📌 چرا چالش «گزارش نیک»؟ فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling)

یک وقتی هم متنفر بودم از فهرست کارهای روزانه. استرسم می‌داد. بعدها اما جستاری از امبرتو اکو درباره‌ی فهرست‌های خلاقانه* چنان فهرست‌باز و فهرست‌باره‌ام کرد که اکنون می‌توانم زندگی‌ام را بر پایه‌ی انواع فهرست‌های کاربردی و غیرکاربردی (شاعرانه و ادبی) ببینم. یعنی هر چیزی برایم با یک یا چند فهرست آغاز می‌شود و در ادامه هم با فهرست‌ها گسترش می‌یابد و به فرجام می‌رسد.

«فهرست فهرست‌ها» کوششی‌ست برای انتشار پاره‌ای از این فهرست‌ها. حتا پارسال کارگاهی برگزار کردم با عنوان «فهرستن» که عنوان آن  کلمه‌ی فهرست را به مصدری برای فعلِ ساده تبدیل کرده است. و در اهمیت فهرست پیش‌تر چنین فهرستی نوشته‌ام:

  1. فهرست‌ به ذهن نظم می‌بخشد.
  2. فهرست‌ میل نوشتن ایجاد می‌کند؛ نوشتن را ساده‌تر جلوه می‌دهد.
  3. فهرست انگیزه‌یی برای گسترش ایده‌ها ایجاد می‌کنند.
  4. فهرست‌ برای مخاطب نیز ترغیب‌کننده است و مطالعه را سهل‌تر می‌نمایاند.
  5. فهرست دست‌‌یار اصلی حافظه است.
  6. نگارش و مرور فهرست می‌تواند امیدآفرین و انگیزه‌بخش باشد.
  7. فهرست‌ در همه جا کاربرد دارد. برای توصیف بسیاری از چیزها در داستان‌ و متن‌های غیرداستانی هم می‌توانیم از فهرست‌ استفاده کنیم.
  8. فهرست‌ مشوق و محرک کشف و آموختن است. برای مثال فهرستی که می‌کوشید آموخته‌هایتان در حوزه‌ای خاص را دائمن در در آن ثبت کنید.

حالیا می‌رسیم به کار تازه‌ی همسفران وبینار نویسنده‌ساز:

جریان «گزارش نیک» را با این هدف راه انداختیم که پایه‌ای فراهم بیاوریم برای روزنگاری (نوشتن یادداشت روزانه). هدف «گزارش نیک» آن است که تشویقمان کند در آغاز هر روز فهرستی بنویسیم از کارهایمان و در پایان روز، با نگاه به آن، فهرست کارهای انجام‌شده را، در صفحه‌ی «گزارش نیک» همان روز، هم‌رسان کنیم.

بنگریم به این حکایت الهام‌بخش:

«حدود ۱۵۰ سال پیش، مردی سراغ جان پی‌یر‌پونت (همان جِی‌پی) مورگان است، ثروتمندترین فرد آن زمان. او پاکت‌نامه‌ای را بالا گرفت و گفت: «قربان، من یک فرمول تضمینیِ موفقیت توی دستم دارم و با کمال میل، حاضرم ۲۵ هزار دلار به شما بفروشمش.» (ارزش امروزی این مبلغ حدود نیم‌میلیون دلار می‌شود.) مورگان جواب داد: «من نمی‌دونم چی توی اون پاکته، جناب. ولی مثل یه مرد قول می‌دم اگه پاکت رو نشونم بدی و ازش خوشم بیاد، هر چی خواستی، بهت می‌دم.» مرد پاکت را داد و مورگان بازش کرد. تکه‌کاغذی از داخلش درآورد و ۲۵ هزار دلار توافقی‌شان را به مرد داد. روی آن تکه‌کاغذ نوشته بود: «هر روز صبح، فهرستی از کارهایی بنویس که آن روز باید انجام دهی. بعد هم انجامشان بده.»**

فهرست‌هایی که در گزارش نیک می‌نویسیم کارمایه‌‌ای فراهم می‌کنند برای روزنگاری تا دریابیم هر روز یک داستان است.


*در کتاب «اعترافات رمان‌نویس جوان» که با دو ترجمه‌ به فارسی منتشر شده است.

**فهرست کارهای انجام نشدنی، رولف دوبلی، نشر میلکان، ص ۳۶


برای نوشتن گزارش نیک صفحه‌ی زیر را باز کنید:

همه‌ی صفحات گزارش نیک

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

17 اردیبهشت 1400

17 اردیبهشت 1400

30 مرداد 1404

30 مرداد 1404

18 مرداد 1404

18 مرداد 1404

45 پاسخ

  1. امروز یاد سه‌شنبه‌ای افتادم که کارگاه شعر بود. استاد گفته بود: «روزی که پا شدید و عاشق نبودید، مردید. روزی که پا شدید و در جست‌وجوی چیزی نبودید، مردید.»
    من فکر کردم: چه روزها که مرده‌ام. چه روزها که نزیسته‌ام. روزهایی که مرداب شدم. نخواستم، نشدم و قید همه‌چیز را زدم.
    گفتند: «تا جایی که می‌توانید فانتزی بسازید، برایش کنش بورزید و اگر در این سکانس مردید، مغرور بمیرید.»
    و من هر شب به این فکر می‌کنم و مطمئن می‌شوم که‌ اینجا هرآنقدر هم که تلاش کنم به سقف آرزوهایم نخواهم رسید. صبح دوباره بیدار می‌‌شوم و برای تلاش کردن به چیزی چنگ می‌اندازم. و هربار می‌بینم هرچه بیشتر تلاش می‌کنم؛ کمتر بدست می‌آورم‌.
    و دیده‌ام که چطور به من و هم‌نسلانم می‌آموزند سقف آرزوهایمان را کوتاه کنیم‌. کلبه‌ای محقر بسازیم از آرزوهای دم‌دستی. دیده‌ام که چطور سطل زبالهٔ تاریخ شده‌ایم. هرچه بخواهند به خوردمان می‌دهند. با خط‌کش‌های کهنه‌شان اندازه‌مان می‌گیرند. کوتاهمان می‌کنند تا اندازهٔ خط‌کش کوچکشان شویم. «تخت پروکروستس» ساخته‌اند برای هر کداممان.
    به تکرار فکر کرده‌ام که شاید دیگر هیچ‌چیز نباشد که اینجا زاده شدن را به جان بخرد، با همه مصیبت‌هایش‌. که آن یک چیز بیارزد به تمام مصیبت‌ها. حتی شاید زبان فارسی _که شاهرخ مسکوب می‌گفت و من هم با بند بند وجودم دوستش دارم_ هم نباشد.
    می‌گویند: «هر که بامش بیش، برفش بیشتر.»
    دیده‌ام بام‌های بیشی که برف ندارند. دیده‌ام که طاووس خواسته‌ایم، جور هندوستلن کشیده‌ایم و کبوتر کوچکی نصیبمان شده‌.
    و حالا می‌دانم چه می‌شود که آدم چنگ می‌اندازد به زندگی دیگری، در جهان دیگری. جهان دیگری می‌سازد، برای‌ روزهای بهتری.

    _ حالا تو برایم بگو.
    جغرافیای تو کجاست؟
    از جغرافیایت بگو
    آنجاهم ادامه، ضرورتی است همیشگی؟
    شما هم محکومید به زیستن و مجبورید به دوام؟
    خستگی‌هایتان را کجا می‌تکانید؟
    گفتی جغرافیایت کجاست؟
    سرزمین تو‌ اگر،
    سرزمین آب‌های بیکران
    سرزمین شادی‌های کوچک ماندگار
    سرزمین کوچ پرستوها
    مرز روییدن‌ها و رستن‌ها
    سرزمین خیال‌ها و شعرها و واژه‌هاست اگر؛ بگو
    نقشه‌اش را به من بده
    چمدانی بر خواهم داشت
    خاطراتم را جمع خواهم کرد
    دلتنگی‌هایم را خواهم بست
    با پاهایی به راه خواهم افتاد که راه زیادی آمده
    بال‌ در بال پرستوها خواهم گذاشت و تا رسیدن پرواز خواهم کرد.

    _پریا عقیلی

  2. یادم می‌آید یک‌بار که با بابا حرف می‌زدم، می‌گفتم متنفرم از اینکه آدم‌ها به سر و وضع بقیه گیر می‌دهند. اصلاً تو چه‌کاره‌ حسنی که به سر و وضع زن یا دختر دیگری گیر می‌دهی و می‌خواهی برایش حرف ببافی؟ به تو چه ربطی دارد مردک؟ بابا می‌گفت در دهان این آدم‌ها را نمی‌شود بست. حراف‌ و بذله‌گو و چشم‌چران‌اند. راست می‌گفت. اما من هنوز با اصل ماجرا مشکل داشتم. می‌گفتم اینکه در جواب سؤال‌های مزخرف دیگران یک «به تو چه؟» به ناف‌شان نمی‌بندم، فقط از ادب زیادم است. یادم می‌آید شب قبلش مهمان داشتیم و مهمانکِ دور از ادب، گیر داده بود که چرا فرهنگیان نخواندی؟ دختر فلانی خوانده و این همه امتیاز دارد. راستش را بخواهید، نه از آن مهمان‌ها خوشم می‌آید و نه خوشم می‌آمد. فقط چون مامان دوستشان داشت، با لبخند و ساکت، گوشه‌ای نشسته بودم و آداب میزبانی را به‌خوبی ادا می‌کردم. به خودم بود که می‌رفتم توی اتاق و لحظه‌ای هم‌کلامشان نمی‌شدم. خلاصه، هر چه این مهمانکِ دور از ادب می‌گفت، من آرام بودم و فقط با لبخند می‌گفتم رشته‌ام را دوست دارم. فرهنگیان به من یکی نمی‌خورد. فردایش اما پیش بابا گله‌شان را کردم. بابا گفت می‌دانم که حرفشان نامربوط بوده؛ اما قربانت شوم، همین ادب تو را می‌رساند که در برابر این آدم‌ها مؤدب باشی.همین یک جمله آرامم کرد. معلوم است؛ من آدمِ دهان‌به‌دهان گذاشتن با این‌ها نیستم. داشتم می‌گفتم؛ اینکه هر کسی چه چیزی می‌پوشد، به هیچ احد الناسی مربوط نیست. القاعده، تنها نظری که محترم است، نظر پدر و همسر است. آن هم در چهار چوب. بقیه هم اگر کسی نظرشان را خواست، در نهایت ادب می‌توانند نظرشان را بازگو کنند. این را که گفتم، بابا تیز شد و گفت که این‌طور؟ پس هر کس هر طور که دلش می‌خواهد لباس بپوشد؟ گفتم نه بابا‌ نه. من که نمی‌گویم آدم‌ها خارج از آداب لباس بپوشند و کسی کاری به کارشان نداشته باشد. اصلا بحثم حجاب داشتن و نداشتن نیست. حرفم این است که وقتی کسی چیزی را پوشیده که به نظر خودش و خانواده‌اش درست است، دیگر هیچ ارتباطی به یک زنک یا مردک هزار فرسخ دورتر ندارد!

    #مکالمه‌‌ای‌با‌کتاب‌

  3. ✍️✍️✍️✍️

    گزارشی دلتنگ

    با آلارم گوشی علی بیدار می‌شویم. صبحانه را آماده می‌کنم. غذاهایی که دیشب برایش پخته بودم از یخچال درمی‌آورم و بسته بندی می‌کنم. دوغ محلی را در بطری‌ می‌ریزم. کاکولی‌ها را جلوی چشم می‌گذارم که فراموش نکنم و پودر شربت را در شیشه می‌ریزم. یک بطری کوچک آبلیموی تازه هم ردیف می‌کنم.

    بعد از خوردن صبحانه، علی راهی می‌شود. دستش هنوز تاول دارد. نگاهش دلگیر است، من هم.

    فاطیما دستور ماکارونی صادر می‌کند. نه نمی‌گویم، هم خودم سرگرم می‌شوم، هم بچه‌ها شاد می‌شوند. گرچه رفتن علی، غبار دلتنگی را می‌پاشاند روی همه‌مان.

    کارهای آشپزخانه بالاخره تمام می‌شود، دارم خفه می‌شوم. زنگ می‌زنم به علی. تصمیم می‌گیریم برویم خانه‌ی پدر حال و هوایی عوض کنیم و چه خوب می‌شود که می‌رویم. آرام می‌شویم.

    فاطیما ساعت ۴ کلاس دارد. بعد از آن پسرها فوتبال دارند. این وسط هوس می‌کنم هذیان‌هایی که در کانال پژواک با هشتگ شعر نوشته‌ام در کانال جان‌پناه (که به پیشنهاد استاد زمانی که دوره‌ی شعر شرکت کرده بودم ایجاد کردم) بفرستم. این‌طوری کم‌تر فکر و خیال به سرم می‌زند.

    تا برسیم خانه ساعت هشت می‌شود. شام را سریع آماده می‌کنم. می‌خوریم و بعد از مرتب کردن آشپزخانه، می‌نشینم به ادامه‌ی سال بلوا تا نوشا ماجرای خاستگاری‌اش را برایم بازگو کند. کلمه‌ی ابر آواره میان حرف‌هایش به دلم می‌نشیند. وسط برگه می‌نویسم‌اش. دلم می‌خاهد باهاش کاری کنم. شعرکی، چیزی…

    دکتر معصوم دارد خانه‌ی سرهنگ نیلوفری ناهار می‌خورد، که مسابقه‌ی نیمه‌نهایی شروع می‌شود و بچه‌ها با فریاد از من می‌خاهند که همراهشان شوم.

    #مینا_صابری
    #پژواک
    #یادداشت_روزانه

    @saberi_mina403

  4. مقاله‌م رو که درباره‌ی محتوای سبز بود کامل کردم و از جمله‌های هرمز انصاری و هوش مصنوعی استفاده کردم و توی کانالم گذاشتم و سایت.
    کتاب «راه‌وبیراه» رو خوندم. درباره‌ی اقلیم و جغرافیا بود و یه چیزهایی هم در مورد جغرافیای ایران و ارتباطش با تمدن گفته بود.
    برق رفته بود، فکر کردم پینگ‌پونگ کنسله و میتونم با خیال راحت استراحت کنم و ظرفامو بشورم که برق اومد و رفتم پینگ‌پونگ.
    اومدنی با یگانه در مورد رفتن برق توی ساعتی که پینگ‌پونگ داریم گفتیم.
    زنگ زدم به مهناز و زهرا درباره‌ی گروه صداشو گفتم. یه پادکستم امروز گذاشتم اونجا.
    خیلی پیگیر خبر جنگ بودم و حس‌های متفاوتی رو تجربه کردم و دوست داشتم داد بزنم.
    کیانا رو چندبار بردم ورزشگاه قدس و این شد پیاده‌روی من در حالیکه آفتاب داشتم ذوبم میکرد.
    کتاب «نواختن بی‌وقفه» رو خوندم و یه جمله‌ای داشت که ثبتش کردم توی نت گوشیم.هر خانه‌ای را که از درش وارد بشوی، راحت می‌روی داخل. اما اگر بخاهی از دیوار بروی، به خودت آسیب می‌زنی و به آن خانه و اهالی‌اش بد‌وبیراه می‌گوییم.
    یه گزارشم از امروز توی دفترم نوشتم.
    https://t.me/Ghalamzani_AkramSoltani65

  5. • وقتی در خانه مادر بزرگه زندگی کنی اگر اعضای خانواده نزدیک باشد آخر هر هفته و اگر دور در طی سال در یک بازه دور هم جمع می شوند و این روزها یک خانه دار تمام عیار شدم و نیمی از روزم را صرف کدبانو بودن میکنم.
    • کتاب نان و شراب را خواندم و فهمیدم چقدر از سیاست هیچ نمیدانم .
    • اپیزودی از جافکری گوش دادم و سعی کردم بتوانم عمل کنم.
    • نیاز داشتم حرف های گوش کنم که کنجکاوی ام را برانگیزد بنابراین به پادکست ناخن بلند واه واه سحرجان در کست باکس گوش سپردم و ساعتی بعد در جستجوی این بودم که ناخن کاشتن چه تاریخچه و چه بلاهای پنهانی دارد .

    • متنی در وصف این روز هایم نوشتم.

    • در وبینار نویسنده ساز شاهین کلانتری برای روز دوم شرکت کردم و چیزک های آموختم .
    • چایی دم کردم، به پشت بام رفتم غروب را تماشا کردم.

    • نمیدانم نیک بود یا که نه ، بهرحال برای اولین بار گزارش نیک را نوشتم، و حال وقت خسبیدن است .

    #گزارش_نیک

  6. گزارش نیک۱

    همیشه، حداقل دو سه نفر در کلاس هستند که روی مخم باشند. آنها توانایی این را دارند که با کارها و حرف هایشان، تمام سلول های مغزم را همزمان فعال کنند و مرا بی اعصاب. امروز توانستم چهار تا از سلول های مغزیم را که آنها فعال میکردند؛ غیرفعال کنم. چهارتا بهتره از صفر.
    یکی از همکلاسی ها پسر، حرف ضدزنانه ای زد و من سرجایش نشاندم. متاسفانه در این مورد، نتوانستم سلول های مغزیم ر‌ا ساکت کنم!
    در مترو، صندلی ام را به یک خانم حامله دادم و قضاوتش نکردم که چرا به جای تشکر، به من اخم کرد. شاید من هم در شرایط او، حامله با یه بچه سرتق در کاکسکه‌ و آن گرما، همین قدر بی اعصاب بودم.
    از مترو یک ایستگاه، زودتر پیاده شدم و تا خانه پیاده روی کردم‌.
    چندتا از پیام های کانال های نویسندگی راخواندم.
    در خانه، خیلی هوس فست فود کرده بودم و بدون اضطراب از چاق شدن و سرزنش خودم؛ از بیرون سفارش دادم و موقع خوردنش، لذت دنیا را بردم.
    خواب بعدازظهرم، ۴ساعت طول کشید و از برنامه ام عقب افتادم؛ بجای یک ساعت عزا گرفتن، نیم ساعت عزا گرفتم و درس خوندن رو شروع کردم‌.
    نوشتن گزارش نیک را‌ شروع کردم و بدون توجه به قضاوت یکی از اعضای کانالم،منتشرش کردم

    1. اینجا نه کیانا. تو صفحه‌ی مخصوص هر روز باید گزارش نیک رو بنویسیم.

  7. ۱- به رویای دیشب فکر کردم و بی‌درنگ آن را به صفحات صبحگاهی منتقل کردم.
    ۲- شعری سه سطری نوشتم و پس از هفت بار ویرایش و بازنویسی در کانال تلگرامم منتشر کردم
    ۳ـ به سرکار رفتم و برگشتم
    ۴- اشتهایم با من قهر کرد و به زور چند نان خامه‌ای نارنجکی بلعیدم.
    ۵- وبینار نویسنده ‌ساز شرکت کردم.
    ۶- تا غروب آفتاب با کمک منابع ویدئویی یوتیوب پس از دو روز تلاش موفق شدم راز پنهان حرکت کاردیستری Top Shot را یاد بگیرم و پنجاه و دو شلیک موفق ثبت کردم.
    ۷- برای یک دوست راه‌دور هدیه‌ای فرستادم.
    ۸- پس از دریافت هدیه با آن دوست گپ زدم تا شب.
    ۹ـ آخر شب انرژی‌زا خوردم و کیف و کوله وسائل رزمی را بر دوش گرفتم و عازم کلاس ورزشی رزمی شدم، دفاع مشت نزدیک و یک ضربه جالب به سینه مهاجم را یاد گرفتم.
    ۱۰ـ بعد از کلاس پیاده‌روی طبق معمول به همراه مربی و بازگشت به خانه.

    1. من تو فکر اینم که شما اگر اشتها نداری، چرا راید بازور چند تا شیرینی خامه‌ای بخوری؟ می‌شد چیزی خورد که لااقل ی سودی داشته باشه، حالا که داری با زور می‌خوری.

  8. تله به روح روان بجام را تقبل کرد/ بی‌حسی حال بودن به نفعه گریزگان دیگران گردد
    باید بتاب حال باشی
    تا روح روان آرامش گردد
    بپا واایستادن سخت ترین هنر است
    چه بخواهی چه نخواهی
    لبخند به لب باشد
    تا سرحال بودن دیگران بجاگردد
    آیا کسی بحالِه خودِما خواهدگذاشت!

  9. امروز هم صفحات صبحگاهی نوشتم
    یادداشت نوشتم برای کانالم
    ۲۳ صفحه از کتاب نصرت رحمانی رو خوندم
    یه تمرین برای گروه فرستادم و خودم هم انجامش دادم. این طور بود که موقع نوشتن حس کنیم نویسنده‌ای که بهش علاقه داریم ولی در قید حیاط نیست، از بالا نوشتن ما را زیر نظر داره. خیلی جالبه.
    کلی کار خیاطی انجام دادم.
    کتاب قاتلی در باران رو خوندم.
    بعدشم دیگه مهمان داشتیم و نشد کاری کنم و حتی نتونستم کارگاه ساعت ۱۹ و ۳۰ رو هم شرکت کنم😭😭😭

    1. گیابند جان
      تو دیگه چرا خداوکیلی؟
      جای گزارش نیک اینجاست؟

  10. امروز چند صفحه از کتاب کتابخانه نیمه شب را خواندم. به آنجایی رسیدم که نورا، شخصیت اصلی داستان، وارد نسخه‌ای از زندگی خودش می‌شود که در آن موفق است. او حالا شناگری ماهر است و بهتر از آن ،از دید من البته، اینکه پدر و برادرش زنده هستند و با او در ارتباطند. با خود فکر می‌کنم که ای کاش ما هم می‌توانستیم مثل نورا با عزیزان از دست رفته خود در ارتباط باشیم. فکرش را بکن من فرزند، خواهر و مادرم را می‌توانستم ببینم. بعد از کمی تامل با خود می‌گویم: «از کجا معلوم شاید همین الان ما هم مانند نورا در حال تجربه یک نسخه‌ای از زندگی خود باشیم و در زمانی دیگر نسخه‌ای دیگر از زندگی خود را تجربه کنیم.» به این امید که بتوانم در نسخه دیگر آنان را ببینم کتاب را بستم و با قمقمه پر از آبی که امروز برای بار سوم پر می‌شد به باشگاه رفتم.

  11. ۱- هاجستیم و واجستیم تو حوض گزارش نیک جستیم. شالاب. اول صبحی آب یخ حال می‌ده و چشمو وا می‌کنه. هنوز زِندَم. حتی اگه قرنطینه باشم و ندونم دوروبرم چی می‌گذره.

    گزارش نیک مثل نیشگونه برام یعنی پاهات رو زمینه. سِر نشو خر نشو. یه‌وقتایی خیلی شهودی‌ بودم و هستم اما خرافی نه. حتی خدامم در حال دگریسیه مثل خودم.

    ۲-نهار پختم پلوم شفته شد. مرغمم سوخت. آشپزیم بدک نیست. ولی پیش میاد وقتی حواس‌پرت می‌شم گهگاهی گند می‌زنم. البته خودم پولوی شفته دوست دارم اما خانواده یُخ.
    منم دلم نیومد پلو رو حیف کنم.
    با پیاز داغ و مرغ و چند قلم ادویه و تخم‌مرغ قاطیش کردم شد یه کوکوی من‌درآوری برا شام. به خوردشون دادم. گفتند چه خوشمزست چیه؟ نیشم وا شد و گفتم رازه.

    ۳-از سر صبحی تو سرم هونگ می‌کوبن. چشم‌هامم اشکریزون بود نتونستم چیزی بخونم دوتا نوافن دادم بالا، حالم بهتره.

    ۴-سعی می‌کنم تو وبینارای آق‌شاهرخ بیشتر شرکت کنم. بهم آرامش می‌ده. حرف”سنگ صبور” چوبک شد. گفتم دارمش پس بخونمش. صد‌سال تنهایی می‌مونه برا بعدش. مجموعه داستان تقاطع رو هم گذاشتن تو کانال. ذوقمرگم برا خوندنش. می‌رم که بخونم. بوی چی میاد؟ وای نهار فردام سوخت.

    تو گزارش نیک قبلی “ذلالت ناسوت” رو اشتباه تایپش کردم گفتم نگم غمباد می‌گیرم.

  12. سلام دوستان.

    امروز می‌خواهم از تجربه آشنایی‌ام با «گزارش نیک» بگویم.

    چند روزی است که در وبینارهای نویسندگی شرکت می‌کنم. هر بار که صحبت‌ها را گوش می‌دادم، نام «گزارش نیک» را از زبان دوستان می‌شنیدم. همه با اشتیاق از آن حرف می‌زدند و من فقط نگاه می‌کردم و گوش می‌سپردم. راستش را بخواهید، کمی احساس سردرگمی می‌کردم و گاهی هم حس می‌کردم از قافله عقب مانده‌ام.

    امروز تصمیم گرفتم به جای تماشا کردن، خودم دست به کار شوم. به سایت شاهین کلانتری رفتم و درباره چالش گزارش نیک مطالعه کردم. مطالب مختلف را خواندم و کم‌کم فهمیدم که گزارش نیک همان روزنگاری یا ژورنالینگ است؛ عادتی ساده اما ارزشمند که به ما کمک می‌کند بهتر بنویسیم، کارهایمان را ببینیم و انگیزه بیشتری برای ادامه مسیر داشته باشیم.

    پس من هم امروز اولین گزارش نیک خودم را می‌نویسم.

    امروز به‌موقع از خواب بیدار شدم. اولین کارم رسیدگی به ده جوجه‌اردکم بود. به آن‌ها دان و آب دادم و از دیدن جنب‌وجوششان لذت بردم.

    بعد از آن صبحانه را آماده کردم و روزم را شروع کردم.

    بخشی از زمانم را هم به نوشتن کاری‌کلماتورها اختصاص دادم. چند متن نوشتم، از میان آن‌ها چند مورد را انتخاب کردم و در کانال تلگرامم منتشر کردم.

    سپس ناهار را آماده کردم و ناهار خوردم.

    و حالا که این گزارش را می‌نویسم، ساعت حدود سه و نیم بعدازظهر است و قصد دارم برای ورزش به باشگاه بروم.

    نوشتن همین چند خط باعث شد متوجه شوم روزم آن‌قدرها هم خالی و بی‌ثمر نبوده است. گاهی فقط لازم است لحظه‌ای بایستیم و به کارهایی که انجام داده‌ایم نگاه کنیم تا ارزش تلاش‌های روزانه‌مان را بهتر ببینیم.

    این بود اولین گزارش نیک من؛ شروعی ساده، اما امیدوارکننده. فردا دوباره خواهم نوشت. 🌱✍️

  13. جمعه بود. الان نیست. جمعه چه رنگی است؟ بچه بودم هر روز رنگی داشت. شنبه‌ها سفید اکلیلی بود و پنجشنبه‌ها قهوه‌‌ای اکلیلی. تو هم روزها را رنگی می‌دیدی؟ از رنگ‌هایت بنویس برایم. یکشنبه آبی بود. اکلیلی. یکشنبه‌ها شبیه خدا بود. خدا شبیه کی بود؟ هو‌هوخان. کارتون محبوب کودکی‌‌ام. هوهوخان علاوه بر خدا بودن پدربزرگی مهربان هم بود. هو‌هوخان هم آبی بود. سه‌شنبه‌ها نارنجی بود. بدون اکلیل. چهارشنبه هم آبی. چرا چهارشنبه هم آبی بود؟ کودک من آبی دیده تو را سننه. دوشبه سفید. سفیدی شطرنجی. مات. ماتش حسن زیبایی‌اش بود. جمعه را نمی‌دانم. جمعه هر چیری بود جز سیاه. حالا چرا سیاه را در جمعه می‌بینم عجیب است. سیاه را دوست ندارم. سیاه‌دوستان را هم دوست ندارم.
    جمعه برایم غروب غم‌انگیز نیست. جمعه را دوست دارم. جمعه روز خانواده‌ست. جمعه جمعیت را در خود دارد. جمعه جمع‌مان می‌کند. جمع می‌شویم خاطرجمع. جمعه‌ی تو چگونه است؟ خاطرت را بی‌خاطره می‌کند استرس فردایش؟
    صبح سحر نازم را کشید. رابطه‌ی سالم یعنی همین. هشت‌ونیم بیدارم کرد. هشیار که شدم بلافاصله هواپیما را فرود آوردم با روشن کردن داده در باند فرودگاه تلگرام. دوستانم را خواندم. یادم نمی‌آید کی. صفحات صبحگاهی گریستم و بعد با تاکسی فیلترشکن دربست رفتم اینستاگرام. دوساعت. هشدار آمد فردا بسته‌ام تمام می‌شود. در رنگارنگی اکسپلور خرجش کردم.
    در خلوتگاه ظهر هفته‌ی آینده را برنامه‌‌ریزی کردم با دو زاویه رویایی و واقع‌بین. مرز میان این دو می‌شود تحربه‌ی زیسته‌ام.
    از موضوعی نوشتم و باز گریستم. موضوعی روشن ولی مبهم. ترس‌هایم. پیامد تصمیمم. عواطفم. منطقم. چین دامن بلاتکلیفی‌ام را می‌افزایند. تو در ابن موقعیت بوده‌ای؟ چگونه تصمیم می‌گیری؟
    از سیر عشق آلن دوباتن را خواندم. ازدواج مرا ترسو کرده. تصمیم برای ازدواج. گمانم زمانش رسیده دقیق شوم روی موضوعی که می‌خواهم در آن مثمرثمر باشم. مثمرثمر بودن بد نیست. اگر میانه‌ای بین خودت و عمو جلال قائل باشی.
    در نویسنده‌ساز بودم. هم من لذت بردم و هم دوستان. تو این شرجی و گرما. ترغیب شدم دو جلد آخر مادران و دختران مهشید امیرشاهی را هم بخوانم.
    روزگفتار ذاکر برگی را گوش کردم. شیوه‌ی بیان فاطمه بسیار برایم جالب بود. تیتیر داشت. داستان گفت. فرشته‌ هم از روزمرگی‌اش گفت و خوراک روزگفتار مرا جور کرد. خاطرات. خاطره‌ی چای یک‌رنگ. تو چای را چگونه دوست داری؟
    در بازخورد پرسش‌ نجات‌بخش خیلی خوش گذشت. آموختم و آموختم. مربی از تغییراتم گفت و اینکه دقتم بیشتر شده. همین مرا بس.
    شب‌هنگام برادرم و اهل و عیال رفتند خانه‌ی خودشان و من ماندم و دلتنگی. همیشه همین است. دلتنگ و پشیمان می‌شوم. چرا دلی را آزردم؟ چگونه می‌توان از این چرخه‌ی معیوب گذر کرد؟
    شعرکی نوشتم با دیدن آتشی در دور دست و همان را منتشر کردم. قورقور قورباغه‌ها پیچیده در هوا. دار‌وَگ. قاصد روزان ابری. نور روزهای تاریکم. جمعه بود. شنبه است. بامداد.
    شب بخیر.

  14. جمعه‌ی من+ قهوه= ۱۰/۱۰

    جمعه‌ها برای من، مثل خیلی از شما، روز رسیدگی به کارهایی است که در شلوغی هفته عقب مانده‌اند؛
    کارهایی مثل:
    •اتو کردن تمام لباس‌هایی که قرار است در طول هفته بپوشم
    •پاک‌نویس کردن یادداشت‌هایی که هنگام کار، از پادکست‌های مختلف نوک‌زده‌ام و گوشه‌ی برگه‌ای یادداشت کرده‌ام
    •نوشتن برنامه کتابخانی هفته‌ی پیش رو، براساس آنچه در هفته‌ی آزمایشی‌ام واقعن عملی بوده است:
    نمایشنامه: «ندای درون» – اَدم رَپ
    داستان ایرانی: «رودِ راوی» -ابوتراب خسروی
    داستان خارجی: بازخانی «طاعون» -آلبر کامو
    دفتر شعر: «شام بازپسین»-نادر نادرپور
    راستی گفتم شعر، امروز در تمرین کاریکلماتورنویسی‌ام از شعر نوشتم:
    «شعر، سپیدیِ مرهم است بر سیاهیِ نثرِ قلم.»
    تمرین است دیگر؛ هنوز راه زیادی تا بهتر شدن دارد.
    هرچند به تعریف خانم چگینی از شعر نمی‌رسد که گفته بودند:
    «شعر، قولنج زبان را می‌شکند.»
    این تعریف چنان به جانم نشسته که هربار می‌خانمش، بیشتر دلم می‌خاهد سراغ شعر بروم.
    از شعر و کاریکلماتور که بگذریم، امروز تلفنی با دوستی صحبت کردم. گفت مثل همیشه نیستم و بی‌حال به نظر می‌رسم. من هم بهانه جوییدم که برخلاف میلم، مثل روزهای دیگر سحرخیز بوده‌ام و خاب کافی نداشته‌ام.
    بعد از قطع تماس قهوه‌ی تلخ‌مزه‌ای دمیدم و برای وبینار نویسنده‌ساز حسابی روشن شدم.
    در وبینار، استاد بخشی از داستان کوتاه «صدای مرغ تنها» اثر مهشید امیرشاهی را خاند. چه داستانی، چه توصیفاتی و چه لذتی! جای آن‌هایی که نبودند واقعن خالی.
    بعد از یک وبینار خوب جای یک فیلم سینمایی هم خالی بود که با مادرم پرش کردیم. برای بار دوم «Miracle in Cell No. 7» را دیدیم. این‌بار کمتر از دفعه‌ی اول غم بر دلم نشست.
    و در آخر، به رسم هر جمعه، شب را با داستانی از چخوف به پایان رساندم.
    از قضا داستان امشب، «گریشا» بود؛ داستانی که درست مثل داستان وبینار از زاویه دید یک کودک روایت می‌شد و جهان را از دریچه‌ی نگاه او نشانمان می‌داد. از دوست‌داشتنی‌ترین‌های چخوف شد برایم.

    جمعه‌ی خوبی بود؛ از آن‌ها که برای یک هفته‌ی شلوغ‌ آماده‌ات می‌کند.

  15. ۱-همه روزها تکرار شدنی هایش را تکرار کردم
    ۲- تمام برگه هایی که پراکنده نوشته بودم را با عنوان بندی، نوشته های سواره و نوشته های پیاده‌جدا کردم
    ۳-برگه های از نقاشی و نوشته های کلاس اولی ها را با عنوان «من کلاس اولی هستم »در کنار مجموعه کتاب آقا کوچولو در بلندترین قسمت قفسه جا دادم.
    ۴-بخشی از کتاب رد پای دست ها را خواندم نشد که تمامش کنم
    ۵- پادکست دوم و نهم خرداد استاد و خانم باده علوی را گوش کردم و جدی بازی کردن را با خمیر جدی انجام دادم .

    1. خانم عقیلی عزیز
      گزارش رو در صفحه‌ی اشتباهی ثبت کردید. به صفحه‌ی گزارش نیک روز مراجعه کنید،‌کمی پایین‌تر،‌ در ستون تازه‌ها.

  16. باید نوشت حتی وقتی جسمم فریاد می‌زند وقت خواب است
    میدانم خسته‌ای عزیزم
    اما روحم چه گناهی کرده است که امشب با گرسنگی به خواب برود پس بیا بنویسیم کمی .

    عجب روز پرمایه‌ای بود امروز .
    قانونی داریم من و خانه‌ی کتاب‌هایم :
    همیشه وقتی یکی تمام می شود باید دیگری آغاز شود .
    مهم نیست کتاب های دیگر می‌خوانم یا کارهای دیگر دارم
    این قانون مان است و کژی از قانون مساوی با مجازات است.
    طاعون دستم بود :
    انسان نیست به معنی خوب بودن انسان یعنی
    پیوسته تلاش کردن ،عشق همیشه خوب است.
    با تمامی دردها امید را زنده نگه داشتن هدف است .
    طاعون کامو را تمام کردم کتاب عزیزم حتماً دوباره به تو سر می‌زنم در روزهای آینده اما اکنون با تو خداحافظی می‌کنم.
    کتابی جدیدی که برمی‌دارم نیز مانند کتاب قبلی که به کتابخانه دادم ، جلدش سرخ است .
    این کتاب را نویسنده عشق گوش عشق گوشواره نام گذاشته است.
    سابق سمندی بود در چراگاه روبرویم اما دیگر نیست گویا صاحبش او را به جنگل‌های دوردست برده است
    امروز تنها دوستانم گربه زرد رنگ بد اخلاق و گنجشکک‌های مجادله گرند .
    موریانک‌ها و پشک‌ها!
    نه اشتباه نکنید آنها دشمنانمند .
    خصوصاً پشه‌ها که به خونم تشنه‌اند.
    البته بگویم من هم همان احساس را دارم و هر فرصتی را برای به قتلشان می ربایم
    اگر تنور داغ باشد با ضربه‌ای محکم با ضربه دستم نون را می‌چسبانم
    کاش می شد مانند دانه ریحون که در آب می‌افتد و لعابدار می‌شود من هم چنین بودم .
    آن وقت هیچ پشک خیره سر لجوجی نمی توانست به من نیشو کنایه بزند.
    از دشمنی قدیمی‌ام با پشه‌ها که بگذریم نویسنده خلاق امروز را می بینیم .
    با اینکه کتک‌های مجازی خوردیم اما لذت بردیم گفتیم و خندیدیم و آموختیم.
    حلزون هم امروز اصالت دارد خودش هست بازی در نمی آورد .

  17. گزارش نیک امروز: تحقیق و تفحص

    امروز را با صفحات صبحگاهی شروع کردم. هنوز بخشی از خواب در گوشه‌های ذهنم مانده بود و کلمات با بی‌میلی از پله‌ها پایین می‌آمدند. نوشتم تا خانه‌ی ذهن مرتب شود، همان‌طور که پنجره‌ای را باز می‌کنند تا هوای مانده بیرون برود.

    بعد نشستم و درباره‌ی مجله‌ی ادبی تاکو مطلبی برای کانالم نوشتم. مجله‌ای که انگار از یک خوراکی ساده پلی زده به ادبیات و فرهنگ، مثل آدمی که از یک شوخی کوتاه شروع می‌کند و ناگهان سر از یک بحث جدی درمی‌آورد. دو شماره از مجله را در کانالم برای عاشقان ادبیات انگلیسی زبان گذاشتم.

    امروز سی کاریکلماتور هم نوشتم. بعضی‌هایشان مثل ماهی از دستم لیز خوردند و بعضی دیگر روی کاغذ ماندند و چشمک زدند. سی عدد زیاد است، اما در میانشان شاید دو سه جمله باشند که ارزش تمام بقیه را داشته باشند. یکی‌شان را هم در کانال گذاشتم:
    آرایشگر با چاقو ابروی گوسفند را برداشت.
    فکرش را هم نمی‌کردم کاریکلماتور نوشتن انقدر لذت بخش باشد و ذهن را بازی دهد.

    بخشی از روز صرف آماده کردن محتوای وبی‌یار فردا شد. درباره‌ی این فکر کردم که در روزهای بحرانی، آدم بیش از هر چیز به یک شبکه‌ی انسانی نیاز دارد، چند دوست که بتوان هیجان‌ها و ترس‌ها را پیششان زمین گذاشت. به دلخوشی‌های کوچک فکر کردم؛ به چای، به غروب، به یک پیام کوتاه. و به روتین‌هایی که مثل نرده‌های کنار پل، اجازه نمی‌دهند آدم در آبِ آشفته‌ی روزگار بیفتد.

    بعد از یک ماه و نیم که شمال بودم، همه‌ی خاله‌ها و دایی‌ها به دیدنم آمدند. خانه برای چند ساعت شبیه ایستگاه قطاری شد که مسافرانش از سفر برگشته‌اند، پر از صدا، خاطره و بحث‌های سیاسی.

    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم و چند ایده‌ی تازه با خودم برداشتم؛ ایده‌هایی که هنوز خام‌اند اما بوی نان تازه می‌دهند.

    چند صفحه هم از کتاب «لذت فلسفه» خواندم. بعضی کتاب‌ها جواب نمی‌دهند، فقط سؤال‌ها را خوش‌فرم‌تر می‌کنند.

    فیلم God Save Us را هم دیدم. فیلم برایم بیشتر از آن‌که درباره‌ی ماجراهای بیرونی باشد، درباره‌ی ترس بود؛ ترسی که وقتی وارد زندگی آدم‌ها می‌شود، آرام‌آرام مرز میان ایمان، تعصب، حقیقت و توهم را جابه‌جا می‌کند. شخصیت‌ها گاهی آن‌قدر در سایه‌ی ترس زندگی می‌کنند که دیگر نمی‌توانند تشخیص دهند از چه چیزی فرار می‌کنند. فیلم یادآوری کرد که انسان در شرایط سخت، گاهی بیشتر از آن‌که اسیر واقعیت باشد، زندانی روایت‌هایی است که برای خودش ساخته است.

    در پایان روز، به چالش «دلخوشی‌های کوچک» فکر کردم که می‌خواهم راه بیندازم. شاید این روزها بیش از هر زمان دیگری لازم باشد آدم‌ها فهرستی از چیزهای کوچک اما نجات‌بخش زندگی‌شان داشته باشند، چیزهایی که دنیا را عوض نمی‌کنند، اما تحملش را ممکن‌تر می‌کنند.

  18. گزارشِ نیک

    ۱.سودابه آمده تهران.گِرلزنایت داشتیم، خانه‌ی‌ سمیرا.
    ۲.کوفته‌تبریزی پختم‌، اندازه کله خودم. کلی آلو و زرشک چپاندم توش.
    ۳.دوتا کلمه کاویدم:
    آسیمه‌سر:دیوانه مزاج و شیفته‌ و شوریده
    پیچازی:با نقش خانه های چهارگوش روی پارچه.(همان شطرنجی خودمان)
    ۴.با پودر کیک‌موزی،کیک‌خیس شکلاتی ساختم.
    ۵.در ایستگاه‌رقصِ فاطمه‌جان ،با آهنگِ پیشنهادی زهره‌جانِ رسولی هندی رقصیدیم.
    ۶.با ساختنِ مربای‌آلبالو،‌ الباقی انرژی زنانه هم هوا‌ شد و تمام.

  19. ساعت ۵ صبح نگاه سنگین یاکریم بیدارم کرد
    بالاسری رو تابلو نشسته بود و داشت بر بر نگام می‌کرد شایدم گلها رو . چون حالت چشم‌هاش رو متوجه نشدم .
    امروزم رو فقط میخواستم هدر بدم . آشغالهای ریزو درشت خونه زیر مبلها و رو فرش داشتن بهم زبون درازی میکردن اهه میدونن که قار قار رو فرستادم واسه استراحت و مرخصی .
    چند صحفه از کتاب زندگی خود را دوباره بیافرینید رو خوندم دلچسب نیست ولی میزنه تو پس کله که بخونم.
    غذا پختم . شستم . مادری کردم . راه رفتم .

  20. امروز را با کلاس مجازی ساعت هشت صبح شروع کردم. تا الان هم سر کلاس بودم.
    قرار بر مرتب کردن خانه دارم. خواندن چند شعر و کمی بیشتر نوشتن. سه کار که در دل خود فهرست‌ها دارد. راستی ساعت سه هم مجدد کلاس آنلاین دارم. صبح هنگام صبحانه هم یاد این شعر از خیام افتادم که خوشم آمد:
    در دایره سپهر ناپیدا غور
    می‌نوش به خوشدلی که دور است به جور
    نوبت چو به دور تو رسد آه نکش
    جامی است که جمله را چشانند به دور

  21. می‌دونم این فهرست نوشتن چقدر مهمه و چقدر خوبه و موقع نوشتن کلی خوش می‌گذره اما باز فراموشش می‌کنم و هی یادم می‌شه.

    مرسی که هی یادآوری می‌کنید بهمون.

    هر روز یک داستان است. 👌👌

  22. هر روز یک داستان است،داستان امروز من،رنگ آمیزی موهایم به رنگ گیلاسی 🍒 ..😊

  23. از کجا تا به کجا؟

    یکم. در دانشکده متوجه می‌شوم عصاهایم یادم رفته. برادرجان عصاها را می‌رساند. خودم را فحش می‎‌دهم که آدم مگر پاهایش یادش می‌رود. اما خودمانیم مگر برایمان حافظه گذاشته‌اند بماند.

    دوم. ظهر یاد دانشجوی سابقم می‌افتم. از این شلوار لی‌های مدل پاره‌ی گران می‌پوشید و من که گیر فرم بودم در جواب شنیدم: «استاد در بالای امام‌زاده یا در پایین امام‌زاده می‌نشینی؟» در جواب تعجب من گفت: «گدایی کنیم تا من شلوار مشکی پارچه‌ای بخرم.» حالا رئیسنا در بالای امام‌زاده یا در پایین امام‌زاده؟

    سوم. عصر در جلسه‌ی گفت‌وگپ گروه ورزش کاردرمانی دوستی گفت: «مردم شهری تصمیم می‌گیرند مسابقه‌ی دروغ‌گویی برگزار کنند اما سیاستمدارا و مشاور املاکی‌ها حق نداشتن تو مسابقه شرکت کنند، چون خودشان استاد دروغ‌گویی بودند.» در ادامه هم گفت: «مردم مسابقه می‌گذارند برنده کسی هست که خروسی را که در زمین گردی می‌دود بگیرند، کسی برنده نمی‌شود تا این‌که جناب چرچیل یک خروس دیگر هم توی زمین بازی وارد می‌کند و حواس خروس پرت می‌شود و این طوری گیر می‌افتد. سر خروس همان کلاهی می‌رود که سر ما می‌رود.»

    چهارم. یادداشتم را با این جمله از استاد شاهین کلانتری تمام می‌کنم که رضوانه جان از یک کانال حجاب استایل ایتایی برایم فرستاده است: « با پرسه‌زدن در شبکه‌های اجتماعی نمی‌توان به ناتوانی در فهم مسائل غلبه کرد.- شاهین کلانتری.»

    شبتان خوش و ایام ان‌شاالله به زودی به کام

    1405.3.5
    قهرمانی

    #از_نیازت_بگو
    #از_رابطه‌ات_بگو
    Zeinabghahremani.ir
    @bidemajnoon9

  24. رضوانه جان خواهرزاده من :
    با پرسه‌زدن در شبکه‌های اجتماعی نمی‌توان به ناتوانی در فهم مسائل غلبه کرد.- شاهین کلانتری
    https://eitaa.com/ricablancamode/2063

    نمیدونستم شاهین کلانتری شاگرد حجاب استایل هم داره🤭

    یا شایدم شاگردش نیست

    کتاباشو داره

  25. یعنی هر پست در چند تا دنیاست.😍
    فهرست رو از نظر مورد پنجم خیلیییی نیاز دارم. حافظه. وقتی هم فهرست می‌نویسم ذهنم برای ادامه دادن باز مره. آسون‌ترم هست.🤔 مرسی که اهمیتش رو مدام یادآوری می‌کنید.🌸

  26. این اواخر بس که فهرست نوشتم و تعداد زیادی‌شون رو نتونستم به دلیل حس‌وحال و شرایط متغیر زندگیم انجام بدم منو به این سوال رسوند که چه چیزی درست کار نمیکند؟ انتظارات من از خودم واقع‌بینانه‌ست؟ البته روش ترکینگ هم به این شناخت کمک میکند. این روزها در حال شناخت خودم درمورد فهرستن و تیک زدن کارها در لیستم هستم.

    1. زنده باد زهره عزیز
      من تکاپوی شما رو می‌پسندم و به رشد روزافزون شما بسیار امیدوارم.

  27. من بچگیم فهرست‌نگار بهتری بودم.
    بازی هایی که می‌خواستم تو طول روز انجام بدم می‌نوشتم و بعد تیک میزدم.😭😂
    پای بساط درس و کنکور و تست ها و تیک های نزده که اومد وسط فراری داد منو از طبقه بندی کردن روزم.
    فکر کنم وقتشه کم کم حتی شده ادایی، ادم شم.

    1. تنم در تمرین در ذهن گذرد
      فرصت به تکامل واژه ها نگردد
      روزگارم با خانواده ۹نفره گذرد
      وقت نوشتن ام در روز پنچ دقیقه است
      گاهی آن پنچ دقیقه غنیبت شمارم نویسم شعری
      گاهی دنبال شعر ها پرسه زنم

      هر روز یک شعر نویسم اما فقط یکی داخل کانال گذارم
      چون فرصت ویرایش تا پیدا شود
      هر یک ماه فقط یک شعر داخل کتاب نویسم چون تا مطمعن شوم بدرستی نوشتم
      استادی ندارم کسی همراهی نکند همه گویند داری بیهوده پرسه زنی اینور و آن ور
      هر کاری هم کنی کسی نویسنده تو را قبول نکند اصلن سر و وضع ات نگاه کن تو شبیح به یک نویسنده ای فقط به دل خوشی خود مینویسم شاید هم شکست خورم یا به آرزو این که یک بار نوشته هام دست حتی یک استاد برسد بمانم اینم گذارش هر روزم

      1. این روزها ذهن و روانم، پس از خواندن کتاب «بیچاره‌گان» اثر داستایفسکی، آرام ندارد. هر بار که پیرمردی را در کوچه یا خیابان می‌بینم، بی‌اختیار ماکار، شخصیت اصلی کتاب، در ذهنم زنده می‌شود؛ مردی که با همهٔ فقر و درماندگی‌اش، شرافتش را هرگز از دست نداد.

        گاه آرزو می‌کنم کاش نیرویی فراتر از توان انسان داشتم تا می‌توانستم دستی به سوی همهٔ بیچاره‌گان جهان دراز کنم و اندکی از بار رنجشان را بردارم.

        اما هرچه بیشتر به اطرافم نگاه می‌کنم، تناقض‌های این جهان آشکارتر می‌شود. از یک سو، در رسانه‌ها می‌بینم که تالارهای جشن روزبه‌روز باشکوه‌تر و پرزرق‌وبرق‌تر می‌شوند؛ برای چند ساعت شادی، ثروت‌هایی هنگفت خرج می‌شود. از سوی دیگر، در همین شهر، پیرزنی یا پیرمردی از گرسنگی جان می‌دهد؛ دختری به سبب فقر، تن به ازدواجی می‌دهد که هرگز آن را نخواسته است؛ و پسری برای به دست آوردن پول، راهی سفری می‌شود که سرانجامش نامعلوم است.

        در میان این خبرها، می‌شنوم که در برخی شهرها، مانند دبی، جایگاه‌هایی برای نان و کمک‌های مردمی فراهم شده است تا هیچ‌کس گرسنه سر بر بالین نگذارد.

        همهٔ این تصویرها مرا به یک پرسش می‌رساند: اگر انسان رنج انسان دیگری را ببیند و بتواند اندکی از آن بکاهد، اما بی‌تفاوت از کنارش بگذرد، آیا هنوز می‌توان او را به معنای واقعی کلمه «انسان» نامید؟

        شاید انسانیت، پیش از هر چیز، در توانایی همدردی معنا پیدا می‌کند؛ در اینکه رنج دیگری را رنج خود بدانیم و نگذاریم درد یک انسان، در سکوت و بی‌اعتنایی، گم شود.

        «بیچاره‌گان» برای من فقط یک رمان نبود؛ آینه‌ای بود که مرا واداشت جهان را با چشم‌هایی دیگر ببینم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *