مادری و فرزند خردسالش را تصور کنید که به دست یک تبهکار در اتاقی کوچک زندانی شدهاند. کودک که در همان اتاق زاده شده و هیچ تصور روشنی از دنیای بیرون ندارد، اکنون در تولد پنج سالگیاش بیقرارتر از همیشه است و مادر دیگر میلی به کتمان واقعیت از او ندارد. بنابراین میکوشد تا با همکاری فرزند خود نقشهای برای فرار بکشد. اولین نقشه، یعنی وانمود کردن کودک به بیماری شدید، نقشِبرآب میشود، در نتیجه مادر در تدبیری شدیدتر از او کودک میخاهد تا خود را به مردن بزند، سپس قالیچهیی را دور تن او میپیچید تا با آمدن مرد او را وادارد که جنازهی کودک را از اتاق خارج کند…
این خلاصهیی بود از نیمهی اول فیلم اتاق* و میبینیم که مانند اغلب داستانها عامل تحرک آن یک «هدف» است. با شخصیت اصلی بیشتر قصهها همذاتپنداری میکنیم چون هدفی دارند که جانشان به آن بسته است.
ایدهای برای داستانپردازی:
کسبوکار و فعالیتهای شغلی مجال بیشتری برای خلق شخصیتهای هدفمند ایجاد میکنند. (در همین رابطه: از ناصر تقوایی آموختم)
به کارفرمایی فکر کنید که رفتار دیگرگونهای با کارکناش دارد. نوع خاصی از مناسبات حرفهای که نظیرش را ندیدهایم. او چه کسبوکاری دارد؟ آیا خود بنیانگذار شرکتش بوده است؟ کارکنان او اندکند یا بسیار؟
در گام بعدی میتوانید یک تکگویی از زبان شخصیت اصلی بنویسید که از همان سطر اول به روشنی هدفش را شرح میدهد و موانع پیشرویش را تشریح میکند. با این مستقیمگویی، سیر اصلی قصه برایتان آشکار میشود و سپس میتوانید دربارهی فرم و ساختار آن تصمیم بگیرید.
* Room 2015

7 پاسخ
سلام و عرض ادب آقای کلانتری داستانم رو عجله ای و بدون ویرایش نوشتم
نوقلم هستم و آرزوی بزرگم این است که روزی نویسنده مشهور و بزرگی بشم
خوشحالم که با سایت شما آشنا شدم و تو این مسیر تنها نیستم🌺🌺🌺
سلام آلما
امیدوارم در این مسیر خوش بدرخشید.
باز هم برای من بنویسید.
قسمت اول
خانه ما یک کوچه پایین تراز خونه عمم بود بیشترمواقع خونه عمم بودیم هرموقع هم که میرفتیم پیرزن همسایه با چادرگل گلی بدون روسری که گردن باریکش همیشه به چشم میومد و تیشرت شلوار نخی با دختر معلولش که همیشه رو ویلچرمیشست توی کوچه کنارسایه ی دیوار نشسته بودند انگارتیکه ای ازهمان دیوار باشند،به گمانم شبها هم تاصبح همان جا کشیک میدادند
من هیج وقت ندیدم انها با کسی حرف بزنند و معاشرت کنند تنها راه ارتباط شان همان نگاه صمیمی بود که انگار سالها میشناختیم و حتی عضوی از فامیل بودند، بهش میگفتند مار علی یعنی مادر علی الان که دارم مینویسم تازه به این فکر میکنم اصلا علی کی بود؟یا حتی اسم دختر ویلچرنشینش چی بود؟ خدا داند
همسایه های قدیمی میگن که علی بزرگ شده بوده و زن و بچه داشته و توی شرکت آب معدنی سرکارگر شده بوده و خرش هم خیلی میرفته زن علی هم مثل خودش مهربون بوده و مسولیت پذیر یه چند روزی میشده که خبر از مارعلی و دختربیچاره ش کنارسایه ی دیوار نبوده که زنگ میزنن علی هم جواب تلفن را نداده و چون چراغ آشپزخونه شب وروز روشن بوده زنگ میزنن ۱۱۰ پلیس که میادهمسایه ها از قبل همه جمع بودن جلودرخانه، پلیس مقابل چشم جمعیت دررو باز میکنه و دسته جمعی وارد خانه میشن و میبینن که کف اتاق سیل خون راه گرفته و شیش تا جنازه روهم چیده شده روی هم و سر تک تک اونهارو چیدن کنارشون فقط سر دختر معلول نبوده
سلام استاد
توی فیلم اتاق، اون لحظه که دختربچه پشت وانت افتاده بود و برای اولین بار قاب آسمون و درختا رو دید خیلی جذاب بود. اگه فکر کنیم چیزهای کوچیک عادی که داریم رو خیلیا ندارن، یه سری داستان شکل میگیره.
زنده باد. چه اشارهی درستی.
آقای هیچکس
اسم کارفرمای کارخانه کلوچه سازی که در آن کار میکنم آقای هیچکس است.
مردی با قد متوسط ،کچل، با شکمی گنده که همیشه هِن هِن نفس می کشد.
در واقع من از او متنفرم.نه تنها من بلکه تمام پرسنل کارخانه از او متنفر هستند.و اگر کمی با من همراه شوید قول میدهم که شما هم از او متنفر خواهید شد.
اول از همه باید بگویم چرا اسمش هیچکس است.
آقای سعیدی که از قدیمی ترین کارکنان این مجموعه است،یعنی در واقع قدیمی ترین، و اگر بخواهم واضح تر بگویم اولین پرسنل آقای هیچکس،میگوید سالها پیش یک شب که آقای هیچکس مست بوده،جسارت به خرج داده و از او پرسیده « آقا چرا اسمتان هیچکس است؟»
و او گفته «پدرش که معتاد و خانم باز بوده به او میگفته تو هیچ کسِ من نیستی.تو حروم زاده ای.
تو هیچکسی.و هرگز به خاطر نمی آورد که پدرش اسمش را صدا زده باشد. مادرش هم که وقتی او سه ساله بوده مرده.زیر کتک های همین مرد مرد.
هیچ وقت از زبان هیچکسی اسمش را نشنید.»
نمیدانم آقای سعیدی راست میگوید یا توهم زده.
آخر خودش هم اهل بخیه است.
اما برسیم بر سر اصل مطلب.
این راز ماست،و پیش از گفتنش باید هم عذرخواهی کنم هم بگویم اگر تک تک ما به نان شبمان محتاج نبودیم این کار را نمیکردیم.
آقای هیچکس پرسنل خط تولید را مجبور می کند که کلوچه های آماده شده را قبل از بسته بندی،درست در همان مسیری که روی نوار نقاله به سمت بسته بندی حرکت میکنند لیس بزنند.
درست شنیدید.حتی ما یک ناظر کیفی هم داریم که حواسش هست کسی از لیس زدن شانه خالی نکند.
تنها وقتی آزادیم که بازرس بهداشت می آید.
میدانم الان شما هم، هم از آقای هیچکس متنفرید هم از ما که تن به خواسته اش میدهیم.
در این سه سالی که اینجا مشغول کار هستم خیلی تلاش کردم. از هرکه میشد پرسیدم که چرا او همچین کاری میکند؟
هیچکس نمیدانست که چرا آقای هیچکس این کار را میکند.
برخی میگفتند شاید در کودکی دلش کلوچه میخواسته و برایش نخریدند.برخی میگویند شاید وقتی خیلی گرسنه بوده کسی کلوچه لیس زده جلویش انداخته.حتی بعضی ها جریان را عاشقانه میکنند و میگویند شاید محبوبش که به او ندادندش کلوچه دوست داشته و حالا اینجور دارد انتقام میگیرد.
خلاصه نمیدانم.اما عذاب وجدان راحتم نمیگذارد.باید به کسی میگفتم.
کلوچه نخورید.
مخصوصا کلوچه های کارخانه آقای هیچکس.
ممنون بابت ویرایش و انتشار استاد عزیزم. 🙂