داستان کوتاه «تانگوی بدگمانی» از محمدشاهان کمالی
اگر قصد خیانت نداشت، چرا اینقدر دیر به من گفت تا من هم به مراسم عقد بروم؟ چرا اول خودش رفت؟ هزار دلیل هم آورد
اگر قصد خیانت نداشت، چرا اینقدر دیر به من گفت تا من هم به مراسم عقد بروم؟ چرا اول خودش رفت؟ هزار دلیل هم آورد
این یکی هم مُرد؟ گوشی را ول میکنم. یا ول میشود؟ سیمش تابتاب میخورَد. از کیوسک میزنم بیرون. فقط تا آخر هفته وقت دارم. اگر
بوی خواب میدهد خانه. ولی الکل اینجا زندگی را به رگهایم تزریق میکند. دلم خانه را میخواهد، اما گرمم نمیکند. خستهام. نمیدانم چندمی میرود که
بطری آب از لبهی میز سر میخورد و با صدایی تیز کف سالن میافتد. سرش را بالا میآورد. سی جفت چشم به او خیره شدهاند.
عصر روز یکشنبه ششم اردیبهشت هزار و چهارصد و پنج گرم وبینار نویسنده ساز مدرسۀ نویسندگی بودم. با علاقه به پیشگفتار کتاب ونس گوش میدادم
رئیس هتل کارت را چند بار کشید درِ اتاق باز نشد. نگران و عصبی بودن مرد او را بیشتر دستپاچه میکرد. نیم ساعت است هرچه
اگر از شدت سردرد از خواب بیدار نشده بود، میتوانست سر و ته رؤیایش را هم بیاورد. غلت زد و به همسر خفتهاش نگاه کرد.
گفتم: «بیا این جنازه رو از این وسط جمع کن فعلا ببرش زیرزمین تا ببینم باید چیکارش کنم» آقا غلام با گردن کج و چهرهی
– سِنِت خیلی کمه، این کارها آدم خودش رو میخواد، تو نمیتونی. حمید هر موقع میخواست، سپیده را از سرش باز کند، این جمله را
«پیشنهاد ما تنها تا آخر این ماه اعتبار دارد آقای شهیدی.» ظاهراً این آخرین پیامشان بود. گوشی را درون جیبم گذاشتم.دستهایم را شستم و به
از آن بالا، به آواز نامفهومش گوش میداد و رقصش را تماشا میکرد. دستی به موهایش کشید و شکمش را تو داد. چانهاش را بالاتر
با فرستندهای تلاش میکند برای همرزمانش یا شاید هم کس دیگری پیام بفرستد. صدای هلیکوپترها بالای سرمان است. فرستنده را که به اندازه تبلت است
تابهحال شده است که با دهانی بادکرده از عفونت و درد دندان بخواهی سرت را به دیوار بکوبانی؟ نام من هیراست. کارم این است که
سراسر کوچهی خاکی پر بود از اعماء و احشاء شیشَک نافرمانی که دیشب دریده شده بود. شَرهنگ از ایوان معبد، التماسهای قوچ سُمشتری را میشنید
شک کرد که برای بار ششم آستین سمت چپ را شسته یا نه. شک مکروهه، پس یک بار دیگه آبکشی، کار راه بنداز است. پوستِ
دمدمههای صبح بود. سودابه از خاب پرید و دیگر خابش نبرد. خیس عرق بود.دوباره دلهره سراغش آمد. فکر کرد بهتر است بلند شود و مدرسهاش
هیچکس به تُخمش نیست، من اینجام. «مُردن مهم نیست، چجوری مُردن مهمه.» گرمک راست میگفت. اگه تو تایلند بغل ساحل، مُرده بودم، خیلی قشنگتر از
باید به هر قیمتی از این ورطه خارج میشد. اما مطمئن نبود، لازم است این کار را انجام دهد؟ دشوارترین کاری که باید انجام میداد،
یکشنبه، نزدیک دوِنیمِ شب. امشب همهچی رو روال بود تا وقتی اون سگپدر با اون گوشیِ لعنتیش اعصابمو ریخت بههم. اول شب اوضاع آروم بود.
برای بار دهم به ساعتش نگاه میکند. در ماشین را بهآرامی میبندد. به سمت خانهای میرود که از دور، شش برابر خانههای اطرافش است. قدم