داستان کوتاه سایه‌سار سوزان» از ساجده حق‌پرست

همه در اتاق نشسته‌اند و هیچ‌کس حرفی نمی‌زند. پنکه‌ی سقفی کُند می‌چرخد. چای خلیل سرد شده و انیس به استکان خیره مانده. خلیل خاکستر سیگارش را در جاسیگاری می‌تکاند و گلویش را صاف می‌کند: «تکلیف معلوم شد؟ اینم صلح‌نامه.» وحید برگه را جلو حمزه می‌گذارد. حمزه نگاهی سرسری به کاغذ می‌اندازد. دستپاچه می‌شود و مِن‌مِن‌کنان می‌گوید: «حقیقتش… باید آبجیا راضی باشن. ولی کاکا… چرا صلح‌نامه؟ خو می‌تونیم قانونی تقسیمش کنیم.» رحیمه جلوتر می‌آید: «ای چه شرطیه کاکا؟ چرا ما باید از سهم‌مون بگذریم؟ ای انصافه؟ ما که زیاده نخواستیم. هرچی شرع مقدس تعیین کنه.» خلیل خیره به هر دو می‌نگرد. داوود که تا آن لحظه ساکت بود، خودش را جلو می‌کشد: «مو که میگوم ای بهترین کاره. والا! هرکس پولش رو بگیره و بکشه کنار. چی بهتر از پول نقد؟ آدم عاقل نقد به نسیه نمیده!» انیس با غضب و انزجار به شوهرخواهرش نگاه کوتاهی می‌اندازد و رو به خلیل می‌گوید: «کاکا ما صبر کردیم تو بیای و دست به حساب و کتاب محصول امسال نزدیم؛ که یعنی حلال و حرومش قاطی نشه. نخلستون درخت ثمری داره. ما با گرفتن پول ضرر می‌کنیم.» خلیل سیگارش را در جاسیگاری می‌چلاند و بلند می‌شود: «زن که نمی‌تونه با کارگر جماعت سروکله بزنه. تو هم فردا شوهر می‌کنی و باغ می‌خاد دست غریبه‌ بیفته. نخلستون باید برای مو و حمزه بمونه. شما هم پولتون رو بگیرین.» به سمت در می‌رود. در چارچوب می‌ایستد و رو به حمزه می‌گوید: «تا فردا امضای همه پای برگه باشه. وحید میا برگه ازت می‌گیره.» سکوت می‌افتد. نفس‌های انیس تند شده. بلند می‌گوید: «مو که راضی نیسُم. زیر ای برگه هم امضا نمی‌کنُم.» خلیل فقط لحظه‌ای به او نگاه می‌کند. چیزی نمی‌گوید و از خانه بیرون می‌رود.
***

انیس دماغش را محکم گرفته. آخرین دستمال خونی را مچاله می‌کند و در سطل زباله می‌اندازد. رحیمه زیر لب غر می‌زند :« بعد ای همه سال برگشته، به جای ایکه بعد فوت آبُوبا دلمون به وجودش خوش باشه و پشتمون بهش گرم، یه برگه آورده و میگه از حق‌الارث‌تون دست بکشید. به خدایِ اَحد و واحد که مُو راضی نیسّوم. آبُوبا حق داشت عاقش کرد.» رو به حمزه می‌کند. «بگو ببینُم، تو رضایت داری؟»
حمزه سرش را بالا می‌اندازد: «والا مو چه کاره باشُم؟ ای چه شری شد! مو که راضی بیدم به هرچی شرعی و قانونی باشه. حوصله‌ی دردسر نداشتُم.» رحیمه از سبد داروها پماد تتراسایکلین را پیدا می‌کند و به دست انیس می‌دهد. بعد با حرص می‌گوید: «دلُم می‌خاست هموجا خرخره‌ی داوودو پاره کُنُم. نخودخان خودش می‌ندازه وسط که نقد بهتره نسیه! خو ها! پول نقد باشه که راحت بره دود کنه.» عباس که سیم شارژر را دور انگشتش می‌پیچاند می‌پرسد: «مامانی… واقعنی خالو خلیل عاق بابا شده؟» رحیمه شانه بالا می‌اندازد: «کم از عاق نداشت.» انیس ادامه می‌دهد: «مو بِچه‌تر بودُم. زیاد یادُم نی. فکر کنُم سر زنش بید. نه رحمیه؟» رحیمه سر تکان می‌دهد: «زنش آسیه، از ای قاسمیا بود. بِچه‌شون نمی‌شد. آبوبا هم رو خلیل که پسر اولش باشه حساس بید. اصرار داشت خلیل زنِ نو بگیره. آسیه قبول نکرد و جدا شُدِن. بعد زن پسر عاموش شد و بچه آورد.» مکث می‌کند. «خلیل خیلی بهم ریخت. بند و بساط جمع کرد و رفت امارات. هرچی آبوبا اصرار کرد بمونه، نموند. می‌گفت اگه فشار آبوبا نبید الان حداقل زنش داشت. آبوبا خیلی گریه کرد. گفت براش زن می‌گیره و همیجا سر و سامونش میده ولی خلیل رفت. آبوبا هم گفت اگر رفتی عاقت می‌کنم. خو البته از ته دل نبید.» انیس پماد را در دماغش می‌زند و صورتش را جمع می‌کند. بعد آهی می‌کشد:‌ «حالا باید چه کنیم؟ مو که راضی نیسُم.» رحیمه سرش را تکان می‌دهد: «مویم. ولی چه می‌تونیم کنیم؟ نظر تو چِنه حمزه؟» حمزه که تا آن لحظه در فکر فرو رفته بود، آرام می‌گوید: «نمیدونم! مو فقط یه چی می‌دونم. فاطی بارداره و بارداریشم پرخطره. بعدِ ایهمه سال نذر و نیاز و آی‌وی‌اف بچه‌مون شده.» مکث می‌کند. «نه میخام نون حروم ببرم تو سفره، نه توان دردسر دارم. مو قبول نمی‌کنم تا تکلیف مشخص بشه ولی خودُمَم جلو خلیل نمی‌ندازم. یعنی کشِش ندارُم. والله به همو درآمد مغازه راضیُم.» بعد بلند می‌شود: «مو برُم که فاطی تنهان» خداحافظی می‌کند و بی‌معطلی می‌رود. انیس و رحیمه درمانده به هم نگاه می‌کنند. رحیمه چادرش را از لبه‌ی صندلی برمی‌دارد: «مو هم برُم ببینُم حرف حساب داوود چیه. بِچه‌ها هم تنهان. عباس می‌مونه اینجا پیشت.» سر انیس را می‌بوسد. «هیع خواهر! فقط خدا به‌خیر بگذرونه.» خداحافظی می‌کند و می‌رود. عباس بطری آب را از یخچال برمی‌دارد و جرعه‌جرعه می‌نوشد. بعد با دست گوشه لب‌هایش را پاک می‌کند. انیس بازوی عباس را نیشگون می‌گیرد: « مگه نگفتُم بطری دهنی نکن؟» عباس شانه بالا می‌اندازد: «خاله دمت گرم ولی. فقط تو جرئت کردی جلو دایی حرفتو بزنی. مو اگه بیدم توکلش نداشتُم.»
***

– واقعی؟ داوود پول گرفت؟
صدای رحیمه از پشت تلفن می‌آید.
– ها خاک بر سر… وحید اومد و همو دم در پول داد به داوود. تا مو خبردار بِشُم ردش کرده بید. داوود هم گفته رحیمه با مو.
مکثی می‌کند.
– بعدشم یه دعوای مفصل داشتیم.
انیس آهسته می‌پرسد:
– زَدِتَم؟
– ها پدرسگ. چشم عباس دور دید. گفت یا امضا می‌کنی یا هرشب بساط همیه.
نفسش را با حرص بیرون می‌دهد.
– گفت این نصف پوله برای تو. نصفه‌ی دیگه هم که بعد از امضا میدن برای مو. بعدشم افتاد به پام که قبول کُنُم. گفت بدهکاره چک داره پول لازمه. اشک تمساح برام ریخت و ننه من غریبم بازی که غلط کِردُم و دَستُم بشکنه و ای حرفا.
انیس با نگرانی می‌گوید:
– نه رحیمه… نه… نباید می‌گرفت.
– می‌دونم عزیزُم. ولی چه کنم؟ الان دیگه پام گیره انیس. صدتا لعن و نفرین به خودم و داوود و خلیل فرستادُم.
صدای در می‌آید.
– رحیمه صبر کن. در می‌زَنِن.
– نکنه وحیده؟
– نمی‌دونُم. زنگت می‌زنُم.
– برو عزیزُم. خداحافظت.
تماس قطع می‌شود.
– انیس در را باز می‌کند.
– وحید پشت در ایستاده. ساک کوچکی در دستش است.
– سلام انیس‌خانم. خوبید؟
– سلام. تشکر.
وحید ساک را کمی بالا می‌آورد. «آقا خلیل ای مبلغ رو براتون فرستادن. گفتن مابقی هم شماره کارت لطف کنید تا واریز بشه.»
انیس نگاهش می‌کند: «از بابتِ؟»
وحید مکث می‌کند. پا به پا می‌شود. انیس که سوالش بی‌پاسخ مانده آرام می‌گوید: «به سلامت.» و در را می‌بندد. چند لحظه همان‌جا می‌ایستد. بعد سریع به سمت تلفن می‌رود و شماره‌ی رحیمه را می‌گیرد. قلبش تند می‌زند.
– الو رحیمه.
– جان عزیزُم؟ وحید بید؟
– ها رحیمه. پول آورد. نگرفتم. در روش بستم.
– واقعی؟ حالا چه کنیم انیس؟
انیس نفس عمیقی می‌کشد.
– می‌خام برم پیش عامو ابول. بالاخره بزرگتره حرفش شاید برو داشته باشه پیش خلیل.
رحیمه آه می‌کشد.
– ها… شاید. خدا کُنُم به خیر بگذره.
***

زن‌عمو پیش‌دستی میوه را جلو انیس گذاشت. دست‌هایش را فشرد و صورتش را نوازش کرد. «ناراحت نباش عزیزُم. ناراحت نباش قشنگُم.» تن انیس لحظه‌ای گُر گرفت و بعد سرد شد. عصبی و کلافه بود. عامو ابوالحسن دانه‌های درشت تسبیح را آرام پایین انداخت. آهی کشید و دستی در ریش پرپشت و خاکستری‌اش برد. «چی بگُم دخترُم! خلیل ایطوری نبود. البته مو از همو وقت که رفت دیگه ندیدمُش. غریبه شده انگار.» مکثی کرد. «به هرحال ای حق شما دختران و تصمیمش با خودتون که پول بگیرین یا سهم‌تون بخاید. ولی با برادرت هم نمیشه درافتاد. تو ای دعواها خیری نیست.» تسبیح را دوباره چرخاند. «روزی که اومدی پیشُم و عدد تلفنش بهم دادی، نشونیش پیدا کِردُم و رفتُم سمتش. با هم حرف زدیم و حال و احوال‌پرسی. خونه‌ی قدیمی آقات رفته بود. باهاش صحبت کِردُم. هرچه نصیحت تو گوشش خوندُم فایده نداشت. زیر بار نرفت. یک کلام حرف خودِش می‌زد. خلیل میگه قصدش ایه باغ تیکه‌تیکه نشه.» سرش را با تاسف تکان داد. «اصرار که کِردُم حرمت ریش سفیدمم نگه نداشت. گفت اگر انیس فکر آبرو و آیندشِن بچه‌بازی درنیاره و بره پای صلح‌نامه امضا بزنه. وگرنه جای آقات ادبت می‌کُنه.» انیس سرش را بالا آورد. عامو ابولحسن ادامه داد: «مویم تو سینه‌اش در اومدم که چه غلطا! گفتم انیس عروس مونِن و خاطرش هنوز عزیزه. یادگار برادرُمه. ناموسِ پسرُمه. مگه مو مُردم که تو از ای جسارتا بُکُنی؟» دستش را با حرص تکان داد. «زدم بیرون. خیلی غصه‌م گرفت.» نگاه نگرانش روی صورت انیس ماند. «نگرانتُم عامو. به خلیل اعتمادی نی. تو هم کَاَنَّهُ برگ گلی. توان ای دردسرا نداری.»
انیس آهسته پرسید: «مثلن چه می‌خا بُکُنه؟»
«هرچی! هرچی بِخا می‌تونه. بالاخره او مرده. از تو بزرگتره. تو اینجا باید ملاحظه کنی تا قضیه ختم به خیر بشه. مویم چند نفر دیگه می‌فرستُم باهاش حرف بزنن.»
انیس سر تکان داد. «فایده نداره عامو. انگاری تصمیمش جدیه. حالا که سرعقل نمیا مویم میرُم شکایت می‌کُنُم.»
عامو ابوالحسن جا خورد و فوری حرفش را برید. «آروم باش دختر. آبروریزی نکن. مردم چی میگن؟ میگن کفن آقاشون خشک نشده دعوا افتاده بین‌شون. تامل کن عامو. صبر کن.»
انیس اشکش را از گوشه‌ی چشم پاک می‌کند. دماغش را بالا می‌کشد و غصه‌دار می‌گوید: «نمی‌تونُم. جیگرم داره آتیش می‌گیره. کاکای بزرگترم بعد ایهمه وقت اومده و حالا داره سرم زور میگه. ناحق میگه.»
«می‌دونم عامو. می‌دونم عزیزُم. ولی حقت خو نمی‌خوره. میگه پولش بگیر. حالا یه چی کمتر. بعدا تمام و کمال میده.»
انیس آرام گفت: «عامو، مو خودُم باغ می‌چرخوندم. به اونجا تعلق دارُم. نخلای آقام ثمریه. هر سال سود داره. مو درآمد می‌خام… نه پول.»
عمو سر تکان می‌دهد و برای دلگرمی انیس می‌گوید: «پشتوانه‌ی تو ماییم. پشتوانه‌ی تو خانوادته عامو. همو کاکاته. بعدشم گفتُم که نگران نباش. صحبت می‌کنیم باهاش. حلش می‌کنیم.»
انیس دیگر چیزی نگفت. از ادامه بحث ناامید شده بود. به لیوان شربت طارونه خیره ماند؛ تخم‌شربتی و خاکشیر ته لیوان نشسته بودند و آرام تکان می‌خوردند.
***

درِ حیاط محکم و پی‌درپی کوبیده می‌شود. انیس هراسان در را باز می‌کند. رحیمه و حمزه و عباس‌اند. رحیمه که نفس‌نفس می‌زند، شانه‌های انیس را می‌گیرد و تکان می‌دهد: «چه می‌کنی دختر؟ به فکر خودت نیستی به فکر آبروی ما باش!» صدایش تیز و لرزان است. «امروز خلیل و او وحید بی‌صاحب اومده بیدن در خونه به داد و هوار. باید می‌دیدی خلیل چطور رگِش باد کِرده بید و خط و نشون می‌کشید. انیس بیخیال ماجرا شو. ضرر بعضِ بی‌آبروییه.» نفس تازه می‌کند. «خلیل قاصدُم کِرده که بیام بهت بگم دفعه‌ی بعد به جای ایکه پول تو کارتت بریزه، تو گوشت می‌زنه.» عباس می‌پرد وسط و عصبانی می‌گوید:« مگه ما مردیم؟» حمزه بازویش را می‌گیرد و عقب می‌کشد. بعد رو به انیس با نگرانی می‌پرسد: «راسته رفتی پیش وکیل که از خلیل شکایت کنی؟» انیس شوکه و فروخورده جواب می‌دهد: «ها.» رحیمه دست به صورت می‌زند و به دیوار تکیه می‌دهد: « انیس تو خودت رو برابرِ خلیل می‌بینی؟ می‌‌خای با او سراسری کنی؟ دیدی که به حرف عامو ابول هم رام نشد. چه فکری می‌کنی دختر؟» با صدایی لرزان ادامه می‌دهد: «تو یتیمی و بیوه. مردم چه میگن؟ خلیل اگه سر لج بیفته همی خونه هم ازت می‌گیره. ایقد آواره‌ی دادگاهمون می‌کنه تا راضی بشیم. داوودم که انداخته به جون مو. آقا نیت کرده بره خودش رو بچسبونه به خلیل که شاید پول و پله‌ای دستش بگیره.» عباس کلافه می‌گوید: «مامان چته؟ چرا شلوغش می‌کنی؟ شهر هرته؟» حمزه تشر می‌زند: «عباس!» بعد زیر سایه نخل دست به سینه رو به انیس می‌ایستد: «آبجی تو که از گرفتاری مو خبر داری. بخدا کشش ندارُم. فاطی تو هفته‌های مراقبتشه. بیا و دست از ای کار بکش. کاکات قول شرف میده اگه باغ تقسیم شد از سهم خودش بهت بده. خلیل که فقط به تو فشار نمیاره. رو اعصاب هممون میره.»
انیس روی پله‌ها می‌نشیند. پیشانی‌اش را به کف دست رها می‌کند و بغضش می‌ترکد. با گریه و گلایه می‌گوید: «چرا بی‌انصافین؟ الان قضیه یه چیزی جدا از حق‌الارثه. خلیل زور میگه. چرا باید به اجبار پول بگیرُم؟» اشک‌هایش را پاک می‌کند. «مو ای چندسال کنار آبوبا به ای نخلا رسیدُم. حالا چرا باید کنار بکشم؟ مو نمی‌خام کسی بهم لطف و ترحم کنه. حقُم می‌خام. خلیل داره تحقیرمون می‌کنه با ای تصمیم یه طرفه‌اش. شماها چرا راضی شدین؟ چرا سه نفرمون باید لنگ خلیل باشیم؟ اگر شکایت کنیم قانون حق به ما میده.»
عباس سریع می‌گوید: «خو دِ راست میگه مامان. به جای ایکه پشت خاله باشین می‌خاین دلش خالی ‌کنین؟»
حمزه کلافه دست می‌برد در موهای خرمایی‌اش و رو به عباس می‌گوید: «خو عقلِ کُل، اگه خلیل بخا اذیت کنه و امضا نزنه دادگاه باغ می‌ذاره برای فروش و نخلستون سی همیشه از کف‌مون میره! تفاوتش اینه که پولش بعد از کلی دوندگی و اعصاب‌خوردی دستمون میا. اصلا فکر هزینه‌هاش می‌کُنی؟ حسابای آبوبا که بستن. نقدینگی هم که نداریم.» بعد می‌رود سمت انیس و ادامه می‌دهد: «انیس رو کی حساب کردی؟ مویی که از صبح جون می‌کنُم تا خرج دوا و دکتر فاطی در بیارُم و کلی چک و قسط دارُم یا رحیمه که گیر بچه‌ها و داوودِن؟» رحیمه حرفش را می‌گیرد: «انیس تو مرد بالا سرت نی! آسیب‌پذیری. مو نمیگُم خلیل هیولان ولی لجش بگیره هیچی حالیش نی.» آرام‌تر می‌گوید: «از خر شیطون بیو پایین.»
انیس ساکت است. به ریگ کوچکی روی زمین خیره شده. حمزه جلو می‌آید و دست روی شانه‌اش می‌گذارد: «انیس به‌خاطر کاکات کوتاه بیو. ما که نمردیم. نمی‌ذاریم آب تو دلت تُکون بخوره. بذار ای شر بخوابه. اگه بحث به دادگاه بکشه پای خونه هم وسط میا. اگه شکایت کنی دادگاه رو همه چی قیمت می‌ذاره و او وقت مجبور میشی خونه هم بفروشی.»
دل انیس می‌جوشد. سرش را بالا می‌آورد. آفتاب از پشت نخل‌ها می‌تابد. حمزه بالای سرش ایستاده. رحیمه آشفته کنار دیوار و عباس دست به سینه به آجرها تکیه داده. همه نگاهش می‌کنند. انیس به حمزه خیره می‌شود: «چه معلوم فردا پای خونه وسط نیا؟» مکثی می‌کند. «اگه امروز حق و حقوقمون مشخص نشه بعد باید به هر سازی برقصیم. شما کنار بکشید. ای دعوای مو و خلیله. از ای به بعد خودُم باهاش طرف میشُم.» رحیمه با دو دست به ران‌هایش می‌زند: «لا اله الا الله!» حمزه کلافه و کُفری روی دوپا خم می‌شود، سرش را میان دست‌هایش می‌گیرد و روی لبه‌ی بهارخواب می‌نشیند.
***

انیس در تنهایی و سکوت به دیوارهای گچی و روشن دورتادور خانه چشم می‌اندازد. بوفه‌ی چوبیِ خاک گرفته دستمال می‌خواست. پشت شیشه‌ها استکان‌های کمرباریک، نعلبکی‌های گل‌دار و چند فنجان قهوه‌خوری کوچک و یک دَلّه‌ی عربی با حکاکی‌های ظریف و گل و بوته‌های ریز چیده شده بودند. روی بوفه قاب عکس‌های قدیمی لبخند می‌زدند؛ جز عکس آقا و ننه که محجوب و جدی به لنز خیره مانده بودند. عکس مراسم نامزدی خودش و محمد هم میانشان بود. کنار قاب‌ها ساعت رومیزی کوچکی و گلدانی نشسته بود. انیس دست به ریشه‌ی پشتی‌ها می‌کشد و به یاد مادرش می‌افتد. خانه با همان چیدمان مادر باقی مانده؛ سال‌هاست چیزی در آن جابه‌جا نشده. صدای کوبه‌ی در او را از افکارش بیرون می‌کشد. با خودش غر می‌زند که چرا یادش رفت به تعمیرکار زنگ بزند تا اف‌اف را درست کند. به خیال خودش عباس است، اما نزدیک در که می‌رسد مکث می‌کند. رحیمه گفته بود داوود نمی‌گذارد عباس و بچه‌ها بیایند. پس این وقت شب چه کسی بود؟ آرام دست روی در می‌گذارد. «کیه؟» صدای دورگه و خش‌دار جواب می‌دهد: «باز کن.» انیس خشکش می‌زند. صدای خلیل است. لحظه‌ای می‌گذرد. دوباره همان صدا، بلندتر: «باز کن.» انیس نفس عمیقی می‌کشد. چشم‌هایش را می‌بندد و سعی می‌کند تنش را از انقباض رها کند. بعد در را آرام باز می‌کند. خلیل بی‌درنگ داخل می‌آید. «چرا اف‌اف خرابه؟» بی‌آنکه منتظر جواب بماند از پله‌ها بالا می‌رود. انیس نگاهی به کوچه می‌اندازد. کسی نیست. در را می‌بندد. خلیل خودش را آزاد و رها روی تشکچه می‌اندازد و چشم می‌گرداند دور خانه. «آخ آخ. یادش بخیر. هیچی دست نخورده. میام اینجا یاد ننه و آقا می‌افتُم.» انیس خاموش و گرفته کنار ستون ایستاده. خلیل به بوفه اشاره می‌کند: «ای دَلّه و فنجون رو عامو ابول وقتی تازه اومده بودیم اینجا برامون خونه‌نویی آورد. از بسی قشنگ بید ننه گذاشتش تو دکور. تو فک نکنُم یادت باشه.» بعد چشم می‌لغزانَد روی عکس‌ها. بلند می‌شود و جلو قاب عکس انیس و محمد می‌ایستد. سرش را ریز تکان می‌دهد. با کف دست سبیلش را چندباری مرتب می‌کند و بی‌آنکه نگاهش را از قاب بردارد می‌پرسد: «تنهایی؟» جوابی نمی‌آید. می‌گوید: «کاکات خیلی وقته هوس قهوه‌ی خونگی کرده. با هِل. مهمونمون نمی‌کُنی؟» برمی‌گردد و از گوشه‌ی چشم به انیس نگاه می‌کند. انیس آرام از ستون فاصله می‌گیرد و با نگاه دوخته به قالی سمت آشپزخانه می‌رود. آب را در قهوه‌جوش می‌جوشاند. دست می‌برد سمت کشو و پودر قهوه را بیرون می‌آورد. با هل کوبیده‌ی معطر داخل دله می‌ریزد و چند دقیقه می‌گذارد تا بجوشد. بخار خوش‌بو از دهانه‌ی دله‌ی برنجی بالا می‌رود و آرام در اتاق پخش می‌شود. بعد دله را کنار می‌گذارد تا تفاله ته‌نشین شود. فنجان کوچک و بدون دسته‌ای را روی کابینت می‌گذارد. دله را برمی‌دارد، کمی خم می‌کند و قهوه‌ی تیره را آهسته در فنجان می‌ریزد، فقط به اندازه‌ای که ته فنجان را بگیرد. کاسه‌ی خرما را کنارش می‌گذارد. برمی‌گردد. هیبت خلیل را پشت سرش می‌بیند. می‌ترسد. دست‌هایش می‌لرزد. فنجان می‌لغزد و قهوه در سینی پخش می‌شود. سینی را سریع روی کابینت می‌گذارد. خلیل پشت میز ناهارخوری می‌نشیند: «دلُم هوای ننه کرد. هیچکدومتون مثل مو باهاش نبودین. تر و فرض بید. توی آشپرخونه مدام می‌چرخید و مهمونای آقا رو راه می‌نداخت. بو گرم قهوه و خرما» یک خرما در دهان می‌گذارد. «خرمای کبکاب درجه یک، از اینجا نمی‌افتاد. ارده و سَمسم هم می‌ریخت روش گاهی. هوش از سر آدم می‌پروند.» انیس فنجان جدید قهوه را روی میز می‌گذارد. کمی دورتر به دیوار آشپزخانه تکیه می‌دهد. خلیل که منتظر نشستن انیس است چیزی نمی‌گوید و خرمای دیگری در دهان می‌گذارد: «تو چرا اینجا تنها زندگی می‎کنی؟» انیس با صدای خفه‌ای می‌گوید: «بعد از آبُوبا یه وقتی عباس یا رحیمه و بچه‌ها میان. یه وقتی هم فاطی که از خونه ویارش می‌گیره.» خلیل می‌پرسد: «پَ چرا امشو تنهایی؟» اما پاسخی نمی‌شنود. جرعه‌ای قهوه می‌نوشد: «شنیدُم می‌خای از کاکات شکایت کنی؟» انیس نگاهش را به زمین می‌دوزد. خلیل به صندلی لم می‌دهد: «خوب دُم در آوردی. لجت رو آقا رفته. آقا… آقا خدابیامرز… » نفس عمیقی رها می‌کند: «ننه که از سرطان تلف شد زیاد با آقا بحث‌مون می‌شد. بعد از آسیه انگار تقدیرُم به رفتن بید. وقتی رفتُم امارات هنوز بِچه بودی. توی دست و پا می‌پلکیدی و بازی می‌کردی. ننه دو تا بچه بعد مو، یکی هم بعد رحیمه سقط کرد. بعدشم حمزه دنیا اومد. تازه بعدش تو. سی همی سنت از مو فاصله گرفت. وقتی تو امارات خبر آوردن عروس عامو ابول شدی اصلا نمی‌تونستُم قیافت تصور کنُم. وقتی هم گفتن مَمد خدابیامرز تصادف کرد و عمرش به دنیا نموند، همو شب تا صبح سه پاکت سیگار سوزوندُم.»
خلیل منتظر واکنش انیس می‌ماند. انیس بغضش را فرو می‌دهد و گوشه‌ی چشمش را فوری پاک می‌کند. خلیل جرعه‌ی دیگری می‌نوشد. به انیس خیره می‌ماند و ادامه می‌دهد: «درد تو چیه دختر؟ باغ به چه کارت میاد؟ بالاخره ما آبجی و کاکاییم. اگه مشکلی داری به کاکات بگو.»
انیس دست‌دست می‌کند و وقتی انتظار خلیل طولانی می‌شود دست و پا شکسته می‌گوید: «آبوبا خیلی خاطر نخلستون می‌خاست. ننه که مُرد، تو هم که رفتی، حمزه زن گرفت و درگیر مغازه شد. به کار باغم علاقه نداشت. رحیمه هم که درگیر زندگیش بید. می‌موندُم مو، که با آبوبا می‌رفتُم نخلستون و باهاش بر‌میگشتم… کم‌کم که پا به سن گذاشت و مویم عاقله شده بودُم، خیلی از حساب و کتابا رو خودُم انجام می‌دادُم. دخل و خرج کود و سم و کارگرا دستُم بید. با محمدم که ازدواج کِردُم برای باغ زیاد زحمت کشیدیم. آبوبا می‌گفت اگه روزی سَرُم زمین بذارم، خیالُم از نخلستون راحته. نمی‌فهمید عمر محمد کوتاه‌تر از …» صدایش می‌لرزد: «مو عادت ندارُم محجورِ کسی باشُم. قیم و آقابالاسر نمی‌خام. می‌تونُم زندگیم اداره کنُم. سهمم از باغ حقُمه. تو برای چی دست گذاشتی روش؟ تو که اینجا نیستی. مال و منال هم که خدا بهت داده.»
خلیل کف دست‌هایش را بهم می‌مالد و پاسخ می‌دهد: «آبوبا برای ایکه سرش رو راحت بذاره رو زمین به تو نیاز نداره. حالا که برگشتم خودُم همه‌ی کارا رو اداره می‌کنُم. باغ اگر تقسیم بشه تیکه‌تیکه و حیف و میل میشه. ای نخلا با هم ثمر دندون‌گیر دارِن. یه مرد باید بالای سر ایهمه هکتار باشه. مُو نمی‌خام امارات بُمونُم. می‌خام برگردم. پسر حاجی حسینی هم زشته که بعد از ایهمه سال برگرده و باغِ غیر داشته باشه. هرچی باشه مو پسر ارشد آقام. باید پول تو دست و بالُم زیاد باشه.» خم می‌شود جلو «تو هم نگران نباش. حواسُم بهت هست.»
انیس به فکر فرو می‌رود. کمی قوت قلب می‌گیرد اما هنوز دلهره دارد و با تردید می‌گوید: « مو نمی‌خام پاگیر کسی باشُم. سهم تو هم کم نی. سهم مو از باغ بده و خودتم راحت باش.»
خلیل فنجان خالی قهوه را کنار می‌گذارد. «نگران نباش. فکر همه‌جاش کِردَم. تو زنی، نباید خودت درگیر ای چیزا کنی. زن نیاز به حمایت داره. تنهایی برات خوب نی. بالاخره باید ازدواج کنی بچه بیاری. راسییَتِش امروز به وحید گفتُم. دیدُم وحیدم راضیه. می‌دونه بیوه‌ای. بچه‌ی خوبیه. توی دست و بال خودُم بیده. از لحاظ مالی هم بهش می‌رسُم. بعد از چهلم آقا محرم بشید و بعد از چهارماهش براتون عروسی می‌گیرُم. برید سر خونه و زندگی خودتون. اداره‌ی زندگی هم دست خودته. تو خاهر منی. وحید تخم نمی‌کنه کم و زیاد کنه…»
خون در صورت انیس می‌دود و با هر کلمه عصبی‌تر می‌شود. حرف خلیل را با تندی و تهاجم قطع می‌کند: «مو ای حرفا بهت نزدم که شوهر برام پیدا کنی. ایهمه کاکا کاکا کردی که تهش بگی زن وحید بشو و بکش کنار؟ تو غیرت داری؟ مو آقابالاسر نمی‌خام. واقعنی فکر کردی سر یکسالگیِ مَردم و چهارماهگی آقام برم عروس بشُم؟ مو خودم…»
خلیل که چشم‌هایش سرخ شده بود و دندان بهم می‌سابید میز را هول داد و بلند شد: «خودُم خودُم نکن انیس! صداتم بیار پایین. اگر آقا دم پیری غیرتش مرده بود، مو تخمِ روزای غیرت‌دارشُم.» رگ گردنش ورم می‌کند. «فکر کردی می‌ذارم تو یه زن تنها و بیوه اینجا بمونی و بعد بیای باغ بین کارگرا بلولی که چه؟ زن چه به ای کارا؟ تو نمی‌خاد به مو غیرت یاد بدی. مو اگه غیرت داشتُم همو روز اول گوشت می‌پیچوندم و مردی می‌ذاشتم بالا سرت.» مشتش را روی میز می‌کوبد. «به خدایِ اَحد و واحد بفهمم پات به دادگاه رسیده سرت بیخ تا بیخ می‌برُم. دیگه هم حق نداری تنها بمونی. حمزه‌ی بی‌ذاتِ زن‌ذلیل نگهت می‌داره تا کارا راست و ریس کنُم.»
انیس که دیگر تحمل یک کلمه اضافه نداشت، کفری و کلافه جیغ کشید: «تو تا به الان کجا بودی؟ تو که نبودی از اینجا به بعدشم نمی‌خام باشی. برو بیرون. برو زن دیگه‌ای برای وحید پیدا کن. به‌خدا خلیل اگر ای شکایتو ثبت نکنُم و حقُم از حلقوم یتیم‌خورت بیرون نکشُم دختر آقا نیسُم. بعد از ایهمه سال برگشتی برام شوهر پیدا کنی؟»
خلیل از عصبانیت خیز برمی‌دارد به سمت انیس. انیس چاقوی آشپزخانه را با دست‌های لرزان به طرفش می‌گیرد. خون از دماغش می‌سُرد به زمین. چشم‌های خلیل از خشم بزرگ و سرخ شده. دست انیس را می‌گیرد و همانطور که چاقو را از دستش بیرون می‌کشد با غیظ می‌گوید: «گردنت می‌شکونُم انیس، اگه دست از پا خطا کنی!» چاقو را روی زمین می‌اندازد و از آشپزخانه بیرون می‌رود. کتش را برمی‌دارد و در خانه را محکم می‌بندد. تمام بدن انیس یخ کرده و زمین و لباسش آلوده به خون است. می‌لرزد و همانجا روی حصیر آشپزخانه می‌نشیند. گلوله‌های اشک آرام‌آرام از گونه‌اش می‌لغزد و رد خون را روی صورتش رقیق می‌کند.
***

طلافروش یکی‌یکی طلاها را روی وزنه بالا و پایین می‌کند و عدد و رقم می‌نویسد. انیس، حلقه‌ی ازدواجش را از بین طلاها بیرون می‌کشد و از فروشنده می‌خاهد آن را کسر کند. به گوشی‌اش نگاه می‌اندازد. تماس‌های بی‌پاسخ حمزه و رحیمه بیشتر و بیشتر می‌شود. گوشی را توی کیفش می‌گذارد. حلقه را دست می‌کند. طلافروش رسید پول را نشانش می‌دهد. انیس تشکر می‌کند و از فروشگاه بیرون می‌زند. پیاده به سمت دادگاه راه می‌افتد. وسط راه ماشینی جلوی پایش ترمز می‌زند: «خاله. خاله انیس.»
انیس کلافه می‌ایستد.
– خاله سوارشو.
– برو بچه برای خودت شر درست نکن.
– خاله چرا پیاده میری؟ بیا سوار شو.
انیس بی‌اعتنا به راهش ادامه می‌دهد.
– خاله تو رو خدا سوارشو. جان عباس سوارشو. اینا مو فرستادن که پیدات کنُم. دایی خلیل رفته سراغ خالو حمزه و بَرش داشته و دم دادگاه نشستن.
– غلط کردن.
– خاله توروخدا. قول میدُم بعدش خودُم ببرُمِت. حق با توعه خاله. همه می‌دونیم حق با توعه. مو یکی که میگُم دمت گرم. خاله سوارشو الان یکی میا خِفتُم می‌کُنه. به خدا الان اونجا رفتن فایده نداره.
انیس می‌ایستد.
– الان نرُم پس کی برُم؟
– فردا. پس‌فردا. پسون فردا. فقط امروز نرو. بیا بریم. ببین رنگِ رو نداری. بیا برات آب‌هویج بخرُم دلت حال بیا.
انیس توان مقاومت برابر عباس را ندارد. کمی هم ترسیده. لحظه‌ای ‌این پا و آن پا می‌کند، بعد در ماشین را باز می‌کند و می‌نشیند.
– ای قربون خالم بشُم.
– تو چرا مدرسه نیسی؟
– خاله زشته دیگه. سیبیلُم دراومده. درس مال بچه‌هاس. به امید الله امسال دیپلُمم که گرفتم مستقیم میرُم تو کار. تمام وقت.
– باغم میری؟
– ها خاله. هرروز.
– چه خبر از باغ؟
– خبری نی. خاله ولی رنگت پریده‌ها. او شب که خالو خلیل اومد کاریت کرد؟
– نه! حواست به جاده باشه.
– حیف. حیف نتونستُم بابامو کاری کنه. وگرنه خودم مثل شیر کنارت وایمیسادُم نمی‌ذاشتم چپ نگاهت کنن.
– عباس خودتو ننداز وسط. سرت تو کار خودت باشه.
– خاله نمیشه. هرچی باشه ناموسمی. مویم که از بچگی پیش خودت بزرگ شدم.
– تو کجا پیش مو بزرگ شدی؟
– نگو ایجور. کی اندازه‌ی مو خونه‌ی شما تِلِپ بید؟
لبخند محوی روی لب‌های انیس می‌نشیند.
– ای بنازوم. حالا شد. یکمی بخند حالمون سرجاش بیا. به خدا خاله بحث ارثیه نی. مامان مو که از حقش گذشت. مو هم چیزی نگفتُم. هرچی تصمیم خودشه. ولی دلوم برنمی‌تابه که ایجور ناراحتِت ببیبنُم.
عباس کنار آبمیوه‌فروشی ترمز می‌کند. وقتی ترمز دستی را می‌کشد، انیس دستش را نگه می‌دارد:
– بگو از باغ چه خبر؟ شنیدُم خلیل اومده بود.
– والا چی بگُم خاله. آره اومده بود. کارگرها هم دورش گرفته بودن. بعدم بین کارگرا ولوله افتاد که آقا خلیل می‌خاد بمونه و نخلستون اداره کنه. مویم گفتمشون ای خبرا نی!
انیس آرام سر تکان می‌دهد و دست عباس را رها می‌کند. عباس پیاده می‌شود. در ماشین که بسته می‌شود، ماشین کمی تکان می‌خورد. انیس سرش را به شیشه تکیه می‌دهد و با نگاهی غمگین به عباس خیره می‌ماند.
۸.
پایش را که از در سنگین دادگا بیرون گذاشت، انگار تازه نفسش بالا آمد. هوای حیاط گرم و خاک‌‌آلود بود. چندنفر زیر سایه‌ی دیوارها ایستاده بودند و آهسته حرف می‌زدند. انیس کنار پله‌ها مکث کرد و بی‌رمق پرونده را در کیفش گذاشت. نگاهش روی رفت و آمد آدم‌ها می‌لغزید، بی‌آنکه چیزی را درست ببیند. نفس عمیقی کشید. احساسی میان دلشوره و خستگی در سینه‌اش می‌چرخید. حالا سنگینی ماجرا را بیشتر روی شانه‌اش حس می‌کرد. تاکسی‌های زرد مسافربری در ردیفی کج و نیمه‌مرتب ایستاده بودند. گرد و خاک هوا روی گِلگیرها نشسته بود و راننده‌ها با صدایی کشیده رو به آدم‌ها فریاد می‌زدند: «تاکسی…؟» انیس سوار یکی از ماشین‌ها شد و به سمت باغ رفت.
نخلستان زیر آفتاب سوزان، کشیده و آرام ایستاده بود. ردیف نخل‌های بلند با تنه‌های زبر و قهوه‌ای تا دوردست ادامه داشت و برگ‌های باریکشان در باد ملایمی خش‌خش می‌کرد. انیس آرام میان درخت‌ها قدم می‌زد. نور از میان شاخه‌ها می‌گذشت و لکه‌های روشن و سایه‌های دراز روی صورتش می‌انداخت. در باغ برو و بیایی بود. کارگرها مشغول گچ‌ریزی بودند تا باغ را تقسیم کنند. وحید بالای سرشان ایستاده بود و کارها را می‌گرداند. کنار سکو، عباس با سر و صورت خاکی نشسته بود. دستمالی مچاله و خونی روی بینی‌اش گذاشته بود. چند کارگر کنارش ایستاده بودند و آب به دستش می‌دادند، اما عباس همه را پس می‌زد. تا چشمش به انیس افتاد، از جا بلند شد و تند به سمتش دوید: «صبحی وحید اومده و میگه می‌خاد باغ رو قسمت کنه. مویم نذاشتُم. اونا هم ریختن سرم. خاله بخدا حیف که پادوی دایی خلیله وگرنه خونش همینجا حروم می‌کردم.» انیس دست می‌گذارد روی صورت عباس و خاک‌ از موهایش می‌تکاند. وحید از دور هیزی می‌کند. انیس دلزده به وحید خیره می‌ماند. بعد کپی دادخواست را دست عباس می‌دهد: «نمی‌خاد خون کسی حروم کُنی. امروز شکایتُم ثبت کردُم. خودتو وسط ننداز عباس. برو به رحیمه و حمزه بگو خاله کار خودش کِرد. بدون اونا. مو دیگه آب از سرم گذشته. چه یه وجب چه صد وجب. ضمنن اگه خالو خلیلت دیدی بگو سی وحید زنی بعض خودُم پیدا کردم. دیگه نیازی نی تا چهلم صبر کنه.» بی‌آنکه منتظر چیزی بماند، برمی‌گردد و میان ردیف نخل‌ها راه می‌افتد. عباس همان‌جا ایستاده، برگه‌ی دادخواست در دستش مچاله شده. با غضب به وحید نگاه می‌کند، اما بعد نگاهش دوباره برمی‌گردد به انیس. هر قدم که دورتر می‌شود، میان تنه‌های بلند نخل کوچک و کوچک‌تر به نظر می‌رسد.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

22 فروردین 1404

22 فروردین 1404

17 تیر 1404

17 تیر 1404

10 مرداد 1404

10 مرداد 1404

2 پاسخ

  1. خانم حق پرست نازنین، خوانشِ گویش جنوبی بسیار برایم لذت‌ بخش بود. در داستان بسیار به جزئیات پرداخته بودید که تحسین برانگیز است. توصیفات فضا کاملا مرا به یاد نخلستان‌های جنوب می‌انداخت. اما به گونه‌ای احساس می‌کردم در داستان شخصیت‌های فرعی تنها می‌کوشیدند انیس را متقاعد کنند. قهرمان داستان، انیس، در پایان خودش با ایستادگی مقابل ظلم برادرش می‌ایستد و از او شکایت می‌کند.
    از داستانتان بسیار لذت بردم.
    موفق باشید.

  2. چه خوب هم از گویش محلی استفاده کردید و هم کاملن کلمه‌ها به آن گویش نبود و می‌شد فهمید می‌دارند می‌گویند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *