داستان کوتاه «تمام میشود» از لاله حقیقت
او با بقیه فرق داشت. فرید میگفت: «تو تابلوت رو برای همه بالا میبری؛ فرقی نمیکنه دختر ۱۷ ساله باشه یا زن ۵۰ ساله». اما
او با بقیه فرق داشت. فرید میگفت: «تو تابلوت رو برای همه بالا میبری؛ فرقی نمیکنه دختر ۱۷ ساله باشه یا زن ۵۰ ساله». اما
من اسپرسوی دابل خواستم، او آمریکانو. آن دو نفرِ دیگر را اصلاً ندیدم؛ انگار نبوده باشند. از برقِ ساعتِ «امگا» و چرمِ قهوهایِ کفشهای «گوچیاش»
اولینبار با آقحسنِ تاجر رفتیم دهشان. بنا بود تاجرباشی ازشان قالی بخرد. توی راه، مغزم را تیلیت کرد که «اگر یکنفر در اینمنطقه کِیف دنیا
خرد و خستهام. با ۲ ساعت تاخیر قطار تازه به هتل رسیدهایم و در حال شستن لیوانها در آشپزخانهی هتلم، که صدای پای کسی را
چرا دعوتم کرد؟ بعد از این که خانم شاکری، ماندانا شاکری، بغلم کرد و گفت:«سِتی جون تو تنها کسی توی شرکت هستی که از ته
من که حسش میکنم. او هم حالا چند وقتیست که حسش را گرفته کف دستش و مدام باهاش مرا نوازش میکند. خیال میکند نمیدانم شبها
در این صفحه فهرستی میبینید از داستانهای کوتاه و تازهای که همسفران من نوشتهاند: جلد پنجم: داستان کوتاه «تمام میشود» از لاله حقیقت داستان کوتاه
با هر تکان واگن، کفشهای براقش نور زردِ ایستگاه را پسمیتاباند. شلوارش اتو کشیده بود. روی پیراهنش هم ردی از یک چروک دیده نمیشد. من
چجوری عاشقت شدم؟ راستش هنوزم جواب درست و حسابیای براش ندارم. اولین باری که پیام دادی، نوشته بودی: «جزوهی کلاسو داری؟» چند دقیقه به صفحهی
در جایگاه متهم قرار گرفتم. در این یک ماه این چهارمین باری بود که پایم به این دادگاه باز میشد. قاضی از دیدنم دیگر عاصی
با دیدنش جنسش را متوجه نشدم. گفتم میاید برویم خانه ما. سرش را تکان داد. گفتم یعنی موافقید؟ سرش را چرخاند و من نگاه کرد.
تا قبل از آن ماجرا هر روز بعد از مدرسه میرفتم به مغازهاش، خودکاررنگیهایی که از خودش گرفتم را برمیداشتم، گوشهای مینشستم و مینوشتم. او
دانشجو که باشی، پنجشنبه و جمعه شیفت برای تو است؛ با دوشنبهشبهایی که عمل پیوند قرنیه است و دانشجو پولِ عمل نصیبش نمیشود. دانشجو، دانشجو
همهی همکلاسیها، لیلا را به حسادت میشنتاختند. اگر میدید کسی بهتر از او لباس میپوشد یا با ماشین بهتری به دانشگاه میآید یا حتی صدمی
صدای محکم به هم خوردن در خانه آمد. گرمای زیادی در صورتم احساس میکنم. گُر گرفتهام. از اینکه گورش را گم کرد، نفس راحتی میکشم.
در جنوب کشور شهرستان کوچکی بود از نظر امکانات بدتر از ده. ساکنان این شهر به قناعت معروف بودند. بیشتر جوانان آن برای پیشرفت به
باز چسکلاس. ادب کیلو چند؟ صفحۀ نمایش را بالا و پایین میکنم و به رژۀ کلمات مینگرم. اصطلاحاتش هم مثل خودش اتوکشیده است؛ ادبمند، ادبوار.
روی کمرش دراز کشیدهام. مشغول شنا کردن است. از آب میترسم اما هیجانش غلغلکم میدهد. ترسم را قورت میدهم. دستهایم را دور گردنش حلقه میکنم
درواقع او رو هيچوقت مادر صدا نکردم و اسمش همیشه مامان بوده. مامان منم مثل همه مامانا مهربانه فقط مدل مهربانیش کمی فرق داره مثلا
خستهم. داغخوردهم. داغی هوا هم دارد میسوزاندم. دستهای ترکخوردهم را روی فرمان پوسیده میکشم که باز صدای دینگ پیامش کمرم را میلرزاند. یادم میآید روزی