داستان کوتاه «بازگشت همه به سوی اوهاست» از میکاییل محمدی‌زاد

متنفر بودم. اصلا هیچ و هیچ لذتی درون آن، بیرون آن، لبهٔ آن، هرجا، نبود. اما چاره‌ای نداشتم.
کنار پیاده‌رو با احتیاط نشکستن آن ایستادم. شیشه را پایین کشیدم. گفتم:
-ببخشید آقا، می‌خاستم یه سوال بپرسم. می‌دونید شهر کدوم وره؟ دول‌شهر رو می‌گم.
او سریع گفت:
-آره آره، من می‌آم کنارت می‌شینم راهنمایی می‌کنم.
با چشم‌های باز نگاهش کردم. با لبخندی ریز و صدایی آرام‌تر گفتم:
-ببخشید متوجه نشدید، فقط بگید کدوم وَریه؟ آدرس می‌خام.
او گفت:
-می‌دونم چی می‌گید ولی اسم کوچه و خیابونای اینجا رو آشنا نیستم.
از تعجب، دهنم وا می‌ماند تا حرفم را شروع کنم ولی از خالی بودن بسته می‌شد. گفتم:
-نمی‌دونید؟ اینجایی نیستید.
کمی مکث کرد و با آن عرق‌هایی که سرازیر می‌شد گفت:
-نه، نه، نه. اهل اینجام فقط، برای این محله نیستم.
هر چند که برای من کمی مسئله واضح‌تر شده بود، اما احساس خوشی به او نداشتم. تازه متوجه شدم که لهجه او بیشتر شهری هست تا دهاتی. با خودم می‌گفتم «آیا کاسه‌ای زیر نیم کاسه هست؟»
در ادامه گفت:
-حالا چرا آدرس؟ خب اینجوری که من بیام، راحت‌تر نیستید؟ خیلی خوبه‌ها.
گفتم:
-چرا ولی خب مگه کار و زندگی شما ندارید؟ بالاخره داشتی راه خودت رو می‌رفتی و وقتی یکهویی می‌خای بشینی تو ماشینم، به نظرت عجیب نیست؟
او هم با مکثی دیگر گفت:
-خب منم میخواستم بیام شهر. از طرفی ماشین شما هم راستش از اون ماشین باحالاس که هر کسی نمیتونه سوارش بشه. دوست دارم سوار این ماشینای آف‌روید بشم، ببینم حسش چجوریه.
هر دومان با این آفتابی که رو هوا بود گرم شده بودیم. ما که هیچی، زمین شنی آنجا هم کم مانده بود چاک‌چاکی شود. واقعا هر چه سریعتر باید می‌رفتم که کار را حل‌و‌فصل کنم وگرنه روی صورتم به‌جای آب خنک، چاک‌چاک حس می‌کردم.
همچنان او هم ول نمی‌کرد. با این که عرقی بود که می‌ریخت، ولی به چشمان من زل زده بود و پیام «من سریش‌تر از این حرفام» را مخابره می‌کرد.
با پشت دست مالیدن بر پیشانی‌ام گفتم:
-راستش من نمیدونم دیگه چجوری بگم. ببین اگر بلد نیستی بگو نیستی، وقت من و خودت رو تلف نکن، من نمی‌خام با غریبه‌ای برم جایی علاقه‌ای ندارم، پس لطفا اگر بلدی بگو و اگر نه هم که دیگه خدانگهدار.
بدون ذره‌ای تغییر در کلامش گفت:
-بی‌خیال بابا، من خودم دوستت می‌شم. دوست بشیم راضی می‌شی؟ واقعا بی‌خیال الان هر دومون داریم ماهی سوخاری می‌شیم. بگذار با هم بریم که هر دومون یه بادی بخوره به سرمون بعد هم بریم دول.
او حالتی گرفته بود که بر خلاف اصرارهایش می‌خواست ترک کند و برود. با نگاه به دوروبرم از حرفی که زدم پشیمان شدم. گفتم:
-باشه، بیا تو. راهنمایی کن بگو کجا برم.
یک لبخند بزرگی رو لب‌هایش نشست. گفت:
-دمت گرم، آخرت خودتی.
کنار من نشست و خودش را روی صندلی نرم ماشین ولو کرد. نگاه به من کرد و گفت:
-فقط نامردی نکنیا. من رو جایی خاستی بندازی، شهر بنداز، وسط صحرا بندازی، من می‌ندازمت.
با لبخند گفتم:
-خب اوکیه، ما که از اینا نیستیم.
یک نگاهی به عقب انداخت و از بین یک خروار چوب، آن کیسه سیاه نظرش را جلب کرد. گفت:
-اون چیه اونجا؟ داستانه؟
گفتم:
-نه، اونجوری نه، اتفاقا یه کوزه گرون قیمتیه، دارم می‌رم دول‌شهر که همینا رو برسونم به رئیسم.
یکم فکر کرد و گفت:
-آقای چیز رو میگید دیگه، همون غفار.
انتظارش را نداشتم. غافل‌گیر شدم ولی این دفعه از حاشیه امنیت و اطمینان.
پرسیدم:
-پس شما اون رو می‌شناسید؟
با یک کم مکث گفت:
-خب نمیدونم چجوری بگم، مممم… برادرم با اون آشنائه.
خوب بود. گفتم:
-اونجا کار می‌کنه؟
جواب داد:
-قدیم کار میکرد آره، همون قدیم. فقط آب هم داری دیگه؟
من هم در جواب دادم:
-آره، اونجا هست فقط هدر نده.
بدون درنگی در ادامه گفتم:
-خب بگو کجا برم.
به یک خیابانی اشاره کرد و گفت:
-اون‌طرفی.
ماشین را به حرکت انداختم و بر طبق حرف های او گوش می‌دادم و می‌راندم.

بعد از مدتی از روستا خارج شدیم و در کنار جادهٔ صحرا حرکت می‌کردیم.
حالم بدتر می‌شد، انگار که دمایم بالاتر رفته بود و این وضعیت را تحمل نمی‌کردم. از طرفی او هم که اسمش را آخر نفهمیدم با بطری آب درون ماشین رو خودش آب می‌ریخت که روی صندلی ماشین هم ریخته می‌شد. بعد دیدن این صحنه های چندش از او، گفتم:
-لطفا از حرکاتت بگذر.
او هم گفت:
-دیگه اینقدر هم سوسول نباش. خب آدم سرش درد میگیره تو این آفتاب. خودت آتیش نمی‌گیری؟
پاسخ دادم:
-عقلت نمی‌رسه که تو این صحرا جدای اینکه ماشینم الکی خیس میشه، من و تو آب کم میاریم؟
خندید و گفت:
-تازه باید راجب به خیسی ماشینت تشکر هم کنی، اگه من نبودم تا الان آتیش گرفته بود و رو هوا بودی.
آدمی نبودم که عصبی بشوم، ولی این جزو معدود بارهایی بود که بدم نمی‌آمد که چند تا چک به او بزنم. آن را چند باری چپ‌چپ نگاه کردم.
او هم که در آف‌روید نشسته بود انگار که به خر تیتاپ داده‌اند. کلا حواسش یا به ماشین بود یا به حسی که می‌توانست از فنرهای ماشین احساس کند.
می‌گفتم که متنفرم، می‌گفتم که نمیخواستم ولی گوش ندادم.
صدایم را آرام کردم و با اخم‌درهمی و گیجی گفتم:
-ببین، من قبل از اینکه بشینی چندین ساعته که دارم رانندگی می‌کنم. کوفتم. دارم می‌ترکم. می‌دونم که تو هم تحت فشاری، ولی الان واقعا من حال ادامه دادن ندارم. دارم به زور ادامه می‌دم. لطفا بیا جروبحث نکنیم. من خودم وضعم از تو بدتره. باشه؟ پس آب رو هدر نده لطفا.
با خنده زیرزیرکی گفت:
-خب ببین، تو رانندگی کن، منم آب می‌پاشم رو تو خنک شی. جدی میگم. آبی هم هدر نمیره.
مرتیکه شوخی‌اش گرفته. این حتما یک داستانی دارد وگرنه چطور یک آدم میتواند این‌قدر خر باشد.
بادی که از طرف پنجره می‌آمد عرق‌هایم را بر روی پوستم چسبان می‌کرد. پیش خودم گفتم که اینطور نمی‌شود. فکر مثلا بکر به ذهنم رسید. رو به او کردم و گفتم:
-رانندگی که بلدی؟
او هم تایید کرد. ادامه دادم:
-پس بقیش با تو. جاهامون رو عوض می‌کنیم.
گفت:
-ایده خوبیه، وایسا که جاهامون عوض بشه.
یک لحظه ماندم که چقدر راحت قبول کرد. در هر صورت به محض پیاده شدن او و آمدن صدای چیک، گاز را گرفتم و رفتم.
پیش خودم فکر کردم که خیلی آدم زرنگی هستم تا اینکه به یک چند راهی برخورد کردم و نمی‌دانستم که کدام طرف بروم. خواستم یکی از راه‌ها را امتحان کنم ولی زمانی نبود. پیش خودم گفتم که چقدر احمقانه فکر کرده بودم. خواستم حداقل آن موقع که خلاص بودم یه ذره آب بزنم به صورتم، ولی لعنتی حتی یک قطره را هم امان نداده بود. باید سر وقت می‌رسیدم. دنده عقب گرفتم و برگشتم. دوباره به او رسیدم.
آرزو می‌کردم که کاش قبل از دنده عقب‌گیری فکر می‌کردم که به او چه بگویم. با پشیمانی و سر به پایینی گفتم:
-ببخشید. شرمنده آقای… ممم… ، آقای محترم، ببخشید که رها کردمت، من… من… من تو این گرما مغزم داغ کرده بود و یه کاری کردم که خودمم نفهمیدم.
او هم با لبخند خیلی دوستانه‌ای گفت:
-موضوعی نیست، بالاخره پیش می‌آد، فقط پیاده شو که جای تو بشینم.
پیاده شدم و گذاشتم که او سوار شود. تا به طرف آن در رفتم، گاز را گرفت و رفت.
کپ کردم. وسط صحرا، داغ داغ، فقط یک جاده، همه چیز در ماشین، فقط یک تلفن بدون آنتن. حال بدی داشتم، هم برای گرما به قدری که پوستم مثل یک گوشت قرمز در حال سرخ شدن، پخته و قرمز شده بود، و هم این موقعیت ژولیده و ترسناک. شغلم هم که دیگر هیچ، تمام. چاره‌ای نداشتم جز اینکه همین مسیر را برعکس بروم تا به روستا برسم.
در اواسط راه در کمال تعجب، رئیس زنگ زد. توضیح داد که خیلی بی‌عرضه هستم و حمل یک کوزه ساده را هم بلد نیستم، به قدری که یکی دیگه آورده بود و به گفته او من هیچ نقشی در این حمل و نقل نداشتم. گفت که یک فرصت دیگر می‌دهد برای هر چیز قیمتی‌ای که از آنجا بی‌آورم که اگر باز هم نتوانستم، یعنی واویلا.
بدو بدو به روستا رسیدم. اصلا نمی‌دانستم در این وضعیتی که همه چی‌ام از او گرفته شده چه‌کار کنم.
روستای عجیبی بود. هیچکس به من حتی اجازه نمی‌داد با تلفن ثابت زنگ بزنم، حتی پولی هم نداشتم تا یک بطری آب بخرم. انگار داری تقاضای جان و ناموسشان را می‌کنی.
واقعا چرا باید ناگهانی همان وسط جاده یک دقیقه آنتن می‌آمد و بعد می‌رفت و دیگر نمی‌آمد؟ اصلا این مردم با این وضعیت چجوری زندگی می‌کنند؟
تصمیم گرفتم آرام شوم تا بهتر فکر کنم. قدم زدم. دوروبر را نگاه کردم. یک نفر در ماشینی با بار زیاد که اکثر کیسه‌های آن مشکی بودند را در دوردست دیدم. نزدیک شد و کنار پیاده‌رو ایستاد. به نظرم آمد که این را هم امتحان کنم. شاید آب داد، حتی شاید تلفنش را هم داد. وقتی به او نزدیک شدم. شیشه را پایین کشید. جلل‌الخالق، او را شناختمش، محسن بود. گفت:
-ببخشید آقا، می‌خاستم یه سوال بپرسم.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

30 شهریور 1404

30 شهریور 1404

1 اسفند 1403

1 اسفند 1403

10 اردیبهشت 1404

10 اردیبهشت 1404

11 شهریور 1396

11 شهریور 1396

13 فروردین 1399

13 فروردین 1399

4 پاسخ

  1. آخرش که شد دوباره تکرار شد یا چی؟
    اینم می‌خاد ماشین رو بدزده و به نام خودش ثبت کنه کیسه سیاهارو؟🤨

  2. میکائیل عزیز،

    یک جور ناشیانه‌گری خودویژه در زبان قصه‌ی شما یا بهتر است بگویم در زبان راوی وجود دارد که راوی این قصه را از سایرین متمایز می‌کند. البته لازم است قصه‌ی دیگری از شما بخوانیم تا متوجه شویم که این زبان نویسنده بوده و یا راوی، اما در محدوده‌ی قصه‌ی فعلی راوی شکل بیان خاص خودش را دارد که شبیه دیگران نیست و این جالب است.

    فضاسازی در قصه به خوبی انجام شده، موقعیت قصه نیز موقعیتی غیرتکراری است و هرچند که بیشتر شبیه به یک موقعیت کمیک است تا کاملن واقعی اما گمان می‌کنم هدف نویسنده نیز خلق چنین موقعیتی بوده است.

    قصه مضمون خاصی را منتقل نمی‌کند اما در تصویر کلی جنبه‌‌های متمایزی در کار نویسنده وجود دارد که در قصه‌های بعدی بهتر می‌توان در مورد آن‌ها گفت‌و‌گو کرد.

    موفق باشید.

  3. عنوان جالبی داره نوعی آشنایی‌زدایی بود و به خاطر اینکه بفهمیم چرا شخصیت می‌خواهد بره دول و عاقبتش چی میشه هر بند آدم را به بند دیگر می‌کشوند و تقابل دو شخصیت داستان بدون اینکه بیش از حد سمت دعوا بره باعث کنش شده بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *