داستان کوتاه «رفتن» از فاطمه بخشیان

زودتر از همیشه رسیدم. امروز روز آخر بود. هیچ نگفتم مخالف سفرشم. این جمله را آن‌قدر در ذهنم تکرار کرده‌ام که تقریبا باورم شده، اما حقیقت را همیشه نمی‌توان فریاد زد.
همه چیز از عصر شنبه شروع شد. سمیرا با پوشه‌ی آبی وارد خانه شد. نگاهم را از صفحه‌ی گوشی برداشتم و لبخندم را به سختی روی لب‌هایم حفظ کردم.
چشمان سمیرا برق می‌زد، گفت: «قراردادم اوکی شد. اونم سه ساله.»
«سه ساله؟»
عدد ساده‌ای بود، دیگر صدای سمیرا را نمی‌شنیدم. انگار چیزی در درونم فرو ریخت. سعی کردم صدایم عادی باشد.
«موفق باشی عزیزم. لیاقتش رو داری.»
سمیرا، مشتاقانه از فرصت شغلی جدیدش، از شهری دیگر، از آینده‌ای که در انتظارش بود حرف می‌زد. سمیرا ساکت شد. نگاهم کرد.
«رضا؟ خوشحال نشدی؟»
«من هیچ وقت نخواستم مانعی برای پیشرفتت باشم، اما دلشوره دارم.»
جدایی، جدایی، در وجودم اکو می‌شد.
سمیرا پوشه را روی میز گذاشت. کنارم نشست. دستم را گرفت: «دلشوره برای چی؟»
سکوتی بین‌مان نشست. آرام گفتم: «از فاصله‌ی که قراره بین‌مون بیفته.»
«خب! تو هم انتقالی بگیر و بیا.»
من آدم شروع دوباره از صفر نیستم. اما نگفتم.
گفتم: «شام بریم بیرون؟»
شاید دیگر فرصتی پیش نیاد. این را هم نگفتم.
«وای! موافقم. یه جشن کوچیک دو نفره.»
سمیرا بلند شد و به اتاق رفت. آن شب دیر خوابیدیم. سمیرا پشت لپ‌تاپش نشسته بود. با جزيیات درباره‌ی پروژه‌‌اش حرف می‌زد.
گوش‌هایم می‌شنید اما ذهنم جای دیگری بود. با صدای سمیرا، به اتاق یرگشتم.
گفت: «میدونی این یعنی چی؟ بلاخره می‌تونم تیمی رو که می‌خواستم، بسازم.»
پرسیدم: «و اگه موفق نشی چی؟»
مکث کرد. «حداقل تلاش کردم.»
خیره دیوار شدم. نور چراغ خیابان از لای پرده‌ها به داخل می‌تابید. سایه‌های کشیده بر دیوار می‌انداخت.
سمیرا نگاهم کرد. «من می‌خوام برم.»
«کجا؟»
سمیرا مبهوت ماند. نمی‌دانم ترسم را دید، شایدم عشق، جوابم را نداد. بلند شد. کنار پنجره ایستاد.
«رضا، تو چرا قبل از شروع، همیشه پایان رو می‌بینی؟»
نور سرد ماه سایه چشمانش را عمیق‌تر کرده بود. او حق داشت.
«چون از شکست می‌ترسم.»
برگشت، نگاهش مثل همیشه نبود. «ما هیچ وقت نمی‌دونیم نتیجه چیه، تا تجربه نکنیم.»
دلم می‌خواست باور کنم. اما در درونم حس گنگی داشتم.
گفتم: «من چی؟»
ابروهایش بالا رفت. «تو چی؟»
«من اینجام. اونم تنها.»
روبرویم نشست. دست‌هایش را روی زانوهایم گذاشت.
«نمی‌تونم این فرصت رو از دست بدم.»
«منم نگفتم که نرو.»
روزهای بعد خانه پر از جعبه شد. کتاب‌ها، لباس‌ها، حتی گلدان کوچکی که خودش کاشته بود. هر چیزی که در کارتن می‌رفت، انگار تکه‌ای از زندگی مشترک‌مان را می‌برد.
یک‌بار وسط جمع کردن وسایل دوباره گفت: «می‌تونی بیای پیشم. انتقالی بگیر.»
گفتم: «کارم اینجا ثابته. اونجا باید از صفر شروع می‌کنم.»
با طعنه خندید. «همیشه از صفر ترسیدی.»
خواستم اعتراض کنم، اما نکردم. چون شاید راست می‌گفت.
شب آخر، کوله‌اش را بست. زیپ را که کشید، صدای کشیده شدنش در سکوت خانه پیچید. صدایی ساده، اما شبیه خطی که روی کاغذ می‌کشند تا دو بخش را جدا کند.
گفتم: «سمیرا؟»
«جانم؟»
«اگه اونجا بفهمی بدون من راحت‌تری چی؟»
مکث کرد. نگاهش نرم شد. «مسئله راحتی نیست. حرف رشده.»
گفتم: «و اگه رشدت از من جلو بزنه چی؟»
لبخند زد، اما غم داشت. «مگه مسابقه‌ست.»
آهسته گفتم: «شاید.»
صبح زود بیدار شدیم. هوا هنوز خاکستری بود. چای دم کردم. فنجانش را جلویش گذاشتم.
گفت: «ازت انتظار نداشتم این‌قدر آروم باشی.»
لقمه‌ای آماده کردم. به سمتش گرفتم.
«داد و بیداد چیزی رو عوض نمی‌کنه.»
کمی از چایش را خورد. «رضا، اگه می‌خوای بمونم، بگو.»
همین یک جمله کافی بود که قلبم تندتر بزند. عرق پیشانی‌ام را پاک کردم.
می‌توانستم بگویم «بمون.»
می‌توانستم به بهانه‌ی عشق، ترسم را پنهان کنم. اما چیزی درونم گفت اگر حالا جلویش را بگیری، همیشه مقصر خواهی بود.
گفتم: «برو.»
چشم‌هایش پر از اشک شد یا احترام، نفهمیدم.
چمدان را برداشت دم در ایستاد.
«میای بدرقه؟»
سر تکان دادم. نزدیک رفتم. گونه‌اش را بوسیدم. خودش را درآغوشم جای داد.
چمدان را از دستش گرفتم. پله‌ها را با هم پایین رفتیم. هر قدمش محکم بود، قدم‌های من اما سنگین.
کنار تاکسی، لحظه‌ای مکث کرد. «رضا؟»
«هوم.»
«تو هم می‌تونی جلوتر راه بری. فقط باید بخوای.»
لبخند زدم. «فعلا همین‌جا خوبم.»
در را بست. ماشین حرکت کرد. من ایستادم و کوچک شدنش را تماشا کردم. وقتی برگشتم، خانه بزرگ‌تر شده بود، شاید خالی‌تر.
روی مبل نشستم. سکوت، دیگر سکوت معمولی نبود. صدای نداشتنش بود.
موبایلم لرزید. پیام داده بود: « رسیدم فرودگاه. نگران نباش.»
چند لحظه نگاهم روی صفحه گوشی ماند. کلماتی را که در ذهنم پس و پیش می‌کردم، بلند بلند تکرار کردم.
فقط نوشتم: «موفق باشی.»
می‌توانستم بنویسم « دلم برات تنگ می‌شه.» ننوشتم.
روزها گذشت. تماس‌ها کوتاه‌تر شد. او از جلساتش می‌گفت، از کوهی که آخر هفته‌ها بالا می‌رفت. از شهری که آرام آرام خانه‌اش می‌شد.
یک شب در تماس تصویری که داشتیم، پشتش کوه دیده می‌شد.
گفت: «امروز رفتم قله. حس عجیبی داشت.»
پرسیدم: «چی؟»
گفت: «اینکه وقتی اون بالا میری، همه چی کوچیک می‌شه. حتی ترس‌ها.»
«و من؟ من هم کوچیک شدم؟»
سکوت کرد. بعد آرام گفت: «انتخاب تو این بود که پایین بمونی.»
تماس که قطع شد، مدت‌ها به تصویر خاموش صفحه نگاه کردم. آن شب فهمیدم مسئله نرفتنم بود. نه به شهر جدید، به نسخه‌ي شجاع‌تر خودم.
چند هفته بعد، فرم انتقالی را از کشوی میز بیرون آوردم. مدتی قبل گرفته بودم، بی‌آنکه به او بگویم. مدت‌ها به آن خیره شدم.
صدایش در ذهنم پیچید: «تو هم می‌تونی جلوتر راه بری.»
برای اولین بار از خودم پرسیدم: «واقعا چه چیزی من رو نگه داشته؟ امنیت؟ ترس؟ یا عادت؟»
نمی‌دانم هنوز تصمیمم چیست. فقط می‌دانم، فهمیده‌ام فاصله بین ما شجاعت است. شاید….
شاید این بار نوبت من بود که چند قدم جلوتر بروم. فرم انتقالی را در دست گرفتم و کنار پنجره ایستادم. شهر همان بود. اما صدای فاصله در من خاموش شده بود.
نگاهم آرام‌تر و روشن‌تر بود. نفس عمیقی کشیدم.
آماده‌ی رفتن.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

8 مهر 1403

8 مهر 1403

4 اردیبهشت 1404

4 اردیبهشت 1404

24 اردیبهشت 1402

24 اردیبهشت 1402

2 پاسخ

  1. ممنونم ندا جان.🩷
    بله دقیقن همینطوره. خیلی از قدم‌ها در زندگی برداشته نمیشن بخاطر وجود ترس، که ممکن اصلن ترس درستی هم نباشند.

  2. ترس چه کارایی که با آدم نمیکنه و همیشه باعث میشه که ما از جامون تکون نخوریم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *