تلفنِ دفترش زنگ خورد.
یکبار.
دو بار.
سه بار.
ماکس گوشی را برنداشت. نگاهش هنوز روی دستنوشتههای کافکا بود. کاغذها بوی کهنگی میدادند؛ بویی شبیه کتابخانهای که دیگر کسی به آن سر نمیزند.
زنگ چهارم را با بیحوصلگی جواب داد.
— بله؟
چند ثانیه سکوت.
بعد صدایی خشدار، انگار از میان شکافی باریک عبور کرده باشد، گفت:
— اوه… ماکس. خودتی؟
ماکس ابرو در هم کشید.
— بله. شما؟
خندهای گوشخراش در گوشی پیچید. خندهای که بیشتر به خشخش چیزی روی دیوار میمانست تا صدای انسان.
— منم. گرهگوار. همان انسانِ مسخشدهی کافکا.
سکوت.
قلب ماکس نامنظم میزد. هشتاد و چهار سال از عمرش گذشته بود و این روزها ضربانها به میل خودش نبودند. دستش روی میز لرزید. به خودش گفت توهم است. کهولت است. عوارض تنهایی است.
اما صدا دوباره آمد.
— مرا یادت هست، ماکس؟
ماکس خشک گفت:
— گفتی که… که هستی؟
خنده قطع شد. حالا فقط صدای نفسهای کوتاه و مرطوبی از آن سوی خط میآمد. انگار موجودی با ریههایی ناآشنا نفس میکشید.
— گفتم منم. گرهگوار. موجودی که به واسطهی تصمیم تو زنده ماند.
ماکس پلک زد. سالها بود به خودش میبالید که مهمترین تصمیم ادبی قرن را گرفته: نسوزاندن آثار کافکا. نجات دادنشان. نجات دادن او. نجات دادن جهان.
اما حالا کلمهی «زنده ماند» در گوشش جور دیگری صدا میداد.
گرهگوار ادامه داد:
— از دستت گلهای ندارم. نمیدانم اگر خودِ کافکا بیشتر میزیست، میخواست من بمانم یا نه. خانوادهام که مرا فراموش کردند. از کارم، از اتاقم، از خواهرم فقط سایههایی مانده. اما حالا… حالم بد نیست.
مکثی کرد.
— دیگر موقع بالا رفتن از دیوار به مانع نمیخورم. دیگر خودم را زخمی نمیکنم.
ماکس ناگهان میان حرفش پرید:
— چطور به من زنگ زدهای؟ این دیگر چیست؟ من… من دیوانه شدهام؟
صدای آن سوی خط آرام شد.
— کمی صبر کن. میگویم.
نفس کشید.
— سالها پنهان بودم. خانوادهام ترجیح دادند بگویند مردهام. آن شب که رفتند، من خودم را پشت پرده چپاندم. پوست قدیمیام را روی زمین گذاشتم. آن را به جای جسدم باور کردند و خانه را ترک کردند.
ماکس چشمهایش را بست.
— یعنی تو… نمردی؟
— نه، ماکس. من از متن بیرون خزیدم.
سکوتی سنگین اتاق را پر کرد.
گرهگوار آهسته گفت:
— تو فکر میکنی با چاپ کردن داستان، مرا نجات دادی. اما زندگی در کلمات، با زندگی در اتاق فرق دارد. هر بار کسی مرا میخواند، دوباره بیدار میشوم. دوباره آن صبح سرد را تجربه میکنم. دوباره به بدنم نگاه میکنم. دوباره صدای وحشت خواهرم را میشنوم.
ماکس دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
— اینها هذیان است…
— نه. این تاوان جاودانگی است.
صدای خشخش آرامی آمد؛ انگار چیزی روی سیم تلفن حرکت کند.
— تو به جهان گفتی که شاهکار خلق شده. اما هیچکس از من نپرسید میخواهم بمانم یا نه.
قلب ماکس تندتر زد.
— اگر نمینوشتم، اگر نمیگذاشتم چاپ شود… تو اصلاً وجود نداشتی.
— اشتباه میکنی. من وجود داشتم. در ذهن او. در تبهای شبانهاش. در ترسهایش. تو مرا از حریم او بیرون کشیدی. گذاشتی هزاران چشم نگاهم کنند.
ماکس با صدایی که حالا شکسته بود گفت:
— دنیا باید میخواند. دنیا باید میدانست.
گرهگوار آرام خندید. دیگر آن خنده گوشخراش نبود. خسته بود.
— دنیا همیشه میخواهد بداند. حتی اگر دانستنش، زخمی را باز نگه دارد.
مکثی طولانی.
— من امروز زنگ زدم که بگویم خستهام، ماکس.
دست ماکس روی گوشی لغزید.
— از چه؟
— از تکرار. از اینکه هر صبح، در هزاران نسخهی چاپی، دوباره مسخ شوم. میخواهم یکبار، برای همیشه، تمام شوم.
ماکس به دستنوشتههای روی میز نگاه کرد. کاغذهای زردرنگ، مرکب کمرنگ، حاشیهنویسیهای کافکا. سالها از آنها مراقبت کرده بود. مثل شیئی مقدس.
گرهگوار آهسته گفت:
— فقط کافی است اجازه بدهی یکبار فراموش شوم.
ماکس زمزمه کرد:
— نمیتوانم. دیگر دیر شده. کتابها در جهان پخشاند.
— نه. هنوز چیزی دست توست.
باد از لای پنجره نیمهباز گذشت و کاغذها را تکان داد. یکی از صفحات از روی میز سُر خورد و روی زمین افتاد.
ماکس خم شد تا برش دارد.
صفحه سفید بود.
اخم کرد. صفحهی بعدی را برداشت. آن هم سفید.
با شتاب پوشه را گشود. همهی صفحات سفید بودند. نه کلمهای، نه خطی.
تنها صدای نفس کشیدن خودش در اتاق مانده بود.
گوشی هنوز در دستش بود.
— گرهگوار؟
هیچ صدایی نیامد.
تنها چیزی که شنید، ضربان نامنظم قلبش بود.
ماکس آرام روی صندلی نشست. دستنوشتهها دیگر وجود نداشتند. انگار هرگز نوشته نشده بودند.
لبخندی کمرنگ زد؛ نه از پیروزی، نه از شکست.
فقط گفت:
— حالا راحتی؟
پاسخی نیامد.
اما برای اولین بار بعد از سالها، سکوت اتاق، آزاردهنده نبود.
18 پاسخ
سلام سمانه جان،
خسته نباشی عزیز دلم. چند نکته رو قبل از شروع نقدم از داستانت میخوام بدونی:
1- تو برای من خیلی عزیزی 2- امیدوارم در مسیر نویسندگیت شاهد موفقیتهای روزافزونت باشم 3- من تجربهای در نقد داستان کوتاه ندارم، اما مایلم نظراتم رو به عنوان یک دوست برات بگم تا بدونی با دقت کامل متنات رو از اول تا آخرش خوندم.
نقاط قوت: (10 بالاترین امتیاز)
عنوان داستان:10/ رسایی و درستی بیان:7/ به جا نشستن کلمات و تعبیرات:7/ اصول فصاحت و بلاغت:7/ استواری و استحکام معانی:7
1- اطمینان دارم شما «مسخ کافکا» رو چیزی بیش از یک فانتزی حشرهای میدونستید که موفق شدید در داستانتون در مورد مکالمهی ماکس و گرهگوار بنویسید. به شما تبریک میگم. 2-« بیرون خزیدن گرهگوار از متن»: ایدهی خلاقانه و جالبی بود 3- جملهی تاثیرگذار، دردناک و عمیقی بود:« دنیا همیشه میخواهد بداند.»
مواردی که متاسفانه موفق به برقراری ارتباط نشدم:
1- میزیست 2- لبخندی کمرنگ.
با آرزوی بهترینها،
دوستدارت،
لاله فاضلی.
سلام لاله جانم ممنونم از اینکه نگاه قشنگتو به داستانم انداختی و ممنونم از مواردی که گفتی تا کمکم کنی در این راه بهتر قدم بردارم.
درود بر شما سمانهی عزیز
چه ایدهی جالب و دوستداشتنی.
خواندن داستانتون واقعا برام لذت بخش بود و از نگاهتون و قلم بی آلایشتون لذت بردم.
پایدار باشید عزیزم
زنده باشین غزالهی عزیز، ممنونم که نظر ارزشمندتونو به اشتراک گذاشتین
بسیار عالی و زیبا، خسته نباشی رادمریخی جان..
ماکس برود..کسی که آخرین خواستۀ دوستِ مسلولش را انجام نداد.. برای چه؟ که پولمند شود؟ که کافکا فراموش نشود؟ که خودش در تاریخ بعنوان نگهبان شعله، اعتبار یابد؟ کافکایی که خودش میخواست فراموش شود را به اجبار در مخیلات جامعه نگه داشتن چه سودی برای ماکس داشت؟آیا رحم به یک متن، خیانت به یک انسان نیست..؟
زنده باشین صآد گرامی، ممنونم که نظر ارزشمندتونو به اشتراک گذاشتین و مواردی که نوشتید تلنگر خوبی بود
درود خانم رادمریخی، خلاقیت و نگاه متفاوتتون بسیار جای تحسین داره. جملههای سادهتون منو خیلی مجذوب کرد. جملات بیهوده تزئین نشدن و هر توصیفی به جاست و کاملاً مناسب روایت. با این که چندان متن طولانی نبود فضای داستان توی ذهن خواننده کامل شکل میگیره.
اگر بخوام مثال بزنم این داستان کوتاه مثل غذایی بود که همهی ادویههاش با دقت و به اندازه رعایت شدند. موفق باشید به امید این که قلمتون رو بیشتر بچشیم.
زنده باشین آقای محبی بزرگوار، ممنونم که نظر ارزشمندتونو به اشتراک گذاشتین و چه تشبیه جالبی. گوارای نگاهتان
درود خانم رادمریخی جان
ایده خلاقانهای بود برای یک داستان کوتاه.
و نگاه عمیق آقای صآد هم قابل تامله.
داستان برایم جذاب بود.
موفق باشید و همیشه بدرخشید✨️🌹❤️🩹
سلام خانم سلیمانی گرامی ممنونم مهربانوجان. همچنین برای شما
درود بر همگی. بسیار عالی و زیبا، خسته نباشی رادمریخی جان..
ماکس برود..کسی که آخرین خواستۀ دوستِ مسلولش را انجام نداد.. برای چه؟ که پولمند شود؟ که کافکا فراموش نشود؟ که خودش در تاریخ بعنوان نگهبان شعله، اعتبار یابد؟ کافکایی که خودش میخواست فراموش شود را به اجبار در مخیلات جامعه نگه داشتن، چه سودی برای ماکس داشت؟
آیا رحم به یک متن، خیانت به یک انسان نیست..؟
درود برشما ممنونم آقای صاد نکته قابل تآملی فرمودین.
چه ایدهی باحالی بود. اینکه عنکبوت رو دوباره زنده کردین و از احوالش باخبر شدیم ممنون.
عالی بودین. کاش یهکم خیالپردازی با عنکبوت و فضای مسخ رو بیشتر ادامه میدادین. خیلی زود جمعش کردین.
لذت بردم. خوش بدرخشی دوستم.
زنده باشین مرضیه عزیز، ممنونم که نظر ارزشمندتونو به اشتراک گذاشتین سعی میکنم با توجه به پیشنهادتون کمی بازترش کنم ببینم چطوری در میآید
درود بر شماخانم سمانه راد مریخی عزیز. چه ایدهی جالبی داشت داستان شما موفق و پیروز باشید
زنده باشین خانم نادریان عزیز، ممنونم که نظر ارزشمندتونو به اشتراک گذاشتین
نویسنده خوشقلم، دوست زیبای من، سمانه جانم. واکنشم از آغاز داستانت تا اواسطش لبخند و خنده بود. اواسطش نشستم آزادنویسی کردم، چون یکی از کلیشههای مغزم آزاد شده بود. به اواخر داستان که رسیدم گریه کردم. حتی دلم میخواست نویسندهی این داستان تاثیرگذار رو بغل کنم و باهم به این اثر بینظیر گریه کنیم.
بهت تبریک میگم، سبکت تو ذهنم ثبت شد، احتمالا بعدا لازم نباشه به اسمت نگاه کنم:)
زنده باشین زهره جانم، ممنونم که نظر ارزشمندتو به اشتراک گذاشتی. خوشحالم که تونستم برات تلنگری باشم خودم هم بواسطه این مدل نوشتن خیلی کیف کردم و کلی ایده به ذهنم رسید