داستان کوتاه «خاطرات فضایی» از الهام حبیبی
روز اول: سهشنبه، هجدهم اردیبهشت ۱۳۸۲ از وقتی روی زمینم، همهش دارم بالا میآورم. سرم درد میکند. میخواهم دستم را فرو کنم توی حلقم
روز اول: سهشنبه، هجدهم اردیبهشت ۱۳۸۲ از وقتی روی زمینم، همهش دارم بالا میآورم. سرم درد میکند. میخواهم دستم را فرو کنم توی حلقم
روز اول، چهارشنبه ۷ مرداد صبح، هنوز آفتاب درست بالا نیامده بود که گرما به خانه رسید. پنجره را بست و کولر را روشن
چهارشنبه۷مرداد نه، به این راحتیها نیس. آن هم آن خانه. آن مکان. آن مساحت و آن قیمت. اما اشکالی ندارد که پیاش را بگیرم و
شنبه دوم مرداد ۱۳۹۵ نوزده روز و یک ساعت و بیست دقیقه تا سیونه سالگی ناخواستهام فاصله دارم. پشت میز صبحانه نشستهام و تفالههای
چهارشنبه – ۲۹ جولای ۲۰۲۶ نگرانم که اگر بلایی سرم آمد، کسی نتواند از اوضاع سر در بیاورد. به همین دلیل، یادداشتهای خود را
سه شنبه، ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵ فکر آن یادداشت از سرم بیرون نمیرود. دیروز کتابی دست دوم خریدم. یک برگه لای کتاب بود. چهارتا شده بود.
چهارشنبه ۷مرداد ۱۴۰۵ بعد از گرفتن جواب آزمایش، تصمیم گرفتم خیلی جدی تحقیق کنم که چرا مامانم، آن یکی فرزندش؛ یعنی داداشم را بیشتر از
چهارشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۵ بیمارستان بودم کنار خواهرم. سرطان دارد. درست در روزهای شروع جنگ و آتشبازی در اسفند ماه در پیِ سرفههایی سخت، و
چهارشنبه ۷ جولای ۲۰۲۶ «ایکس ایکس ایکس اگر میخواهی برای مأموریت نهایی پذیرفته شوی، باید چالشهایت با ایکس وای ایکس را حل کنی. ایکس وای
اصلا چطور شده بود؟ شاید آن زمان یهو دلم برایش سوخت. یادم هست، چشمهایش را به من دوخته و بیحرکت جلوی پایم نشسته بود. ناله
اول خیابانها را کُشت. بعد صداها را. بعد آدمها یاد گرفتند از هم بترسند، طوری که انگار هر آغوشی یک اسلحهی پر بود. من از
یه رگ آبی از مچ اومده تا تپه ونوسش. دستش را توی دستم جابهجا میکنم. با شستم محکم میکشم رو رگِ آبی. کف دستش سفید
او با بقیه فرق داشت. فرید میگفت: «تو تابلوت رو برای همه بالا میبری؛ فرقی نمیکنه دختر ۱۷ ساله باشه یا زن ۵۰ ساله». اما
من اسپرسوی دابل خواستم، او آمریکانو. آن دو نفرِ دیگر را اصلاً ندیدم؛ انگار نبوده باشند. از برقِ ساعتِ «امگا» و چرمِ قهوهایِ کفشهای «گوچیاش»
اولینبار با آقحسنِ تاجر رفتیم دهشان. بنا بود تاجرباشی ازشان قالی بخرد. توی راه، مغزم را تیلیت کرد که «اگر یکنفر در اینمنطقه کِیف دنیا
خرد و خستهام. با ۲ ساعت تاخیر قطار تازه به هتل رسیدهایم و در حال شستن لیوانها در آشپزخانهی هتلم، که صدای پای کسی را
چرا دعوتم کرد؟ بعد از این که خانم شاکری، ماندانا شاکری، بغلم کرد و گفت:«سِتی جون تو تنها کسی توی شرکت هستی که از ته
من که حسش میکنم. او هم حالا چند وقتیست که حسش را گرفته کف دستش و مدام باهاش مرا نوازش میکند. خیال میکند نمیدانم شبها
در این صفحه فهرستی میبینید از داستانهای کوتاه و تازهای که همسفران من نوشتهاند: جلد پنجم: داستان کوتاه «تمام میشود» از لاله حقیقت داستان کوتاه
با هر تکان واگن، کفشهای براقش نور زردِ ایستگاه را پسمیتاباند. شلوارش اتو کشیده بود. روی پیراهنش هم ردی از یک چروک دیده نمیشد. من