داستان کوتاه «خانم رستگار» از هاله کاشانی
وای. خودش را از آن چیزی که فکر میکردم زودتر رسانده است. زهرا نجفزاده. دستش را از روی زنگِ آیفون بر نمیدارد. راستی بعداً میتوانم
وای. خودش را از آن چیزی که فکر میکردم زودتر رسانده است. زهرا نجفزاده. دستش را از روی زنگِ آیفون بر نمیدارد. راستی بعداً میتوانم
روزی روزگاری دختربچهای به اسم شیرین بود که وقتی برف میبارید، تبدیل میشد به خوشحالترین بچهی دنیا. یک روز که از خواب بیدار شد از
بهمن ذوقِ خوردنِ زبانش را دارد. گوشی تلفن را روی میز میگذارد و پاهایش را از لابلای کابلهای دورِ میز، شلنگانداز عبور میدهد تا به
بوی خون سگها را هار کرده بود. پاهای دراز و استخوانی خالهگوهر بین فک سگها پاره شده بود و خون در شیار رد پاها میچکید.
پادشاه بیدار شد و کش و قوس شاهانهای آمد. هنوز مشغول کش آمدن بود که صدای پیشکار را شنید: «پادشاه، بیدار شدهاید؟» پادشاه خستهتر از
امضا کرد. خودکارِ بیکِ آبی را چنان در انتهایِ صفحه فشرد که نوکِ ساچمهایاش در الیافِ کاغذ فرو رفت و حفرهای کوچک، شبیه به یک
یک اسلحه و فقط دو تیر. همین کافی است. قرار گذاشته پشت ساباط قدیمی محلۀ سرچشمه، کنار حسینیۀ سادات اخوی، اسلحه را تحویل بگیرد. کوچهها
حروف فارسی به خطی غریبه گردهم آمده بودند و رویشان تنها اسم واضح «بنیتا»، دردسرساز شده بود. بنیتا پس از ثبت گزارش عملکرد، نامهها را
سیاوش، ۲۹ ساله، از اون آدمهایی که اگر توی مترو کنارش بشینی، ناخودآگاه صاف میشینی چون فکر میکنی داری کنار «کسی که خیلی به زندگی
البته متأسفانه این داستان خیلی کوتاه خواهد بود. جزئیات زیادی از آن ماجرا به یاد ندارم. آن شب با هیجان و اضطراب، در دفتر کوچک
مرد سیگارش را تکاند و گفت: «اگه پیداش کردی یعنی اونا خاستن که پیداش کنی.» ماهی چیزی نگفت. آدرسی که گرفته بود را در گوشی
یک مکعب مستطیلِ دراز رویم قفلی زده. « آقا یک مسواک میخری. چندتا دیگه بیشتر برام نمونده.» اگر به جای اینکه هفت مرتبه این جمله
بوی وایتکس، بتادین و خون مانده، ترکیب همیشگی هوای این زیرزمین بود. امیر روی صندلی پلاستیکی زهوار دررفتهای نشسته بود و به لکهی قهوهای روی
نگار هنوز صبحانه را نخورده بود که صدای ماشینهای شهرداری کوچه را لرزاند. نگار از پنجره نگاه کرد. کامیونی پر از آسفالت داغ، غلتکی که
نیمهشب بود. مثل هرشب دیگر زنگ خاموشی را زدند و پس از آن، باریکهای نور هم از خانهای خارج نشد. هیچکس نمیخواست توجهی را ناخواسته
برای صدمین بار در آن روز صدای سوتش را شنید. بعد گفت: «وزغ. وزغ کثیف.» کایا واکنشی نشان نداد و به کشیدن نقاشی ادامه داد.
به ساعتش نگاه کرد. دو ساعت از حضورش میگذشت. خسته بود. از روی صندلی برخاست و در سالن قدم زد. نگاهش به آدمها گره خورد.
صدای وحشیانهی کوبیدن در، سکوت اتاق را شکست. ساعت از ۱۰ صبح گذشته بود، اما در مرکز فیزیوتراپی «توانا»، زمان انگار متوقف شده بود. دنیا
نصفه شبه. اما پس چرا بیدارم؟ اصن خابم نبرده. الکی خودمو زده بودم به خاب. خاهرم آروم میزنه به شونهمو و میگه: «بیداری؟ حالا حتمن
چیز زیادی برای جمع کردن و برداشتن نداشت. به بیشتر از اینهم نیازی نداشت. کمال روی تخت لمیده بود و خیره شده بود به حامد.