سر خورد. افتاد. پیش رویش همه سرخی بود. پرسید: «دریا مگر آبی نبود؟» دریا به سادهدلی او خندید. خنده موج شد. ماهی را تکان داد. برد تا سطح سرخ دریا. آنجا که دریا با شب یکی بود.
دریا به کلام آمد: «اینجا کوزه است.» ماهی پرسید: «کوزه؟ کوزه دیگر چیست؟» دریا گفت: « ظرفی است، اقیانوس هم در ظرفی است. اما بزرگتر، خیلی بزرگتر.»
ماهی کوزه و یاقوت و عقیق نمیشناخت، برای او دریا و آبی و آبی معنا داشت. کمی دلش گرفت.
بعد از کمی درنگ، دریایِ سرخِ او، نپرسیده گفت: «دانهی انگور سیاه بودم.»
پس تاکستانها دریا میشدند. باغبانها دریا میآفریدند. یاقوتِ روان به خیال ماهی خندید. موج تازهای رسید. موجی کف آلود، ماهی کوچک را برد تا مرز مستی و هوشیاری. ماه پیدا بود. از او پرسید: «ای ماه، تو پیشتر چه بودی؟»
حافظهی ماه زنگار بسته بود. مردد گفت: «من سالهای نوری است، رخ خورشیدم. شاید پیش از این، سنگریزهای.»
ماهی خیال کرد، پس سنگریزه هم خود ماه کوچکی است. تا نهایت سرخی دریا رفت. پرسید: «از کی دریایی؟»
یاقوت با ملاحظه خندید: «خیلی نیست. هنوز جوانم.»
«وقتی پیر شدی؟»
«نمیدانم»
بهت ماهی را برد. دریا قصه گفت:« روزگاری انگورها میرسیدند. یکی یکی میافتادند. میپژمردند. پس باغبان پیر جان رز فشرد. تاکستان بیفصل شد. قرنی نمیمیرد. میجوشد و پیر میشود. میجوشد و جاری میشود، در صراحیها، در رگ مردمان، در خیال شاعران.»
ماهی پیش خود گفت؛ پس انگورها با هم دریا، سنگ ها با هم ماه میشوند. من با دیگر ماهیان میشوم نهنگ.
هیچ نمیخاست روزی نهنگ شود. میخاست دریا شود. دریایی سرخ. سرخِ سرخِ سرخِ.
تا هوشیار را مدهوش، دانا را نادان، معشوق را عاشق، قصاب را شاعر کند. او هم باید دریایی میشد.
در همین خیال موج سررسید. سرخی میان سرخ غلتید. ماهی دوباره، به ساحل رسید. ماه او تماشا کرد. او ماه را ندید.
وقتی بهار شد. در سایهسار رز، غنچهای دمید. بر باغ عاشقی گذشت. ماهتاب آن شب، دید غنچهای، در سرانگشتان عاشقی. عاشقْ صراحی بدست، در تمام شب: «دوستم دارد. دوستم ندارد. دوستم دارد»
آخرین برگ گل. سرخی میان سرخی غلتید.
3 پاسخ
آخی چه گوگولی نازی بود.😍
چه قصهشعر نازی بود😍😍
درود خانم امیری جان
متن شما مثل شعر بود. لذت بردم.
موفق باشید و بدرخشید✨️🌹♥️