همه چیز از چون خویشتنی زاید، مگر شادی که از اندوه زاید.
-طبقات الصوفیه
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- دو بار رفتم پیادهروی. اولی در خلوت طبیعت، دومی در شلوغی شهر. اندوختههای تازهی ذهنم را در پیادهروی بهتر هضم میکنم.
- نگارش و انتشار مطلب «فهرستپایهی روزنگاری»
- برگزاری وبینار نویسندهساز و گپ و گفتی دربارهی موش و گربهی عبید زاکانی و چند موضوع دیگر
- برگزاری دو جلسه کلاس خصوصی
- برگزاری جلسهی دورهی شعرماهی+بازخورد به تمرینهای جلسهی چهارم (چه غزلهای نمکین و شیرینی اسماعیل)
- بهروز کردن فهرست رمانهای محبوبم با افزودن فایلهای پیدیاف
- مطالعهی نظرات دوستانم و تأیید برای انتشار
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
59 پاسخ
۱ به گلهایم رسیدگی کردم.
۲ تمرین سمپوزیوم را انجام دادم.
۳ بخشی از کتاب خواب لیلی را خواندم.
۴ با یکی از دوستانم تماس گرفتم.
۵ به دیدن دخترخالهام رفتم.
۶ بهجای خوردن شیرینی خودم را به نوشیدن آبمیوهی طبیعی دعوت کردم.
۷ بهجای اینکه برم توی اینستاگرام اومدم اینجا.
۱. سر صبحی با هوای ابری کیفور شدم و پریدم داخل حیاط و آب دادن گلها
۲. جوم گرفت و تصمیم گرفتم بروم به کتابخانهی محل
۳. چند کتابی که دوست داشتم را امانت گرفتم و یک کتاب برای رونویسی، دوباره امانت گرفتم که داخل کتاب کارت بانکیم که یک سال پیش گم شده بود را پیدا کردم.
۴. رفتم به میوه فروشی و کمی میوهی آبدار گرفتم
۵.شروع کردم به نوشتن صفحات صبحگاهی
۶. کمی کاریکلماتور خواندم و کیفور شدم.
۷. زبانکی به کمر زدم.
۸. کلاس استاد را شرکت کردم.
۸. آماده شدم برای دویدن هرچند که زیادی نتوانستم رکورد بزنم.
۹. در مورد ساخت سایت از بچههای مدرسه نویسندگی پرس وجو کردم.
۱۰. خانهی بابا و مامان رفتم تا توانستم مانند دیگِ ربی قل قل نمودم.
۱۱. حمام با آب داغ حالم را جا آورد.
۱۲ یک دانه سیب پرآب و شیرین که از میوه فروشی گرفته بودم، خوردم.
فهرست گزارش نیک امروز من
۱- در نوجوانی و جوانی هر وقت گذارم به خانهی پدربزرگم میافتاد و رادیویش روی بخش فارسی بیبیسی تنظیم بود صدای گویندهی مرد را میشنیدم که میگفت: «و اینک آخرین خبرها با شاداب وجدی.» اتفاقن هم اسم «شاداب» را دوست داشتم و هم صدایش را. مقتدرانه حرف میزد. (اگر مقتدرانه کلمهی درستی باشد)
چند روز پیش در وبینار نویسنده ساز، شاهین کلانتری از دفتر شعر شاداب وجدی خاند. پس او شاعر توانمندی هم بوده و من خبر نداشتم؟ جستجو کردم. شعرهایش به چند زبان ترجمه شده است و جایگاه خاصی میان فارسیزبانان دارد.
تداعی بسیار جالبی برایم شد.
۲- «در حال و هوای جوانی» را میخانم. زیبایی نثرش ناگفتنیست. فکرش را نمیکردم که مسکوب داماد محیالدین کاشفی و شوهر خاهر هلاکو خان کاشفی باشد.
سالها پیش به رستورانی دعوت شدیم. باغرستورانی بود حوالی اصفهان. کِردآباد یا کِلمان یا کِلمون. (زمان مسکوب ده بوده) اما حالا نزدیک خودِ اصفهان شده. تا رسیدیم، شوهرم گفت این جا که زمینهای مصادره شدهی کاشفیهاست و غذا خوردن در این مکانها روا نیست و شاید آنها راضی نباشند… شوهرم هم از بزرگترهایش شنیده بوده که مصادره شدن اموال کاشفیها حقشان نبوده. گذشت و گذشت تا سه سال پیش با خانم و آقایی مسن و بسیار مذهبی (از ظاهرشان میگویم) هم صحبت بودم. نمیدانم چگونه حرف از خانوادهی کاشفیها شد و مصادره کردن اموالشان. آن خانم و آقا هم، رفتارهایی که چند ماه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی با خانوادهی کاشفی کرده بودند را بسیار مذموم و خارج از اخلاقیات میدانستند. میگفتند حاج آقا محیالدین کارهای نیک هم بسیار کرده بوده است.
بگذریم که مسکوب هم، از پدر همسرش با عنوان سرمایهدار و بورژوا، یاد میکند.
شاهرخ مسکوب باید زنده میبود و حال و هوای این روزها را میدید.
۳- دیشب جلسهی آخر شعرماهی بود. چیزی مرا به ادامه تشویق میکند. آن چیز یا پشتکار است یا علاقه. میخاهم توی دهن ناامیدی و دلسردی بزنم.
۴- تمرینِ خودزندگینامهنویسیام را بر اساس خودزندگینامهی اکبر رادی شروع کردهام.
اولش فکر میکردم آسان باشد اما خوب اینگونه خودافشایی و شخم زدن به گذشته «دل» میخاهد. میتوانیم ننویسم بعضی چیزها را، اما اگر نوشتیم باید که حقیقت باشد. لااقل باید با خودمان بیریا باشیم.
دو سه خطش را نوشتم. همین کافی است که هر روز سری به آن بزنم.
۵- فیلم «لبهی تیغ» را دیدم. اگر آقای کلانتری پیشنهاد نمیداد عمرن سراغ دیدن این فیلم میرفتم. یاد گرفتهام فیلمها را با دقت ببینم. هیچ لحظهای را جا نگذارم. تمرکزم بر بازی شخصیتها باشد، به صحنهها به دیالوگها…
۶- حواسم به نوشتن رفت، قهوهام سرد شد. دوست دارم نوشیدن یک فنجان چای را دو سه ساعت طول بدهم (یا بیشتر) اما با قهوهی سرد، اَصلا و اَبَدا نمیتوانم کنار بیایم.
۷- یعنی این فهرست من «گزارش نیک» محسوب میشود؟ یعنی در جای درستش ارسال میکنم؟ آخر چند روز پیش هم فرستادم اما انگار به دست گیرنده نرسیده بود.
1. به اندازهی لازم و کافی نوشتم.
2. میانوعدهی صبح و ظهر را میوه خوردم، اما در نوشیدن دمنوش زیادهروی کردم، دو سری دمنوش آماده کردم و نوشیدم. یکبار پنج فنجانی با خرما و کشمش و یکبار هم پنجفنجانی با شکلات. دلیلش را در مورد شمارهی ده، گفتم.
3. رقصیدم، با قطعههای ایتالیایی که امروز یافتمشان و لذتِ وافر بردم. فضای موسیقی ایتالیایی به من آرامش میدهد، شاید به این دلیل که فضای آرام و رومانتیکی دارد. انگار خشم هرگز وارد قطعههای موسیقیِ ایتالیایی نمیشود.
4. بخشهایی از کتابِ «کریستین و کید» را خواندم.
5. لباسهایم را مرتب کردم و به روتین پوستیام پرداختم.
6. قصهی کوتاه تمثیلی نوشتم. سه سال است که این قصه را بارها و بارها نوشتم، اما هنوز راضی نشدم به کیفیتش. کمی هم گریستم زیرا آن پرنده که بنگْ بنگْ بنگْ به دستِ عزیزانش از ارتفاع بالا، سقوط کرد، و از آشیانهی «عدد» واردِ آشیانهی «کلمه» شد، منام.
7. ظرفها را شستم و وقتی که ظرف میشستم موسیقی ایتالیایی را گوش کردم. قطعهی Love in Portofino By Andrea Bocelli را بسیار دوست میدارم. فرهنگِ ایتالیایی کنجکاوم میکند.
8. ساعت 11:00 ناهار درست کردم: ماهی سرخ شده با سالادِ شیرازی و میل نمودم. (این موارد برای دوستانی است که همیشه میپرسند ناهار و شام و صبحانه چی میخوری؟ هیچ علاقهای به گفتن از غذاهایی که میخورم ندارم.) شاید هم این نوشتنها تمرین خوبی است که بتوانم به کنجکاویهای دیگران در موردِ خودم جواب بدهم. امروز ناهار را یک ساعت زودتر خوردم، به دلیلِ همان موردِ شمارهی ده.
9. نوشتهای خیلی خیالی و شاید هم خیلی واقعیِ پانصد کلمهای نوشتم.
10. اما مورد دهم: دیشب خوب نخوابیدم. چند جوان اعم از دختر و پسر تا ساعت پنج صبح با حالتی مست و هذیانی میخندیدند و جیغ میکشیدند. بالاخره ساعت 03:39 صبح بیدار شدم و دیگر نخوابیدم. میاندیشم اسم این رفتارها چیست؟ این رفتارها مناسبِِ شأن انسانیاند؟ شاید بگویید شرایط جنگی است. نه، جنگ برای این مقطعِ زمانی تمام شد. بقیه، همه احتمال است. اینگونه رفتارهای هیجانی و آسیبزا شاید به این دلیل است که نمیتوانیم ابهامِ ندانستن، ابهامِ آینده و همینطور ابهامِ رنج را تحمل کنیم، پس عصبی میشویم و تخلیهی هیجانیِ آسیبزا را به اجبار برمیگزینیم. از بُعد شناختِ روان تا زمانی که تهدید فیزیکی وجود نداشته باشد بقیهی تهدیدها، تهدیدهای ذهنی محسوب میشوند. پس دلیلِ هیجانِ منفیِ جنگ قابلِ قبول نیست. میدانم هیجان شبزندهداری شاید شیرین است اما شش آپارتمان دیشب را بد خوابیدند و امروز کنترلِ اعصاب و هیجان، برایشان بسیار دشوار میشود. در نتیجه با همسر، همکار و یا دوست، تکانشی رفتار میکنند؛ و این اتفاق هم افتاد. ساعت هفتوسی دقیقه مرد همسایه با همسرش به صدای بلند دعوا میکرد و مشخص بود که حالتی هذیانی و بیدلیلْ عصبی دارد. شاید آن جوانها و آن مرد بهتر بود کمی هذیان مینوشتند، نه؟ میاندیشم هر کلمهای را که در ذهن داریم، نباید به زبان آوریم، اما روی کاغذ میتوانیم هذیان هم بنویسیم. کاغذ میشنود و تسکین مییابیم. کلمهها همانقدر که محبت را منتقل میکنند همان اندازه هم نفرت را منتقل میکنند. بیشتر بخوانیم و بنویسیم، تا شاید از راهِ فهم به رفتارِ مناسب برسیم. (کار نیکِ مورد دهم: همین متن را نوشتم و میکروفن دستم گرفتم و سخنرانی کردم و مهمتر اینکه متن را منتشر کردم.)
11. آفرینِ خیلی بزرگ به خودم گفتم، با اینکه خواب کمی داشتم باز به کارهای مهمام پرداختم. آفرین.
11+1. آفرین.
۱. صبح خواب موندم و به شرکت دیر رسیدم. رئیسم حرصش گرفت و منو مسئول، کلی کار بیخودی کرد.
۲. کتاب شعر زمان ما شماره۱۰ رو خوندم.
۳. یک و ساعت و ربع با یه دوست قدیمی تلفن صحبت کردم، تا خوابم بپره.
۴. وبینار نویسنده ساز رو شرکت کردم.
۵. آشپزخونه رو آیینه کردم.
۶. پسرها رو بردم پارک.
۷. پیادهروی کردم.
۸. یه فیلم دیدم، خیلی وحشی بازی داشت، روانم حسابی بهم ریخت.
۹. آزادنویسی کردم.
۱- از صبح با صفحات صبحگاهی شروع کردم و امتحان دادم.
۲- بدجوری اسهال شدم ولی نتایج بعدش درخشان بود.
۳- داستان کارگاه سوم داستان کوتاه را تا نصفه نوشتم(فکر کنم تا آخر هفته طول بکشه).
۴- در اوج ناامیدی، بهترین کاریکلماتوری که به ذهنم رسید را نوشتم.
۵- برای کارگاه داستان کوتاه بعدی ثبتنام کردم.
۱. صبح اولش تصمیم نداشتم برم اما نمیدونم یهو چرا دلم خواست، پس باشگاهمو رفتم.
۲. تمام روز بعد از باشگاه سریال دیدم. ( برای فرار از فکرهای مزاحم در مورد آخرین شکستم)
۳. قصد پیاده روی داشتم ولی هوا بی پدرانه آلوده بود.
۴. آزاد نویسی رو انجام دادم.
۵. وبینار نویسنده ساز شرکت کردم.
۶. آخرشب خیلی بارون میومد و رعد و برق میزد، من یک ساعت تمام پشت پنجره نشستم و به رعد و برق ها نگاه کردم. عجب چیز زیبایی بود. تا حالا هیچوقت انقدر دقیق به برقِ رعدو برق نگاه نکرده بودم.
۱. دو جلسهی آخر زندگینامهنویسی رو گوش دادم. چیزهایی یاد گرفتم که توی کلاس آیلایند از دستم پریده بودند.
۲. توی کلاس آیلاند خودم، مریمگلی و فندق رو آوردم. فهمیدم بچههام این دو تا عروسک رو از خودم بیشتر دوست دارند. :/
۳. به یه دخترکوچولوی قشنگانا یه کتاب هدیه دادم.
۴. این دفعه سه تا نوشتم. تلاشم ستودنی نیست آیا؟
۵. استاد حلزون اون بالا چرا چشماش پژمرده شده؟ پیرم شده انگاری. پیر روزگاره؟
میدونم جواب نمیدید ولی من که میتونم هی بپرسم. (برگفته از جدایی نادر از عباس)
بنظرم بخوابم هر چه زودتر.
فعلا خدااحافظ
حقا که فهراتی میباشی.
صبح نمدونم سر هیچوپوچ، چرا اینقدر بیاعصاب بیدار شدم. نگاه کردم ساعت ۷ونیم بود. هیچ تکون نخوردم. همونجور درازکی، کتاب سکسوالیته رو که تا نیمه خونده بودم، باز کردم و خوندم و چقدرم اصطلاح داشت و کمی هم سنگین بود. و اینکه منو بیاعصابتر کرد و بیشتر فهمیدم که آدمیزاد اصلا آدم خراب و بدرد نخوریه شاید. این تمایلات چیه واقعا که در ماها سر میجنبونه؟ تا ۹ خوندم و حرص خوردم و به خودم و همهی مردا مخصوصا فحشیدم سر صبحی.
خلاصه ساعت ۹ بستم کتاب و گفتم پاشم ی چای دبش بذارم بلکم اعصابمعصابم برگرده. راهی آشپزخونه شدم و دیدم چی میگی، کوهی از ظرفای دیشب چرا پس تو سینک مونده و من نشستمشون؟ تندتند چایی گذاشتم و ظرفارو شستم و هیچم آروم نشدم که نشدم. تازه بدترم بود حالم.
یادم افتاد دیشب خواب دیدم بابام ی گوسفندی رو که از گله جا مونده بود رو داشت راهی چرا میکرد و برای من از گوسفند میگفت. حالا بابای من کی چوپان شد و فواید گوسفند رو از کجا اینقدر با آبوتاب بلد بود، خدا داند. هیچی دیگه گوسفنده یهو تبدیل به سگ شد و من هی میگفتم سگ چرا اومده اینجا و اون سگم هی خودشو میمالوند به هر چیز و هر کسی که اونجا بود. انگار اثر خوندن کتاب سکسوالیته تو خوابم سر اون سگ بدبخت خالی شده بود. آخه دیشبم وقت خواب کلی از کتاب رو خونده بودم. لابد اعصابم از بابام خرد بوده که گوسفند چرا سگ شد اخه؟ بعد چرا اینجور سگی که خودشو هی میماله.
خلاصه که ظرفا تموم شد و دیدم راه که میرم انگار فلفلنمک بود یا چه کوفتی بود، کف پام میچسبید و منم که بیاعصاب رفتم جارو آوردم و با شدّت و حدّت جارو کردم و میزو چیدم و نشستم به خوردن صبحونه. تنها. خب چی کنم همه خواب بودن. گورپدر همه. خودم گشنه بودم و نشستم با ی لیوان گنده چایی به صرف نیمرو که جاتونم خالی نبود انصافا.
آقا من دیدم اعصابم سر جاش نمیاد گفتم بذار دو صفحه قران بخونم بلکم آدم شم. همونجا تو گوشیم باز کردم و خوندمو یکمی بهتر شدم.
بعد خوشبختانه ناهارم از دیروز داشتیم و من نشستم به خوندن و نوشتن و هوا کردن هرچی که دلم خواست و هرجا که دلم خواست.
شد ساعت دو، باید میرفتم باشگاه. ولی از اونجا که از صبح نرمال نبودم دنبال بهانه بودم که نرم. بعد گفتم بهتره فیلم ببینم. رفتم لبهتیغ رو دیدم و حالم بدتر شد.
خب بدتر میشم دیگه. شما تصور کن اون بابا، آنتونی هاپکینز با اون سن، هیچجوره نمیخواد کم بیاره، خرس رو میکشه و با هیچ امکاناتی همهجوره تونست زندگی رو راه ببره و نجات پیدا کنه و تازه دربیاد بگه من تازه میخوام زندگی کنم.
وای پس من همونجا دو دستی میخواستم بزنم تو سرم که خاکبرسرت تو برای ی بیاعصابی باشگاهم نرفتی و چی میکنی و خلاصه حالم بهتر نشد که آه از نهاد من درآمد که انتونی هاپکینزم نشدیم و خب همچین کم شخصیتی هم نیست که از خودم انتظار دارم اونم بشم. در همین افکار به تلافی نرفتن باشگاه ناهار رو کنسل کردم و راهی وبینار شدم و کلی با استاد و بچهها خوش گذشت. بعدم تا بیام دوباره خودمو فحش بدم شعرماهی شروع شد و اونقدر در غزلیات بچهها غرق شدم که همهچی یادم رفت.
. امروز هوای دلم هوای بیرون بود. گرد و خاک بود. باد بود. طوفان بود. ترس بود. لرز بود. رعد و برق بود. تگرگ بود.
من از ترس لرزیدم و به خودم پناه بردم و خودم را بغل کردم.
۲. در وبینار شرکت کردم و باران بارید و یاد بوبول مهین خانم افتادم و فهمیدم که بد نورم، البته نیستم ها ولی میگن نورآبادی ها بد نورن.
۳. رفتم میوه فروشی عمو عباس و چند دقیقه با هم حرف زدیم و من هر چی میگفتم اون میگفت میدونی الان چنده؟
من از بارون حرف میزدم اون میگفت میدونی الان چنده. گفتم«عمو عباس سیگار داری؟» گفت«پسرم میدونی سیگار الان چند شده» خدافظی نکردم و برگشتم.
۴. فیلم لبه تیغ رو دیدم و یاد یه خاطره از چنگیز افتادم.
برادرش مرده بود و بعد از دوسه شب من و دوستام تصمیم گرفتیم چنگیز رو با خودمون ببریم بیرون یه دورهمی بگیریم تا اونم حال و هواش عوض شه.
یونس گفت«خشک و خالی فایده نداره، باید یه کم تریاک بگیریم ببریم»
آقا من و یونس و مهدی چنگیز رو خیلی محترمانه به باغ بردیم و آتیش روشن کردیم دور آتیش جمع شدیم.
اول حرفهایی میزدیم که حواسش رو از غم برادرش دور کنیم. یه کم که گذشت و گرم شدیم چنگیز از اون شب برامون گفت.
گفت«هوا تاریک شده بود که صدای از پایین کوه میامد، اول توجه نکردیم ولی کمی که گذشت صدا نزدیکتر و بیشتر شد تا اینکه به ما رسید. وقتی از سیاه چادر بیرون رفتیم عده ای از مردم آبادی با هم امده بودند و به مادرم گفتند دخترت افاق مریض شده باید بیای بریم ولی این جمعیت و این حال و هوا نشان از مرگ داشت. یکی از تو جمعیت که خاهرزادم بود در اون لحظه داد زد و با گریه به مادرم گفت «دروغ میگن پیروز مرده»
چنگیز که داشت حرف میزد ما هر سه نفر داشتیم گریه میکردیم و بعضی وقتا یه دودی هم میگرفتیم.
گفت« به جز مادرم و دیگر اعضای خانواده که در کوه بودن همسایه ها هم اماده شدند که با مادرم بروند و او را همراهی کنند. صدای گریه و شیون کوه را پر کرده بود و عمویم به من گفت«چنگیز ما همه میریم و در مراسم شرکت میکنیم و جای تو را پر میکنیم ولی تو باید اینجا بمونی و به جز گوسفندهای خودتون باید از همه سیاه چادرها و زن ها و بچه ها مراقبت کنی.
چنگیز هفت ماه پیش یک برادر دیگر را از دست داده بود و داغ سنگینی بود برای این خانواده مخصوصن چنگیز که حالا دیگه مسولیت بزرگی به گردنش بود.
گفت«شبهای قبل مرد های زیادی در سیاه چادرها بودند و من زود میخابیدم ولی اون شب داستان فرق میکرد، محافظت از همه آنها در برابر گرگ و خرس و مار به عهده من بود. در هر چادر آتشی درست کردم و روی آتش چیزی ریختم برای دور کردن مارها و تفنگم را مسلح کردم و به جایی رفتم که کل منطقه رو زیر نظر داشته باشم. فقط من مونده بودم و چندتا زن و چند تا بچه. اون شب تا صبح 3 خشاب تیر تقاندم و خرس ها و گرگ ها را فراری دادم. من که دیگه چیزی برا از دست دادن نداشتم، برادرام مرده بودند و من خودم دنبال خرس و گرگ میگشتم که داغ دلم را از آنها پس بگیرم.»
چنگیز میگفت و ما گریه میکردیم و من در دلم به رشادت و شجاعت چنگیز افتخار میکردم، به اینکه پسرخالم همچین شیریه و خداروشکر با ما رفیقه. خیلی بهش امیدوار شدم، مرد روزهای سخت.
مهدی به من اشاره کرد که تو از ما نزدیکتری یه چیزی بگو کمتر گریه کنه و بناله.
زدم رو شونش و گفتم«میمز این دنیا دار مکافاته، غصه نخور سرنوشت ما هم معلوم نیست شاید فردا یا همین امشب بمیریم»
گفت«فیروز بخدا خدا خدا میکنم یه اتفاقی چیزی پیش بیاد که خودم رو نفله کنم، این روزها فقط به مرگ فکر میکنم. زندگی برا من دیگه معنای نداره»
ما غرق حرفهای شیر چنگیز بودیم که یهو صدای آمد و حواس ما را پرت خود کرد.
صدا صدای یک منبع آب بود که اون لحظه روشن شد تا رومون رو برگردوندیم سمت داش چنگیز که بقیه عرضش را عرض کند چنگیز کفشهاش بود ولی خودش نبود. جوری فرار کرده بود که ما دو هفته بعدشم چنگیز رو ندیدیم. اقای خرس کش و گرگ پران و مار خور.
خاستم بگم ما هم خرس کش داریم.
در ضمن یکی از زن های که اونشب با چنگیز تو کوه بوده بعد از چند سال اتفاقی داستان اون شب رو تعریف کرد.
گفت«چنگیز اون شب تب و لرز شدیدی گرفته بود و هر چی پتو تو اون سیاه چادرها بود رو جمع کرده بودیم دور و ورش و من و دو زن دیگه تا صبح پرستاریش رو کردیم که از دست نره»
اینم تو اون مادرت شیر چنگیز.
۵. از کتاب خسرو خوبان خوندم و بازم میخونم.
۶. ساعت ۱۲ میرم پیاده روی زیر بارون با یاد میمز عزیزم که خیلی دوستش دارم.
۱. گاهی اوقات روزها طوری که دلت میخواد نمیگذرد.
آناهیتا گفت: «دیشب خوندماغ شده و یک ساعت خون از بینیاش آمده. نگران شدم. اشک از چشمانم سرازیر شد. این حس مادری چیه. مادر دلش میخواهد تمام درد و بلای بچهها به جانش بریزد و آنها آسیبی نبینند.
۳. بعد از مدتی که داشتم کار میکردم غش کردم و افتادم. شوهرم مرا روی مبل گذاشت و پتو به رویم کشید.
۴. با غذایی که دیروز درست کردم خودمان را سیر کردیم. ناراحت شدم که چرا چایی و ناهار نگذاشتم.
۵. داشتم ناهار میخورد که آیدا آمد.
۶. زودتر از محله کارش آمده بود که موهایش را رنگ کنم. نتونستم بگم ناهار نخوردم. موهایش را رنگ کردم. روی پاهایم نمی تونستم بایستم. با هر جان کندنی بود انجام دادم.
۷. دعا کردم از رنگ موهایش خوشش بیاد. سعی خودم را کردم.
۸. بعد از فهمیدن تعدیل آناهیتا حالم بدتر شد. ولی شروع به دلداریش دادم. چه بهتر شاید کار بهتری پیدا کند.
۹. با پدرش تصمیم گرفتیم غذای مورد علاقه اش را درست کنیم و پدرش برای او ببرد.
۱۰. هم اکنون فوقالعاده خسته هستم ولی میخواهم بنویسم تا تبدیل به عادت شود.
– مهار انگیری بردز درون [پارت ۱]:
متأسفانه یا مسئول بیمه زبان من را نمیفهمید یا من زبان او را؛ یا اینکه مثل آدمهای رو مخ، پتیاره و حال به هم زن، خودش را گرفته بود و قصد شفافسازی راهحل را نداشت. اگر واقعاً خنگ بود که خاک بر سرش. هر چند که قبول دارم باید روی فن بیانم کار کنم؛ اما بیشک نحوهی بیانم واضح بود، پس مشکل او بود و من تا همین ساعت گذشته عصبانی بودم و میخواستم او را راهی سردخانه همان بیمارستان کنم. دریغ که دست و پایم بسته است؛ وگرنه قاتل خوبی میشدم.
– مهار انگیری بردز درون [پارت ۲]:
تلاش برای گاردنگرفتن و اشغالنکردن ذهن عزیزم با اندیشیدن دربارهی رفتارهای خالهزنکوار فامیلهای لعنتی و نتیجتاً مهار خشم درونی با کشتن حشرهی گندهبک توی توالت 🙂
– انتخاب اسمارتانه (هوشمندانه… خخخ….):
بالأخره مادر تفکر نوینی را پذیرفت و به طبع روح کتابخوان مرا دید و به دنبال آن با محدود کردن دایرهی انتخاباتم در حوزهی توسعهفردی دست مرا در انتخاب ۷ کتاب در این حیطه باز گذاشت و بنابراین؟ تنکس گاد بیکاز آی لاو کتاب فور اور… دلم میخواهد این ۷ کتاب کادویی را هفت صد بار بخوانم اما درس نخوانم. خخخ…
– قدردانی:
از من دیروز قدردان هستم، چرا که زحمت تهیه و تدارک آن آب هندوانهی گوارا را به دوش کشید. جای شما خالی که بسی گوارا بود و چه گواراتر خصوصا زمانی که تازه وارد خانه بشی و مستقیم بروی پی معشوقهی سرخگونت در یخچال جهازیهی مادر که اخیرا صداهای نابهنجار از خودش تولید میکند. راستی همان بهتر که آن شامپانزهی بیلیاقت طعم به وجد آور دستپخت و نوشیدنیهای مرا نخواهد چشید. نوش جان خودم و سپاس نعمات خدا یا خدایان یا کائنات یا … را.
– شرکت در وبینار ساعت ۵:
کار نیکویی است زان جهت که به ساعتی هم که شده، سگ سیاه افسردگی را از من دور میکند.
– تصمیمگیری:
سروسامان دادن بعضی تسکها و کارها، هر چند خرد.
– عملگرایی:
عملیکردن اندک تصمیمات گذشتهی من گذشته.
– اندیشیدن:
فکرکردن دربارهی تدارک نوشتجایی از آرشیو گزیده ورودیهای ذهنی دوستداشتنی خویش؛ هر چند که این کار نیک هنوز به نتیجه نهایی نرسیده.
– مطالعهی قبل خواب:
شروع مطالعهی کتاب شگفتانگیز جدیدم. کتاب چرا تابهحال کسی اینها را به من نگفته بود؟
واقعاً از همان موقعی که پیرمرد مهربون کتاب رو بهم نشون داد تا هماکنون حس اون کیدرامایی رو دارم که یه پیرزن به بازیگر نقش اول سریال، یه قاشق طلایی داد و زندگیش از این رو به اون رو شد. این حس با خواندن سطرهای اولیهی مقدمهی کتاب تشدید شد. هیچ وقت فکر نمیکردم با خطوط پاراگراف ابتدایی، مجذوب کتابی بشوم!
– آشتی جوهر آبی و کاغذ سفیدم[آشتی من و من]:
شکستن حصار کمالگرایی و شروع برونریزی افکار و احساسات متعدد ذهنی. هر چند کم بود؛ ولی لاو یو بیب، کارت حرف نداشت. 😉
– لذت بردن از فعالیت فان مریم قربانی در گروه بله:
بدون شرح کلی عکس دزدیدم. خخخ…..
۱صبح صفحات صبحگاهی نوشتم
۲ یادداشتی برای سایتم نوشتم
۳ کتاب در حال و هوای جوانی را مطالعه کردم
۴ کمی کتاب صوتی گوش دادم
۵ یک ساعتی به حرفای دخترک گوش دادم
۶ نوشتههای مشتری رو که برام از زندگی خودش نوشته بود، خوندم و براش پیام دلگرم کننده فرستادم.
۷ عصر باز یادداشتی بداهه در سایتم هوا کردم
۸ موزیک گوش دادم
۹ کمی فیلم دیدم
1. صبح بلند شدم و باز خابیدم.(خیلی نیک)
2. کتابهایی که برای دورهی شعر باید میخاندم را خاندم.( خیلی هم زود)
3. ساعتهای زیاد درگیر تمرین شعر بودم. هی ویرایش کردم. تهش هم که…
4. وبینار نویسندهساز را بودم و در وبینار سرزبان پشت در ماندم.
5. تمرین شعرم را دقیقه نودی که نه دقیقه هشتاد و پنجی ارسال کردم.
6. یکم آموزشهای طراحی سایت را دیدم و گوزمخ شدم.
7. روزم را نگاریدم و ذرهای آزادنویسی کردم.
۱- صفحات صبحگاهی ام را نوشتم
۲- نان سنگک خالی سق زدم و معده بیچارهام را نجات دادم
۳- مطالعه کردم و چند خطی به علم افزاییدم
۴- مامان با ماشین اصلاح بابا؟ مایلو؟ موهای من را طبق چیزی که قبلن در یوتیوب دیده بود کوتاه کرد. بعدن آرایشگاه بروم گَندش در میاید چه گُلی بر سرم مالیده.
۵- موزیک هندی شادی پلی کرده و کمر زنگ زدهام را تکانی دادم.
۶- ذهنم درگیر این شد که «رویای من چیست؟» رویا همان هدف است؟ باید رویایی باشد تا هدفی شکل بگیرد؟ یا به هم وابسته نیستند؟
۷- آزاد نویسی کردم که باعث شد خشم درونم کمتر شود و نزنم شخص مقابل را با دیوار یکی کنم.
۸- کمی در طاقچه گشت زدم و کتابی به لیستم برای خواندن اضافه کردم.
اومدم نسیچم ایچینه. (.if you know you know)
1. خیال مهنا (خودم) رو از موضوعی که حوالی بیست و چهار ساعت تو تخت نگهش داشته بود راحت کردم. با همصحبتی با منجی این روزهاش.
2. بعد از یک روز ننوشتن به روزنگاری و روزمرهنویسی برگشتم.
3. دیروز ابزار و مناسک دمنوش بازی رو تقویت کردم و امروز افتتاح. از این موضوع بسیار خوشحالم. (ریا نباشه دمنوش های خوشمزه رو فقط از مهنا جون بخواهید. چاکریم.)
اسانس جدید و اسانس سوزم خریدم. با این موضوعم حال میکنم. (به جای عود های بو گندو پیشنهاد میشود، به شدت.
البته اسانس رو داخل دستگاه بخور هم میتونید بریزید اونم پخش بوی خوبی داره.)
4. امروز رسما مامانم اولین تیکه از آشپزخونۀ نداشتهمو برام خرید!! نه کشکی هست نه دوغی، چی بخریم خوبه؟ آسیااااب. ذوق. (اگه رفتم و مجبور شدم همه اینارو بدم به سمسار چی؟ حالا ی آسیاب خریدیم.) همچین یه نموره کشک و دوغ هست زیاد نیست.
6. راس 5 پریدم داخل وبینار. (هر روز! موضوعی جدید یاد میگیرم و دنبال چیزی جدید میگردم. این موضوع برای مهنا ارزش خیلی زیادی داره. خیلی زیاد. همش تو دلش “ماهی” و استاد و تحسین میکنه.)
سال ها پیش مائده جوادی(ماهی) استاد کلانتری رو معرفی کرد و بعد از بارها تلاش نتونستم ارتباط مداوم بگیرم (احتمالا زمانش نرسیده بود)، تا هفته پیش. (.everything in time)
اگر از همون سالها به جمع پیوسته بودم سرعت رشدم چندین مرحله بالاتر بود. در خیلی حنبه ها از زندگی نه فقط نوشتن…
5. رفتم به دیدار محبوب که چص کرده بودم و نامحبوب بود، مثل رادیو شکسته براش حرف زدم و حرف زدم؛ گوش داد و گوش داد.
دلم لک زده برای نوشتن در کانال تگرامم… چیزکی نوشتم و هوا کردم…
استاد پیشنهاد سایت بنا کردن داد البته احتمالا به کاربلدها، سعی کردم به خودم نگیرم.
…
سلام
مهنا جان همه فهرستت برام جالب بود به ویژه آخری. فقط خواستم یه نکته در مورش بگم:
سایت داشتن برای کاربلدها نیست. برعکس برای غیر کاربلداست. چون حرفهایهاش هم اولش چیزی بلد نبودن به مرور با آزمون و خطا یاد گرفتن، پس همین خودش انگیزهبخشه. پس، همه میتونن سایت داشته باشن. منتها پشتکار داشتن مهمتره. و بعدی اینکه محتوا گذاشتن در سایت مهمتره و به نظرم ظواهر سایت در وهله دوم. مثلا ست گادین نمیدونم میشناس یا نه اگر تونستی سایتش سر بزنی (https://seths.blog)، سایت سادهای داره، ولی محتواهایی که میذاره خیلی پرمحتواست و پرمایه. من قبل قطعی اینترنت بهش سر میزدم.
اگر بخوام تجربه خودم در این مدت بگم، برای سایت داشتن، مهمترین چیز نامید نشدن و ادامه دادن، والا من خیلی از دوستان رو میشناسم تو همین جمع گروه همسفران نویسنده از دوستان قدیمی و جدید، هر بار اسمشون یادم مییوفته و میخوام تو گوگل به سایتشون سر بزنم و ازشون خبر بگیرم، میبینم یا سایتشون باز نمیکنه، یا محتوا و مطلبی که گذاشتن برای خیلی وقت پیش و تاریخ گذشته.
نکته بعدی اینکه، فقط حواست باشه، اگر واقعا میخوای به معنای واقعی همراه اول سایتت باشی و هیچ وقت در دنیای نت تنهاش نذاری تا خاک بخوره و یه جورایی به گورستان سایتها تبدیل بشه، بایستی همه جوره هواشو داشته باشی و پابهپاش بری نه فقط روزهای خوب، بلکه بالعکس روزهای بد و نامیدکننده که هیچ مخاطبی نداره حتا یک نفر. و نکته بعد اینکه امیدوارم تنها بهخاطر اینکه تو جمعی از سایت حرف زدهشده، جو گیر نشی (چون خیلیها میشن و ول میکنن) و سمت سایت نری چون نتیجهای نداره، این هوس زود گذره و فروکش میکنه. چون من دوستان زیادی این مدلی داشتم و الان یا سایتشون پریده یا سایتشون داره خاک میخوره.
۱.اضطراب پیش از مصاحبه را کنترل کردم.
۲.داستانم را سروسامان دادم و دوباره ارسال کردم.
۳.خجالت را کنار گذاشتم و از دوستی برای بررسی تمرین نوشتاری زبان کمک خاستم.
۴.کجرفتاری خاندم.
۵.پیادهروی رفتم.
1. تازگی آشپزی برایم عذاب است. با این حال امروز غذای مورد علاقهی پسرکان (اسنک خانگی) را درست کردم به این امید که کلی بهبه و چهچه خاهند کرد و من از تماشای لذت بردنشان کیف فراوان خاهم برد.
2. دستی به سروگوش خانهی بمبزده کشیدم و خداوکیلی چقدر تمیزیِ خانه به آرامشم میافزاید.
۳. به دلیل روتین ماهانه فشارم بسیار پایین بود. برای خودم استراحت و خوردن میوهی شیرین تجویز کردم. چقدر احترام به خود و مراقبت از خود میچسبد.
۴. در وبینار سرزبان و نویسندهساز مشتاقانه شرکت کردم تا یادگیری خونم برود بالا.
۵. به پیادهروی رفتم و نمنم باران بزمم را شاعرانهتر کرد. دمش گرم.
۶. به یک دوست قدیمی دبستانی تلفن کردم. خیلی خوشحال شدیم هردو.
۷.برای برطرف کردن یک دلخوری و سوتفاهمی که اگر طولانیتر میشد اوضاع را پیچیدهتر میکرد اقدام کردم و نتیجه عالی شد.
۸. کمی آزادنویس کردم.
۹. همچنان به فیلم لبهی تیغ میاندیشم. امیدوارم بتوانم درموردش بنویسم. میخاهم برای سومین بار بعضی سکانسها را ببینم.
۱۰. در کارگاه پرسش نجاتبخش خانم علیزاده ثبتنام کردم.
۱ـ شرکت در وبینار نویسندهسازِ شادابساز
۲ـ احوالپرسی از دوستانم
۳ـ مطالعهی صفحاتی از کتاب هنر پرسشگری. اندیشیدن، پرسیدم و کوشیدم گفتگو کنم با کتاب.
۴ـ پیادهروی اول وقت در حیاط اداره. هزار قدم شد ولی کاچی به از هیچی.
۵ـ سرزدن به پدر و مادر
۶ـ آزادنویسی
۷ـ انتشار یَک دانه شعر
1-گشتن دنبال یه دوره خوب مارکتینگ
2-خواندن کتاب خسرو خوبان
3-شرکت در نویسنده ساز
4-پیاده روی
5-گوش دادن موسیقی متن فیلم گلادیاتور
١. یک نوبت آزادنویسی
٢. تمرین مثلثوال
٣. شرکت در وبینار نویسندهساز
۴. انجام و ثبت تمرین شعرماهی
۱. همچنان به آبٍجی کمک کردم.
۲. اون دوستم بازم خواست بهش کتاب معرفی کنم. معرفی کردم.
۳. برای معصومه لینک سایت فروشگاه رو فرستادم. (بالاخره نیکه یکم .)
۴. کتاب خوندم و جملاتِ پسندیدهش رو نوشتم. (روزها در راه)
۵. کتاب خوندم. (آداب دیجیتال)
(اگه اشکالی نداره یکم از نیکیهای دیگران هم بنویسم.)
۶. ممنونم از لنا❤ برای راهنماییهاش. (اگه نبود الان با کیبورد لپتاپ تایپ نمیکردم. شاید بیاد بگه کاری نکردم. کرده.)
۷. ممنونم از ایمان برای همدردی واسه لایسنسی که رفته.
۱.به بازار رفتم: بازار بزرگ تهران برای تفریح نه خرید. در پاسخ به درخواست فامیل
۲.نگاه کردم: به تابلوهای این روزهای مترو «قصه تولد موشک صورتی»، بچههای این دوران چه قصههای نیکی میخوانند!
۳. فال حافظ خریدم: از پیرزن دستفروش «مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد»
۴. ترکیبی خواندم: کتاب «در حال و هوای جوانی» و «شال بامو» را در مترو
۵. گوش کردم: به آهنگ پسر گیتاریست و خواننده خوشصدای مترو «عجب شرابی نفس تو داره….»
۶.شرکت کردم: در وبینار نویسندهساز
۷.تمام کردم: نوشتن مقاله آموزشی برای دیگران را
-از فصل آخر علوم از بچهها امتحان گرفتم.
-در وبینارهای سرزبان و مدرسه نویسندگی شرکت کردم.
-ظرفهای نشسته از دیروز را شستم.
-مسواک زدم.
-حمام رفتم.
-لباسها را شست(لباسشویی)َم.
-پیراهنم را اتو کردم.
-قرآن خواندم.
-از مفهوم ملال پرسش کردم.
-هزار و ششصد کلمه آزادنویسی کردم.
-شام، بادنجان و گوجه درست کردم.
وای عاشق لباسشویی شدم😂
۱- رفتم دفتر پیش زهرا. طراحی لندینگپیج چن سایت رو بررسی کردیم و جملههایی که نوشته بودم رو خوندم. دربارهی پرسونای مخاطبمون حرف زدیم.
۲_ زنگ زدیم به طلافروشی که اومده بود برای پرسوجو از کارمون. گفتم مشاورهی پانزده دقیقهای رایگان داریم، گفت: «الان مشتری دارم، نمیتونم»، نمیدونم چرا کلمهی مشاوره رو ارسال کرده بود پس.
۳_ اومدم خونه و مایتابهها رو گذاشتم روی گاز و فیله و سیبزمینی رو گریل کردم و بعدش قارچ و فلفلدلمه و بروکلی و پیاز و گوجه رو به ترتیب.
۴_ بعدظهر مثل کوزت ساویدم همه جای خونه رو، طوریکه فرصت نشد توی وبینار شرکت کنم. معمولن سهشنبهها روز خرحمالی منه. تا لحظهی رفتن به باشگاه ادامه داشت ساویدن خونه.
۵_ رفتم باشگاه، کیانا زنگ زد تو راه بودم و گفت: «ساندویج منم بیار»، حسودیم شد که اون انقد برای خودش ول میچرخه.
۶_ بساط شام رو پهن کردم، کیان زیتون نمیخورد، گفتم: «حالا که هسته داره نمیخوری، اگر بدون هسته باشه مثل قرص میندازی بالا. گفت: «من کی قرص میخورم؟»
۷_ الان نشستم و دارم گزارش نیک رو ثبت میکنم، راستی یه پادکستم شنیدم که کسبوکاری بود.
۸_ احتمالن بعد از ثبت گزارش برم کمی از کتاب خارپشت و روباه رو بخونم، برام خیلی جالبه که اینطور قهرمانهای تاریخ رو برده زیر سوال تولستوی.
۹- کتاب شعر «با کفشهای طبی تنها میتوان واژهها را جلو برد» رو احتمالن بخونم آخر شب.
آدم کیف میکنه از عنوانش و راستی پشت جلدش یه شعری نوشته که کوک با حال ما:
بچه که بودیم جنگ شد.
سهم ما توپهایی بود که یکباره بزرگ و جدی شدند.
هواپیماهای کاغذی از روی آسمان شهر نقل میریختند.
خانهها میرقصیدند.
ما فکر میکردیم:
شاید عروسی باشد!
۱۰- دیشب رفتم یادداشت دوتا از بچهها رو خودندم دربارهی: «چرا باید زندگینامهمان را بنویسیم؟»، امشبم میخام دوتای دیگه رو بخونم.
۱. صبح سعی کردم قرارم را با دوستم کنسل کنم و بیشتر بخوابم. از دیشب قرار گذاشتیم که کارگر روزمزدِ بیمزدش باشم برای پیشبُرد کارهای پایان نامه اش. اما موفق نشدم متقاعدش کنم که من دیشب در مستیِ چای بعد از شام، یک غلطی کردم و حالا احساس میکنم نیاز دارم خانه بمانم و تا ظهر بخوابم. بنابراین آماده شدم و راه افتادم.
۲. در بیآرتی برای رها شدن از نگاه های خیره و رومخِ آقای جوانی که روی صندلی های اینوَرکیِ قسمت آقایان که درست روبروی صندلی های ویژهٔ خانمهاست نشسته بود؛ شروع کردم به کتاب خواندن. و تا خود مقصد به خواندن ادامه دادم. بخشی از کتاب “مادر بزرگ سلام رساند و گفت متأسف است” که حدودا یک هفته است شروع کرده ام را خواندم.
۳. رسیدم دانشگاه. بعد از خوش و بش کوتاهی که با مسئول حراست داشتم به آزمایشگاه رفتم. بعد از دو ماه، دوستم را دیدم و به سیاقِ مزخرفِ معمولم که وقتی یک مدت آدمها را نمیبینم زمان میبرد تا یخم آب شود، به مدت کوتاهی نیاز داشتم تا به صمیمت سابق برگردم. خلاصه یخم ذوب شد و در کارهای کشت باکتری B.Sesamia کمکش کردم.
۴. غروب برگشتم خانه. در راه چند موزیک از عمو سیاوش قمیشی پلی کردم. و تا خودِ خانه به همهٔ بچه کوچولوها لبخند و به بعضی هاشان چشمک زدم.(کمتر از سی درصد آنها جوابم را دادند و مابقی یا چشم برگرداندند یا خجالت کشیدند یا اصلا آدم حسابم نکردند.)
۵. شام کتلت پختم با گوجهٔ سرخ شده و خیار شور.
۶. به مامان زنگ زدم و گفتم دلم برای او و خواهرزادهٔ کوچولوی احمقم خیلی تنگ شده و برایشان متأسفم که نمی آیند تهران.
۷. بعد از شام فیلم”جنگ جهانی سوم” را دیدم و گریستم.
۸. قبل از خواب جدول حل میکنم بعد عکس نورا(خواهرزادهٔ احمقم) را خواهم بوسید و خواهم خفت.
1. کمی بیشتر از دیروز نوشتم.
2. به گلهای مامان بیشتر نگاه کردم.
3. کارت ملی مراجع بداخلاقی را که پشت هم میگفت بهداشت به هیچ دردی نمیخورد چون واکسن بچهاش را به خاطر مریضیاش نزدم را به او برگرداندم، نه، خب قطعن تا اینجا که عادی است اما از کیفش افتاده بود کف زمین، زنگ زدم و پیگیری کردم تا نگران نشود. احساس خوبی داشت عقدهای بازی درنیاوردن. او هم خوشحال شد.
4. صبور بودم امروز، خیلی. حالا که فکر میکنم بسیار صبور بودم چون میزان شکایتها بیشتر بود و روانم را میآزرد. سخت است در این شرایط خوشاخلاق بودن.
5. به یک ایده اندیشیدم دربارهی فهرستنویسی. تلاشی برای آماده کردن یک قالب آمادهی ماهانه برای فهرستنویسی کارهای روزانه و کارهای خلاقانه. شاید فهرستنویسی از پریشانیام بکاهد. ایمتیحان میکینیم.
شب قبل یک نگرانی ذهنم را درگیر کرد و دیر خوابم برد و کل امروز خسته و کسل بودم.
صبح حرکات کششی انجام دادم، آب خوردم، صبحانهام را برداشتم و محل کار رفتم.
نامههایی برای دانشگاههای علوم پزشکی، شهرداری، بخشداری و دادسرا نوشتم. همچنین گزارش مأموریتهای دیروز را نوشتم.
بعد از ناهار، پنج دقیقه آزادنویسی کردم.
نیمی از کتاب لبخندهی مدرنیته را خواندم و جملاتی که برام جالب بود را یادداشت کردم.
در وبینار مدرسه نویسندگی شرکت کردم.
شام را همراه با سالاد و کینووا خوردم. بعد از شام، ظرفها را شستم و پنج دقیقه قدم زدم. دمنوش بابونه درست کردم.
از دوره تنفسی که از خانم مونا رحمانزاده خریداری کرده بودم؛ تنفسی که بتونه حالم را بهتر کند را جستجو کردم.
برای روز تولد خواهرم، 17 خرداد، و تعطیلات 14 و 15خرداد، برای یک سفر طبیعتگردی برنامهریزی کردیم.
خدا را شکر فردا آخرین روز کاری هفته است.
۱.کتاب «بندها» را تمام کردم و با فکری شدن وافرم خواستم نقد بخوانم که دیدم جومپا لاهیری یادداشتی انتهای کتاب قرار داده (همیشه از نویسنده ها و مترجم هایی که انتهای کتاب یادداشت نقد و بررسی میگذارند،بسیار ممنونم).
۲. هنگام پیادهروی، با گربهی خانگی محله که انگار گم شده یا فرار کرده و از انسانها میترسد، صحبت کردم و فقط مرا نگاه کرد.
۳.لباسهای زمستانی را جمع کردم.
۴. به ملاقات کسی رفتم که انتظار دیدنم را نداشت.
۵.بیست دقیقه آزادنویسی کردم.
۶. پاستا درست میکنم چون از بادمجان یا بادنجان متنفرم و متنفرم!
۷. با خواندن پست فهرست، سراغ شعر فهرستواری که قدیم التیام از براتیگان خوانده بودم، رفتم. (محض رفع کنجکاوی: کارهایی که میتوان در یک شب کسلکننده توکیو در هتل انجام داد.)
*یکشنبه-سهشنبهها از اون روزای پرمشغله است برای من.
1. بعد صبحانه و مسواک کلاس ورزش تخصصی داشتم که بیشتر از ورزش، امروز کلاس آموزش آشپزی بود برامون.
2. ساعت دوروبرِ 11 بعد از سرخ کردنِ پیازداغ تصمیم گرفتم یه دوشی بگیرم و بویی که چسبیده بود بهم رو بریزم بیرون.
3. آزادنویسی را کردم. (خلاصهی فیلم لبهتیغ روآزادنویسی کردم.)
4. ده باری شعر غزلی که نوشته بودم رو ویرایش کردم و یه چیزی سرِهم کردم و ارسالش کردم.
5. وبینار نویسندهساز استاد جان کلانتری رو هم شرکت رفتم.
6. کلاس یوگای بعد وبینار شرکت کردم ولی دیگه داشتم از هوش میرفتم از خستگی.
7. بله بله، جلسهی آخر شعر ماهی رو ساعت 8 بود که بعد از خوردن قهوه و یکم سرحال اومدن شرکتیدم و کلی شادمان شدیم از بازخوردای دلچسبِ استاد.
۱- ترکیب عجیبیست این شادی و غم. عاشق گزینگویهها باشید. برادرم که مرد، که رفت. من عاشقتر شدم. عاشق نوشتن. او رفت. از خویشتن خویش جدا شد و من ماندم با نوشتنی که شادی را از اندوهم بیرون کشید. وقتی اندوهگینی، قلابت را بیندازو شادی را صید کن.
۲- سکوت شب را دوست دارم. در تاریکی کار خیر میکنم. به درونم میروم و صدای قلبم را میشنوم.
۳- با درختان صحبت کنید. خوشحال میشوند.
۴- چند دسته پیازچه خریدم و تمیزش کردم. برای خوشحالی فرزندانتان پیازچه خیرات کنید.
۵- چای را با شکرسرخ بخورید. آن را به تکههای کوچک تقسیم کنید و در شکرسرخدان بریزد به جای قندان.
۶- پیادهروی امروزم حاصلش خیر و برکت داشت. چند کتاب خریدم. میترسم با این وضع کاغذ دیگر آرزو به دل بمانم. دفتر شعر مجید نفیسی و کبری سعیدی را به خودم هدیه دادم.
۷- این فصل سبزی پونه رنگ و عطر خاصی دارد. مقداری از آن را تمیز کردم و خوردش کردم تا آن را به هنگام خوردن کاهو مصرف کنم. کمی پونه با آبنارنج و نمک و گلپر و مقداری شکر معجونی میشود که کار خیر بسیاری برای معده و رودهی شما انجام میدهد. دوست دارید بدانید که چگونه به من پیامک بدهید.
۸- با حافظ بازی کردن کار خیریست؟ من که میگویم هست. هر روز یک غزل میخانم و با یک کلمهش متنی مینویسم که به حال و روزم بخورد.
۸- دلم پفک میخاهد، فشار خون هم دارم. شما بگویید چه کار خیری باید برای شکم دلهم بکنم؟
۹- دارم فیلم لبه تیغ را میبینم. هنوز تمام نشده که ببینم خیری در آن هست یا نه.
۱۰- گوجه سبز را آرام در دهانتان بگذارید. بزاقتان ترشح کرد؟گازی که به آن میزنید مهم است که چطور ضربه وارد میکند. اگر چشمانتان بسته شود یعنی کار خیرتان انجام شده اگر نه آرام بخورید هیچ کیفی ندارد. گوجه سبز خوردن یعنی دل همه را آب کردن و مطمئن هستم که این کار خیر است.
چه قشنگ بود گلی خانم عزیز😍❤️
۱.
امروز صبح را با نوشتن صفحات صبحگاهی آغاز کردم،چند صفحه که کمکم کرد ذهنم سبکتر و شفافتر شود.
۲.
بعد از آن به باشگاه رفتم و با تمرینکردن انرژی تازهای گرفتم.
۳.
در ادامه زمانی را به کتابخواندن اختصاص دادم.
۴.
و بعد هم بخشی از محتوای سایتم را نوشتم تا یک قدم دیگر به اهدافم نزدیکتر شوم.
۵.
بعد از وبینار نویسندهساز،
فیلم مودیلیانی رو برای بار چندم دیدم با بازی درخشان اندی گارسیا.
هر وقت روحت رو شناختم چشماتو نقاشی میکنم.
دیالوگ معروف فیلم
……..
🌸🌸🌸
چه بارونی. بهبه !😍 پنجره باز به آسمون نگاه میکنم و برای بیماران و آزادی وطن دعا میکنم. برای حاجت همهمون دعا میکنم.
🌧🌧🌧🌧🌧🌧🌧🌧🌧🌧🌧🕊🤍
۱- در راستای کوششهایم برای «رامکردن پدر سرکش» با هر فلاکتی بود موفق شدم پدرم را چند ساعتی در دندانپزشکی نگه دارم تا برخی از کارهایش انجام شوند و در نتیجه خودمان را چند روزی جلو انداختم.
۲- یک بچهی پنج ساله خاطرهی یک روزش را برایم تعریف کرد و من با رسم شکل دیدم که چگونه میشود یک روز معمولی را تبدیل به قصهای جذاب کرد. قصهگوی کوچک از هیچکدام از جزئیات بهظاهر بیاهمیت نمیگذشت؛ مثلن میگفت: «من و فلانی و فلانی، که اسمهای قشنگی هم دارن، رفتیم فلان مغازه.» یا مثلن «مغازه داخل پاساژ نبود اما احساس داخلبودن داشت.» یا اینکه «ما انگشترهامونو با رنگ پوستمون ست کردیم.» (مگه میشه انقدر باحال؟ به خدا من تا نرفته بودم مدرسه نمیدونستم اسمم مریمه.)
۳- همهی پاسخها را به پرسش زندگینامهنویسی خواندم، عجب مجموعهی فوقالعادهای. خلاصه هم کردم که بیشتر کیف کنم.
۴- عکس سنگ مزار بچه را برای پدر و مادر مفلوکش ویرایش کردم، کاری که مجبور شده بودم برای عزیز خودم هم انجام دهم. مهارت قحط بود برای آموختن؟
سلاااام استاد عزیزم. خواستم بگم دلم برای شرکت در وبینار ها و یادگرفتن از شما خیلی تنگ شده.
۱. درس خواندم و سعی میکنم هر روز ساعتش رو بیشتر کنم.
۲. امروز در اتاق عمل نهایت دقتم رو به کار گرفتم تا فیلد جراحی استریل باقی بمونه.
۳. بر بی حوصلگی غلبه کردم و دو تا عمل رو تا آخر اسکراب ایستادم و تا تونستم هوشیار نگاه کردم و گوش دادم.
۴. در زمان استراحت از طاقچه کتاب کودکی به اسم سبیل بابات میچرخه رو خواندم
۵. یک لباس جدید که خیلی خیلی زیاد نزدیک به سلیقه من بود خریدم
۶. استراحتم رو دست کم نگرفتم
۷. به بابا زنگ زدم
۸. هشت تا جمله نوشتم
عزیزمی عسل جان.
خوش بدرخشی.
۳. تمرین نوشتن کالیکلماتور را با چند روش آزمودم، لذتبخش بود و چالشبرانگیز.
۴. «راه گم کرده و با رویی چو ماه آمدهای
مگر ای شاهد گمراه به راه آمدهای» این بیت زیبای شهریار را چندین بار خاندم. فارغ از مفهومش، چه بازی قشنگی با واژهها کرده، که این در اغلب شعرهایش مشهود است.
۳. رهانویسی کردم و دریافتم که ذهن بیافسار، خلاقتر عمل میکند.
۴. کتاب«نوشتن فراتر از مرزها» را از طاقچه با 70 درصد تخفیف خریدم و بلافاصله 30 صفحهی اولش را خاندم. جملات پرمغزش را در بخش یادداشتهای طاقچه ذخیره کردم. مثل اینکه «هیچ ایدهای وجود ندارد مگر در چیزهای عینی».
۵. بلاخره نیلا را متقاعد کردم اسباببازیهایش را خودش جمع کند.«البته منم بهش کمک کردم».
۱.اولین اقدامات جابهجایی اتاقم رو انجام دادم.
۲.کتاب خریدم.
۳.برای درسهام نقشهی ذهنی کشیدم.
۴.فیلم لبهی تیغ رو دیدم و طرحشو نوشتم.
۵.عصبانیتمو روی بالش خالی کردم.
۶.رمان خواهم خواند.
۷.دوش آب سرد گرفتم.
۱.نگاه کردن فیلم لبهی تیغ و خلاصهبرداری آن
۲. شرکت در ویبنار ساعت ۱۷ و پی بردن به ضروریت راهاندازی سایت
۳. آبیاری دو درخت انگور و کندن علفهای هرز دور آن
۴. جمع کردن جسد مار یک متری از توی ماشین مامان
۵. پیادهروی به دور باغچه
مارو چجوری جسد کردین؟😨
امروز به خودم مرخصی دادم .
حضور در نویسندهساز.
نوشتن و خاندن کتاب گاو خونی مدرس صادقی و یادداشتهای رضا بابایی.
فکر نکنم تا موقع خاب جز چای خوردن و خاندن کار دیگری انجام بدم.
نشستن در سکوت مطلق اگر اهل خیابان بگذارند.
به صداهای اطرافم گوش میدهم شاید از غیب ندای “بمیرم برات” آمد.
گزارش نیک فرح
1. ۷ بیدار شدم. به این نتیجه رسیدم باید بعد از نماز صبح در اتاقم را ببندم تا کسی در اتاقم سرک نکشد. و من راحت خوابنویسی و روزانه نویسیام را بنویسم.
2. با سرک کشیدن اهل خانه بعد از نرمش در تختخوابم دیگر نخوابیدم.
3. تخممرغ سفت شده، همسرپز را که زمان عسلی شدن زرده هنوز دستش نیومده را با نان و چای همسردمکن، و عسل خوردم.
4. کتاب “شازده حمام در پاریس” جلد هفتم که از دیروز روی میز حال بود را یکساعت خواندم.
5. از سوپر و سبزی فروشی کنار برج کلی خرید کردم. بشرط آنکه شاگرد سوپری “ خالدخان” جوان افغانستانی حملش را برایم انجام بدهد. (کار نیک من!)
6. ناهار سبزی پلو با کوکو سبزی درست کردم. با ته دیگ ماهی سیبس.
7. بعد از ناهار انیمیشن دیدم. اثری که یک انیمیشن، کارتون بچهها روی شفافیت ذهن من میگذارد با آن رنگهای شاد و سرزنده، هیچ فیلمی آنقدر منو سرحال نمیاره.
8. سبزیهای تازه خرده شده را بستهبندی کردم. و در فریزر جاسازی کردم.
9. بساط آش رشته را آماده کردم. دوستم که چهل روز خونه مادرش را در نوشهر در اختیار منو خانواده گذاشت، برای دیدن پسرش عازم ونکوور کاناداست. دوستان برایش یک مهمونی خداحافظی گرفتند. در واقع برنامه دورهمی به صرف “صبحانهناهار” “برانچ” است. و منم آش پیشپا براش میپزم. انشالله
10. شعر ها تمرینی دوستانم در گروه شعرماهی دورهدهم، را برای مریم (دکتر سقازاده) یار دبستانیام خوندم و چند نمونه براش فرستادم . او هم با همان کلمات دوستان شعرها را موزون و ریتم دار و وزندار کرد. چه استعدادی داره ! البته شعر سیاسیفکاهی روز هم با وزن شعر حافظ ( یارم چو قدح به دست گیرد ….) برایم فرستاد.
11. گفت میتونی در گروهتون منتشر بکنی اینجا می نویسم.
«گفتند بیبی چو (جنگ امریکاییصیهونی )دست گیرد / ایران ره صد شکست گیرد
هرکس که بدید قدرتش را /نرسیده و راه رَست گیرد
فرمود بیبی که: “ مست مستم /“ کو محتسبی که مست گیرد
تا گربه کمی مئومئو کرد / ترسید ورا ز هست گیرد
پسپس بشد و فتاد در بحر / شاید که ترامْپَشْ دست گیرد
غرش ز خلیج فارس برخاست: / ایران نه ره شکست گیرد
کوبدسر خصم را و از دوست / گوییم که ناز شست گیرد.
(مریم سقازاده ( م_کویر) ۱۴۰۵/۰۲/۲۸)»
کار نیک عصرگاهی تا شب:
1. شرکت در وبینار هرروز نویسنده ساز. شاهین کلانتری منو داره قانع میکند که سایت ایجاد کنم. ولی منو چه وبلاگ نویسی
2. ساعت ۸ در کلاس شعرماهی جلسه پنجم دوره دهم شرکت خواهم کرد. جلسه آخر.
3. امشب به وبینار آقای کمالی نمیرسم.
چطوری تهدیگ ماهی میذاری عزیزم؟
شعرم بهبه و کفکف داشت فرح جان.
سلام اکرم جانم
در قابلمه نچسب تکه های ماهی با پوست با روغن و زعفران می چینم و رویش کته سبزی پلو می ریزم یا برنج ابکش و سبزی خردکرده می ریزم درست مثل همان ته دیگ سیب زمینی انجام میدم بعد از نبمساعت هم ته دیگ عالی داری و هم ماهیات سرخ شده و هم بوی سبزی پلو با ماهیات در خونه میپیچه اگر پودر سیر هم بزنی که واویلا میشه ممنون از دقتتون
این گزارش نیک نوشتن چه خوبه. انگار فرمِ روزهای آدم رو از تخمی به گوشتی تغییر میده. و من حس میکنم روزام دیگه خیلی تخمی نیستن. مرسی استاد عزیزم با این طرحهای شگفت انگیز.
۱- صفحات صبحگاهی نوشتم. دیشب کتاب راه هنرمند رو دست گرفتم و امروز وقتی صفحات صبحگاهیم رو مینوشتم خونه نورانی بود. خانم جولا چه بانوی جذابی هستن. چه چیزهایی کشف کردن. دلم میخاد مثل ایشون نوشتنو ادامه بدم. شاید منم مثلن ده سال دیگه چیزهای جدیدی دستگیرم شد.
۲- با محمدی جان جلسه داشتم. (برام یه گلدون زاموفیلیا آورد.)
۳- رفتم دندانپزشکی. (نطفه من را در دندانپزشکی بریدهاند. یه جورایی ز گهواره تا گور.)
۴- پیاده برگشتم دفتر. بارون زد. و گلهای توی خیابون رو با نگاهم خوردم.
۵- وبینار نویسندگی ساز. میعادگاهمون. همیشه با خودم فکر میکنم نود سالمون میشه و هنوز دور هم جمع میشیم. یعنی اون موقع قراره استاد چی از فک و فامیلش رو کنه :))
۶- با بابا صحبت کردم.
۱. به قرار سهشنبهها، با همخونهای های دانشجوییم برای صبحونه دور هم جمع شدیم.
دیروز به فاطی پیام دادم ۸:۴۰ دم خونهتونم، اما قصد نداشتم واقعن این ساعت برم، میخواستم اذیتش کنم و فکر میکردم میفهمه. اما ۸:۴۰ معصوم زنگ زد و گفت: کجایییییییییی؟ هنوز خوابی؟ من صبح کله سحر پاشدم صبحونه حاضر کردم فکر کردم تو زود میای.
گفتم: من به تلافی کار پریروز فاطی خواستم سرکارش بذارم تو چرا باور کردی.
اما خب وقت چک و چونه زدن نبود، باید دیگه پا میشدم میرفتم.
با اینکه هر وقت صبحونه قرار داریم من حتمن خونه یه چیزی میخورم چون تا اونجا برسم دیر میشه و منم وقتی گشنهام بشه پاچه میگیرم، امروز چیزی نخورده سریع آماده شدم و راه افتادم و خوشبختانه ترافیک نبود و زود رسیدم و دیگه به پاچه گیری نرسید.
۲. بچهها گفتن امروز ناهار رو هم با هم باشیم، سه تایی یه چیزی درست کنیم و دور هم باشیم. پذیرفتم و موندم. اما از ساعت ۳ شروع کردم به غر زدن که بدوئین زود باشین من باید برم ۵ کلاس دارم. بالاخره ۳:۳۰ ناهار خوردیم و چایی خوردیم و چهار راه افتادم تا ۵ برسم به وبینار آقا معلم که یه وقت ساعت مورد علاقهی روزمو از دست ندم.
۳. الانم نشستم لیست کارای روزمو بنویسم و بعد آزادنویسی کنم.
۴. بعد آزادنویسی میرم تو پارک محبوب زندگیم قدم بزنم.
۵. لیست کارای امروزم هفت تا نشد ولی روزم پربار بود با دوستام.
1. مجموعهی داستان و نقد داستان از احمد گلشیری را سفارش دادم و بسی خرسندم.
2. یک فایل جدید باز کردم به اسم «از خوابها». عجب ایشکی بودم که خوابهای قبلی را بی آنکه ثبت کنم جرواجر کردم.
3. یک ساعت و پانزده دقیقه متمرکز کتاب آشنایی با شیوهی خوب آموختن را خواندم و حاشیه نگاشتم. به صفحه 47 رسیدم و دوست دارم تکتک کلماتش را بخورم.
4. شاید بعد از نویسندهساز رفتم پیادهروی. کاش میشد با لباسهای خانه و با همین ریخت و قیافه بیرون رفت.
راستی،
5. صفحات صبحگاهی نوشتم.
۱- اصطلاح یا ضربالمثل «مرده بلا، زنده بلا » رو که حتمن شنیدین. من از ۸ونیم صبح تا ۱۱ اینجوری شدم.
۲- هشت و نیم صبح دختر جان که در کلاس آنلاین بوده، بدو بدو اومده من و هول میده که مامان هوا گرمه کولر روشن کنم🤦🏻♀️. با چشمای بسته غرق در خواب فقط گفتم: «واااای فریناز»🙄
۳- دوباره ده بعد اتمام مثلن مدرسه اومد توی اتاقم و من در عالم خواب سایهای در اتاق دیدم و بزور چشم باز کزدم دیدم دختر جان، اومد کنارم دراز کشید و تا دو خوابید
۳- ساعت ۱۱ با صدای پای پسر بیدار شدم که آماده می،شد بره سرکار
۴- ترجیح دادم بیدار شم. چون هم ناهار نداشتیم و هم خرید لازم داشتیم. قرص ناشتا معده رو خوردم رفتم خرید پنج دقیقهای تا سر کوچه و بیام که شد ۱ساعت ونیم
۵- ۱۲ و ۳۵ لرزان لرزان رسیدم خونه دو لقمه صبحانه خوردم.
۶-ناهار پزیدم . ظرف شستم.
۷- تلفن با خواهر جان در مورد چای صحبت نمودیم. راهنمایی کردم.
۸- تا آماده شدن ناهار، چند خطی نگاشتم.
۹- و موضوع جالب این بود که زهرا جان قاسمی زادگان که دیروز شماره دادم همدیگر رو ببینیم پیام گذاشته که ما قلبم در بله و گروه کتابخونه با هم حرف زدیم ولی نمیدونستم ایشون زهراست و کنم فاطمهام همشهری ایم😁.
۱۰- چند خطی با دیار جان و سارا جان بر سر جملهی دیار جان دست طلا گپ و گفت کردیم.
۱۱- الان هم که ساعت ۳ونیم با دختر بریم،ورزش امیدوارم به وبینار برسم
۱۲- هذیان ششم رو نوشتم اما استاد صفحهاش رو هنوز نذاشته
۱۳- هنوز شب نشده چقدر کار کردم. خسته نباشم من.
۱. از خواب بیدار شدم و صفحه ای صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲.به مغازه رفتم و به پدر خدمت نمودم.
۳.کمی آزاد نویسی کردم و بعد به کاریکلماتور ها سر و سامان دادم.
۴. با دوستم به خیابان رفتیم و توانستم با یک دختر ارتباط بگیرم و به نوعی دختر بازی کردم.
۵.کتاب سایه های شب را تمام کردم.
۶. کمی بازی میکنم و میگیرم که بخوابم.
۱. ماجرای فیلم لبهتیغ رو در صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲. سه کیلو سبزی قرمهسبزی سرخکردم، لوبیا زدم و بستهبندی شده تو فریزر گذاشتم.
۳. روز دوم پروسهی از پوشکگیری تا اینجا ناموفق گزارش میشه. ( آموزش دسشویی رفتن به خرگوش از بچه آدمیزاد راحتتر بود.)
۴. مانگای پرتقال میخوانم.
۵. چند ساعتی را صرف نوشتن چکلیست (آموزش داستاننویسی برای کودکان) میگذارم.
۶. ناهار هم قورمهسبزی با رشتهپلو گذاشته و خورده شد.
۷. به سلامتی فردا از امتحانات مقطع دوم ابتدایی فارغ میشوم.
۸. باران میبارید، خرگوش را به خانه آوردم، خرپدر مدام خودش را لیس میزند که بفهماند: «همهتون کثافتین.»
۹. برای یادگرفتن اجزای پیرنگ، بسیار میخوانم و کندوکاو میکنم.
عالی. مخصوصا پروسه پوشک گیری 😁
خانم رسولی جان سلام. یه مساله ذهنمو درگیر کرده.
رشته پلو رو با قرمه سبزی خوردید یا قرمه سبزی رو با رشتهپلو؟
قورمهسبزی رو با رشتهپلو.🤣
زهره کتاب «زرنگتر از جیش و پیپی» رو براش بخون. بنظرم چاپیش تاثیرگذارتره چون میتونه بیفته رو کتاب و همزمان که براش میخونی تصاویرشم ببینه.
اما توی طاقچههم هست کتابش.
امروز تصمیم گرفتم خوب ببینم.
۱.صبح با عجله از خانه بیرون زدم و مجبور شدم توی هر سطح شفافی که میدیدم سر و وضعم را مرتب کنم.
۲.صدای جنگنده میامد ولی منطق مجبورم میکرد قبول کنم صدای رعد و برق است. بعد نم نم باران زد به سر و صورتم. موجی شده ام.
۳.یک قاصدک زیر پاهایم شروع به دویدن کرده بود. دلم میخواست برش دارم و آرزو کنم و بعد فوتش کنم برود بالا ولی هم آرزویی پیدا نکردم هم از نگاه مردم ترسیدم. توی دلم آرزو کردم از مردم نترسم و بعد پایم را جوری زمین کوبیدم که باد زیر قاصدک بیوفتد و ببردش هوا.
۴.به بچهای نگاه کردم که موقع دویدن به چپ و راست خم میشد و دمپایی هایش چلق چلق صدا میداد. یکهو خودم را جایش گذاشتم و سینهام سوخت. یادم آمد خیلی وقت است سینه ام از دویدن زیاد نسوخته است. توی دست بچه دو تا لباس شسته شده توی کاور بود. فکر کنم ننه بابایش قرار است بروند مجلسی جایی.
۵.به خانهای نگاه کردم که شبیه خانه خودمان بود. دلم برای خانه و شهر خودم تنگ شد.
۶.توی بقالی سرک کشیدم تا ببینم هنوز بوی ترشیدگی شیر میدهد یا نه. بعد دماغم را گرفتم.
۷.توی مسیر تکراری هر روزه ام دقت کردم و هزار تا داستان در حال جوشش پیدا کردم.
۸.به خانه مامانبزرگه رسیدم و از درخت توی حیاط گوجه سبز باران خورده کندم.
۹.برای دخترها آزمون هدیه و قران فرستادم؛ هرچند میدانم تقلب میکنند.
۱۰. بعد از آزمون درباره کوروش آزادخوانی میکنیم. یک انیمیشن کوتاه هم توی شاد اپلود کردم.
۱۱.قرار است خالا و خالاقیزی بیایند و خانه را دوباره برای چهلم بابابزرگ بتکانیم ؛ امیدوارم کلاس نویسنده ساز را از دست ندهم.