داستان کوتاه «سفر به خورشید» از بهاره سعیدی

پاهایش از برخورد با زمین گر می‌گیرند. صورتش را عرق پوشانده است. امشب هم بدون کولر می‌خوابد. به طرف کمد چوبی می‌رود. آخرین شمع را برمی‌دارد. هدیه‌ی پدبزرگش به او وقتی هفت‌ساله بود. دوباره کمد را می‌گردد. تنها همین یکی مانده است. نمی‌تواند بقیه را بیدار کند خصوصا پدر که نباید بفهمد باز هم تکالیفش به نیمه‌شب افتاده است.
شمع را روی میز می‌گذارد. کبریت را آتش می‌زند و آرام به فیتیله‌ی شمع نزدیک می‌کند. بوم. انفجاری از نور. کبریت سوخته را می‌اندازد. جلوی چشمانش را می‌گیرد. از لای انگشتانش نگاه می‌کند. نورش زرد و خیره‌کننده است. روشنایی اتاق از پنجره هم بیرون می‌زند.
صدای سرفه و سپس چند حلقه دود از شمع خارج می‌شود.
-چقدر اینجا گرد و خاکه.
بی‌اراده شصت پایش را به میز می‌کوبد. خم می‌شود و شصتش را ناله‌کنان می‌فشارد.
-نترس. می‌دونم تعجب کردی. آره می‌تونم حرف بزنم.
آب دهانش را قورت می‌دهد و با چشمانی نیمه‌باز به شمع می‌نگرد.
-تو من رو می‌بینی؟
-البته، یه پسر موفرفری با عینک مربعی شکل. اسمت هم اگه اشتباه نکنم فر… فرهانه.
فرهان جلوی آینه‌ی اتاقش می‌ایستد. اول یک سیلی به صورتش می‌زند. فایده‌ای ندارد. دو نیشگون از دستش می‌گیرد. باز هم نه. شصت پایش را می‌فشارد. ناله‌اش به هوا می‌رود. صدای خنده می‌آید.
-نه خواب نیستی. من قبلا درباره‌ی آدم‌ها شنیده بودم عجیب‌ و غریبن. مادرم به من گفته بود.
فرهان لنگان به سمت میز می‌رود.
-مادرت؟
صدای شمع می‌لرزد و قطره‌های پارافین سریع‌تر می‌ریزند.
-بله مادرم خورشید.
فرهان لکه‌های دود روی عینکش را با انگشت پاک می‌کند.
-آخه چطوری؟ یعنی خورشید مادرته؟
نور شمع کم‌فروغ می‌شود.
-داستانش مفصله. خب یه روز که مشغول بازی با خواهر و برادرانم بودم….
خلاصه‌ی داستانی که شمع با آب‌وتاب تعریف می‌کند بدین شرح است. روزی در سرزمین خورشید، بچه‌خورشیدها مشغول بازی بودند. خودشان را روی زمین می‌انداختند و دوباره به سمت هوا تاب می‌خوردند. یکی از بچه خورشیدهای بازیگوش داخل جعبه‌ای می‌افتد. قبل از اینکه فرصت فرار پیدا کند در جعبه بسته می‌شود. بچه‌خورشید خودش را به جعبه می‌کوبد تا روزنه‌ای برای فرار پیدا کند. وقتی در جعبه باز می‌شود دورش را یک اتاقک شیشه‌ای پوشانده است. او را در یک شیشه گیر انداخته‌اند. صورت پیرمردی را می‌بیند که با لبخند به او می‌نگرد. کم‌کم متوجه می‌شود او یک دانشمند است و می‌خواهد به وسیله‌ی او یک شمع منحصربه‌فرد بسازد. گاهی نوه‌اش به او سر می‌زند. اسمش فرهان است و چند روز دیگر هفت‌سالش تمام می‌شود. پیرمرد می‌گوید برای تولد هفت‌سالگی او هدیه‌ی مخصوصی دارد. در شب تولد، ساخت شمع به پایان می‌رسد. نور خورشید در قلب شمع به خواب می‌رود. سه سال می‌گذرد تا امشب که فرهان او را بیدار می‌کند.
فرهان تکیه‌ سرش را از روی دستش برمی‌دارد. دست خواب‌رفته‌اش را به تن برجسته‌ی شمع می‌کشد که نقش خورشید روی آن حک شده است. دستش می‌سوزد و انگشت سوخته را در دهانش می‌برد.
-اوه به من دست نزن. دیدی سوختی. من مثل شمع‌های عادی نیستم. اصلا نمی‌فهمم چرا این ایده به سر پدربزرگت زده که با من شمع بسازه.
-پدربزرگم دانشمند بوده. همه‌ی اهالی دهکده اونو می‌شناسن. عاشق آزمایش و اختراعات جدید بوده. تو هم آخرین اختراعشی.
شمع با صدای آرام‌تری می‌گوید: چه فایده؟ حتما مادرم خیلی نگرانم شده و از دستم عصبانیه. شاید هنوزم دنبالم می‌گرده.
فرهان لبه‌ی میز را می‌فشارد و می‌گوید: خب… خب راهی هست که بتونی برگردی؟
شمع پرنور می‌شود و تندی می‌گوید: یعنی کمکم می‌کنی؟
فرهان سری تکان می‌دهد.
-آخه من هدیه‌ی پدربزرگتم.
-ولی همیشه پیشم نمی‌مونی. همه‌ی شمع‌ها یه روز خاموش میشن. تو هم. پس بهتره برگردی سرزمین خودت. فکر کنم پدربزرگم اگه زنده بود همین رو می‌خواست.
-باورم نمیشه. چه زود بزرگ شدی. آخرین باری که دیدمت تو آزمایشگاه پدربزرگت بود.
فرهان لبخند می‌زند و از شمع می‌خواهد استراحت کند. آن را خاموش می‌کند. سریع به رختخواب می‌رود. تصمیمش را گرفته است. فردا قرار نیست به مدرسه برود.
صبح زود، فرهان شمع را در کوله‌اش می‌گذارد و از خانه بیرون می‌رود. چندکیلومتر دورتر از خانه در پیچ جاده‌ای که نه آدمی به چشم می‌خورد و نه پرنده‌ای، می‌ایستد. شمع را از کوله بیرون می‌آورد. روشنش می‌کند. پرتوی کوچکی از نور خورشید نمایان می‌شود. یک دستمال حوله‌ای دور شمع می‌پیچد و او را به طرف خورشید می‌گیرد که در قلب آسمان می‌درخشد. فریاد می‌زند: برو خورشید کوچولو. برو سمت خونه‌ات. می‌دونم که اذیت شدی. من….
خورشید کوچولو می‌خندد. شمع به لرزه می‌افتد. فرهان به او نگاه می‌کند.
-واقعا فکر می‌کنی به همین راحتی می‌تونم برگردم؟ دنیا خیلی وسیعه. مادرم صدای ما رو از اینجا نمی‌شنوه.
فرهان خودش را روی زمین می‌اندازد.
-پس بهم بگو چطوری باید برت گردونم؟ شاید… شاید باید بریم بالاتر. یه جایی رو می‌شناسم که همیشه میرم.
قطره‌های داغ شمع روی دست فرهان می‌ریزند. فرهان دستش را برمی‌دارد و به قد کوتاه شده‌ی شمع می‌نگرد.
-نگران نباش. هرطور شده برت می‌گردونم.
فرهان شمع را خاموش می‌کند. در مسیر کوه بالا می‌رود. چندبار سنگ‌ریزه‌ها زیر پایش می‌روند و زمین می‌خورد. سر زانویش پاره می‌شود. وقتی به نوک کوه می‌رسد، نفس‌نفس‌زنان روی زمین می‌نشیند. این مسیر را همیشه با پدر می‌آمد ولی اولین‌بار است که تنها آمده.
زمین از گرمای خورشید داغ و آتشین است. بلند می‌شود و شمع را دوباره روشن می‌کند. حرف‌هایش را بلند تکرار می‌کند اما تنها صدایش در کوه می‌پیچد و به طرفش بازمی‌گردد. چند ساعت همان‌جا می‌نشیند اما نه خورشید متوجه فرزند گمشده‌اش می‌شود و نه خورشید کوچولو می‌تواند راهی برای فرار از کالبد شمع پیدا کند.
فرهان آرام و سربه‌زیر به طرف خانه می‌رود. در خانه را که باز می‌کند، صدای مادر را می‌شنود که از آشپزخانه می‌گوید امروز مدرسه چطور بود؟
فرهان از سوالات مادر فرار می‌کند و به اتاقش می‌رود. چندبار وسوسه می‌شود شمع را دوباره روشن کند اما قدش با هربار روشن شدن کوتاه‌تر شده و چیزی به تمام شدنش نمانده است.
سراغ کتابخانه‌اش می‌رود، شاید راه‌حلی در آن‌ها باشد. کتابی پیدا می‌کند درباره‌ی نور و اجسام. قسمت بازتاب نور را می‌خواند. به سرعت کتاب را می‌بندد. پنجره را باز می‌کند و شمع را مقابل نورخورشید و آینه‌ی قدی اتاقش قرار می‌دهد. شمع را روشن می‌کند.
-یه ایده به ذهنم رسیده. فکر کنم حالا بتونی به سرزمین خودت برگردی.
-راس… راست میگی؟
-البته، وقتی نور خورشید به آینه بخوره می‌تونه تصویرت رو داخلش ببینه.
-ممنونم. ممنونم ازت.
فرهان آخرین نگاهش را به او می‌اندازد. موجی از نور وارد اتاق می‌شود. اندکی بعد هوا طوفانی می‌شود. فرهان خودش را پشت تخت قایم می‌کند. دقایقی می‌گذرد و نمی‌داند چه خبر شده است. زمانی که آسمان آرام می‌گیرد از پناهگاهش بیرون می‌آید. به جای شمع می‌نگرد. پارافین‌ها به اطراف ریخته‌اند و خبری از خورشید کوچولو نیست. فرهان لبخندزنان به طرف پنجره می‌رود. رنگین‌کمان بزرگی جلوی اتاقش از پشت کوه‌ها دیده می‌شود.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

28 آبان 1400

28 آبان 1400

21 بهمن 1403

21 بهمن 1403

23 فروردین 1396

23 فروردین 1396

22 آبان 1400

22 آبان 1400

یک پاسخ

  1. خانم بهاره نازنین، کنجکاوی فرهانِ قصه‌ی شما حس کنجکاوی مرا نیز برانگیخت. در قصه، فرهان سه بار می‌کوشد تا خورشید کوچولو را به خانه بازگرداند و در نهایت بار سوم موفق می‌شود. راه حلی که در پایان برای حل مسئله به کار بردید منطقی و در عین حال با فضای قصه همسو بود.
    موفق باشید🌱

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *