ـ گفتین بیضه قربان!
ـ دقیقاً، این خواست فرماندهیه.
ساکت شد و خیره به پایین. موهای طلاییاش را نوازش کرد. برایش کسر شأن بود که به بیضه برود. یعنی چی؟ اونو، بیضه؟ خودمم تعجب کردم! دیگه کاریش نمیشه کرد. داستانی که باید براتون بگم.
ـ اما، چرا یک تازهکار را نمیفرستید، قربان؟
ـ خودت خوب میدونی چرا؟
زمانی که بدن به کرونا مبتلا شد، دو شیفت کار میکرد و حتی گاهی اوقات فراموش میکرد که به خواب و خوراک نیاز دارد. الگویی برای تازهکارا بود. اما قدیمیترها اعتنایی بهش نداشتن. شاید بهش حسودی میکردند، یا نه، شایدم او را خایهمال میپنداشند. بگذریم.
خانهی سلولی کوچکش در محیط پر ازدحام قلب بود و دوپ، دوپ، دوپ، برایش طنینانداز. از مأموریت که برمیگشت، قبل از خوردن چیزی، موارد مشکوک را یادداشت و گزارشی تهیه میکرد تا در اسرع وقت به فرماندهی مغز برساند. با مرور کردن وظایف فردا، خوابش میبرد و با تغییر ریتم ضربان قلب از خواب بیدار میشد.
نگاه کردن به جام و مدالهایی که جلوهگر بهترینش به عنوان گلبول سفید بودند، اولین کارش بعد از بیداری بود. مغز با اینکه سرش شلوغ بود، در برخی جشنوارهها شخصاً ازش تقدیر میکرد. به نظرم مغز کار شاقی هم نمیکرد. اگر من چنین کارمندی داشتم، حلوا حلواش میکردم. بگذریم.
ـ خواهش میکنم منو معاف کنید، قربان.
دستانش را به پشت گره زده بود و دود سیگار از دست چپش برمیخاست. به سمت گلبول سفید چرخید و بعد کامی گرفت و دودش را به بیرون داد.
ـ نه نمیشه، کسی رو لایقتر از تو برای این کار نمیشناسم.
ـ اما، قربان.
ـ دیگه چیزی نگو، از امروز ماموریتت شروع میشه.
احترام نظامی گذاشت و از دفتر سلولی معاون خارج شد. مغز به فعالیت سلولهای بیضه مشکوک شده بود. آخه مدتی هست که تولید اسپرم افزایش پیدا کرده و تستوسترون هم این موضوع را گردن نگرفته. مدرکی هم وجود نداشت. تنها راه، فرستادن یک مامور کاربلد به آن منطقه بود. شایدم هم کسر شأنش نبود، شاید خجالت میکشید که به عنوان یک خانم به بیضه برود. بگذریم.
به پاسگاه محلی بیضه که رسید قبل از ورود به پاسگاه به بازدید از سلول های بیضه رفت. همه در حال اسپرم سازی بودند و مورد عجیبی رویت نمیشد. حداقل برای اون روز خیالش راحت شد و به پاسگاه برگشت. زنگ را که زد، گلبول قرمزی در را برایش باز کرد.
ـ ارباب خوش آمدید.
با اینکه جسهاش تکیده بود اما به نظر میرسید گلبول متشخصی باشد. گلبول قرمز را معاون به عنوان خدمتکار فرستاده بود تا گلبول سفید تمام تمرکزش را به مأموریت بدهد. موهای سیاهش را بافته بود و سمت چپش انداخته بود. موهایش او را یاد مادرش میانداخت و رنگش او را یاد خانه.
ـ آهنگ دوپ، دوپ، دوپ بلدی؟
ـ بله ارباب.
ـ برام بخون.
با خواندش حس کرد که خونهست. چقد قشنگ میخواند. عین مادرش. برایش جای سوال بود که چرا گلبول قرمز خودش را به سلولهای حنجره معرفی نکرده و خدمتکاری را برگزیده.
ـ عالی بود.
به سمت میزکار رفت و شروع به نوشتن گزارش کرد و بعد به خواندن اسناد محلی بیصه پرداخت.
ـ نمیخوابین قربان؟
ـ نه کار دارم، تو اگر میخوای، بخواب.
صدایش خوب بود اما خروپفش نه. استراحت بدن شروع شده بود. کارش که تمام شد از پاسگاه خارج شد تا بیشتر با بخش بیضه آشنا شود و موارد مشکوک را یادداشت کند.
تخم راست را بررسی کرد و مورد مشکوکی پیدا نکرد اما چیزی در تخم چپ توجهش را به خود جلب کرد. سلولی در حال ساخت اسپرم بود در حالی که سایرین بر بالینشان آرامیده بودند. چگونه ممکن است کسی بیشتر از او به کارش اهمیت بدهد. اینقد مجذوب کارش شده بود که حضور گلبول سفید را حس نکرد. دهانش قفل شده بود و مدتی به تماشایش پرداخت. به پاسگاه برگشت.
خوابش نمیبرد. آخه اون بهترین بود. اون جام و مدال داشت. اون الگو بود. حتماً خوابش نبرده یا غمگین بوده و غزیزش را از دست داده و برای فرار به کارش پناه برده یا …
افکارش دومینهوار به هم برخورد میکرند. یک دومینوی بیپایان.
دستی روی شانهاش آمد و محکم تکانش داد. نگاهش از سقف پاسگاه منحرف شد.
ـ ارباب بیدارین؟ چند بار صداتون زدم متوجه نشدین! فکر کردم سکته کردین.
ـ نه، خوبم.
از جایش برخواست و به سمت سلول عصبی کنار میزش رفت. به گزارشش دوباره نگاهی انداخت و سپس مهر و مومش کرد. گزارش را داخل ورودی سلول عصبی گذاشت و به مقصد مغز، دکمه ارسال را زد.
برای بازدید از پاسگاه خارج شد و با دقت همه چیز را بررسی میکرد. نه، همه چیز عادی بود و سلولها در حال اسپرم سازی. به سراغ سلولی رفت که دیشب دیده بود. نه، عادی بود او هم مثل همه مشغول کار کردن بود. پس کسی بهتر از خودش نیست. برای لحظهای ازخودمچکر شد و برگشت.
باز صدای خروپف گلبول قرمز غالب شد. به رسم عادت دوباره از پاسگاه برای بازدید آخر شب خارج شد. دیگر نمیتوانست انکار کند. سلول بیضه چنان با کارش آمیختگی پیدا کرده، که گویا لازم و ملزوم یکدیگر بودند. احساسی عجیب در قلبش تننمایی کرد.
افکار بیپایان، شروع به دریدن مغزش کردند. چطور بدون هیچ تقدیر و تشکری کار میکند؟ چگونه مغز متوجهی همچین سلول ارزشمندی نشده است؟ به راستی من کارم را دوست دارم یا توجه دیگران را ؟ تا به حال به خودم فکر کردهام؟
چند باری سلول بیضه را صدا کرد و جوابی نگرفت. حتی با زدن ضرباتی به پشتش هم جوابی دریافت نکرد. تمام زورش را جمع کرد و ضربهای مهلک به پشتش زد. سلول بیضه به آرامی سرش را به طرف او چرخاند و گفت:
ـ بله. بفرمایید.
ـ چرا به جای خوابیدن کار میکنی؟
ـ نمیدونم، دست خودم نیست.
ـ خسته نمیشی؟
ـ نه هیچی حس نمیکنم.
سلول بیضه اعصباش را خرد کرده بود. یعنی چی دست خودم نیست. مرتیکهی ازخودراضی. جوری برخورد میکنه که انگار خونهاش کنار فرماندهی مغزه. اینا رو پیش خودش میگفت.
ـ من مأمور شدم به اینجا. اگر مورد مشکوکی دیدی، حتماً اطلاع بده
ـ باش
در راه بازگشت، لپهای سرخ شده و ضربان تند قلبش، نوید عشق را به او میداد. در تختش، افکار نه دومینو وار، بلکه حول سلول بیضه، طواف میکردند. عشق، شهرهای قلبش را یکی پس از دیگری فتح کرد. چیزی تا بیداری بدن باقی نمانده بود که پایتخت قلبش سقوط کرد.
فکری طوافش افکارش را به هم زد. گزارش فردا را آماده نکرده بود. از سرجایش برخواست و گزارشی سرسری نوشت و ارسال کرد. هنگام بازدید هم، هوش و حواسی نداشت و فرمان را دست ناخودآگاهش داده بود. فقط به تخم چپ میرفت و نگاهش میکرد. تمام روز.
کمرِ قلبش، زیر این بار سنگین عشق، خمیده بود. تنها واژهها راه علاجش بودند. تصمیم گرفت که آخر شب حسش را به سلول بیضه بگویید و بار قلبش را سبک کند.
به رودهی کوچک رفت و مرغوبترین املاح را جمعآوری کرد و به پاسگاه آورد. غذایی درست کرد از بهترین پروئینها با چاشنی قند و چربی.
بعد از متوجه کردن سلول بیضه غذایش را رو کرد. سلول بیضه انگار خواب میدید تا به حال کسی برایش غذا نیاورده بود. به چشمان آبی گلبول سفید نگاهی انداخت و لبخندی زد.
غذا را با هم خوردند. از گذشتهها گفتند. سلول بیضه به ترانهسرایی علاقهمند بود. حتی چند ترانه همه نوشته بود. اما صدایش خوب نبود. گلبول سفید که دیگر با منطق غریبه شده بود، حتی نپرسید اگر به ترانهسرایی علاقهمندی، پس چرا بیوقفه اسپرم میسازی؟
دقایقی به بیداری بدن باقی نمانده بود. گلبول سفید تقلا میکرد که احساسش را به او بگوید، اما دهانش از گفتن این مورد عاجز بود. شاید هم خجالتش میشد. نمیدانم توی موقعیش نبودهام. بگذریم.
فردا سرسری گزارشی تهیه کرد و هیچ جزئیاتی را در آن نگنجاند و ارسالش کرد. فاصلهی صبح تا شب برایش طولانیتر از قبل شده بود. داخل خانه لحظهای نمینشت و به اینسو و آنسو میرفت. دقایقی تا خواب بدن باقی نمانده بود. گلبول قرمز از این رفتارش متعجب بود و حیرت زده، پیش خودش میگفت:
ـ این بود بهترین گلبول سفیدتون. خ
گلبول سفید مکرراً با انگشت اشارهاش، موهایش را پیچ میداد. نگاهی به گلبول قرمز انداخت و گفت:
ـ میتونی آخر شب یه کار برام انجام بدی؟
ـ ارباب، آخر شب که نه. اما کاری هست، الان انجام میدم.
ـ نه، میخوام که آخر شب انجام بدی.
ـ اما ارباب، طبق قوانین فرماندهی، الان زمان استراحتمه.
با چشمانی که فریادرس میطلبید و لحنی که دیگر ملتمسانه بود، گفت:
ـ میدونم. خواهش میکنم ازت. فقط همین امشب.
ـ باشه ارباب، انجامش میدم.
بیآنکه فکر کند. واژها خودبهخود روی کاغذ روانه میشدند. بدون توقف مینوشت و از احساساتی که داشت دم میزد. نامه را نوشت و منتظر ماند.
انتظار تا آخر شب، مثل خورهای به جانش افتاده بود. هرچه سعی کرد خودش را به خواندن کتاب سرگم کند، نتوانست. حتی نوشتن گزارش برای فردا را به بادی فراموشی سپرده بود. اما چارهای نبود. انتظار بخشی از مسیرش بود.
گلبول قرمز را از خواب بیدار کرد و نامه را بهش داد و گفت:
ـ میخوام نامه را به سلول بیضهای در تخم چپ برسانی که بیوقفه در حال کار کردن است.
ـ همین ارباب
ـ اره همین
گلبول قرمز به تخم چپ که رسید. سلول بیضه را دید و تماشایش کرد. به نظر آمد که غیر طبیعی است. چرا یک سلول بیوقفه باید کار کند؟ سوال را در ذهنش مزهمزه کرد. این یکی از نشانههای ظهور سرطان بود. به سرعت به طرف پاسگاه برگشت. بیآنکه در بزند، گلبول سفید در را باز کرد و گفت:
ـ چی شد؟ نامه رو رسوندی؟
ـ نه ارباب. باید چیز مهمی بهتون بگم.
گلبول قرمز نفسنفس میزد. دهانش فقط مجوز عبور دم و بازم را میداد و عبور واژهها را ممنوع کرده بود. گلبول سفید گوشهایش را تیز کرده بود و نگاهش را به دهان گلبول قرمز دوخته بود.
ـ سرطان.
ـ چی؟
ـ همون سلول بیضه که گفتین نامه را برسونم دستش، داره به سلول سرطانی تبدیل میشه.
این خبر مثل قاشقی داغ، روی قلبش فرود آمد و سوزشی در وجودش برخاست که هیج آبی خاموشش نمیکرد. لبهایش داغمه بسته بودند و بدنش کرخک شده بود.
ـ این امکان ندارد.
ـ ارباب باید به فرماندهی مغز خبر بدیم.
این را که شنید افسارش را در دست گرفت و گفت:
¬ـ نه نه نه، خودم درستش میکنم.
گلبول قرمز چشمانش را گرد کرد و ابروهایش را شیب.
ـ ارباب از عهده شما خارجه، باید هرچه سریعتر اطلاع بدیم.
¬گلبول سفید که دیگر طاقت حرفهایش را نداشت، دستان ظریف گلبول قرمز را گرفت و او را به سمت زندان پاسگاه کشاند و به درون زندان انداخت و درش را قفل کرد.
ـ ارباب چیکار میکنید؟ شما برای همین کار به اینجا اعزام شدید.
ـ ساکت شو، اگر همون اول حنجره را انتخاب میکردی الان اینجا نبودی.
ساکت شد، اما داغ دلش تازه شد. او دنبال علاقهاش نرفته بود و برای مخارج زندگیاش به خدمتکاری روی آورده بود. باز گلبول سفید به واژهها پناه برد و نامه را برای گلبول قرمز خواند و ماجرا را برایش تعریف کرد. و بعد به بیضه چپ رفت و تا صبح فقط به تماشای سلول بیضه پرداخت و گریست.
مغز که چند روز، گزارشهای سرسری از گلبول سفید دریافت کرده و حتی یک روز هم اصلاً چیزی برایش ارسال نشده، نگران شد. بازرسی به آنجا اعزام کرد تا شرایط را وارسی کند.
بازرس که به پاسگاه رسید، فقط گلبول قرمزی را یافت که در زندان به سر میبرد. گلبول قرمز تمام ماجرا را برایش تعریف کرد. بازرس بلافصله نامهای با برچسب اضطراری نوشت و وارد سلول عصبی کرد و به مقصد مغز ارسال. گلبول قرمز را آزاد کرد و از پاسگاه خارج شد.
چند سلول از اهالی بیضه را جمع کرد تا با کمکشان گلبول سفید را دستگیر کنند. گلبول سفید چنان گریسته بود که چشمانش دو رنگ شده بود. تمام سفیدی چشمش را قرمزی تصرف کرده بود. گلبول متوجهی حضورشان نشد. اهالی از پشت دستانش را گرفتند تا او را به سمت پاسگاه هدایت کنند. دست و پا میزد و به سلول بیضه نگاه میکرد. فریاد بلندی سر داد:
ـ دوست دارم، دوست دارم.
هر چند که میدانست، درهمتنیدگیاش با کار، مانع از شنیده شدن صدایش میشود. اما تنها کاری بود که از دستش بر میآمد. رو به بازرس کرد و گفت:
ـ توروخدا اجازه دهید برای آخرینبار نزدیکشم شوم.
بازرس به حرفش اعتنایی نکرد و با سر به اهالی اشاره کرد تا گلبول را به پاسگاه منتقل کنند. گلبول سفید را داخل زندان انداختند و گلبول قرمز را آنجا گماشتن تا مراقبش باشد.
بازرس محل زایش سرطان را قرنطینه کرد و عبور و مرور از آن منطقه را غدقن.
ـ تورخدا لاقل بگو میخوان چکار کنند؟
ـ ارباب امروز قراره بیضه شیمی درمانی شود.
حرفش سوزنی شد و قلب بادکنکی گلبول سفید را ترکاند. برای لحظهای تکه سنگی شد و اشکها از چشمانش سرچشمه گرفتن. دهانش را باز کرد و گفت:
ـ من باید ببینمش.
ـ ارباب نمیشه. شما توبیخ شدین.
گلبول سفید روی زانوهایش نشست و با دستناش میلههای زندان را گرفت و گفت:
ـ خواهش میکنم. التماست میکنم.
گلبول قرمز که روی صندلی نشسته بود. قهوهاش را روی میز گذاشت و گفت:
ـ نمیشه ارباب. کار درست اینه که فراموشش کنی.
ـ مگه بهم نگفتی عاشق کار کردن توی جنجرهای؟ منم عاشق اونم.
این حرف گلبول سفید، تیری بود که به هدف برخورد کرد. گلبول قرمز برای لحظهای ساکت شد و فکر کرد. او هم همچین احساسی را به کار کردنش در حنجره داشت. آهی کشید و گفت:
ـ فقط از دور نگاش کن و زود بگردد.
گلبول سفید با تمام سرعت خودش را به تخم چپ رساند. همه، محل سرطانی را تخلیه کرده بودند. کمتر از ۳۰ ثانیه تا پرتاب اشعه ایکس نمانده بود. بازرس و دیگر اهالی از دور ناظر بر صحنه بودند.
ناگاه گلبول سفید وارد منطقهی قرنطینه شد و به سلول سرطانی نگاه کرد. درست پشتش بود. این بار سلول سرطانی اسپرمسازیاش را متوقف کرد و سرش را به طرف گلبول سفید چرخاند. با چشمان عسلیاش به چشمان آبی گلبول سفید خیره شد. عجیب است اولین باری بود متوجه حضور گلبول سفید در اطرافش شده بود. گویا عشق، بو هم دارد.
سلول سرطانی گلبول سفید را در آغوش گرفت. گلبول سفید دهانش را باز کرد تا احساسش را فریاد بزند. سلول سرطانی جلوی دهانش را گرفت و گفت:
ـ من هم دوست دارم. برات ترانهای نوشتم. اما فکر نکنم مرگ مجال خواندنش را بدهد. هرچند که صدایم خوش نیست.
تنها ده ثانیه تا پرتاب تشعشعات مانده بود. پتکِ عشق، بازرس و اهالی را به زمین میخکوب کرده بود. سلول سرطانی با دو شستش اشکهای گلبول سفید را کنار زد و گفت:
ـ تا دیر نشده از اینجا برو.
گلبول سفید که گریه امانش نمیداد سرش را به نشانهی نه تکان داد و گفت:
ـ منم میام. بدون تو نمیتونم.
سلول سرطانی به چشمانش خیره شد و گفت:
ـ منم.
در بیضه باران مرگ بود. تشعشعات اشعه ایکس از تمامی جهات به بدنشان برخورد میکرد و جزءجزء بدنشان را میسوزاند. اما مُسکن عشق، از دردی که میکشیدند قویتر بود.
نمیخوام از این صحنه بگذرم اما باید داستان رو تموم کنم.
دو نامه از هر دویشان به جای مانده بود. بازرس تا رسیدن گروه پاکسازی، ورود به منطقهی قرنطینه را ممنوع کرده بود.
گلبول قرمز هم که ناظر ماجرا بود. آخر شب به محل قرنطینه رفت و دو نامه را برداشت و خودش را به پاسگاه رساند.
یک نامه مال گلبول سفید بود که برایش خوانده بود و در دیگری ترانهای نوشته شده بود:
آهای گولبول عاشق♪♫
آهای وصله به موهای تو؛ سنجاقِ شقایق
آهای طعنه زده؛ چشمِ تو، به چشمای آهو
دلت یاسِ پُر احساسه؛ آی گولبول نازم
تا اون روزی که نبضم بزنه؛ سلول میسازم
برات سلول میسازم.
….. (سلول سرطانی)
اشکهایش را پاک کرد. نامهی استعفاش رو نوشت و وارد سلول عصبی کرد و به مقصد مغز، ارسالش کرد. تا صبح خوابش نبرد و فقط آهنگ، حول مغزش میچرخید. صبح چمدونش بست و عازم حنجره شد.
با این آهنگ در حنجره مطرح شد. البته صدای خوبی هم داشت.
10 پاسخ
سلام سامان عزیز
طرح داستانت رو همون موقع که در کلاس مطرح کردی، پسندیدم.
و حالا هم که گسترشش دادی بسیار خوب شده.
اینکه با این بیماری که برای یک مرد مواجهه با اون بسیار سخت هست و معمولن هم به تخلیه اون بیضه منجر میشه با دیدی متفاوت و از درون بدن نگاه کردی بسیار جالب بود .
خانش داستانت برام راحت بود و متنت سنگین و سخت جلو نمیرفت. فقط متن نیاز به بازبینی و ویرایش داره. که غلطهای تایپی برطرف بشه.
به نظرم داستان کمی شتاب داره. همه چیز خیلی سریع داره افتاق میُفته. شاید اگر کمی لحن رو آروم تر کنی و از دستپاگی دربیاد و هرچه به انتها نزدیکتر میشه ریتم رو تندتر کنی جالبتر بشه. مثل زندگی صاحب بدن که همه چیز گل و بلبله و وقتی میفهمه دچار این بیماری شده اوضاع به هم میریزه و همه چیز شتاب میگیره (این صرفن نظر شخصی منه)
در مجموع و قبل از هر چیز سامان جان شما یک انسان باشعور و بسیار بامعرفت هستی و دوستی با شما برام باعث افتخاره.
داستان نوشتن برات جدیه و من از نوشتهها و توجهت به نوشتههای دوستانت لذت میبرم.
خداقوت پهلوون (همش که نمیشه گفت قلمت سبز ومانا باشی😉)
درود بر غزالهی عزیز
آره، با اینکه بازنویسی میکنم اما باز از دستم در میره. ممنون گه گفتی.
به نکتهی خوبی اشاره کردی، اگر در داستان به صاحب بدن هم اشارهای میکردم، جالبتر میشد. ممنون
ممنون لطف دارید، شما هم آدم بسیار دوستداشتنی هستید.
شیطنت آخریتم دوست داشتم.
مرسی.
سامان عزیز،
قصهی شما ایدهی خلاقانهای دارد که در آن بخشهای مختلف ایده، از ابتدا تا شعر پایانی، با هم جفتوجور شدهاند. در این قصه «عشق» هم به شکل رابطهی میان دو نفر و هم به عنوان علاقه به یک کار و دنبالکردن آن به کمک یک فضای سمبولیک نشان داده شده است و در عین حال طنزی در خود دارد که مشوق دنبالکردن قصه است.
درست است که در چنین فضایی نیاز به استفاده از استعارههای انسانی برای جانبخشیدن به شخصیتها وجود دارد اما برای واقعیتر شدن ایده بهتر است از بعضی چیزها پرهیز کرد؛ مثلن:
«افکار بیپایان، شروع به دریدن مغزش کردند.»
وقتی ما درون بدن هستیم که شامل مغز است بهتر است برای یک سلولْ مغز جداگانه قائل نباشیم، هرچند که ناچاریم او را حاوی فکر نشان دهیم اما اشاره به مغز ایده را متزلزل میکند.
متن قصه نیاز به بازبینی دارد؛
درهمآمیختگی کتابت و شکستهنویسی:
«حداقل برای اون روز خیالش راحت شد.»
«با خواندش حس کرد که خونهست. »
« اشکها از چشمانش سرچشمه گرفتن.»
غلطهای تایپی:
«افکارش دومینهوار به هم برخورد میکرند.»
«فکری طوافش افکارش را به هم زد. »
«بدنش کرخک شده بود.»
از دید من به عنوان یک ناظر بیرونی شما در مسیر نوشتن جدی هستید، چیزی که در همسفران مرد در مدرسه کمتر حس میشود، بنابراین دوست دارم بگویم که این قبیل ایدهها با وجود خلاقانهبودن یکبار خوانده میشوند و برای شما که نگاهی بلندمدت به قصهنویسی دارید برگزیدن ایدههایی ماندگارتر احتمالن سودمندتر خواهد بود. (صرفن یک نظر شخصی است.)
نسبت به قصهی قبلی که از شما خوانده بودم (پاکدامن) از هر نظر (منطق قصه، شخصیتپردازی، زبان قصه) بسیار بهتر بود که قابلتحسین است.
موفق باشید.
مریم جان شما مو را از ماست بیرون میکشید.
بازخوردهاتون خیلی مفید هستن و ازتون متشکرم.
مشکلی که همش با آن درگیرم درهمآمیختگی کتاب و شکستهنویسی است. اما فکر میکردم که این داستان مبرا است از این مشکل اما با بازخورد شما متوجه شدم هنوز مشکلم برطرف نشده. ممنون
دقیقاً دوست دارم که داستانهایم ماندگار شوند اما نمیدانم که چگونه باید داستان را ماندگار کرد
ممنون شما لطف دارید. بازخوردها واقعاً کمککننده بودن.
بازم مرسی از بازخورد.
سامان عزیز، با اینکه موضوع کاملا غیر واقعیه به قدری با فضا و اتفاقات هماهنگ شده که داستان برای خواننده روان و منطقیست. تصویرسازیای که از داخل بدن انجام دادید باعث شد داستان کاملا در ذهنم تداعی بشه. پایان دراماتیک، هم ناراحتم کرد و هم به خندهام انداخت.
موفق باشید.
گیتای عزیز ممنون که داستان رو خوندی.
خوشحال شدم که نظرت رو گفتی.
کنجکاو شدم که چرا خندیدی؟
ایده خلاقانه و نو بود. روایت هم بسیار دلچسب. عالی بود.
ممنونم زهرا جان
خوشحال شدم که نظرت رو گفتی
چقدر جالب و متفاوت بود. خیلی لذت بردم😃✨
ممنون نیلا جان از وقتی که گذاشتی.
خوشحال شدم که لذت بری.