یک وقتی هم متنفر بودم از فهرست کارهای روزانه. استرسم میداد. بعدها اما جستاری از امبرتو اکو دربارهی فهرستهای خلاقانه* چنان فهرستباز و فهرستبارهام کرد که اکنون میتوانم زندگیام را بر پایهی انواع فهرستهای کاربردی و غیرکاربردی (شاعرانه و ادبی) ببینم. یعنی هر چیزی برایم با یک یا چند فهرست آغاز میشود و در ادامه هم با فهرستها گسترش مییابد و به فرجام میرسد.
«فهرست فهرستها» کوششیست برای انتشار پارهای از این فهرستها. حتا پارسال کارگاهی برگزار کردم با عنوان «فهرستن» که عنوان آن کلمهی فهرست را به مصدری برای فعلِ ساده تبدیل کرده است. و در اهمیت فهرست پیشتر چنین فهرستی نوشتهام:
- فهرست به ذهن نظم میبخشد.
- فهرست میل نوشتن ایجاد میکند؛ نوشتن را سادهتر جلوه میدهد.
- فهرست انگیزهیی برای گسترش ایدهها ایجاد میکنند.
- فهرست برای مخاطب نیز ترغیبکننده است و مطالعه را سهلتر مینمایاند.
- فهرست دستیار اصلی حافظه است.
- نگارش و مرور فهرست میتواند امیدآفرین و انگیزهبخش باشد.
- فهرست در همه جا کاربرد دارد. برای توصیف بسیاری از چیزها در داستان و متنهای غیرداستانی هم میتوانیم از فهرست استفاده کنیم.
- فهرست مشوق و محرک کشف و آموختن است. برای مثال فهرستی که میکوشید آموختههایتان در حوزهای خاص را دائمن در در آن ثبت کنید.
حالیا میرسیم به کار تازهی همسفران وبینار نویسندهساز:
جریان «گزارش نیک» را با این هدف راه انداختیم که پایهای فراهم بیاوریم برای روزنگاری (نوشتن یادداشت روزانه). هدف «گزارش نیک» آن است که تشویقمان کند در آغاز هر روز فهرستی بنویسیم از کارهایمان و در پایان روز، با نگاه به آن، فهرست کارهای انجامشده را، در صفحهی «گزارش نیک» همان روز، همرسان کنیم.
بنگریم به این حکایت الهامبخش:
«حدود ۱۵۰ سال پیش، مردی سراغ جان پییرپونت (همان جِیپی) مورگان است، ثروتمندترین فرد آن زمان. او پاکتنامهای را بالا گرفت و گفت: «قربان، من یک فرمول تضمینیِ موفقیت توی دستم دارم و با کمال میل، حاضرم ۲۵ هزار دلار به شما بفروشمش.» (ارزش امروزی این مبلغ حدود نیممیلیون دلار میشود.) مورگان جواب داد: «من نمیدونم چی توی اون پاکته، جناب. ولی مثل یه مرد قول میدم اگه پاکت رو نشونم بدی و ازش خوشم بیاد، هر چی خواستی، بهت میدم.» مرد پاکت را داد و مورگان بازش کرد. تکهکاغذی از داخلش درآورد و ۲۵ هزار دلار توافقیشان را به مرد داد. روی آن تکهکاغذ نوشته بود: «هر روز صبح، فهرستی از کارهایی بنویس که آن روز باید انجام دهی. بعد هم انجامشان بده.»**
فهرستهایی که در گزارش نیک مینویسیم کارمایهای فراهم میکنند برای روزنگاری تا دریابیم هر روز یک داستان است.
*در کتاب «اعترافات رماننویس جوان» که با دو ترجمه به فارسی منتشر شده است.
**فهرست کارهای انجام نشدنی، رولف دوبلی، نشر میلکان، ص ۳۶
65 پاسخ
حوصله تیک و تاک زدن ندارم پس:
بیداری
پیادهروی
موسیقی
پیام
انتشار
تماس
تلاش
تمرین
نوشتن
کار
چت
کار
و هنوز کار.
***************
یه چیزی امروز در مورد گردو شنیدم که چند سالی زمان میبره به قابلیت محصولدهی برسه یا همون بار بده(اگه این توصیف درست باشه)
همین ویژگی مبنای عبارتهای انگیزشی زیادی میتونه باشه و به گمونم سطح سخت بیرونی، رنگدهی عمیق پوستش و خواص غذایی و فرم پیچدر پیچش حتی رنگ و لعابش همه گویای گذر و عبور لحظات بسیار و آمادگی حضور و بروز لذتآفرینه
**************
قدیما یکی معتمد محل بود کسی روی حرفش حرف نمیزد و حرفش حجت بود به خاطر شهرتش توی روراستی. به قول امروزیها honest و clear بود. هنوزم همینه و خواهد بود حتی با وجود هوشمصنوعی جدیتر هم میشه.
توی اروپا و اون جاهایی که قانون و قاعده بیشتری برای رفتارهای اجتماعی هست، اگه محتوایی با هوش مصنوعی میسازی باید برچسب بزنی و بقیه رو خبردار کنی که محصول مشترک آدم و رباته.
توی مقاله سرچ انجین لند هم گفته خیلی خوبه که با فناوری روز پیش برین و تبلیغاتتون رو باهاش بسازین و ویرایش کنید اما یه جوری نباشه زحمت AI رو ندید بگیرین و همه چی رو به نام خودتون بزنین. اگه زیر آبی برین توی سرچ گوگل، یوتیوب و … به کاربر امکان دادن تا پینوکیوها رو بشناسه.
***************
اگه بازار هدفتون اروپاست، درگیر سرچ کنسول گوگل نمونید.
خیلی از کسبوکارها برای ورود به بازارهای خارجی :
✅ سایت رو انگلیسی میکنن.
✅ چند مقاله ترجمه میذارن.
✅ هر روز فقط سرچ کنسول گوگل رو چک میکنن.
بعد مدام میپرسن:
«چرا از اروپا ورودی نداریم؟»
چون با ذهنیت سئوی ایران جلو میرن.
پس اگه:
■صادرات میکنید.
■سایت چندزبانه دارید.
■یا بازار اروپا هم هدف شماست.
دیگه فقط گوگل معیار موفقیت شما نیست. باید بفهمید کاربرها توی اون کشور از کجا برندها رو پیدا میکنن.
ممکنه از موتورهای جستجوی محلی یا با ابزارهای هوش مصنوعی، حتی از مارکتپلیسها و شبکههای اجتماعی کشفتون کنن.
جان کلام:
سئوی بینالمللی، ترجمه محتوا نیست؛ با شناخت اکوسیستم جستجو و کشف هر بازار شروع میشه. هر کشوری رفتار جستجوی خودش رو داره و استراتژی سئو هم باید متناسب با همون رفتار طراحی بشه.
*************
” سعی میکنم پنجرهها رو طوری در خانهها تعبیه کنم که به هیچ قابی نیاز نداشته باشند.”
نقل از معماری پرتغالی
******************
مداد ( ابزاری برای نوشتن و ابراز نگرش) و پاککن( نمایانگر حذف و سانسور)
در ویدئویی نمادین دیدم
“”””””””””‘
ده دقیقه از عیلم “طبیعت بیجان”
گزارش نیک درهم برهم
روز رو با آهنگی شاد و رقص شروع کردم با اینکه دیروزم را از دست دادم و کام دهنم را تلخ کرده بودم اما امروز ، امروز است و برای جبران دیروز دیر نبود
آهنگ تا مغز استخوانم فرو رفته بود و شوری در وجودم به پا بود تصمیم گرفتم آهنگ را برای بقیه هم بفرستم و شاهد ایموجی ها ی رقص بقیه در صفحه شخصی ام بودم یک آهنگ چقدر میتواند روز کسی را بسازد
اینجا نه پانتهآ جان. گزارش نیک هر روز یک صفحهی اختصاصی داره. اونجا بنویسید.
بله استاد سپاسگزارم
یعنی داریم چکار میکنیم؟ دیشب تا صبح غلت زدم و از گرفتگی پا و درد پشت کتف خوابم نبرد. این را که میگویم، به این معنی نیست که روز خوابیدم. زهی خیال باطل. شب را به سحر رساندم و بعد، وقتی آفتاب خانم عرصه را بر همه تنگ کرده بود، من باز از این پهلو به آن پهلو میشدم و دریغ از چشم بر هم زدنی خواب. در همین بین متنم را نوشتم، مامان را که گفته بود بیدارش کنم، بیدار کردم و بعد بازی کردم. تا ساعت هفت صبح مشغول سبزی آب دادن بودم تا بتوانم مزرعه کوچکم را بزرگ کنم، پول دربیاورم، بقالی و نانوایی باز کنم و بعد برای اهالی خانه بسازم. خلاصه، ملکه سخت درگیر کارهای ایالتش بود. ساعت را که نگاه کردم و دیدم هفت صبح است، به رگ غیرتم برخورد. دختر تو هنوز هم نمیخواهی بخوابی؟ خلقالله دارند بیدار میشوند و تو داری از بیخوابی میمیری! سرتان را درد نیاورم؛ گوشی را کنار گذاشتم، چشمانم را با روسری بستم و رفتم یک روز دیگر ادای خوابیدن دربیاورم. چند باری این پهلو به آن پهلو شدم و بالش را تنظیم کردم، اما دیدم جایم از جای هر شبم سفتتر است. آن کجا و این کجا. آن پر قو میماند در برابر این. نادیده گرفتمش و سخت مشغول ادای خواب درآوردن بودم که یکییکی صدای بچهها درآمد. بله، همگی بیدار شده بودند. در اتاق را بسته بودم. اول وزوز مگسمانندی بود آن دور، بعد اما شد حمام زنانه. از در و دیوار خانه صدا میآمد و من روی صدای پای مورچه هم حساس شده بودم. حالا بیا و بخواب. تا ساعت ده داستان همین بود. حنا و امیررضا را قسم میدادم که بگذارید دقیقهای بخوابم. سرم دارد میترکد. تقصیر آن طفلیها هم نبود. وقتی خانه در سکوت بود، زیرم نرم بود و هوا هم خنک، باز التماس میکردم که تو را به خدا فقط یک دقیقه بیهوش شو. داری میمیری. واقعا هم داشتم میمردم. بالاخره حوالی ساعت ده، یازده بود که خوابم برد. ساعت دو بیدار شدم. در اتاق باز بود و راهروی بزرگی جلویم بود. تنها صدا، صدای کولر بود. اگر کوچکتر بودم، حتماً میترسیدم که مامان اینها رفتهاند و مرا تنها گذاشتهاند. ولی کوچک نبودم. میدانستم همه خواباند؛ همه جز بابا که اتفاقاً باید میخوابید. پس چطور میخواهد رانندگی کند؟ او بدتر از من بیخوابی کشیده بود. خوابم میآمد و دیگر خوابی در کار نبود. سرمای کولر را تا ریههایم بلعیده بودم، بدنم گرفته بود و حمام داغ زمستانی میخواستم، آن هم وسط این گرما. دوش آب گرم بود ولی سوزاننده و زمستانی نه. کاملاً مناسب تابستان. موهایم را خشک کردم، ناهار خوردم، لباس اتو کردم، وسایلم را جمع کردم و راه افتادیم. بعد از اذان صبح قرار بود بابا را بیدار کنم تا راه بیفتیم سمت یزد، اما وقتی مراد حاصل نشد، فهمیدم دیگر دوراهی، یک راه شده و خبری از کربلا نیست. برای بار هزارم پذیرفته بودم. چند کیلومتری که از شهر دور شدیم، مامان باز آب کربلا به جانش نشست و به خاله که توی راه بودند زنگ زد. خاله هم خیلی اصرار کرده بود که برویم. دوراهی آخر را که نشان دادیم، بابا بدون هیچ تعللی از آن گذشت. میگفت وقتی داریم میرویم زیارت، اینقدر نه نیاورید. ما که پرواز میکردیم سمت امام رضا، اما دلمان دلداده حسین بود. از اینکه داشتیم میرفتیم پیش امام رضا، سر از پا نمیشناختیم؛ ناراحتیمان فقط این بود که نمیشد برویم کربلا. جای ما میان میلیونها زائر خالی بود. همه دل داده بودیم و بابا قبول نمیکرد. میگفت نمیشود دو سال به نیت امام رضا از خانه بزنیم بیرون و برویم کربلا. امام رضا ناراحت میشود. میگفت نذر کردهاند وقتی امیررضا به دنیا آمد، بیایند و هنوز بعد از دوازده سال این نذر ادا نشده است. راست هم میگفت. من سه بار آمده بودم و بابا اینها نه. اشک آخر را ریختیم و التماس دعا گفتیم. قربان معرفت آقای امام رضا بروم. چرایش را خودش میداند؛ من هم.
#روزمره
۹ مرداد ۱۴۰۵
لوکیشن: دیهوک، اُمیدوار و باتری خالی!
روزِ سختی برای تلنباریدنِ تکالیف بود. آخر بگو دخترِ عاقل تو که قراره پریود شی پاشو قبلش انجامشون بده.
امروز خیلی به احتیاط گذشت. از پریروز که خاک بر سرش سردی خورد و دیشب که پریود شد. از بیدار ماندنِ شبانه تا آمادهی درد شود. استراتژیِ من این است: بیدار بمان تا برای فردا خسته شوی و زمانی که دلدرد شدی راحتتر بخابی. گاهی جواب میدهد، گاهی هم باید بکشی عزیزم. تا ته دلدرد را بکش و بعد بخاب.
صبح کلاس ورزش داشتم. من خیلی لوسانه همیشه اولین جلسهی پریودی را میپیچانم. ولی یکی دلم برای پولش سوخت، یکی خاهرم از کلاسش جا میماند و یکی گفتم بالغانه رفتار کنه و با درد کنار بیا.
راه دور بود و رانندگی سخت. نصفِ حرکات ورزشی را هم نرفتم. چون از نظر روانی انرژیای نداشتم. در راه برگشت دلارام پلاستیک دست گرفته بود و آمادهی کناریدن. رسیدیم خانه و کیسه آب گرم و آبجوش نبات. در حالی که آمادهی جنگ بودم یک ملاتونین خوردم تا شاید بیخابی اثر کند. کرد. خابیدم. چهار ساعت بعد از موجِ اصلیام گریخته بودم. بعدش هم نشستیم به سریال دیدن و حواسپرتی. سختترین قسمتش گذشت. حالا باید تکالیف عقبمانده را با استرس میانجامیدیم.
خندهدار اینکه سردردِ بعد از دلدرد گرفته بودم. مقاومتم شکست، قهوهای زدم و آمادهی رقص شدم. حوصله نداشتم ولی تیشرت و دامنی پوشیدم و گفتم خوب میشوی. آهنگِ سوم را که رقصیدیم، دیگر از درد خبری نبود. تأثیرش را گذاشت.
از کتاب به خیالم فقط من اینطورم نخاندم ولی وبینارِ متین چپانی را شرکتیدم و شرمکاوی روز را انجامیدم.
از صحبتهای با مهلا متنی نوشتم درباره همشرم. کلمهی جدید موردعلاقهام.
https://t.me/ReyhaneRabani
۱_از خواب بیدار نشدم چون اصلن کل شب نتوانستم بخوابم که بعدش هم بخواهم بیدار شوم. ذهنم به طرز غریبی هوشیار بود و اصلن خوابم نمیآمد. انگار لینرلینر قهوه خورده باشم. تنم با تمام خستگی حریف ذهنم نمیشد.
۲_ تمام روز کسل بودم. بیخوابی از آن دردهاست که زود آدم را از پا میاندازد. با این حال خم به ابرو نیاوردم.
۳_ ظهر برای خودم گلگاوزبان دم کردم. گفتم لابد کمی بتوانم چشم روی هم بگذارم. اندکی افاقه کرد که توانستم چرتکی بزنم.
۴_ با «پاورقی»ها قرار این هفته را گذاشتیم. جلسات آنلایمان از همین آخر هفته شروع میشود. میخواهیم با هم «ناتنی» را بخوانیم.
۵_ شب رفتیم داداش را رساندیم ترمینال.
۶_ آخر شب با خواندن «سفر به انتهای شب» گذشت.
از خواب دیشبم فقط شوق دیدن بایی(پدرِ بابا) را در خواب به یاد دارم. چیز زیادی یادم نیست. فقط شوق و سکوت، سراسر مدت خواب همراهم بود. دلم برای چهره بایی تنگ شده بود. دلتنگ حضورش، ساکت و آرام کنارش نشسته بودم. با صدای مامان از خواب بیدار شدم. موضوع بحث جمع کردن وسایل برای مسافرت بود. بیدار که شدم چیزی خورده و نخورده، شروع کردم ادامه دوختن لباسم را. هنوز معلوم نیست کجا میخواهیم برویم. بابا مخالف کربلاست. با شلوغی مشکل دارد. میگوید پارسال رفتیم، امسال برویم مشهد. ساعت از چهار عصر میگذرد. دارم ریزه کاریهای لباسم را انجام میدهم. آلارم گوشی زنگ میخورد. تایم شروع کلاس است. پارچه را میگذارم و میروم دنبال دفترم. یکشنبه است و روز آزادنویسی کلمات. مامان با گوشی صحبت میکند. بابا امیررضا را صدا میزند. حنا دنبال لباسش میگردد. تلویزیون الکی صدایش را انداخته روی سرش. نجمه درس میخواند. بایی خواب است و من سعی میکنم تمرکز کنم تا کلمات را به صف درآورم. دقیقهی دوم تمرین است که گوشیام زنگ میخورد. سایلنت میکنم و ادامه میدهم نوشتن را. صدای آلارم گوشی استاد میآید. پنج دقیقهمان تمام شده. استاد میگوید با تمرین هفته قبل قیاس کنید. کلمات را خوب یادم است. نگران متنی بودم که باید تحویل میدادم. تمام طول تمرین، از تعلل آن صحبت کرده بودم. گوشی را برداشتم و تماس گرفتم. ملیحه بود. کوله بار بسته بودند و داشتند راه میافتادند. زیارت اولی بود و نگران. میگفت میترسم مثل سه سال پیش شود که از توی راه برگشتیم. تماس به پایان میرسد. استاد دارد درمورد داستانهای چخوف حرف میزند. وسط این بلبشو چرا نشستهام پای کلاس؟ نمیدانم. حنا موهایش را میبندد. مامان لباس عوض کرده جلویم ایستاده. کیفش را از کنارم برمیدارد. دقیقهای بعد خانه در سکوت فرو میرود. انگار نه انگار که لحظهای قبل از شدت صدا در حال انفجار بود. فقط صدای استاد است که در سکوت خانه میپیچد. استاد میگوید «سرگرد شچلکولوبف هزار جزیب زمین دارد و…» بچهها میخندند و هر کدام سعی میکنند اسمش را به زبان بیاوردند. دقیقهای بعد چنان خود را غرق شده در داستان و منتظر پایان کتاب میبینم که به کلی یادم رفته استارت کلاس چه احوالاتی داشتم. استاد کلاس را با یک آهنگ عربی شاد به پایان رساند. کلاسها را برای این حالش دوست دارم. جدای بحث جدی نویسندگی که آن وسط در حال تدریس است، حال روحی نمکینی هم این وسط در حال عشق و حال است. شروع میکنم گذاشتن آهنگهایی که این اواخر دانلود کردهام. کار لباس را تمام میکنم. اتو میزنم. پرو میکنم. قشنگ شده. صدای آهنگ را زیاد میکنم. چرخ میزنم. چین چین. در میآورم. آویزان میکنم. و بلاخره دراز میکشم. رطب میخورم و فکر میکنم آنها که کیلو کیلو رطب نمیخورند، از گرمای چه چیزی تبخال میزنند؟ حتما از انبه. زنگ میزنم به مامان. میگوید بابا هنوز ماشین را نبرده سرویس کند. میگوید اد همین امروز دکترش زنگ زده و گفته کارهای سنگین نکند. جاهایی با امنیت بهداشتی پایین نرود. خلاصه تا جلسه بعدی، حسابی مراقب خودش باشد. القصه، مثل اینکه طبیعت خودش آن دوراهی را پاسخ داد و نگذاشت به عهده من بماند. ساعتی بعد تلگرامم را که انباری کلمات شده، آب و جارویی میکشم. این وسط دستم میخورد و گروهی که نباید، حذف میشود. متوجه نمیشوم. از باب همین اشتباه با دوستی عزیز ساعتی گپ میزنیم. برنامه کارها را سوال پرس میشوم. از شدت جدی بودن کارها و ایدهها، به ذوق میآیم. ما طفلکیها و این همه کار بزرگ؟ میخواهی بگویی شگفت انگیز نیست؟ میگویم طاقت ندارم این همه دور بودن از روند کار را. از زیر و بم همه چیز میپرسم و پاراگراف به پاراگراف ایده میدهم. آخر سر آن وسط، مسئولیت چند چیز دیگر را هم به عهده میگیرم. چند شب است از شدت شوق برای این کار، خواب از سرم پریده. هر چه به موعد انتشار کار نزدیکتر میشویم، کارها بیشتر و ایدهها ده برابر میشوند. از اینکه کارهایمان رو به بیهودگی نیست خرسندم. برای این طفل تازه سر از تخم بیرون آوردهمان دعا کنید خوب به بار بنشیند.
#روزمره
۴ مرداد ۱۴۰۵
لوکیشن: برای خاطر امید
https://t.me/marymamirii
سلام. اینجا ننویسید. هر گزارش رو باید در صفحهی مخصوص گزارش همون روز ثبت کرد.
نیکی در هنگامهی تباهی
سالواژهام «پیوستگی» است.
این روزها بیشتر وقتم به گوش سپردن دوباره به خبرهای جنگ میگذرد؛ جنگی که انگار از همان آغاز، به بهانهی حمله به جنوب، طراحی شده بود.
در این وانفسای تلخ، حضور نوهام که یک ماه و نیم از تولدش میگذرد، شور تازهای در دلم بیدار میکند. وقتی به چشمانش نگاه میکنم و او نگاهش را خیره به من میدوزد و لبخندی شیرین میزند، با خودم میگویم: زندگی هنوز هم ارزش زیستن دارد؛ چون کودکان، فارغ از هر فتنهای، روی زمین بیبهانه لبخند میزنند.
امروز را با او گذراندم. وقتی خمیازه میکشید، شیطنت درونم گل میکرد و بیقرار میشدم که نخوابد. به او میگفتم: «نخواب زندگیم، وقتی چشمات هم میاد، دوستاره کم میاد.»
وقتی آرام میگرفت، نوبت آرام کردن خودم بود.
پس دوباره سراغ جلد اول «مادران و دختران» مهشید امیرشاهی رفتم و چند صفحهای از آن را خواندم و رونویسی کردم.
دو داستان کوتاه از چخوف، «وانکا» و «خوابآلوده»، از مجموعهی شش داستان کوتاه و نقد آن به ترجمهی بهروز حاجیمحمدی خواندم
مثل هر روز، برای دوستنوازی، مروری روی تعدادی از کانالهای همسفران مدرسهی نویسندگی داشتم و نوشتههایشان را خواندم.
در میان همین رفتوآمدهای مجازی، زندگی روزمره هم جریان داشت.
یک نفر امروز برای تمیز کردن خانه آمد. دیدنی بود؛ دستیاری هم با خودش آورده بود. عجب آدمهای زحمتکشی بودند؛ با موسیقیای که تمام وقت پا به پایشان کار میکرد و شادی خاصی که در حرکتشان بود. البته سؤال هم زیاد میپرسیدند.!
خانه که در غیاب دوماهه من برای خودش ریخته بود و پاشیده بود، بالاخره تکانی به خودش داد و نفسی تازه کرد.
حالا خوشحال از پاکیزگی خانه، پردهها را کشیدهام، کولر روشن است و تاریکی خنک خانه مرا به تابستانهای جنوب میبرد.
در همین حال، در همرسان شعرِ تلخ «شب شرقیسوز» به قلم ندا (https://t.me/nedapashmforosh/398) پشمفروشان را خواندم. یک دل سیر که گریستم، عضو کانالش شدم. محبت کرد، خوشآمد گفت و کمی با همشهری تازهآشنایم حرف زدیم. انگار سفری به اهواز رفتم و برگشتم.
یک ساعتی است که مینویسم.
امشب میخواهم بالاخره شاخ غول را بشکنم و گزارش نیکی هوا کنم؛ تا چه افتد و چه پیش آید.
در کانال مدرسه، استاد «بچهها بازی نمیکنند» از جعفر مدرسصادقی را گذاشته بود؛ داستانی که نویسنده پس از حدود نیم قرن دوباره بازنویسی کرده است. آن را خواندم و بعد مشتاقانه فایل ضبطشدهی وبیناری را که شاهین به مرور دو نسخهی آن پرداخته بود، گوش دادم.
بله بابام جان! وقتی اسم بچهها بیاید، از مدرسصادقی هم میخوانم! خب… از «گاوخونی» که تلختر نیست.
این دو کلمه هم از مادرعروس بود که شنیدید؛ چون وقت آن است که استاد بگوید: «تلخ تلخ… چیه دیگه؟ به نگارش بینظیرش توجه کنید؛ از شما بعیده خانم!»
امروز به خودم از ده، هفت و نیم میدهم. به نظرم روز مفیدی بوده است. اگر تا پایان شب پیادهروی هم بروم، میروم در ردهی هشت و نیم. تا آن موقع، همین بسم است.
میترا رستگاران
#گزارشنیک
https://t.me/Mitra_Nevis39
در قرار همدلی با خودم هستم.
چیست؟
خواب زودهنگام و بیداری نسبتا سحرگاهی البته با ساعت بیولوژیکی نه با زور آلارم.
( بیداری با چماق زنگ، یکی از آزاررسانترین کارهاست)
حوالی شش روزم شروع شد.
پریدم پای سیستم و چند پاره نوشتم.
برای تقویت نظمبخشی و ساختاردهی( دیسیپلین) کوشیدم با مرتبسازی خانه
کتاب فرزاتگی را شنیدم و یادداشت برداشتم. کافی نیست باید نصایحش را وارد زندگی کنم.
روتین انجام شد: مراقبه، یوگا و چککردن پیامها
در بیبرقی ۹۰ دقیقه عضلهساری داشتم.
ناهار پختم، سفارشها را پیگیری کردم.
در ۳ ساعت کاری، سایت مشتری به روز شد.
از ساعت ۳عصر رقتم آرایشگاه و دکتر و پیادهروی و پنج ساعت طول کشید.
خرید کردم ، خریدها را سروسامان دادم.قرارهای فردا را تنظیم کردم و یازده خوابیدم.
امروز از بامداد تا شامگاه در سوگ دوری از عراق ماتم زدهام. امسال اولین سالی بود که از شروع محرم دلدل میزدم برای اربعین و مشایه. تصمیم میگرفتم امسال هم مثل سال گذشته سبک سفر کنم. عبا و خمار انتخاب میکردم. کفش مناسب انتخاب میکردم و از اولین روزهای جنگ و تجمعات، دنبال چفیهی لبنانی سفید بودم. هیچ جا پیدا نمیکردم. دیشب بایی آمد خانهمان. امروز صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم چفیهی ایرانی بایی با یک چفیهی لبنانی ناب عوض شده است. بدجور چفیهی بایی چشمم را گرفته است. آخر کش میروم و جایش یک دانه ایرانیاش را برایش میخرم. تمام امروز میگفتم چرا نمیرویم کربلا؟ پس کی میرویم؟ اگر قرار نیست برویم، همین حالا بگویید الکی دلخوش نکنیم. چون همه داشتند میرفتند و ما نمیرویم، بایی آمده خانهمان؟ باشه. خب بگوید که بدانیم. پس چرا الکی لباسها را آماده کنم؟ نمیرویم دیگر. نمیطلبی واقعا؟ یعنی باور کنم مرا جامانده مینامند؟ نه. اینطور که نمیشود. قلبم دارد میترکد. نگو. به زبان نیاور. من یادم رفته ایام اربعین خانه ماندن چطور است. دو سال قبل که کربلا بودم. سال قبلش هم ده روز اربعین را هر شب پیش حاج قاسم بودم. سال قبلترش هم اصفهان بودم. نصف راه را آمدیم و بعد کنسل شد. قبلترش هم درس داشتم. من نمیتوانم خانه بمانم و رفتن الباقی را نظارهگر باشم. یک ساعتی بیهیچ صدایی مشغول دوختن لباسم بودم. کاری به هیچکس نداشتم. در سکوت مطلق و با سرعتی بسیار کم سرگرم بودم. بعدش کمی اینستاگرام را بالا و پایین کردم. رسیدم به فیلمهایی از طبیعتی ناب و سرسبز. ده تا، بیست تا، شاید هم بیشتر. یکی از یکی سرسبزتر و خوشآبوهواتر. رودخانه و مه و جنگل. دریا و باران و سکوت. به مامان نشان دادم. گفتم مامان ببین چقدر شگفتانگیز است. هر کدام را که رد میکردم، بعدی شگفتانگیزتر بود. گفتم نریم؟ مامان گفت من که میگویم بریم. تو میگویی کربلا، کربلا. الباقی هم میگفتند بریم مشهد و مازندران و ایلام. من بند کرده بودم که نه، برویم کربلا. حالا که خانه در سکوت است و من ماندهام دوراهی کربلا و شمال، تعلل همدمم شده. دلم برای جنگل و سرسبزی تنگ شده. خیلی وقت است شمال نرفتهایم. برای کربلا هم بیتابم. نمیتوانم از وصال او دل بکنم. دلم برای دوراهی بینالحرمین تنگ شده. مشهد که بودم، عربها را با چنان عشقی نگاه میکردم که گویی مشهد، عراق است. اشکالی ندارد که به گرما و گرد و خاک حساسیت دارم. اشکالی ندارد که خیلی سخت مریض میشوم و تا یک ماه بعد جان ندارم. اشکالی ندارد که کیلو کیلو وزن کم میکنم. من دلم برای انگورهای ضریح آقای نجف تنگ شده. برای خستگی راه مشایه دلم پر میزند. برای دوراهی بینالحرمین جانم تب میزند. برای شهرهای ایران هم دلتنگم. دیگر اصراری به چیزی نمیکنم. اینجا نشستهام تا نتیجه را شما انتخاب کنید.
#روزمره
۳ مرداد ۱۴۰۵
لوکیشن: تعلل همدم ماست اینجا.
ساعت پنج و نیم بیدار شدم. میخواستیم با بابا برویم گناوه واسه معاینه فنی ماشینها. ماشین من اول شهریور چهار سالش میشد و وقت معاینهاش. ولی چون بار اول بود گفتم با موعد معاینهی ماشین بابا بندازمش که همراهیاش را داشته باشم. رانندگی در جاده، اولش برایم ترس دارد. میترسم از سرعت ولی بعدش که روی دور افتادم خیلی هم خوش میگذرد. رفتنی ابی گوش دادم. برگشتنی نصف راه داشتم آهنگهای بیژن مرتضوی را رد میکردم تا رسیدم به پریسا… چشم بیسرمه، وای بیسرمه سیاهش نگرید، سیاهش نگرید خدا/ روی ناشسته، وای ناشسته چو ماهش نگرید، چو ماهش نگرید جانم…
رفتیم آنجا و چند تا ماشین قبل ما بود. تا نوبتم بشود، رفتم جلوی در نگاه کنم ببینم چی به چیست. آقایان توی صف که کل پروسه را زیرنظرگرفته بودند. دوتا خانم هم بودند که شروع کردند که مردها دنبال ایراد گرفتن از خانمها هستند و خطاکار دانستنشان. حالا خودشان هرچقدر تصادف میکنند حساب نیست و این حرفها. الکی نیشم باز بود ولی استرس داشتم. و موقعی که میخواستم بروم روی جایگاه ماشین دوبار خاموش شد.
قبل از ساعت ده خانه بودیم. یعنی من خانه بودم. بابا جلوی کارگاه نگهداشت. چای دم کردم و صبحانهی مشتی زدم. لم دادم. کمی کانال بچهها را خواندم. فاطمه ذاکر در گزارش دیشبش گفته بود میخواهد برود سراغ یک پوست، یک استخوان فرسی. چقدر دلم خواست. ولی تو فکر تمرین سرزبان بودم. یعنی این چیزی که الهه ازمان خواسته بود چه بود؟ چه میکرد؟
در قسمت پرسش از اطلاعات رسیده بودیم به این که اطلاعات پلی است بین عواطف ما و تصمیمات و کارهایمان. ولی آیا همهی اطلاعاتمان درستند؟ برای اینکه بفهمیم چطور با اطلاعات مواجه شویم، در عواطف را پیدا کردیم.
الهه اول گفت که بیایید عواطف منفی را مشخص کنید و مقابل هرکدام چند تا مصداق بنویسید. بعد گفت حالا بیایید برای یکی از این مصداقها، اینقدر داده و شاهد جمع کنید که بشود یک گوی آتشین. حالا باید این گوی آتشین را سرد میکردیم. چطور؟ با پرسشگری. با یافتن واقعیتهای عریان. خب اینها را انجام داده بودیم و حالا رسیده بودیم به تلاش برای دیدن نادیدنی. نقطهکور اطلاعات: اگر گوی آتشین اطلاعات من صددرصد اشتباه باشد، چه شواهدی را میتوانم به عنوان احتمالات اشتباه احضار و جمعآوری کنم؟
حالا باید شواهد جمع میکردیم برای اشتباهبودگی گوی آتشینمان. این قسمت را خودش پیشنهاد داد از هوش مصنوعی استفاده کنیم . وقتی انجامش دادم، دیدم انگار شبیه همان چیزی است که با رفتن پیش مشاور عایدمان میشود. با حجمی از احساسات بد مراجعه میکنیم، او در خلال گفتگو به واقعیتهای عریانی دست مییابد که با آنها روی دیگری از ماجرا به ما مینمایاند که تا حالا ندیده بودیم. حالا لزومن این رو خوشایندمان هم نیست ولی همین که میتوانیم کاملتر ببینیم و فقط متکی به تفسیر اولیهمان نیستیم، به تصمیم عاقلانهتری میانجامد.
که البته باید ببینیم الهه جان چه دارد برایمان. لذتبخشاند این کارگاهکهای روزانهی سرزبان.
پیش از ظهر مقدمهی یک پوست یک استخوان را خواندم. آخ فرسی، فرسیجان. مرا میکشی آخر تو با این همه خفانت قلم. بلند شدم و همزمان با آماده کردن خمیر فلافل و ظرف شستن، به فایل صوتی نویسندهساز مربوط به این کتاب گوش دادم. دوست داشتم تاکیدات و توضیحات استاد را هم بشنوم. بعد از ناهار روی برخی قسمتهای مقدمه رونویسی کردم. برخی شعرها در نهایت فشردگی، یک دنیا حرف داشت. چقدر عمیق. از ترکیبات و کلمات کیف کردم. طرحهای پای هر شعر هم کلی مشغولم کرد.
ظهر قرص خوردم و خوابیدم. دلدرد داشتم. چند روز است از پیاماس و گرما و خبرها بیحوصله و رنجورم. حتا حس انجام کارهای سادهی روزمره را ندارم. برای انجامشان کلی انرژی ازم میرود. دلم آرامش میخواهد. خوابیدن. توی خود بودن. بیش از همیشه میخواهم. تا این دوره بگذرد. اصلن تا آخر تابستان این را میخواهم.
با مامان تلفنی احوالپرسی کردم. با بهزاد تماس گرفتم. از دو سه روز پیش تو فکرش بودم. گفت که کتابچه را خوانده. تشویقم کرد. گفتم نوشتههایم را جمعوجور کرده بودم. میخواستم خودم پیدیافش کنم که دوستم خوشش آمد و گفت بگذار من برات طراحیش کنم. هنر او دفترچه را چشمگیر کرد. گفت چه طرح های قشنگی بود.
شب حمام کردم. شام پسر را دادم. شربت ویمتوی خنک درست کردم. خوردم، حال آمدم و نشستم پای آزادنویسی. بعد از هزار کلمه، از بس گفتگوی پدر و پسر گل کرده بود، دیگر نتوانستم ادامه دهم و قاطی گپ و گفتشان شدم. تا هم آنها لذت ببرند و هم من.
https//t.me/ladanshayanfar
امروز، روزی کاملاً معمولی بود.امروز دستبهگریبان گرههایی در مغزم، و تماشاگر مغزهای گرهخوردهی ادمهای بسیاری بودم.برای اولین بار تجربهی پرکردن روز اول از عملکردناب رو داشتم، دلچسبتر از چیزی بود که که در تصورم بود.هنگام پر کردن صفحهیرونویسی، کتاب(حریقباد-نصرت رحمانی) جملهی کوتاهی خواندم که برای لحظهای کرخت و بیحس به جملهای که میگفت: از من توقع نداشته باشید تا بگویم چه رفت تا به اینجا رسیدم، چشم دوخته بودم. به تازگی سوزنم به مینیسریالهای جنایی گیر کرده.امروز سریال جدید چیزهایتیز رو شروع کردم.یه کوچولو متوجهی خط داستان نشدم ولی فضای مکانها و موسیقیمتنهای فیلم به قدری گیرا بود که قصد دیدن قسمت دوم رو پیدا کردهم.مدرسهینویسندگی امروز کوتاه بود، بعد از تموم شدنش موزیک فرمان عقبگرد رو پلیکردم، توی همین زمان کم به معین بعد وبینار خو گرفتهم.بعد از غروب خورشید سرکی به جملات و کلماتی که داخل کتابهای خوندهبودهم، کشیدم.
با کرختی بیدار شدم. دل کندن از تخت در مدت امتحانات برایم عذاب آور بود اما نه به اندازهی امروز. دلم میخواست ملافه را مثل پیله دورم بپیچم و به آغوش خواب برگردم. کاش میشد آنقدر سنگین بشوم که کسی نتواند من را از تخت جدا کند. اما زور امتحان از وزن من بیشتر بود.
بالاخره تلاش های مستمر و همیشگی مامان جواب داد و پاهایم بی رغبت سرامیک را لمس کردند. با چشمان بسته خودم را به توالت رساندم. به لطف آب خنک پلکهای چسبیده بهم وا دادند و از هم جدا شدند؛ که ای کاش نمیشدند و آن منظره ویرانگر آینه را با مردمک هایم رو در رو نمیکردند. همان منظرهای که من را کامل به این دنیا آورد و هشیار کرد.
چشمتان روز بد نبیند… چشمتان ریخت بد نبیند. صورتی دیدم. با اینکه نزدیک دوازده ساعت گذشته هنوز هم نمیخواهم میم مالکیت به آن صورت بچسبانم. نمیخواهم گردنگیر آن صورت باشم. پس از لفظ “صورت داخل آینه” بجای “صورت من” استفاده میکنم.
مژههای کم پشتم هرکدام به صد و هشتاد درجهی مختلف منحرف شده بودند. دوتای دیگر هم روی قرنیه چشمم اسکیت سواری میکردند و با هربار پلکزدن به جهتی سر میخوردند. ترشحات چشمم دو گوشهش را گچ گرفته بودند.
بگذارید یک راز جالب راجب ابروهایم برایتان بگویم.
در کتاب درسی زیست تجربی پایه دوازدهم خواندهام که طاووس نر برای جلب جفت، دمش را باز میکند تا زیباییاش توجه ماده را به خود معطوف کند. راز من این است که گویا دو اَبرویم هم این توانایی را دارند. گویا ابروی چپ برای ابروی راست دلبری کرده و پشم های سیاهش را به هر جهت ممکن سیخ میکند. ابروی راست هم یک دل نه صد دل عاشقش میشود. پشم هایش میریزد و صاف میافتد روی گونه و بینی من. ثمرهی این عشق و دل و قلوه دادن برای هم نامتقارن شدن صورت من است. تنها با همین دلیل میتوانم اوضاع چنین ابروهای ناهنجاری را توجیه کنم.
فرق سرم که دیگر نوبرش را آورده بود. اگر با یک ماشین مسیر فرق موهایم را میپیمودید بدون شک اینقدر از زیگزاگی بودنش بالا میآوردید که از حال میرفتید. بزنم به تخته فرق سر که نبود گردنهی اسدآباد بود.
گوش راستم انگار ده کیلو وزن را تحمل کرده بود و بعد از شش ساعت شکنجه، بالاخره داشت نفس میکشید.
زبانم را که تکان دادم درد بدی از دندانهایم به سمت سرم شروع شد. انگار همان ده کیلو را هم این بیچاره ها تحمل کرده بودند. مدرکش هم روی لثهی لب و گونهام جامانده بود. پروردگارا این سر از استخوان است یا از بتن؟!
و در آخر هم جای مُهر پررنگ خطوط و چروک بالشت روی شقیقه و گونهام بود و سند “زاقارت بودن” را روی صورتِ داخل آینه رسمی و معتبر کرده بود.
مطمئن نیستم مادرم من را از خواب بلند کرده بود یا از شکنجه نجات داده بود. مادرم. مامان مهربانم. الههی صبر و رحم. قربانت بشوم. تو هر روز صبح چه میکشی؟ چطور هر روز این دیو را میبینی و باز هم قربان صدقهاش میروی تا از امتحان جا نماند؟ واقعا از تو ممنونم که روزم را با کلمات محبتآمیزت زیبا میکنی، نه با داد و بیداد. ممنونم که بالشت را روی صورتم نمیگذاری و فشار نمیدهی و یک روز دیگر هم به من اجازه زندگی کردن میدهی.
تا آن موقع ریخت من را فقط مادرم و آینه دیده بودند. حالا که فکر میکنم میبینم چه خوب است که آینه جان ندارد. جان نداشت و زبان هم نداشت. این شیء بیچاره که هر روز من را میدید اگر قدرت عمل داشت همان روز اول از دیدن قیافهی من خودشکنی میکرد و ریق رحمت را سرمیکشید. اگر آینهی جادویی ملکهی سفیدبرفی بود چه؟! مسلما هیچگاه جرئت نمیکردم از او بپرسم که چه کسی در جهان زیباترین است. همان استفادهی روزمره را از آینه میکردم و صدایش نمیزدم. یا فوقِ فوقش از او میپرسیدم:
《 ای آینه، چند نفر در دنیا اول روز از من گوریلتر بنظر میرسند》
در این صورت دو حالت بیشتر ممکن نبود رخ دهد. یک اینکه آینه شرم میکرد از اینکه حقیقت را داخل صورتم بکوبد میگفت:
《جانم؟ صدات نمیاد》
و بعد دیسکانکت میشد.
یا حالت دوم که اگر آینه سلیطه بود و از آنها بود که کرم بریزد پوزخندی میزد و میگفت:
《بنظرم اینقدر به ظاهر گیر نده. شخصیته که مهمه. برای تو که دیگه حیاتیه.》
یا اینکه جواب میداد:
《بهت هشدار میدم! تو باید قبل از اینکه آخرین گلبرگ گل رز بیفته عشق واقعی رو پیدا کنی بلکه فرجی بشه و چند نفر بدریخت تر از تو پیدا بشه. وگرنه تا آخر عمرت به همین شکل باقی میمونی.》
پشیمان شدم! سناریوی زنده بودن آینه واقعا وحشتناک و غیرقابل تحمل بود. یادم باشد هروقت حسرت زندگی در کارتونهای دیزنی را خوردم یک قاشق داغ را روی دستم بگذارم.
بیشتر از این خودم و آینه را زجر نمیدهم. سر و صورتم را میشویم و از سرویس بیرون میزنم.
اینجا نه باران جان. در صفحهی گزارش نیک روز ثبت کنید.
مهندسی معکوس در خانهی شیطان
بعد از مدتها سلام
ساعت شش صبح، از خواب بیدار شدم. دلم میخواهد بیشتر بخوابم. والیومی بخورم و تا هر ساعتی شد بخوابم، بلکه از همهجا بیخبر زندگی کنم. اما در خواب بودن زندگی کردن نیست.
چند روز است سردرد دارم. ظرفها از دیشب توی سینک جمع شدهاند. همیشه میشستم دیشب حالش را نداشتم. اشکالی ندارد یک شب فرشتهها به خانهام سر نزنند. مادربزرگم میگفت: عزیزم شبها ظرفها را بشور، خونه را جمعوجور کن، بعد بخواب، تا فرشتهها به خونت سر بزنند، خونه نامرتب خونهی شیطونه.
سماور را میگیرانم. چایی در این شرایط برایم حکم عرق سگی را دارد.
لباسی را که نیلو میگفت به خانه آوردم. پشت میز آشپزخانه نشستم. باید میفهمیدم چطور این مدلسازی را در قسمت جلو و پایین لباس انجام دادهاند. گرهای زیبا بدون تکهای اضافه، برش یا اوزمان؟ نیلو گفت: فلانی از فلان بوتیک خریدهاست، نشکافی تا بفهمی. شکافتم. فهمیدم. دوباره دوختم. یاد گرفتم. طراح تولیدی عجب زبلی بودهاست، انگار برشکار به اشتباه یک تکه از جلوی لباس را بریدهاست و برای اینکه ضرر هنگفتی متحمل نشوند این چنین مدلسازی کردهاست. خوشم آمد.
امروز باید دخترم را به کلاس نقاشی ببرم. ترافیک، گرما و ماشین بدون کولر، عذابی است از جنس جهنم. این هم از مضرات خریدن ماشین در زمستان است. بخاری و ترموستات را چک میکنی اما موتور کولر و گازش را نه. الان هم که میخواهیم رفع عیب کنیم هروقت موتورکولر هست پول نیست، هروقت پول هست موتورکولر نیست.
اینهم گزارشنیک اول صبح، داغ مثل نان تازهی برشته. خدایا به امید خودت.
✍شهرزاد
شهرزاد عزیز
اینجا نه. تو صفحهی گزارش نیک روز ثبت کنید.
فراموشت میکنم
چنان که
ریشه، خاک را
قلب، تپیدن را
ستاره، درخشیدن را
ابر، باریدن را
بالِ پرندهای پرواز را
فراموش میشوم
چنان که
قولی روی یخ
نقشی روی بخار
رد پایی زیر باران
و من تمام شدم
چنانکه
آدم برفیای زیر آفتاب
نیکترین گزارشی که دارم، همین چند سطره.
سالواژهام: مَطلَع
۱_چه خواندم؟
_شاهراه تاثیرگذاری:
از کنار احساسات خود ساده نگذریم. از خودمان سوال بپرسیم. (مرتبط با نویسندهساز امروز الههجان)
_حق نوشتن:
اتفاقی میافتد و ما حس تعادلمان را در پهنهی عاطفی از دست میدهیم و باید از نو به خط عاطفیمان وصل شویم. نوشتن ۱۰۰ چیزی که شخصا دوست دارید ابزاری برای وصل شدن دوباره است. (من فهرست خودم رو نوشتم)
_مادران و دختران جلد دوم:
سید گفت: “تو جیک جیک مستونتو بزن_رسید” و یک سیخ دنبلان بریان را لای نان سنگک از سیخ به در کرد و نمک پاشید و به دست عباس خان داد. (اینم در راستای دنبلان برندینگ)
۲_ نویسندهساز؟
استاد از کتاب من یک عابر پیاده هستم خواندند و بعد هم با هم از زبان کودک نوشتن را مشق کردیم.
(بله اینطوریاس که وقتی راوی عوض میشه، روایت هم شکل عوض میکند.)
بعد الهه جان علیزاده آمد (همان الههی ناباستان پرسشگری) از آزادپرسی گفت و توجه به اطراف خودمان برای شروع پرسشگری، از کتاب راستی چرا گفت (اما من نتونستم پیداش کنم شما پیدا کردید به منم آدرس بدید)، از کتاب نزدیک ایده، آخر سر هم از راجع به ترجمههای مختلف همت.
در این بین استاد برایمان از نسخه های مختلف “راستی چرا” خواندند و راستی چرا انقدر تفاوت در ترجمه و روح اثر؟
۳_ دو کتاب “اسرار و ابزار طنز نویسی” و “پاسخها را باد میبرد” را سفارش دادم.
۴_دو تا بادزنگ خریدم یکی خودم یکی پسر جونی (صداش یکی از همون گزینههایی ست که به قول جولیا کامرون دوباره وصلت میکنه به زندگی😍.)
۵_دو تا کارتن اثاث جمع کردم.
۶_دو سری لباس شستم.
۷_تا دلتون بخواد خونه رو جمع و جور کردم ولی چه فایده تموم نمیشه… مثل یه دور باطل🙄
۸_پسر جونی رو بردم پارک (جدیدا به پیدا کردن دوست علاقه پیدا کرده اونم فقط دختر، فقط کوچکتر خودش😎)
۹_ تو پروسه از پوشک گرفتن نسبتا موفق بودیم ولی هنوز جای کار داره😌
۱۰_ نهار خورشت کرفس درست کردم اعلا 😋
امروز یاد سهشنبهای افتادم که کارگاه شعر بود. استاد گفته بود: «روزی که پا شدید و عاشق نبودید، مردید. روزی که پا شدید و در جستوجوی چیزی نبودید، مردید.»
من فکر کردم: چه روزها که مردهام. چه روزها که نزیستهام. روزهایی که مرداب شدم. نخواستم، نشدم و قید همهچیز را زدم.
گفتند: «تا جایی که میتوانید فانتزی بسازید، برایش کنش بورزید و اگر در این سکانس مردید، مغرور بمیرید.»
و من هر شب به این فکر میکنم و مطمئن میشوم که اینجا هرآنقدر هم که تلاش کنم به سقف آرزوهایم نخواهم رسید. صبح دوباره بیدار میشوم و برای تلاش کردن به چیزی چنگ میاندازم. و هربار میبینم هرچه بیشتر تلاش میکنم؛ کمتر بدست میآورم.
و دیدهام که چطور به من و همنسلانم میآموزند سقف آرزوهایمان را کوتاه کنیم. کلبهای محقر بسازیم از آرزوهای دمدستی. دیدهام که چطور سطل زبالهٔ تاریخ شدهایم. هرچه بخواهند به خوردمان میدهند. با خطکشهای کهنهشان اندازهمان میگیرند. کوتاهمان میکنند تا اندازهٔ خطکش کوچکشان شویم. «تخت پروکروستس» ساختهاند برای هر کداممان.
به تکرار فکر کردهام که شاید دیگر هیچچیز نباشد که اینجا زاده شدن را به جان بخرد، با همه مصیبتهایش. که آن یک چیز بیارزد به تمام مصیبتها. حتی شاید زبان فارسی _که شاهرخ مسکوب میگفت و من هم با بند بند وجودم دوستش دارم_ هم نباشد.
میگویند: «هر که بامش بیش، برفش بیشتر.»
دیدهام بامهای بیشی که برف ندارند. دیدهام که طاووس خواستهایم، جور هندوستلن کشیدهایم و کبوتر کوچکی نصیبمان شده.
و حالا میدانم چه میشود که آدم چنگ میاندازد به زندگی دیگری، در جهان دیگری. جهان دیگری میسازد، برای روزهای بهتری.
_ حالا تو برایم بگو.
جغرافیای تو کجاست؟
از جغرافیایت بگو
آنجاهم ادامه، ضرورتی است همیشگی؟
شما هم محکومید به زیستن و مجبورید به دوام؟
خستگیهایتان را کجا میتکانید؟
گفتی جغرافیایت کجاست؟
سرزمین تو اگر،
سرزمین آبهای بیکران
سرزمین شادیهای کوچک ماندگار
سرزمین کوچ پرستوها
مرز روییدنها و رستنها
سرزمین خیالها و شعرها و واژههاست اگر؛ بگو
نقشهاش را به من بده
چمدانی بر خواهم داشت
خاطراتم را جمع خواهم کرد
دلتنگیهایم را خواهم بست
با پاهایی به راه خواهم افتاد که راه زیادی آمده
بال در بال پرستوها خواهم گذاشت و تا رسیدن پرواز خواهم کرد.
_پریا عقیلی
یادم میآید یکبار که با بابا حرف میزدم، میگفتم متنفرم از اینکه آدمها به سر و وضع بقیه گیر میدهند. اصلاً تو چهکاره حسنی که به سر و وضع زن یا دختر دیگری گیر میدهی و میخواهی برایش حرف ببافی؟ به تو چه ربطی دارد مردک؟ بابا میگفت در دهان این آدمها را نمیشود بست. حراف و بذلهگو و چشمچراناند. راست میگفت. اما من هنوز با اصل ماجرا مشکل داشتم. میگفتم اینکه در جواب سؤالهای مزخرف دیگران یک «به تو چه؟» به نافشان نمیبندم، فقط از ادب زیادم است. یادم میآید شب قبلش مهمان داشتیم و مهمانکِ دور از ادب، گیر داده بود که چرا فرهنگیان نخواندی؟ دختر فلانی خوانده و این همه امتیاز دارد. راستش را بخواهید، نه از آن مهمانها خوشم میآید و نه خوشم میآمد. فقط چون مامان دوستشان داشت، با لبخند و ساکت، گوشهای نشسته بودم و آداب میزبانی را بهخوبی ادا میکردم. به خودم بود که میرفتم توی اتاق و لحظهای همکلامشان نمیشدم. خلاصه، هر چه این مهمانکِ دور از ادب میگفت، من آرام بودم و فقط با لبخند میگفتم رشتهام را دوست دارم. فرهنگیان به من یکی نمیخورد. فردایش اما پیش بابا گلهشان را کردم. بابا گفت میدانم که حرفشان نامربوط بوده؛ اما قربانت شوم، همین ادب تو را میرساند که در برابر این آدمها مؤدب باشی.همین یک جمله آرامم کرد. معلوم است؛ من آدمِ دهانبهدهان گذاشتن با اینها نیستم. داشتم میگفتم؛ اینکه هر کسی چه چیزی میپوشد، به هیچ احد الناسی مربوط نیست. القاعده، تنها نظری که محترم است، نظر پدر و همسر است. آن هم در چهار چوب. بقیه هم اگر کسی نظرشان را خواست، در نهایت ادب میتوانند نظرشان را بازگو کنند. این را که گفتم، بابا تیز شد و گفت که اینطور؟ پس هر کس هر طور که دلش میخواهد لباس بپوشد؟ گفتم نه بابا نه. من که نمیگویم آدمها خارج از آداب لباس بپوشند و کسی کاری به کارشان نداشته باشد. اصلا بحثم حجاب داشتن و نداشتن نیست. حرفم این است که وقتی کسی چیزی را پوشیده که به نظر خودش و خانوادهاش درست است، دیگر هیچ ارتباطی به یک زنک یا مردک هزار فرسخ دورتر ندارد!
#مکالمهایباکتاب
✍️✍️✍️✍️
گزارشی دلتنگ
با آلارم گوشی علی بیدار میشویم. صبحانه را آماده میکنم. غذاهایی که دیشب برایش پخته بودم از یخچال درمیآورم و بسته بندی میکنم. دوغ محلی را در بطری میریزم. کاکولیها را جلوی چشم میگذارم که فراموش نکنم و پودر شربت را در شیشه میریزم. یک بطری کوچک آبلیموی تازه هم ردیف میکنم.
بعد از خوردن صبحانه، علی راهی میشود. دستش هنوز تاول دارد. نگاهش دلگیر است، من هم.
فاطیما دستور ماکارونی صادر میکند. نه نمیگویم، هم خودم سرگرم میشوم، هم بچهها شاد میشوند. گرچه رفتن علی، غبار دلتنگی را میپاشاند روی همهمان.
کارهای آشپزخانه بالاخره تمام میشود، دارم خفه میشوم. زنگ میزنم به علی. تصمیم میگیریم برویم خانهی پدر حال و هوایی عوض کنیم و چه خوب میشود که میرویم. آرام میشویم.
فاطیما ساعت ۴ کلاس دارد. بعد از آن پسرها فوتبال دارند. این وسط هوس میکنم هذیانهایی که در کانال پژواک با هشتگ شعر نوشتهام در کانال جانپناه (که به پیشنهاد استاد زمانی که دورهی شعر شرکت کرده بودم ایجاد کردم) بفرستم. اینطوری کمتر فکر و خیال به سرم میزند.
تا برسیم خانه ساعت هشت میشود. شام را سریع آماده میکنم. میخوریم و بعد از مرتب کردن آشپزخانه، مینشینم به ادامهی سال بلوا تا نوشا ماجرای خاستگاریاش را برایم بازگو کند. کلمهی ابر آواره میان حرفهایش به دلم مینشیند. وسط برگه مینویسماش. دلم میخاهد باهاش کاری کنم. شعرکی، چیزی…
دکتر معصوم دارد خانهی سرهنگ نیلوفری ناهار میخورد، که مسابقهی نیمهنهایی شروع میشود و بچهها با فریاد از من میخاهند که همراهشان شوم.
#مینا_صابری
#پژواک
#یادداشت_روزانه
@saberi_mina403
مقالهم رو که دربارهی محتوای سبز بود کامل کردم و از جملههای هرمز انصاری و هوش مصنوعی استفاده کردم و توی کانالم گذاشتم و سایت.
کتاب «راهوبیراه» رو خوندم. دربارهی اقلیم و جغرافیا بود و یه چیزهایی هم در مورد جغرافیای ایران و ارتباطش با تمدن گفته بود.
برق رفته بود، فکر کردم پینگپونگ کنسله و میتونم با خیال راحت استراحت کنم و ظرفامو بشورم که برق اومد و رفتم پینگپونگ.
اومدنی با یگانه در مورد رفتن برق توی ساعتی که پینگپونگ داریم گفتیم.
زنگ زدم به مهناز و زهرا دربارهی گروه صداشو گفتم. یه پادکستم امروز گذاشتم اونجا.
خیلی پیگیر خبر جنگ بودم و حسهای متفاوتی رو تجربه کردم و دوست داشتم داد بزنم.
کیانا رو چندبار بردم ورزشگاه قدس و این شد پیادهروی من در حالیکه آفتاب داشتم ذوبم میکرد.
کتاب «نواختن بیوقفه» رو خوندم و یه جملهای داشت که ثبتش کردم توی نت گوشیم.هر خانهای را که از درش وارد بشوی، راحت میروی داخل. اما اگر بخاهی از دیوار بروی، به خودت آسیب میزنی و به آن خانه و اهالیاش بدوبیراه میگوییم.
یه گزارشم از امروز توی دفترم نوشتم.
https://t.me/Ghalamzani_AkramSoltani65
• وقتی در خانه مادر بزرگه زندگی کنی اگر اعضای خانواده نزدیک باشد آخر هر هفته و اگر دور در طی سال در یک بازه دور هم جمع می شوند و این روزها یک خانه دار تمام عیار شدم و نیمی از روزم را صرف کدبانو بودن میکنم.
• کتاب نان و شراب را خواندم و فهمیدم چقدر از سیاست هیچ نمیدانم .
• اپیزودی از جافکری گوش دادم و سعی کردم بتوانم عمل کنم.
• نیاز داشتم حرف های گوش کنم که کنجکاوی ام را برانگیزد بنابراین به پادکست ناخن بلند واه واه سحرجان در کست باکس گوش سپردم و ساعتی بعد در جستجوی این بودم که ناخن کاشتن چه تاریخچه و چه بلاهای پنهانی دارد .
• متنی در وصف این روز هایم نوشتم.
• در وبینار نویسنده ساز شاهین کلانتری برای روز دوم شرکت کردم و چیزک های آموختم .
• چایی دم کردم، به پشت بام رفتم غروب را تماشا کردم.
• نمیدانم نیک بود یا که نه ، بهرحال برای اولین بار گزارش نیک را نوشتم، و حال وقت خسبیدن است .
#گزارش_نیک
گزارش نیک۱
همیشه، حداقل دو سه نفر در کلاس هستند که روی مخم باشند. آنها توانایی این را دارند که با کارها و حرف هایشان، تمام سلول های مغزم را همزمان فعال کنند و مرا بی اعصاب. امروز توانستم چهار تا از سلول های مغزیم را که آنها فعال میکردند؛ غیرفعال کنم. چهارتا بهتره از صفر.
یکی از همکلاسی ها پسر، حرف ضدزنانه ای زد و من سرجایش نشاندم. متاسفانه در این مورد، نتوانستم سلول های مغزیم را ساکت کنم!
در مترو، صندلی ام را به یک خانم حامله دادم و قضاوتش نکردم که چرا به جای تشکر، به من اخم کرد. شاید من هم در شرایط او، حامله با یه بچه سرتق در کاکسکه و آن گرما، همین قدر بی اعصاب بودم.
از مترو یک ایستگاه، زودتر پیاده شدم و تا خانه پیاده روی کردم.
چندتا از پیام های کانال های نویسندگی راخواندم.
در خانه، خیلی هوس فست فود کرده بودم و بدون اضطراب از چاق شدن و سرزنش خودم؛ از بیرون سفارش دادم و موقع خوردنش، لذت دنیا را بردم.
خواب بعدازظهرم، ۴ساعت طول کشید و از برنامه ام عقب افتادم؛ بجای یک ساعت عزا گرفتن، نیم ساعت عزا گرفتم و درس خوندن رو شروع کردم.
نوشتن گزارش نیک را شروع کردم و بدون توجه به قضاوت یکی از اعضای کانالم،منتشرش کردم
اینجا نه کیانا. تو صفحهی مخصوص هر روز باید گزارش نیک رو بنویسیم.
۱- به رویای دیشب فکر کردم و بیدرنگ آن را به صفحات صبحگاهی منتقل کردم.
۲- شعری سه سطری نوشتم و پس از هفت بار ویرایش و بازنویسی در کانال تلگرامم منتشر کردم
۳ـ به سرکار رفتم و برگشتم
۴- اشتهایم با من قهر کرد و به زور چند نان خامهای نارنجکی بلعیدم.
۵- وبینار نویسنده ساز شرکت کردم.
۶- تا غروب آفتاب با کمک منابع ویدئویی یوتیوب پس از دو روز تلاش موفق شدم راز پنهان حرکت کاردیستری Top Shot را یاد بگیرم و پنجاه و دو شلیک موفق ثبت کردم.
۷- برای یک دوست راهدور هدیهای فرستادم.
۸- پس از دریافت هدیه با آن دوست گپ زدم تا شب.
۹ـ آخر شب انرژیزا خوردم و کیف و کوله وسائل رزمی را بر دوش گرفتم و عازم کلاس ورزشی رزمی شدم، دفاع مشت نزدیک و یک ضربه جالب به سینه مهاجم را یاد گرفتم.
۱۰ـ بعد از کلاس پیادهروی طبق معمول به همراه مربی و بازگشت به خانه.
من تو فکر اینم که شما اگر اشتها نداری، چرا راید بازور چند تا شیرینی خامهای بخوری؟ میشد چیزی خورد که لااقل ی سودی داشته باشه، حالا که داری با زور میخوری.
تله به روح روان بجام را تقبل کرد/ بیحسی حال بودن به نفعه گریزگان دیگران گردد
باید بتاب حال باشی
تا روح روان آرامش گردد
بپا واایستادن سخت ترین هنر است
چه بخواهی چه نخواهی
لبخند به لب باشد
تا سرحال بودن دیگران بجاگردد
آیا کسی بحالِه خودِما خواهدگذاشت!
امروز هم صفحات صبحگاهی نوشتم
یادداشت نوشتم برای کانالم
۲۳ صفحه از کتاب نصرت رحمانی رو خوندم
یه تمرین برای گروه فرستادم و خودم هم انجامش دادم. این طور بود که موقع نوشتن حس کنیم نویسندهای که بهش علاقه داریم ولی در قید حیاط نیست، از بالا نوشتن ما را زیر نظر داره. خیلی جالبه.
کلی کار خیاطی انجام دادم.
کتاب قاتلی در باران رو خوندم.
بعدشم دیگه مهمان داشتیم و نشد کاری کنم و حتی نتونستم کارگاه ساعت ۱۹ و ۳۰ رو هم شرکت کنم😭😭😭
گیابند جان
تو دیگه چرا خداوکیلی؟
جای گزارش نیک اینجاست؟
امروز چند صفحه از کتاب کتابخانه نیمه شب را خواندم. به آنجایی رسیدم که نورا، شخصیت اصلی داستان، وارد نسخهای از زندگی خودش میشود که در آن موفق است. او حالا شناگری ماهر است و بهتر از آن ،از دید من البته، اینکه پدر و برادرش زنده هستند و با او در ارتباطند. با خود فکر میکنم که ای کاش ما هم میتوانستیم مثل نورا با عزیزان از دست رفته خود در ارتباط باشیم. فکرش را بکن من فرزند، خواهر و مادرم را میتوانستم ببینم. بعد از کمی تامل با خود میگویم: «از کجا معلوم شاید همین الان ما هم مانند نورا در حال تجربه یک نسخهای از زندگی خود باشیم و در زمانی دیگر نسخهای دیگر از زندگی خود را تجربه کنیم.» به این امید که بتوانم در نسخه دیگر آنان را ببینم کتاب را بستم و با قمقمه پر از آبی که امروز برای بار سوم پر میشد به باشگاه رفتم.
۱- هاجستیم و واجستیم تو حوض گزارش نیک جستیم. شالاب. اول صبحی آب یخ حال میده و چشمو وا میکنه. هنوز زِندَم. حتی اگه قرنطینه باشم و ندونم دوروبرم چی میگذره.
گزارش نیک مثل نیشگونه برام یعنی پاهات رو زمینه. سِر نشو خر نشو. یهوقتایی خیلی شهودی بودم و هستم اما خرافی نه. حتی خدامم در حال دگریسیه مثل خودم.
۲-نهار پختم پلوم شفته شد. مرغمم سوخت. آشپزیم بدک نیست. ولی پیش میاد وقتی حواسپرت میشم گهگاهی گند میزنم. البته خودم پولوی شفته دوست دارم اما خانواده یُخ.
منم دلم نیومد پلو رو حیف کنم.
با پیاز داغ و مرغ و چند قلم ادویه و تخممرغ قاطیش کردم شد یه کوکوی مندرآوری برا شام. به خوردشون دادم. گفتند چه خوشمزست چیه؟ نیشم وا شد و گفتم رازه.
۳-از سر صبحی تو سرم هونگ میکوبن. چشمهامم اشکریزون بود نتونستم چیزی بخونم دوتا نوافن دادم بالا، حالم بهتره.
۴-سعی میکنم تو وبینارای آقشاهرخ بیشتر شرکت کنم. بهم آرامش میده. حرف”سنگ صبور” چوبک شد. گفتم دارمش پس بخونمش. صدسال تنهایی میمونه برا بعدش. مجموعه داستان تقاطع رو هم گذاشتن تو کانال. ذوقمرگم برا خوندنش. میرم که بخونم. بوی چی میاد؟ وای نهار فردام سوخت.
تو گزارش نیک قبلی “ذلالت ناسوت” رو اشتباه تایپش کردم گفتم نگم غمباد میگیرم.
سلام دوستان.
امروز میخواهم از تجربه آشناییام با «گزارش نیک» بگویم.
چند روزی است که در وبینارهای نویسندگی شرکت میکنم. هر بار که صحبتها را گوش میدادم، نام «گزارش نیک» را از زبان دوستان میشنیدم. همه با اشتیاق از آن حرف میزدند و من فقط نگاه میکردم و گوش میسپردم. راستش را بخواهید، کمی احساس سردرگمی میکردم و گاهی هم حس میکردم از قافله عقب ماندهام.
امروز تصمیم گرفتم به جای تماشا کردن، خودم دست به کار شوم. به سایت شاهین کلانتری رفتم و درباره چالش گزارش نیک مطالعه کردم. مطالب مختلف را خواندم و کمکم فهمیدم که گزارش نیک همان روزنگاری یا ژورنالینگ است؛ عادتی ساده اما ارزشمند که به ما کمک میکند بهتر بنویسیم، کارهایمان را ببینیم و انگیزه بیشتری برای ادامه مسیر داشته باشیم.
پس من هم امروز اولین گزارش نیک خودم را مینویسم.
امروز بهموقع از خواب بیدار شدم. اولین کارم رسیدگی به ده جوجهاردکم بود. به آنها دان و آب دادم و از دیدن جنبوجوششان لذت بردم.
بعد از آن صبحانه را آماده کردم و روزم را شروع کردم.
بخشی از زمانم را هم به نوشتن کاریکلماتورها اختصاص دادم. چند متن نوشتم، از میان آنها چند مورد را انتخاب کردم و در کانال تلگرامم منتشر کردم.
سپس ناهار را آماده کردم و ناهار خوردم.
و حالا که این گزارش را مینویسم، ساعت حدود سه و نیم بعدازظهر است و قصد دارم برای ورزش به باشگاه بروم.
نوشتن همین چند خط باعث شد متوجه شوم روزم آنقدرها هم خالی و بیثمر نبوده است. گاهی فقط لازم است لحظهای بایستیم و به کارهایی که انجام دادهایم نگاه کنیم تا ارزش تلاشهای روزانهمان را بهتر ببینیم.
این بود اولین گزارش نیک من؛ شروعی ساده، اما امیدوارکننده. فردا دوباره خواهم نوشت. 🌱✍️
جمعه بود. الان نیست. جمعه چه رنگی است؟ بچه بودم هر روز رنگی داشت. شنبهها سفید اکلیلی بود و پنجشنبهها قهوهای اکلیلی. تو هم روزها را رنگی میدیدی؟ از رنگهایت بنویس برایم. یکشنبه آبی بود. اکلیلی. یکشنبهها شبیه خدا بود. خدا شبیه کی بود؟ هوهوخان. کارتون محبوب کودکیام. هوهوخان علاوه بر خدا بودن پدربزرگی مهربان هم بود. هوهوخان هم آبی بود. سهشنبهها نارنجی بود. بدون اکلیل. چهارشنبه هم آبی. چرا چهارشنبه هم آبی بود؟ کودک من آبی دیده تو را سننه. دوشبه سفید. سفیدی شطرنجی. مات. ماتش حسن زیباییاش بود. جمعه را نمیدانم. جمعه هر چیری بود جز سیاه. حالا چرا سیاه را در جمعه میبینم عجیب است. سیاه را دوست ندارم. سیاهدوستان را هم دوست ندارم.
جمعه برایم غروب غمانگیز نیست. جمعه را دوست دارم. جمعه روز خانوادهست. جمعه جمعیت را در خود دارد. جمعه جمعمان میکند. جمع میشویم خاطرجمع. جمعهی تو چگونه است؟ خاطرت را بیخاطره میکند استرس فردایش؟
صبح سحر نازم را کشید. رابطهی سالم یعنی همین. هشتونیم بیدارم کرد. هشیار که شدم بلافاصله هواپیما را فرود آوردم با روشن کردن داده در باند فرودگاه تلگرام. دوستانم را خواندم. یادم نمیآید کی. صفحات صبحگاهی گریستم و بعد با تاکسی فیلترشکن دربست رفتم اینستاگرام. دوساعت. هشدار آمد فردا بستهام تمام میشود. در رنگارنگی اکسپلور خرجش کردم.
در خلوتگاه ظهر هفتهی آینده را برنامهریزی کردم با دو زاویه رویایی و واقعبین. مرز میان این دو میشود تحربهی زیستهام.
از موضوعی نوشتم و باز گریستم. موضوعی روشن ولی مبهم. ترسهایم. پیامد تصمیمم. عواطفم. منطقم. چین دامن بلاتکلیفیام را میافزایند. تو در ابن موقعیت بودهای؟ چگونه تصمیم میگیری؟
از سیر عشق آلن دوباتن را خواندم. ازدواج مرا ترسو کرده. تصمیم برای ازدواج. گمانم زمانش رسیده دقیق شوم روی موضوعی که میخواهم در آن مثمرثمر باشم. مثمرثمر بودن بد نیست. اگر میانهای بین خودت و عمو جلال قائل باشی.
در نویسندهساز بودم. هم من لذت بردم و هم دوستان. تو این شرجی و گرما. ترغیب شدم دو جلد آخر مادران و دختران مهشید امیرشاهی را هم بخوانم.
روزگفتار ذاکر برگی را گوش کردم. شیوهی بیان فاطمه بسیار برایم جالب بود. تیتیر داشت. داستان گفت. فرشته هم از روزمرگیاش گفت و خوراک روزگفتار مرا جور کرد. خاطرات. خاطرهی چای یکرنگ. تو چای را چگونه دوست داری؟
در بازخورد پرسش نجاتبخش خیلی خوش گذشت. آموختم و آموختم. مربی از تغییراتم گفت و اینکه دقتم بیشتر شده. همین مرا بس.
شبهنگام برادرم و اهل و عیال رفتند خانهی خودشان و من ماندم و دلتنگی. همیشه همین است. دلتنگ و پشیمان میشوم. چرا دلی را آزردم؟ چگونه میتوان از این چرخهی معیوب گذر کرد؟
شعرکی نوشتم با دیدن آتشی در دور دست و همان را منتشر کردم. قورقور قورباغهها پیچیده در هوا. داروَگ. قاصد روزان ابری. نور روزهای تاریکم. جمعه بود. شنبه است. بامداد.
شب بخیر.
سارا جان
تو صفحهی اشتباهی ثبت کردید گزارش رو.
جمعهی من+ قهوه= ۱۰/۱۰
جمعهها برای من، مثل خیلی از شما، روز رسیدگی به کارهایی است که در شلوغی هفته عقب ماندهاند؛
کارهایی مثل:
•اتو کردن تمام لباسهایی که قرار است در طول هفته بپوشم
•پاکنویس کردن یادداشتهایی که هنگام کار، از پادکستهای مختلف نوکزدهام و گوشهی برگهای یادداشت کردهام
•نوشتن برنامه کتابخانی هفتهی پیش رو، براساس آنچه در هفتهی آزمایشیام واقعن عملی بوده است:
نمایشنامه: «ندای درون» – اَدم رَپ
داستان ایرانی: «رودِ راوی» -ابوتراب خسروی
داستان خارجی: بازخانی «طاعون» -آلبر کامو
دفتر شعر: «شام بازپسین»-نادر نادرپور
راستی گفتم شعر، امروز در تمرین کاریکلماتورنویسیام از شعر نوشتم:
«شعر، سپیدیِ مرهم است بر سیاهیِ نثرِ قلم.»
تمرین است دیگر؛ هنوز راه زیادی تا بهتر شدن دارد.
هرچند به تعریف خانم چگینی از شعر نمیرسد که گفته بودند:
«شعر، قولنج زبان را میشکند.»
این تعریف چنان به جانم نشسته که هربار میخانمش، بیشتر دلم میخاهد سراغ شعر بروم.
از شعر و کاریکلماتور که بگذریم، امروز تلفنی با دوستی صحبت کردم. گفت مثل همیشه نیستم و بیحال به نظر میرسم. من هم بهانه جوییدم که برخلاف میلم، مثل روزهای دیگر سحرخیز بودهام و خاب کافی نداشتهام.
بعد از قطع تماس قهوهی تلخمزهای دمیدم و برای وبینار نویسندهساز حسابی روشن شدم.
در وبینار، استاد بخشی از داستان کوتاه «صدای مرغ تنها» اثر مهشید امیرشاهی را خاند. چه داستانی، چه توصیفاتی و چه لذتی! جای آنهایی که نبودند واقعن خالی.
بعد از یک وبینار خوب جای یک فیلم سینمایی هم خالی بود که با مادرم پرش کردیم. برای بار دوم «Miracle in Cell No. 7» را دیدیم. اینبار کمتر از دفعهی اول غم بر دلم نشست.
و در آخر، به رسم هر جمعه، شب را با داستانی از چخوف به پایان رساندم.
از قضا داستان امشب، «گریشا» بود؛ داستانی که درست مثل داستان وبینار از زاویه دید یک کودک روایت میشد و جهان را از دریچهی نگاه او نشانمان میداد. از دوستداشتنیترینهای چخوف شد برایم.
جمعهی خوبی بود؛ از آنها که برای یک هفتهی شلوغ آمادهات میکند.
کریمی جان
تو صفحهی اشتباهی ثبت کردی.
عه ببخشید استاد الان تو صفحهی درست ارسال میکنم.
سلامت باشی فاطمه جان.
۱-همه روزها تکرار شدنی هایش را تکرار کردم
۲- تمام برگه هایی که پراکنده نوشته بودم را با عنوان بندی، نوشته های سواره و نوشته های پیادهجدا کردم
۳-برگه های از نقاشی و نوشته های کلاس اولی ها را با عنوان «من کلاس اولی هستم »در کنار مجموعه کتاب آقا کوچولو در بلندترین قسمت قفسه جا دادم.
۴-بخشی از کتاب رد پای دست ها را خواندم نشد که تمامش کنم
۵- پادکست دوم و نهم خرداد استاد و خانم باده علوی را گوش کردم و جدی بازی کردن را با خمیر جدی انجام دادم .
خانم عقیلی عزیز
گزارش رو در صفحهی اشتباهی ثبت کردید. به صفحهی گزارش نیک روز مراجعه کنید،کمی پایینتر، در ستون تازهها.
باید نوشت حتی وقتی جسمم فریاد میزند وقت خواب است
میدانم خستهای عزیزم
اما روحم چه گناهی کرده است که امشب با گرسنگی به خواب برود پس بیا بنویسیم کمی .
عجب روز پرمایهای بود امروز .
قانونی داریم من و خانهی کتابهایم :
همیشه وقتی یکی تمام می شود باید دیگری آغاز شود .
مهم نیست کتاب های دیگر میخوانم یا کارهای دیگر دارم
این قانون مان است و کژی از قانون مساوی با مجازات است.
طاعون دستم بود :
انسان نیست به معنی خوب بودن انسان یعنی
پیوسته تلاش کردن ،عشق همیشه خوب است.
با تمامی دردها امید را زنده نگه داشتن هدف است .
طاعون کامو را تمام کردم کتاب عزیزم حتماً دوباره به تو سر میزنم در روزهای آینده اما اکنون با تو خداحافظی میکنم.
کتابی جدیدی که برمیدارم نیز مانند کتاب قبلی که به کتابخانه دادم ، جلدش سرخ است .
این کتاب را نویسنده عشق گوش عشق گوشواره نام گذاشته است.
سابق سمندی بود در چراگاه روبرویم اما دیگر نیست گویا صاحبش او را به جنگلهای دوردست برده است
امروز تنها دوستانم گربه زرد رنگ بد اخلاق و گنجشککهای مجادله گرند .
موریانکها و پشکها!
نه اشتباه نکنید آنها دشمنانمند .
خصوصاً پشهها که به خونم تشنهاند.
البته بگویم من هم همان احساس را دارم و هر فرصتی را برای به قتلشان می ربایم
اگر تنور داغ باشد با ضربهای محکم با ضربه دستم نون را میچسبانم
کاش می شد مانند دانه ریحون که در آب میافتد و لعابدار میشود من هم چنین بودم .
آن وقت هیچ پشک خیره سر لجوجی نمی توانست به من نیشو کنایه بزند.
از دشمنی قدیمیام با پشهها که بگذریم نویسنده خلاق امروز را می بینیم .
با اینکه کتکهای مجازی خوردیم اما لذت بردیم گفتیم و خندیدیم و آموختیم.
حلزون هم امروز اصالت دارد خودش هست بازی در نمی آورد .
مریم جان
دقت کنید. متن رو جای اشتباهی ثبت کردید.
بله اشتباه شد 🥲
ممنونم اطلاع دادید
گزارش نیک امروز: تحقیق و تفحص
امروز را با صفحات صبحگاهی شروع کردم. هنوز بخشی از خواب در گوشههای ذهنم مانده بود و کلمات با بیمیلی از پلهها پایین میآمدند. نوشتم تا خانهی ذهن مرتب شود، همانطور که پنجرهای را باز میکنند تا هوای مانده بیرون برود.
بعد نشستم و دربارهی مجلهی ادبی تاکو مطلبی برای کانالم نوشتم. مجلهای که انگار از یک خوراکی ساده پلی زده به ادبیات و فرهنگ، مثل آدمی که از یک شوخی کوتاه شروع میکند و ناگهان سر از یک بحث جدی درمیآورد. دو شماره از مجله را در کانالم برای عاشقان ادبیات انگلیسی زبان گذاشتم.
امروز سی کاریکلماتور هم نوشتم. بعضیهایشان مثل ماهی از دستم لیز خوردند و بعضی دیگر روی کاغذ ماندند و چشمک زدند. سی عدد زیاد است، اما در میانشان شاید دو سه جمله باشند که ارزش تمام بقیه را داشته باشند. یکیشان را هم در کانال گذاشتم:
آرایشگر با چاقو ابروی گوسفند را برداشت.
فکرش را هم نمیکردم کاریکلماتور نوشتن انقدر لذت بخش باشد و ذهن را بازی دهد.
بخشی از روز صرف آماده کردن محتوای وبییار فردا شد. دربارهی این فکر کردم که در روزهای بحرانی، آدم بیش از هر چیز به یک شبکهی انسانی نیاز دارد، چند دوست که بتوان هیجانها و ترسها را پیششان زمین گذاشت. به دلخوشیهای کوچک فکر کردم؛ به چای، به غروب، به یک پیام کوتاه. و به روتینهایی که مثل نردههای کنار پل، اجازه نمیدهند آدم در آبِ آشفتهی روزگار بیفتد.
بعد از یک ماه و نیم که شمال بودم، همهی خالهها و داییها به دیدنم آمدند. خانه برای چند ساعت شبیه ایستگاه قطاری شد که مسافرانش از سفر برگشتهاند، پر از صدا، خاطره و بحثهای سیاسی.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم و چند ایدهی تازه با خودم برداشتم؛ ایدههایی که هنوز خاماند اما بوی نان تازه میدهند.
چند صفحه هم از کتاب «لذت فلسفه» خواندم. بعضی کتابها جواب نمیدهند، فقط سؤالها را خوشفرمتر میکنند.
فیلم God Save Us را هم دیدم. فیلم برایم بیشتر از آنکه دربارهی ماجراهای بیرونی باشد، دربارهی ترس بود؛ ترسی که وقتی وارد زندگی آدمها میشود، آرامآرام مرز میان ایمان، تعصب، حقیقت و توهم را جابهجا میکند. شخصیتها گاهی آنقدر در سایهی ترس زندگی میکنند که دیگر نمیتوانند تشخیص دهند از چه چیزی فرار میکنند. فیلم یادآوری کرد که انسان در شرایط سخت، گاهی بیشتر از آنکه اسیر واقعیت باشد، زندانی روایتهایی است که برای خودش ساخته است.
در پایان روز، به چالش «دلخوشیهای کوچک» فکر کردم که میخواهم راه بیندازم. شاید این روزها بیش از هر زمان دیگری لازم باشد آدمها فهرستی از چیزهای کوچک اما نجاتبخش زندگیشان داشته باشند، چیزهایی که دنیا را عوض نمیکنند، اما تحملش را ممکنتر میکنند.
عسل جان
تو صفحهی اشتباهی ثبت کردید گزارش رو.
گزارشِ نیک
۱.سودابه آمده تهران.گِرلزنایت داشتیم، خانهی سمیرا.
۲.کوفتهتبریزی پختم، اندازه کله خودم. کلی آلو و زرشک چپاندم توش.
۳.دوتا کلمه کاویدم:
آسیمهسر:دیوانه مزاج و شیفته و شوریده
پیچازی:با نقش خانه های چهارگوش روی پارچه.(همان شطرنجی خودمان)
۴.با پودر کیکموزی،کیکخیس شکلاتی ساختم.
۵.در ایستگاهرقصِ فاطمهجان ،با آهنگِ پیشنهادی زهرهجانِ رسولی هندی رقصیدیم.
۶.با ساختنِ مربایآلبالو، الباقی انرژی زنانه هم هوا شد و تمام.
لیلا جان
تو صفحهی اشتباهی ثبت کردید گزارش رو.
ساعت ۵ صبح نگاه سنگین یاکریم بیدارم کرد
بالاسری رو تابلو نشسته بود و داشت بر بر نگام میکرد شایدم گلها رو . چون حالت چشمهاش رو متوجه نشدم .
امروزم رو فقط میخواستم هدر بدم . آشغالهای ریزو درشت خونه زیر مبلها و رو فرش داشتن بهم زبون درازی میکردن اهه میدونن که قار قار رو فرستادم واسه استراحت و مرخصی .
چند صحفه از کتاب زندگی خود را دوباره بیافرینید رو خوندم دلچسب نیست ولی میزنه تو پس کله که بخونم.
غذا پختم . شستم . مادری کردم . راه رفتم .
امروز را با کلاس مجازی ساعت هشت صبح شروع کردم. تا الان هم سر کلاس بودم.
قرار بر مرتب کردن خانه دارم. خواندن چند شعر و کمی بیشتر نوشتن. سه کار که در دل خود فهرستها دارد. راستی ساعت سه هم مجدد کلاس آنلاین دارم. صبح هنگام صبحانه هم یاد این شعر از خیام افتادم که خوشم آمد:
در دایره سپهر ناپیدا غور
مینوش به خوشدلی که دور است به جور
نوبت چو به دور تو رسد آه نکش
جامی است که جمله را چشانند به دور
میدونم این فهرست نوشتن چقدر مهمه و چقدر خوبه و موقع نوشتن کلی خوش میگذره اما باز فراموشش میکنم و هی یادم میشه.
مرسی که هی یادآوری میکنید بهمون.
هر روز یک داستان است. 👌👌
هر روز یک داستان است،داستان امروز من،رنگ آمیزی موهایم به رنگ گیلاسی 🍒 ..😊
از کجا تا به کجا؟
یکم. در دانشکده متوجه میشوم عصاهایم یادم رفته. برادرجان عصاها را میرساند. خودم را فحش میدهم که آدم مگر پاهایش یادش میرود. اما خودمانیم مگر برایمان حافظه گذاشتهاند بماند.
دوم. ظهر یاد دانشجوی سابقم میافتم. از این شلوار لیهای مدل پارهی گران میپوشید و من که گیر فرم بودم در جواب شنیدم: «استاد در بالای امامزاده یا در پایین امامزاده مینشینی؟» در جواب تعجب من گفت: «گدایی کنیم تا من شلوار مشکی پارچهای بخرم.» حالا رئیسنا در بالای امامزاده یا در پایین امامزاده؟
سوم. عصر در جلسهی گفتوگپ گروه ورزش کاردرمانی دوستی گفت: «مردم شهری تصمیم میگیرند مسابقهی دروغگویی برگزار کنند اما سیاستمدارا و مشاور املاکیها حق نداشتن تو مسابقه شرکت کنند، چون خودشان استاد دروغگویی بودند.» در ادامه هم گفت: «مردم مسابقه میگذارند برنده کسی هست که خروسی را که در زمین گردی میدود بگیرند، کسی برنده نمیشود تا اینکه جناب چرچیل یک خروس دیگر هم توی زمین بازی وارد میکند و حواس خروس پرت میشود و این طوری گیر میافتد. سر خروس همان کلاهی میرود که سر ما میرود.»
چهارم. یادداشتم را با این جمله از استاد شاهین کلانتری تمام میکنم که رضوانه جان از یک کانال حجاب استایل ایتایی برایم فرستاده است: « با پرسهزدن در شبکههای اجتماعی نمیتوان به ناتوانی در فهم مسائل غلبه کرد.- شاهین کلانتری.»
شبتان خوش و ایام انشاالله به زودی به کام
1405.3.5
قهرمانی
#از_نیازت_بگو
#از_رابطهات_بگو
Zeinabghahremani.ir
@bidemajnoon9
زنده باد خانم قهرمانی خوشذوق.
رضوانه جان خواهرزاده من :
با پرسهزدن در شبکههای اجتماعی نمیتوان به ناتوانی در فهم مسائل غلبه کرد.- شاهین کلانتری
https://eitaa.com/ricablancamode/2063
نمیدونستم شاهین کلانتری شاگرد حجاب استایل هم داره🤭
یا شایدم شاگردش نیست
کتاباشو داره
«هر روز یک داستان است»
چه جملهی الهام بخشی👌
یعنی هر پست در چند تا دنیاست.😍
فهرست رو از نظر مورد پنجم خیلیییی نیاز دارم. حافظه. وقتی هم فهرست مینویسم ذهنم برای ادامه دادن باز مره. آسونترم هست.🤔 مرسی که اهمیتش رو مدام یادآوری میکنید.🌸
عزیزمی فرشتوک جانم.🌷
این اواخر بس که فهرست نوشتم و تعداد زیادیشون رو نتونستم به دلیل حسوحال و شرایط متغیر زندگیم انجام بدم منو به این سوال رسوند که چه چیزی درست کار نمیکند؟ انتظارات من از خودم واقعبینانهست؟ البته روش ترکینگ هم به این شناخت کمک میکند. این روزها در حال شناخت خودم درمورد فهرستن و تیک زدن کارها در لیستم هستم.
زنده باد زهره عزیز
من تکاپوی شما رو میپسندم و به رشد روزافزون شما بسیار امیدوارم.
من بچگیم فهرستنگار بهتری بودم.
بازی هایی که میخواستم تو طول روز انجام بدم مینوشتم و بعد تیک میزدم.😭😂
پای بساط درس و کنکور و تست ها و تیک های نزده که اومد وسط فراری داد منو از طبقه بندی کردن روزم.
فکر کنم وقتشه کم کم حتی شده ادایی، ادم شم.
تنم در تمرین در ذهن گذرد
فرصت به تکامل واژه ها نگردد
روزگارم با خانواده ۹نفره گذرد
وقت نوشتن ام در روز پنچ دقیقه است
گاهی آن پنچ دقیقه غنیبت شمارم نویسم شعری
گاهی دنبال شعر ها پرسه زنم
هر روز یک شعر نویسم اما فقط یکی داخل کانال گذارم
چون فرصت ویرایش تا پیدا شود
هر یک ماه فقط یک شعر داخل کتاب نویسم چون تا مطمعن شوم بدرستی نوشتم
استادی ندارم کسی همراهی نکند همه گویند داری بیهوده پرسه زنی اینور و آن ور
هر کاری هم کنی کسی نویسنده تو را قبول نکند اصلن سر و وضع ات نگاه کن تو شبیح به یک نویسنده ای فقط به دل خوشی خود مینویسم شاید هم شکست خورم یا به آرزو این که یک بار نوشته هام دست حتی یک استاد برسد بمانم اینم گذارش هر روزم
این روزها ذهن و روانم، پس از خواندن کتاب «بیچارهگان» اثر داستایفسکی، آرام ندارد. هر بار که پیرمردی را در کوچه یا خیابان میبینم، بیاختیار ماکار، شخصیت اصلی کتاب، در ذهنم زنده میشود؛ مردی که با همهٔ فقر و درماندگیاش، شرافتش را هرگز از دست نداد.
گاه آرزو میکنم کاش نیرویی فراتر از توان انسان داشتم تا میتوانستم دستی به سوی همهٔ بیچارهگان جهان دراز کنم و اندکی از بار رنجشان را بردارم.
اما هرچه بیشتر به اطرافم نگاه میکنم، تناقضهای این جهان آشکارتر میشود. از یک سو، در رسانهها میبینم که تالارهای جشن روزبهروز باشکوهتر و پرزرقوبرقتر میشوند؛ برای چند ساعت شادی، ثروتهایی هنگفت خرج میشود. از سوی دیگر، در همین شهر، پیرزنی یا پیرمردی از گرسنگی جان میدهد؛ دختری به سبب فقر، تن به ازدواجی میدهد که هرگز آن را نخواسته است؛ و پسری برای به دست آوردن پول، راهی سفری میشود که سرانجامش نامعلوم است.
در میان این خبرها، میشنوم که در برخی شهرها، مانند دبی، جایگاههایی برای نان و کمکهای مردمی فراهم شده است تا هیچکس گرسنه سر بر بالین نگذارد.
همهٔ این تصویرها مرا به یک پرسش میرساند: اگر انسان رنج انسان دیگری را ببیند و بتواند اندکی از آن بکاهد، اما بیتفاوت از کنارش بگذرد، آیا هنوز میتوان او را به معنای واقعی کلمه «انسان» نامید؟
شاید انسانیت، پیش از هر چیز، در توانایی همدردی معنا پیدا میکند؛ در اینکه رنج دیگری را رنج خود بدانیم و نگذاریم درد یک انسان، در سکوت و بیاعتنایی، گم شود.
«بیچارهگان» برای من فقط یک رمان نبود؛ آینهای بود که مرا واداشت جهان را با چشمهایی دیگر ببینم.