به کاغذ توی دستش نگاه میکند. تا اینجا درست آمده. اسم کوچه هم همان است؛ واعظ. وارد کوچه میشود. کوچه یکی از همان کوچههای پرپیچوخم تبریز است که به هزار جا راه دارد. انتهایش بنبست به نظر میرسد اما نیست. پلاک ۵۷ را میبیند. رنگ آبی پلاک، پریده و چندان خوانا نیست. برای اطمینان پلاک خانۀ بغلدستی را نگاه میکند. درست است. همین درِ کرمی رنگ است. زنگ خانه را میزند. از آن سوی آیفون، صدایی به گوش میرسد.
ـ خانم صدیقی به خاطر اون صندوق مزاحمتون شدم. تماس گرفته بودم باهاتون.
در باز میشود. بوی پیچ امینالدولۀ حیاط به مشامش میرسد. خانمی مسن با عینکی دورمشکی وارد حیاط میشود و تنها دمپاییهای دم در را میپوشد و به در کوچه نزدیک میشود. نفسش هنوز جا نیامده. آرش صبر میکند تا پیرزن، نفس تازه کند.
ـ به من گفتند شما یه صندوق قدیمی لباس دارید، از همونا که قدیما تو بازار تبریز میساختند. خواستم بیام ببینمش. شاید با ما کنار اومدید و به ما دادیدش.
ـ پسرم اگر بگم قابل نداره، تعارف کردم. این صندوق برام خیلی عزیزه. دیروز پشت تلفن هم بهت گفتم که نمیفروشمش. فقط گفتی برای عکس لازم داری. گفتم بیای ببینیش، ببینی کارت رو راه میندازه یا نه.
ـ بله متوجهم. ما هم از این صندوقا داشتیم، یعنی اکثر تبریزیا داشتند. میدونم خیلی قشنگند. مادرم خیلی دوستشون داشت اما متأسفانه تو اسبابکشیا مجبور شدیم بدیم برن. مادرم هنوز هم یادش میاد، بغضش میگیره.
ـ طفلی مادرت، حق داره بنده خدا. من هم خیلی چیزا از جهیزیهام خراب شده یا دیگه نیست اما این صندوق رو همیشه نگه داشتم.
پلهها را بالا میروند. خانۀ قدیمی، آرش را غرق خود میکند. یاد خاطرات خانۀ پدربزرگش میافتد که در حیاطش بازی میکرد و توی حوض وسط حیاط آبتنی میکرد.
صدای خنده به آسمان رفته بود. قطرههای آب روی پوستش درخشیده بودند مثل مروارید. پدربزرگ تماشایش کرده بود و او آب را به هوا پرتاب کرده و خندیده بود، بلند. آفتاب تابیده بود به آب و حوض شده بود نقرهای. پدربزرگ اسمارتیز داده بود دستش تا در حوض بخورد. خندیده بود، بلند. پدربزرگ برایش «پرسون پرسون» خوانده بود. دست زده بود به برگ شمعدانیهای کنار حوض. کرک برگها را لمس کرده و انگشتانش را بوییده بود. پرسیده بود: رنگ بوی انگشتهام چه رنگیه؟ پدربزرگ گفته بود رنگ چشمات.
خانم صدیقی میرود که چای بیاورد. آرش صندوق را وارسی میکند و نگاهی هم به اطراف خانه میاندازد. قاب کوچکی چشمش را میگیرد. داخل قاب یک پرندۀ چوبی کوچک است. تعجب میکند. خیلی برایش آشناست. خانم صدیقی با چای برمیگردد. آرش نمیتواند کنجکاوی خودش را پنهان کند.
ـ دستتون درد نکنه. خانم صدیقی این پرنده چقدر قشنگه.
خانم صدیقی نگاهی به پرنده میاندازد و لبخندی میزند و چای تعارف میکند. آرش نمیتواند چیز بیشتری بپرسد. صندوق را میگیرد و قول میدهد که صحیح و سالم تحویلش دهد. خانه را که دیده، دیگر مطمئن شده که خانم صدیقی این صندوق را نمیفروشد.
وسایل خانۀ باباجون را که جمع کرده بودند، مادر همهاش گریه کرده بود. خانۀ پدریاش به آخرین نفسهایش رسیده بود. آرش وسایل میز تحریر باباجون را جمع کرده بود اما به جای بستهبندی، وسایل را سیر کرده بود. سوزنهایی دستهشده داخل جعبهای کوچک. بستههای زیاد نامه. کلی تیله. کیف پول عتیقۀ جدّ بزرگ. سکههای قدیمی. کتابچههای کوچک. دفترهای شعر. وسایل چوبی دستساز کوچک و یک قلک فلزی قفلدار.
آرش قلک را پیش مادر برده بود و پرسیده بود که کلید این جعبه کجاست. مادر با جیغی کوچک، جعبه را گرفته بود.
ـ وای، این. چقدر اینو دوست داشتم. بابا هیچوقت نذاشت ببینم توش چیه. نمیدونم کلیدش کجاست.
آرش سراغ میز تحریر رفته و وسایل را داخل جعبهها چیده بود.
صندوق را به آتلیه میبرد. برای یک سفارش تبلیغ با تم سنتی، به صندوق و چیزهای قدیمی نیاز دارد. مادرش مجموعهای از وسایل قدیمی دارد اما صندوق لباسها دیگر نیستند و یادآوری این، همیشه مادرش را ناراحت میکند. خیلی دوست دارد که به خاطر مادرش هم که شده، صندوق خانم صدیقی را بخرد و به مادرش هدیه دهد اما خانم صدیقی که کوتاه نمیآید.
کنار پدربزرگ نشسته بود. پدربزرگ یک جعبۀ کوچک با یک قفل به او داده بود. گفته بود، چیزهای خیلی دوستداشتنیات را بگذار داخل این جعبه. او گفته بود که نمیشود. پدربزرگ پرسیده بود چرا نمیشود؟ گفته بود چون تو خیلی بزرگی و در این صندوق جا نمیشوی. پدربزرگ خندیده بود. او هم خندیده بود، بلند. دویده بود با شادی و پریده بود بغل پدربزرگ. صورتش را چسبانده بود به صورت پدربزرگ. زبری ریشش صورتش را قلقلک داده بود. خندیده بود، بلند.
به خانه میرود. مادرش درگیر نوشتن است. علاقه به نوشتن را از پدرش به ارث برده. یادش میآید که پدربزرگ هم همیشه یا چیزی میخواند یا مینوشت. برای مادرش در یک دفتر دورطلایی کلی شعر و حکایت نوشته بود و در میان شعرها زندگی خودش را هم تعریف کرده بود. آرش بارها، بخشهایی از این دفتر را همراه مادرش خوانده بود. مادرش همیشه با گریه این دفتر را میخواند. اکنون هم تصمیم گرفته بود که داستانی بر اساس خاطرات پدر بنویسد اما زندگینامۀ پدربزرگ از بیست سالگی شروع میشد.
مادر تا مدتها نخندیده بود. بعد از خواندن وصیتنامه معلوم شده بود که پدر، دفتری برای دختر کوچکش، نعیمه، به یادگار گذاشته. دفتری دورطلایی پر از نوشته. تا مدتها، مادر با این دفتر زندگی کرده بود. خوانده بود و گریسته بود. خوانده بود و خیره شده بود. خوانده بود و خوانده بود و خوانده بود. کمکم احوالش بهتر شده و رنگپریدگی و غم چشمانش کمتر شده بود. دیگر کمتر از خانه و بابا حرف زده بود. بیشتر نوشته بود. کمی هم خندیده بود.
پروژۀ عکاسی تمام میشود و باید صندوق برگردانده شود. آرش دربارۀ صندوق با مادرش حرف نزده تا شاید در این فاصله، راهی بیابد که صندوق را به مادرش هدیه دهد اما هیچ راهی به ذهنش نمیرسد. فکر میکند اگر مادرش را پیش خانم صدیقی ببرد، شاید مادر بتواند او را راضی کند که صندوق را بفروشد اما دیگر لطف هدیه دادن از بین میرود. هرازگاهی هم تعجب میکند که چرا مادرش این صندوقها را اینقدر دوست دارد. چارهای نمیبیند جز اینکه با مادر دربارۀ صندوق صحبت کند.
مادر درگیر داستانش است. هنوز نمیداند که چرا پدربزرگ از بیست سالگی، زندگیاش را تعریف کرده است. آرش به شوخی میگوید که چون بعد از سربازی زندگی را شروع کرده و مادر هم میگوید که اتفاقاً پدر خیلی به گذشته فکر میکرد و دربارهاش حرف میزد. از شغلهایی که حین تحصیل به آنها پرداخته و مهارت پیدا کرده بود.
ـ چه پدربزرگ همهفنحریفی. حالا چه شغلهایی داشت؟
ـ خیلی کارها؛ تریکوبافی، کفاشی، صندوقسازی، خراطی…
ـ چی؟ گفتی صندوقسازی؟ چرا به من نگفته بودی؟
ـ گفته بودم، شاید یادت رفته.
ـ پس چرا هیچ صندوقی ازش نداریم؟
ـ حماقت کردم که صندوقها را موقع اسبابکشی دادم رفت. کار دست بابا بود.
مادر تعریف میکند که وقتی بچه بود بعضی وقتها میرفت کارگاه پدرش و کارش را تماشا میکرد. میدید که چگونه مشتی میخ ریز را داخل دهانش میگذارد و بعد لبههای صندوقها را میخکوبی میکند. لبههای چوبی صندوق را رنگ قرمز گلی میزد و داخلش، کاغذ طرحدار میچسباند. کار که تمام میشد، زیر صندوق، با زغال مشکی، یک «ص» مینوشت. امضای کارش بود. بعدها بیمار شد و دست از کار ساختن صندوق کشید. مادر میگفت که بابا همیشه دوست داشت چیزهایی بسازد.
پدربزرگ برایش وسایل چوبی ساخته بود. یک شهربازی کوچک چوبی. تاب و الاکلنگ و سرسره. تا مدتها با شهربازیاش سرگرم شده بود. بازی کرده بود. خندیده بود، بلند. پدربزرگ برایش اسمارتیز گرفته بود. پریده بود بغل پدربزرگ. صورتش را چسبانده بود به صورت پدربزرگ. زبری ریشش صورتش را قلقلک داده بود. خندیده بود، بلند. عطر پیچ امینالدولۀ حیاط خانۀ پدربزرگ را بوییده بود. از پدربزرگ پرسیده بود که عطر این گلها چه رنگیاند؟ پدربزرگ خندیده بود. گفته بود رنگ قلب تو. پرسیده بود رنگ قلب من چه رنگی است. پدربزرگ گفته بود رنگ چشمات. دویده بود سمت آینه. به چشمانش نگاه کرده بود. اسم رنگ را پیدا نکرده بود. پدربزرگ خندیده بود.
آرش گیج میشود. بدون اینکه صحبتی دربارۀ صندوق بکند، میرود آتلیه. صندوق خانم صدیقی هنوز آنجاست. زیر صندوق علامت «ص» را میبیند. دست میکشد به صندوق، به میخها، به جای دستهای پدربزرگ موقع ساختنش و عطر پیچ امینالدوله میپیچد در یادش. صندوق را باز میکند. تختههایش را نگاه میکند. کاغذ طرحداری که روی چوبها چسبانده شده، جابهجا کنده شده اما کاغذ دیوارهها نسبتاً سالم است. به طرح کاغذ مینگرد، پرنده است. پرندههای در حال پرواز، انگار پرستوهایی باشند که کوچ میکنند.
توی اتاق دراز کشیده بود و آفتاب از لب پنجره خود را رسانده بود به پاهایش. دفتر و مدادهایش را روی فرش قرمز پهن کرده بود. درخت و کوه و خورشید کشیده بود. پدربزرگ ترانهای زمزمه کرده بود، شاید «الهۀ ناز». خواسته بود که برایش چیزی بکشد روی دفتر. پدربزرگ خندیده بود. اسمارتیز به او داده و با مداد سیاه برایش پرنده کشیده بود. پرندهای مهاجر، پرندهای در حال پرواز. او غر زده بود که چرا فقط برایش پرنده میکشد و پدربزرگ خندیده بود. گفته بود عمر آدم مثل پرنده است، میپرد. او پرنده را رنگ کرده بود.
دیگر حتماً باید با خانم صدیقی حرف بزند. تماس میگیرد تا سری به او بزند اما کسی جواب نمیدهد. نمیتواند صبر کند.
در کوچهپسکوچههای هزارپیچ تبریز با مادر راه رفته بودند. از درهای قدیمی عکس گرفته بودند. علاقه به عکاسی، در وجودش خانه کرده بود. ثبت لحظهها، ثبت تاریخ. مادر برای گردش برده بودش در کوچهها، بین خاطرهها. روی سردرها و آجرچینیها. دیده بودشان. حتی رفته بودند قبرستان. امامیه در ذهنش نقش بسته بود. سر مزار صمد، مادر برایش داستان «افسانۀ محبت» بهرنگی را خوانده بود. سنگ قبرهای قدیمی را تماشا کرده بودند.
به کوچۀ واعظ رسید. وارد کوچه شد. داشت به پلاک ۵۷ میرسید که یک لحظه قلبش فشرده شد. روی در پلاک ۵۷، اعلامیهای چسبانده شده بود. اعلامیۀ خانم نعیمه صدیقی. سست شد. آرام دست به زنگ برد. نمیخواست زنگ بزند اما دستش روی زنگ رفت. به هر حال او قول داده بود. انتظاری نداشت اما در باز شد. وارد حیاط که شد، خانم جوانی آمد سمت در. آرش گفت امانت خانم صدیقی را آوردهام، صندوق را. خانم جوان به پلهها اشاره کرد. آرش صندوق را برد که بگذارد سر جایش. دیگر چیزی نمیتوانست بگوید. خواست که برگردد، خانم جوان یک مرتبه پشت سرش ظاهر شد. مادربزرگ لحظههای آخر، از ما خواستند که این را به کسی بدهیم که صندوق را تحویل میدهد و دستش را سوی آرش دراز کرد. جعبۀ قفلدار کوچکی بود. آرش جعبه را باز کرد. پرندۀ چوبی کوچک بود.
24 پاسخ
خیلی عالی بود لذت بردم 🥰😍🌱
نعیمه عزیزم، دلیل کامنت دیرهنگامم عشقبازی با هر کلمه داستان باارزشت بود که باعث شد چهار بار بیام سراغش.
صندوقچه، منو یاد صندوقها و صندوقخانههای مادربزرگهام انداخت و همینطور پیچامینالدولههای حیاطشون. الانم یکی تو حیاط خونه خودمون داریم:)
کوچهی واعظ شهناز. پدرشوهرم چنتا عکس با خدابیامرز استاد واعظ داره. دوس داشتم میشستیمو حضوری در مورد متن قشنگت خاطرهبازی میکردیم.
سلام زهره جان عزیز. ممنون از اظهار لطفت. باعث خوشحالی منه که داستان را خواندی. چه خوبه که خاطرات مشترکی از این عناصر داریم. باز هم ممنون.
داستانتون جالب بود. اینکه اسم محلهها و کوچهها و بازار رو توی داستان آوردین دلنشینتر شده بود.
تکرار عبارت خندید. بلند، رو هم دوسش داشتم.
یه جاهایی متن بین شکسته و سالم سرگردان بود.
اما متأسفانه تو اسبابکشیا مجبور شدیم بدیم برن، برای اشیا، فعل مفرد بهتره.
لذت بردم. بدرخشی نعیمهجان
مرضیه جان ممنونم که داستان را خواندی. بابت نکات ارزندهای که گفتی، متشکرم.
سلام نعیمه جان،
خسته نباشی عزیز دلم. غزلِ عاشقانهی زیبایی سروده بودی. ازت خیلی ممنونم.
چند نکته رو قبل از شروع نقدم از داستانت میخوام بدونی:
۱- تو برای من خیلی عزیزی ۲- امیدوارم در مسیر نویسندگیت شاهد موفقیتهای روزافزونت باشم ۳- من تجربهای در نقد داستان کوتاه ندارم، اما مایلم نظراتم رو به عنوان یک دوست برات بگم تا بدونی با دقت کامل متنات رو از اول تا آخرش خوندم.
نقاط قوت: (100 بالاترین امتیاز)
عنوان داستان:100/ رسایی و درستی بیان:100/ به جا نشستن کلمات و تعبیرات:100/ اصول فصاحت و بلاغت:100/ استواری و استحکام معانی:100
1-«درِ کِرمی رنگ»: یادآورِ نوستالژیِ یک بازی کودکانه. بازی که در آن در جستوجوی رنگِ درِ خونههای تو کوچهمون بودیم 2- پیچ امینالدّوله: نوستالژی دیگر. واقعیتش اسمشو بلد نبودم. هر سال خدیجه دوستم ما رو به خونش دعوت میکرد تا بریم شیرهی گلهای پیچ امینالدّوله رو بخوریم و یه عالمه ازش لذت ببریم. مثل عسل شیرین بودند 3- مادرِ منم یکی از آیتمهای جهیزیهاش، یه صندوق چوبیِ بزرگ بود. آخه اون زمان تو روستاها وسایل برقی که نبود. همین یه صندوقِ چوبیِ بزرگ رو پر میکردند برای عروس و روانهی خانهی بخت میکردنش. 4- تشبیه زیبایی بود:« قطرههای آب مثل مروارید میدرخشیدند» 5- روایت تصویری دلچسبی بود. خیلی لذت بردم. خستگیم در رفت. جشنِ واژگان بود. پدربزرگ، آب، خنده، حوض نقرهای، اسمارتیز، شمعدانی، کُرکِ برگها. به نظرم شاعرانگی نویسنده در این پاراگراف طغیان کرده بود. 6- جملهی بسیار لطیفی بود:« زبری ریشش صورتش را قلقلک داده بود» 7- چه پایان دراماتیک خوبی هم داشت.
مواردی که متاسفانه موفق به برقراری ارتباط نشدم:
1- مادر همهاش گریه کرده بود 2- سِیر کردن 3- شهربازی.
با آرزوی بهترینها،
دوستدارت.
لاله فاضلی.
سلام و درود لاله جان. چقدر عالی به ریزهکاریها دقت کردی. ممنونم.
نکتهای که شاید گفتنش خالی از لطف نباشه، اینه که پدر من خودش از این صندوقها میساخت و یک بار، وسایل شهربازی با چوب ساخت؛ تاب و الاکلنگ و … . شاید من خوب نتونستم بیانش کنم اما اون وسایل در قطع کوچیک خیلی جذاب بودند و دوست داشتم اینجا بهش اشاره بشه. در واقع میخواستم کار دست پدربزرگ رو نشان بدهم تا معلوم شود که پرنده هم ساخت او بوده.
گریه کردن مادر هم احوال خودم است. من بعد از پدرم تا یک سال نمیتوانستم بخندم و شاید این داستان، هدیهای از قلبم برای پدرم بود. البته اگر اشکال کار در جملهبندی این جمله هست، تغییرش میدهم.
باز هم تشکر که وقت گذاشتی دوست عزیزم.
سلام نعیمه جان،
پدر کوهی بود که همیشه بهش تکیه می کردیم. پدر کسی بود که تحمل یه خم ابروی ما رو نداشت. پدر کسی بود که از صمیم قلبش عاشق ما بود. تنها منبع شادیش ما بودیم. دبیرستان بودم با ذوق اومد گفت بریم برات یه نوزاد بخریم. عروسک یه نوزاد رو تو مغازه دیده بود خوشش اومده بود. براش اسمم گذاشته بود. بایرام علی. آخه ما فقط پدرمون رو از دست ندادیم. من مرگ رو دوست دارم چون این امکان رو برام مهیا می کنه تا دوباره پدرم رو در آغوش بگیرم و ببوسمش. ما پشت و پناهمون رو از دست دادیم. دخترا وقتی بابا ندارن همه ی مردا انگار گرگای وحشین که می خوان اونو بِدَرن. وقتی سرمای خاک قبر پدرم رو با پوست تنم حس کردم دیگه هیچ وقت گرم نشدم.
روحشان شاد. اساساً زندگی من به دو مرحلهٔ قبل و بعد بابا تقسیم شد. سرمایی رو که میگی درک میکنم.
چقدر هم عالی نوشتی لاله جان.
مادر همش گریه کرده بود:
مطمئنم تو می تونی با شیوه دگرگویی یا اضافه کردن جزئیات به این قسمت، یه کاری کنی گریه ی خواننده رو دربیاری و عاطفی ترش کنی. تو از پسش برمیای. تلاشتو بکن.
سِیر کردن:
باید یه کلمه مناسب تر وجود داشته باشه برای کامل کردن این جمله.
شهربازی:
شهربازی شامل وسایل برقی هم میشه. به نظرم جنس داستانت جوریه که پارک بیشتر همخوانی داری. خودت هم به مواردی اشاره کردی که شامل تاب و الاکلنگ بود.
چه دقیق. احسنت. الان بهتر متوجه شدم. نکتهٔ خیلی خوبیه. شهر بازی خیلی گستردهتره. ممنون. حتماً یه کاریش میکنم.
غرق در گذشته
سلام نعیمه جان ،داستانت خیلی زیبا بود و من را واقعا به زمانی برد که توی خونه شما سفره پهن میکردیم و سرویس های چینی آبی را میچیدیم ،پدر هم بود ،خدا رحمت کنه من همیشه آن زمان واقعا حس داشتن پدربزرگ رو داشتم و جز بهترین روزهای زندگیم بودند ،ایشان همیشه مرا به نام نیلوفر خطاب میکردند ،ممنونم که داستانت را برایم فرستادی و خاطرات زیبا رو دوباره برایم تداعی کردی.
عالی بود 😍
ممنون پریناز جان.
نعیمهی عزیز،
بخشهایی که در آنها خاطرات گذشته مرور میشود زبان بسیار دلنشینی دارد، تکرارها به جا و مناسب هستند و به انتقال احساسات یاری میرسانند: «خندیده بود، بلند.» یا اشاره به اسمارتیز یا ریشهای پدربزرگ.
تعابیر جالبی هم استفاده شده است: «رنگ بوی انگشتهام چه رنگیه؟»
اطلاعاتْ تدریجی و بهاندازه منتقل شدهاند و همین امر کمک کرده است تا مواجههی شخصیت با بخش مهمی از گذشتهی پدربزرگش به پایانی قابلقبول تبدیل شود.
جالب است که اسم خودتان را که اسمی خاص هم هست روی شخصیتهای زن قصه گذاشتهاید.
تنها موردی که شاید بتواند به بهبود قصهی شما کمک کند این است که از شخصیت آرش حسوحالهای دخترانه دریافت میشود؛ مثلن میگوید: «خانم صدیقی این پرنده چقدر قشنگه.» یا مثلن: «دویده بود با شادی و پریده بود بغل پدربزرگ. صورتش را چسبانده بود به صورت پدربزرگ. زبری ریشش صورتش را قلقلک داده بود.» در واقع مشخص میشود که یک خانم این شخصیت را پرداخته است که شاید با اندکی تغییرات بتوان ویژگیهای مردانهتری به شخصیت او داد.
بعضی جاها نقطهگذاری بیش از حد انجام شده است که به جای آن میشد از ویرگول استفاده کرد؛ مثلن در این بخش:
«اما به جای بستهبندی، وسایل را سیر کرده بود. سوزنهایی دستهشده داخل جعبهای کوچک. بستههای زیاد نامه. کلی تیله. کیف پول عتیقۀ جدّ بزرگ. سکههای قدیمی. کتابچههای کوچک. دفترهای شعر. »
موفق باشید.
سلام مریم جان. بسیار ممنونم از نکاتی که بیان کردی. واقعاً برام ارزشمند است. متشکرم که با این نکات کمکم میکنی کارم بهتر شود.
باز هم ممنون برای وقتی که صرف کردی.
نعیمه عزیز داستانتون رو قبلا در صفحهی کارگاه خوانده بودم.
روایت دلنشینی بود و از خواندن داستانتون لذت بردم. همچنین تصویرسازیتون و به اندازه گوییتون رو دوست داشتم.
خواندن متن برایم روان بود و اصلا خسته نشدم.
پایدار و موفق باشید عزیزم.
غزاله جان بسیار ممنونم که داستانم را خواندی.
نعیمه جان داستانت جذاب بود و آدم را با خودش به کوچه پس کوچههای هزارتوی تبریز میبرد لذت بردم. نمیدونم چرا انتظار داشتم مامان آرش با اون پیرزن خواهر ناتنی دربیان.
غزاله جان بسیار ممنونم که داستانم را خواندی.
ممنون هانیه جان که داستان را خواندی. چقدر جالبه که فکر میکردی ممکنه خواهرناتنی باشند. این هم خودش ایدهٔ خوبیه.
با سلام داستان سرکار خانم نعیمه غفار پور . قلم زدن از یک خاطره جذاب قدیمی بود که از زیاده گویی و حاشیه پردازی اضافی پرهیز شده بود و یک خاطره را بصورت مختصر مفید همچنین جذاب به قلم کشیده شده بود . از خواندن لذت بردم با امید به اینکه از ایشان داستان های بیشتری بخوانیم .
بسیار ممنونم آقای مستوفی عزیز.