توانگری در سینه باید، نه در خزینه.
-کشف الاسرار
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
60 پاسخ
۱ مرتب کردن گوگلکیب برای مدیریت دانش شخصی . چیزهای اضافه شوت شد در بایگانی
۲ شرکت کردن در وبینار خانم علیزاده فکر کردن به استعاره معنا.
۳شرکت در وبینار نویسنده شدم. مصممتر شدم که هر چه زودتر سایتی بزنم
۴ شرکت در آخرین جلسه شعرماهی ۱۰ و بازخورد شعرماهی
1- کتاب صوتی این بود این شد
2- کار کردن بر روی نوشتهی love in context
3- نوشتن در ویرگول
4- شرکت در وبینار روزانهی نویسندهساز
5- تلاش برای اتمام فصل 13 کتاب کودکان استثنایی
6- دویدن روزانه و موزیخ
7- تلاش برای تحلیل فیلم restless 2011
8- خوانش متن از وبسایت مدرسهنویسندگی
1. به اندازهی لازم و کافی نوشتم.
2. میانوعدهی صبح و ظهر را سیب خوردم و به خودم نه گفتم که در نوشیدن دمنوش زیادهروی نکنم.
3. فیلم دیدم. جملههای کلیدی و زیبای فیلم را نوشتم. بعد از دیدن این فیلم احساس میکنم شخصیتم دو درصد رشد کرد.
4. رقصیدم، آرام و ملایم، بعد با یکی از آهنگهای موردعلاقهام با ریتم و طراحی رقصیدم. به معنیِ شعرِ این قطعه فکر کردم و دیوانهوار لذت بردم.
5. کتابِ «خسرو خوبان» را خواندم.
6. ورزش کردم و به بدنم نگاه کردم.
7. طرح نوشتم. یک طرحِ ثابت و مهم را هم بازنویسی کردم.
8. به دوستداشتن و عشق، فکر کردم و متنی با موضوعِ «مرزِ جنون خواستن» نوشتم.
9. دوش آب گرم گرفتم. موهایم را سشوار کشیدم. از دیدنِ بلندیِ موهای ابریشمیام در آینه لذت بردم.
10. به پوست بدنم لوسیونِ خوشعطر زدم.
11. ظرفها را شستم و وقتی که ظرف میشستم آواز خواندم و شعرهای کلاسیک را زیر لب زمزمه کردم.
12. به بدن و زیبایی اهمیت دادم و ناخنهایم را لاک صورتیِ ملایم زدم. شمارهی N11. (برای دوستانی که همیشه شمارهی لاکم و رُژم را میپرسند.)
13. برنامهی روزانهام را کمی تغییرِ زمانی دادم.
14. ساعت 12:00 ماهی سرخ کردم برای ناهار و همراه با سالادِ ماست و خیارِ خوشمزه خوردم.
15. لباس راحت و خُنک پوشیدم و نشستم برای نوشتن.
16. بخشی باز کردم به نام توقعهای منطقی و توقعهای فرامنطقی تا هر روز کمی دربارهی توقع و نیازهایم بنویسم.
17. از بودنِ آدمی معتمد و امن در زندگیام که به حریم شخصی من احترام گذاشته و نوشتهی مرا منتشر نکرده، شکرگزاری کردم.
18. از اینکه برای اولین بار توی محیطی فعالیت دارم که به من اجازه میدهد آزاد باشم، خوشحالی ورزیدم.
19. دربارهی اینکه هنوز هم انتشارِ آنلاین و عمومی نوشتههایم را دوست ندارم، فکر کردم.
20. برنامهریزی کردم برم کتوشلوارِ جدید بخرم و برم آتلیهی نقاشی با دوستانِ خوبم گفتوگو کنم.
21. آفرین خیلی بزرگ به خودم گفتم، برایاینکه خیلی خوب و بهموقع به کارهایم پرداختم. آفرین.
22. آفرین.
1. با گروه کوهنوردی مامانم اینا رفتم کوهنوردی ولی وسطا بارون گرفت و کاملا خیس شدیم. خیلی وقت بود که زیر بارون خیس نشده بودم حس خوبی داشت. (خانومیا خیلی ناز بودن تو مسیر کلی اهنگ خوندن)
2. با مهنا حرف زدم مثل همیشه حالم خوب شد. چیزایی رو یادم انداخت که به عمد فراموش کرده بودم.
3. وبینار شرکت کردم.
4. به لطف vpn خوبی که پیدا کردم تونستم لپتاپ رو آپدیت کنم.
5. داستان کوههای سفید از رمانهای چهارگانه جان کریستوفر رو خوندم. شب زود خوابم برد صبح وقتی کتابو از رو صورتم برداشتم صفحه اش گم نشده بود. داستانو تموم کردم. فک نمیکنم دنیای این داستان از ما خیلی دور باشه.
دوشنبه های شلوغ
۱. صفحات صبحگاهی که در نهایت منجر به نوشتن درباره چرایی ورزش کردنم شد
۲. مجدد فایل کارگاه کاریکلماتور رو گوش کردم و در طول روز درباره دلیل آفرینی تمرین انجام دادم.
۳.امروز دو تا از همکارانم رو تحسین کردم.
۴. در خرید خونه به خاهرم کمک رسوندم.
۱. صبح به موقع از خواب بیدار شدم
۲ روتین پوستیم رو رعایت کردم
۳. تمرین صد جمله رو تبدیل کردم به تمرین ۱۰۰ مصرع و تا حدودی پیش رفتم
۴. کتاب شعر فریدون مشیری از خاموشی رو تا نصفه خوندم
۵. مامانم حوصلش سر رفته بود باهم رفتیم گردش
۷. رفتیم طبیعت و روباه دیدیم (ازش فیلمراز بقا گرفتم)
۸. چهارتا بیمار پزیرش دادم از ۹ تا مراقبت کردم بدون مشکلن تا الان
۹. اجازه ندادم تخت ۲۵ تشنج کنه
۱۰. بیماری که تازه پزیرش دادم ۲ ماهش بود سیاه سرفه داشت انقدر سرفه کرد که تنفسش قطع شد منم مانوور هایملیخ رو انجام دادم ساکشنش کردم بهش اکسیژن رسوندم و تنفسشو برگردوندم (جونش رو نجات دادم)
۱۱. آرامش خودم رو حفظ کردم
۱۲. بسیار دعا کردم که امشب بتونم نیم ساعت استراحت کنم
۱. سرکلاس آمار، صدای استاد رو قطع کردم و نشستم به خوندن “خاطرات یار و دیار”
قلم پزشکزاد هربار داره شگفتزدهام میکنه. هرکتاب یه نثر متفاوت.
چقدر این مرد رو دوست دارم.
۲. تصمیمم رو در مورد تم امسال گرفتم.
به” آراستگی” میخوام بیشتر توجه کنم.
در همین راستا، قبل پیاده روی کفشم رو حسابی تمیز کردم. دستی هم به صورتم کشیدم.
از ظاهر مقبول(به قول ماشاءالله خان)
که برای خودم ساختم، احساس لذت کردم و عزتنفسم تقویت شد.
۳. چند کیلومتر راه رفتم تا برم به کافه دیشبی و ارتباط گرفتن با کافهچی.
برای مجبور کردن خودم برای مواجه با موقعیتهای استرسزا، به جای روش همیشگی فرار
۴. حین پیاده روی، صدای داریوش توجهم رو جلب کرد.صدا از باغ رستوران کنار پارک بود.راهم رو کج کردم به آلاچیقی که نزدیکترین بود به رستوران.
گوش تیز کردم. “شهر غم”بود. تا اومدم از حیرت انگشت بذارم به دهن که کدوم کسخلی سر شام، همچین ترانهای پلی میکنه، صاحب رستوران با پخش یک آهنگ شاد ریتمیک جوابم رو داد.
دیگر تعجب نکردم.
۵. تصمیم گرفتم جستاری بنویسم در مورد دو نفر تاثیرگذار زندگیم در ۴۰۴.
مطمئنم هیچوقت اجازه نمیدم که کسی این نوشته رو بخونه. حتی خود اونها. ولی طوری ساختارمند مینویسمش که گویی قصد انتشارش رو دارم.
۶.برگشتم به خونه و چند دقیقهای گزارش نیک سایر دوستان رو خوندم.
حالا هم از بین فریندز، یا خواب یا کتاب یکی رو انتخاب میکنم
۱ـ امروز رفتم پیش مشاور و از زخمهای کهنه که از پدرم داشتم و هنوزم روحم رو آزار میده گفتم. تا حدودی آروم شدم.
۲ـ مقالهی مبیناجان رو خوندم و کتاب« نوشتن فراتر از مرزها» رو خریدم.
۳ـ با یکی از آهنگهای زیرخاکی اشکم درومد و باعث شد با نوشتن خودم رو آروم کنم.
۴ـ با دوستم یکساعتی زیر نمنم بارون قدم زدیم و از هوا لذت بردیم.
۵ـ بیخیال گرونی شدم و حسابی برای خودم خرید کردم.
۵ـ امروز هم روزنگاری و نوشتن صفحات صبحگاهی هم مثل هر روز حالم رو خوب کرد و برای مدتی کوتاه از دغدغههای همیشگی دورم کرد.
۷ـ دلتون نخواد برای شام فیله سوخاری پختم و از خوردن اهالی خونه لذت بردم.
۸ـ کتاب رود راوی رو شروع کردم و دلم نمیاد زمین بگذارمش.
۹ـتوی سایتم یک متن گذاشتم.
امروز کمتر نیک بودم
1. صبح حین راه رفتن دست کشیدم روی شمشادهای تازه آبیاری شده که داشتند حمام آفتاب میگرفتند
2. به هرکس هر چیزیش که قشنگ بود گفتم. یکی کیفش بود یکی موهاش یکی صداش
3. کاظم غیظ کردم و یک بیتربیت را جِر ندادم
4. تعدادی از جستارهای دوستانم رو خاندم و براشون نظرم رو نوشتم
5. صبح که راه میرفتم و درختها رو نگاه میکردم به خودم گفتم نزار آدمهایی که تاریکن، تو رو هم تاریک کنن. پس مورد آخر گزارش دیروزم رو اصلاح میکنم چون نمیخام نفرت تو وجودم ریشه بده و بزرگ بشه.( سعی میکنم هر روز خوشتیپ و آراسته باشم و به آدمها لبخند بزنم به امید اینکه یادمان بیاید همزیستیِ بدونِ تعصبِ دوران کودکیمان را)
۱. معرفی کتاب به دوستِ دورانِ ابتداییم. (فکر میکنم هیچوقت هم نمیخونه و الکی ازم خواست بهش معرفی کنم چون دلش پیش آرشام تهرانی و داستاناش گیره.)
۲. با مامان کمک کردم واسه غذا پختن.
۳. تمیز کردنِ بالکن. (با خودم فکر کردم عصرا برم تو بالکن. نمیرم.)
۴. کمک کردن به آبِجی برای کارای هنریش.
۵. نوشتن متن گزارش نیک.
١. دو نوبت پیادهروی
٢. تماشای بخش اول فیلم «طبیعت بیجان»
٣. وقت فیلم دیدن، یادداشت برداشتن و سوال طرحیدن
۴. انجام تمرین مثلثوال و ثبتش در تمرینگاه سرزبانیها (اینجو: https://elahehalizade.ir/)
۵. دو نوبت کوشولو آزادنویسی
۶. حفظ ارتباط و گفتوبوس: در روزسوال و نویسندهساز حضور یافتم. مب و فرشته و ندا و فائزه و ستایش و ریحانه را بوسیدم. (ادعای نبوسیده شدن از طرف هر شخص ذی بوس، رد صلاحیت است.)
۱. امروز صبح نوشتم. زیاد نوشتم. بازم نوشتم و نوشتم.
۲. بعد دوباره کتاب شب طولانی تیزدندان رو دست گرفتم، چون یادم رفته بود که چی بود و چی شده بود.
۳. بعد رفتم دو سه تا پیمانه لوبیاچیتی ریختم تو قابلمه، چون هوس کرده بودم، گذاشتم ریزریز تا شب بپزه و جا بیفته و جاتون خالی الان نوشجان کردمش.
۴. یدونه سیب گاز زدم و رفتم وبینار اقا شاهین تا ی چی بارم بشه و قرار شد فیلم لبهی تیغ رو همین یکیدو روزه بشینم به تماشا.
۵. رفتم گوجهفرنگی خریدم به دستور دخترجان، چون با دوستش داشتند آشپزخونه رو روسر هم هوار میکردند که چه خبر؟ هیچی؛ داشتند ی غذایی برا خودشون دست و پا میکردند و گوجه تو یخچال پیداش نبود.
۶. نوشتم برای استادِجان که چرا باید زندگینامه بنویسیم.
۷. حالا با اجازتون دیگه رفتم بخسبم.
1. به دوستِ خودکشی کردهای مدد رساندم. زنده ماند..
2. بوستان سعدی خواندم و ضبط کردم و تحلیل کردم. سطحی..در حدِ زیرِ دیپلم..
3. کنکور ثبتنام کردم. و مضطرب شدم..
4. از مسکوبِ عزیز چند ورقی خواندم. کتابِ تست صدایم کرد ادامه ندادمش..
5. برای جعفرخان(مرغِ عشقِ مجردم) آب و دانه گذاشتم.
6. در یک دعوای مجازی پیروز و چیره گشتم. نیک بود.
7. با هدایتِ قلابی حرف زدم.چسبید.
۱. امروز دوشنبه، صبح بیدار شدم و بعد از چند صفحه نوشتن یک ساعت کتاب«شاملو بر امواج عشق و نفرت رو خوندم.
۲. تو وبینار نویسنده ساز کردم و چند تا کتاب به لیست باید بخانم ها اضاف کردم و چندین صفحه از خسرو خوبان را که قبلن نصف و نیمه رها کرده بودم خوندم.
۳. با هیچ پسر سیگاریی قرار بیرون رفتن نگذاشتم.
۴. با چنگیز رفتم پیاده روی و بعد از یک ساعت چنگیز گفت«خب فیروز من میخام برم خرید تو نمیای؟»
گفتم«نه چنگیز من یه عالمه کار دارم که باید انجام بدم»
«پس من میرم، بای»
چنگیز که از من جدا شد یه پراید با دوتا دختر دیپس دیپس کنان اومد از من رد شد و به چنگیز که رسید ترمز کرد و یکی ازشون به چنگیز گفت«سلام خوشگله، در خدمت باشیم»
چنگیز گفت«برید گم شید، مزاحم نشید»
اون دو تا دختر باهم گفتند«مزاحم چیزه، مراحمیم»
«گم شید وگرنه»
«وگرنه چی؟»
و من مثل میگ میگ خودم را به آنها رساندم و پرسیدم«چی شده چنگیز، مشکل برات پیش آمده؟»
«هیچی، این دو احمق مزاحم شدند»
و من کیفم را بالا بردم به قصد زدن آنها و گفتم«بی شعورها برید، هر که بخاد برا چنگیز روداری بکنه بی ادبی نمیکنم ولی میکنم» و آنها هم مثل میگ میگ فرار کردند و وقتی به چهارراه رسیدند چنگیز تازه به نشانه خشم و اعتراض لگدی در هوا پراند و اخمی کرد و گفت«پدر سگها»
چنگیز یه نگاه به من کرد گفت «راستی میمز چطو به تو گیر ندادن؟»
گفتم«میتونی از خودشون بپرسی»
«لوس. شوخی نکن جدی پرسیدم»
گفتم«چنگیز تفر باوت صد بار بهت گفتم ولی به خرجت نرفت»
«منظورت چیه»
«اگه پوشش مناسب داشتی کار به اینجا نمی کشید من رو ببین با کاپشن و کلاه و جوراب و ماسک میام بیرون»
«آقا فیروز، تو این شرجی تو این گرما، اخه یه جوری باشه منم حال کنم»
«خب وایسا حال کن»
ولی وقتی دید حق با منه پدرش که تو خیابون بود رو خفت کرد و کت و کلاهش رو گرفت و پوشید و با من اومد.
نویسنده و کارگردان: فیروز ملکی است
۵. بعد از چند وقت تو وبینار دکتر کمالی شرکت کردم و خیلی چسبید بهم و لذت بردم.
۶. دلم برا پسرم تنگ شده ولی نتونستم بهش زنگ بزنم اون بی معرفت هم زنگی نزد.
۷. داره تموم میشه این دنیای بی ارزش، تا فرصتش رو دارم میخام بگم از عشق و میگم از عشق.
عشق
عشق
عشق
عشق
خیلی خوب بود😂 چنگیز پوشش مناسبی باید میداشت.😁
ای بابا :))))
1. بعد از بیدار شدن با پسرکانم در رختخاب به نوازش و بازی و گفتوگو گذراندیم.
2. امروز میتوانم کمی مهربانتر باشم پس برایشان کتاب هم خاندم و سوالبازی هم کردیم.
3. برای شاگردان فیلم مرتبط با درسشان پیدا کردم تا کلاس امروز را کمی جذابتر سپری کنیم.
4. به موضوع ملال فکر میکردم و اینکه چه معنایی در این روزهای زندگیم نیست که از بیدار شدن صبحگاهی اینقدر در عذابم؟
5. مثلثوال را نوشتم.
6. فیلم لبه تیغ را دیدم.
7. با پسرکانم به دیدن سگ همسایه رفتیم و با او بازی کردیم.
۸. دعوت دوستان و جناب همسر را به رفتن به اتاق فرار رد کردم چون واقعن برایم لذتبخش نبود.
گزارش نیک ( ۶ )
فهرست کارهای روزانه فرح
1. صبح ساعت ۷ بیدار شدم کمی نرمش کردم. حالم بهتره دیشب شوفاژ روشن کردم. سرمای اتاقم کمتر شده، و دردهای بدنیام هم کمتر.
2. امروز آزمایش خون که دکتر روماتولوژیست برام نوشته را باید انجام بدم. و باید ناشتا باشم، چای برای خانواده دم کردم. ساعت ۸ رهسپار آزمایشگاه بیمارستان لاله شدم.
3. گرفتن خون نوزاد دوسه روزه منو برد به خاطره پسرم دومم که هفته اول زندگیاش به دلیل بیماری زردی یک هفته در بیمارستان جنگ زده شهیدرهنمون بستری شد.
4. به خانه آمدم و بعد از خوردن صبحانه مختصر، بعلت درد در استخوانهایم و کوفتگی بدن، با خوردن دوسه مسکن جانانه در تختخواب خوابیدم.
5. امروز ناهار بی ناهار.
6. دخترم بعد از کلاس مجازی کتلت درست کرد. و با سوپ آب قلم و سبزیجات خانواده را از گرسنگی نجات داد.
7. آب و عصاره قلم گاو که همیشه در فریزر دارم قلم منو به کار انداخت و مختصری روزانه نویسی و خاطره نویسی کردم.
8. امروز گوشه گوشه خونه ولو شدم و هر گوشه کتابی و دفتری جا گذاشتم.
9. چند صفحهای از کتاب در حال و هوای جوانی از شاهرخ مسکوب را در تختخواب با موبایل خوندم.
10. بعد با دوست و همکلاسی دبستانم دکتر مریم سقازاده تلفنی نیمساعتی حرف زدم.
11. امروز با تشویق من به وبینار هر روز شاهین کلانتری آمد. ناگفته نماند او ذاتن شاعر است. منو او از دبستان همکلاس و دوست بودیم. و همیشه بحث شعر و شاعری باهم داشتیم و داریم. او دانشگاه تهران دندانپزشکی قبول شد و من دانشگاه ملی روانشناسی.
12. تمرین شعر ماهی این جلسه را به خوبی و عالی انجام داد. دیروز بهش گفتم: « کار من نیست غزل سرودن، فکر باز میخواهد و ذهن روان.»او منو تشویق کرد وگفت: « تو میتونی با آرامش و تکرار و تمرین خوب مینویسی.»
13. ساعت ۸ شب به وبینار دکتر آرام تحت عنوان« چطور افکار منفی را متوقف کنیم!» رفتم.
14. وبینار استاد کمالی را به موقع از دست دادم اما ساعت ۹ به بعد به آنها پیوستم.
۱. روزنگاریام را انجام دادم.
۲. کتاب مادران و دختران را خاندم.
۳. در وبینار سرزبان، نویسندهساز و شب شعر شرکت کردم.
۴. برای پیادهروی و توتخوری رفتیم تو باغای پشت خانه. و کلی خاطرهی بچگی برایم زنده شد. از گندمزار که رد شدیم کلی ترسیدیم اما توی بچگی توی همین گندمزار پلاس بودیم و برای خودمان خانه میساختیم. از درخت نتوانستیم بالا برویم، توی بچگی همش بالای درخت بودیم. کلی از درختها را کنده بودند. خدا خرشان کنه. چقدر خاطره داشتیم. چقدر خاطره یادم آمد.
۵. نقاشی کشیدم.
۱.امروز ساعت ۱۲ بیدار شدم.
۲. کمی چاشت بخوردم و آماده سفر یک روزه شدم.
۳.کل سفر را در ماشین بودم و پیاده نشدم و فقط کمر درد سفر برایم ماند
۴. وبینار نویسنده ساز را تماشا کردم.
۵. کتاب جدیدم یعنی مدیر مدرسه از آل احمد را شروع کردم به خواندن.
۶. از سفر برگشتم و الان دارم گزارش نیک مینویسم.
۷.لا لا
۱. اصلاح دهبارهی تمرینم برای شعرماهی
۲. تدوین کلیپ جشن الفبای بچهها و ارسال در شادغم :/
میگویند «کار نیکو کردن از پر کردن است.» من هم امروز به معنای واقعی تا آنجا که میتوانستم پر کردم!
۱.اول صبح گوشم را پر کردم از صدای خواننده محبوبم «هایده». آهنگش بیشتر از قبل به دلم نشست. دلیلی هم برایش نداشتم:
«وقتی که من عاشق میشم دنیا برام رنگ دیگهس گلواژههای شعر من رنگ گلا رو میبرن»
یاد مطلب کوتاه استاد افتادم که دیروز خوانده بودم: «سواد گل ندارم» و جملهای از آن که «شاعران قدیم شاعرتر بودند». اضافه کردم: شاعران قدیم شاعرتر بودند، عاشقترهم بودند. آنقدر که بعد از این همه سال ما را در دنیای بدون عشقمان همچنان عاشقتر میکنند. آن هم با گلواژههایشان. فکر کردم چه ترکیب جالبی: «گلواژه» راستی گلواژه چه بویی دارد؟ چه رنگیست؟ هر چه هست ایمان دارم که شاعران و نویسندگان واقعی حتما «سواد گلواژه دارند». اصلا با گلواژههایشان جادو میکنند، زندگی میکنند. هر کدام هم گلواژه مخصوص خودش را دارند. پس نتیجه گرفتم: آنها «سواد گل دارند، فقط نوع گلهایشان فرق دارد!»
۲. پر کردن گوشم از ترانهها را ادامه دادم و دو جمله گلدار درجه یک آنرا نوشتم: «حالا که دست گلدون به ساق گل رسیده» «میگن وقتی قاصدک رو دوش گل سواره».
۳. ریههایم را پر کردم از هوای بارانی این روزهای تهران تا ذخیرهای برای روزهای پردود آینده داشته باشم.
۴. چشمانم را پر کردم با دیدن ادامه رمان «شال بامو» و جمله دلنشینش را نوشتم: «نسیم مینوازدم و جوشش عشق آن به همراه بوی روشنِ روز که در حال شکفتن بر سطح گسترده دریاست، شفایم میبخشد».
۵. گوشم را پر کردم از حرفهای استاد در وبینار نویسندهساز همراه پیادهروی به سمت باشگاه
۶. چشمانم را پر کردم از گزارشهای نیک دیگر دوستان. با گزارش خانم گلی موعودی همذات پنداری کردم. اینکه «دوش حمام» محلی برای تراوش ایده است. تجربهاش کرده بودم. تا به حال چند بار اسم رمانم را زیر دوش عوض کردهام و بخشهایی از آنرا همانجا در ذهنم نوشتهام. از همینجا دست ایشان را میفشارم. حتما احترام بیشتر به دوش حمام را در کارهای نیک آیندهام می گذارم.
۷.دستان و پاهایم را پر کردم با تمرینهای سنگین مربی تا در آینده به جای دیگران، عضلههایم عصای دستم باشند!
۸. صفحات وردپرس را پر کردم از نوشتههایم در مورد آموزش یکی از توابع مالی اکسل برای دیگران تا شاید روزنه مالیام در این روزها همچنان برقرار باشد.
۹.در آخر هم معدهام را پر کردم با غذاهای سالم تا کارهای نیک امروزم تکمیل شود.
سلام خانم عباسی.
چقدر نثرتون شیرینه.
لذت بردم از خوندن متنتون.
مثل بستنی، به مذاقم چسبید.
اسمتون رو به یاد میسپرم تا از این به بعد، در بین کامنتا دقیق بگردم و نوشتههای شما رو بخونم
ممنونم آقای چنعانی. خوشحالم به دلتون نشست. اگه مثل “بستنی” به مذاقتون چسبیده که خیلی عالیه…😊
۱. امروز دخترم دوبار از من خواست که ملزومات کیکپزی فراهم کنم.
۲. سه روز است که مرغ را به سه روش متفاوت میپزم، امروز فهمیدم یک مرغ با یک میلیون و دویست تومان، بسیار بزرگوار است.
۳. به پیشنهاد آرزو رفتم مانگای پرتقال بخرم، در ابتدا یکی را برداشتم چون دویست و بیست تومان بود. کتابفروش که آشنا بود پیشنهاد داد کلیه جلدهایش را بخرم، چون خرید جدیدش هشتصد هزار تومان است. این روزها شدیدا درگیر ارقامم.
با یک بغل پرتقال به سمت خانه میدویدم. چون باران میبارید و کیسههای پرتقال را سر و ته گرفته بودم خیس نشوند.
۴. نهایت تلاشم را میکنم دخترم را از پوشک بگیرم، دیگر رویم نمیشود به پدرش بگویم این هم تمام شد.
۵. روزنوشتههای مسکوب حالم را خوب میکند، پس مزه مزه میکنم.
۶. با امروز دو روز است پرخوریعصبی مرا میخورد.
۷. برای فردا باید غزل بسرایم، غزلم نمیآید، رو ندارم از استاد بپرسم: «میشود فردا بیغزل بیایم؟»
۸. دلم میخواهد به نوجوانهای شهرم داستانگویی بیاموزم، خودم هم با آنها بنویسم و یادبگیرم.(اصولی که از استادکلانتری جان آموختم.)
۹. به عشق روی گلِ ممهت، لبهتیغ دیدم. فیلم خوب شبها جور دیگر میچسبد.
دوس داشتم کهنالگوهای فیلم را میشناختم، شاید آنتونی هاپکینز زئوس بود و زنش هِرا.
۱- به دیدار مادری که تازه فرزندش را به شکلی بسیار ناگوار از دست داده رفتم و کوشیدم کمی از فشار سنگین قلبش را کم کنم. کاش داروی سوگواری وجود داشت و میتوانست این روند طاقتفرسا را کوتاه و ساده کند.
۲- بیش از یک ساعت برای صحبت تلفنی با دوستم وقت گذاشتم، حس میکنم جیرهی دستکم سه سال تلفنی حرفزدن را مصرف کردهام. نتیجهی مذاکرات هم یکی دو ماه بعد مشخص میشود.
۳- نیمی از وبینار را به خاطر قطعبودن همین مثلن اینترنت از دست دادم اما کوشیدم «از دست دادن»ها را سختتر از آنچه هستند نکنم.
۴- ده مورد از پاسخها به این پرسش که «چرا باید زندگی خودمان را بنویسیم؟» را خواندم؛ چقدر همهشان بکر و سرزنده و دقیق و الهامبخش و منطقی و محرک بودند. حتمن همه را میخوانم و مطمئنم ارزش چند بار خواندن را دارند.
صفحات صبحگاهی رو نوشتم.
بیوگرافی اکبرآقا رادی رو دوباره خوندم ولی به نتجیهای برای نوشتن زندگینامهم نرسیدم.
تمرین شعر رو با ناموفقیت انجام دادم.
ناهارو کوچ کردیم امیرآباد ولی تنها شباهتش به امیرآباد مازندران سبز بودنه.
کلی راه رفتم ولی اسمشو پیادهروی نمیذارم.
روزسوال و نویسندهسازو حین کار شنیدم.
غروب بعد از کار برای رفع ملال روی ریل راه رفتم.
ماشین عروس دیدم برگشتنی و نیش تا بناگوش بازم بازتر شد و براشون خوشبختی خواستم.
رسیدن خونه ناهار فردا رو درست کردم. قرمهسبزی.
سوالات مثلثی ر هم میرم بنويسم بذارم سایت مربی. https://elahehalizade.ir/%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%b4%da%af%d8%b1%db%8c-%d9%88-%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%b4%da%a9%d8%a7%d9%88%db%8c-%d8%b3%d8%b1%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c%d9%87%d8%a7/
۱- دیدن مستندی در مورد تهیه شیره انگور
۲-نوشتن آزادنویسی روزانه
۳- نشستن در بالکن و لذت بردن از هوای زیبای بهاری و دید زدن ملت.
۴- صحبت کردن با دوستم در مورد عقاید قدیمیا که باعث به وجود آمدن نسلی بیآینده شد.
۵- مطالعه روزانه
۶- تماشا کردن حیات وحش و گریستن برای زرافه نگونبخت که منجر به گفتوگویی بین و مادرم درباره قانون حیات وحش شد.
۷- گفتگو با دوست شمالیام در مورد قرمهسبزی شمالی و استفادهشان از گوجه و بادمجان در این غذای بداقبال
۱. آزادانه و تند پرسش نوشتم.
۲. چند صفحه از کتاب هنر پرسشگری را با درنگ خاندم.
۳.در وبیکار الهه جان به موضوع ملال و فقدان معنا فکر کردم.
۴. به خاهرم کمک کردم پانسمان دستش را تعویض کند.
۵. فیلم “به هیچکس نگو” را دیدم.
۶. برنامههای فردا را فهرستوار نوشتم.
۷. شکرگذاری کردم.
۱. در کلاس کیک و کوکی پختیم. روزِ شیرینپزی بود.
۲. به وبینار نویسندهساز رفتم. صحبت از کتابها یادآوری دوبارهخانی بود.
۳. در حال و هوای جوانی را شروع کردم. میخاستم نوشتههای جوانی و میانسالیِ شاهرخ مسکوب را باهم مقایسه کنم.
۴. کوتاه پیادهرویای کردم که بگویم رفتم. از خانه که بزنی بیرون تمام است. پیرمردِ همسایه را دیدم صاف و چهار شانه. خودم را صاف کردم تا همچین پیری بشوم.
۵. یک ساعت و نیم با ستایش دربارهی کتاب و فیلم حرف زدیم. تصمیم گرفتیم کتابِ سکسوالیته را باهم پیش ببریم.
.حس کردم قبلی نیومد دوباره فرستادم.
1. صبح بسملله رفتم پیادهروی و با خاله آذر، گپی زدیم(درود بر اطلاعات جدید)
2. اکسم را دیدم و حین گفتگو، با تخریب شخصیتش، انگیزه زندگیام را باز پس یافتم.
3. پارچهی بلااستفاده ته کشو را تبدیل به لباس قابل استفاده کردم.
4. چند صفحه فحش توی دفترم به اول و آخرش نثار کردم.
5. چند شعر از فروغ خواندم.
6. فیلم 21 گرم را دیدم.
7. برای مبتلا نشدن به غمباد، یک دل سیر گریستم.
8. با یک مجموعه گردشگری در دل طبیعت، قرارداد کاری بستم.
تبریک بابت قرارداد جدیدت نیلای عزیزم و مورد دومت خیلی خوب بود 🙂
۱- امروز پستی دربارهی نوشتن در سایتم نوشتم.
۲- یاداشت شاهرخ مسکوب را خاندم و امروز سبک او یاداشت نوشتم، بدون سانسور.
۳- از گزینگویههای خاجه عبدالله انصاری خوشم میآید. نمیدانم در سینهم گنج دارم یا نه؟ شما میدانید؟
۴- امروز گربهی مادر روی سقف بعداز شیر دادن به بچههایش آمد و گفت «گرسنهم» من هم به او کلهی ماهی دادم. زبان گربه را بیاموزید. کار خیرم آموختن زبان میو بود.
۵- صفحات صبحگاهیم پر شده بود از متن شکرگزاری. راستی چقدر خوب است که ما نفس میکشیم مگر نه؟ شکر میکنی؟
۶- فیلم اسپارتان را دیدم. فیلم دیدن حالم را خوب میکند. شما هم ببینید.
۷- با دوستان همکلاسی آمدم گشت و گذار.
۸- هوا بارانیست.
۹- رقصیدیم. شما هم برقصید.
۱۰- شام جوج داریم، بفرمایید.ساعت ۱۰ شب.
کار های مفیدی که امروز انجام دادم:
۱-زودتر از همیشه بیدار شدم.
۲-یادداشت روزانه نوشتم.
۳-شعر طنزی بر وزن یکی از اشعار حافظ سرودم و برای کارگاه شعرماهی ارسال کردم
۴-به مطب دکتر رفتم و مجددا صدای قلب کودکم را شنیدم.
۵-به آزمایشگاه رفتم و آزمایش دوم غربالگری را انجام دادم.
۶-در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
۷-بخشی از کتاب «درحالوهوایجوانی»شاهرخ مسکوب را خواندم.
۸-طبق معمول ادامه سریال «شنود» را تماشا کردم.
۹-در جلسه بازخورد کارگاه نویسندگی خلاق شرکت کردم.
۱۰-تصمیم گرفتم بخاطر ضرری که با خرید کتاب «خسرو خوبان» کردم ، سلیقه موسیقیایی خودم را عوض کنم و زندگینامهی استاد شجریان را به دقت مطالعه کنم.😁(خدارا چه دیدید، شاید سبب خیر شد و در کلاس هم ارائه اش کردم)
۱۱- بیشتر از ۲۰ دقیقه رو به روی سوسک بزرگی که کنار سرویس بود نشستم و به چشم های هم زل زدیم. در نهایت به ترسم غلبه کردم و شجاعانه اسپری حشره کش را به سمتش شلیک کردم.
با پناه بردن سوسک به درون سرویس، در را محکم بستم.
جمله ی بی رحمانهای است اما امیدوارم مرده باشد 🥲.
ترسناکتر از سوسکی که هست، سوسکیه که نیست. =))
پیشاپیش قدم نورسیدتون مبارک.🌺
۱- خاندن کتاب «قدرت محتوا» و یادداشت کردن از برخی نکات. جالب بود هرجا فضای خالی دیدهبودم جملهای نوشتم، بعضیهاشون ایدهبرانگیز شد برای یادداشتم.
۲_ یادداشت نوشتم و ایدهش از جملههایی بود که توی حاشیهی کتاب قدرت محتوا نوشتم.
۳_ دست به کار شدم برای نهار، خیلی پکر بودم که چرا هر روز باید آشپزی کنم.
۴_ رفتم پینگپونگ، آمدنی سایه با سهچرخهش عروس خانوم اومد. کلیدش رو گم کرده بود، براش از توی سبد سهچرخه پیدا کردم.
۵_ پادکستی دربارهی کسبوکار و شنیدم و قبل از اینکه وبینار نویسندهساز شروع شه، ظرفایی که از نهار مونده بود شستم.
۶_ گوشی رو از کیان گرفتم و گفتم زبان بخون، اونم گفت: «تو نبودی خوندم»، منم گفتم: «چه خوندی چه نخوندی حق نداری به گوشی دست بزنی.»
۷_ کتاب «خارپشت و روباه» رو خوندم، تولستوی گفته تاریخنویسی علم نیست و استدلالهای جالبی آورده از ناپلئون. این کتابو استاد توی یکی از دورهها معرفی کرد.
۸_ زهرا پیام داده بود که یکی از طلافروشا اومده دفتر گفته: «اینجا آژانس تبلیغاتیه»، بعدشم میگفت شمارهشو گرفتم برای مشاوره.
۹- یه کمی از یانگوم رو با کیانا دیدیم، بعدش زدم برنامهای که چندتا تحلیلگر حرف میزنند.
۱۰ _ از پشت پنجره حیاط همسایه رو دید میزدم، چراغ حیاطشون روشن بود و زن همسایه میرفت و میاومد، درختا نمیذاشتن توی حیاطو کامل ببینم، حدس زدم دارن جوجه درست میکنند.
۱۰- میخام بازم به خوندن خارپشت و روباه ادامه بدم و بعدش روزها در راه مسکوب رو کمی بخونم و یکی از کتاب شعرا رو.
۱. نگاه کردن فیلم the whale و خلاصهبرداری
۲. خواندن سه داستان از بچههای کارگاه ۲، البته داستان مریم ابراهیمی«سایهها، آدمّها، اتاقها» را متوجه نشدم.
۳. پیادهروی دور باغچه که منجر شده شبها زودتر خوابم بگیره.
۴. حرس کردن انگورهای باغچه و لذت بردن از پیراسته شدنشان.
۵.گوش کردن به آهنگ محمد اصفهانی، البته تا وسطتاش
از ۷صبح تا ۵/۵ بعدازظهر در بیمارستان پرستار خاهرم بودم.
چند خطی هم فرصت شد ازکتاب شب هول در بیمارستان بخانم.
خانواده کمک کردن تا من به کلاس نویسنده ساز برسم. چه چیزی زیباتر از این مهر.
امروز هم مثل روزهای قبل، حرکات کششی را ابتدای صبح انجام دادم و یک لیوان آب خوردم و رفتم اداره.
جلسه با رئیس و معاون، نظارت بر بارگیری پسماندهای دارویی و داستکالکتور، از کارهایی بود که انجام دادم.
19 صفحه از کتاب “میاندیشم، پس طراحی میکنم” را خواندم؛ که خیلی برام ارتباط فلسفه و کاریکاتور جالب بود.
در وبینار مدرسه نویسندگی شرکت کردم و از صحبتهای آقای کلانتری بهره بردم.
ورزش کردم و شام خوردم.
از سایت نمایشگاه کتاب دو تا کتاب “تقویم بیهدفی” و “نوشتن فراتر از مرزها” را سفارش دادم.
50 صفحه از کتاب “لبخندهی مدرنیته” را خواندم.
و گزارش نیک امروز را مینویسم و سعی میکنم بعد از ساعت نه و نیم شب از اسکرین دوری کنم و با خواندن کتاب خودم را مشغول کنم.
۱. بیدار شدم و از اینکه هدفی دارم، خوشحالم.
۲. بعد از خوردن صبحانه و دوپینگ کردن با دارو به سراغ چند دفتر شعر رفتم و خواندم. «پری کوچک و لبریختهها»
۳. در لابلای کارهایم شعرهایی هم نوشتم.
۴. دفترچه شعر محبوبم «غزل هزارهای دیگر» را برای همسرم خواندم. یکی از شعرها چون در آن لحظه نزدیک به حسم بود اشکم سرازیر شد و نتوانستم جلوی آن را بگیرم. خجالت کشیدم و تا به آخر نخواندم.
۵. ارسال شعرهایم
۶. زمانی که شعرم را دیدم استاد تایید کردند مثل دخترهای کم سن ذوق مرگ شدم. «البته به قول استاد باید از نوشتن لذت ببریم، نه برای تایید»
۷. با خواندن شعرهایم برای همسرم و اینکه در قدیم هم شعر میگفتم. تعجب و تحسینی که در نگاهش دیدم خیلی مرا خوشحال کرد.
۱. در آخرین روزِ کلاس کیک و کوکی پختیم. روزِ شیرینپزی بود. زیادهروی کردم بهم نچسبید.
۲. به وبینار نویسندهساز رسیدم. صحبت از کتابها یادآوری دوبارهخانی شد.
۳. در حال و هوای جوانی را دانلود و شروع کردم. میخاستم نوشتههای جوانی و میانسالیِ شاهرخ مسکوب را باهم مقایسه کنم.
۴. کوتاه پیادهرویای کردم که بگویم رفتم. از خانه که بزنی بیرون تمام است.
۵. یک ساعت و نیم با ستایش دربارهی کتاب و فیلم حرف زدیم. تصمیم گرفتیم کتابِ سکسوالیته را پیش ببریم و دربارهاش گپ بزنیم.
۶.و احتمالن از خستگی غش کردم.
۱.صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲.کتابی پر از کاریکلماتور خوندم.
۳.صد صفحه از رمان انتحاب سوفی خوندم.
۴.چندتا داستانکوتاه از نویسندههای متفاوت خوندم.
۵.فیلم Whale رو دیدم.
۶. یه قسمت از سریال Gilmore girls دیدم.
۷.پیادهروی کردم.
۸.بیشتر استراحت کردم.
۱. رفتم پیادهروی و بعد که آمدم سریع چند جمله نوشتم.
۲. خلاصهای از فیلم نورنبرگ که دیروز دیده بودم، نوشتم.
۳. یخچال را تمیز کردم.
۴. در چهارمین دوره داستان کوتاه ثبتنام کردم.
۵. آزادنویسی کردم.
۶. یک طرح نوشتم که از آن راضی نبودم.
۷. کمی مطالعه کردم.
۸. مراقبه کردم.
1. با شاهین مسکوب هم قدم شدم. رفتم تا گردنه قوچک و از راه میگون برگشتم به طرف جادهی مازندران.
2. یک کلمهی جدید آموختم؛ “کمپلیمان”
3. امروز به قدر کافی آب نوشیدم.
4. در کنج بالکن به تماشای فرار دانههای باران از نور ماشینها نشستم و خود را میهمان یک فنجان چای تازه دم کردم.
5. شام سالم و خوشمزهی پختم.
6. امروز با مدیرم گفتگویی داشتم. چالشم رفع نشد اما از بار فرسایندهی آن بر ذهنم کاستهشد.
۱ـ کمی هذیان نوشتم
۲ـ توی ویرگول یه متن جدید منتشر کردم
۳ـ به مامانبزرگم سر زدم
۴ـ نیم ساعتی پیادهروی کردم
۵ـ خواهرمو بردم آبمیوه بستنی براش شیک بلوبری گرفتم و خودمم شیرموز نارگیل خوردم
۶ـ یکمکی آهنگ گوش دادم
۷ـ چندصفحه از رمان شب یک شب دو رو خوندم
۸ـ وبینار نویسندهساز شرکت کردم
۱. به روی خودم نمیآورم باید اعصابم خورد شود و تلاش میکنم زیبایی در نگاه من باشد نه در آن چیزی که به آن نگاه میکنم.
۲. پیاده روی میکنم و میفهمم برای زندگی غیرکلانشهری ساخته نشده ام.
۳.دلم برای خانه تنگ میشود ولی اگر برگردیم دلم برای پسردایی کوچولو هم تنگ میشود.
۴. از دخترها امتحان فارسی میگیرم ولی میدانم تقلب میکنند.
۵. بعد از امتحان درباره عبید زاکانی مطالعه میکنیم. توی این آزادخوانیها خودم کلی چیز یاد میگیرم.
۶. توی ویرگول درباره نوشتن مینویسم.
۷. تلاش میکنم زنبیلم را اولین نفر توی وبینار بگذارم؛ اقای میکاییل نمیگذارد.
۸.برای وبینار فردا نقشه میچینم.
۱. صفحات صبحگاهی:
هر صبح یک ساعت مینویسم تا ذهنم کاملاً خالی و برای شروع روز آماده شود. این کار به من آرامش زیادی میدهد.
۲. ورزش با جمفیت:
با برنامههای شبکه جمفیت ورزش میکنم. این کار باعث میشود در طول روز انرژی و روحیه بهتری داشته باشم.
۳. صبحانه برای دخترم:
برای دختر کوچکم صبحانه درست میکنم. مراقبت از او اولین و مهمترین کارِ محبتآمیز روزم است.
۴. یادگیری انگلیسی:
به کانال آموزش زبانم سر زدم و پادکست برای تمرین به اشتراک گذاشتم. استمرار در آموزش زبان برایم اهمیت زیادی دارد.
۵. مطالعه کتابهای دورهی خودزندگینامهنویسی:
بخشی از کتابهای دورهی خودزندگینامه نویسی را مطالعه کردم. یاد میگیرم که چطور خاطرات و تجربیاتم را به شکل داستان بنویسم.
۶. مشکل انتشار در ویرگول:
نقدی برای فیلم «نهنگ» نوشتم، اما چون تازه عضو شدم، ویرگول آن را تبلیغاتی دانست و ثبت نکرد. گویا برای انتشارش باید هزینهای پرداخت کنم.
۷. مهدکودک دخترم:
موهای دخترم را با نخ رنگی بافتم و او را به مهد بردم و برگرداندم. این مسیرهای رفتوبرگشت زمان باارزشی برای پیاده رویست.
۸. کارهای خانه:
به نظافت خانه رسیدگی کردم و ناهار و شام پختم. نظم دادن به محیط خانه به ذهنم هم نظم میدهد.
۹. وبینار نویسندهساز:
در وبینار آموزشی شرکت کردم تا اصول نویسندگی را حرفهایتر یاد بگیرم. حضور مداوم در این وبینارها به من انگیزه میدهد.
۱۰. مطالعه کتاب انگیزشی:
بخشی از کتاب «خواستن توانستن نیست» را خواندم. این کتاب به من کمک میکند تا روی اهدافم تمرکز کنم.
۱۱.پایان انتظار:
کتابهایی را که ۱۴ اردیبهشت آنلاین در (ایرانکتاب) سفارش دادم امروز بدستم رسید.
۱۲. شعر: این روزها به سراغ حافظ و شاهنامه خوانی رفتهام
۱۳. تماشای فیلم:
زمانی را به دیدن فیلم «بر لبه تیغ» اختصاص میدهم. تماشای فیلم بخش لذتبخش و تفریحی برنامهام است.
۱۴. مناسک شبانه با دخترم:
از ساعت ۸ گوشی را کنار میگذارم و تمام وقتم را با دخترم میگذرانم. با هم نقاشی میکشیم و با لالایی و آرامش او را میخوابانم.
۱. صفحات صبحگاهی:
هر صبح یک ساعت مینویسم تا ذهنم کاملاً خالی و برای شروع روز آماده شود. این کار به من آرامش زیادی میدهد.
۲. ورزش با جمفیت:
با برنامههای شبکه جمفیت ورزش میکنم. این کار باعث میشود در طول روز انرژی و روحیه بهتری داشته باشم.
۳. صبحانه برای دخترم:
برای دختر کوچکم صبحانه درست میکنم. مراقبت از او اولین و مهمترین کارِ محبتآمیز روزم است.
۴. یادگیری انگلیسی:
به کانال آموزش زبانم سر زدم و با پادکست برای تمرین به اشتراک گذاشتم. استمرار در آموزش زبان برایم اهمیت زیادی دارد.
۵. مطالعه کتابهای دورهی خودزندگینامهنویسی:
بخشی از کتابهای دورهی خودزندگینامه نویسی را مطالعه کردم. یاد میگیرم که چطور خاطرات و تجربیاتم را به شکل داستان بنویسم.
۶. مشکل انتشار در ویرگول:
نقدی برای فیلم «نهنگ» نوشتم، اما چون تازه عضو شدم، ویرگول آن را تبلیغاتی دانست و ثبت نکرد. گویا برای انتشارش باید هزینهای پرداخت کنم.
۷. مهدکودک دخترم:
موهای دخترم را با نخ رنگی بافتم و او را به مهد بردم و برگرداندم. این مسیرهای رفتوبرگشت زمان باارزشی برای پیاده رویست.
۸. کارهای خانه:
به نظافت خانه رسیدگی کردم و ناهار و شام پختم. نظم دادن به محیط خانه به ذهنم هم نظم میدهد.
۹. وبینار نویسندهساز:
در وبینار آموزشی شرکت کردم تا اصول نویسندگی را حرفهایتر یاد بگیرم. حضور مداوم در این وبینارها به من انگیزه میدهد.
۱۰. مطالعه کتاب انگیزشی:
بخشی از کتاب «خواستن توانستن نیست» را خواندم. این کتاب به من کمک میکند تا روی اهدافم تمرکز کنم.
۱۱.پایان انتظار:
کتابهایی را که ۱۴ اردیبهشت آنلاین در (ایرانکتاب) سفارش دادم امروز بدستم رسید.
۱۲. شعر: این روزها به سراغ حافظ و شاهنامه خوانی رفتهام
۱۳. تماشای فیلم:
زمانی را به دیدن فیلم «بر لبه تیغ» اختصاص میدهم. تماشای فیلم بخش لذتبخش و تفریحی برنامهام است.
۱۴. مناسک شبانه با دخترم:
از ساعت ۸ گوشی را کنار میگذارم و تمام وقتم را با دخترم میگذرانم. با هم نقاشی میکشیم و با لالایی و آرامش او را میخوابانم.
سلام خانم قربانی.
درباره ویرگول، منم تجربه مشابهی دارم.
متاسفانه فضای نسبتا بستهای داره
و گاه مزاحمت زیادی ایجاد میکنه برای لینک دادن در نوشته به سایتهای دیگه.
فکر میکنم برای همین مطلبتون رو تبلیغاتی حساب کرده.
برای من هم چندبار این اتفاق افتاد، مجبور شدم، متنم رو کمی تغییر بدم و لینکها در پینوشت اضافه کنم.البته باید از حالت لینک، خارجش کنید و صرفا آدرس متنی باشه و غیرقابل کلیک، اون موقع همچین اخطاری نمیگیرید.
۱- در وبینار نویسندهساز شرکت کردم
۲- غذای مورد علاقه پسرم را پختم
۳- پیادهروی روزانه انجام دادم
۴-ورزش کردم
۵- نوشتم و نوشتم
۶- تصمیم گرفتم برای رسیدن به هدفم مصمم باشم و حرفهای دیگران ناامیدم نکند.
١. صبحم رو با نوشتن صفحات صبحگاهی شروع کردم. دیشب شب سختی رو گذروندم، همش سورنا جلوی چشمم بود. مدتیه خوابش رو میبینم، خواب بچگیاش. تو خواب دارم باهاش بازی میکنم. تو خوابم هنوز کوچولوعه، نوجوون نشده و کشته نشده. تا تونستم براش نوشتم و گریه کردم و جیغ کشیدم.
۲. پاشدم، صورتمو شستم و صبحونهام رو خوردم و آماده شدم رفتم خونهی مامان دوستم. تو راه براش رز مینیاتوری خریدم، از گلهای مورد علاقهام.هم خواستم بهش سر بزنم، هم کلید خونهی بچهاش رو بهش پس بدم تا آخرین اتصالات دوستیمون رو هم تموم کنم.
کمی سخت بود، تو راه برگشت اشکی شدم اما از بار مسئولیتش راحت شدم.
۳. بعدش رفتم تو پارک محبوبم قدم زدم تا هوای قشنگ بهاری سرحالم کنه.
۴.یه سری خرید داشتم، انجام دادم و اومدم خونه
۵. ناهار یه چیز حاضری خوردم تا وقت داشته باشم مطالعه کنم. رود راوی رو امروز دست گرفتم، خیلی وقته تو لیست مطالعهام هست ولی فرصت نکرده بودم شروع کنم.
۶.ساعت مورد علاقهام از روز رسید و نشستم پای وبینار دوست داشتنیم
۷. الانم دارم این لیست روزانهام رو مینویسم تا بعدش پاشم برم پارک محبوبم زیر بارون قدم بزنم.
۱.کتاب «بندها» را شروع کردم.
۲.یک قسمت سریال دیدم.
۳.سی دقیقه آزادنویسی کردم.
۴.گالری گوشی را پاکسازی کردم.
۵.تعدادی از یادداشت و جملات قدیمیام را خواندم.
۶.یک پادکست به جهت کاهش نادانیام گوش دادم.
۷.در هوای گرفتهی تهران، «کینگ رام» گوشکنان پیادهروی کردم.
فهرست کارهایی که امروز انجام دادم:
1. صفحات صبحگاهی مثل هر روز سه صفحه نوشتم.
2. خیلی تلاش کردم هاست وردپرس بخرم که اینترنت جواب نداد.
3. دوربین موبایلم رو تعمیر کردم.
4. مسدودی کارت بانکی رو برطرف کردم.
5. کتاب کلیات ادبی کارشناسی ارشد خریدم.و 10 صفحه ازش رو خوندم.
1-سحر بر خیزیدم و متوجه قطعی برق شدم.
2-در نور آفتاب صبحگاهی چند عکس و فیلم از خودم گرفتم.
3-صبحانه تخم مرغی شکستم.
4-به دوستی صبح بخیر نوشتم.
5-در ذهنم به اطرافیانم نفرت ورزیدم.
6-برای سلامتی سراغ یوگا در خانه رفتم.
7-برای تمدد اعصاب دمنوش خوردم.
8-و بعد از روزها ارامش را تجربه کردم.
۱- نوشتن صفحات صبحگاهی
۲- استخر و شنا
۳- احوالپرسی از دایی کاظم
۴- رسیدن کتاب حق زندگی و راه هنرمند به دستم
۵- خوردن قرصهای ویتامینم
۶- پرداختن به کارهای بسیار تو مخی محمدی
۷- حالا هم وبینار نویسنده ساز
۱- صبحانه مهمان داشتم. خواهرزادگان وروجک به همراه خواهر. نمیدونم خونهشون صبحانه پیدا نمیشه؟ وروجکها تا اینجا میام هوس املت میکنند.
۲- بعدش خواهر جان بچههاش رو انداخت گرده من رفت تعمیر ناخنهایش
۳-وروجکها کیک و هندونه خواستند
۴- بعدش فوتبال زدیم توپ را به در و دیوار و پنکم و لوستر رحم نکردیم.
۵- خاهر جان که آمد بزور بیرونشون کردم.
۶- مشغول طراحی پوستر بالا تبلیغ وبینار هذیان نویسی شدم
۷- گشنه شدم. فقط این وسط جای استاد شاهین خالی که ناهار آلو اسفناج پریده بودم.
۸- وبینار الهه جان رو با هول دادن وارد شدم
۹- و رسیدم به نویسنده ساز
1. داستان کوتاههای همسفران را خواندم و حسابی لذت بردم.
2. پیادهروی نیم ساعته داشتم و درمورد داستان بعدیم اندیشیدم.
3. داستان کوتاهی از الکساندر پوشکین خواندم و کوشیدم به طرح آن توجه کنم.
4. سامانی به کتابخانهی شلوغم دادم و اپیزودی از رادیو دیو گوش دادم.
5. نیم ساعت آزادنویسی کردم.
یادم رفت
1. توی بخش کاریکلماتور، از پرویز شاپور خوندم
2.آزادنویسی کردم
3. تو ویرگول چندتا متن خوندم و نظر دادم
4. عصری قراره پیاده روی کنم
5. به طرح یک داستان کوتاه فکر کردم
1. عشق ورزیدم
2. خوشرو بودم
3. بیشتر لبخند زدم
4. تخفیف خوبی به یکی از مراجعین دادم
5. قدردانی و تشکر کردم در مواردی که اغلب نمیکردم
6. به گربههای خیابون غذا دادم
7. شنونده خوبی شدم برای یکی از همکارام
8. به فرزند خوندههام کمک مالی کردم، هرچند کم
9. به یکی مشاوره دادم که بیشتر زنشو دوست داشته باشه و برای تولدش که نزدیکه سورپرایزش کنه
10. به درددل یکی از مراجعین گوش دادم و در آغوش گرفتمش
فهرست کارهای مفیدی که انجام دادم:
۱.پختن همبرگر و سیب زمینی درشت خوشمزه
۲.گذاشتن طوطی روی درخت
۳.غذا دادن به پرندگان
۴.شنیدن آوای خوش فنچ
۵.درست کردن قهوه
۶.دیدن فیلم صبحانه در تیفانی
۷.سفارش دادن کتاب صبحانه در تیفانی
۸.آماده کردن صبحانه:تخممرغ آب پز،گوجه،پنیر،فلفل سبز