصن آنان که
    من بدون نان برگشتم و عسل را با چایی خوردم و برای شادی روح فردوسی چند صفحه نوشتم و بعد بهش گفتم «ابوالقاسم دادا من حالم خوب نیست،خودم نان ندارم ولی نوبتم را میدهم به خانم ها. از هر مغازه ای که فروشندش زنه خرید میکنم ولی فردین بازی در میارم و بعد از تسویه حساب خریدهام رو جا میذارم و میزنم بیرون تا بگن عجب پسر با مرامی و تشویقم کنند»
    گفت«فیروز دادا، اولن که بدان خیلی کوسخول هستی و بدان ز چیزی که بخشش کند دادگر چنان دان که کوشش بیاید به بر»
    خابیدم و بعدازظهر بیدار شدم.
    وقتی بیدار شدم احساس میکردم بار عظیمی رو دوشمه و نفس کشیدن برام خیلی سخت بود.
    برای باز کردن راه نفسم چند صفحه نوشتم و نذر کردم که اگه از این مرحله عبور کنم و بارم رو به سلامت به مقصد برسونم تا یکماه صبح ها برم صف نانوایی و وقتی اول شدم نوبت خودم رو بدم به هر خانمی که اونجا بود و بعد رفتم پیاده روی.
    تو کوچه دوچرخه آریا همسایمون خراب شده بود و براش درست کردم و او هم تشکر کرد.
    دو مشت گندم ریختم تو حیاط برا کبوترها و گنجشک ها و اونا برام آواز خوندند و تشکر کردند. من هم لذت بردم و از خودم تشکر کردم.
    حالا هم میخاهم از کتابی بخونم که میخاد بهم زندگی کردن رو یاد بده تا خرید هام رو به خونه برسونم.

  22. نوشتن و خاندن کار هر روز من است. پناهی برای تمام لحظه‌های من.
    فکر کردن برای تصمیمات درست .
    تلاش برای سلامت روان و جسمم بیشتر از هر زمان.
    مطالعه قبل از خاب.

  23. ۱. کارهایی کردم که فقط به فرار می‌مانست، مثل درس خاندن. که لازم بود و عجیب.
    ۲. از کارهای ذهنی فاصله گرفتم و الگوی شلوار انداختم. دلم برای خیاطی تنگ شده بود.
    ۳. بچه‌های راوک را دیدم. صحبت با جمعِ نویسندگی از جنسی دیگر است. در عینِ تفاوت، توافقی جمعی داریم.
    ۴. نوشیدنی‌های تابستانی‌ را یاد گرفتم. ساختِ نوشیدنی هم مثلِ غذا لبخندآور است.
    ۵. چند صفحه روزها در راه خواندم. گاهی انگار احساسات در کتاب‌ها را می‌توان با مقداری که می‌خانی سنجید. مثلن اینکه نویسنده بی‌رمغ است روی رمغِ تو هم تأثیر می‌گذارد.

  24. ۱. صفحات صبحگاهی نوشتم.
    ۲. کلاس یوگا رفتم.
    ۳. مامانم می‌خواست برود بیرون، همراهی‌اش کردم.
    ۴. کمی از کتاب حق نوشتن را خواندم.
    ۵. آزادنویسی کردم.
    ۶. شکرگزاری نوشتم.

  25. 1. صفحات صبحگاهی نوشتم.
    2. در قربانی کردن گوسفندی که سرسلامتی پایان‌خدمت پسرعمه‌ام بود کمک کردم؛ بیشتر به نیت جگر گوسفند.
    3. روزگفته‌ی امروز را ضبط کردم (زمانی که شروع کردم هنوز استاد اسمش را به روزگفتار تغییر نداده بود).
    4. یک پومودورو متمم‌خوانی کردم.
    5. پیاده‌روی کردم و گزارش 122‌مین روز را در اپ «روزینو» ثبت کردم.
    6. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    7. نیم پومودورو بلاگ‌خوانی کردم.
    8. پنج دقیقه از سریال تدلاسو را دیدم تا اینجا بنویسمش؛ درحالی‌که دیروز چهار قسمتش را باهم دیدم و تمامش کردم.

  26. ۱ـ انجام یکی از کارهای عقب‌افتاده با وجود دشواری و ابهام فراوان.
    ۲ـ پختن ناهار خوشمزه برای فردا.
    ۳ـ شرکت در وبینار سرزبان و نویسنده‌ساز.
    ۴ـ خواندن داستان کوتاه دوستم با حظ فراوان و گفتن چند نکته‌ی ویرایشی و تحسین و تمجید با ارائه‌ی دلیل.
    ۵ـ گفتگو با خودم در مورد مسئله‌‌ای که بابتش گرفتار خودسرزنشی بودم به‌جای پرت کردن حواسم از آن.
    ۶ـ احوال‌پرسی از یک دوست
    ۷ـ گوش سپردن به پسر
    ۸ـ انتشار پست جدید در ویرگول

  27. ۲۶ اردیبهشت
    ۱. صفحات صبحگاهی نوشتم.
    ۲. چند صفحه ای از کتاب «فقر احمق می‌کند» راخواندم.
    ۳. تمرین چالش هذیان نویسی را انجام دادم.
    ۴. در روابط امروز با همکارانم به جای اجتناب، گشاده رویی بیشتری داشتم.
    ۵. بعد از ساعت کاری به دوست شفیقی سر زدم.
    ۶. آزادنویسی داشتم درباره«چرا بیشتر نمی‌نویسم»
    ۷. با برادرزاده ام و خرگوشش بازی نمایشی انجام دادم.

  28. 1-زود از خواب بیدار شدم
    2-بالاخره پیام پشتیبانی راست چین دادم تا مشکل قالب سایت رو حل کنه
    3-طرح و داستان دوره داستان کوتاه رو تمام کردم و فرستادم
    4-توی نویسنده ساز شرکت کردم
    5-پیاده روی کردم خیلی احساس خوبی داد
    6-گزارش نیک رو نوشتم

  29. در پیام قبل “مدرسه نویسندگی” رو “مدرسه زندگی” خطاب کردم. شاید پر بی راه نگفتم. درس زندگی میگیرم ازتون. زندگی قشنگ‌تره با حضور همگی‌تون.
    (از وقتی فهمیدم دیدگاه گرداننده و اعضا گروه تمیز هست و آلوده به آلودگی این زمان نیست خیال‌م از این موضوع راحت شده و با افتخار میتونم درس بگیرم.)

  30. ۱: بیدار شدم. نیک ترین کاری که تو ایران فعلا میشه انجام داد!
    ۲: تلفن مامانم رو جواب دادم، اگر قطع می‌شد ناراحت می‌شد.
    ۳: شروع کردم به تمیز کردم کتابخونم. جاشونو تغییر دادم، کتابارو جابجا کردم و از اول چیدم.
    ۴: غذا پختم و خوردم.
    ۵: آزاد نویسی کردم
    ۶: وبینار شرکت کردم و کیفور شدم
    ۷: پارت داستان دوستمو خوندم و کمی بهش نقد رسوندم، مثل مواد ناب!
    ۸: کتاب خوندم و تو به خوانم لیست ساختم.
    ۹: انتشار داشتم تو فنجون و ویرگول

  31. ۱. صبح با بدن درد و سرماخوردگی شروع شد
    ‌۲. تلفن به مادر و دلجویی از او و طبق معمول گزارش لحظه‌ای از مادر
    ۳. ساعت ده آناهیتا به من زنگ زد و اگر خدای نکرده به هر دلیلی جواب ندهم، پدرم را در می‌آورد که چرا منو نگران می‌کنی. البته ناگفته نماند من هم نسبت به آناهیتا همینطور هستم. ولی باید کاری کنم که هر دو نگرانی را از یاد ببریم.
    ۴. سه بار داستان کوتاهم را در بله تایپ کردم و ثبت نشد. گفتم: «نکند اصلن نباید ثبت کنم. حتمن مثل همیشه گند می‌زنم.» ولی از آنجایی که خیلی لجبار هستم و کاری را دوست ندارم نیمه بگذارم، به هر بدبختی، لحظه آخر ثبت کردم.
    ۵. غذا درست کردم و اتاق‌ها را بررسی کردم که مرتب و تمام وسایل در جای خودش قرار گرفته باشد.
    ۶. پرینت نامه‌های همسر، چون تایپ و پرینت نامه‌های او با من است.
    ۷. شرکت در وبینار استاد عزیز و کلاس زندگی‌نامه‌نویسی ، استفاده از صحبت‌های استاد و گوش دادن به شوخی‌هایی که مرا به وجد می‌آورد واقعن در این زمان نعمتی است.
    ۸. خوردن داروها صبح و شب در وقت معین

  32. ۱-به گلدونام آب دادم.
    ۲-ناهار درست کردم.
    ۳-جستاری با عنوان «چرا باید زندگی‌ خودمان را بنویسیم؟» نوشتم.
    ۴-یادداشت روزانه نوشتم.
    ۵-در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    ۶-در کارگاه زندگینامه‌نویسی شرکت کردم.
    ۷-بخشی از کتاب «جرأت بسیار» اثر دکتربرنه براون را مطالعه کردم
    ۸-ادامه سریال «شنود» را تماشا کردم.

  33. ۱. بدون اینترنت پرو یا کانفیگ‌های میلیونی و با یک همکاری دلنشین دو طرفه، چهارمین مقاله این ماه را برای مجله فرادرس نوشتم. رمز و راز دسترسی به وب‌سایت‌های خارجی محفوظ برای خودم.
    ۲.مثل دو ماه گذشته، دعای ویژه‌ام را نثار باعث و بانی بی‌اینترنتی کردم که ما نویسندگان محتوای کم‌پول اما عاشق نوشتن را متمایل به نویسندگان بی‌پول کرده است.
    ۳.دعای ویژه دیگری را نثار بانیان بی‌اینترنتی کردم که من را به سمت استفاده کمتر از اینستاگرام و بیشتر نوشتن هدایت کرده‌اند. راستش نمی‌دانستم قرار است راه رسیدن به کلمه‌ی سال انتخابی‌ام این‌‌طور هموار شود!
    ۴.خواندن رمان شال بامو را ادامه دادم و لذت بردم. گذر ظریف نویسنده از زمان حال به گذشته برایم بسیار جالب است.
    ۵.باشگاه رفتم تا حرصم را سر دمبل‌ها خالی کنم و مثل همیشه لذت ببرم از بودن در کنار بچه‌های متفاوت و ورزشکار.
    ۶. در راه رفتن به باشگاه وبینار نویسنده‌ساز را گوش دادم.
    ۷.به ساختار فصل یازدهم رمانم فکر کردم و چند چرک‌نویس پراکنده نوشتم تا سر فرصت آن‌ها را منسجم کنم.
    ۸.به فعال کردن وبلاگ سایتم فکر کردم. فعلا در حد یک فکر نیک است تا اقدام نیک. امیدوارم بزودی تبدیل به گزارش نیک در این بخش شود.

  34. ۱. نزدیک یک ساعت جای خالی سلوچ را به خورد خودم دادم.
    ۲. بعد از مدت‌ها آهنگ «تو تاریکی» او و دوستانش را گوش دادم.
    ۳. دوخت دامن‌شلواری‌ام را تقریبن تمامیدم.
    ۴. روزانه‌نویسی‌ام را کامل کردم.
    ۵. موقع تایپ جوجو را هم با خودم بردم اتاق و وی را تنها نگذاشتم.
    ۶. نصفه‌ی جلد آخر «آن شرلی» را برای دوستم اسپویل نکردم.
    ۷. اولین لیستم را اینجا هوا کردم.

  35. ۱. طبق قول قراری که شب قبل با خودم بنا کرده بودم؛ بعد از مدت ها زود تر بیدار شدم. (بدون جان کندن!)
    با دیدن پارتی باکس در فضای اتاقم این تصمیم با شوق رقصیدن عجین شد. (خوش ندارم بیان کنم ولی کردم!). اگر این شوق نبود شاید در رخت خواب مثل ماهی بال بال میزدم یا به خواب ادامه میدادم شایدم پای قرار میماندم و بیدار میشدم (خوابم این اواخر تبدیل شده به “ماتم یوخوسو” – به زور میخوابم به زور بیدار میشم)
    ۲. برای چندمین روز متوالی به روزنگاری همچنان مداوت بخشیدم. (دروناً شاد میشم که مینویسم اما به کاغذ که میرسم میخوام زودتر بنویسم تموم بشه! به خاطر همین عجله بدخط تر از حالت عادی مینویسم! (دارم برای هزاران روز متوالی به تمرین خوش خطی فکر میکنم) در حال جدال و فائق امدن بر این موضوع هستم.
    ۳. وسط مهمانیِ زورکی، به وبینار مدرسه زندگی پیوستم و گوش دادم. (بحث خوش کیفیت بود و بعضا از بحث عقب میماندم)
    ۴. در مراسمی که آمادگی رویارویی با مهمان‌هاش رو نداشتم حضور رسانیدم و نتیجه مطلوب بود. (به دلیل دلخوری از کسی و کسانی.) (در وبینار قبلی استاد پرسید چه توقعی از خودتون دارین؟ یکی از جواب هام این بود: هم قوی باشم هم لطیف.
    هم قوی بودم هم لطیف)
    ۵. تصمیم گرفتم برگردم به ظبط پادکست. (عشق) (آیا بعد از تلگرام عزیزم بستر مناسبی یافتم؟ خیر)
    ۶. به پیشنهاد دوستم فیلم enola holmes رو دیدم. (فیلم رو به چند دلیل دوست داشتم. ۱:بریتیش بودن زبان ۲:دکوراسیون انگلیسی که به شدت موردعلاقه اینجاب است. (کی خونه دار میشم پس!) ۳:موضوع فمنیستی فیلمنامه) بعد از رو به رو شدن با بعضی نظرات شخصیم در قالب این فیلم به نظرات و تصمیماتم رضایت مندی بیشتری پیدا کردم. (متعصابه؟ خیر. صرفا دیدم آن تصمیمات و نگا‌ه‌ها در ضمیرم خانه دارند و از نظرم مطلوبیت بیشتری پیدا کردن.)

    چرا حالا یهو انقد قاراشمیش و کتابی متابی نوشتم؟ نمیدونم

    ۷. به حرف استاد شاهین دل دادم و برای سومین روز متوالی گزارش نیک نوشتم. (سه یا چهار نمیدانم)

    ممنون برای این بستر و حضور
    سبزززز و مانااااا و جاوید و شریف باشید. بای

    1. مدرسه نویسندگی رو مدرسه زندگی خطاب کردم که بی راه نبود.

      در مجموع قسمت دیگری از خودم رو دانیدم و قدر دانی دوان دوان امد.

      1. سپاسگزارم مهنا جان
        خیلی خوشحالم که در جمع ما هستی.
        به امید درخشش روزافزون شما.

  36. ۱. با مامان تو یک بشقاب صبحونه خوردیم و در مصرف آب صرفه‌جویی کردیم.
    ۲. تمرین طراحی فاضلاب رو به چت‌جی‌پی‌تی دادم حل کنه.
    ۳. به پشه‌های مادرمرده خیره شدم. متعجب شدم چجوری تو اتاقم مُردن و من هنوز زنده‌ام.
    ۴. کتاب‌های سایت سی بوک رو از نامه‌رسان گرفتم.
    ۵. وبینار فاطمه ابراهیمی شرکت کردم. و تکنیک ووف انجام دادم.
    ۶. از آش‌ رشته مامان تعریف کردم فقط یادم رفت ظرفارو بشورم.
    ۷. کتاب دلایلی برای زنده ‌موندن خوندم. هنوز دلیلی به زنده موندنم اضافه نکرده.
    ۸. جزوه زبان تخصصی گرفتم، بعدش مامان رو به پارک بردم. با یه غریبه که شوهرش فوت کرده بود از همسایه‌مون غیبت کردیم.

  37. ۱. سعی کردم خودم را پایبند به خواندن کتاب‌هایم به انگلیسی کنم و امروز هم تیکِ خواندن بخشی از کتاب را بزنم.
    ۲. به منشی دندانپزشک اعتراض کردم که چرا با وجود به موقع آمدن و دانستن این موضوع که من همیشه به موقع می‌رسم، آنقدر معطلم کرده است. آفرین به خودم برای نشان دادن یک رفتار جرات‌مندانه.
    ۳. منتظر ماندن در مطب، فرصتی شد برای خواندن کتاب «در حال وهوای جوانی » از شاهرخ مسکوب
    ۴. کت شلوار جدیدم بعد از چند ماه بدقولی مامان آماده شد. به تن کردم. راستی راستی چقدر از پوشیدن لباس نو ذوق می‌کنم.
    ۵. کتاب صوتی گوش دادم. ادامه طاعون و شروع چشم‌هایش
    چشم‌هایش بیشتر جذبم کرد تا ادامه اش دهم. صدای آرمان سلطان‌زاده و قلم بزرگ علوی گیراست و دلنشین.

  38. ۱_ یک دل سیر خوابیدم.
    ۲_ جلسات آفلاین دانشگاه را شخم زدم.
    ۳_ جزوه‌ی یکی از درس‌هایم را کامل کردم.
    ۴_ آشپزی کردم.
    ۵_ دوباره گرفتم خوابیدم.
    ۶_ در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    ۷_ آزاد‌نویسی کردم.
    ۸_ تصمیم گرفتم یادداشت‌نویسی در ویرگول را جدی بگیرم.
    ۹_ ۱۷ صفحه از «اسفار کاتبان» را پیش بردم.

  39. 1. حوالی ظهر سری به سایت شاهین کلانتری زدم. خواندن کامنت همسفرانم مرا نسبت به روز به نیمه رسیده‌ ذهن آگاه نمود.
    2. چند دقیقه‌‌ای به انجام کارهایی که برای خود نیک و سودمند می‌دانم اندیشیدم.
    3. امروز به قدر کافی آب نوشیدم.
    4. وعده‌های غذایی سالمی خوردم.
    5.چند مورد کاری را بررسی و به سرانجام رساندم.
    6. در میسر برگشت با راننده‌ی اسنپ معاشرت نمودم. کاری که معمولا علاقه‌ای به انجامش ندارم.
    7. در مورد کلمه‌ی سال خود چند سطری نگاشتم.
    8. خواندن کتاب” در حال و هوای جوانی” از شاهرخ مسکوب را آغازیدم.
    9. بر خلاف عادت به پیاده‌روی شبانه رفتم و بوی برگهای تازه باران خورده را بلعیدم.

  40. صبح را با دو دقیقه حرکات کششی شروع کردم.
    سرکارم حاضر شدم (پاسخ به نامه‌ها، هماهنگی جهت بازدیدهای مشترک با سایر ادارات، تکمیل گزارش مأموریت‌ بارگیری‌های پسماندهای ویژه، و …).
    شستن ظرف‌های ناهار.
    پنج دقیقه قدم زدن بعد از ناهار
    نوشتن بخشی از زندگینامه شخصی
    شرکت در وبینار
    یازده دقیقه حرکات کششی و قدرتی
    خوردن شام قبل از ساعت 7 شب (رعایت فستینگ بیش از 12 ساعت از 7 شب تا 9 صبح)
    شرکت در وبینار زندگینامه‌نویسی
    نوشتن این فهرست و نوشتن چالش پنجم هذیان‌نویسی در ادامه

  41. ۱. بعد از کلی مقاومت، ظرف‌ها را شستم.

    ۲.دخترم را طولانی‌ بغل کردم.

    ۳. آزادنویسی کردم.

    ۴. برای تمیزکاری خانه، کمتر زمان گذاشتم.

    ۵. شعری از شهریار خاندم.

    ۶.به یک مکالمه‌ی بی‌مایه، پایان دادم.

  42. ۱- از آنجاییکه خانوادگی دستمان به کم نمی‌رود، پدرم سه کیلو داروی قلب و فشارخون و چه‌وچه خریده بود که دکتر یک‌دستی زد و همه‌ی داروهایش را تغییر داد. من هم سه کیلو دارو را بردم داروخانه‌ی هلال‌احمر که بدهند به کسانی که لازم دارند.

    ۲- با یک گربه‌ی فسقلی که فقط کمی از یک کف‌دست بزرگ‌تر است حسابی بازی کردم و قلبم باز شد.

    ۳- پیاده‌روی جانانه‌ای کردم.

    ۴- با هشت جعبه شیرینی جورواجورِ خیلی تازه مواجه شدم و به تک‌تک‌شان نه گفتم.

  43. ۱ـ پیاده‌روی کردم و از زیبایی زنان سرزمینم به جلال و حبلو دهان گشادم

    ۲ـ از حاجی آقا رونویسی کردم.

    ۳ـ با خاندن مثلث سوال و فهرست همسفران در زندگیشان به تجسس پرداختم و حدسیاتی زدم.

    ۴ـ بعد از یک هفته دوباره به برنامه‌ی کتاب‌خانی بازگشتم.

    ۵ـ با طوفانی شدن هوا در بعد از ظهر اردک خاهرم را خانه نیاوردم از سرما بچاید و بهراسد.

    ۶ـ پادکست بیگانه را گرفتم و در کانالم گذاشتم.

    ۷- با خرید کتاب‌هایی از خسروی و گلشیری( ست معلمی- شاگردی) باعث شدم در جیب پدر شپش هم پشتک نندازد.

    ۸- آزاد و هذیان نویسیدم.

    ۹ـ به لطف های نکرده‌ام در حق دیگران و خودلطفی‌های فراوانم اندیشیدم.

  44. 1. صبح به موقع بیدار شدم و با لباس اتو شده رفتم سرکار.
    2. رسیدگی به سلامت پوستم.
    3. تشخیص به موقع آریتمی قلبی بیمارم و نجاتش از آریتمی خطرناک تر.
    4. به دوست قدیمیم زنگ زدم و هردو خوشحال شدیم.
    5. سر هیچ کس داد نزدم.
    6. توضیح کامل به مادر بیمارم که هپاتیت A چیه و منصرف کردنش از ترک درمان و مراجعه به طبیب محلی .
    7. موندن پشت در وبینار تا یکی خارج شه من هل بدم بیام تو.

  45. ۱. به صحبت های دوستی درباره‌ی مصائب فرزندآوری در این برهه، گوش دادم و گمانم او به شنونده‌‌ی خوبی مثل من نیاز داشت.
    ۲. ادامه‌ی کتاب « بوی خوش مرگ» را خواندم.
    ۳. در یک مصاحبه‌ی شغلی حاضر شدم.
    ۴. یک کار معوقه را به انجام رساندم.
    ۵. چالش‌های جدید برای برنامه در ژورنال خرداد ایجاد کردم.
    ۶. آزاد‌نویسی کردم.
    ۷. عواطف غیر‌قابل بیانم را به گزین‌ گویه تبدیل کردم.
    ۸. به گربه‌ای که شبیه خودم است، غذا دادم.
    ۹. موهایم را بسیار بسیار مرتب کردم و بافتم(موهایم بطور بالقوه مدل موی شلخته‌ای است).

  46. ۱. برای داداشم یه چوب ماهی گیری درست کردم.
    ۲. فیلم The Phoenician Scheme رو دیدم.
    ۳. یکی از نوشته های قدیمی سایتم رو بازنویسی کردم.
    ۴. برای گرفتن آمار بازدید، سایتم رو به ایران آنالیتیکس وصل کردم.
    ۵. هوا گرد وخاکی بود پیاده روی نرفتم.

    1. امرووز دخترمو بردم کلاس
      نی نی مو فک کنم یه کوچولو بزرگش کردم
      ناهار پختاندم اما هنوز شام نپختاندم
      روی رمانم کار کردم

    2. سلام، میشه بپرسم چطوری سایتت رو به ایران آنالیتیکس وصل کردی؟

  47. ۱.زودتر خوابیدم و زودتر بیدار شدم.
    ۲.مذاکره‌ی موفقی داشتم.
    ۳.فیلم نابغه رو دیدم.
    ۴.تطبیق‌ علمی جزوه‌ای رو انجام دادم که نوبت من نبود.
    ۵.آزادنویسی کردم.
    ۶.شب داستان‌کوتاه می‌خونم.
    ۷.براش نقاشی کشیدم.

    1. ۱- کتاب تبلیغات علمی را خوندم و بعدش یادداشتی درباره‌ش نوشتم.
      ۲- کمی غر زدم به کیان که چرا اجتماعی ارائه نداده و اینقدر بی‌خیاله.
      ۳- زهرا پیام داد که سایتم درست شده و لینک مقاله‌ی کپی‌رایتینگ چیست رو از سایت استاد کلانتری فرستاد و پرسید خوندی؟ گفتم آره.
      ۴_ دوباره چند‌صفحه‌ای از کتاب تبلیغات علمی رو خوندم و بازهم یادداشتی نوشتم درباره‌ی روانشناسی ارزانی.
      ۵_ رفتم حموم.
      ۶- توی پینگ‌پونگ خانم ابوطالبی داشت با الهام درباره‌ی جنگ و اینا حرف می‌زد، تمرکزم به‌هم خورد و عصبی شدم و گفتم: «با حرفاتون تمرکز نمی‌تونم بگیرم.»
      ۷- برگشتی با سایه سر کوچه‌ مشغول تعریف شدیم، یه پسری حدود ده سال گفت: «آدامس نمی‌خای؟»
      اول گفتم نه، بعدش دیدم بدون پاپیج شدن داره می‌ره. دلم سوخت، ازش یه بسته خریدم و گفتم: «پسره باعرضه‌ای هستی که داری پول در میاری، می‌دونستی کاسبای موفق یه روز فروشنده بودن؟»
      ۸_ توی وبینار نویسنده‌ساز بودم و کلافه شدم انقد قطع‌‌ووصل شد، همین گزارش نیک رو اونجا فهمیدم و دیدم استاد تمنا می‌کرد که تعداد کمی اینجا می‌نویسن.
      ۹- کتاب نواختن بی‌وقفه رو خوندم.
      ۱۰ – یه بیانیه‌ی دیگه برای سایت زازاکپی نوشتم تا بعدن با بقیه بیانیه‌ها مقایسه کنم تا بتونم یه متن خوب از اونا بکشم بیرون.
      ۱۱- احتمالن یکی از کتاب شعرا رو بخونم و تصادفی کتاب دیگه‌ای هم بخونم که هنوز نمی‌دونم چیه.

  48. ۱- یک لیوان آب جوش هنگام نوشتن صفحات صبح‌گاهی موتورم را روشن می‌کند.
    ۲- نوازشش می‌کنم هنگام نوشتن، او هم مرا دوست دارد، مبل سبزم.
    ۳- شامی غذای سنتی و مورد علاقه‌ی بچه‌هایم هست، مادر می‌گفت«درست کردن شامی عین جور کردن جهاز دخترهاست. بس‌که سخت است.» مواد شامی را آماده کردم.
    ۴- با گلستان بازی کردم، ابراهیم را نمی‌گویم، سعدی را می‌گویم.
    ۵- دفتر شعر احمدرضا احمدی را خاندم و مثل او در مرگ برادرم شعری سرودم.
    ۶- هوا چند جور عوض شده، آفتابی، ابری، بارانی. حالا با شنیدن صدای باران مشغول نوشتنم.
    ۷- دلتان نخاهد باقلا بار گذاشتم، برای اهل خانه.
    ۸- فردا وبینار دارم. نمی‌دانم چه می‌شود. به استاد گفتم «کدام کتاب را پرپر کنم؟» گفت«گلستان سعدی.» من ترسیدم، اما پذیرفتم. چون آموختم مسیر نوشتن حلزونی‌ست، باید رفت و چیزهای جدید آموخت. مشغول یادگیری چیزهای جدیدم.
    ۹- روش کودکانه رفتن را می‌آموزم. رهای رها. گام اول، از هیچی نترس. گام دوم، برو.
    ۱۰- فقدان‌های زیادی را تجربه کردم، این‌بار داغم سنگین‌تر بود، اما تنها در پناه نوشتن بود که جان به در بردم. در این روزها حتمن می‌نویسم. کار خیری که برای خودم کردم.

  49. ساعت ۹ صبح – آغاز ماموریت
    با روحیه‌ای بالا و مصمم، قصد خیاطی کردم. میزان موجودی کاغذ در منزل: صفر.

    انحراف شماره ۱ – میل ناگهانی به قهوه
    در مسیر خرید کاغذ، دلم قهوه خواست. پروژه‌ی خرید کاغذ، بلافاصله و بدون رای‌گیری، به حالت تعلیق درآمد.

    انحراف شماره ۲ – استخدام افتخاری در کافه
    با رسیدن به کافه، صاحب کافه حضور نداشت. خاله آذر، مادر صاحب کافه، بانوی ساده و دوست‌داشتنی حاضر در محل، با لحنی صریح اعلام کرد: «خودت قهوه‌اتو بزن، من با این دستگاه اسپرسو رفیق نیستم.»
    بدین ترتیب از مشتری به باریستای افتخاری ارتقای مقام یافتم.

    انحراف شماره ۳ – گفت‌وگو با خاله آذر
    پس از تهیه‌ی قهوه، خاله آذر باب صحبت را باز کرد. ایشان به‌عنوان یک «سالمند ساده و پُرحرف» اطلاعات جالب و پراکنده‌ای در اختیار اینجانب گذاشت که متاسفانه به دلیل طبقه‌بندی‌نبودن مطالب، امکان خلاصه‌سازی آن وجود ندارد. مدت زمان این فاز: نامشخص ولی لذت‌بخش.

    انحراف شماره ۴ – شیفت کاری پیش‌بینی‌نشده
    همین که خواستم کافه را ترک کنم، چند مشتری واقعی از راه رسید. خاله آذر با چشمانی پر از اعتماد به من نگاه کرد. نتیجه: مجبور شدم برای مشتریان یک کافه که متعلق به من نیست، اسپرسو و کارامل ماکیاتو بزنم. سِمَت جدید: باریستای اضطراری.

    انحراف شماره ۵ – هشدار آخرالزمانی داستان کوتاه
    بعد از اتمام شیفت ناخواسته، قصد بازگشت به خانه و ادامه‌ی پروژه‌ی خرید کاغذ را داشتم که پیامکی با عنوان «آخرین مهلت ارسال داستان کوتاه» واصل شد. فشار خون پروژه لحظه‌ای بالا رفت. اولویت‌ها فورا بازتنظیم شد: داستان یا لباس؟ مسئله اینست. به سمت خانه دویدم.

    انحراف شماره ۶ – برخورد با دوست قدیمی
    در راه برگشت، دوستی را دیدم که سال‌ها ایران نبود. بدیهی است که از کنار چنین پدیده‌ای نمی‌شود ساده گذشت. ترمز پروژه مجددا کشیده شد و یک ایستگاه «گرم صحبت شدن» به مسیر اضافه گردید.

    ساعت ۴ بعدازظهر – نقطه‌ی اوج
    داستان کوتاه، به صورت هول‌هولکی و با ضربان قلب بالا، برای استاد ارسال شد. ماموریت فرعی (داستان) با موفقیت (یا فاجعه) به پایان رسید. ماموریت اصلی (خرید کاغذ الگو): کاملن فراموش‌شده‌

    1. به نظرم نیلا جون یادداشتت خودش جذابیت داستان داشت، بویژه باریستا شدنت.😉

  50. ۱.صبح بیدار شدم و نگاهی به اطرافم انداختم و دیدم انگیزه‌ای برای شروع روزم ندارم و دوباره خوابیدم تا ساعت یازده که مامانم زنگ زد. دیگه فکر کردم بسه باید از جام پاشم و یه فکری به حال بی‌انگیزگیم بکنم.
    ۲.پاشدم چای دم کردم و روزمو آغاز کردم.
    ۳.بعد از خوردن صبحونه، شروع کردم به آزادنویسی و دیدم اونجا هم ناموفقم، اما کوتاه نیومدم. یاد مطلبی افتادم که آقای کلانتری یادمون داده بودن، وقتی نمی‌تونی بنویسی شروع کن بی‌وقفه به سوال پرسیدن؛ منم تند و تند برای خودم سوال نوشتم و تونستم ادامه‌اش بدم. چهار صفحه نوشتم و ذهنم آزاد شد.
    ۴.یه ناهار خوشمزه درست کردم و حین درست کردن ناهار، یه برنامه‌ی مد هم تماشا کردم.
    ۵. مدتیه خوندن سرخ و سیاه استاندال رو به توصیه‌ی آقای کلانتری شروع کردم اما چون این روزا بهم ریخته‌ام تمرکز ندارم ادامه بدم، دو صفحه ازش خوندم و درش رو بستم و رفتم سراغ دوباره خوانی مد و مه ابراهیم گلستان.
    ۶. ۴۵ صفحه از کتاب وصال در وادی هفتم عباس نلعبندیان تو سایت آقای کلانتری خوندم ولی راستش خیلی سر درنیاوردم. باید حتمن بعدن دوباره بهش مراجعه کنم.
    ۷. ساعت ۵ تو وبینار روزانه‌ی نویسنده‌ساز که این روزا برام حکم تراپی رو داره شرکت کردم و مثل همیشه بسیار آموختم و لذت بردم.
    ۸. الانم دارم آماده میشم برم پیاده‌روی روزانه‌ام تو پارک محبوبم

  51. ۱- کیف جدیدی که بسیار عاشقش بودم نخریدم، پس ۳ میلیون پس‌انداز کردم.
    ۲- ریمل ۳ میلیونی خریدم و پس‌اندازم را خرج کردم، اما شاد شدم.
    ۳- به پسرم میانوعده سالم دادم.
    ۴- ۱۰ صفحه از کتاب باشبیرو را خواندم و کیف کردم.
    ۵- ۲ صفحه از مجله جدولم را کامل حل کردم.
    ۶- با پسرم پیاده‌روی کردم.
    ۷- با همسرم لوگوی کسب و کارمان را طراحی کردیم.

  52. ۱- امروز بزور از تخت پاورچین اومدم پایین(سردرد و سینوس سگ در تو)
    ۲- به دختر گفتم امروز ناهار پزید کن. اما، میگه من مریض‌تر یا مرض‌تر از توام. رفت خوابید.
    ۳- پس من به خودم نازی ناری کردم. مثل دختر خوب ناهار پزیدم.
    ۴- ظرفها رو جا گذاشتم پریدم وبینار فاطمه جان ابراهیمی. خوش گذشت
    ۵- یه بار دیگه همسرجان به موقع آمد و ظرفها رو شست.
    ۶- بعد ناهار رفتم که چرت قیلوله بزنم. با همسر دعوا کردم. از خط وسط رد میشه. ودیشب جای خوابم کم بود.
    ۸- دو تا پنج بسته دیگه خواب
    ۹- با چای پاورچین پاورچین اومدم پیش شاهین
    ۱۰- مبینا امروز آبی توری بود. مطالبش قشنگ بود.
    ۱۱- الان که روزم و می‌بینم اصلن تایپ نکردم و نخوندم.
    ۱۲- پس برم که تایپ کنم. مقدمه و فصل یک

  53. ۱. صبحانه خوردم که مامانم دعوایم نکند.
    ۲. مسکن خوردم.
    ۳. به مامان گفتم شیشه ها را پاک نکنیم چون ممکن است باران بیاید.
    ۴. شیشه ها را پاک کردیم.
    ۵. از پنجره باران را تماشا کردم.
    ۶. به مامان بزرگم که به میو کردن بچه گربه فحش میداد خندیدم.
    ۷.مسکن خوردم.
    ۸. برای پسردایی کوچولو، ستاره اوریگامی درست کردم.
    ۹. تلاش کردم صحبت های استاد را گوش کنم و کامنت ها را نخوانم.
    ۱۰‌. توی کامنت ها نوشتم احساس میکنم خرگوش زهره ام بدون اینکه حس مشترکی با او داشته باشم.
    ۱۱. گزارش روز را نوشتم.

  54. ۱. پدرم با خشمِ شب، ما را خوشحال کرد.

    ۲. به سختی یک صفحه از صفحاتِ صبحگاهی را نوشتم.

    ۳. طبقِ هر روز، آبدارچیِ پدرجان شدم و برای مشتری‌ها چای ریختم.

    ۴. مادرم وقتِ دکتر داشت، اما چون تگرگ به اندازه‌ی یک حبه قند بر زمین می‌نشست، نرفتیم.

    ۵. چون «خشمِ شب» سختی خورده بودم، آمدم و به مدتِ سه ساعت خوابیدم.

    ۶. به وبینارِ نویسنده‌ساز آمدم.

  55. ۱. کتاب سرکلاس با کیا رستمی را ادامه دادم
    ۲.امتحان شیمی دادم
    ۳.در کلاس شما شرکت کردم
    ۴.فیلم دیدم
    ۵.اسپانیایی خوندم
    ۶.پیانو زدم
    ۷.اتاقمو جمع کردم

  56. 1. ناخن‌های شازده و خاتون رو گرفتم (بعد از کلی بغل و ماچ ماچشون، گربه‌هام)
    2. یک نیمچه داستان کوتاه از یکی از مراجعینم نوشتم (زنی که بیست سالگی یائسه شده بود و نمی‌دانست غیرطبیعی‌ست. مادر نداشت)
    3. آزادنویسی کردم
    4. کتاب مقالات شمس رو شروع کردم
    5. یک قسمت Ted Lassoدیدم
    6. طرح یک داستان کوتاه نوشتم
    7. در ویرگول یک یادداشت منتشر کردم

  57. صفحات صبحگاهی، به محض بیدار شدن.
    رونویسی از غزل حافظ.
    چند شعر از از دفتر شعر نادر نادرپور.
    کمی درباره‌ی زندگی‌نامه نوشتم.
    گوش کردن موزیک
    باقیش به کارمندی گذشت، گزارش و کارتابل و نامه و ….
    کمی با پندار فیلم دیدم، ماجرای دختری که نقاشیهایش زنده می‌شد.
    حالا هم وبینار را گوش می‌کنم. و اینکه عفت خانم و مهدی و اینها …

  58. 1. جمعه تعطیل است. دیر بیدار شدم.‌
    2. روزانه نویسی کردم.
    3. اتفاقات مهمونی دیشب را نوشتم.
    4. ظرف‌و ظروف مهمونی دیشب را در کابینت جا دادم.
    5. خسته دیشب هستم، مسکن می‌خورم و یک انیمیشن می‌بینم.
    6. وبینار شاهین کلانتری را گوش میدهم.
    7. دو تمرین اولش را می نویسم. ( من از خودم چه توقعی دارم./ ۱) منطقی۲) فرامنطقی)
    8. طبق روال هر جمعه عصر آماده رفتن خونه مادرم با خانواده میشوم.

  59. ۱- صفحات صبحگاهی نوشتم
    ۲- ادامه کتاب مثبت اندیشی منفی را خواندم
    ۳- با‌ خواهرم که سنگدکلیه‌ای بدقلق دارد همدلی کردم
    ۴- اخبار روز را برای مامان خواندم.
    ۵- برنامه آشپزی نگاه کردم
    ۶- یادگیری تخت نرد را دوباره از سر گرفتم.
    ۷- پیاده روی کوتاهی کردم.

    1. -زود بیدارشدن
      – نوشتن ۳ مطلب و گذاشتن آنها در ویرگول
      – کامل کردن طرح داستانیم
      -کوهنوردی
      -خرید کردن برای خانه

  60. ۱.به ریش صفحات صبحگاهی خندیدم.
    ۲.برنج را آبکش کردم دیدم حوصله‌ی آب‌پاشی نان‌خشک ندارم، ته‌دیگ بربری انداختم.
    ۳.یک بار جارو کشیدم، باز هم بچه‌ها ریختند، به گورهای نشت کرده خندیدم.
    ۴.هیچ فیلمی ندیدم، هیچ کتابی هم نخواندم، چندتا از داستان‌کوتاه‌های ویرایش نشده مدرسه را خواندم.
    ۵.طبق روال به مادرم زنگ زدم غیبت کردیم، در نهایت فهمیدم خاستگار جدید خواهرم قدش به ما تایتان‌ها می‌خورد.
    ۶.خرگوشم را از بالکن برداشتم چون از باران بیزار است، باید تربیتش کنم.
    ۷.مجموعه ۷جلدی داستان‌کوتاه‌های نشرچشمه رسید، آنقدر از خستگی بدن‌درد داشتم که فقط دستمال کشیدمو در کتاب‌خانه گذاشتم.

  61. ۱-قند خون و فشار خون را اندازه‌ گرفتم.
    ۲-تست hiv گرفتم.
    ۳-یک مراقبت ۳-۵روزگی داشتم.
    ۴-تست فیت را انجام دادم.
    ۵-وضعیت نوزاد ۲۵ هفته‌ای را جویا شدم.
    ۶-یک بیمار آسمی و یک دیابتی و فشارخونی را یافتم.
    ۷-با مرد میانسالی که از دانستن وضعیت سلامتی خود می‌ترسید همدلی کردم.
    ۸-وقتی زود بیدار شدم رقصیدم و نوشتم.
    ۹-به نیازم به بغل پاسخ دادم.
    ۱۰-زنی که نمی‌دانست چه خدماتی می‌تواند از بهداشت دریافت کند را آگاه کردم.

    1. به نظرم نیلا جون یادداشتت خودش جذابیت داستان داشت، بویژه باریستا شدنت.😉

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *