از جایی که مسیر صعبالعبور شده بود تا روستا کمتر از نیم ساعت راه با ماشین داشت. مقصدش آخرین روستای اطراف بود، جایی پشت کوهها. آدمهایش تقریبا ندید بدید و آدم ندیده بودند، با افکاری خرافی و خودپسند.
آصف نیم ساعتی میشد از مبدا راه افتاده بود، شهر خودشان که اینطور زیر برف نرفته بود. جاهای شلوغ و پر رفت و آمد را رد میکند، همان اولای جاده فرعی میماند. نه راه پیش داشت نه راه پس. برف، جاده بسته بود و امکان گذر از آن نبود. چرخهای ماشین او برای اولین بار روی برف رد میگذاشتند.
هوا استخوان سوز بود. اگر در هوای آزاد میماند، پوستش میسوخت و تمام صورتش سرخ میشد. شاید حتی اشکی که از سرما بیرون زده بود هم قندیل میبست. مهگرفته و غمآلود …
دکمه های ضبط ماشین را چند باری زد بلکه این زبون بسته صدایی دربیاورد. سکوت اطرافش کر کننده بود. از اینکه کاری از دستش بر نمیآمد عاصی شده بود.
آصف مردی ساده، که از عدم حس دوراندیشی رنج میبرد. صبح، قبل از بیرون آمدن هیچ به ذهنش خطور نکرده بود که شاید در راه بماند، آن هم در چنین بیابان و چنان هوای برفی. نه گوشیاش شارژ داشت نه خوراکی برداشته بود. دستی روی فرمان زد، یخ بود. پارچهایی پیدا کرد و روی شیشهها کشید. از پشت شیشههای بخار کرده، بیرون به سختی پیدا بود.
یقین داشت بلاخره کسی از اینجا رد میشود که ناجی او باشد. اگر کسی تا چند ساعت بعد گذر نکند چی؟ البته بعیده که به این زودیها کسی بیاید، هفت صبح بود، اصلا یقینا امروز مدرسه تعطیل شده، چرا چک نکرده بود؟ اگر مجبور شود تا فردا در ماشین بماند، با گرسنگی چه کند؟ شکمش صدایی داد، فکرش را خوانده بود، گرسنه اش شد.
شروع کرد به دعا خواندن، میخواست از سکوت زیادیِ اطرافش فرار کند.
_ خدا! خدا! من اونقدرها هم بنده بدی برات نبودم که بخوام این مدلی مجازت بشم… نه این فقط یه امتحانه _ من از پسش برمیام. مطمئنم…
در این ۳۳ سال عمرش، بارها و بارها امتحان پس داده بود؛ معلمی ساده، که زندگیش تعاملی بین آموزش و آموختن بود. البته شاید بیش از آنکه یاد بدهد، یاد گرفته بود.
مگر زندگی چیزی جز یک بازی پیوستهست؟
اندیشید که آیا این چندرغاز حقوقش ارزش تحمل این سختیها را دارد یا نه؟ از فکرش شرمنده شد.
_ تو برای خدا کار میکنی نه بنده خدا…
خندهاش گرفت، به حال خود خندید. از اینکه میدید از ساده لوحی، غصهاش میشد. صدایی توی گوشش میگفت: از بچگی هم پسرکی ساده بودی. همیشه همین بوده وگرنه الان برای یه ذره پول این همه راه نمیامدی که بعد توی برف گیر کنی و احدی هم به حالت خبردار نشه. آدمها چطور تقلا میکنن برای باکلاس بودن، برای پول بیشتر، اصلا از شهر به مرکز مهاجرت میکنن اونوقت تو چی؟
پسرک ساده! از شهر به روستا میری که به بچهی تخس مردم یاد بدی به قفل قلف نگه یا قبل از غذا خوردن دست هاش رو بشوره. چه بی معنی…
به جز راضی کردن بقیه برای خودت هم کاری کردی؟ آخ! تنبل هم هستی، یک سادهی تنبل یا شاید یک سادهی احمق!… آره سادهی احمق بهتره.
اینکه خودش به خود نگاهی ترحمانگیز داشت بیشتر غمگینش میکرد. آدمیزاد دوست دارد که دیگران گاهی برایش دل بسوزانند اما در مورد خود نه! دل سوزاندن آدم برای خودش انگار نهایت حقارت است؛ خودت را هم نداشته باشی. چه اسفناک!
ماشین سردتر از بیرون شده بود. پیکنیک روشن کرد تا گرم شود.
برای فرار از فکرها سر روی فرمان گذاشت؛ خنکی فرمان از داغی سرش میکاست. چشمانش گرم شدند، سنگینی پلکها را حس میکرد. تا ناجی پیدا شود، میتوانست کمی بخوابد.
شاید ده دقیقه هم نگذشته بود که صدایی شنید؛ اول گمان کرد که توهم میزند، اعتنایی نکرد، اما صدا بیشتر شد، صدای پاهای آدمی بود. مطمئن شد که صدا واقعی ست، سر بلند کرد و با دست بخارشیشه را پاک کرد، اما برف پشت شیشه چسبانتر از این حرفها بود.
پیاده شد، تکانی به بوتهایش داد و چرخی به دور ماشین زد. پسر بچه سنگین وزنی پشت ماشین ایستاده بود. نفس راحتی کشید.
_خداروشکر! خدا تورو برای من فرستاده، مطمئنم، پسر جان من معلم تاج آبادم همین روستا بغلی، ماشینم تو برف گیر کرده، میتونی بری برام کمک بیاری؟ خدا خیرت بده.
آهای بچه با توام!! نمیشنوی؟ کری؟
پسر بچه هیچ اعتنایی نکرد، پشتش به آصف بود. لایهایی از برف رو شانهاش نشسته بود. انگار که مسیر طولانیایی راه رفته باشد و برفهای روی شانه را اصلا نتکانده بود. معلم نزدیک شد و به شانهاش ضربه ایی زد:
_با تواما!
پسربچه برگشت. (عقب مانده) بود، چشمانی تنگ و لبی بالا آمده.
آصف بُهت زده، مانده بود.
_خدایا من تو تموم زندگیم عقب موندم حالا هم که خواستی نجاتم بدی یه عقب مونده گذاشتی تو کاسم؟ دمت گرم والا.
دلش نمیخواست به این زودیها ناامید شود. با خودش فکر کرد آدم هر چهقدر هم که نفهم، بلاخره راه خانهشان را که بلد است. با ایما و اشاره به بچه فهماند که چقدر نیازمند همان یه ذره فهم اوست، اما پسربچه حتی به او نگاه هم نمیکرد، به روبرو خیره بود و لبهایش به صورت ممتد تکان میخوردند، بدون آنکه صدایی ازشان دربیاید.
معلم بخاطر تجربه های قبلیاش تلاش کرد بار دیگر به او توضیح بدهد، اما اینبار شمردهتر و واضحتر.
فرقی نداشت، بچه همچنان به روبرو خیره بود و به صورت منظم کلمهایی زیر لب تکرار میکرد. آصف کاملا درمانده، سرش را بین دو دستش گرفت، به قدری عصبانی بود که هیچ فکر چارهایی به ذهنش نمیرسید.
کشان کشان بچه را به سمت ماشین هل داد. به هزار زور و ترفند روی صندلی شاگرد نشاندنش و خودش هم پشت فرمان نشست. نگاهی سر اندرپا بهش انداخت، کرختتر از آن بود که کاری از دستش بربیاد. شده بود قوز بالای قوز، خود احمقش کم بود یک احمق دیگر هم بهش اضافه شده بود. گردن کج، به بچه خیره شد. مغزش یخ زده بود. راهی به ذهنش نمیرسید جز اینکه با بچه راه بیوفتد و پیاده خودشان را به روستا برسانند. معلوم نبود تا کی این جاده بسته باشد.
البته لحظهایی تردید کرد، چون با کرختی بچه نمیتوانست به تندی راه برود، اما اینکه بچه را هم داخل ماشین بگذارد به دور از اخلاق و مرام بود. هم خطرناکی بیابان و هم مادرِ چشمانتظارِ این بچه، خود دلیلی ضروری، برای این که تنها رهایش نکند.
با هزار زحمت پسربچه را پیاده کرد ودرهای ماشین را چک کرد که همه قفل شده باشند. شال گردن خودش را هم محکم به دور دهان بچه بست.
باهم راه افتادند. وقتی دوشادوش هم قدم میزدند خنده اش گرفت، به خود میخندید که تا همین نیم ساعت پیش منتظر نشسته بود تا کسی بیاید و نجاتش بدهد، اما حالا خودش ناجی بچه مردم شده.
_احمق ساده! همیشه همین بودی، به خودت فکر نمیکردی، فقط دنبال این بودی که مبادا بقیه تو سختی باشن. احمق! احمق ساده!.
باز هم دلش برای خودش سوخت.
پسر بچه به کندی راه میرفت، هر چند قدمی یکبار میایستاد و نفس نفس میزد. معلم چند باری صبوری کرد، اما طاقتش طاق شد. هوا سرد بود، سوز بدی میآمد، تا چشم کار میکرد بیابان بود و بچه هم شده بود وبال گردنش.
ناخود آگاه فریادی به سر بچه زد:
_یالله تکون بده خودتو! خسته شدم به خدا منم. عقبمونده!
بچه همچنان بیاعتنا بود. آصف دستش را رها کرد و متوجهاش کرد که به دنبالش بیاید.
یکساعتی میشد که راه میرفتند. شکمش صدا میداد. با خودش فکر کرد الان مدرسه باید زنگ تفریح باشد؛ کنار همکارانش مینشست و چایی داغ با شیرینیهای خشک و مانده را میخوردند.
آخ چای! چقدر دلش چای میخواست.
شکم وامانده که از گرسنگی صدا میداد او بیشتر نگران میشد، افکار همینطور پشت سر هم توی سرش قطار میشدند؛ پدر و مادر بچه را چطور پیدا کند؟
آصف چند دقیقهایی یکبار میایستاد، به امید اینکه شاید ماشینی از آن اطراف بگذرد. ولی قحطی ماشین بود. به اول روستا رسیدند… در خانهایی را زد. تشنهتر از آن بود که بتواند ادامه بدهد.
از بخت خوب همان خانه، مرد خونگرمی داشت. آصف قبل از اینکه داستان ماشین و گرافتادن را تعریف کند، در مورد پدر و مادر بچه پرسید:
_این بچه یه بزرگتر نداره که اینطور ول توی بیابون بود؟
مرد صاحبخانه که چهار شانه اما قد کوتاه بود، دستهایش را نگاه کرد و بعد شانه بالا انداخت، انگار که خبر ندارد.
نیخواست وانمود کند که نمیداند.
آصف گرد و خاک راه انداخت. چنان محکم به سرش کوبید که گردی بلند شد، فریاد زد:
_شما همگی لالید؟
مرد روستایی به جان سه پسرش قسم خورد که خبر ندارد چرا بچه را توی بیابان ول کردهاند.
_آقا معلم این بچه رو ول کن. خودت خسته ایی و ماشینت هم اونجا گیرافتاده. بیا باهم برگردیم که حداقل ماشین رو راه بیاندازیم. اینجا محیط کوچیکه، همه همدیگر رو میشناسن بلاخره یکی هست که بچه رو برگردونه. رو زمین نمیمونه.
آصف نگاهی به پسر انداخت، به دنبال نظر او بود. از طرفی حواسش پیش ماشین بود، از طرفی دیگر بدجور دلش میخواست قهرمان داستان او باشد. تا اینجا تحمل کرده بود بقیه مسیر که چیزی نیست. میتوانست نیم ساعت دیرتر به سراغ ماشین برود. بلاخره چه کسی دوست ندارد که قهرمان باشد؟ آن هم آدمی که برای اولین بار میتوانست قهرمان باشد…
پرسان پرسان خانه را پیدا کرد. چنان ضربهایی به در زد گویی طلبکاری باشد که به دنبال طلبش میآمد.
_کیه؟ یواش! درو شکستی…
صدای خفهایی از پشتدر آمد. آصف دل توی دلش نبود، بدجوری میخواست زودتر دست بچه را در دست پدر مادرش بگذارد و طبق طبق تشکر و خدا خیرت بدهد بشنود.
صدای کِرت و کِرت پاهای مرد نزدیک شد، در که باز شد
لبخند پیروزی آصف هم خشک شد. مردِ معتاد چنان خم بود که برای دیدن آصف و پسرش باید از رکوع بلند میشد.
_سلام آقا این گلپسر بچهی شماست نه؟
_نه نیست.
_ولی همه گفتن پسر شماست که…
_نه آقا نیست، وقتی میگم نیست یعنی نه دیگه.
_چی میگی مرتیکه! بچه خودته. گردن بگیر. گناه داره اینطور توی بیابون ول باشه.
_منتظر بودم تو بگی…
آصف چنان عصبی شده بود که آب دهانش همینطور روی سر و صورت مرد میریخت. یقه معتاد را گرفت و قد بلندش را به رخ او کشید. معتاد آرامتر از این حرفا بود که بخواهد با او بحثی بکند.
_آقا باشه. بچهی منه ولی به تو هیچ ربطی نداره. نمیخوامش.
آصف نشنید. یعنی نمیخواست بشنود، هِد محکمی به وسط پیشانی معتاد کوبید. حرص گرسنگی، خستگی و هر آنچه داشت در این هد بود. سر خودش بیشتر درد گرفت. دست به پیشانیاش کشید، خونی بود.
پلکهایش سنگین شدند، خستگی بر او غالب شده بود، دلش میخواست همان جا بخوابد. بچه کتش را کشید. او هم دیگر بابایش را نمیخواست.
آصف دست بچه را گرفت و به سمت ماشن راه افتادند.خون روی چشمش میریخت، با دستی که بچه را گرفته بود چند دقیقهایی یکبار چشمهایش را پاک میکرد. ذرهایی غفلت از پا میانداختش.
پشیمان بود. از اینکه امیدوار شده بود، پشیمان بود. با خودش فکر کرد چرا همان اول با پیکنیک کار خود و بچه را نساخته بود؟
چرا باز هم گول خوشبینیاش را خورده بود؟ قهرمان بودن برای آدم های احمق که نیست. بازهم عقبمانده بود.
قبل از اینکه به دنبال کمک برود با خود فکر کرد به هیچکس نگوید و کاری که باید از همان اول میکرده را یکسره کند: پیک نیک در ماشین روشن کند، خودش و بچه هم برای ساعتی چرت بزنند و تمام…
اما ترسید. حتی هزینه کفن و دفن هم بدجوری ذهنش را درگیر کرد.
_احمقِ ساده! تو رو چه به این آرتیست بازیها. خودکشی تخم میخواد که تو عقلشو هم نداری چه برسه به تخمش.
معلم هیچوقت به تاج آباد برنگشت. پسربچه هم مدتی در بهزیستی شهر نگهداری شد، مغزش روز به روز کوچیکتر میشد تا اینکه بدنش هم تسلیم شد…
4 پاسخ
سحر عزیز داستانت را خواندم. دست مریزاد. ایدهٔ بسیار جالبی داشت. معلمی که در سرما گیر کرده است. تحول شخصیت در این مجال کم، قابلتأمل بود. انگار ما در مرز این تحول به این داستان رسیدهایم و شاهد تلنگری هستیم که تصمیمی گرفته شود.
چند نکته هم به ذهنم رسید که اینجا برایت مینویسم:
گفتوگوهای درونی این شخصیت جالب بود اما به نظرم زبانش با سنش تناسب نداشت یعنی زبان شخصیت، جوانتر و عجولتر از سن شخصیت بود.
چند تا اصطلاح هم بود که برگرفته از زبان گفتار بود: مثل توهم زدن و هد که با متن تناسب نداشت.
جملهای هم بود با ساختار «از عدم … رنج میبرد» که با زبان فارسی چندان تناسب نداشت و متن را گزارشی کرده بود.
ممنون از داستان خوبت.
سلام خانم غفار پور عزیز❤️
مرسی که داستانم رو خوندین☀️
نکات به جا و درستی که گفتین، در بازنویسی حتما اصلاح میکنم🤌
سحر عزیز،
زندگی این شخصیت و موقعیتی که در آن گرفتار میشود شرایط جالب توجهی است (مرا یاد فیلم «روی علفهای خشک» انداخت؛ معلمی که در روستایی بسیار سرد کار میکند و تمنای رفتن به جایی بهتر و تجربهی شرایطی بهتر را دارد.)
خودگوییهای رک و سرزنشگرانه، او را تبدیل به شخصیتی مدرن کرده است که بسیار شبیه خود ماست، اما رفتار بیرونی خشن و سپس رسیدن به تفکر خودکشی و دیگرکشی و تصمیم متهورانه مبنی بر نیمهکاره رهاکردن سال تحصیلی، ناگهانی و اغراقآمیز اتفاق میافتند و تناسبی با شناخت ما از این شخصیتِ به ظاهر ساده که شغل خاص معلمی را آن هم در آن شرایط دشوار برگزیده است ندارد. این تغییر نیازمند داستانی بلندتر است تا آن را باورپذیر نماید.
در ابتدای قصه جملهای وجود دارد: «آدمهایش تقریبا ندید بدید و آدم ندیده بودند، با افکاری خرافی و خودپسند.» بیان این جمله از زبان دانای کل آن را تبدیل به اطلاعاتی بدون کارکرد میکند که جایی از آن استفاده نمیشود، شاید این جمله باید بخشی از خودگویی شخصیت با خودش باشد.
موفق باشید.
سلام و احترام🌷
خیلی ممنونم که داستانم رو خوندین 💞 نکات بسیار خوب و قابل توجه ایی گفتین، حتما حتما در موردشون فکر میکنم و در بازنویسی تغییراتی ایحاد میکنم.👌