در راه پله قدم برمیدارم تا دستهای خواب آلودم را بر دستگیره در بیاندازم. دلم برای تخت خوابم یک ذره شده است. در را باز میکنم. مامان در وسط اتاق نشسته و پشتش به من است. واکنشی به صدای در نشان نمیدهد. آشفته اتاقم را با نگاه خمیازه کشم اسکن می کنم و به عمق فاجعه پی میبرم. در کنار دستش مدارکی بر فرش افتاده است. بله خودشان هستند. توانایی اش را در پیدا کردن دست کم گرفته بودم. تصویر روبهرویم موج زنان همین موضوع را در مغزم میکوبد. افکارم ناخن بلندش را بر دیوار وجودم میکشد و دلم ریش ریش میشود.
صدایش میزنم: مامان. مامان. واکنشی نمیبینم. دیوانه. نباید واکنشی هم ببینی. شاید تنها در همان خیالت بتوانی این کلمه را به زبان بیاوری. در واقعیت اما وزنه ای از زبانت آویزان است و طفلک آنقدر ورزیده نیست که بتواند این بار سنگین را بلند کند. نمیتوانی این کلمه را به زبان بیاوری. دستم را بر روی در می کشم تا متوجه حضورم شود. سرش را برمیگرداند. چشمان پر از اشکش آزرده ترم میکند. نگاهش را از من میدزدد و بدون اینکه چیزی بگوید از اتاق بیرون میرود. وارد اتاق میشوم و در را میبندم. دیدن کاغذهای رها شده پژواکی در لالههای گوشم میشوند. فعلا نمیخواهم با او صحبت کنم. حس کردم او هم این را میداند. از اینکه فعلا گفتنم دروغی مضحکانه هست هم اطمینان دارم. خودم را بر روی تختم میاندازم و از پنجره به درخت نارنج تکیه داده بر شیشه خیره میشوم. این درخت همسال من است. پدرم در روز تولدم آن را کاشته. من خواهر نارنجی اش هستم. و البته که حسود. در کودکی با مامانم سر این درخت دعوایم میشد. شاکی بودم از اینکه من را انسان زاییده و او را درخت.
کاش همچنان مانند گذشته دعوا میکردیم.
کلمه ی مامان در سرم میپیچد. تمامی سلولهای مغزم فریادش میزنند. با این کلمه نفس میکشند و با حنجره ای تازه بلند تر تکرارش میکنند.
بعد از آن دعوا چهار ماه است که جز سلام و خداحافظ چیزی بین ما رد و بدل نشده. زیر و بم این مدل بحث ها را در دانشگاه خوانده ام. نزدیک به صد تایش را از زبان مراجعینم شنیدم. در تمام آن لحظات سعی کردم که خودم را جایشان بگذارم. دستشان را بگیرم و زاویه دیدشان را در این گونه بحث ها تغییر دهم. اما در ماجرای خودم و مامان ناتوان هستم.
در آن واقعه کاملا در شوک غوطه ور بودم. جملات مادر مثل جیغ بلندی تک تک خاطرات خفته ام را حیران از خواب بیدار میکرد.آن کلماتی که من و مادرم رد و بدل کردیم در هوا چرخید و آجر شد. چشم بستیم و به سمت هم آجر پرتاب کردیم. هنگامی که چشم باز کردم دیگر او را ندیدم. آجرها دیوار بلندی شده بود که فقط می توانست صدای پر از عقده ی ما را به هم برساند.
چهار ماه هست که مراجعینم را نمیبینم. میخواستم با چکش این دیوار را خراب کنم. اما هر روز بنیه اش را قوی تر میکنم.
روز چکش زنی فرا رسیده است. درِ کمد دیواری را باز میکنم. آن کتاب قدیمی باید همینجا باشد. لباس جدید پادشاه؟ نه. جادوگر شهر اُز؟ نه.آها پیدایش کردم. ستاره و آرزوی مامان.
با خاطره ای که در لابهلای صفحات این کتاب، خشک شده میتوانم پیوند آجرها را متلاشی کنم. صدای محو ویبره موبایلم از کیف می آید. شماره است.
_ سلام عسل. لطفا قطع نکن.
_ سهراب؟ واقعا خودتی؟ همیشه روی پر رو بودنت قسم میخوردم.
_صبر کن. میخوام باهات حرف بزنم.
_ کی تو رو خبر دار کرده؟ میدونم حرفت چیه.
_صبا بهم گفت. میخوان داخل کتابفروشی برات جشن خداحافظی بگیرن. برای همین به من زنگ زدن. عسل از تصمیمت تعجب کردم. فقط خواستم باهات قهوه بخورم و یک بار دیگه حضوری ببینمت. میخوام چشمات رو حفظ کنم. صدات رو ضبط کنم. این یک کار رو در حقم میکنی؟
_ سهراب دیدن تو فقط رنج اضافه هست. کارم رو سخت تر میکنه. خودت میدونی حرفات همیشه روی من اثر داره. بچه ها امید دارن با حضورت من منصرف بشم. بهم زنگ بزن شب تا در موردش صحبت کنیم.
_ ممنونم ازت.
_ سهراب؟ میشه یکبار دیگه اسمم رو تکرار کنی؟
_ عسل.
_ خداحافظ.
کتاب در دست، خودم را به طبقه پایین میرسانم. مامان نیست. بیرون باران مورچهای میبارد. بافتنی را بر روی دوش میاندازم و کتاب را در کنار قلبم پناه میدهم. به حیاط میروم. مامان در زیر درخت نارنج نشسته. با یک نفس عمیق تمام رطوبت هوا را میبلعم و روی مه خوابیده بر زمین، پا میگذارم. با سری مه آلود کنار مامان میایستم. نیم نگاهی به من میکند و بلافاصله نگاهش را خرج دیدن چتربازی قطرات آب در هوا میکند.
_ چرا در این چهار ماه چیزی به من نگفتی؟
صدای مامانم بود که غافلگیرم کرد. ستاره و آرزوی مامان را از پناهگاه بیرون میکشم و روی پای مامان میگذارم. تمام انرژی وجودم را در زبانم میریزم. باید به آهنگ آن کلمه بچرخد. باید.
_ مامان….. این کتاب رو یادته؟ اینقدر زمان کودکی دوستش داشتم که حفظش کردم. الانم داخل شیفتم کلی ازش میفروشم.
_ بچه های کلینیک، کتابفروشی همه خبر دارن؟
_ مامان یادته وقتی این کتاب رو برای اولین بار برام خوندی چی شد؟ بذار بگم برات. همینطور که مشغول خواندن بودی ریزریز گریه میکردی. نمیدونستم باید اون لحظه چی کار کنم. فقط نگاه میکردم و مغز فندقی ام سعی داشت چیزی از موقعیت دست گیرش بشه. ناگهان من رو با دستات در آغوش کشیدی. بلندتر گریه کردی. در آن لحظات فقط صدای ضربان قلبت رو نفس میکشیدم.
_ عسل بودن تو تموم نتیجه ی زندگی کردن منه. اگر نباشی هیچ چیز برام رنگ نداره.
_ شروع کردی به زمزمه کردن در گوشم. ببخشید. ببخشید. هیچ درکی نداشتم که چرا چنین حرفی رو میزنی. ادامه دادی.
_ ادامه دادم. ببخشید. ببخشید. میدونم که مامان بدی بودم. من مامان بدی هستم. من مامان بودن بلد نیستم.
_ مدام به خودم میگفتم مامان مگه زده به سرش. مامان مامانه دیگه. بلد بودن نمیخواد.
_ تو هم گریه کردی. با مشت به دلم میزدی و تکرار میکردی: باشه میبخشم. اشکال نداره. گریه نکن. گریه نکن.
بخشی از دیوار ریخت. همین چند ثانیه پیش. همان موقع که بالاخره خودم را در چشم مامان دیدم. خود بچگی ام را. از فشار زیاد این مکالمه، سر درد گرفتم. باران شدت میگیرد. با این حال هر دو تمایلی به رفتن نداریم. کتاب رو برمیدارم و شروع به خواندن با صدای بلند میکنم. در کلمات گم میشوم و با ضربه های قلب مامان دوباره راه خانه را پیدا میکنم.
_ از مدارک ات معلومه فرصت زیادی ندارم. شاید کلا ده بار دیگه بتونم بغلت کنم.
مامان سکوت میکند.کاش بغضش نترکد.
_ عسل هر نخ موی سفیدم چوب خطی هست روی سرم. برای وقتی که انتظار برگشتن ات رو میکشیدم. اون موقع که تهران، دانشگاه میرفتی. حس میکنم دیگه سرم جای خالی زیادی برای چوب خط ها نداره. نرو.
نرو….. میدانم که سهراب هم قرار است بگوید نرو. صبا هم همینطور. بقیه بچه های کتابفروشی و کلینیک هم همینطور. زحماتم اینقدر زیاد بوده که با یک نرو پرونده اش بسته نشود. شب بیدار ماندم و آلمانی خواندم. کار کردم و پول درآوردم. کنترل هزینه هایم روز به روز سخت تر میشد اما رهایش نکردم. پا روی دل خودم و سهراب گذاشتم. دیگر نمیخواهم فکر کنم. مسیر سخت تری را پیش رو دارم و خسته ام. خیلی خسته.
_ مامان من بالاخره باید یک روز از این خونه برم. خودت میدونی. من هیچ وقت یک جا بند نبودم. مهاجرت تنها کاریه که میتونم در حق خودم بکنم. ازت میخوام کارم رو دشوار تر نکنی. این کاری بود که باید بابا میکرد. اما اون آدم دل کندن نبود. وابسته بود. تا آخر پاش ایستاد و همه ی چوب خوری هاش رو به جون خرید.
_ بی عاطفه. چرا نذاشتی بیشتر از وجود تو داخل کوزه یادت بریزم. اینقدر سخت بود باهام حرف بزنی؟
_ مامان. بحثش رو باز نکن. هر دو رنجیده بودیم. زمان نیاز بود. خیلی خستمه و باید برم بخوابم. فردا شب میای بریم برای خرید چمدون؟
با حرکت سرش پیشنهادم تایید میشود. با ته مانده رژلبم روی لپ اش بوسه ای میکشم و به اتاق برمیگردم. بر روی تختم دراز می کشم. خواهر زاده ام به شیشه پنجره چسبیده و من را زیر چشمی نگاه میکند.
_ خواهر به نظرت برم سهراب رو ببینم؟
باد خنکی از میان برگ هایش میپیچد و پیشانی ام را قلقلک میدهد. بیخیال میرم. دوربین عکاسی رو هم براش میبرم. کافه ای که بار اول با هم رفتیم هم قرار نمیذارم. همین کم مانده که خاطراتم دوباره رنگ به خودشان بگیرند.
با رخوت سنگینی چشمانم را باز میکنم. چقدر زیاد خوابیدم. ساعت نُه شب شد. باید برای تایید رزومه ام تا نیم ساعت دیگر مدارک جدید را برای وکیلم ایمیل کنم. مشغول درگیری با فیلتر شکن و اینترنت میشوم و بالاخره بعد از چهل دقیقه کارم به نتیجه میرسد. نت دوباره ضعیف میشود و مجبورم به گردالی چرخان زل بزنم تا دکمه تایید ظهور پیدا کند. در این حین صدای اطراف برایم قابل توجه تر میشود. صدای خندههای شیرین مامان میآید. چیزی در دلم خالی میشود که نمیدانم چیست. به سرم میزند که به آشپزخانه بروم.
_ مامان لطفا امشب یک شام خوشمزه بپز.وایسا وایسا. هوس شامی کردم.
_ مگه با سهراب قطع ارتباط نکردی؟
با صدای جیغ مانندی میگویم:
_ مامان.
از ته دل میخندد. دلتنگ چین های کوچک کنار لبش بودم.
_ مامان وسایل هایی که میخوام در دسترسم باشه رو داخل چمدون کوچیکه تو میذارم. همون که باهاش برای زایمان من رفتی بیمارستان.
میروم تا انباری را زیر و رو میکنم. بالاخره پیدا میشود. زیپ چمدان را در وسط اتاق باز میکنم. اول از همه، کتاب ستاره و آرزوی مامان را در داخلش میاندازم. ولی بعد از آن نمیدانم چگونه باید پُرش کنم. لبه تخت مینشینم و به این موجود وحشی که در انتظار سیر شدن هست زل میزنم. سهراب زنگ میزند.
_ بانو من فردا قراره ببینمت دیگه؟
_ ساعت نه صبح شهر کاغذی باش. بعدش باید برم کتابفروشی. خودت بهتر خبر داری. دورهمی شعرخوانی برای بچه ها هست.
_ بیصبرانه منتظر فردا هستم.
در هنگام قطع کردن یادم می آید که فراموش کردم ارسال ایمیل را تایید کنم و دوباره یک روز دیگر کارم عقب افتاد. مامان برای شام صدایم میزند و بعد از آن فقط میخواهم بخوابم.
ساعت هفت صبح است و من با صدای قُمری حیاط از خواب بیدار میشوم. اگر دلم برای همین هو هو کردن هم تنگ شود چه باید بکنم؟
بلند میشوم و به حمام میروم. وقتی کارم تمام میشود. مامان از بیرون میآید. آش سبزی و نارنج تازه در دستش هست.
_ عسل بیا پایین صبحانه.
سر صبحانه از برنامه شعرخوانی بچه ها گفتم و البته از دیدار تازه کردن با سهراب فاکتور گرفتم. الان در حالی که در آینه به خود زل زده ام به این فکر میکنم که کدام لباسم را بپوشم. در کمد را باز میکنم و بارانی سورمه ای و شال چهارخونه زرد و آجری ام را برمیدارم. آرایشم مثل همیشه هست و رژ آجری ام را را از قلم نمیاندازم. کیف سبز یشمی ام، که زمانی کادو سهراب بود را برمیدارم و همچنان که در حال جا دادن دوربین در آن هستم در اتاق را قفل میکنم.
هوا مطلوب است و پیاده روی تا کافه بهترین گزینه. دستم را به دور بند کیف حلقه میکنم. دستم بوی سهراب به مشامش خورده و به یاد می آورد.
اولین بوسه.
اولین آغوش.
مانند کودکی، نشسته بر تاب. میان اولین و آخرین ها تاب میخورم. دستانم بهانه دست سهراب را میگیرند. دستانم از هیجان میلرزد.
در همین حال، ناگهان صدای فریاد تندی شنیدم. شبیه صدای سهراب بود. به سمت راست نگاه کردم و اتومبیلی مانند اتومبیل قدیمی بابا دیدم که با سرعت می آمد. زمان به کندی پیش میرفت. صدای خندههایم با سهراب در ذهنم پخش میشود. تمام بدنم در یک ثانیه منقبض میشود. بچههایی که در دورهمی شعرخوانی دست میزدند، صدای باد، هو هو قُمری، بوی هوای تازه، ستاره و آرزوی مامان. همهچیز را فراموش کردم. ترسیدم. هوا برای نفس کشیدن این همه خاطره کم است. با خودم فکر کردم چمدان کوچیکه برای همه اینها جا دارد؟ ماشین به قدری نزدیک بود که میتوانستم چهرهی رانندهاش را ببینم. چهرهای پریشان. چهرهای شبیه سهراب. من وقت دیگری جز حالا برای مرور این یادواره ها ندارم.
صدای محکم و بیرحمی، همهچیز را در هم ریخت. زمین لرزید و لحظهای بعد، تاریکی دور و برم را پر کرد.
8 پاسخ
تبریک عسل جان. چه داستان قشنگی نوشتهای. چه توصیفهای خوبی. از خواندنش لذت بردم. انتخاب نارنج خیلی جذاب و خوب بود. داستانت تصویری بود و شبیه یک فیلم کوتاه.
سلام نعمیه جان. بسیار از شما ممنونم که داستانم رو خواندید. چقدر ذوق زده شدم که گفتید داستانم تصویر ایجاد میکرد. چون تلاش بسیار کردم که به همین شکل باشه. ❤️
درود خانم اسداللهی جان
توصیف از زبان کسی که قصد مهاجرت دارد خاندنی بود. من غافلگیری آخر داستان را مناسب ندیدم. این فقط یک نظر شخصیست.
موفق باشید و همیشه بدرخشید .✨️🌹❤️🩹
خانم سلیمانی عزیزم سلام. بسیار ممنونم از اینکه وقت گذاشتید و داستان من رو خوندید. دیدن نظرتون برای من خیلی ارزش داره. مرسی بابت اشاره تون به پایان داستان. باعث شد بیشتر بهش فکر کنم که اگر این اتفاق نمی افتاد پس چی میشد؟❤️
با سلام و عرض ادب خدمت سرکار خانم عسل اسدالهی . داستان کوتاه شما پر کشش و جذاب بود و از خواندن ان لذت وافر بردم . بکار بردن استعاره هایی زیبا و بجا مثل :شاکی بودم از اینکه مادرم من را انسان زاییده و او را درخت , یا تشبیه چمدان به موجودی وحشی که انتظار سیر شدن را میکشید به ان جذابیت بیشتری میدهد. یا اینکه مشخص نبود مدارکی که داخل اطاق پهن بود مربوط به محاجرت است یا چیز دیگری به داستان کشش بیشتری میداد . قطعا انتخاب نام سهراب هم در ادبیات ما با یک جدایی تلخ (تراژدی)همراه است یک انتخاب هوشمندانه بود. با امید به اینکه داستان های زیبا تری از شما در ذهن ما جای بگیرد .
سلام به شما جناب مستوفی نازنین. تشکر فراوان بابت اینکه داستان رو خوندید و نظرتون رو برای من نوشتید. خوشحالم از اینکه لذت بردید. صحبت های شما به من حس و توان مضاعف داد برای ادامه دادن.
دقت زیاد تون به اسم سهراب من رو شگفت زده کرد. راستش بخش تراژدی اش به ذهن من نرسیده بود اما این اسم در ذهنم بسیار ریشه دار و اصیل نمود می کنه همیشه.
زنده باشید.🙏🏼💚
عسل عزیز،
قصهی شما از نقطهی خوبی شروع میشود و به تدریج و منطقی ادامه مییابد و در نهایت با یک غافلگیری به پایان میرسد. دختر مصممی که قهر بلندمدت، برهمزدن رابطهی عاطفی و ندیدن مراجعین همگی شخصیت گریزان از وابستگی و هجرتپذیر او را قابلقبول میکنند.
استفاده از کلماتی مانند «نت» و «فیلترشکن» به قصه تاریخ انقضاء میدهد که شاید پرهیز از آنها بهتر باشد.
بسیاری جاها از کلمهی «هست» به جای «است» استفاده شده است که حسوحال نامههای اداری را ایجاد میکند؛ مثلن:
«چهار ماه هست که مراجعینم را نمیبینم.»
« هر نخ موی سفیدم چوب خطی هست روی سرم.»
«به این موجود وحشی که در انتظار سیر شدن هست زل میزنم.»
«آش سبزی و نارنج تازه در دستش هست.»
«آرایشم مثل همیشه هست.»
کلمهی «مضحکانه» هم تا جایی که من در لغتنامهها گشتم وجود نداشت.
موفق باشید.
سلام خانم کاشانکی عزیز. بسیار ممنونم از اینکه وقت گذاشتید و داستانم رو خوندید.
خوشحال شدم از اینکه نظرتون رو خوندم.
نکته ای که در مورد فعل (هست) و حسی که منتقل کرده بود برایم قابل توجه بود چون تصور من دقیقا عکس چیزی بود که بهم منتقل کردید.
مضحکانه هم من در ذهنم هست که به معنی خنده دار از نوع احمقانه بود.
باز هم ممنون از بیان تون💚