داستان کوتاه «یک صبحانه‌ی عالی» از هاله کاشانی

« خانم گهرمانی… نه خبر؟ صب اول صبی اخمات تو همه؟»
در فروشگاه وسط کارتن‌ها، موبایل به دست ایستاده‌ام.
« خبر… که می بینی، ساعت نه جلسه شروع می‌شه، کلی کار مونده، خانم طلاکوب هم که هنوز نیومده.»
ناگهان چشمم به خط دوخت مقنعه‌ام می‌افتد. تنم داغ می‌شود. سه دکمه آخر یونیفرمم هم در جا دکمه‌ها نیستند. اما به یاد چراغ‌های نیمه خاموش فروشگاه که می‌افتم نفس راحتی می‌کشم. چشمان ِ باباجون، مسئول خرید شرکت، روی زمین دنبال گمشده‌ایی می‌چرخد و بعد دستش با چسب نواری نچسبیده روی آخرین کارتنی که در دستانش مانده شروع به بازی می‌کند. لبه‌ی مقنعه‌ام را با قدرت هرچه تمام‌تر به سمت بالا می‌کشم و قبل از آنکه باباجون از چسباندن چسب نواری آویزان منصرف شود، مقنعه‌ام را دوباره سر می‌کنم. خطِ دوخت مقنعه‌ام به پشت افتاده است. صورتم را که در صفحه‌ی گوشی‌ام چک می‌کنم، شانه‌هایم صاف می‌شود، باباجون دوباره به من نگاه می‌کند. در حالی که سه دکمه‌ی انتهایی یونیفرمم را در جا دکمه‌ها جا می‌دهم، می‌گویم:
«آقای جنگجو دیروز خودش گفت امروز همه ساعت ۶:۳۰ فروشگاه باشیم. دیشبم تا ساعت نه شب اینجا بودم، به خدا.»
« ای بابا، خوب تخفیف چهل درصد یه هفته گبل ِ از زلسه می‌زارید گفسه‌ها خالی میشه دیجه.»
«چی بگم، آقای جنگجو تخفیف گذاشت که این ماه هم رکورد فروش شعبه‌ها رو بزنیم، کارگاه هم که بارهای جدید رو رسوند. دمش گرم.»
« وای وای آگای صادگی گبل ؚزلسه مدیرای شعبه‌ی کرز و اسلام شهر رو همه زا تو فروشگاه می‌چرخونه ‌ها. والله… اجه نتونی همه رو بچینی چی؟ خانم طلاکوب، همین زدیده، تازه نفسه، باید کمکت کنه دیجه. »
«نمی‌دونم باز کجا مونده.»
«ه… یه ماه بیشتره گفسه‌ها دو برابر شده، والله. شما تا کی می‌تونی هم طراحی کنی، هم بچینی، هم بفروشی. ببین اجه لازمه به آقای زنگزو بگو همین الان با موتور یه کمکی برات از کارگاه بفرستن.»
دستم روی پیشانیم ضربه می‌زند. انگشت شصتم روی صفحه‌ی موبایلم بالا و پایین می‌رود. روی نام خانم طلاکوب می‌ایستم. ساعت ۶:۳۵ گوشه‌ی موبایلم انگشتم را از کار می‌‌اندازد. اما همین که باباجون آخرین کارتن ِ در دستش را جلوی پایم می‌گذارد، با شدت ِ هر چه تمام‌تر اسمش را فشار می‌دهم. باباجون توده‌ایی پیچیده در نایلون حباب‌دار را از کارتن بیرون می‌کشد و شروع به باز کردن چسب‌های نایلن می‌کند.
دکمه‌ی بلندگو را می‌زنم. بوق اول، بعد مکثی بی چشم‌و‌رو، بوق دوم، بوق سوم، چهارم، سکوتی ناامید کننده، بوق پنجم، ششم و هفتم و بوق‌هایی تندتند ِ زننده که پشت هم توی صورتم می‌خورند. باباجون مجسمه‌ی یکپارچه‌ی اسب، گاری‌ران و سگ ِ‌خوشحال ِ‌مزرعه را به دستم می‌دهد. اسبی سیاه و تنومند اما سر به زیر و با چشم بند، گاریی پر از کاه را با آنچنان رنجی ‌می‌کشد که آن همه درد با بار ِسبک کاه جور در نمی‌آید. سگ ِ مزرعه در بلندترین نقطه، بر روی تل کاه لم داده و در حالی که ژست مجسمه‌ی ابوالهول را به خود گرفته است از منظره‌ی دور دست‌ و سواری لذت می‌برد و صورتش به آرامی صورت گاری‌ران است. گاری‌ران به بار ِ کاه تکیه داده است و افسار اسب را آنقدر رها گرفته که انگار می‌داند که این اسب بدون ضربه‌ای شلاق هم وظیفه‌ی باربری‌اش را به نحوه احسن انجام می‌دهد.
« والله خیلی هنرمندی! چگدر این اسبِ سیاه گشنگه، ساقل، شبیه اسب‌های مسابگه ‌ست. چرا گاری می‌کشه؟»
«مال شما باباجون.»
«ماله من؟ واست دردسر نشه‌‌ها.»
«نه باباجون، چه درد سری؟ از تمام کارهای جدیدم یکیش ماله خودمه. این یکی رو شما بردار.»
« ه… دستت درد نکنه. می‌دمش به تازه عروسم. اخماتم باز کن. منم بخدا فکر می‌کنم اسیر زنجیم! یه هفته‌اس راننده نیومده من زای اونم کار می‌کنم و زمعه هم رفتم کمک کارگاه که واسه زلسه امروز بارهای زدید آماده باشه. الانم باید چند زا سفارش ببرم و بعدشم صادگی و مدیر شعبه‌ها رو واسه زلسه بیارم. وجرنه می‌موندم کمکت می‌کردما… والله.»
«نه قربونت باباجون. طلاکوب هم همین الانا باید پیداش بشه.»
«ه…حالا زلسه امروزم به خیر بجزره. بنده خدا. … پدرمون این هفته در اومده. والله… من برم. دستت درد نکنه.»
دست‌هایش را در هوا تکان می‌دهد و می‌رود و من می‌مانم و هزار فکر مغشوش که راحتم نمی‌گذارد. جملات بابا جون در سرم زنگ می‌خورد. «منت نیست که.» «وظیفشه.» «تازه نفسه ِ .» اما تیک تاک ساعتِ فروشگاه ادامه‌ی افکارم را می‌برد. مجسمه‌های جدید را از نایلون حبابدار بیرون می‌کشم و می‌چینم. چراغ‌های فروشگاه یکی پس از دیگری روشن می‌شود. منشی جلویم می‌ایستد.
«سلام، الهام جون چرا تو تاریکی کار می‌کنی؟ چرا هیتر رو روشن نکردی؟ وای خاک به سرم، چقدر کارتن!»
«سلام مشغول بار‌ها شدم دیگه. راستی قربون دستت یه زنگ به طلاکوب بزن ببین، بگو تا هفت و نیم خودش رو برسونه، یه بار زنگ زدم بر نداشت.»
«باشه، صب کن برم یونیفرمم رو بپوشم.»
باز نام طلاکوب من را در دنیای دیگری سرگردان می‌کند. همانطور که دکوری‌ها جلوی چشمم جفت می‌شوند، در ذهنم، خودم و طلاکوب را می‌بینم. لابد الان دارد جلوی آینه فکر می‌کند امروز کدام شالش را با کدام رنگ شومیز و شلوارش ست کند و اینکه چه سایه‌ایی پشت خط چشمش بکشد و وقتی از مرتب بودن موهایش خیالش تخت شد به سمت فروشگاه راه بیافتد. سرم گیج می‌رود، چشمانم را می‌بندم و وقتی باز می‌کنم یک ردیف مجسمه‌‌های اسب و گاری‌ران و سگ ِمزرعه‌ی را می‌بینم که مانند آدم‌های منتظر در صفِ اتوبوس در یک خط ردیف کرده‌ام. طرح این مجسمه را دقیقاً قبل از شروع جلسه‌ی ماه گذشته کشیدم. همان روز که طلاکوب استخدام شد و دستانم حتی توان نگه داشتنِ مداد را نداشت، اما مشتاق کشیدن بود. منشی لیوانی چای به دستم می‌دهد و می‌گوید:
«کجایی الهام؟ بابا حرص نخور، کارم تموم شه میام کمکت. الان به طلاکوب زنگ می‌زنم. همین که اومد من و تو با هم می‌ریم یه صبحانه توپ می‌زنیم. چاییت سرد نشه‌ها، هلم توش ریختم. »
تلفن زنگ می‌خورد، منشی به سمت میزش می‌دود و صدایش در فروشگاه می‌پیچد:
«سلام … آب معدنی کوچیک ۱۲تا… سیب، پرتغال، موز… نه نسکافه نمی‌خواد، همون چایی کافیه… زود بیا… خدافظ.»
ساعت شماته‌دار فروشگاه هفت بار ضربه می‌زند. دلم به هم می‌پیچد. آقای صادقی، مدیر شعب، در هر جلسه با به رخ کشیدن نظم و نوآوری شعبه‌ی ما در طراحی دکوری‌های و لوازم هنری ِ پرفروش، دل ِ مدیرهای فروش ِ شعبه‌‌ی کرج و اسلام‌شهر را می‌سوزاند. صدای بوق‌های آزاد در فروشگاه می‌پیچد. ردیف دندانهای سفید منشی دوباره نمایان می‌شود و می‌گوید:
«برنمی‌داره. بابا جون چی می‌گفت؟ می‌گفت… این چوخ بیلمیشه؟ فقط بلده دیر بیاد زود بره… می‌خوای زنگ بزنم جنگجو؟ چقدر به اینا می‌گم از آگهی نیرو بگیرن، سرکار خانم فقط بلدن غذای مورد علاقه‌ی مدیر فروش رو درست کنن و تأکید کنن که از مقنعه‌ی شبه چادرِ ما و یونیفرم فروشگاه عقشون می‌گیره. صب تا شبم که ناخوناشو سوهان می‌کشه. تمام تمام.»
« به نظرم به جنگجو زنگ بزن، قربون دستت. ازش بپرس طلاکوب نیومده، قهرمانی چکار کنه؟»
«هیچی، چکار کنی؟ الان جنگجو با پیجامه از رخت خواب پا میشه میاد کمکت…»
خنده‌اش اخم‌هایم را باز می‌کند.
«اینم از مدیر فروشمون، بر نمی‌داره. واست لقمه نون پنیر می‌زارم رومیز، بیا لقمه لقمه وسط کارت بخور…»
خدماتی وارد می‌شود. صدای منشی دوباره بلند می‌شود:
«بی‌زحمت میوه‌ها رو سریع بشور خشک کن بذار یخچال خنک شه، نه… اول آب معدنی‌ها رو بذار، بعد برو سراغ میوه‌ها. تو بشور من خشک می‌کنم می‌چینم تو ظرف. اتاق شیشه‌ایی و سالن رو هم یه تی ِ سریع بکش. دستشویی رو هم نیم ساعت قبل ِ جلسه دوباره بشور. … بچه‌ها… دستشویی رو که هشت‌و‌نیم شست، دیگه دستشویی نرینا… دستت درد نکنه، برو شروع کن، منم میام بهت سر می‌زنم.»
تایپ می‌کنم:
«سلام خانم طلاکوب، دو بار زنگ زدیم بر نداشتی، هر جا هستی تا هفت و سی دیگه خودت رو برسون. بارهای جدید رو زمین مونده. »
«سلام جناب جنگجو، وقت بخیر، از فروشگاه تماس گرفتیم، موفق نشدیم باهاتون صحبت کنیم. خانم طلاکوب نیومدن، هرچقدر هم زنگ زدیم بر نداشتند، اگر لازمه بفرمایید با موتور از کارگاه یه کارگر کمکی بفرستن.»
دکمه‌ی ارسال را می‌زنم. ساعت روی دیوار هفت و ده دقیقه را نشان می‌دهد. رنگ‎‌های لیمویی، صورتی ِ پاستیلی و آبیِ آسمانی ِ ستِ جاعودی، جا وارمری و گلدان‌های مراکشی دلم را گرم می‌کند. آنها را از نایلون حباب‌دار بیرون می‌کشم و روی ست سینی هم‌رنگشان در بالای قفسه‌ی مجسمه‌ی اسب، گاری‌ران و سگ ِمزرعه می‌چینم. همانطور که دستانم ربات‌وار کار می‌کند، باز طلاکوب و جنگجو و حتی خودم در ذهنم شروع به چرخیدن می‌کنند. شاید من هم در برابر این دو شبیه همین مجسمه‌های بی‌زبان شده‌ام. به سراغ دکوری‌های بت من، مرد عنکبوتی، هیولاهای رنگارنگ کوچک می‌روم که به درخواست خواهرزاده‌ام طراحی‌شان کرده‌ام و چه فروش خوبی هم دارند. اما یک لحظه دستم از کار می‌ایستد. مجسمه‌هایی بی‌روح و ساخته شده از گچ در قفسه، در انتظار یک خریدار یا حتی یک نجات دهنده‌ که شاید یک روز آنها را به جای بهتری منتقل کنند، ملتمسانه من را نگاه می‌کنند و به سرنوشت محتوم خود راضی شده‌اند. اما حالا این نگاه و این سکوت دیگر برایم آنقدرها جذاب نیست. نگاه‌های طلاکوب جلوی چشمم می‌آید. نگاهی که شباهتی به مجسمه‌های در انتظار ندارد. دیروز عصر ساعت چهار که رفت به او گفتم فردا ساعت ۶:۳۰ فروشگاه باشید، اما سکوت عجیبی نصیبم شد. انگار او چیزی را می‌دانست و من نه و همان نگاه خالی، بذر جوانه‌ایی تازه را در دلم کاشته است که حالا از نگاه‌های معصومانه‌ی مجسمه‌ها بیشتر دوستش دارم.
ساعت روی دیوار با شدت هر چه تمام‌تر هشت بار ضربه می‌زند. گچ‌های هنری، قالب‌های سیلیکونی، رنگ‌های پودری، را به ترتیب در سه قفسه‌ی کناری مجسمه‌ی اسب ِمزرعه جای می‌دهم. رنگ‌های پودریِ طلائی، نارنجیِ پاییزی و اناری که به سفارش خودم به رنگ‌ها اضافه شده است، هم از زیر دستم می‌گذرد، اما با همه‌ی تاثیری که می‌خواستم همه‌ی این رنگ‌ها و طرح‌ها در زندگی دیگران بگذارند، حالا برای خودم بی‌معنی شده‌اند. شاید تقصیرِ طرح‌هایی است که می‌زنم. مثلاً باید سگِ مزرعه را سگی سورتمه‌ران در قطبِ جنوب طراحی می‌کردم و یا سگی که کنار گاری قدم ‌می‌زند و یا اصلاً اسب را نحیفتر و از کار افتاده و درخور ِ کار در مزرعه می‌کشیدم و یا حتی آنرا با یک قاطر ِ دوست داشتنی جایگزین می‌کردم. اما اسب حیوانِ مورد علاقه‌ی من است چطور می‌توانم تمام زیبایش را به تصویر نکشم؟
ساعت هشت و سی و سه دقیقه است. چسبِ کارتنِ رنگ‌های روغنی را پاره می‌کنم که طلاکوب و جنگجو به فروشگاه می‌آیند. طلاکوب شالی نخی مشکی، را با لوزی‌های سبز و شومیز نسبتاً بلندِ راه راهِ مشکی سفید به تن دارد و همان شلوار جین آبی‌رنگ چسبانِ کوتاه و نیم بوت‌های سبز صدریِ بندی دیروز را به پا. به نظر من شال بژ آهاردار، با ست شومیز-شلوار آبی نفتی و کفش‌های چرمی مشکی ِ واکس خورده‌ انتخاب بهتری برای جلسه‌ی امروز هستند. اما باید اعتراف کنم که رژ لب قرمزش و خط ظریف ِ نقره‌ایی که دقیقاً خط ِ چشم ِ رو به بالایش را از ابتدا تا انتها همراهی می‌کند، جلوه‌ایی زیبا به صورتش داده است. هر دو به من سلام می‌کنند و به سمت اتاق شیشه‌ایی می‌روند. گوشه‌ی دستمال سفره‌ی کاغذی سرخابی رنگ با کادری زرد از مشت طلاکوب بیرون زده‌است. دستمالِ کاغذی، ولوله‌ایی به تنم می‌اندازد و من را به دنبال آن‌دو تا اتاق شیشه‌ایی ‌می‌کشاند. هنوز چشم‌هایشان دنبال انتخابِ صندلی می‌گردد که می‌گویم:
«آقای جنگجو، دیگه از امروز مهمتر هم داریم؟ یه ماهه پیگیر ِ تولید و رسیدن کارهای جدید بودیم دقیقاً واسه جلسه‌ی امروز. فکر می‌کردم خانم طلاکوب هم مثل ما باید صب ِ زود فروشگاه باشن؟ اگر قرار بود طرح‌ها و لوازم هنری جدید تو کارتنِ در بسته بمونن خوب می‌فرمودید ما هم امروز استراحت می‌کردیم. »
طلاکوب با دستمال سرخابی-زرد در دستانش بازی می‌کند. چشمان جنگجو گرد می‌شود. آب دهانش را قورت می‌دهد و سرش را به چپ و راست تکان می‌دهد و می‌گوید:
«خانم قهرمانی لطفاً خودت یه کاریش بکن. امروز صبح من و خانم طلاکوب مجبور شدیم به یک جلسه کاری بریم. لطفاً بارهای باقیمانده را با فاصله‌ی بیشتری از هم در قفسه‌ها بچینید و کارتن‌های اضافه را هم به انبار ببرید.»
خدماتی لیوانی چای جلوی جنگجو می‌گذارد. جنگجو دستمال سفره‌ایی کاغذی به همان طرحی که در دستان طلاکوب است را از جیبش بیرون می‌آورد. اول بر روی پیشانیش و بعد بر روی قطره‌های چکیده‌ی چای روی میز می‌کشد. دستمالِ سرخابی، صورتم را سرخ می‌کند و تا گوش‌هایم داغ می‌شود. صدایم محکم تر می‌گوید:
« خانمِ طلاکوب لطفاً کمک کنید. لطف کنید همین‌هایی که آقای جنگجو گفتن رو انجام بدین. الان ساعت چهل دقیقه به نهه. اگر زود بجنبید، می‌شه آبروداری کرد. تا منم برم یک لقمه صبحانه بخورم.»
پشت میز صندوق‌دار می‌نشینم. منشی با لیوانی چای از راه می‌رسد:
«بیا الهام جون برات شیرینشم کردم.» به سمتم خم می‌شود و می‌گوید:
«خوب کردی گفتی.»
ساعت هشت و چهل و هفت دقیقه را نشان می‌دهد. انگشتان ِ دستم را چند بار باز و بسته می‌کنم و تخته شاسی‌ام را عمودی نگه می‌دارم. یک بیضی اریبِ بزرگ در راستای قطر کاغذ می‌کشم و یک بیضی کوچکِ ایستاده‌، کمی کج، در انتهای بالایی بیضیِ بزرگ برای سر اسب. دو ستونِ شکسته‌ی ضخیم و موازی در یک سوم پایینی و دو ستون شکسته‌ی دیگر، با زاویه‌ی سی‌درجه یاغی در هوا، در یک سوم‌ بالایی ِ بیضی بزرگ طراحی می‌کنم و یک لکه‌ی برگ-شکل، برای چشمانش بر روی سر می‌گذارم. دست‌هایم برجستگی‌های بزرگی در نیمه‌ی انتهایی و بالاتنه و اینجا و آنجا ایجاد می‌کند و بعد نوبت به انحناهای نیم‌دایره‌ایی کنار ِ پاها و دست‌ها می‌رسد.‌ طرح‌هایی شعله‌مانند که در سرعت ِ باد ِ کنار ساحل می‌رقصند را جای دم و یال‌هایی می‌کشم که هرگز کوتاه نشده‌اند.
ساعت شماته‌دار نه بار می‌کوبد. طلاکوب در اتاق شیشه‌ایی روی صندلی لم داده‌است. جنگجو در میان کارتن‌های روی زمین مانده، دستورهایی به خدماتی می‌دهد. آقای صادقی و مدیرهای فروش‌ شعبه‌های کرج و اسلام شهر و بابا جون از راه می‌رسند. همه سلام و خوش بشی با جنگجو می‌کنند و آقای صادقی می‌‌پرسد:
«آقای جنگجو؟ مگه بارها رو راننده صبح زود به فروشگاه نیاورده؟ چرا هنوز این وسط مونده؟ ناسلامتی شعبه‌ی شما سه سالهِ شعبه‌ی نمونه شده. چه خبره آقای جنگجو؟ نیرو جدیدم که گرفتید. دلیل این بی نظمی چیه؟»
صدای منشی را می‌شنوم:
« قیافه‌ی جنگجو رو! حقشه! بایدم عرق بریزه! خوشم میاد سوگلیش از اتاق تکون هم نخورده. دلم خنک شد، خوب کردی این دفعه خودتو به آب و آتیش نزدی که همه بارها رو بچینی…، اوه چه اسب سرکشی! مطمئنی مجسمه‌ی اسب ِ وحشی خریدار داره؟»
«خودم که دوستش دارم.»
«باشه، چاییت رو بخور عزیزم این دیگه سرد نشه. »
لقمه‌ایی نان و پنیر در دهان می‌گذارم و یک قلپ چای شیرین. دستمال کاغذی سرخابی با کادرِ زرد رنگ را از جیبِ یونیفرمم بیرون می‌کشم، به پیچ وخم‌های کادر ِ زرد رنگش که نگاه می‌کنم، دوباره ذهنم به دور دست‌ها می‌رود. چهره‌ی گارسون کافی‌شاپ مدرن و شلوغ ِ تازه افتتاح شده‌ی نزدیک فروشگاهمان جلوی چشمانم می‌آید. دیروز صبح از او پرسیدم:
«چه دستمال سفره‌ی خاصی، خودتون رنگِ‌ سرخابی و کادر چین دار زرد رنگ دستمال‌ها را را با لگویتان ست کرده‌اید؟»
«بله، سفارش خودمان است. به جز قهوه، چیزِ دیگری هم میل دارید؟ منوی صبحانه‌ی ما عالیه.»
«نه ممنون. فروشگاهِ دکوری ما طبقه‌ی همکفِ همین پاساژ بغلیه. دوست دارم یه روز برای صبحانه با همکارم بیام. امروز همین قهوه کافیه»

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

24 خرداد 1396

24 خرداد 1396

13 فروردین 1397

13 فروردین 1397

یک پاسخ

  1. هاله‌ی عزیز،

    شخصیت‌پردازی در قصه‌ی شما بسیار خوب انجام شده است؛ همه‌ی شخصیت‌ها زنده، واقعی و کاملن متمایز از یکدیگر هستند.

    پیرنگ قصه ساده و به دور از کلیشه است؛ شغل و مهارتی که برای شخصیت اصلی انتخاب شده است و همچنین نشان‌دادن روابط روزمره‌ی واقعی آدم‌ها در محل کار آن هم در یک برش مناسب و پایان‌بندی قابل‌قبول، این قصه را تبدیل به قصه‌ای سالم و بسیار باورپذیر کرده است.

    به ویژه در پاراگرافی که شخصیت اصلی مشغول طراحی می‌شود جزئی‌نگاری جالبی انجام شده است.

    اگر متن قصه را یک بار بازبینی کنید و ایرادهای کوچک آن را برطرف کنید نور علی نور می‌شود؛ مثلن اینجا زبان کتابت و شکسته در هم آمیخته شده‌اند:

    «بله، سفارش خودمان است. به جز قهوه، چیزِ دیگری هم میل دارید؟ منوی صبحانه‌ی ما عالیه.»

    موفق باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *