داستان کوتاه «پاکدامن» از سامان مفیدی

با دراز‌ کردنش هم هنوز ۲۰ سانتی‌متر کم داشت. با چشمانِ نیم‌بسته و دندان‌های گاز گرفته، سعی‌ می‌کرد بَرش دارد. شکستگی جزئي دست چپش، اجازه نمی‌داد بیش‌ از ۲۰ ثانیه دراز نگه‌اش دارد.

برای این قرار مدت‌ها تلاش کرده بود. نمی‌خواست از دستش بدهد. با چشمانی باز و نرم، سرش را پایین می‌اندازد. نگاهش که به کفش می‌افتد. ابروهایش را بالا می‌پراند و چشمانش را گشاد می‌کند. کفشی درمی‌آورد و به دست چپش می‌دهد. دسته‌کلید را از روی میز می‌کشاند. مهلت ۲۰ ثانیه به پایان می‌رسد و رهایش می‌کند.

صدای «تَق….تَق….تَق» در این زیرزمین عریض و طویل به گوش میرسد. تا نرسیده باید کار را تمام میکرد.
کفش دیگرش را در می‌آورد. دسته‌کلید را به طرف خود می‌کشاند. چشمانش را به هم می‌فشارد. اما این بار جای اشتباه ندارد. به زمین می‌اندازش. صدایش پخش می‌شود.

صدای «تقَ تقَ تقَ تقَ تقَ تقَ..» نزدیک و نزدیکتر میشود.

رهبر گروهی است که برای رهایی مردم از فقر و قطعی علیه پادشاه قیام کرده.
گیر سربازان افتاد. برای مجازات انگشتان دست راستش را قطع کردند. تا سر حد مرگ کتکش زدند تا عبرت شود.
بدون پلک‌زدن و با چشمانی خیره هر کلید را داخل فقل می‌چپاند.

ـ لعنتی، چرا باز نمیشه؟

نگاهش به پوتین‌های چرمی می‌افتد که در جلویش ظاهر شده است. گوپ،گوپ قلبش را حس می‌کند. سرجایش میخکوب شده. به آرامی سرش را بالا می‌برد.
اما نه، لباسش شبیه زندان‌بان نیست. به صورتش که نگاهی می‌اندازد. چشمانش از حدقه بیرون می‌زند و می‌گویید:

ـ تویی؟
ـ اینجا چکار میکنی؟
ـ چجوری وارد اینجا شدی؟
می‌گوید:
ـ‌ وقت نداریم. باید از اینجا ببرمت بیرون.

با هم زیرزمین را طی می‌کنند. وارد محوطه قصر که می‌شوند، همه چیز آرام به نظر می‌رسد. قصری که از نگهبان خالی نمی‌شد.
یک نفر لنگان لنگان با پایی زخمی از دور نزدیکشان می‌شود. خودشان را آماده مقابله می‌کنند. فریادش آنقدر ضعیف است که فقط صدایی به گوش می‌رسد.
هر دوهِشان گوش‌هایشان را تیز کرده‌اند تا بفهمند چه می‌گوید. درحالی که دستش را روی شانه‌ی دوستش انداخته، نگاهی به نیم‌رخش می‌اندازد و از حماقتی که برای نجاتش انجام داده، احساس تاسف می‌کرد.
آری او نزدیکترین و معتمدترین فرد گروه هست.

حمله وحشتناکی بود. هیچ رحمی نداشتن. هرکی را می‌دیدن، می‌کشتن. امولشان را غارت می‌کردند. به گروه قصابان معروف بودند. هر چند که واقعاً قصاب بودند. اکثر اهالی روستا را قتل و عام و امولشان را به غارت بردند.
هر دوهِشان روزگار سختی گذراندند. والدینشان مردند. بازماندگان اندکی باقی ماندند. برسر جسد خونین والدینش در حالی که چشمانش از شدت اشک جایی را نمی‌دید فریاد می‌زد:

ـ لعنت بر پادشاه. لعنت بر پادشاه.

از پشت جلوی دهانش را گرفت. سرش را به عقب برگرداند. آری او همان زن بود. عده‌ای از پسرهای جوان روستا، هرزگاهی لمسش می‌کردند. بی‌اعتنا و بدون هیچ دفاعی به راه خود ادامه میداد.
مردم روستا ازش متنفر بودند. با وجود چروک‌هایی که در صورتش نقش بسته‌اند، چهره‌ای زیبا و چیزی در تناسب اندامش بود که دل را می‌لرزاند.
شب که می‌شد به سربازخانه می‌رفت و صبح تلوتلو خوران و با چهره‌ای سفید، مثل فردی که تمام جانش رفته به سمت روستا برمی‌گشت.

در خانه آن زن بزرگ شده بودند. بعد از حمله به روستا، آن دو را به فرزندخواندگی گرفت. مثل مادر برخورد می‌کرد. به دخترش اجازه خارج شدن از خانه را نمی‌داد. نمی‌خواست مردم دخترش را همانند خودش ببینند.
میخواست از کارش سر در بیارد. آن شب خودش را به خواب زد. منتظر شد تا آن زن از خانه بیرون برود. داشت چیزی یادداشت می‌کرد و اشک می‌ریخت. اشک‌هایش را پاک کرد و کاغذ را داخل جعبه‌ای چوبی گذاشت. لباس‌هایش را عوض کرد.
در را که بست از جا بلند شد. به سمت جعبه رفت و کاغذ را برداشت. جلوی روشنایی شمع بازش کرد. فقط نوشته:

ـ به خاطر مردم روستا.
ـ به خاطر مردم روستا.
ـ به خاطر مردم روستا.
……..

کار روزانه‌اش بود و هر روز یادداشت می‌کرد «به خاطر مردم روستا» چه کار احمقانه‌ای!
کاغذ را سرجایش گذاشت. در را باز کرد و نگاهی انداخت. خوشبختانه زیاد دور نشده بود. تعقیبش کرد. سرش را به پایین انداخته بود و به آرامی راه می‌رفت. دیگر از تعفیبش خسته شده بود. ناگاه کسی با خوشحالی فریاد زد:
ـ آخ‌ جون. آمد، آمد.

نزدیکتر که شد سربازخانه‌ای دید. ایستاد. به این فکر می‌کرد که چطور خود را به سرباز‌خانه نزدیک‌تر کند.
درخت پهناوری که در چندمتری سربازخانه بود جای خوبی برای پنهان شدن بود. به سرعت خود را به آن درخت رساند. تاریکی هوا کار را آسان کرده بود. با این وجود یکی از سربازان صدا زد:

ـ کی اونجاست؟

از ترس خشکش زده بود. تندی ضربان قلبش را حس می‌کرد. نمی‌دانست چکار کند. انگار مغزش همان لحظه به مرخصی رفت.
ناگهان کسی در جواب گفت:

ـ منم. رفته بودم دست به آب.

سرباز دیگری از لای بوته‌های اونور بیرون آمد. خیالش راحت شد و نفسی گرفت.
نگاهی به داخل سربازخانه انداخت. آن زن را دید. درجه‌داری از سمت چپ به زن نزدیک شد و گفت:

ـ اگر به خاطر تو نبود. تا الان روستا را چپاول کرده بودیم.

این را که شنید، گوش‌هایش را به سمت جلو هل داد. درجه‌دار به تخت‌هایی
که در گوشه‌ی سربازخانه بودند، اشار کرد و گفت:

ـ نوبت تخت ۷، ۸ و ۹ هست که باهاشون بخوابی.

تا این رو شنید کل موضوع برایش روشن شد. با دهانی باز و زبانی خشک، فقط به یک نقطه خیره شد. خودش را جلوی خانه یافت. راه درازی پیموده بود. بدون اینکه متوجه خستگی پاهایش شود.
بعد از آن، احترام خاصی برای آن زن قائل بود. دیگر کم‌کم مادر صدایش میکرد. عاشق دخترش شده بود. قرارشان امروز بود.
صدایی آمد:

ـ فرمانده، مردم قیام کردند! قیام کردند!

بلاخره صدایش را شنیدند. پای چپش در اثر برخورد تیر زخمی شده بود و خون ریزی داشت. مردم قیام کرده بودند. پادشاه را گرفته بودند. تا به حال کسی پادشاه را ندیده بود.
هر سه‌هِمان به سمت دروازه‌ی اصلی قصر حرکت کردیم. دروازه‌ای در کار نبود. مردم آن را سوزانده بودند. به نزدیکی آنجا که رسیدیم. مجروح و کشته شدن عده‌ی قابل توجهی از مردم دلش را به دلش را به درد آورد.

دستانش را بسته و روی زمین نشانده بودنش. آن لباس فاخری که پوشیده بود سالمِ سالم بود. مردمی که از پادشاه نفرت داشتند، بی‌هیچ ضرب و شتمی او را به حال خود گذاشته بودند.
سرش را پایین انداخته بود و اشک امانش نمی‌داد. از گریه‌، زمین را خیس کرده بود. آری اون همان مرد است.
خیرترین آدم شهر.

مردم جانشان را برای او می‌دادند. کمک‌های مالی بسیاری می‌کرد. یتیمان را به سرپرستی می‌گرفت.
اما چی باعث شده که مردم از پادشاه متنفر باشند؟
متوجه شدند که پادشاه در اصل قدرتی نداشته و قدرت در چنگ زیر‌دستانی بوده که اکنون گریخته‌اند.

هنوز در روستا از او به عنوان فاحشه یاد می‌کنند. دسته‌ گلی را روی قبرش می‌گذارد و برایش طلب آمرزش می‌کند. با دخترش ازدواج کرده و زندگی خوبی دارد. تنها کسی است که رازش را می‌داند.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

8 اردیبهشت 1402

8 اردیبهشت 1402

30 مهر 1403

30 مهر 1403

12 پاسخ

  1. با سلام..افعال تعییر زمان می دهند یکبار گذشته و یکبار حال هستند..زبان تکلیفش مشخص نیست یکبار محاوره و یکبار معیار است…منظورتان از دندانهای گازگرفته ،دندانهای بهم ساییده هست یا لب های را گاز گرفته؟…دیالوگها چرا تکه تکه هستند؟ آنها را داخل گیومه بگذارید و کنار هم بنویسید.داستان یکباره می پرد و به دلیل مشکل در افعال، زمان بهم می خورد…با مطالعه بیشتر و باز نویسی داستان مشکل برطرف خواهدشد.

    1. سلام و درود به خانم مددکار عزیز
      ۱.دقیقاً الان که داستان رو خوندم متوجه شدم که افعال در ابتدای داستان، زمان حال بودند و در انتها به گذشته تغییر کردند و حتی روای هم عوض می‌شود.
      ۲. در اصل داستان را می‌خواستم با زبان معیار پیش ببرم اما برخی از جاها گفتم: شده، بوده، داده، کرده. نمیدونم یه وقتایی زبان محاوره‌ای را با معیار قاطی می‌کنم.
      ۳.منظور از دندان‌های گاز گرفته همون داندان‌های بهم ساییده شده است که من منظورم را بد بیان کردم که موجب کج فهمی شده.
      ۴. اصلاً حواسم به دیالوگ‌های تکه تکه شده نبود. ممنون که گفتین.
      ـ تویی؟
      ـ اینجا چکار میکنی؟
      ـ چجوری وارد اینجا شدی؟
      می‌گوید:
      ـ‌ وقت نداریم. باید از اینجا ببرمت بیرون.
      ۵. دقیقاً پرش داستانی زیاد دارم یهو به چندسال پیش برمی‌گردم. زیاد هم در گذشته می‌مانم به طوری که شخصیت اصلی گم می‌شود.

      ممنون خانم مددکار واقعاً برایم مفید بود. مرسی

  2. درود آقای مفیدی گرامی
    در عصر حاضر موضوعات و سبک‌های زیادی در داستان کوتاه هست. در داستان هر اتفاقی می‌تواند بیفتد. سبک داستان شما سبک خیلی از فیلم‌های کوتاه، اکشن وتاریخی تخیلی خارجی‌ست. به نظرم با کمی فاصله گرفتن از متن بازبینی و بازنویسی شود داستان جذاب‌تری خاهد شد.
    ادامه دهید و موفق باشید و بدرخشید.✨️🌹📚

    1. سلام و درود بر خانم سلیمانی
      به چه نکته‌ای اشاره کردید. آره من این داستان را از انیمیشن‌ها و فیلم‌های اکشن و تاریخی وام گرفتم و سبب شده داستان تکراری و دم‌دستی باشد.
      خیلی ممنون از وقتی که برای خواندن و بازخورد دادن گذاشتید. برام ارزشمند هست.
      اگر نکته‌دیگری هست خوشحال می‌شم که بگین.

      1. درود آقای مفیدی
        همه ایده‌ها تکراری‌ست. مهم نگاه و نگرش و نوشتن به نحوی دیگر است. داستان شما دم دستی نیست. داستان شما و دوستان بسیار خاندنی‌ست.با فاصله گرفتن از داستان و دوباره بازبینی خودتون بهتر متوجه می‌شوید.‌ حتمن موفق‌ می‌شوید و همچنان بدرخشید✨️🌺👌

        1. درود به خانم سلیمانی
          درسته می‌فرماید: مهم نگاه و نگرش و نوشتن به نحوی دیگر از ایده‌‌های تکراری است که خود باعث متفاوت شدن داستان می‌شود و می‌تواند اثری جدید و جذاب خلق کند.
          ممنون خانم سلیمانی، نظرتون برام مفید بود.
          شما هم بدرخشید.

  3. سامان عزیز،

    ارزش‌های انسانی همچون ازخودگذشتگی، آزادی‌طلبی و رعایت انصاف از مضمون قصه‌ی شما دریافت می‌شود که نشان می‌دهد نویسندهْ دغدغه‌ی مسائل انسانی را دارد و می‌کوشد آن‌ها را به بیان درآورد که این قابل توجه است.

    در داستان استعاری شما به طور خلاصه مردی وجود دارد که در کودکی شاهد قتل و غارت بوده و توسط زنی بدنام بزرگ شده است. حالا در بزرگسالی برای آزادی می‌جنگد و می‌داند که آن زن برای نجات مردمی که از او متنفر هستند ازخود‌گذشتگی کرده است. وقتی مرد به عنوان رهبر گروه با پادشاه مواجه می‌شود درمی‌یابد که او مرد خیر و درستکار آن سرزمین است و تمام ظلم‌ها کار زیردستان او بوده.

    اینکه ارتش پادشاه صرفن به خاطر دست‌یافتن به یک زن از هدف غارت چشم‌پوشی کرده است و همچنین حضور مردی درستکار در مقام پادشاهی در خفا و بدون قدرت، وضعیتی غیرمنطقی در قصه ایجاد کرده است که گویی با مسائلِ کلان برخوردی سهل‌انگارانه و کم‌عمق دارد.

    کلمه‌ی قحطی به اشتباه «قطعی» نوشته شده است و کلماتی مانند «هر دوهِشان» یا «هر سه‌هِمان» معمولن به صورت «هر دوی‌شان» و «هر سه‌‌ی‌مان» نوشته می‌شوند.

    موفق باشید.

    1. ممنونم مریم عزیز
      چه زیبا داستان را خلاصه و نقد کردید. الان که نگاه می‌کنم، می‌بینم چقدر غیرمنطقی به نظر می‌رسد داستان.
      مشتاق شدم ازتون یاد بگیرم که شما چه ملاک‌ها و روش‌هایی را برای سنجش داستان به کار می‌بندید؟
      بازم ممنون از بازخوردی که دادید.

      1. سلامت باشید، شما لطف دارید🌸🌸 می‌بخشید که دیر جواب میدم، چون ایمیل نمی‌اومد من متوجه نشدم.

        به نظر من بهترین ابزار همون نقشه‌ی ذهنیه که استاد گذاشتن توی فراخوان داستان کوتاه. من اون نقشه رو روی تخته‌ی بزرگی که دارم کشیدم (خیلی بزرگه، شاید دو و نیم متر در یک متر، کلن گل‌درشتم توی همه چی 🤨 حالا لازم نیست انقدرم بزرگ باشه، یه پرینت ساده هم کافیه.) وقتی یه قصه رو می‌خونم چند دقیقه به تمام اون نقشه نگاه می‌کنم و مرور می‌کنم که مثلن شخصیت رو دیدم، صحنه رو دیدم، پیرنگ رو دیدم، مضمون رو دیدم، راوی رو دیدم. یعنی تمام قسمت‌های نقشه‌ی ذهنی رو یک بار از نظر می‌گذرونم و سعی می‌کنم قصه ر‌و از منظر تمام اون موردها بررسی کنم. یه چیزهای کوچیکی هم خودم به نقشه اضافه کردم.

        اگر این نقشه نبود من واقعن هیچی از قصه‌ها نمی‌فهمیدم. چون بدون تعارف درک من از قصه همیشه بسیار کم بوده، اما به کمک این نقشه تونستم به یک ابزار برسم، یه چیزی که بتونه ساختار درستی به ذهنم بده و قدم به قدم هدایتم کنه.

        من شخصن جرأت قصه‌نویسی ندارم، تحسین می‌کنم همه‌ی شما رو که دارید می‌نویسید و اینکه انقدر منعطف هستید در مقابل بازخوردها 💙

        بی‌اغراق می‌تونم بگم که من ساعت‌ها به اون نقشه نگاه کردم و اگه الان بخوام قصه بنویسم حتمن و حتمن حواسم به اون نقشه خواهد بود، اگر با اون نقشه پیش برید جلوی ایرادها رو به طرز قابل‌توجهی خواهید گرفت چون خودتون می‌تونید قصه‌ی خودتون رو بر اساسش تحلیل کنید.

        داستان «گولبول عاشق» رو هم خوندم و اونجا براتون نوشتم. امیدوارم قصه‌های بیشتری از شما بخونم. 🌹🌹

        1. مریم جان خیلی خوشحال شدم که برام کامنت گذاشتید.
          بازم قشنگ گفتید من به نقشه‌ی ذهنی زیاد توجهی نداشتم و شما خیلی خوب با اون نقشه‌ی ذهنی اخت گرفتید حتی وقت می‌گذارید و روی تخته می‌کشید و تحلیل می‌کنید.
          به نظرم شما می‌تونید داستان‌های خیلی خوبی بنویسید چون اجزای داستان را به خوبی می‌شناسید.
          منم دوست دارم ازتون داستان بخونم و یاد بگیرم.
          بازم ممنونم که داستان «گولبول عاشق» رود خوندید.

    1. مرسی خانم شیرازی
      خوشحال شدم که لذت بردین
      انگیزه گرفتم از کامنتی که گذاشتین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *