دخترک چشمانش را بازمیکند، نگاهش را روی سقف قفل کردهبود، سعی میکرد از شب قبل چیزی یادش بیاید ولی حتی شبها و روزهای قبلتر از آن را هم یادش نمیآورد.
دخترک در حالیکه چهارزانو مینشست، خودش را در آینه روبهروی تخت و تابلوهای عکس را روی میز آینه براندازمیکرد.
دخترک هرچقدر فکر میکرد هیچکدام از چهرهها را نمیشناخت بجز صورتی که چند دقیقه قبل در آینه دیده بود، همه آن عکسها یک ویژگی مشترک داشتند، درون همهی آنها او وجود داشت.
دخترک اول پاشنه و پنجهی پای راستش و سپس پاشنه و پنجهی پای چپش را روی زمین گذاشت، سرمای زیر پاهایش را حس میکرد ولی توجهی نمیکرد، شاید فقط باید میرفت سراغ دفتری با جلد چرمی آبی آسمانی که آنطرفتر روی میز قرار داشت.
دخترک فکر میکرد در بهترین حالت چیزی را پیدا کند که فراموش نکرده است شاید هم میتوانست اسمش را بفهمد، شاید هم تمام خاطراتش را درون آن دفترچه کوچولو پیدا میکرد و در بدترین حالت هیچ چیزی پیدا نمیکرد.
دخترک صندلی را عقب کشید و نشست روی آن، جلد چرمی لطیف دفتر را لمس کرد، در گوشه و پایین جلد حرف فلزی «a» چسبانده شده بود.
دخترک دفتر را به آرامی باز کرد و مشغول خواندن شد خودش هم نمیدانست چگونه و چطور بلد است بخواند یا از کجا تمام این حروف را میشناسد، خط به خط و صفحه به صفحه آن دفتر مملو از شعر بود و نقاشی بود، شکل و نوع نگارش صفحات باهم فرق میکرد ولی هیچ چیزی نبود که او را به گذشته یا شخصی که الان هست اشاره کند.
دخترک دفتر را روی میز رها کرد و به کتابهای درون قفسههای کتابخانهی روبهروی میز نگاه کرد تا شاید دفتری دیگر پیدا کند، که حداقل آن یکی چیزی بیشتر از دو تا شعر یا دو تا نقاشی داشته باشند ولی دفتر دیگری وجود نداشت.
دخترک به سمت کمد رفت که تقریباً روبهروی آینه و کنار تخت بود رفت و کت و شلواری را که روی دسته در کمد آویزان بود را پوشید آستینهایش را صاف کرد و در حین بستن دکمه های سر آستینش دوباری حرف «a» را دید، نیازی نبود بلد باشد چطور کرواتی که روی لباس بود را بپوشد چون کروات آماده بود پس همانطوری که .
دخترک به این فکر میکرد که احتمالاً اول اسمش با «a» شروع میشود برای همین و همه چیزهایی که از این خانه و اتاق متوجه نشده بود تصمیم داشت به بیرون از اتاقش برود تا شاید کسی او را شناخت شاید هم چیزی پیدا میکرد برایش مهم نبود چهچیزی باشد، فقط برایش مهم بود که حتی شده کوچکترین اطلاعاتی را که میشد، پیداکند.
دخترک با سرعت خیلی کمی راه میرفت، شاید سرعتی آهستهتر از یک حلزون، انگار از آنچیزی که قرار بود، آن طرف در ببیند میترسید.
دخترک بعد از اینکه مدتی با بستن بند کفشش کلنجار رفت و آخرش هم کفش سفید چسب دارش را پوشید، دستش را به سمت گردی فلزی و خنک دستگیره در دراز کرد و آن را چرخاند، در باز شد ولی انگار مغزش بین او و آن راهرویی که روی دیوارهایش چندین تابلو نقاشی و عکس و روی زمینش هم فرشی بلند با رنگ قرمز قرار داشت، مرزی کوچک درست کرده بود مرزی که یک طرف آن نقطه امن بود و طرف دیگر ناامن.
دخترک سعی کرد به بیرون از خانه برود و بزور توانست باشار زیاد بدنش را به آن طرف دیوار نامرئی که مغزش برای او درست کرده است ببرد ولی به محض اینکه فقط کمی از سرش از آن مرز رد شد، نویزی زننده و پر حجم جوری که انگار سعی داشت سرش را منفجر کند پخش شد.
دخترک می خواست سعی کند برگرد دداخل ولی انگار نمی توانست حتی خودش رو از روی زمین بلند کند، دلش میخواست بتواند حتی اگر شده از شخصی کمک بگیرد ولی هیچ کسی آنجا نبود.
دخترک لحظه به لحظه حال و سرش بدتر و بدتر میشد، کم کم داشت تار شدن چشمانش و سرازیر شدن خون در رگهاش را روی فرش قرمز حس میکرد.
دخترک در تمام این مدت درست بعد اینکه متوجه شد نمیتواند وایستد و بعد خودش را به درون خانه برساند، سعی داشت قبل از آنکه سرش منفجر شود، خران خزان خودش را و با ذکر ورد دستها و پاهای پرتوان برسید به داد این ناتوان خودشرا به درون خانه کشید.
دخترک چند دقیقهای را همان جا دراز کشید و نفس عمیق کشید، جوری که انگار تا قبل از آن توانایی نفس کشیدن نداشت، می خواست تسلیم شود دیگر حتی توانایی فکر کردن و حتی بلند شدن هم نداشت چه برسد به پیدا کردن قفل برای در یا دیوار نامرئی یا پیدا کردن جواب های نامعلوم از گذشته نامعلومتر.
دخترک تصمیم گرفت به زور هم که شده خودش را به تخت برساند همان جا تا ابد یک روز آنجا بخوابد و استراحت کند.
دخترک کف دستش را روی زمین و برای بدنش تکیهگاه کرد زانوهایش را تکیهگاه دوم، سپس دست چپش را به عقب هدایت کرد و گوشه و پایین تخت را گرفت.
دخترک درحین چرخیدن و بلندشدن، چشمش به برگهای رول شده با مهری قرمز را روی زمین و زیرتخت خورد آن را برداشت، خودش را به زور به در رساند و آن را بست و به سمت آینه و تخت رفت.
دخترک قبل از آنکه روی تختش دراز بکشد، کمی جلوی آینه مکث کرد و خودش را در آینه نگاهکرد،به موهای مشکیاش دقت کرد که ژولیدهتر از قبل بودند، به خون خشک شده زیر چشمانش که ترکیبی زیبا از تناقض آبی و قرمز را سخته بودند، این دو رنگ خیلی متفاوت بودند هرکدام جدا از هم جذابترین رنگ های دنیا بودند و در کنار هم جذابتر از آن، بعد به صورتش بیشتر توجه کرد بین دماغ و دهانش چند قطره خون خشک شدهبود، درست در دو طرف لبش یک قطره گوشهایش در مجموع چند قطره خشک شده داشتند ولی هیچی از آن روی لباسش نریختهبود.
دخترک همانطور که خودش را در آینه نگاهمیکرد، گوشه پایینی تخت نشست وبعدش آرام آرام خودش را روی تخت به سمت سر تخت کشید.
دخترک ناخنهای ظریف و نازکش را زیر مهر برد از زیر به آن فشار آورد، مهر شکست.
دخترک نامه را باز کرد و شروع به خواندن آن کرد.
7 پاسخ
به تصویر کشیدن ابهام و گمشدگی برام جالب بود. درواقع هر کدوم از ما دخترک بودیم در سکانس های مختلفی از هم، شاید هم کنایه به زنده بودنیه که خودمون رو دوست نداریم به یاد بیاریم. اینکه میشد تعبیرهای مختلفی از موقعیت دختر داشت؛ من حتی به دنیای موازی ذهن هم فکر کردم. همین من رو مجاب به ادامه دادن کرد . وقتی لباس پوشید و تقلا کرد که خودش رو پیدا کنه، میتونست بیشتر دستوپا بزنه و نشونهای بده. اگر داستان طولانیتر بشه و شخصیت پردازی و دیالوگ های ذهنی بیشتر بشه، مخاطب از شناخت دخترک و همزاد پنداری لذت بیشتری ببره. درکل کندوکاو و دست بردن به چنین موضوعی با حضور یک شخصیت، بهم نشون میده نویسنده جسوره و به صحبت های درونی شخصیت علاقمنده و منو داره میبره به درونی که ممکنه کتمان کنم.
از نویسندهی داستان ممنونم✨ و برام جالبه که بعدها چی قراره بنویسه…
درود خانم مختاری جان
نکات مهم رو دوستان گفتن .
تخیل قوی دارید. ادامه دهید و موفق باشید و بدرخشید✨️🌹❤️🩹
عسل جان موضوع خوبی برای نوشتن انتخاب کردی ولی من طرح داستانت رو متوجه نشدم.
دختری که فراموشی گرفته و با خودش و اطرافش درگیره و یه نامه با مهر قرمز پیدا میکنه. خب بعدش چی؟ فراز داستان و فرودش دقیقا کجاست؟ غلط نگارشی هم داره مثلا«دخترک تصمیم گرفت به زور هم که شده خودش را به تخت برساند همان جا تا ابد یک روز آنجا بخوابد و استراحت کند». همان جا و آنجا یک معنی دارد ولی با هم در یک جمله استفاده شده. استراحت کند هم اطلاعات جدیدی نمیده به ما و اضافه است. بخوابد کافیه. به نظرم متن شما نیاز به ویرایش داره.
موفق باشی
آفرین دوستم. تلاست قابل تحسینه.
خط و صفحه به صفحه آن دفتر مملو از شعر بود و نقاشی بود، جاهایی کهرفعل تکراری دارین، یکیو حذف کنید.
شاید اگه کلمهی دخترک رو هم کمتر تکرلر کنید بهتر باشه.
سلام ..داستان خوبی بود ولی کلمه دخترک رو خیلی تکرار کردین و این باعث میشه خواننده خسته بشه
عسل عزیز،
فضای خیالی و رمزآلود قصهی شما حس و حال جالبی دارد و این نشان میدهد که شما تخیلی قوی دارید.
در قصهی شما دخترکی وجود دارد که از خودش و از گذشته چیزی به خاطر نمیآورد و ما شاهد درگیری فیزیکی و روحی او با خود و با فضای اطرافش هستیم. نامهای هم وجود دارد که احتمالن حاوی حقایقی در مورد زندگی اوست، اما قصه به جایی ختم نمیشود و در فضایی گنگ و مبهم باقی میماند. در واقع ما نه چیزی در مورد شخصیت درمییابیم و نه پایان خاصی دستمان را میگیرد.
یک جا جمله نیمهکاره رها شده است: « نیازی نبود بلد باشد چطور کرواتی که روی لباس بود را بپوشد چون کروات آماده بود پس همانطوری که .»
در جهت پاکیزهشدن متن قصه برخی بخشها نیاز به ویرایش دارند؛ مثلن:
«ولی حتی شبها و روزهای قبلتر از آن را هم یادش نمیآورد.»
«شاید هم تمام خاطراتش را درون آن دفترچه کوچولو پیدا میکرد.»
«ولی هیچ چیزی نبود که او را به گذشته یا شخصی که الان هست اشاره کند.»
«دخترک کف دستش را روی زمین و برای بدنش تکیهگاه کرد.»
موفق باشید.
عسل عزیز فضای داستانتون جالبه فقط متن غلط نگارشی داره و جاهایی تناسب افعال به هم می خورند. که البته بیشتر در ابتدای داستان اتفاق میافتد.
به نظرم اگر کمی ویرایشش کنید و متن رو روان تر و بدون غلط نگارشی بازنویسی کنید، داستان زیباتری میشود.
تعلیق داستان جالبه و در انتها هم جوابی به خواننده نمیده که به نظرم به نوعی میتونه جالب باشه و یک جورهایی برداشت رو به خواننده میسپرد.
خدا قوت و موفق باشید عزیزم