داستان کوتاه «قهقهه‌ی چاق» از سحر فرهادی

شیخ عرق‌ریزان می‌دود سوی میدان روستا. تنها میدان روستا. عبایش را باد می‌برد به هواها. فریاد می‌زند. هوار می‌کشد.
«آهای مردم.
های مردم.
در کمین ماست هیولایی عظیم.»
دورش شلوغ که می‌شود، نفس‌نفس‌زنانش که آرام می‌گیرد ادامه می‌دهد.
«می‌دانید که همچون پدرم و پدر پدرم و پدر پدر پدرم، رویا که ببینم، واقعیت می‌شود هربار. خواب دیده‌ام. خواب هیولایی بزرگ. بسیار بزرگ. توی روستا می‌دوید و به کثافت می‌کشاند مال و جانمان را. تمام روستا را یک‌نفس می‌بلعید.»
زنان جیغ می‌کشند. بر صورت‌های آفتاب‌سوخته‌ی کک‌و‌مکی‌شان چنگ می‌اندازند.
مرد‌ها هاج‌وواج، هم، شیخ و زنان را می‌نگرند. دودستی بر سر خود می‌کوبند.
یکی داد می‌زند: «چه کنیم شیخ؟ چه خاکی بر سر بریزیم؟‌»
دیگری می‌گوید: «بگو شیخ. نجاتمان بده‌.»
آن‌یکی می‌گوید: «این قرمساق کی می‌آید؟ بگو شیخ.»
شیخ می‌گوید: «نمی‌دانم‌. باید گوش به‌زنگ باشیم. اسلحه‌ها پر و نیزه‌هامان تیز باشد. می‌آید، می‌دانم. زمانش را اما بی‌خبرم.»

هفته‌ها گذشته است و بهار آمده. زنان توی کوچه‌ها پالخت می‌دوند پی مرغ و خروس‌های فراری. مردان، سرخوشانه زنان را دید می‌زنند که دامنشان به هوا می‌رود گه‌گداری. از یاد رفته‌ است شیخ و خوابش.

شیخ اما منتظر است. روز و شب. شب و روز. همه‌لِنگِ آبرویش در میان است. روزی که باد عظیمی روستا را با خود می‌بَرد، زنی فربه وارد می‌شود. بسیار فربه. گام‌های سنگینش را برمی‌دارد و می‌گذارد توی کوچه‌های روستا، پی یافتن خانه‌.
سینه‌های بزرگش آویزان است و گاه‌به‌گاه بیرون می‌افتند. قهقهه‌زنان است همش. کس نمی‌داند از چه سرخوش است؟
مردم گمان می‌برند دیوانه‌ است. کس نمی‌داند کیست و از کجا آمده است زن؟
روز، اتاقکی کوچک می‌یابد. شب که پی غذاست توی کوچه‌های روستا، چشم شیخ به جمال زن روشن می‌شود.
لبخندزنان زیر سَروی ایستاده است شیخ. باد عبایش را در هم می‌پیچید.

فرداست. در روستا پر شده است که خواب شیخ تعبیر شده. زنِ تازه‌وارد است، هیولای بلعنده‌ی روستا.
شیخ گفته‌ است: «زن را بیرون کنید مردم‌. بیرونش کنید تا بزرگ‌تر نشده. تا روستا را قورت نداده است.»
زورشان به زن نمی‌رسد اما که.
شیخ می‌گوید: «هیچش نفروشید. از گشنگی می‌میرد یا می‌رود.»
زن پا از خانه که بیرون می‌گذارد، مردم قایم می‌شوند توی خانه‌ها.
گرسنه‌ است. درخت‌ها را می‌تکاند تا میوه‌ای بیفتد.
بر مغازه‌ها می‌کوبد شاید که باز شوند.
پا بر خانه‌ها می‌زند حالا.
نعره‌نعره.
شیخ که وضع را می‌بیند. نقشه‌ای می‌‌کشد.
از میان مردها گروهی را برمی‌گزیند که روزانه غذا ببرند برای زن. تا که از خانه بیرون نزند. شاید که مهار شود این‌طور.
می‌‌روند و می‌بَرند و می‌آیند.
می‌روند و می‌برند و می‌آیند.
می‌‌روند و می‌برند و می‌آیند.
می‌روند و می‌برند و اما…
نمی‌آیند…
نمی‌آیند…
نمی‌آیند…
شبی گذشته است و نیامده‌اند.
زنان نگرانند. گروهی دیگر‌ به دستور شیخ می‌روند به خانه‌ی زن تا خبر بگیرند از قبلی‌ها.
نمی‌آیند اما.
گروه دیگری می‌روند،
نمی‌آیند.
گروه دیگر…
گروه دیگر…
تمام مردان روستا رفته‌اند و بازنگشته‌اند.

شیخ دست بر زانو، پشت میز کوتاهش نشسته است.
زنان به التماسش که کاری کند. کتاب می‌گشاید. می‌بندد. زنان را بر‌می‌اندازد. چیزی می‌نویسد. خط می‌زند. باز می‌نویسد. برمی‌خیزد. می‌رود سمت خانه‌ی زن.

زن توی رخت خواب بزرگش لمیده است. سینه‌اش از حلقه‌ی‌آستین بیرون زده. شیخ خیره به زن است که قهقهه‌ای بلند می‌زند در خواب. از جا می‌پرد مرد. پایش به عبای روی دوشش گیر می‌کند. خودش را جمع که می‌کند، یک پلک زن بالا می‌رود.
شیخ عقب‌عقب می‌رود‌. حالا زن با دو چشم باز و خنده‌ای عمیق به مرد می‌نگرد.

زنان، پشت پنجره‌ها، بر روی بام‌ها چشم‌به‌راه‌اند. مدتی. مدت‌ها. مدت‌هاها…
شیخ نیامد که نیامد هم.
می‌گریند.
زنی می‌گوید: «مردان را خورده است. این هیولا مردانمان را قورت داده است.»
زنان جیغ می‌کشند.
دور خود و دیگری می‌چرخند.
دامنشان را لای مشت‌هایشان می‌‌چلانند.
«چه کنیم؟»
«چه کنیم؟»
می‌گوید: «ما را هم می‌خورد.»
بر سر خود می‌کوبند.
«بگو چه کنیم؟»
«سرش را از تنش جدا کنیم. خواب که باشد.»
زن‌چند داوطلب می‌شوند. می‌روند سراغ زن که خواب است.

سر بزرگ زن این‌سوی میدان است و تن درشتش آن‌سو. خون است که سرریز از تن و جان زن.
می‌گوید: «این خون مردان است که از تن هیولا آزاد می‌گردد.»

خوابند زنان روستا.
صدای شیون می‌آید و فریاد.
بیدارند زنان.
به کوچه‌ها می‌ریزند. صدا از میدان است.
یکی می‌گوید: «هیولا برگشته است.»
اسلحه‌دست می‌روند سمت میدان.

انواع و اقسام خوراک افتاده‌ است بر زمین.
فریاد می‌کشد: «مردان زنده‌اند‌.»
مردها به دور زن جدا از هم، تن خود را انداخته‌اند و فریاد می‌کشند.
یکی می‌گوید: «بلندشو نازنینم. خوراکت آورده‌ام.»
دیگری موهای زن را می‌نوازد.
آن‌یکی دست چاق زن را لای دو دستش نگه داشته است و اشک می‌ریزد.
تعدادی جیغ می‌کشند بی‌وقفه.

شیخ…
شیخ دو دستش را بر گوش‌هایش گذاشته و دور میدان می‌چرخد.
تا صبح، روستا را فریاد و اشک و فغان مردان و جیغ و شیون زنان بیدار نگه داشته است.
سر و تن زن را گذاشته‌اند روی عبای شیخ.
مردان خوراکی‌ها را در دهانشان می‌چپانند و تن زن را به تماشا. شیخ با چوب ایستاده‌ است بالای سر جسد، نقالی می‌کند که این‌جایش این است و آن‌جایش آن و…
زنان بر زمین نشسته‌اند خیره به مرده‌ای که بلندبلند قهقهه می‌زند.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

6 شهریور 1395

6 شهریور 1395

24 اردیبهشت 1402

24 اردیبهشت 1402

11 مهر 1402

11 مهر 1402

7 پاسخ

  1. چه عجیب بود و جالب.
    آخی طفلو زنه الکی کشتنش. هق.
    اینا رفته بودند خوراک بیارن.
    ولی چطو شد چیکار رفت.
    ولی اینکه خرافات و خاب دیدن‌ رو این همه آدم باور میکنند و به زور هم که شده میخان باورشون رو باور کنن و بگن درست واقعن وحشتناکه.

    خیلی خوب مثل دوتای قبلی. هر کدوم یه دنیای جدا. ولی هر سه تا خوب خوب.

  2. شخصیت زن جالب و عجیب بود و جمله‌ها و نحوها از اون هم جالب‌تر و قشنگ‌تر. آفرین سحرجان.

  3. چه داستان عجیبی بود. چقدر تمیز روایت شده بود. آفرین به شما. 👌🌷

  4. الان فهمیدم که منظور اوستا چی بود که نمی‌تونی یه جمله‌ی عادی بنویسی. صرف نظر از اینکه آیا جملاتی مثه: زورشان به زن نمی‌رسید اما که. یا زن‌چند… به داستان می‌خوره یا نه چون نحوشان واقعن متفاوت و نو بود دوست داشتم.
    مثه داستان قبلیت( با اینکه دو فضای کاملن متفاوت هستند) هم تخیل خوبی داشت و هم جزییات خوبی و به اندازه. مثلن اونجا که برای نشان دادن خشم زنان نوشتی: دامنشان را لای مشت‌هایشان چلاندند. حتا از اون تصویرهای کلیشه‌ای عصبانیت مثل دست مشت شده و این‌ها هم استفاده نکردی بلکه با تصویری چنین حزئی و مخصوص داستان خشم رو گفتی

  5. چه داستان جذابی و چه بیان خوبی. این بازی با زبان را در متن‌هایت خیلی دوست دارم سحر جان. خدا قوت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *