داستان کوتاه «پاورچین ترس» از زری عارضی
جلوی در دستشویی را میپایید. صدای قدمهایش را نمیشناخت. توی مانیتور خودش را ورانداز کرد. مقنعهاش را جلو کشید. چند تار موی بیرون آمده را
جلوی در دستشویی را میپایید. صدای قدمهایش را نمیشناخت. توی مانیتور خودش را ورانداز کرد. مقنعهاش را جلو کشید. چند تار موی بیرون آمده را
توی دبیرستانِ دخترانه اگر یک هفته دیرتر برسی میبینی که تنها کسی که عضو اکیپی نیست توئی. به خصوص اگر کلاس دهمی باشی. و من
ـ قول میدم زیر پنچ دقیقه تمومش کنم. ـ نه، نه، نه. دستانش را روی دلش چرخاند و چشمانش را به هم فشار میداد. نیمخیز
-اگر سروها دست از کرشمه بردارند و با ناز کمتری تن به خشکی دهند، گیر چنین دهانی نمیافتند. مادر است دیگر. طوری میبرد و میدوزد
« خانم گهرمانی… نه خبر؟ صب اول صبی اخمات تو همه؟» در فروشگاه وسط کارتنها، موبایل به دست ایستادهام. « خبر… که می بینی، ساعت
متنفر بودم. اصلا هیچ و هیچ لذتی درون آن، بیرون آن، لبهٔ آن، هرجا، نبود. اما چارهای نداشتم. کنار پیادهرو با احتیاط نشکستن آن ایستادم.
زودتر از همیشه رسیدم. امروز روز آخر بود. هیچ نگفتم مخالف سفرشم. این جمله را آنقدر در ذهنم تکرار کردهام که تقریبا باورم شده، اما
سر خورد. افتاد. پیش رویش همه سرخی بود. پرسید: «دریا مگر آبی نبود؟» دریا به سادهدلی او خندید. خنده موج شد. ماهی را تکان داد.
با دراز کردنش هم هنوز ۲۰ سانتیمتر کم داشت. با چشمانِ نیمبسته و دندانهای گاز گرفته، سعی میکرد بَرش دارد. شکستگی جزئي دست چپش، اجازه
در راه پله قدم برمیدارم تا دستهای خواب آلودم را بر دستگیره در بیاندازم. دلم برای تخت خوابم یک ذره شده است. در را باز
از جایی که مسیر صعبالعبور شده بود تا روستا کمتر از نیم ساعت راه با ماشین داشت. مقصدش آخرین روستای اطراف بود، جایی پشت کوهها.
به کاغذ توی دستش نگاه میکند. تا اینجا درست آمده. اسم کوچه هم همان است؛ واعظ. وارد کوچه میشود. کوچه یکی از همان کوچههای پرپیچوخم
دخترک چشمانش را بازمیکند، نگاهش را روی سقف قفل کردهبود، سعی میکرد از شب قبل چیزی یادش بیاید ولی حتی شبها و روزهای قبلتر از
مرد در ته کوچه با صدای غبغبانداخته، با دست، اشارهای به مرد عینکی کرد و گفت: از سمت چپ برو. مرد عینکی به ساعت مچیاش
این یکی را نمی توانست خُرد کند. واقعا هیچ ایرادی نداشت. البته تمام آن سی و دو تای قبلی هم ایرادی نداشتند. اما امروز تولدش
تمام وسایل کشوهای کمدش را بیرون ریخته بود، دنبال همان کتابی میگشت که دیروز خریده بود، چشمش افتاد به کتابی که با یک پارچهیِ گلدار
تلفنِ دفترش زنگ خورد. یکبار. دو بار. سه بار. ماکس گوشی را برنداشت. نگاهش هنوز روی دستنوشتههای کافکا بود. کاغذها بوی کهنگی میدادند؛ بویی شبیه
صبح یکی از روزهایی که دیگر تکراری نبود، چمدانش را بست. پنج سالی زمان برده بود تا بفهمد، بودنش در این شهر بیفایدهست. اسبابی نداشت.
زهرا پلههای امامزاده را بالا آمد و کنار درختی که وسط حیاط بود ایستاد. دستهای پینه بستهاش را به تنه درخت زد و کمی معطل
قبل از خواب عادت داشت چند چیز را نگاه کند: قیمت آپارتمانها، قیمت ماشینها، و گاهی هم بلیت شهرهایی که هیچوقت به آنها نرفته بود.