-۱۰۰ سال پیش با باتوم افتادن دنبال مادربزرگم که چادرت رو دربیار؛ حالا دنبال دخترم که شالت رو سرت کن.
مادرم اشکریزان همانطور که بغلم کرده بود توی گوشم زمزمه میکرد. در آغوشش خودم را رها کرده بودم. سرم روی سینهاش بود. نگاهم افتاد به پوشه پلاستیکی آبی رنگ که دست پدر بود. خودش قدیمها روی پوشه برچسب زده بود سند خانه و ماشین. فقط سند ماشین مانده بود و سند خانه را به عنوان وثیقه در ازای آزادی من تحویل داده بود. برگه ترخیصم دستش بود و تاریخ ۲۸ مهر ۱۴۰۱ را با مهر قرمز زده بودند بالای صفحه.
مامور خانم که مرا دستبند زده بود آمد جلو.
با تحکم گفت: دستات رو بیار بالا.
دستهایم را باز کرد. جای دستنبد را مالیدم. بدون هیچ حرفی از جلوی ماموری که شاید سرباز بود رد شدم. دنبال پدر و مادرم که به سمت ماشینِ پارک شده میرفتند راه افتادم.
-آخه فریبا، مادر، حواست کجا بود؟
-مامان اصلا نفهمیدم شالم داره میافته. داشتیم با یاسمن آبمعدنی میخریدیم از دکه روزنامه فروشی سر خیابون دوازده فروردین.
مادرم با تعجب پرسید: همین؟
-نه پس داشتیم وسط خیابون کیلو کیلو مواد مخدر میفروختیم.
-الان خوب شد بدنت کبود و… پدرم ادامه داد: روح و روانت دستکاری شده؟
-دستکاری نشده توش ریده شده.
پدرم نشست پشت فرمان و گفت: خدا رو شکر سه روز بیشتر نشد وگر نه من ومادرت مرده بودیم.
همانطور که میرفتم داخل ماشین گفتم: همین سه روز و بازجویی روز اول خودش یه عمر بود.
مادرم کنارم نشست دستش را روی دستانم گذاشت و گفت: زمان که بگذره زخمش کمرنگ میشه مادر.
-مامان! جلوی بازداشگاه چی گفتی راجع به مامانبزرگت؟
-قدیم قانون کشف حجاب بوده دیگه. مادربزرگم قبول نمیکرده حجابش رو دربیاره و آژان با باتوم افتاده دنبالش که نمیدونم چطور فرار کرده.
-کی دقیق میدونه چی شده؟
-والا منم یه چیزایی یادمه مادر خدابیامرزم میگفت.
-چرا حجاب براش مهم بوده؟
-قدیم مردم خیلی مذهبی بودن. حجاب ناموسش بوده دیگه.
دستم را گرفته بود توی دستانش و به مغازههایی خیره نگاه میکرد که با سرعت از جلوی چشمانی که نمیدیدشان رد میشدند.
با تردید گفت: شاید خاله فوزیه من بدونه. فقط اون باقی مونده و همه رحمت خدا رفتن.
-همون که عراق زندگی میکنه؟
دستاهاش رو دورم انداخت و گفت: میریم پیشش ازش بپرس. سفر حالت رو بهتر میکنه. منم بعد از سالها خالهم رو میبینم.
انگار کسی به ذهنم تلنگر زده باشد گفتم:حتی میتونم زندگینامهش رو بنویسم به عنوان فعالیت کلاسی. شاید هم چاپش کردم.
برای اولین بار بود خاله فوزیه را میدیدم. روی زمین نشسته بود. یک پایش را دراز کرده بود و زانویش را میمالید تا دردش آرام شود. شِیله مشکی رنگ نازکی را دور سرش پیچیده بود. یک دسته کوچک از موهای سفیدش از کنار شیلهاش زده بود بیرون. یکسره حرف میزد و نمیدانستم چطور از گذشته مادرش بپرسم. گفت: چشمام رو تو همین مستشفی سر خیابون عمل کردم. دکتر گفته شبکیه چشمم از جا در میاد و درمون نداره.
همانطور که حرف میزد نگاهش را از روی صورتم رد کرد. شیله را از سرش باز کرد. موهای بلند سفیدش را مثل دو ریسمان باریک بافته بود و تا سر شانههایش دو طرف انداخته بود. جهت کولر گازی را تغییر داد. به مادرم گفت: فریبا ماشالا مقبوله. خدا کنه تو محبس بلایی سرش نیاورده باشن. گفتم: سر خیلیها بلایی که شما میگین آوردن.
نمیدانستم سرِ حرف مادرش را چطوری باید باز کنم. نگاهم کرد و گفت: امسال نجاح شدی؟ به مادرم نگاه کردم. گفت : یعنی مدرسه قبول شدی؟ گفتم: امسال میرم سوم دانشگاه رشته ادبیات.
-آماشالا. من که مادرم رو یادم نیست ولی اونجور که تعریف میکنن مثل تو شجاع بوده و لجباز.
افتادم توی ظرف کره. گفتم: خاله فوزی میشه هر چی از مادرت میدونی برام بگی.
نگاهش را به نگاهم دوخت و گفت: دو سالم بوده که با خانواده عموم که بچهدار نمیشدند؛ میایم عراق و مجاور حرم میشیم. خواهرم، مادربزرگت، چهار سال داشت. اونم با ما بود. قرار بوده پدر و مادرم هم بیان ولی هیچ وقت نیومدند. مادربزرگ تو که سیزده سالش شد شوهرش دادند و بعد هم با شوهرش برگشتند ایران و رفتند تهران. ولی من شوهرم عربه اسمم هم اون عوض کرده. منم اینجا با بچههام موندگار شدم.
-یعنی چیزی ازش یادت نمیاد؟
-نه خواهرم که برگشت ایران برام نامه نوشت که مادرمون بیمار شده و مرده. پدرمون رفته زن گرفته. زنعموم تعریف میکرد که مادرم انیس شیطون بوده و توی خونه نمیمونده. خِرّی و مِرّی تو خیابون بوده. صدایش را آرام کرد و گفت: میگن سیاسی بوده.
مادرم شروع کرد به ماساژ دادن پاهای خالهاش. خاله که خوشش آمده بودگفت: همون موقع که کشف حجاب بوده ما اصفهان بودیم اونجا آژان دنبالش کرده و اونم برای اینکه حجاب برنداره رفته تو بشکه ۲۲۰ لیتری خالی و بابام بشکه رو با گاری برده خونه و اینطوری از دست آژان فرار کرده.
-چرا اینکار رو کرده؟
مادرم گفت: خیلی از زنها دوست نداشتند حجاب بردارن؛ ولی اجبار بود.
خاله فوزیه دوباره شیله را دور سرش پیچاند و سر شیله را توی کنارههایش که به صورتش چسبیده بود فرو کرد و گفت: مادر منم که لجباز و یک دنده.
-خاله دیگه چی میدونی؟
-من مادرم یادم نمیاد گفتم که. سیگاری برداشت و آتش کرد و گفت: چشمام به کنار، درد زانو هم امان نمیده. دکتر گفته باید لاغر کنم من با این هیکل به زور میرم رو ویلچر، چطور لاغر بشم.
پرنده اقبال از دستم پریده بود خاله فوزیه داشت در مورد عروس و دامادهاش حرف میزد. اشک در چشمان کدرش حلقه زد وقتی از داماد اولش صالح که در جوانی فوت شده بود حرف میزد. به فکرم رسید شاید بتوانم در آلبومهای قدیمی چیزی دندانگیر پیدا کنم. گفتم: از دامادتون عکسی هم دارید. با دست به یک بوفه قدیمی اشاره کرد و گفت: تو کشو آلبوم عکس قدیمی هست. با هیجان در کشو که خاک گرفته بود باز کردم. یک کیف چرمی مشکی پر از کاغذ و عکس. و یک آلبوم بود .
هر دو را آوردم بیرون و گذاشتم جلوی خاله.
خاله فوزیه اول کیف چرم را کشید جلویش و بازش کرد. انگشتانش را لای کاغذها میگرداند ودنبال چیزی میگشت. درباره دخترش عُلا که در سنین میانسالی از سرطان فوت شده بود میگفت. چشمان اشکیاش را با کنار شیلهاش پاک کرد و برگه را از کیف درآورد و گذاشت روی حصیری که رویش نشسته بود. اشاره کرد برش دارم. کاغذی بود با آدرس اصفهان، محله مسجدسید. گفت: این آدرس دوست مادرم عفت خانم است که عمویم از او گرفته و قراربوده اگر برگشتیم ایران، برویم به این آدرس. هیچ وقت برنگشتیم. هرچه هم نامه نوشتیم به این آدرس جوابی نیامد. تا شنیدم مادرم رحمت خدا رفته. وقتی گفت خیلی ازش سوال داشتم; دوباره اشک توی چشمان بینورش حلقه نزده ریخت روی چروکهای ریز و درشت صورتش. کنارش نشستم و بغلش کردم. زندگی خاله فوزیه را باید جداگانه نوشت.
بلیط برگشت را بغداد ـ اصفهان گرفتیم. مادرم چمدان را در دستش گرفته بود. با عجله سراغ آدرس دایی مادرش را میگرفت که یکبار به خانهشان رفته بود و تلفنی کم و بیش ازشان خبر داشت. فراموش نمیکرد که حواسش به شال من باشد که از سرم نیفتد و دردسر نشود. خودم هم حواسم کامل جمع بود. نمیخواستم دوباره آن چند روز نحس تکرار شود. از تاکسی سمند زردی که درِ خروجی فرودگاه را قُرُق کرده بود؛ سراغ میدان طوقچی را گرفتیم. تمام مسیر را مادرم از خاطرات چند روزهاش از پارک باقوشخانه تعریف کرد. از ساختمان قدیمی وسط پارک که کتابخانهای بوده با فضای صمیمی و همراه نوههای دایی مادرش برای بازی و کتاب خواندن به آنجا میرفتند. به پارک باقوشخانه که رسیدیم ساختمان سوخته و خرابی را نشانم داد. کتابخانه خاطراتش به خرابه بدل شدهبود. صورتش بیرنگ شد و چشمانش باز مانده به وسط پارک خیره شد. دستش را گرفتم و با دست دیگرم شانهاش را نوازش کردم. به سمت محله صحراکمبرگ راه افتادیم. مادرم گفت: کوچه پس کوچهها عوض نشدند. چند کوچه را که رفتیم خانمی هم سن وسال مادرم برایمان دست تکان داد. منتظرمان بود. پشت سرش هم پسر جوانی آمده بود کمک مادرش. چمدان را از دست مادرم گرفت. امیرعلی قدش بلند بود. خوش برخورد و شوخ طبع. زهره خانم ما را به سمت خانه راهنمایی کرد. من با خودم فکر کردم خوب شد مادرم برای اینکار پایه من است. مادرم برای دوست قدیمیاش همه چیز را گفت. حتی فکر کردم اگر از همین جا برگردم تهران مادر ول کن ماجرا نیست و تا از گذشته مادر بزرگش خبردار نشود خیالش راحت نمیشود. برای مادرم هم فال بود هم تماشا. ولی برای من ماجرا فرق داشت. خاله فوزیه گفته بود من مثل مادربزرگ مادرم شجاع و لجبازم. باید میفهمیدم انیس چطور زنیست. زهره خانم ما را به خانهای هدایت کرد کوچک، با دو اتاق. یکی کوچک و آن یکی کمی بزرگتر. یک حیاط چهل متری و یک آشپزخانه و حمام آن طرف حیاط. یک دوچرخه هم وسط حیاط بود. دور و بر دوچرخه هم ابزار تعمیر اینجا و آنجا افتاده بود. امیرعلی چمدان را توی ایوانی که به اتاق کوچک میخورد گذاشت. رفت سمت دوچرخه و شروع کرد به تعمیرش. زهره خانم و مامان نشستند لب ایوان. من چمدان را بردم توی اتاق. زهره خانم، نوه عفت خانم را میشناخت. پرسیدم: شما از انیس چی میدونید؟ زهره خانم نشسته تکانی به خودش داد و گفت: مادرم میگفت عمهش، انیس، شیرزن بودهِس. سن زیادی هم نداشتهسا ولی توی همون سالهای دهه سی بیماری یرقان میگیره. اون سالها یرقان همهگیر بود تو اصفهان. انیس جَوون مرگ میشه. چند سالی هم یه فعالیتایی با عفت خانوم میکردن.
زهره خانم رو کرد به امیر علی که داشت زنجیر چرخ را توی جایشان فرو میکرد. گفت: امیرعلی محله مسجدسید را بلده. بچه که بود یه مدت کوتاهی ما اونجا بودیم. اگه خواستی میبرددون پیش نوه عفت خانوم.
امیرعلی جلو میرفت و من پشت سرش. گفت بعد که کارت تموم شد دوست داشتی میبرمت اصفهان رو نشونت میدم . من کلاس اصفهان گردی رفتم و کارم راهنمایی مسافراست. پرسیدم: به نظر خودت کجا قشنگترین جای اصفهانه؟ یه فکری کرد و گفت: بیدآباد –نشنیده بودم. آره محله روشنفکرا بوده. از کنار یک باغچه که رد شدیم گل قرمزی کند و داد دستم. گفت یه مو از اصفهانی کندن غنیمته. بگیر. آن لحظه نگاهش نور داشت.
نوه عفت خانم در یک کوچه تنگ با خانههایی با دیوارهای کاهگلی، تنها، زندگی میکرد. خانهای درندشت. برای رسیدن به حیاط باید اول از دالانی تنگ و تاریک که بوی نم میداد رد میشدیم. وسط حیاط حوض بزرگی بود که دور تا دورش گلدانهای شمعدانی گذاشته بودند و دور تا دور حیاط، اتاقهایی با درهای چوبی داشت. امیرعلی آرام گفت: به این درهای چوبی ارسی میگن. خودمان را معرفی کردیم نوه انیس زن میانسال مهربانی بود. ما را به سردابی برد که در آن همه وسایل شخصی عفت خانم را برای یادگار نگه داشته بود. دور تا دور سرداب تاقچه بود. کتابخانهای ته سرداب بود که پر از کتابهای پزشکی بود. اجازه طبابت عفت خانم هم قاب شده بود و روی یک قفسه از کتابخانه خاک میخورد. کتابهای تاریخی هم بود. چند جلد مجلهی قدیمی که رویش نوشته بود مجله عالم نسوان. مجلهنامه بانوان. ده، دوازده تا هم مجله زبان زنان. یکی را برداشتم. بنیانگذارش صدیقه دولت آبادی بود و سال چاپش به ۱۲۹۸میرسید. عکسش را توی مجله چاپ کرده بودند. به عنوان اولین موسس مدرسه دخترانه در اصفهان و محله بیدآباد معرفی شده بود و از حمله سنتیها به مدرسه و مخالفتشان میگفت. به امیر علی نشان دادم که محله بیدآباد اینجا هم آمده.
کنار کتابخانه هم یک دولاب بود که با قفل فولادی بسته بودندش. امیرعلی توانست با یک نگاه سطحی کلید دولاب را از روی تاقچه که رویش چند دبه ترشی به تازگی گذاشته بودند پیدا کند. چند دفتر یادداشت و تقویم هم بود. یکی را برداشتم و شروع کردم به خواندن.
قرار چند ملاقات نوشته شده بود. چند برگه هم از وسط دفتر پاره شده بود. دفترها نم گرفته بودند و نوشتهها را که با خونویس جوهری نوشته شده بودند پخش کرده بود و ناخوانا. یک دفتر دیگر برداشتم. نور سرداب کم بود و نوشتهها ناخوانا. امیرعلی هم به دور و بر سرک میکشید و هر وسیله قدیمی که میدید ذوقزده میگفت: ای وای چراغ پریموس. ای وای چراغ سه فیتیله و ای وای شیشه داروی گیاهی رو ببین برچسبش زرد شده روش نوشته الکل گیاهی و…
نوه انیس خانم با دو لیوان شربت سنکجبین و خیار از پلههای سرداب آمد پایین. نشست روی اولین پله پایین سرداب و سینی را گذاشت روی زمین. تعارف کرد. مجله را برداشتم و نشستم کنارش. پرسیدم عفت خانم پزشک بودن؟ سری تکان داد و گفت: مادربزرگم جزو زنهای روشنفکر زمان خودش بود. من همه نوشتههاش رو خوندم. توی دفتر خاطراتش نوشته زنان تو اون دوره به سه دسته تقسیم میشدن. یکی مذهبی ها بودن که دوست نداشتند حجاب بردارن. یک دسته هم کسانی بودند که موافق این قانون بودند و یک دسته هم مثل مادر بزرگ من مستقل بودند. اون بیشتر توی همین سرداب توی دهه ۱۳۱۰ زنان رو جمع میکرده. جمع مخفیانه و کوچک. براشون از آزادی زنان میگفته و اینکه هیچ کس حق نداره به زنان بگه حجاب داشته باشند یا نه. چه دولت باشه، چه سنت. پرسیدم: تو خاطراتش از انیس هم گفته؟ نوه عفت خانم خنده ملیحی کرد و گفت: بله نوشته. انیس تو همه جلسههای مخفی بوده و حتی اعلامیههایی علیه کشف حجاب توی خونهها انداخته. انیس مذهبی نبوده وبه عفت خانم گفته بوده که حجاب انتخابش نیست ولی برای اعلان مخالفت با این قانون حجاب سر میکنه تا اعتراضش رو اعلام کنه. وقتی کار به جای باریک میکشه و چند بار بازداشت میشه با کمک یک بشکه ۲۲۰ لیتری نفت از محل فرار میکنه. خلاصه که مبارزه میکنه تا بیمار میشه. یک دست نوه عفت خانم را گرفتم وگفتم: من اول قصد داشتم زندگینامه انیس را بنویسم ولی الان تصمیم گرفتم اگه شما کمکم کنید زندگینامه عفت خانم رو بنویسم.
دست دیگرش را روی دستم گذاشت و گفت: من هستم عالیه. ولی دخترم نوشتن زندگینامه یه قسمت از دِین ما به اونهاست قسمت مهمش عمل ماست. گل قرمز را که تا آن موقع دستم بود، گذاشتم کنار قاب عکس عفت خانم و پلههای سرداب را رفتیم بالا.
حالا با دخترها دور آتشی ایستادهام که از سوزاندن روسریهاشان درست کردهاند. نرسیده به میدان انقلاب. میرقصند و پای میکوبند و آزادی را صدا میکنند. روسریام را از سرم برمیدارم. ترس وجودم را گرفته. قدمهایم نااستوارند. به سمت آتش میروم. برایم که سوت میکشند و دست میزنند. پاهایم محکم میشود. به سمت آتش میروم و با یک حرکت روسریم را میاندازم توی آتش و بعد انگار آزادی را لمس کردهام از خوشحالی بالا و پایین میپرم.
یک پاسخ
هانیه عزیز، مفهومی که در داستان به آن پرداختید برایم بسیار ارزشمند است.
سیر تحولی شخصیت برایم کاملا ملموس بود؛ اینکه قهرمان داستان در نهایت از استیصال خود عبور کرد و به یک کنشگر اجتماعی بدل شد.
مشتاقانه منتظر خواندن داستانهایی بیشتر از شما هستم. خسته نباشید ✨