مرد در ته کوچه با صدای غبغبانداخته، با دست، اشارهای به مرد عینکی کرد و گفت: از سمت چپ برو. مرد عینکی به ساعت مچیاش نگاه کرد و از کنارش گذشت.
او به تهکوچه رسیده بود. ساختمانی دیده نمیشد. رنگهای ترک خورده در ِحیاط، قوی آهنی روی در، دستگیره زرد رنگ، دستش را روی زنگ گذاشت اما فشار نداد. با خودش تکرار کرد:
-کوچه کوچک شده یا من بزرگ شدم.
چشمانش خیس شد. ساختمان سه طبقه با آجرهای قرمز و پنجرههای چوبی و یک درخت خرمالو، با دهان باز چشم از پنجره برنداشت. اگر بزرگ شدم چرا چشمام خیسه. اما دستش روی زنگ نشست و زنگ به صدا در آمد. صدای چفت باز شدن در و صدای خشداری شنید، راه نفسش تنگ شد. رو برگرداند و وارد حیاط شد. هردو سمت حیاط باغچه بود. مردی در آستانه در کلاه پشمیاش را جابجا کرد و گفت: خوش آمدید. خوش آمدید.
زن وارد سالن شد. بوی هل و دارچین و قلقل کتری از آشپزخانه را گذراند.
به اتاق دوم با سه دیوار پر از کتاب رسید. مرد کلاه به سر راهنمایی کرد، زن وارد شد.
مردِ پشت میز دست به عصایش برد و بلند شد. هر دو همزمان سلام کردند.
مرد کلاهدار، صندلی چوبی را جابجا کرد. زن به طرف میز رفت. لرزش چانه و لبانش را با دستهایش پوشاند. مرد کلاهدار گلهای نرگس در گلدان بلند روی میز و کتابهای چیدهشده را به کنار میز هدایت میکند. زن کنار میز مینشیند. صدای درونشان را مرد کلاهدار میشنود. هر سه بیحرف نگاهشان بهم میرسد مرد پشت میز با کمک عصا به طرف زن آمد و گفت: اون سال ۷-۸ ساله بودی که رفتید. اشاره به عکسهایی در قفسه میکند.
زن گفت: میخوام بشنوم.
عصایش را به دیوار تکیه داد و نشست و گفت: چطور به اینجا رسیدی؟
-برای شما مهم است؟ نمیتوانم باور کنم.
دستی به موهای سفید و سیاهش کشید. انگشتانش لای موهایش ماند.
مرد همراه سینی مسی با دو استکان چایی دو رنگ و یک پیاله توت و کشمش آمد و سینی را روی میز گذاشت.
مرد کلاه پشمیاش را برداشته بود. خال روی شصت دستش دیده شد. نگاهش کرد.
مرد گفت: مادر هم با شماست؟
مرد پشت میز بریدهبریده سرفه کرد.
زن با لبهای خشک شده گفت: شما دست از مدیریت آدمها برنداشتهاید.
-منظور از شما یعنی چی؟ من پدرت هستم.
-شما غریبهترین ناآشنایی هستی که نمیشناسم.
مرد خال به دست به طرف عکس روی قفسه رفت،ب رداشت و به زن نشان داد.
-این عکس رو ببین این پلهها رو یادتون میاد.
سرش را برگرداند و گوشه سالن پلهها با دیواری کوتاه حائل به پله، را دید. مرد با دست خالکوبی شده جای شکاف ابروی زن را نشانه گرفت و گفت: سرخوردنها و بالا پایین پریدنها نشونه هم داره. مرد عصایش را برداشت اما بلند نشد. گونههایش همرنگ عصای ماهگونیاش شده بود .
-گفتم چطور به اینجا رسیدی؟
-به اینجا رسیدن آسون بود با شما روبروشدن سخت بود.
مرد باز تکرار کرد. من پدرت هستم.
-چقدر حیف زنجیره کروموزومی شما در من وجود دارد. شاید اگر توان داشتید آن را هم میگرفتید که ای کاش از بُن و ریشه از بین برود.
مرد با دستان چروکیدهاش سینی چای را برداشت و از اتاق بیرون رفت و دوباره برگشت و گفت: خوب یادم هست شما آبگوشت خیلی دوست داشتی، امروز برای ناهار آبگوشت داریم. تو مثل دختر نداشتهام هستی. مرد عصایش را به طرفش گرفت و اشاره کرد برو.
با نگاهی کشدار به زن خواست چیزی بگوید. شصت خالکوبی شده اش را نشان داد. هر دو از نداشتن بچه خوشحال بودند.
زن دفترچهای روی میز گذاشت و گفت: بخوانید.
جلد دفتر آشنا بود. بیشتر به طرفش هول داد و باز کرد.
-باید بخوانید با صدای بلند بخوانید که همه بشنوند.
برگی که باز شده بود مثل فال بود. با نقاشی در دوگوشه دفتر، طنابی از دار و چمدانی سیاه. اینچنین نوشته بود.
در راه آهن منتظر تحویل دادن چمدانها هستم. نخواستم زمانی که آزاد میشوی محبوسماندنم را در خانه ببینی. نخواستم دست و پای کرخت و بی شوق و ذوق جوانی دخترم را ببینی. تو از اعدام رها شدی اما حتم دارم کسی جایی تو قربانی میشود. همانطور که کیف پولت بعد از چند ماه لابلای گلولای باران پیدا شد و تو هرگز از پیدا شدنش حرفی نزدی و آن زن نیازمند را از کار بیکار کردی.
-تمام صفحهها از پنهانکاری و از تهمتها و از دروغهای باورکردنی را خواندهام.
حالا که اینجا هستم میدانم که مادرم نیست. تا خیالهای بافتهشدهاش رشته شود.
زن دستانش میلرزید و عکسها را یکی یکی روی میز میچید.
-اینها مدرک پدر بودن هست اما چگونه پدری؟
-هیچ عکسی از مادر و پدر با هم نبود. هر چه بود عکسهای پدر و زن بود که کودکیاش را در آن کوچه و دوست داشتن کودکانهاش را پشت پنجره چوبی طبقه سوم ساختمان روبروی خانهشان جا مانده بود.
2 پاسخ
متانت عزیز،
صحنهپردازی در قصهی شما به خوبی اجرا شده است؛ میتوان در صحنه حضور داشت و حرکات شخصیتها را دنبال کرد.
در قصهی شما زنی وجود دارد که دوران کودکیاش را در خانهای گذرانده و حالا بعد از سالها و احتمالن بعد از فوت مادرش به خانهی پدری بازگشته تا نفرتی را که از پدرش دارد به اطلاع او برساند. تقریبن پایانبندیای وجود ندارد به جز مواجهه با نفرت و حسرت شخصیت اصلی که به جایی نمیانجامد.
نثر قصه نیاز به اندکی ویرایش دارد؛ برخی جاها زمان افعال هماهنگ نیستند؛ مثلن: «مرد کلاهدار، صندلی چوبی را جابجا کرد. زن به طرف میز رفت. لرزش چانه و لبانش را با دستهایش پوشاند. مرد کلاهدار گلهای نرگس در گلدان بلند روی میز و کتابهای چیدهشده را به کنار میز هدایت میکند. زن کنار میز مینشیند. صدای درونشان را مرد کلاهدار میشنود. »
موفق باشید.
درود خانم عقیلی جان
از خاندن داستان شما، پردهای از یک نمایش را به تصویر کشیدم. از آن نمایشهای قجری.
آخر متن با توضیح دادن بیشتر داستان مشخص و تمام شد.
ادامه دهید و موفق باشید . بدرخشید✨️🌹❤️🩹