ـ قول میدم زیر پنچ دقیقه تمومش کنم.
ـ نه، نه، نه.
دستانش را روی دلش چرخاند و چشمانش را به هم فشار میداد. نیمخیز شد و گفت:
ـ اَه، بازم چراغ قرمز، دیگه تحمل ندارم.
دراز کشید و تمرکزش را به سفتکردن ماهیچههای مقعدش برگرداند.
تلفن پدرش زنگ زد. عمویش بود:
ـ چقد دیر کردید؟ یک ربع به ده و نیمه، همه منتظرند.
ـ یه ده دقیقهی دیگه میرسیم.
سانیا دلخوشی از پدرش ندارد. آخه مایهی آبرویریزی اوست. پرتوهای سبزرنگِ گلدستهی مسجد از شیشهی ماشین به چشمانش برخورد کرد. انگار که چیز مهمی کشف کرده باشد، نیمخیز شد و با صدایی بلند گفت:
ـ بابا، بابا، مسجد، نگه دار.
ـ ای بابا، یه ربع پیش که پارک نگه داشتم. ربع ساعت چیکار میکردی؟
ـ نمیدونم. سرچاه که میشینم، نمییاد.
ـ نه نمیشه، دیگه نمیشه. الانشم خیلی دیر کردیم. همه منتظرند. دیگه زشته.
بعد پشت سرهم بوق زد و به ماشین جلویی چراغ داد. بعد از دقایقی که ماشین جلویی کنار رفت، شیشه را پایین کشید و گفت:
ـ شاشیدم تو گور کسی که به تو گواهینامه داد.
پایش را روی گاز گذاشت و از کنارش گذشت. سانیا در حالی که دلش را میمالید، به پهلویش چرخید. در کلّهی تاس پدرش بازتابی از چراغهای نورانی را دید. نیمخیز شد و رستورانی که دو سال پیش، زمانی که مادرش زنده بود، پنچشنبهها، خانوادگی به اونجا میرفتند. عجب سرویسهای بهداشتی مجلّلی دارد.
بابا، بابا، نگهدار. قول میدم زیر پنج دقیقه کارم تموم بشه.
پدرش در حالت نیمرخ فریاد کشید:
ـ نه… نه… نه… همینکه گفتم.
ابروهایش را در هم کشید. دست به سینه، رو به صندلی عقب چرخید. ناگهان چنان بادی در دلش پیچید که چشمانش از حدقه بیرون زد. در حالی که کف پاهایش را به صندلی میسابید و دستانش را رو دلش میچرخاند، با صدایی رو موت گفت:
ـ باباه، اگر نگه نداری تو ماشینت میرینم.
ـ بیا بلاخر رسیدیم.
بهمحض ایستادن، پیاده شد و درِ خانهی عمو را زد.
تمام حواسش را به ماهیچههای مقعدش داد تا سوتی ندهد. در که باز شد، عمو را کنار زد و مثل زنهای ژاپنی باستان، با قدمهای کوچک اما تندتند، از پذیرایی عبور کرد و به سمت دستشویی رفت.
صدای همهمهای که در پذیرای غالب بود و آهنگی که پخش میشد، خیالش را راحت کرد تا با آرامش به کارش برسد.
پارسا از دستشویی بیرون آمد. تازه یاد گرفته بود خودش جیشی کند. سانیا از کنارش گذشت و وارد دستشویی شد.
از آنجایی که آنها خیلی دیر کرده بودند بلافاصله سفره را انداختند. لحظهای همه ساکت شدند و آهنگی که از تلویزیون در حال پخش بود، تمام شد.
هنوز شلوارش را پایین نکشیده، چنان گوزی داد که مهمانها مات و مبهوت ماندند و به یکدیگر خیره شدند. پارسا از وسط جمع، خندان گفت:
ـ مامان…بابا… گوزید.
ناگهان صدای خنده مهمانها جوری بلند شد که همسایهی طبقه بالا بعد از دقایقی در خانهی عمو را زد.
سانیا در حالی که سَرِ چِنگو روی سنگ نشسته، چشمانش را به آرامی باز کرد. از لذتی که تجربه کرده، خرسند بود. به پایین که نگاه کرد با صحنهای مواجه شد که باورش برایش سخت بود. تکّهای انداخته بود، به اندازهی ساعد دستش. همینطوری که بِر و برِ و مات و مبهوت نگاهش میکرد. متوجه سر شلنگ فلزی که در زیر این تِکّهی عظیم و الجثه گیر کرده بود، شد.
گویا پارسا یادش رفته بود که شلنگ را به دیوار آویزان کند و به حال خود رهایش کرده بود.
حالا او مانده و تِکّهی گوه و شلنگی که دیگر در دسترس نبود.
پدرش از سر سفره بلند شد و به سمت دستشویی رفت. از نظر او سانیا خیلی حساس است مخصوصاً روی قضاوت مردم.
تَق… تَق
سانیا که صدا را شنید به خود آمد و گفت:
ـ کیه؟
منم. بیا بیرون دیگه. خیلی داری طولش میدی. الان سفره را جمع میکنند. زشته.
ـ مگه چقد گذشته؟
ـ ربع ساعتی هست.
ـ نه هنوز کارم تموم نشده. میام… میام. برو، برو،
سرش را خاراند و دستانش را به کمرش زد و به قالی گلدار نگاه کرد و گفت:
ـ نه همینجا منتظر میمونم تا بیایی!
ـ نه، نه، برو. معلوم نیست من کی بیایم. به عمو هم بگو سفره را جمع کند. من بعدش میایم یه چیزی میخورم.
چشمانش را به بالا انداخت و نفس عمیقی کشید:
ـ اووف، اووف. خدا مرگت بده، چه بویی کردی. مگه فن را روشن نکردی؟
ـ اوه یادم رفت بابا، بوش خیلی بده؟
ـ خیلی بد. من رفتم. دیگه تحمل ندارم.
تنها ماند با تِکّهی گوه و شلنگی که زیر آن مدفون شده. آهنگی پخش شد:
من مرد تنهای شبم
مهر خموشی بر لبم
تنها و غمگین رفتهام
دل از همه گسستهام
تنهای تنها، غمگین و رسوا
تنها و بیفردا منم.
♪♪♪
…….
مطمئن بود کسی جزء او با این آهنگ اینقد همذاتپنداری ندارد. بعد از اینکه آهنگ تمام شد، نفس عمیقی کشید. بوی گوه چنان وارد ریهاش شد که گلویش به سوزش افتاد و چندباری پشت سرهم سرفه زد.
تنها چیزی که به ذهنش رسید این بود که کونش را بشورد و به دستشور برود و با زدن آب بر صورتش، حال و هوایی عوض کند. لامصب شلنگ جوری خود را پنهان کرده، گویی قصد جانش را داری.
نگاهی به دستمال توالت انداخت و ورقی از آن کند. ته شلنگ را با دستمال گرفت و آرام آرام از زیر گوهش بیرون کشید. اگر یکدفعه شلنگ را بیرون بکشد، احتمال دارد ترشح شود.
چنان تمرکز کرده، گویی نخی را میخواست سوزن کند. در همین حین کسی در زد:
تَق تَق تَق.
ـ درد و تَق، مرگو تَق، کوفت و تَق. «زیر لب میگفت.»
با گلوی در حال سوزش و تمرکز به هم ریخته، بلند گفت:
کیه؟
تو دماغی جواب داد: «منم پوریا» انگاری بینیاش را از شدت بود گرفته بود.
اوه بدتر از این نمیشد. پسرعمویی که سالهاست روش کراش دارد دم در ایستاده است.
صدایش را صاف کرد و تفش را قورت داد و گفت:
ـ بله. بفرمایید؟
ـ سالمی دختر عمو؟ آفتابه را گذاشتم دم در. اگر کاری داشتی بگو.
ـ اره سالمم. ممنون. باشه، باشه.
با رفتن پسرعمویش کار را از سر گرفت و بلاخره موفق شد شلنگ را بیرون بکشد. اما چنان گوهمالی شده بود، که بدش میآمد او را حتی نگاه کند. در حالی که صورتش قرمز شده و سرش به خارش افتاده، با دست دیگرش چند دستمال دیگر میکَند. از بالای شلنگ تا انتهای آن را میکشد. دستمال را مچاله کرده و داخل سطل میاندازد. باز چند دستمال میکَند و میکشد.
با فشار کم آب، کونش را شست و با دستمال خشک کرد. از سرجایش بلند شد و شلوارش را بالا کشید و به سمت دستشور رفت. آبی به صورتش زد و بازدمی عمیق به بیرون،
خود را که در آیینه دید، چیزی نمانده بود که اشکش جاری شود. نفس دیگری کشید و بیرون داد.
ـ آرامش، آرامش. من از پسش میام.
دستانش را مشت کرد و دندانهایش را روی هم فشارد داد و برگشت. چنان قدمهایش را محکم برداشت که گویی به جنگ اژدها میرود.
هر چه با آب شلنگ بازی کرد، نتوانست تِکّهاش را حتی به اندازهی یک میلیمتر تکان دهد.
یاد آفتابهای افتاد که پسر عمویش دم در گذاشته بود. آن را برداشت و پر از آب کرد و با شدت آن را خالی کرد.
نه، بزرگتر از آن است که با اینها برود.
ـ نه نمیشود.
تدیبری دیگر اندیشید:
ـ آری اگر اون را به قطعات ریزتر تبدیل کنم از پسش برمیآیم همانطور که استاد «شاهین کلانتری» در کلاسهایش گفته بود.
آری او گفت:
«برای رسیدن به یک هدف بزرگ باید اون هدف را به اجزاء کوچکتری تبدیل کنیم و از پرداختن به کل مسئله بپرهیزیم.»
چشمانش برق زد و گفت:
ـ خداروشکر، حداقل آموزشهایش به یک دردی خوردند.
از قسمت پایینِ تکّهٔ گوه شروع کرد به برش دادن. اما باید جوری برش میداد که ترشح نشود. پس پاهایش را به عقب داد و جوری خم شد که انگار میخواست چیزی از روی زمین بردارد.
قسمت پایینی گوه را برش داد و آفتابه را پر کرد و با شدت ریخت.
صدایی تولوبش را که شنید، برایش قوّت قلبی بود. انگیزه گرفت و به کارش ادامه داد.
تولوب بعدی انگیزهاش را بیشتر کرد. فقط یک برش، باقی مانده بود تا از این جهنم خلاص شود.
هر چه با فشار آب بازی کرد، قسمت بالایی گوه، برش نمیخورد. حدود پنج دقیقه به کار خود ادامه داد، و هیچ دستاوری نداشت.
امیدش کمتر و کمتر میشد. یاد گفتهای از «شاهین کلانتری» افتاد. دقیق یادش نمیاد چی بلغور میکرد. فقط چندتا کلمهاش را به خاطر سپرده بود.
«بدن، لمس، بدن حرکت کنه.»
ایدهای به ذهنش خطور کرد و به قول استاد بدنش را حرکت داد و با دستش دستمالی کَند و نوک بالایی تِکّهٔ گوه را به سمت سوراخ هل داد. مثل توپ بولینگ به داخل چاه رفت و تالاب تولوب.
پشتبند آن دو، سه تا آفتابه ریخت و تمام. چنان اعتماد به نفسی پیدا کرد که با شرکت در کلاسهای سلاطینِ اعتمادبهنفس، پیدا نکرده بود. با لبخندی که بر روی لب داشت، دستانش را شست و یک نگاه مغرورانه به آیینه کرد. چنان درِ دستشویی را باز کرد که گویی رستم بوده و از نبرد با دیو سپید برگشته.
چند قدمی که به جلو رفت، متوجه بویی شد که در کل خانه پیچیده است. سرَکی در پذیرایی کشید و کسی را نیافت!
همهمهای از حیاط میآمد. سرَکی کشید. همه روی فرشی قرمز مشغول شکستن آجیل بودند.
رویش نمیشد اما از شدت گشنگی وارد حیاط شد. برخی از مهمانها اصلاً متوجهی آمدنش نشدند و برخی که شدند، توجهی از خود نشان ندادند. کنارش پدرش که نشست.
پدرش گفت:
ـ سانیا، گلهای فرش، غنچه بودن و شکفتن.
همه زدند زیر خنده و سانیا هم خندهاش گرفت.
فردا وقتی متوجه شد یک میلیون و پانصد تومان دستمزد چاهبازکن شده، عذاب وجدان ولش نمیکرد. از آن بدتر، از روبه رو شدن با پسر عمویش هم خجالت میکشید.
ـ باباه، باباه، کی میرسیم.
ـ چقد بهت گفتم خونهی عمو همه چیزو رو هم نخور.
ـ باباه، باباه، تندتر.
ـ بهت گفته باشم باغ دایی دیگه لولهکشی و دستمال و اینا نداره. فقط یه آفتابه هست.
لبخندی ملیح زد و زیر لب گفت:
ـ تا شاهین کلانتری رو دارم، غمی ندارم.
2 پاسخ
سلام سامان عزیز داستانتو خوندم وکلی خندیدم خلاقانه و بامزه بود جالب بود که از یه موضوع دمدستی چقدر خوب داستان ساختی آفرین فقط چیزی که به نظرم رسید شاید اون قسمت که پسر عمو میاد پشت در در میزنه به جای اینکه بگی کراش داشت مثلا وقتی صدای تقتق رو میشنوه بترسه مثل خیلی وقتا که آدم حواسش به خودشه یهباره میپره بعد از شدت ترسش بگه درد و… کیه؟ پسرعمو که اسمشو میگه مامان با نشونههاش بفهمیم که این کراش داشته خیلی قشنگتر میشد و انگار قلب خواننده هم اونجا شروع به زدن میکنه ضمن اینکه اگه آفتابه گوشه توالت میبود و سیفون امتحان میکرد و سیفون خراب میبود خیلی بهتر میشد چون یه باره دلیل نداره پسر عمو آفتابه بیاره ولی درکل خوب بود لذت بردم
سلام و درود به مرضیه جان
چقد قشنگ گفتین.
درسته دلیل نداره پسر عمو آفتابه را بیاره. یاد حرفی از استاد افتادم که میگفت اتفاقات را یهویی وارد ماجرا نکنید. منطق داستان کمی بهم میریزه.
و اینکه برای نشان دادن کراش از نشانهها استفاده کنیم و اطلاعات را به صورت غیرمستقیم به خواننده بدهیم این منجر میشه که جذابتر بشه داستان.
مرضیه عزیز، ممنون از بازخوردتون، واقعاً مفید بود.