پنجمین هذیان: چالش بی‌معنی‌نویسی

برای اطلاع بیشتر از چالش ۷روزه‌ی هذیان‌نویسی این مطلب را بخانید.

نوشته‌ی خودتان را همین پایین، در بخش نظرات، ثبت کنید.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

8 شهریور 1395

8 شهریور 1395

27 خرداد 1402

27 خرداد 1402

40 پاسخ

  1. باز درهای خاب‌آلود مرا به گردش سیاره‌ای درون چشمانت ویژویژ. سمندرهای قرمز آسمانی خارخار میثاق ریختند هرهر. افتاب برف‌الود جاده‌های نمکین غروب را چه قری داری چه نازی! خستگی از ناخن پایم گرفت و به تارتار موهای صبورم کش داد. پیتزای خجالت بخوریم یا افزایش نرخ تورم؟ های لب‌قرمزان آستین راه‌راه به تاب‌آوری جاده پناهم لغزید. قالیبافی را شتر رنگ پراند. اندیشه دودکش را حالی به حالی کرد. میخاستم تراش کنم خاطره‌ها را و سفر کنم ندیدن‌هایت را. جای خالی نگرانت در کوچه‌ی بالشتم گرم و نرم در آغوش کشیدید.

  2. چای را غر نمی‌زنم که ابری و تلویزیون بوی اخبار را صدا گرفته است معده‌ای که بالا نیاورم دیشب هذیانی پرهیاهو در تاریک‌روشن‌های کبود بیدار شد بی‌تابی اشکالی نزدم که بنوشند و زهر اعصاب نسایم خودم را و آنها را بهتر بود به اتاق و انگشتان را که همدمم از خیلی وقتها پیش اما کاش دیده سموم بریزند بیرون و جلا بیابد یک پومودورو هذیان برای ویراستن بیاموزی از دیروز بس است حسرت امروز هر چه بستگی دارد و آن هم شاهد بخواه که بهبود قورقوری می‌کند و این وقتها ندا نمی‌دهد حذف چیزی که میل می‌نویسد پریز کوتاه از سیم و در تمرکز ریختن اتود را زرد می‌دوزم پهن است و دستمال می‌بافد از مفت‌هایی که روا داشته‌اند خیابان را بس کن و ببند و از آن سر شاید ندانستن همه را جمع می‌کند که مثلن اینطوری اما باید هم بشوری که چرا نباید مگر جور دیگری دستم را استشمام می‌کنم چقدر ساده و چندشناک اما نمی‌گویند مسخره و حوصله‌اش را می‌گریزم از سردی قدری که پنجره گرما می‌سرد درز آن می‌خواند راستی لحن را زمزمه بریزم گاهی آن آشپزخانه که از فستی برهانم می‌پزد لابد برای شب دیر است و این کار را افاقه می‌کند ظرفهایی مانده به اتمام تا دست بردارم و بتوانم تایمر را فکر می‌کنم.

  3. پل می‌گفت هالی شبیه به صبح‌هایی است که هنوز تصمیم نگرفته آفتابی باشد یا بارانی.
    هالی می‌خندید و می‌گفت:پس تو چرا هر روز بیدار می‌شوی؟
    پل گفت:برای دیدن قهوه‌ی چشمان تو،قهوه‌ام را دم کرده ام.
    هالی شبیه به عطر گل زنبقی بود که از برکه آمده.
    پل اما بویش را حفظ می‌کرد،وقتی پیراهنش را بو می‌‌کرد.
    مثل نامه‌ای که هیچ‌وقت فرستاده نمی‌شد.
    یک شب هالی گفت:اگر یک روز گم شدم کجا دنبالم می‌گردی؟
    پل گفت:جایی که چراغ‌ها روشن هستند و آدمها خوشحال هستند یا اظهار به شادی و مهربانی دارند.
    هالی گفت:تیفانی؟
    پل گفت:منظومه‌ی شمسی چشمان خودت.
    هالی معتقد بود عشق باید از دلت پرواز کند و به بیرون آید.
    و با این حال هر بار که هالی می‌خندید
    پل برای چند ثانیه مطمئن می‌شد جهان جای بدی نیست.
    حتی اگر صبح بشود،هالی تصمیم بگیرد آفتاب باشد یا باران.

  4. اصلا بذار دلم جوش بخوره قل‌قل تا همه آبش ته بکشه و ته دلم بسوزه که این‌همه ریخت‌وپاش که چی؟
    که واسه دماغ خودم یا کون بغل‌دستی بوی جزغاله شدن مث پشم کز داده در بیاد.
    که چی اون‌وقت؟
    اسکناس که چس‌مثقال نمی‌ارزه دیگه، دیدم دستمال توالت نداریم اسکناس چسبوندم به جاکلنکسی، که هر وقت چشَم بهش خورد، خودمم خشک بشم اون که کونمه.

    که چی خب بازم؟
    خشک بشم یا خیس کنم خودمو. مگه اوضاع عوض میشه و ریش ملا می‌ریزه؟
    بی‌خیال داداش، من که از اول گفتم پرتم ازین ماجراهای جیب خالی و پز عالی.
    من فقط نوک جوراب سوراخمو با نخ‌و‌سوزن سفت به پام دکمه زدم که گدا‌گشنه‌ها هوس سیب‌زمینی هم نکنن. چه می‌دونی من از چی می‌سوزم؟
    گور پدر انگشت شصتم که دلمه‌ی سیب‌زمینی از اون خوشگل‌تره.
    والله.

  5. راننده رادیو را به عنوان ناهار تربیت کرد. جاده به غصه ها گفت کف مرتب. زبان نارنگی نچرخید و در بهار آمد. زن کمی از پایه های میز را سرخ کرد و خرامان آن را بوسید.کلید پرید در پانتومیم. شب با بادمجان‌ها آواز خواند. دلفین با رژ لب قرمز ازدواج کرد و دستفروشی کرد. درخت از کویر خواست پدرانگی هایش را برایش بریزد توی بشقاب. چسب آنقدر برای مبل خوش‌رقصی کرد تا بمیرد. سر قصه به ماجرا خورد و داستان شد. خواهند آمد رفت پیش خواستنی ها تا شد آنچه می‌رود.

  6. نمی‌فهمم گندم‌هایشان چطور انقدر باد می‌کند اما برگ‌ها جهت بارش باد گردن خم می‌کنند چون این چهارچوبی است برای عکس‌های قدیمی. و نمی‌فهمم آبی‌شان تنهایی دوام می‌آورد اما استخوان‌های فک‌شان قرچ‌قرچ می‌کند در غارهای تاریکی و دستش شکسته توی گلدان انداخته‌اند بازی با زبان که تاب می‌آورد هنگام تاب بازی یا تب می‌کنند در خواب و می‌لرزند و لای دیوارها گم می‌شوند. پلاستیک‌های صورتی صورتش را نشان می‌دهد و چای سبزش را با همبرگر می‌خورد. نمی‌فهمم اما صورتی هم نیستم و خاکسترم.

  7. آسیمه‌سر روی ردهای زخمی باران دردهای بنفش گذاشتی و ریزانه به خندیدن قطره‌ها حسودی کردی. قرمزوار روی چترهای پینه بسته دست‌های گل‌دار کشیدی و در حسرت آه‌های خیالی ماهی شدی. خط‌های باریک پاسخ را بی‌مهابا دنبال من‌ات چوب کردی توی سولاخ ثانیه. با مانع‌های اطلسی دویدی و تغییر تمرکز را به ماژیک‌های خابیده توی بلور گربه‌ی خاکستری رندانه رمیدی. آهنگ‌های هندانه روی چشم‌هایت شال کردی و در غبار طنین‌انداز برگ‌ها برگو شدی و زرد، زرد زرد رقصیدی. خنده‌ی صورتانه روی صورت‌های خیالی، قاب زدی و قاپیدی و غر زدی و غرانه، قر دادی و قرقره کردی هر چه ماتم توی گلویت ریز شده بود. اشکهای شیشه‌بسته را پیرنگ کردی و توی داستان نیم‌کاله‌ات فشار دادی و خاندی خانده‌های خانده نشده‌ی نخانده‌های خاندنی را. ورق زدی ورق ورق وزغ‌های بغ کرده‌ی بی بغ بغو را و بغل زدی وق‌وقوی نارنجی وق‌زن را ریق کشیدی زحمت و رحمت و همت را و ریق ریقو روی زاغ‌ها را سیاه خراشیدی. خَش زدی خِش‌خِش خَشیدی و خوش‌خوشانه خوشی را خوشه کردی روی خّشخاش خشک کردی و خاشخاشک را خَش خَشی خوردی و خوشیدی از این خِش خِش های خشک خَش زده.

  8. ابرها روی سیم های برق نشستند اما نترسیدند .
    توت فرنگی ها را شست و روی بند پهن کرد .
    منگنه مثل کوسه می ماند .
    خاک از غصه دق کرد .
    برگ سیکاس خشک شد اما غیرتش نگذاشت که بیفتد .
    دستمال بنفش جفت خود را پیدا کرد پایه چسب بنفش .
    کوه کف دست خود را جلوی خورشید گرفت تا نرود .
    کولر آبی از پشت بام خسته شد رفت روی داشبورد .
    کناره های دیوار ریخت ، سگ پارس کرد ، کلاغ پرید .
    احتیاط کارگران مشغول خوابند .
    دیش های ماهواره ها زنگ زده اند دیگر کسی زنگ نمی زند .
    امروز الواتی کردم یک لیوان نسکافه با یک شکلات خوردم سلامتی بهم فحش داد .
    دومخزن سیاه آب ذخیره می کنند فکر کرده اند دوچشم سیاهند که آب مروارید آورده .

  9. ماه را نوشیدم و پس‌مانده‌اش را به گربه دادم. گربه نورانی شد. دُمش چراغانی شد. گربه چراغِ راه بود و من پُشتش در تاریکی خزیدم. ستاره‌ها خزیدند از آسمان هفتم به دنبال گربه تا ماهِ مرده را پس بگیرند. گربه فهمید در تعقیب است. دُم مهتابی‌اش را برید. دمش را به هوا پرتاب کردم. ستاره‌ها گرفتند. دم نورانی، هلالِ ماه شد. ماهِ امشب، طرحدار بود چسبیده به سقف آسمان. از انتهایش خون می‌چکید. خون گربه روی زمین می‌ریخت. ماه از خود ردپا می‌کاشت. از خون‌های ریخته، ماه‌گربه‌های جدید زاده می‌شدند. شهر، فانوسی از گربه‌ها بود. آدم‌ها گریختند. ماه بر شهر گربه‌ها می‌تابید اما گربه‌ها نیازی به ماه نداشتند. ماه دلش ترکید. بدن گربه‌گونش خشکید و از آسمان افتاد. شهر روشن بود بدون ماهی در آسمان.

  10. هوا کولاک می‌کند و طاقچه و باغچه در چند و چون خاک‌های مرده از کلان، ابر را به چالشی نکوهش می‌کنند. بوی مرداب، تصاویر را به خرگوش‌های انباشته شده در فسیل فرش‌های طبیعت وحش، شیر می‌کند که چه؟ گرگ‌های خدنگ از کف بازارهای نخراشیده، فرو بریزید! سست‌‌پایی‌های مورچه را گُل کنید و کف خیابان را در خاشاک روزمرده‌های فریب دشت، خاک کنید. این دروغ‌های تهی از میخ‌های تیز سرتاپای دیوار را آب بگیرید و به فرش بچسبانید. چیست این خموشی مانده در گرداب دالان‌های دماغ‌سوخته؟

  11. بی اگر و مگر تابوت را شلیک کن به چرخ‌دنده که نیاز تب خاکروبه‌کش در گرده‌هایمان زوزه کشیده تبر بردار تا هنوز و همیشه مذاب پابرهنه سایه‌ی سنجاقش را غلتان و خیزان ببرد به پیاله‌ی دق‌کشون نقطه فرار کن به دایره‌ی مثلثی تا هزارتوی هزار تکه رها در اصوات بی‌نشان آسیبی به آغوش جانت نرسد چشم بگردان در چشمان آزاد تا این فانی‌پیچ هیچ‌کس در هلهله لهیده نفرین شده را از خاطر آینه‌ ناپدید کنی وسوسه قورت می‌دهد این کبودی نشسته بر سراب‌زده‌ای ویران را که از دور حوالی نزدیک درافتاده در چند ضلعی آویزان.

  12. زنگوله‌ی هذیانم میخورد و چالش را به خاهش میکشم. تمایز را با مایونز آمیخته‌ام تا الویه‌ام از آش یک وجب بیشتر ته‌دیگ داشته باشد. رشته‌افکنی‌های آشپزی که خود اسیر دست ساطور بود و فلز، گاوآهنی شده بود شخم‌زننده تا خیابان منتهی به زباله‌دان. بیهوشی مدام میخروشد و سعی در سکوتی سوت‌مانند می‌سرودد به سیطره‌ی سیال سیاره. زنگِ رنج می‌آمیزد زنجره‌ها را به زنگارزدوده‌های زُهدان. چمباتمه است شب در لباس و سوخت سیگار ستاره بود. جغدهایی که از شنا برگشته بودند و پروانه‌ها با زبان‌پرانی‌هایشان بافتگی تارها را مستهلک میکردند. کشانیدن در سطل آشغال و ریختن یک گربه در چشانیدن.
    صبح شده است و آن پاکبان.

  13. شیشه از چارچوب قانون در میاید دفتر دستکش را زیربغل میگیرد و وسط حیاط میرود. خودش را به زمین می‌زند،میشکند هزار تیکه میشود. حیاط از وسط قاچ میخورد. خونی صدادار فوران می‌شود و این صدا می‌گوید
    قُررررر قُررررر قرمساق

  14. یارو خواست قربان صدقه‌ام برود و گفت چشمم کف پات. من باور کردم و چشم‌هایش را با کتانی‌هایم ماسیدم و لیز خوردم در مردمک آبی رنگش که انگار آفتاب را تف کرده بود. بعد بند کتانی‌هایم گیرمژه پیدا کرد و رها نمی‌شد. و شورآبه از چشم‌هایش روانه‌ی گردنش بود که خم بود تا چشم‌هایش نیفتد. اما افتاد چشم‌هایش به جسارت من و خواست چشم‌‌غره برود که توپ چشمانش بالا پرید و نگاهش محو افق ماند و کتانی من از سقف چشمان آبی‌اش افتاد.

  15. از چه هذیان بنویسم؟ در ذهنم مگس‌ پر نمی‌زند؛ خرمگس‌ها دارند اسکیت بازی می‌کنند. صدای خِرِش خِرِش اسکیت‌هایشان در هوای ذهنم، هواپیمای‌ها‌ی ایده را خرمست می‌کند. در خیابان هذیان پیاده‌روی می‌کنم و پرتقال می‌نوشم. پرتقال‌ها مزه‌ی برگ‌های زرد پاییز را می‌دهند. فکر کنم آن خرمگس‌ها آنقدر در هوای سوسیسی ذهنم می‌مانند، تا بگندند. خود من هم آنجا پوسیده‌ام. به چشمه‌ی نقره می‌رسم. دست‌هایم را در خیال نقره‌ای می‌شویم. حالا دیگر خون نقره‌ای در مغزم جریان پیدا می‌کند. چشمان خرمگس‌ها از برق نقره‌ها کور می‌شود. ذهنم را باید با آب باران بشورم. اما باران که در هوای سوسیسی ذهنم پرسه ‌نمی‌زند. جامدادی ابزارم را باز می‌کنم تا با پیچ گوشتی میخ‌های ذهنم را باز کنم. اما باز نمی‌شوند و می‌روم تا از کسی یا چیزی کمک بگیرم. در دشت هیچ آدمی پر نمی‌زند و همه در سوسیس آزاد ذهنشان به سر می‌برند. چه دنیای کاکتوسی! خارهایش، تنم را می‌خارانند. به ناچار سراغ برگ‌ها می‌روم. شاید روغن برگ‌ها پیچ‌ها را هرز و ذهنم را باز کند. آری. برگ‌ها مأموریت روغن‌مالی خود را کردند و نجاتم دادند. اما هنوز هم هوای ذهنم بوی خاک و تعفن می‌دهد. و همچنان دارم در هذیان‌ها قدم می‌زنم.

  16. چشمانم خواب را زاییده‌اند و من پاره‌ می‌کنم‌شان تا از درد بیفتند. تا سرم روی بالش می‌آید مردمک چشمانم من را عق می‌زنند. لچک می‌بنند کله‌ام را تا جوی چشمانم راه نیفتد و نرود.
    پاره‌های خواب روی من بالا و پایین می‌پرند و جیغ می‌کشند و لچک از ترس ریده شدن، باز می‌شود و می‌رود.

  17. دستهای چوبی کبوتر وحشی، چنان جلوی کار را چنگ زد که عرش تا بالای سرو سوار بر چرخ و فلک رسید. سرسره‌ها از خواب پریدند و خود را به پشت سر موج هفت‌تیر به دست خواباندند، اما کوسه‌ماهی دامن حریر کوتاهش را در چشمان افعی فرو کرد. بینی‌اش را بالا کشید و طاق‌باز روی سیم برق تا آخر تونل لی‌لی کنان گریستی. همه جا را نور سیاه درخشانی گرفت و باران جوجه‌های پوست پلنگی از سقف سالن صندلی‌های پارچه‌ای را قورت دادید، دیگر کسی بوی قالب‌های گلاب‌ داخل قمقمه‌ها را ندید و صدای ابرهای شسته با وایتکس را شنیدند.

  18. چیست که آرامش جان است و رابط زمان.
    چیست که مرا به سمتی سوق میدهد که از آن میترسم.
    چیست و چیست هایی که در من است و من در چیست و این چیست چیست و درکیست. شاید زندگیست.
    هذیان تر از اینکه باید بنویسم در ذهنم دارم. هذیان هایی دارم که شاید هذیان نیستند ولی فکر میکنم هستند.
    هذیان چیست؟
    کیست که جواب این چیست و کیست و نیست را بدهد.
    کیست که در چیست چراغی افکند و نیستم را بیست کند.
    هست یا نیست؟ چیست؟
    چیست؟
    احساس میکنم دیگر کم اورده ام و باید یک لیتر شامپو در چایی حل کنم تا بلکم تمام شوم و در فام شوم.
    فام شوم؟

  19. سُرمیخورم تا به سَرخوردن پایان دهم گوشی را پرتاب میکنم و به قله ی دماوند در اروپا می‌رسد و از پایین قله پرواز میپزد شانه را ته دیگ مینویسم تا پیانو گوشی را در هوا پرتارو کند تا به ایران برنگردد عضله فروش با پنجره از خودش عکس چاپ میسازد و با پرده لاک میزند چراغ را تفت دادم تا برای زمستان دم کنم و تابلو را بنویسم

  20. هذیانْ پنجُم

    طلسم شده است انگار پریدنِ پروانه‌ها. این دیگر چه وضعیتی است که دیگر هر نوزادی زنجیر‌ها را پاره می‌کند. آخرین ضربه چندمین ضربه است؟ چنگ دل آهنگ دلکَش چه می‌خاند مگر؟ آتش در آتش، کومه‌ها را چرا می‌پزید حرامزاده‌ها؟ فرصت بدهید عاشق شوم، پستچی نامه‌ای بیاور تا آتش بگیرد بال‌های اسبِ تک شاخِ آرزو. چکار می‌کنید؟ چِک، کار می‌کنی یا با چَک به کارَت بیاورم؟ چِک چکه می‌کند تبلورِ خنده‌هایم از روی سقفِ دنیا را ببین که برای ما آدم شده است.
    گل سرخی برایم می‌آوری تا عاشقت شوم؟

  21. خسته سرای بینش ترانه‌سرایی احمق رفت باپا تکیه‌ی دار قالی انگشت شیخستان شوخ تلخ خریدنی مخ و قلچ قلوچ نرم تنزل پرش. سوپ سر الاغ شکم شکرگونی سرود سرور سرمای سرمه‌ی سوز سیر شش شیمای شوریده‌ی شوک شش‌دهنی. سورمه‌ای سوخته توی سکته‌ی نقطه‌ی ثبات ثمین سردرد سکینه‌ی شوریده‌خم‌.
    بوس ساک کیسه‌ی سردم سوده‌ی سیمین‌ور بر تهوع عوق‌ذوق کلمه. تف کفر کرمان کرمستانم در هیاهوی سختی سرمستی مهار هرم همانی پوسیدمان سست تراوش شست پرسش ستایش شیب. شیردونی پروستات سُرم روی سقف چکمه‌ی گریه بر آیفون جیغ.

  22. دشت بوی چُس‌ناله می‌دهد و دهانت بوی غرزدن‌های مداوم. چشم‌هایت شبیه بزمجهٔ وحشی است، اناری بینداز. شب‌ها قبل از خواب نوشته‌هایم را قرقره می‌کنم تا صبح سبدی از دلنوشته دور بیندازم که به هیچ کارم نمی‌آید. چتر نزول این پرچم‌ها تا ته افق پیداست، فرار رخ نمی‌نماید. آدم قصهٔ من هوس قراضه‌ای دارد، قلمم چقدر ادا دارد.

  23. سیاه‌چادر زمین را آب می‌رود. دست‌ها آسمان را به پارچه می‌آرایند. درختان فلزی در میدان‌ها می‌تابند. ستاره‌ها زمین را سرخ لمس می‌کنند. رودِ نفس‌گیر مغزها را غرق می‌کند. دل‌ها ریسه می‌شوند بر بند رخت. مجسمه پرنده‌ها را در حفر زمین فرامی‌خواند. خنکی شادی در گرمای خاکستر له می‌شود. خاکستر بندبازی را در منحنی می‌تپد.
    گاو درخت می‌ریسد؛ طناب سوزان تاول می‌شود. صندلی‌ها توپ را به بازی می‌گیرند. سنگ‌ها عقل‌ها را محاصره می‌کنند. اسب‌ها در تاریخ، دیروز را به فردا گره می‌زنند.

  24. شرابه‌های اشکم از خیل آستین‌های بادزده راه خودش را پیدا کردو کسی که مار در آستین می‌پرورد هرگز روحش خبر ندارد که چنین و چنان است. تندتند در نرمه‌بادهای آتشین به گیروگور دردناکی می‌سپارم که تنبان‌های هوس‌آلود دارند نغمه‌ی ترکی سر می‌دهند و هفت گیروگور را به خرک‌های این تپه‌ی سست می‌بندند و جای پایشان را محکم و در تف‌ها و شاش‌های مصنوعی درختان بارور می‌رویند.

  25. سوراخ قلبم را روی پاهایش باز کردم تا دماغش مرگ را به چشمانش ببیند. نمی‌دانستم انگشتان پایش آن‌قدر دراز است که لای درب قلبم گیر می‌کند و صدای قیژ‌قیژِ آن همسایه را خبر می‌کند و به خاطر جیغ و هوای مریم گلی خانه‌ی کرم خاکی ویران می‌شود و بچه‌ی مرغ از دهان می‌افتد و حاج غلامعلی آهنگ رفتن می‌کند تا به زنش خیانت کند. وای که چه مصیبت‌خانه‌ای است. از سوراخ دلم به‌جای قلب‌های رنگین کمانی دانه دانه باران اسیدی می‌تراود و لاستیک ماشین حاج غلامعلی را می‌سوزاند و او نمی‌تواند راهش به دهِ شلم‌رود را پیدا کند و در همان چند قدمیِ لانه‌ی کرم خاکی جان به جان آفرین تسلیم می‌کند. خدایش بیامرزد. با وجود همه خیانت‌هایش مرد قدرتمندی بود. اما نتوانست کرم خاکی را به نخوردنِ قلبش راضی کند. حتی با چک ضمانت خدا میلیارد دلاری کدخدای شلم‌رود. کرم خاکی بامعرفتی بود. قولش به مریم گلی را زیر پا نگذاشت. نوش جانش باشد آن دل و قلوه‌ی رنگین کمانی.

  26. دخترک چاقویی پلاستیکی بر رگ دستش می‌کشید، صدای انفجاری نبود اما او تمرین رگ‌زنی می‌کرد. درِ شیشه‌ای سه بار باز و بسته شد، زن نمی‌‌دانست چه چیز را، چگونه و برای چه باید بخرد. به پول جیبش ۴ بال مرغ دادند. امیدوار بود بتواند با آن‌ها پرواز کند. حیف که بال‌، بالِ پرستو نبود. زن به خانه برگشت، سیلی محکمی بر صورت دخترک نواخت، او چاقو را سر و ته کشیده و رگ‌هایش کند شده بود، دیگر رگ‌هایش چاقو را نمی‌برید. دوبال در بشقاب دخترک گذاشت، دو بال در بشقاب خودش. بال‌ها را بین دو انگشت اشاره و سبابه گرفتند. هر چه بال می‌زدند، بیشتر غرق می‌شدند.

  27. از خانه بیرون جهیدم پا به لجن. در دالان خیابان پاشیدم. دیوانه تختی است سرسرای سبزی فروشی نو رسته‌ی محله‌ی ما. دیروز شلنگ کولر خواستار تیمار بی‌بهانه بود. به سراغ بیغوله ی آقا سلیم پریدم. یک سکه‌ی دو ریالی در مشتم سوزاند تا یادم بماند پای دبش را در منجلاب بیکاری تفت ندهم.
    سرم سرخورد وسط رودی از نگاههای برش زده. دلم می‌پکد برای دندانه داندانه پر زدن خاطراتم با دود نگاه تو

  28. ابرهای سفید همگی تو باغ آسمون جمع هستند تا تولد بزرگ ابر سیاه دندون طلا رو جشن بگیرند. همه دعوتن به جز درخت صنوبر که طفلک تازه زایمان کرده و نمی‌تونه تکون بخوره و از همه بدتر فکر می‌کنه بعد از زایمان زشت و چاق شده، بهتره که از لونه‌اش بیرون نره. بزرگ ابر سیاه دندون طلا راضی نمیشه بدون دوست و معشوق قدیمی‌اش شمع تولدش رو هوا کنه. با اقتدار و نفوذی که خریده بود بساط تولد رو خونه صنوبر پرت می‌کنه و جشن رو اونجا پرپر می‌کنه.

  29. ننه گرما اومده و خاله گرگه پرواز میکنه و همه گلهارو خورده پروانه دم داره و ماه سُم
    مادر کره و بادمجان میاورد سرسفره با مقداری شامپو خروسمون حامله شده از خوندن مرغ وحشی شده همه رو نیش میزنه نههههه نمیزنه گاز میگیره بابا آبی اومده ننه برقی رفتههههه نه خوابیده سرم جیغ مینویسه چرت و پرت زیادههههه نههه شوره ملسه اقای شاهین کلانتری مغزمون رو هنگوندی با این چالش😅😅

  30. مهرهای رنگارنگ از کف زمین بالا می‌آیند می‌چرخند می‌دوند بدو بریم بدو بریم. مامان نمی‌ذاره بازی کنم بستنی بخرم بستنی بخرم تا با قند و سرما کودتا کنند علیه قانون جاذبه علیه قانون مادر بودن علیه من که ایستاده‌ام وسط آشپزخانه و قاشق مثل عصای سلطنتی در دستم است اما هیچ فرمانی اجرا نمی‌شود. این‌ها چه موجوداتی‌اند با زانوهای خاکی و چشم‌های برق‌زده مگر از سلول‌های خودم جدا نشده‌اند مگر خودم نیستم که تکثیر شده‌ام و حالا علیه خویش شعار می‌دهند هنجار می‌شکنند زیرزیرکی با گوشی بازی می‌کنند تاریخ را اسکرول می‌کنند انگار آخرالزمان در یوتیوب لایو است و من خسته‌تر از آنم که پلیس باشم که دادستان باشم که هیئت منصفه‌ی این خانه‌ی بی‌دیوار باشم پس بگذار هر چه می‌خواهند بکنند من هم می‌نویسم هذیان را مثل برنجی که قد نمی‌کشد مثل شیری که سر می‌رود مثل ساعتی که عددهایش آب می‌شوند و می‌چکند روی فرش اگر چنان بود و چنان نبود اگر من ملکه بودم با تاجی از بخار قابلمه و ردایی دوخته از پیش‌بند گلدار. شاهین کلانتری می‌گوید توقع فراطبیعی داشته باشید و من می‌خندم چون همین زنده ماندن همین نریختن همین ندوختن دهان به فریاد خودش متافیزیک است در کشوری که اینترنت و همه چیز معجزه شده است.
    همین حالا چیزی آن‌طرف‌تر منفجر شد شاید بشقابی شاید عصبی شاید قرنی که طاقت نیاورد‌. زمان مثل انار ترک برداشت و دانه‌هایش ریخت روی سرم و ترناردیه با سبیل‌هایش از دل رمان بیرون پرید و قبض آب را به من داد و گفت عدالت را امضا کن و من با خودکار بی‌جوهر امضا کردم ملکه‌وار ملکه‌ای که قلمروش صدای بدو بریم است و مالیاتش بوسه‌های اجباری پیش از خواب و قانون اساسی‌اش این است که یا بشور یا بپز یا تعمیر کن یا خودت را تعمیر کن و من در میان این دستورها ناگهان سبک می‌شوم مثل بادکنکی که نخ ندارد مثل تاجی که سر ندارد مثل مادری که برای دو دقیقه غیب می‌شود و از سقف آویزان می‌ماند و به زندگی نگاه می‌کند که چطور خودش را جدی گرفته و من زیر لب می‌گویم بسیار خب بازی کنید بستنی بخرید جهان را شکست بدهید من هم جهان را با مداد نصفه‌ام خط می‌زنم و از دل هذیان قصری می‌سازم که دیوارهایش از کلمه است و هیچ شیطانی راهش را بلد نیست.

  31. دل از نبودن ریخته برداشتند تا آویزان شده‌بودگی را برای خودش مسجل دانسته آن وانتی که چمن‌ها را سریده بود روی پمپ بنزین‌های سراسیمه و جاده‌های بی‌پیچ و واپیچ و پیچ‌هایی که بی‌مهره‌گانند و بدنشان نرم همچون نوشمک‌های بی‌تجربه‌ گران‌ شده‌اند از بی‌ایمانی نرخ‌ها و حالا برای داشتنی که دیگر گردنش دراز با خال سیاهی تا نقطه‌ی تاریک سیاه‌چاله‌های غیرفضایی در زمین‌های خالی و بهانه‌های پرتقالی را آبگیری اما پرتقال‌ها چه بی‌آب علف می‌زنند و هیچ درنمی‌آید از آب‌های بی‌خاصیت چا‌ههای بی‌مجوز و وکیل‌های بی‌موکل که اجنّه را وکالتی بر سربازهای بی‌سیرت داشته‌اند بی‌وسیله‌ی این کثافتی که اسمش برای او زاییده شد از رحم‌های رحم‌آلوده جایی که سگی بسته بودند برای گوش‌های باقلوایی زمین‌.

  32. لاس شبانه
    چرخ دنده‌های سرم قیژقیژ می‌کنند. شب‌هاروغن‌مالی می‌کنم، تا هنگام خاب سروصدایش بیاُفتد. ریموت پلک‌هایم اتصال دارد. مدام پلک‌هایم بالا و پایین می‌روند. شب‌ها بزاق دهانم آب را به روی گلوگاهم می‌بندد و با خیارِتلخ بخاب می‌رود. خشکی دهانم با پایش به انتهای حلقم می‌کوبد. می‌خواهد لاس بزند تا حلق را بیدار کند. مغزم که همیشه چشم‌هایش بازاست، در خاب قدرت حرف زدن ندارد. فقط می‌تواند تماشا کند و در دلش بگوید صبح که بیدار شدم دهان تک‌تکتان را سرویس می‌کنم. اخلاقم سگی شده است نه از نوع تربیت شده و آپارتمانی، بلکه از نوع وحشی و دورگه گرگی و سگی در جنگل. بلند می‌شوم یک قرص خاب‌آور و شل‌کننده عضلات می‌خورم. مدتی نمی‌گذرد که تمام اعضای بدنم شل و وارفته می‌شود.

  33. رودی که ریخت به ماه خودش را گم کرده بود. خیال ماهیدن داشت. در روزی آفتابی چشمک چاله‌ای خندان او را به خود آورد. در شهرهای شلوغ زیر فشار زردی قدم می‌زد و به اکسش می‌اندیشید. با خود می‌گفت من زیباترین نارنگی آسمانم. بعدها که دیگر به ماه نریخت، خورشید آرزوی او داشت. اما او نخاست یک دروغ خنک بماند. حالا که فکر می‌کنم شاید این رود تو هستی مغرور باریک و تنها.

  34. پنکه از سقف آویزان بود و با هر چرخش، یکی از خاطره‌های تابستون را می‌برید و می‌ریخت پایین. خاطره‌ها مثل پوست هندونه ترک می‌خوردند و بوی آفتابِ مانده می‌دادند. من زیرش نشسته بودم و منتظر بودم نوبتِ من برسد.
    نوبت من
    نوبت من
    نوبت من
    مرا که برش بزند، چیزی ندارم که پایین بریزد. همه‌اش بالا می‌ریزد. گرما از گلویم بالا می‌دود، خبرها مثل دود از دهانم بیرون می‌زند، قیمت‌های سگ پدر از پیشانی‌ام عرق می‌کند. سگ، بیچاره سگ، کنج دیوار نشسته، بی‌آزار؛ ما چوب در او می‌کنیم تا گاز گازمان کند.، بعد با تعجب جای دندان را نگاه می‌کنیم. آخر چه مرگ‌مان است؟

  35. خواب خوردم شنل قرمزی وروجک عصیانگرم و ماهی دودی دود می‌خورم. به چنگ نهنگ پرنده لرزیدم و با ناخدا رفتم شنا و غرق شهر و قلعه هزارپایان شدم. گریه کردم و تقطیر قورباغه نوشیدم و ماه کامل آبی قلقلی دوشیدم. از نامه پهلو گرفتم و تنوینی به تن مرد بالدار کنار بلوار شبح انداختم. دوختم به لب‌های غریبه و آشنا شدم با کابوس و مایوس دایناسور و دندان های نیش. گاز گرفتم باد و بوران را فرستادم کلیمانجارو. زیردریایی شکارم کرد از قابله ماهی قرمز مرده غلغله.

  36. پرده از چوب‌شورهای زیر پای خرچنگ‌ها شروع شد. هی گفتن را زیر خرچ‌هرچ دندانهای یک کتاب هول ریز بوسیدم.سه‌تاری از دیوار صابون خورده بالا کشیده بود روی پرده‌های چهارگاه یک خربزه فروش وسط میدان ایفل در کشورهای اقیانوس نشان سه فهرست از اصطبلهای سوران بوسه‌های درگاهی به پاهای یک فشنگ می‌پراکندند‌. تراشه‌های یک‌رنگین کمان سیاه و سفید را به تن چند دارکوب میخکوب خوردند و از میان چند پنگالی یک دو جین شپش استریپ‌تیز خوردند.

  37. ذهنم معتاد آتش شده. آتش میکشم تمام کلمات را و خاکستر در کشوی کمد می‌رقصد. می‌نویسم.
    داستان پشه‌هایی که رستگار نشدند.
    داستان دوک نخ‌هایی که یتیم شدند. داستان عروسک‌هایی که بی مادر شدند. دیوانه‌ام میرقصم، با خاکستر کلماتم میرقصم.
    پشه‌ها و دوک‌ها و عروسک‌ها ساز میزنند و میرقصم.
    خوب نمیرقصم اما اگر نرقصم زامبی‌ها حمله میکنند. اگر نرقصیم خورشید قهر می‌کند و شهر می‌خوابد. اگر نرقصیم بستنی‌ها کتاب نمی‌خوانند و میرقصم که صادق چوبک عزادار نشود. به گل‌انار های درخت حیاط میگویم برقص تا گنجشک تب نکند و کلاغ به سوزان روشن نوک نزند

  38. هذیان گویی (۵)

    دردهای بدنی را بایدخورد. دردهای روحی را باید دید. درقاموس این جهان به بداندیشان راه مبارزه بده. خورشیدی که از مغرب طلوع می‌کند را باید شنید و بویید. به ستارگان دسته‌دار در کهکشانهای دور باید لبخند زد و درسکوت آنها هیاهو بپاکرد، اما مواظب باش که سرنوشت تو را با آدم‌های نحس پیوند نزنند. همواره بدان تلاش دوستی با آدم‌های خوب وقت‌گیر است. پس هرکس که در مسیر دیدی با او طرح دوستی بریز، اما با حس بد بلافاصله روابط دوستانه‌ات را بردار و به سمت دریا فرار کن. و درتنهای در غروب دریا در ساحل حرف نزن. صدای امواج دریا را به بلع. و غروب ماه را دردریا شناکن. با خدا حرف بزن و صدای خدا را در امواج دریا دریاب.

  39. ساعت‌ترین بنفشه‌ی اردیبهشت گل داد. پاهای چنار رعشه گرفته بود و از شادی گل‌دادن بنفشه بندری می‌زد. مرغ عشقی از کافه برگشته بود و قهوه پشت قهوه انقد خورد تا روی شاخه‌ی یاس عروسی کرد. کلاغی جیمز باندی بساط گربه‌ها را از هم پاشید و قهرمان پارک برزخ شد. هنده‌ی مورچه‌ها جگر سوسکی را خورد و شجاعت فاضلاب‌گردی را از سوسک دزدید. کنفوسیوس پیغمبر عقربه‌ها شد. همه راه راست‌گرد را در پیش گرفتند تا چپ‌گردی آدم‌ها را به دادگاه لاهه بکشانند.
    تابوتی موش کوری را تا بهشت ریشه‌ها می‌برد که بین راه آتش گرفت. ماری در دایره‌ی زمان موهای مومیایی را بافت و با طناب موها خود را رساند تا در بهشت. فقط عزراییل جلوی در رمز عبور ازش خاست چون بلد نبود پرت شد ته دنیا و پای مرا له کرد.

  40. خورشید درخت موز خورد. چرخ کالسکه در رفت و شکلات نوتلا چپه شد روی ابرها و نوتلا بارید کلید تو قفل شکست و ماهی گُلی هارهار خندید و بودا شکمش را مالید گربه برای کفتر سفید مرده‌ای نوای سوگ می نواخت و کلاغ‌هابا صابون رو‌پایی می‌زدند. تفاله‌های چای با کنجد‌ها، عمو زنجیر باف بازی کردند که قالی حضرت سلیمان پرواز کرد و سوت قطار خراب شد زنبیل حاج خانوم با چمدان چرخدار فرار کردند فرنگ و درخت سیب سبز همسایه از خجالت سرخ شد. سقف از ناراحتی تَرَک برداشت و زمین از شدت حیرت دهان باز کرد یهو پشه در آن فرو رفت و آبشار شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *