«میخواهم از شما
کز ما بهاروار بگویید بگویند:
ما،
ما زیستنپرستان هرگز،
هرگز،
گورستان را دوست نمیداریم؛
وز لاشخوار
بیزاریم؛
و میگماریم،
میکاریم
عشقِ بزرگ را
تا گل دهد به دامنِ بیزاریِ بزرگ.»
-اسماعیل خویی، در خوابی از همارهی هیچ، ص۷۵
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
قوانین بهرهوری من
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
145 پاسخ
۱. دوازده ساعت کلاس داشتم. مشخصاً نحوهی انتخاب واحدم جایی تو گزارش نیک نداره.
۲. متأسفانه به نویسندهساز نرسیدم. همون ساعت کلاسی دربارهی مراحل یادگیری خط و نوشتن در کودکان داشتم. خوش گذشت. کلی از استادم و دوستان این جمع یاد کردم. جاتون خالی
۳. شب هم رفتم وبینار آقای کمالی.
– امروز صبح قانون یک بطری آب را اجرا کردم.
تا بطری آبم تمام نشده دست از سر صفحات صبحگاهی برنداشتم.
– بعد از اتمام صفحات صبحگاهی با کلید واژههایی که گیابندجان پیشنهاد داده بود، شبهشعری نوشتم.
به شتههای مُرده
قایم شده
در زیر برگهای سبز قسم
به شتههای افسانهزی
نگاهگیر
انباشته بر پهلوی هم
به انجمن شتههای سبز قسم
به سطرسوزیهای عمدی
به زخمآگاهی برگ
برگهای کرم جویده
به کرمهای علاف و بیمادر قسم
به ولگرد سکوتپیما
به شبهای سوخته
به سکوتهای توخالی، بیعشق
به خودکارهای دستگریز
به شتههای چسبیده بر دستم قسم
به مخاط زلال نوزاد
به مکالمات نامعلوم جیرجیرکها
به بابونههای وحشی
پنیرکهای بیگل و گلدار
به ازدحام ملخها
موریانههای داستانخور
به موهای دو رنگ قسم
به آفتابگیر برگها
آبگیر لالهها
به شتههای نورگیر
که به مضرات آفتاب
ناآگاهانه آگاهند
به بُز بیعقلی
که شتهداربرگها را
لقلقکنان میجود
به قسمی از شتههای خاطرهسوز
خاطرهساز و خاطرهنواز قسم
که موهایم امروز
شتهپاشی میخواد
– ناهارم آماده بود پس رفتم سری به نمادها زدم.
– رودراوی را شروع کردم. گویا دوستان دوستش داشتند.
– پست کانالم را گذاشتم و روزگفتارم را بعد از وبینار نویسندهساز خواهم گذاشت.
– برای اینکه شبهول برایم کسلکننده نباشد. هایلایتر صورتی برایش خریدم.
لیست کارهای مفید روز:
۱.پختن پلو گوشت چرخ کردهی مرغ به همراه دوغ نعناعی
۲.نوشیدن چای
۳.پختن نیمرو در ماهی تابهی پنکیک ساز:به شکل خرسی
۴.غذا دادن به پرندگان
۵.غذا دادن به حلزون
۶.نوشیدن قهوه
۷.تماشای”Ask laftan anlamaz”
1. خواندم.
2. نوشتم.
3. میز آرایشی و آینه را برق انداختم.
4. ظرفها را شستم و خانه را تمیز کردم.
5. با آهنگِ «گُوله گُوله» از «علی پُرمهر» چنان آذری رقصیدم که جهانْ زیر پاهایم میلرزید. یک ساعت. کسانی که رقصِ پای آذری بلدند، میدانند از چه حرف میزنم. رقص آذری. یک ساعت. رقصِ پای آذری. بعدش انگار دوش گرفتی، آنقدر که عرق میکنی. یادِ دوئلِ رقص با دخترعمهی دامادمان افتادم توی جشن تولدِ خواهرزادهم. میگفتند: «بِلار مَهندِسدِلر اوینَمَی باشَرمِیلر» ترجمه: «اینا مهندسن، رقص نمیفهمن». منم نشانشان دادم. یک ساعت و نیم آذری رقصیدم، تقریبن همهی حرکتهای پا و دست را پوشش دادم. تا یک ماه کُلِ فامیل متعجب بودند که این موجودِ ساکت و خجالتی چهطور میرقصید. بله. اینچنین است. با مهندسها دَرنیفتید. از رقصهای محبوبم، اولی اسپانیایی است و دومی آذری و سه نوع رقص دیگر که استادم. این دو رقص (اسپانیایی و آذری) بیشترین هماهنگی را با فُرم بدنم و استایل و شخصیتم دارند. مراجعه کنید به اصولِ هُنرِ دوم.
1)دفتر شعر خاب لیلی را خاندم و از روی قسمتهای جالبش نوشتم.
2) شرکت نکردن در جلسات آخر سه کارگاه اخیرم را به عنوان یک شکست پذیرفتم.
3)کانالم را به روز و در وبینار نویسندهساز حضور داشتم.
4)گامیدم.
5)بیشترین خرید کتابهایمان در عمر کمتر از یک هفتهی دیگر از ایران کتاب میرسد.
6)در دفترم گزارشی را برای کارم نوشتم و این پیگیری را ادامه خاهم داد.
7)ساعتها برای خودم بودم و به خستگیم برای رها شدن تنشهای این مدت استراحت دادم.
8)کاش میشد حذف یا ویرایش کرد این پیامارو.
9)عاشق این فونت شدم. تام کرانیش و سمیر گِرگان در کبرا یازده.
۱- معمولن مسائل احساسی ذهن آدم را تسخیر میکند و جاری میشود در روزگار آدم.
من از ابرازِ خود واقعی و احساساتم ترس و اِبایی ندارم.این شهامت را دارم، آنجا که احساس کنم صداقتی در کار است به دنبال قلبم بروم و احساسم را ابراز کنم.
در عین حال در مواجهه با بیصداقتی و انحراف قادرم دست نامبارکی را پس بزنم و نه بگویم.نه قاطعی بگویم به کسی که از احساس من سوء برداشت دارد و گمان میکند من به جرم زن بودن ناچارم تابع خواستههای او باشم.
من امروز این هر دو حس را تجربه کردم.
برداشت اشتباهی داشتم از یک مصاحبت که صادقانه میپنداشتمش و قلبم را ابراز کردم.
و من امروز در مواجهه با ناراستی«نه» گفتم و پشیمان و نگران نیستم که کسی مرا تحقیرآمیز قضاوت کند و این مشخص کردن جایگاه را روشنفکربازی تلقی کند.
افتخار میکنم که روشنفکر و مستقلم. آویزان و مرعوب کسی نیستم که به نرینگیاش میبالد و به رفتارهای مردسالارانه و تجاوزگرانه عادت کرده، این رفتارها را سادهانگاری میکند، آن را یک رفتار طبیعی جلوه میدهد و مخالفت با آن را غیر طبیعی و غیرعادی میداند. همیشه چیزی که رسم است درست نیست. به خصوص اگر رسم بر نادیده گرفتنِ احساسات و حریم و حقوق زنها باشد.
در این رسمها باید تجدیدنظر کرد و اول خود زنها هستند که باید به این درک برسند و برای احساس و بدنشان ارزش و احترام قائل باشند و اجازه ندهند به هر بها و بهانهای حریمشان نادیده گرفته شود.
و این هر دو رفتار نیاز به عزتنفس، شهامت و خودشناسی دارد.
۲- با دوستانم به کافه رفتم.
۳- نوشتم و نوشتم
۴- یک ساعتی فکر کردم
۵- غذا درست کردم
۶- گزارش نیک نوشتم
بدری صفایی
۱. فراموش کردن نوشتن گزارش نیک که الان یادم اومد.
۲. شرکت در مدرسه نویسندهساز
3. خواندن دو داستان از کارگاه چهارم . اما نمیدانم چرا وقتی با صدای بلند داستان میخوانم بعد از ده دقیقه گلویم درد میگیرم و دیگر نمیتوانم بخوانم.
۴. بچهگربهها خیلی اذیت میکنند و به فلفلها صدمه میزنند؛ بنابراین تصمیم در وسط باغچه برایشان شهربازی درست کردم که دیگر با نهالهای فلفل بازی نکنند اما نمیدانم موثر واقع بشه یا نه، باید صبر کنم ببینم چی میشه.
5. پیادهروی دور باغچه
6. سر زدن به برخی از کانالهال تلگرامی بچهها
حلزون دور مستطیل سیاه دور دور میکند.
1. با 10 ساله رفتیم پیادهروی. شوق او برای با من بودن دلم را به زندگی گرم میکند. دوباره گفتگو کردیم و پرسشها راهنمای مسیرمان شدند. ناقلا توپش را هم آورده بود تا از من انتقام بگیرد. این روزها حوصلهی والیبال را ندارم ولی درک میکنم که او تازهنفس است و نیاز به همراهی من دارد.
2. در راه بازگشت به خانه، نان تازه خریدیم. یکی بربری به انتخاب 10 ساله و یکی سنگک به انتخاب مادر 10ساله و 5سالهایی که خاب بود در خانه و قرار بود با هم صبحانه بخوریم.
3. حس سنگینی داشتم. دلم نمیخاست باشگاه بروم. یاد گزارش کار نیک افتادم و گفتم باشگاهت را برو و از این اقدام مهم علیه تنبلی به نیکی بنویس. رفتم و چه خوب شد.
4. انرژی حاصل از باشگاه تبدیل به کیک پختن شد. مدتها بود 10 ساله کیک دورنگ شکلاتی مامانپز هوس کرده بود و من حال پختنش را نداشتم. امروز توانستم خوشحالش کنم.
5. در وبینار سرزبان و نویسندهساز شرکت کردم و تمام نکتههایی که برایم یادگیری داشت یادداشت کردم. مثل روزهای گذشته.
6. مهمان سرزده داشتم. دلم میخاست تمرینات کارگاه پرسشنجاتبخش را انجام دهم که نشد. پرسیدم: حالا باید چه کنم؟ بعد از این پرسش احساس خشم تبدیل به احساس مسئولیت شد.
7. زودتر از شبهای قبل خابیدم. نیاز بدنم بود.
درود فراوان
برنامه های روزانه من:
۱.شکرگزاری ونوشتن آن
۲.نوشتن صفحات صبحگاهی
۳.حرکات کششی و ورزش
۴.مطالعه کتاب جادوی فکر بزرگ از دیوید جی.شوارتز
۵.آزادنویسی و خاطره نویسی
۶.آموزش زبان انگلیسی
۷.تمرین نت خوانی و پیانو نوازی
۸.مطالعه شعر از پروین اعتصامی
۹.شبکه های اجتماعی
۱۰.پیاده روی و فوتبال
1.چند پاراگراف از «رود راوی » را خواندم. ابوتراب خسروی در مورد چه صحبت میکند؟ گرچه خواندن هر صفحه کم سوادی مرا به رخم می کشد، اما دوست دارم ادامه دهم.
2.در بین روزهای شلوغ هفته به خودم استراحت دادم و به تماشای طبیعت نشستم. وسط هفته و این قرتی بازیها از من بعید بود. اما ذهنم آرام گرفت. حال می توانم به واقعیت موجود با دقت بیشتر و به تفکیک موضوعات بیندیشم.
3. به دوستی گفتم:” نه”. گرچه قاطعانه نبود اما به نظرم شروع خوبی است.
4.به قدر کافی آب نوشیدم و غذای کامل و سالمی خوردم.
5. به واژهنامهی احساساتم کلمهی “غمزده” و “شعف” را افزودم.
6. در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم.
7. شب زود خوابیدم و استراحت با کیفیتی داشتم.
چند سالی است که چیزی ننوشته ام یادم میاد که قبل تر ها ،توی نوشتن حداقل پیش خودم حرفی برای گفتن داشتم و یا شاید چون یکی دو نفر از دوستانم نوشته هایم را می خواندند بیشتر وبهتر مینوشتم ،
حالا اما شوق خواندن از طرف اهالی نویسنده ساز مرا دست به قلم کرده.
این روزها زیاد به این فکر میکنم که با این سن کم بیست و چهار ساله ام غم های زیادی را به خودم روا داشته ام که موهایم زیرکی زیرکی دارد سفید میشود.
بعضی روزها در دفترچه یادداشت روزانه ام مینویسم “امروز فقط زنده ماندم” بعد تر ها وقتی به این صفحات سر میزنم میفهمم پشت این جمله ؛استرس و ترس از قضاوت و احساس شرم و هزار جور تناقض درونی پنهان شده.
حالا اما امروز هم زنده ماندم ، زنده ماندن هم دستاورد حساب میشود نه؟
علاوه بر ان دست به قلم شدم،عکاسی کردم و برای سالهای باقی مانده زندگی ام از نو برنامه ریزی کردم…
بله من امروز هم زنده ماندم
۱- آزادنویسی کردم و در آخر فهرستی نوشتم از کارهای روزانه:
تمیزکاری خانه
آشپزی: ناهار و شام
بازی با پارسا و پریا
ادیت مقالهی موسسه
اسکرین ریکورد سایت پاشاپور
ادیت یادداشت تلگرام
۲- زمان ویژهی پارسا
با هم شطرنج بازی کردیم. معمولن از من میبره. بعدش معماهای ریاضی حل کردیم بهم گفت اسمش جدول کنکنه.
اتاقش مرتب نبود. سعی کردم بهش تذکر ندم و وسایلشو جابجا نکنم. با هم قرار گذاشتیم همهی موارد بین خودش و پدرش باشه. چون وقتی من میگم هم انجام نمیده و هم رابطمون بهم میریخت. دیگه توی این سن فهمیدم یا روشهایی که بلد بودم مناسب پسرم نبود یا من درست روشها رو اجرا نمیکردم. دستام و بالا بردن و تسلیم شدم. حالا بعد از چند ماه رابطمون بهتر شده. راجع به آموزشش اما زوده که نتیجهگیری کنم.
۳- ناهار خوراک لوبیا چیتی درست کردم
۳- تمیزکاری: تمیز کردن وسایل آشپزخانه، ظروف دکوری و اپن. اعتراف میکنم انجام کارهای خانه بعد از ۱۵ سال هنوز برایم سخت است.
۴- بردن پریا به کلاس نقاشی
۵- پیاده روی با همسرم و سفارش پرده: معمولن این فرصت را نداریم، دیروز استثنا بود و خودش یه تنوع محسوب میشه.
۶- تکمیل مقالهی موسسه و اسکرین رکورد پاشاپور
۷- انتشار یادداشت تلگرام
دیروز از معدود رمانهایی بود که همهی موارد فهرستم تیک خورد.
پینوشت: نمیدونم چرا اینجا راحتتر از کانال تلگرامم مینویسم.
shadisafavi.ir
۱.نارنگیو خونه تنها گذاشتمو رفتم سر کار. البته این کار نیک حساب نمیشه.
۲.صبونهی نصفهی روز قبلمو خوردم.
۳.تقریبن روزی ۲لیتر آب نمیخورم تو شرکت ولی عجیبه این همکار جدیدام تو این ۱۶روز یه لیوان آبم نخوردن. به من چه خب.
۴.برام راحتتر بود. چون حرف زد. چون دلیلاشو گفت. قرار شد حرف بزنیم.
۵.وقت دامپزشکی گرفتم. بین مریض.
۶.بماند که یکم شعر گفتم. یکم نوشتم. یکم خوندم.
۷.بله ۴۵۱فارنهایت.
۸.تا در بیرونیه شرکتو بستم طوفان شروع شد. آرامش قبل طوفان چرا نداشتم.
۹.یکم خون بازی. اسنپِ با شخصیت بود شکر خدا.
۱۰.دامپزشک انقد عجیب نوبره. نوبرونه میخام. مثلن زردآلو. وای نه هلو انجیری.
۱۱.نارنگی تبش۴۱درجهس. مامانش براش بمیره آخه.
۱۲.بحث نه.
۱۳.معجزهی رنگارنگ.
۱۴.اعضای جوارح و جوانحم میخارید. پشه و مابقی بستگان.
۱۵.یکم خاریدم. یکم خارید. یکم خاروندیم.
۱۶.«جانم». همین بسه برام. همین کافیه برام.
۱۷.دو تا کتابم خریدم. اینو نباید سحر و مهرداد بفهمن.
۱۸.خلاصه اینطوری بود که اونطوری شد.
۱۹.خَلِص و تَمَن.
۲۰.هیچی نفهمیدی؟ دقیقن همینو میخاستم.
۲۱.از ته قلبم میخام امروزم قشنگتر باشه.
۲۲.قشنگیش در حد آخرای دیروز باشه.
۲۳.خدانگهدار.
۲۴.راستی ناهید خانم الوعده وفا.
➖️ صفحات صبحگاهی نوشتم و روشن شدم برای ادامهی روز.
➖️ از آسمان غافل نبودم، پاییدماش.
➖️ نیکترین لحظهای که از هفتهی پیش منتظرش بودم امروز رقم خورد: مهمان «وبیکار معماری تفکر» الهه علیزاده بودم. بناست هر یکشنبه از پرسهها و آموختههایم در ترجمه برای همسرزبانیها بگویم. به این باور رسیدهام هر چقدر به قصد آموزاندن بیاموزی، تازه میشود گفت که در حال آموختنی. برای یکشنبهها کلی شوق دارم و از ارادتم به الهه علیزاده و سرزبانیها بیشتر خواهم نوشت.
➖️ کشف روزم: تو وبینار نویسندهساز با «پویا رفویی» آشنا شدم و بین ترجمههایش پرسه زدم. نظرم بماند برای بعد، دارم از خواندن کتاب «ضربان(دم حیات)» به پیشنهاد استاد شاهین کیف میکنم.
➖️ تو وبینار نویسندهساز وصل شدم و به مصاحبهی تریسی شوالیه با مجلهی “How to write” اشاره کردم. تریسی شوالیه به این پرسش پاسخ داده است که «نوشتن را به چه چیزی تشبیه میکنید؟».
➖️ نپذیرفتم تو سورپرایز کردن دوستی کمکشان کنم و قانعشان کردم چقدر فکر بدیست بعد ۸ سال. در کل حضورِ هماهنگنشده با کلمهی «سورپرایز» پذیرفتنی نمیشود. تماموجودی با هر استدلالی که پشتیبان این دیدگاه است مخالفم: «برویم فلانی را یک روز بعدازظهر دم خانهاش/تو محل کارش سورپرایز کنیم.»
➖️ از روی کتاب «بینقاب» خسرو حکیمرابط رونویسی کردم. نثری دارد باطراوت و پرکلمه.
➖️ کانال تلگرامم را بهروز کردم: https://t.me/Themolaie
پیش از پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک: استادا، شاهین کلانتریا، ش.کِ کبیرا، ما کجا نامه بنویسیم شما میخونی؟ تو تلگرام که نمیخونی، اینجا بنویسیم بلکه بخونی؟ یا همراه باد صبا بفرستیم؟ کفتر کاکل به سر بفرستیم؟ چه کنیم؟ شما بگو ما گوش کنیم.
۱ـ صدای سخن عشق شنیدم
۲ـ برای صبحانه خوردن تصمیمات جدید گرفتم.
۳ـ زیاااد، حافظ خواندم.
۴ـ به گلها آب دادم.
۵ـ دیدم کتابخانهام نَم گرفته و نصف بعدظهر مشغول تمیزکاری بودم. باقی بعدظهر کلاس زبان بودم.
۶ـ روزگفتار ضبط کردم اما نتوانستم یادداشت بنویسم. دلم پیچید بهم از اینکه آقای شفق برگشته.
۷ـ از روزم عکاسی کردم.
۸ـ بستنی خوردم. خودش دستآوردیه. چون معمولن بستنی یخی نمیخورم.
۹ـ رفتم ایستگاه رقص.
۱۰ـ برای یادداشتهای زهرا هادی و بهار میرزایی کامنت گذاشتم.
۱۱ـ زنده ماندم!
چه قشنگ و دلچسب بود 🤍
۱. لباس فرم را بعد از چند ماه پوشیدم و فهمیدم اندازهی کت بابا بزرگم برایم گشاد شده.
۲. وارد حیاط مدرسه شدم و بچههای کلاس نهمی ماجرا دیدیم که بعد از چند ماه استخوان ترکانده بودند و دماغ هایشان گندهتر شده بود.میخندیدند فارغ از این همه بدبختی. بیشتری ها هم که پشم زنی بهارهی صورت داشتند که خدایی خوشگل تر هم شده بودند. و لاک های رنگو وارنگی که ناخنهایشان را زیباتر کرده بود هرچند که بهتر بود چشم غرهای میرفتم اما به درک، خیلی هم قشنگ شده بود ناخنهایشان.
چند تا رمان کلاسیک هم قاچاقی برای بچههای علاقه مند به کتاب آورده بودم که بین خودشان تقسیم کردند(مثله جین ایر و پیر مرد و دریا و دنیای سوفی و…)
۳. تا ظهر در مدرسه به سر میبردیم کل کارمان شده بود تهیه پوستر برای برگزیدگان جشنواره خوارزمی مدرسه.
۴. این وسط ها خودم را روی وزنه مدرسه هم وزن کردم که یک کیلووووووووو کم کردم.
۵.صفحات ظهرگاهی را در خانه نوشتم و فهمیدم که خیلی چیزها در زندگیم با این” نه نگفتن” هایم به باد فنا رفته است و هم نشینی با رنج خودم کردم و به این فکر کردم که آیا روزی این تروما را کنار خواهم گذاشت بدون اینکه دیر شود.
۶.همسر جان برای ناهار جگر سرخ کرده بودند که نخوردم(تازگی ها فاز واااا حسرتاااا چگونه تیکهای از وجود یک بشر را میخورم به جانم افتاده) و با خوردن اولین نودل در عمرم، فهمیدم همچین بد هم نیست خوشمزه است( من از مریخ نیامدم و مادرم تحریم مصرف نودل در خانه برقرار کرده بود و من هم بچهی پاستوریزه حتا در دانشگاه هم نخوردم. چه قدر تبااااااه)
۷.داخل ویرگول راجع به فرم اداری خانمها در محیط کاری نوشتم.
۸. زبان خواندم و بالاخره کاربرد use to. Be use to. Get use toرا بعد از سه روز حالیم شد.
۹.چرت عصرگاهی زدم که مثله بستنی چسبید.
۱۰. کتاب مدیر مدرسه جلال آل احمد را خواندم.
۱۱. در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم.
۱۲. کانالمرو بروز کر م.
۱۳. طنابیدم.
۱۴.کتاب ۷۰ سال طنز را ورق زدم.
۱۵ .کتاب لغات و اصطلاحات عامیانه را خواندم و چندتایی در کانالم اضافه کردم.
۱۶ . با شنیدن خبر جنگ تا جان در کف داشتم اکسپلوریدم.
صفحات صبحگاهی رو نوشتم.
سر کار رفتنم و شروع دوبارهاش ، منو از نوشتن و برنامهریزیهایی که دارم دور میکنه. بیشتر درگیر خوندن مباحث شغلی خودم هستم تا مطالعه کتابهای مورد علاقهام. چند ماهی فرار کرده بودم تا گرفتار نشم و از نوشتن فاصله نگیرم.
اما فایدهای نداشت. نمیشه هم زیاد بیکار موند. هماهنگ شدن دوباره با سیستم جدیدی که واسه خودم ساختم گمونم خیلی باید زمان بر باشه . بلاخره یاد میگیرم، که نوشتن رو وارد کارم کنم .
ناهار قیمه خوردیم.
آزادنویسی کردم.
نویسنده ساز شرکت کردم.
با پسرها پیادهروی کردم.
—از دیروز که به گزارش نیک پیوستهام حال بهتری دارم. تا لنگ ظهر خوابیدم. دفتر صفحات صبحگاهی بهم چشمک میزد. گفتم: نه. امروزم نه.
—خواهرم تلفن کرد و کمی با هم گپ زدیم. دلتنگش بودم. تمام چهل روز جنگ را اینجا بود و به دیدن هر روزهاش عادت کرده بودم.
—باز هم سراغ اسماعیل خویی رفتم و چند شعر از دفتر کیهان درد خواندم.
—دو نوبت آزادنویسی کردم. نوبت اول: چهل دقیقه. نوبت دوم: بیست دقیقه.
—به موضوعی که میخواهم سهشنبه در وبینار الهه دربارهاش حرف بزنم فکر کردم و به چند کتاب نوک زدم. ایدهای به ذهنم رسید. اما فعلا در حد ایده است.
—در وبینار سرزبان شرکت کردم. الهه از اهمیت واقعیت گفت. مهمان امروز مبینا بود. مبینا از ترجمه گفت.
—در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. وبینار امروز را خیلی دوست داشتم. از دیدن و شنیدن مبینا و متین و میکاییل کیف کردم. به نظرم میکاییل ذاتا کمدین است.
—برق قطع شد. موبایلم شارژ نداشت و هوا تاریک بود بهترین زمان بود برای انجام دادن کارمورد علاقهام. زلیدن به دیوار.
—در ایستگاه رقص با فاطمه و بچهها رقصیدم. برق هنوز وصل نشده بود و برای اولینبار رقصیدن در تاریکی را تجربه کردم. خیلی بهم چسبید. آنقدر که بعدش دست بهقلم شدم و یادداشت نوشتم.
—به روزگفتار سحرالله گوش دادم و تصمیم گرفتم خواندن دنکیشوت را ادامه دهم. بالاخره روزی سحر مرگ قسطی و من دنکیشوت را میخوانیم.
—در جلسه با الهه و شیما از هر دری حرف زدیم. خوش گذشت.
لیست کارهای نیک من در ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
الف) کتابخوانی
بخشی از داستان «هما» به قلم کاظم رضا را خواندم.
ب) گرمکردن صدا
– اجرای تمرین «آااا» برای آزادسازی صدا و پر کردن فضا، بدون فشار به گلو
– انجام تمرینهای «ممممم» و «ننننن» برای ایجاد لرزش طبیعی و گرمسازی صدا
– تمرین «س» برای تقویت تنفس دیافراگمی و کنترل یکنواختِ بازدم
پ) ضبط روزگفتار
ذکر رابعه رحمةالله علیها را خواندم و ضبط کردم.
ت) فعالیت مربوط به دوره ۷۳ام نویسندگی خلاق
بازنویسیِ اولِ تمرینِ جلسهی ششم (جزئینگاری) را انجام دادم.
#Journaling #روزنگاری
امروز نیمی از روز در دانشگاه و در پی انجام مراحل درخواست انتقالی گذشت و نیمی دیگر به رُفت و روب منزل و محیا کردن بساط مهمانی جهت حضور مهمان ها و مهمانداری تا به همین لحظه؛
و در این بین، اندک اعمال نیک من همین است:
_گوش سپردن به کلام محمدرضا شعبانعلی در باب “اتیکت”
_حضور در وبینار نویسنده ساز
_کَمَکی کلمه برداری
_ خواندن گزارش نیک دوستان و کیفور شدن از میزان ذوق و قریحه آنان
باشد که رستگار شوم.
1. طولانیتر از تمام روزهای هفتهی گذشته صفحهی صبحگاهی نوشتم.
2. برای اولین بار روزگفتار منتشر کردم. یک ساعت و نیم وقت گذاشتم و بارها از نو ضبطش کردم تا در نهایت شش دقیقه ضبط کردم.
از فلج بودنم در فن بیان گفتم که همین طولانی شدن فرایند ضبط خود گویای همه چیز است.
3. تا بانک پیادهروی کردم و به دو کار مهم بانکی رسیدگی کردم.
4. به خانهی مادرشوهرم رفتم و دربارهی اتفاقات عروسی پنجشنبه شب باهم تبادل اطلاعات کردیم (مدیونید که فکر کنید بیشتر غیبت بود)
5. با سمانه جان داوطلب بخش مقدمهی کلیله و دمنه را خواندیم و به اندازهی درکمان تحلیل کردیم. الحق که این کتاب پر از نکات اخلاقی نغز است که هر کدامش درسی از زندگی دارد.
پارهای کوتاه از آن را نقل میکنم:
(چون در خواندن قادر بود باید که در آن تأمل واجب داند و همت در آن نبندد که زودتر به آخر رسد، بلکه فواید آن را به آهستگی در طبع جا دهد.)
6. به کتاب صوتی چرا باید بیشتر حرف بزنیم از استاد گوش دادم و از فکر کردن به انجام تمرینات پیشنهادیاش لذت بردم.
7. پستی در باب آموختههایم از کتاب مذکور را نوشتم و هوا کردم.
8. روزانهنویسی کردم.
9. باوجود اینکه ساعت از دو نیمه شب گذشته و ذهنم خاموش است گزارش نیک نوشتم هرچند که به اندازهی گزارش بقیه دوستان نیک به نظر نرسد.
گزارش نیکروز یکشنبه هفدهم خردادماه چهارصد و پنج
۱- دیشب با خواب وارد مذاکره شدم. به او وعده دادم، قربانصدقهاش رفتم، چراغها را خاموش کردم، چشمهایم را بستم، پهلو به پهلو غلتیدم، اما خواب خانم برای خودش ناز میفروخت. در نهایت ساعت دو و نیم نیمهشب لطف کرد و از کنارم رد شد. هنوز درست در آغوشش جا نگرفته بودم که ساعت چهار صبح، دلدرد مثل مأمور وصول طلب از راه رسید، یقهام را گرفت و از تخت بیرونم کشید. از آن لحظه به بعد، خواب را فقط در خاطراتم ملاقات کردم.
۲- با شکمی که پیچ میخورد و اخم میکرد، گوشی را باز کردم و یادداشت صبحگاهی نوشتم. انگار درد داشت از میان انگشتهایم تایپ میشد. حوالی ساعت هشت، دلدرد بالاخره پرچم سفید تکان داد و عقب نشست. من هم چند حرکت نرمشی انجام دادم، بیشتر شبیه مذاکره صلح میان استخوانها و عضلاتی بود که از کمخوابی دلخور بودند.
۳- نزدیک ظهر، حوالی ساعت دوازده، سیستم عامل بدنم ناگهان ریست شد. پلکهایم سنگین شدند و مغزم درخواست خاموشی اضطراری داد. اما مگر مادر اجازه دارد وسط روز از خدمت مرخص شود؟ خیر. در نتیجه یک شات اسپرسو نوشیدم، سیاه، تلخ و نجاتبخش. بعد هم رفتم سراغ مهمترین فعالیت این روزهای زندگیام: بازی. گاهی فکر میکنم من در چهلو دوسالگی بیشتر از تمام دوران کودکیام بازی میکنم. اگر قرار باشد روزی از من کارنامه بخواهند، زیر بخش «مهارتها» باید بنویسم: متخصص ارشد بازیکردن و بازی کردن و بازی کردن😢😖🤧
۴- روزگفتارها را گوش دادم و هوس کردم خودم هم روزگفتار بگویم. البته ترسی قدیمی گوشه دلم نشسته که مبادا فندقهایم رشته کلام را از دستم بگیرند و برنامه را به سمت دیگری ببرند. از آن طرف هنوز کانالی ندارم🥺😞 اما امروز بالاخره برایش اسمی پیدا کردم😍. حالا فقط اینترنت باید همکاری کند تا این موجود تازهمتولدشده، یعنی کانال بنده، چشم به جهان باز کند.
۵- در وبینار شرکت کردم. جالب اینجاست که اعضای کوچک خانواده دقیقاً ساعت کلاسهای مرا از خودم بهتر حفظاند. بعضی وقتها من فراموش میکنم، اما آنها یادآوری میکنند: «مامان کلاست» و بعد با دقتی مثالزدنی پای صحبتهای استاد مینشینند. مخصوصاً آن بخشهایی که برای بالای هجده سال طراحی شده است. اروتیک است. هر وقت استاد از موضوعات مورد علاقه خودش حرف میزند، حضار خردسال نیز به وجد میآیند. حتی بعضی جلسات که چنین مباحثی مطرح نمیشود، درخواست رسمی صادر میکنند که: «مامان بگو از اون حرفا بزنن، از اون شعرها بخونن» و من میفهمم که آموزش غیرمستقیم در این خانه بسیار موفق عمل کرده است.
۶- سی صفحه از کتاب سنگ صبور خواندم. کتابی که هر صفحهاش انگار دستی میشود و آرام روی شانهی آدم مینشیند. نه آنقدر که خودم را جای شخصیتها بگذارم، اما آنقدر که چشمهایم گاهی نمناک شوند. بعضی غمها را نمیفهمی فقط آرام میآیند و کنارت مینشینند.
۷- خانه را مرتب کردم. اسبابها را سر جایشان برگرداندم، خردهریزها را جمع کردم و وانمود کردم که بر اوضاع مسلط هستم. اما حقیقت این است که هنوز بیدارم، هنوز کمخوابم، هنوز اندکی گیجم و احتمالاً اگر امشب زود نخوابم، فردا دوباره همین گزارش را با بازیگران مشابه و دیالوگهای تازه خواهم نوشت.
نتیجه اخلاقی روز: مادری که دو ساعت خوابیده، دلدرد کشیده، اسپرسو نوشیده، بازی کرده، وبینار دیده، کتاب خوانده و خانه را جمع کرده، موجودی است که علم هنوز توضیح دقیقی برای نحوه کارکردش پیدا نکرده است. 😄
آرزوی سلامتی و شادمانی و انرژیتون افزون.
دلنشین بود بانو جان. تشبیه دلدرد و خاب و صلح ❤️❤️
آیا همزمانی اولین گزارش نیکم با خبر شروع جنگ معنای خاصی دارد یا کائنات میخواهد هیجانش را زیاد کند؟
آیا کائنات در آپدیت بدبختی ایرانیها، شرکت اپل را الگوی خود قرار داده است و هربار فقط رنگ مصیبت را عوض میکند و به نام سیستم عامل جدید بِگایی منتشر میکند؟
آیا شما فضولِ کائنات هستید؟
آیا همین را میخواستید که رویم به رویتان باز شود؟
آیا میدانید من امروز ساعت نه بیدار شدم و با وجود اینکه میتوانستم بالشتم را به طرف دیگر بچرخانم و دو ساعت دیگر بخوابم اما مقاومت کردم و تا ظهر از سردرد نوافن به معدهام شیافت کردم؟
آیا میدانید در ادامهی جوِ نیکگراییام ساعت نه و ربع چهارزانو وسط رختخواب نشستم مدیتیشن کردم و همسرم فکر کرد تسخیر شدهام؟
آیا میدانید فاصلهی نُه تا نُه و ربع کجا بودم به شما ربطی ندارد؟
آیا میدانید تا عصر به لیست برنامهریزیام پایبند بودم و بعد از انجام کارهای خانه توانستم سه صفحه از رمانم را بنویسم؟
آیا میدانید خوابِ بعد از نهار از واجبات است و من هم به جای اکسپلورگردی یک ساعت خوابیدم تا زیر چشمهایم گودتر از این نشود؟
آیا میدانید بعد از چند روز بالاخره امروز توانستم در وبینار شرکت کنم و احساس مفید بودن از سر و رویم میریزد؟
آیا میدانید امروز برخلاف سفارش لوبیا پلوی اهل منزل، شام ماکارونی پختم چون خودم هوس کردم؟
آیا میدانید با همین یک کار ساده چقدر روحیه خوددوستیام تقویت شد؟
آیا میدانید یک لیوان از بطری شیری که برای مامانگربهی محلهمان خریدم را دزدیدم و یک ساعت بعد به نفرینمیو دچار شدم و نباتداغ هم برای دلپیچهام فایده نداشت؟
آیا میدانید هیچ چیز نمیدانید و تا الان حتی یک سوال را هم جواب ندادهاید؟
آیا میدانید هفته بعد امتحان میگیرم و وایی به حالتان اگر نخوانده باشید؟
۱. آزادنویسی کردم توی دفتری که صفحات آخرش را نفس میکشد.
۲. از دل آزادنویسی، نوشتهای شکل گرفت که در کانال تلگرامی گذاشتم.
۳. رفتم آرایشگاه. بعد از مکالمهای ساده با آرایشگر ذهنم درگیر فلسفهی آرایش شد. به نظرم آرایش به طور کلی کمک میکند که زیباییهای ذاتی هر کس، چشمنوازتر به نظر برسند.
۴. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم و باز هم چیزهای جدید آموختم.
۵. با دوستی قرار گذاشتیم فردا برویم دانشگاه برای کارهای پایاننامه اما اول از همه باید اخبار را چک کنیم. (متاسفانه)
۶. شعری خواندم از نادر نادرپور. این عبارتش خیلی قشنگ بود: «مرغ سبکبال هوش».
1. صفحات صبحگاهی رو نوشتم.
2. . امروز دیدم که به ضرب و زور بیدار شدن و کوککردن اون اپ آلارم کوفتی خیلی مکانیکیه. رفتم سراغ چرخۀ خواب. در سایت sleep calculator ساعت بیدار شدنم رو وارد کردم تا بببینم چه ساعتی بخوابم که وسط چرخۀ خواب بیدار نشم (قضیه اینه که بدن ما هر شب وارد چند چرخۀ خواب میشه که هر کدوم 1.5 ساعت طول میکشه و گاهی اگه میبینم 10 ساعتم خوابیدم اما کسلیم برا اینه که وسط اون چرخۀ 1.5 ساعته بیدار شدیم).
3. یک پومودورو از کتاب «عشق و فقدان در زندگی و درمان/ نشر قطره» خوندم.
4. یکساعت خوابیدم.
5. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. آخر کلاس رفتم بالا و در مورد خطای علیت نادرست حرف زدم. ممنونم از استاد بابت این فضا و مهر و لطفی که همیشه داشتن و دارن. قدردان محبت و لطفتونم تا ابد و یک روز.
6. پیادهروی کردم.
– عه؟ همین؟ چندمین روز؟ کدوم اپ؟ من یهچی گفتم دیشب. نمیدونی یه روز ننویسی ما اموراتمون نمیگذره؟
7. روزگفتۀ امروز رو ضبط کردم.
8. نشستم فایل دانلودیِ کامنتهایی که دوستان تو وبینار امروز برام گذاشته بودن رو خوندم و ممنونم بابت محبت تکتکشون.
۱ـ کلاسای دانشگاهمو شرکت کردم.
۲ـ آزادنویسیمو انجام دادم.
۳ـ چندتا شعر کتاب خواب لیلی رو خوندم.
۴ـ مامانبزرگمو بردم دندونپزشکی.
۵ـ یه خانومی رو دیدم تو خیابون که کتاب میفروخت و در کمال تعجب دیدم به جای کتابای زرد مجموعه کتابای صادق هدایتو داره. با چاپ بدون سانسور. کلی ذوق کردم و صاحب سگ ولگرد هدایت شدم.
۶ـ گلس گوشیم شکسته بود و عوضش کردم.
۷ـ واسه مصیجون( مامان خانومی) هندزفری خریدم چون هندزفریشو کش رفته بودم.
۸ـ تو کانالم متن جدید هوا کردم.
۹ـ روزگفتار ضبط کردم.
امروز از صبح که بیدار شدم گیج میزدم تا همین الان.
قرار نیست اینجا چسناله کنم.
اما این گیجی رو سالهاست که درد زانوها بهم تحمیل کرده.
البته که ۳۲ سال فیزیک درس دادن هم بیتاثیر نبوده.
امروز مربای توتفرنگی درست کردم. قرمز و دلربا و ملس.
از نویسندهی «سهشنبهها با موری» میچ البوم، کتاب« یک روز دیگر» رو شروع کردم.
نویسنده از زبان مردی مینویسه که قصد خودکشی داشته اما…
لذت کشف و کنجکاوی رو از تون نمیگیرم، خودتون برید سراغش.
امروز انگار یه بخشی از وجودم درد میکرد، غر میزد، بهونه میگرفت و نمیذاشت مثل بچهی آدم به کارهام برسم.
دردی آشنا بود. دوری از نوههام. آخه جوجههام ازگرمای تهران به باغ دماوند پناه بردند.. و دو روزه ندیدمشون.
به طاقچه سر ی زدم و کتاب «زیرمتن در فیلمنامه» رو ورق زدم.
این جملهش برام آشنا بود:
« ما در زندگی روزمره همواره با زیرمتن مواجهایم. مردم عادت دارند گاهی آنچه منظورشان است نگویند و طرف مقابل منظور اصلیشان را دریابد. گاهی هم نمیخواهند.»
البته خودم همیشه همون اول بسمالله منظورم رو میگم. بدون هیچ لفافهپیچی. اما دوروبرم زیادن این تیپ آدمها.
وبینار نویسندهساز با موزیک غمگینی شروع شد. اما استاد شاهینِ خوشذوق و کمی شیطون، مهارت خاصی در شادکردن فضای کلاس داره و همیشه قدردان این روحیهش هستم.
معرفی کتاب «ضربان» با اون نثر خاص و جذابش از کلاریسی لیسپکتور، با خوانش جذابتر از استاد شاهین، ترغیبم کرد ازش بخونم . خب پست امشب کانالم رو هم به این ترتیب شکار کردم. اگر وقت کردید نگاهی بندازید.
https://t.me/yaddashthayemaryamgoli
بعد از چند ماه برو و بیا، بالاخره ایمپلنت دندون نیشم تموم شد و دیگه مواظب خندیدنم نیستم.
بگذریم که این روزها از قهقهههای دلی خبری نیست.
جاشونو به لبخندهای زورکی از سر بیخیالی و سِر شدن به دردها و مشکلات، دادن.
یه اعتراف هم بکنم. امروز قلمم سر به هوا شده بود.
جز نوشتن برای کانال تلگرامم و همین گزارش دستوپاشکسته، چیز دیگه ای ننوشتم.
البته ناشکر نیستم.
به قول فامیلِ استاد شاهین: « یه ناهار هم جلو بیفتیم غنیمته»😊
1. ذهن مفلوکم را با آزادنویسی آزاد کردم.
2.دربارهی جریان شعر رمانتیک در ایران خواندم و پاسخم آنی نشد که استاد گرانقدر انتظار داشت!
3. رمان کوتاه «مدیر مدرسه» را تمام کردم. تا وقتی وضعیت آموزش و پرورش ما این است، سرنوشت مملکت تغییری میکند؟ کار از ریشه خراب است. به همین جهت آرزو کردم کاش همه بچههای ایران استاد کلانتری را میشناختند که خیلی خوب حق آموزگاری را به جا آورده است. خدا حفظتان کند استاد عزیز.
4. یک داستان کودک دیگر را مزه مزه کردم و از شیرینی و سادگی خیالات کودکانه محظوظ شدم.
5. دوبیتی بسیار قابل تأمل و تلنگر برانگیزی از بابا طاهر خواندم.
6. «پرسش چیست؟» تنها کسی که به این پرسش، پاسخ داده است و بیشک میتواند پاسخ دهد، الههی پرسش، الهه علیزاده است. (سری به سایت او به همین نام بزنید.)
7. در وبینار «سرزبان» الهه علیزاده عزیز شرکت کردم و بسیار آموختم و درنگ کردم.
8. در وبینار «نویسندهساز» هم حضور داشتم و بسیار آموختم.
9. درس خواندم. آه کشدار…
10. سهساعتی با رفیق شفیق افغانستانیام گپ زدیم و باورم نمیشد که با شنیدن «آنچه گذشتِ» داستان عشق نافرجام من، عین ابر بهار گوله گوله اشک میریخت. خدا چنین دوستانی را قسمتتان کند.
11. کمک به مادر جانم.
12. نه بزرگی به عمل زشت «تقلب رساندن». نمیدانم چرا ملت آن را کمک تلقی میکنند! شاید من هم در قید خطای شناختی هستم. این را دیگر باید از روانپژوه وبینار نویسندهساز پرسید.
13. نامهای نوشتم. به همان یار کابلیام. به رسم هر شب.
14. یک گل دیگر از گلستان سعدی چیدم.
۱. ساعت یک و نیم ظهر بیدار شدم.
۲. یک ساعتی زبان تمرین کردم.
۳. بجای آزادنویسی مرتب دستم به آزادکشی رفت.
۴. نظافت عمیق کردم و چیدمان اتاقم رو بازطراحی کردم. (مثلا الان کتری چپونده شده تو کتابخونه و لوستر به بندرخت تغییر نقش داده)
۵. یک ورق نقاشی به سبک مینیاتورم کشیدم. فردا قلمگیریش میکنم.
۶. یادداشت برای کانالم نوشتم.
۷. با گربه تیلهبازی کردم و بهجای اینکه خسته بشه چنان هیجانزده شد که سر ویبنار نویسندهساز با هر خندهم بهم حملهور شد.
۸. متوجه احتمال خیانت مورچههام ازطریق همزیستی با شپشکهای گیاهام شدم.
۹. غذا کوکو سیبزمینی و سالاد درست کردم.
۱۰. دو فصل از باب مشاهده جیمز الکینز رو خوندم
۱۱. چند تا جدول سودوکو صاف کردم.
۱۲. داستان کوتاهم رو بازنویسی کردم.
۱- امروز هم صبحانه را در حیاط خوردیم. نون و پنیر و سبزی عجیب به مذاقم خوش آمد. مامان اصرار داشت از مربای گلمحمدی که تازه پخته بود بچشم. خوشمزه بود. من اما خیلی اهل شیرینیجات نیست. چسی تلقی نشود از بچگی حتا قند هم با چای نمیخورم. (رژیم قند داشتم از وقتی رژیم قند گرفتن مد نبود. بله، ما خیلی جلوتر از زمانه خودمونیم.) راستی واقعن چقدر دوست دارم روزی این جمله را بشنوم: «از زمان خودت جلوتری.» گرچه شنیدنش زیادی جاهطلبانه به نظر میرسد.
۲- برای همسر برادرم کیک پختم و بردم. یک دور قربان صدقه خودم رفتم که چقدر در امر خطیرِ خواهر شوهر خوب بودن موفقم. البته جدا از شوخی معتقدم دوره و زمانه جنگ با خواهر شوهر و مادرشوهر و عروس و… دیگر خیلی وقت است گذشته. در زمانهای که بیش از هر وقت دیگر ارزش ارتباطات اعیان است آدم باید یاد بگیرد چطور در کنترل و هدایت انواع روابطش خوب عمل کند. حیف نیست آدم به جای درگیری با ادبیات و هنر و طبیعت وقتش را صرف خواهرشوهر بازی و مادرشوهر بازی عهد عتیقی بکند؟ هر چه روابط سالمتر، اعصاب آرامتر.
۳- رفتیم باغ. برای شام روی آتیش آش پختیم. نمیدانم چرا من فرق غذای آتیشی و چای آتیشی را با غذا و چای اجاقگازی نمیفهمم. آبجی کلی تعریفش را کرد که چه پختن روی آتیش خوشمزهاش کرده. منم مثل گاو فقط تایید کردم.
۴- به همکلاسیهایم در انتخاب موضوع مقاله کمک کردم. حالا درست است که وی در نوشتن مقاله خودش مثل خر در گل است ولی نمیدانم چرا بحث کمک به دیگران که میشود یکهو تجربیات و هوشم میزند بالا. در بحث با آنها به نکتههای جدیدی رسیدم.
به یمن دیدن گل روی دوستان ، گزارش امروزم بسیار نیک شد.
گپ وگفت با دوستان ، پاساژ گردی و خرید، هدیه دادن وهدیه گرفتن ،رقصیدن وهمخوانی از جمله کارهای نیکم در دیار گرگان بود البته به همراه معرفی مدرسه نویسندگی استاد کلانتری به دوستان خوش ذوق
1-نوشتن صفحات صبحگاهی که منجر شد برای خودم و تا 10 سال آیندهام چشم انداز تعریف کنم.
2-رسیدگی به کارهای بیمه و اداری
3-یک اتود برای داستان کوتاه زدم.
4-یک مطلب برای تلگرام در نظر گرفتم که موفق نشدم منتشرش کنم چون فکر کردم خیلی کم کسر دارد.
5-شعرخوانی
6- پیاده روی
از 10 به خودم 3 میدم.
۱. نیک باد بهارانِ پایار که خداوندگار مدرسه نویسندگی رسالهی «کلمهها» از مردی که هرگز ایران را از یاد نبرد، را به بنده اهدا فرمودند. (کار نیک استاد گرامی)
از دی در این رساله غور کرده و مشغول به پرداختن دستنوشتهای برای کانال خویش شدم. (کار نیک خویش)
۲. در مکتب مولانا مشغول تلمذ شده و برای آمادگی آزمون کنکور خویش را آزمودم.
۳. رودراوی را پیش بردم.
۴. دمی برآسوده به چشمهای منتظرم خوراکِ باغ و بستان دادم.
۵. در وبینار نویسندهساز کسب فیض نمودم.
اول بگم. همین طور که تو روز گفتار امروزم هم گفتم حقیقتا خجالت زده شدم رفیق! بله! خجالت کشیدم. از این که من اند ما باازهی قبربچه گزارش نیک می نویسم. اما رفقا سنگ تمام میگذارند. دوم اینکه آره با خانم یثربی قرار کر دیم جورش را بکشیم، و جور هندوستان را تمام کنیم. سوم اینکه بنده از امروز در به در دنبال شرکت هاستینگم تا اگر بنده نت پاره شد.که بعید میدانم پاره نشود. حتا با سرعت پایین بتوانم بلاگی هوا کنم. امیدوارم شرکتهای هاستینگ در این شرایط خدمات بفروشند. خلاصه نمی دانم چقدر طول بکشد اما پیگیرش هستم. خب خداحافظ رفخا!
۱. صفحات صبحگاهی
۲. نقاشی (همزمان کتاب صوتی هم گوش کردم.)
۳. مطالعه شب یک شب دو
۴. کلاس نقاشی
۵. مکالمه با دوست عزیزم نجمه اصغری
۶. سریال دیدن با خواهرم
۷. مثلثوال
۸. وبینار معماری تفکر
۹. وبینار نویسندهساز هم اومدم که دستم خورد و پریدم بیرون و یکی سریع سر جای من نشست.
.صبح درحالیکه چشمانم را باز کردم روی برگه کنارم چند دقیقه نوشتم. گمانم آنچه نمیتوانست درونم بماند، راهی برای خروج پیدا کرد. آن را ضمیمه میکنم به آزادنویسی ظهر هنگام.
۲.بدم نمیآید نسخه های PDF بخوانم اما فونت بعضی کتابها اذیتم میکند چنانچه از خواندم منصرف میشوم.
۳.در گروه مطالعاتی برنامه های روز را قرار میدهم.(مدت زیادی اینکار را نکردم)
۴.کتاب «شیطان» از «لیوتالستوی» را خواندم. (قبلا هم کتاب«سعادت زناشویی» را خوانده بودم. بنظرم این دو کتاب به یکدیگر راه دارند.
۵.در یک مراودهی ناگهانی و جذاب قرار گرفتم که بخاطر گربهها شروع شد.( گمانم نقطه عطف روزم بود.
۶.الان هم یک خاورمیانهای، منتهی قطع اتصال اینترنت جهانیام. معلق، محدود و آنی.
۷. در کانالی که فقط محتوای رمانس میگذارم دو پست کوتاه یک خطی گذاشتم تا نمیرد.
۸.اولین لغت، واژه نامهی شخصی ام را با شما به اشتراک میگذارم: رمنتیته.
به اسماعیل خویی خو کردهام این روزها. دوست میدارم شعرهایش را. واژههایش را. بودنش را. وطن را «هستنم» میخواند. هستی که مال اوست. مال من است.
وطن. خاک. مرز. وطن خلاصه میشود در خاک؟ شاید. آدمی هم از خاک است. به هستنم فکر میکردم. به حلقهی فشرده شدهی دستانش دور تنم. به شل شدنش. به مهآلود شدنش. دیدم خود را در مهدودههای انفجار. هستنم دیگر وطنم نبود. مگر میشود چنین؟ وطن تا کجا وطن است؟
در اندیشههای وطن بودم که پیامها آمد. جنگ شد دوباره. صدا میآید. موشک فرستادن.
فکر نمیکردم انقدر زود دوباره جنگ زرگریشان را راه بیندازند. از روزی که به تلگرام دسترسی دارم میترسیدم. میترسیدم بنویسم. دلخوش شوم به انتشارهای روزانه و بگیرند دلخوشیم را. دلخوشی ملتی را.
امروز چگونه گذشت؟ خوب زندگی کردم؟ خوب یعنی چه؟ چه تعریفی دارد؟ خوب در چه موقعیتی؟ خوب در چه بدنی؟ خوب در چه ساختاری؟
یکربع به شش دستان سحر را روی شانهام حس کردم. تکانم میداد. باز کردم چشمانم را. بالای سرم بود. خبیثانه. لبخندش زدم. نگذاشتم مرا به بازی بگیرد. هشیار شدم. نرمش صبحگاهم را رفتم تا که نرم شود جان خشکم. قلم زدم یک صفحه رژهی صبحگاه را و آماده شدم برای رفتن به امیرآباد. میخواستم بیشتر ببینم در طول مسیر تا سوژهی نیک بیابم. آسمان زیبا بود. حریر ابرها آسمان را میرقصاند. انگار لباس عروس پوشیده باشد آسمان. کبود بود آسمان عصر. ابرهایش حجیم بود. اما زیبا.
از هفت صبح تا نزدیکای یازده کارم آغشته به روزگفتار بود. هر صدایی زنگ خاص خودش را دارد. هر کدام جوری به جان نشستند. صداها مرا تشویق کردند به صدا. به ديدنش. صدا مگر دیدنیست؟ صدا چیست؟ صدا را میتوان دید؟ شنیدن گاهی کافی نیست. باید دید صدا را. دیدمش. منتشرش کردم. میتوانید ببینیدش. گاهی اول باید دید بعد شنید.
دوازده کارمان تمام شد. از جاده اصلی برگشتیم. در دل کشتزارها. درختیست چند رنگ. سبز سیر و سبز زرد و سبز یواشش همجوارند. دوست دارمش. متفاوت است. سبز درختها را دیدهاید؟ هیچ یک شبیه دیگری نیست. سبزها هم اثرانگشت دارند. همسایهمان درختی دارد کهنسال. همسایهی همسایهمان. دوست دارم این درخت را. بهار که میآید بیشتر از هر چیزی منتظر سبز شدنش هستم. سبزش غلیظ است.
بعد از ناهار رفتم که ببینم در حال و هوای عشق را. ندیدم. گمانم چشمهایم سردشان شده بود از هوای عشق. پلکهای وفادارم گرم کردند آنها را. آنقدر گرم که خواب ماندم. پشت در ماندم. بیستودو دقیقه. عاقبت رسیدم به روزسوال. واقعیت قضاوت برانگیز است اما حقیقت نه. احساس میکنم واقعیت زیرمتن دارد. هر کسی جوری آن را میبیند.
امروز بعد از نویسندهساز احساسم مثبت بود. ذوقم بیشتر. تعریف استاد و تشویق دوستان قوت قلب و قلمم شد. همین است در این قلمزار، قلمرازی میکنم. رازها را نباید گفت؟ اگر بگویی دیگر راز نیست؟ تا کجا میتوان قلمزار را قلمراز دانست؟ نمیدانم تا کجا جا دارد اما احساس میکنم کلیوکلَمترها فاصله است تا به بنبست رسیدن.
خواندنی امروزم اسمال آقا بود. نتوانستم از شادزاد بخوانم. ذهنم جای دیگری بود. کجا؟ نمیدانم. مکانهایی از جنس خواب. پراکنده و منسجم. مورچهواری خواندم دارد دردسر میزاید برایم.
از سحر مرخصی گرفتهام. نمیدانم فردا چه خواهد شد. باشد که صلح نمادینشان برقرار باشد.
شبتان بخیر.
۱.عصر رفتم دکتر چشم پزشک بعداز دوسال عینکم رو عوض کنم که دیدم قیمتها چه نجومی ان….خاااااک.
۲.گوش دادن به اخبار جنگ اسراییل و لبنان و ایران از یوتیوب .
۳ دوستم رو توی راه برگشت از دکتر دیدم سوارم کرد یه بطری توی ماشینش بود گفت :《جون من بزن》…نزدم… گفتم 《نمازمیخونم تحفه》..گفت 《ضرر میکنی》 گفتم 《من توی ایران دنیا اومدم تمامش یعنی ضرر اینم روش.》
۴.ساندویچ زدم.
۵. یه ضد افتاب خریدم.
۶. بچه هامو یه کم زدم
۷.برای داشتن نعمت سلامتی خداروشکر کردم.
۸. به مامانم زنگ زدم.
۹، توی اتاق انتظار دکتر ادمها رو نگاه کردم.
۱۰ الان میخوام بخوابم.
-صبح موقع آماده شدن به روزگفتار دوستان گوش میدادم. خیلی خوبین بچهها آفرین
-تو کارگاه داستان کوتاه ۵ ثبتنام کردم. حسِ یه معتادو دارم به کلاساتون استاد. شرکت نمیکنم بدن درد میگیرم
-تو کارگاه دوم کاریکلماتور ثبت نام کردم. خیلی هم با اقتدار ثبت نام کردم. به هرحال آدمیزاد به امید زندست :))))
-امروز یهو کارها زیاد شد و سرم شلوغ شد. در نتیجه نرسیدم ناهار بخورم. کار نیک نبود اما دلم خاست بگم دلتون واسم بسوزه😅
-در ادامهی همون شلوغی نرسیدم زودتر بیام وبینار نویسندهساز زنبیل بزارم، موندم پشتِ در. دکمهی مهمان رو به قول دوستمون تجاوزیدم. دیگه داشتم ناامید میشدم و غمگین که یهو باز شد و من دلشاد شدم. امیدوارم جای کسِ دیگهای رو نگرفته بوده باشم. میخاستی رفرش نکنی😬
-یه کافه هست یا بهتره بگم بود (کافه موازی) من چندسالی هست که هر وقت به یه گوشهی دنج نیاز داشتم میرفتم اونجا. تراسش برام حکم پناهگاهو داشت. ساعتها هم اگه میشستم هیچکسی کارم نداشت. با مدیرش دیگه دوست شده بودم. دیروز بهم پیام داد «غزاله داریم کافه رو جمع میکنیم تا پس فردا هستیم، دوست داشتی برای آخرینبار بیا.»
گفته بود اگه دیگه نتونه اجارهشو بده جمع میکنه. صاحبملکشم یه پیرمرد میلیاردره. بعد از ۱۳ سال مجبور شد تعطیل کنه. غم تو دلم نشست. از دست دادم دوباره چیزی رو که دوستش داشتم. امروز غروب رفتم کافه. برای آخرین بار
-یکی تو کافه داشت با یکی دیگه حرف میزد که گفت «کرج اوشاخلاری»، یاد استاد افتادم 😅
-تو خیابون انقلاب پیاده روی کردم. برام عجیب بود. تو صورت آدمها نگاه میکردم. دنبال یکی از شماها میگشتم. یه آشنا، یه همسفر
– روزگفتارمو آپلود کردم. راجع به کافه موازی گفتم توش
– اونجا یه خرگربه بود که مامان بود و سه تا خرگُربَک داشت. مامان گربه دستش قطع شده بود. یه سگ پیتبول گازش گرفته بود. ولی مادر بود. دلش طاقت نمیاورد هی پا میشد میرفت دنبال بچههاش. ازشون عکس و فیلم گرفتمو گذاشتم تو کانالم
– دوباره شروع جنگ؟ دوباره قطع اینترنت؟ همین یه چُسه اینترنت بی جونِ از صدجا بسته شده. من مطمئنم ما نمونهی آزمایشگاهی هستیم. میخان ببینن بشر تا کجا تاب میاره. روزای خوب نمیخای بیای؟ دیگه چقدر زور بزنیم واسه ساختنت؟ احساس خستگی میکنم به اندازهی یه نسل😐
– برم ویس شعر ماهیمو گوشکنم و کتابشو بخونم. همیشه از سیاست بیزار بودم
آقا اجازه دارم بگویم فونت قبلی بهتر و خاناتر بود؟
سلام غزاله جانم . روز نوشتتون خوندم . همه اش برام جالب بود ولی اینکه نوشته بودین تو صورت آدم ها دنبال آدم ها و اعضای مدرسه می گردین .🌹
عزیز دلم هستین آذردخت جانم❤️
_ مرتب کردن کتابهام. کاش میتونستم کتابهای تموم کتابخونهها رو مرتب کنم. مثلا شغلی به اسم ناظم کتابها یا معمارِ کتابها یا … داشتیم.
_ گوش دادن به ویس جلسه اول یازدهمین کلاس شعر. اول و آخر کلاس نبودم.
_ بالاخره یه متن تو کانالم گذاشتم. متن رو از سرِ عصبانیت نوشتم. وقتی که دوستی برای چندمین بار اسمم رو با نام فامیلی همسرم صدا کرد.
_ خواندن دفتر شعر خواب لیلی. انتخاب شعر برای مشق کلاس واقعا سخت بود. همشونو دوست داشتم. و میدارم.
_ بازنویسی شعرم. البته اگه بشه گفت شعر. هر بار که بازنویسی میکنم احساس میکنم بیشتر دارم گند میزنم تا اینکه بهترش کنم.
_ کلمه برداری. چون خیلی واژههای کمی بلدم کلی واژه نوشتم که برای من جدید بودن.
_ یه بازی برای خودم درست کردم. برای نوشتن. البته خیلی بازی خاصی نیست. شبیه قرعهکشی. روی کاغذها فرمهای مختلف نوشتن رو نوشتم تا هر روز صبح یکی بردارم و تا شب چیزی با اون فرم بنویسم.
۱.خورشید تقریبا داشت از شدت تابش عربی میرقصید که بیدار شدم.
۲. با شروع امروزم یکی از عاشقانه ترین کارهای ممکن رو کردم؛ چای خوردم.
۳. با صفحات صبحگاهی پشت خودم و همه حرف زدم. تهش لپام گل انداخت انقدر که چسبید.
۴. درس خوندم برای آزمون آموزش و پرورش. یه تیره که خیلیام تحویلش نمیگیرم.
۵. وبینار استاد رو تا نیمه بودم بعد خاله خواست باهام صحبت کنه. زن من مگه فرار میکنم؟ اخرای وبینار برگشتم.
۶. امروز خشم باهام سایهبازی میکرد.
۷. کتاب صوتی “چرا باید زیادتر حرف بزنیمِ” استاد هم تقریبا آخراشه.
۸. یه مقاله از سایکولوژی تودِی خوندم که میگفت روانپریشها راحت باهم کنار نمیان اما اگر بُر بخورن جنایات خفنی انجام میدن. حالا اصلا چرا این موضوع رو انتخاب کردم؟! شاید چون متفاوت با علاقهمندیم بود دقیقا.
۹. به خودم گفتم: آهاااای! هرشب یه مقاله بخونیم.
۱۰. روز رو با نوشته داخل کانالم و یه دوش کوتاه میبندم.
مرررسی استاد بابت همراهی شیرینتون با ما.
فونت هم فوقالعادهست.
خب امیدوارم امشب دیگه گزارش نانیکم پاک نشود. من هم از دوستان آموختم که به زبان کتابت بنویسم و از تمامِ عقدههای داشته و نداشتهام هم، همینطور. گویا دوستان اینجا آزاد و به قول خودشان گشاد مینویسند، خب چرا من ننویسم؟ پس مینویسم و امیدوارم زیادرویی نکنم.
صبح که بیدار شدم، دفترم را برداشتم تا صفحات صبحگاهی بنویسم، دیدم رسیدم به همان قصهٔ خواهرم که دیروز برایم گفت. نمیدانم یادداشتم را در کانالم کسی خوانده یا نه
خلاصه ماجرا از این قرار بود که یکی از اقدام گرامی در پارک قدم میزدند که دیدن پلیس و عدهای آدم به دورِ درختی جمع شدهاند، نگو از یکی از شاخههای درخت، یاسرعرفات بندهای بینوا آویزان بوده. دلیلش نامشخص بوده هر چند اگر کارگاه بازی در بیاورم و بروم ماجرا را پیگری کنم، مطمئنا میرسیدم به موضوع ناموس. به خودم آمدم دیدم یادداشتم به کل متعلق به آن بندهٔ بینوا شده.
برای همین به سراغ شعر رفتم و چند شعر از دفتر عباس غفاری خواندم. بعد هم ناشعری نوشتم.
ساعت ده صبح برنامهٔ مزخرف ایتا را چک کردم و دیدم، بله، ساعت ده صبح، جشن الفبا داریم و من هنوز در جایم از یاسرعرفات مردم مینویسم. به سرعت باد، دخترک را آماده مردم و به پارک رساندم. فکرش را بکنید، آخر کدام احمقی ساعت ده صبح، آن هم در گرمای شیراز که جان آدم را به لب میرساند، جشن الفبا میگیرد؟
گرفتیم. جشن را میگویم. چه جشن مزخرفی. باید میدیدید تا بفهمید من چه میگویم. چند مادر و بچه دور هم جمع شده بودند و عکس میگرفتند. معلم هم مدام سعی میکرد لبخند روی لبش را حفظ کند. هر چند چادرش واقعا مزاحمش بود.
بعد هم دوازده آمدیم و نهار هم نداشتیم. این روزها از بس به دخترم چیپس دادهام، شبیه سیبزمینی شده و خودش هم این را میداند. این نوشتن سرم را بر باد ندهد، خوب است. ما را چه به خانهداری و بچهداری. والا به خدا.
بعد هم داستانک نوشتم و سری به سایتم زدم. راستی، من هم کارهایی برای سایت فقیرانهٔ خودم کردهام. دستی به سرورویش کشیدهام. البته خودم نه، دانیال این کار را برایم کرده. هنوز جای کار دارد، اما کمکم. من که هنرمندی چیزی نیستم که سایتم خیلی خوب و قشنگ باشد. هر چند دروغ چرا، دلم میخواهد سایتم اصلا نمونه باشد.
خلاصه من حافظه مافظه ندارم و نمیدانم دیگر چه کار کردهام. اها، یادم آمد، روز گفتار ضبط کردم که آن هم ارسال نمیشود😐 فکر میکنم زیادی وراجی کردهام که طولانی شده. عصر هم رفتم بازار و پارچه خریدم. خوبی خیاط بودن این است که میتوانی هر لباسی برای خودت بدوزید😎😎
من همهٔ لباسهایم را خودم میدوزم. اصلا لباس نمیخرم. همهاش تولید ملی است😅
خب تا ساعت دوازده نشده، بفرستمش
گیابند جان خیلی بانمک نوشتید
از لحن خودمونیتون لذت بردم.
و دیگه اینکه لازم نیست اونجا بوده باشیم و افتضاح بودن جشن رو دیده باشیم، ما این فضاحت رو بسیار زندگی کردیم.
دلم میخاد عکس جشن تکلیفمو آتیش بزنم. 😂
اون قسمت که گفتی بچهتون باید میرفت جشن و شما نشسته بودین به یاسرعرفات مردم فکر میکردین خیلی خوب بود. 🙂
حافظهمافظه رو هم دوست داشتم.
آیدی کانال و سایتت رو بده عزیزم به سر بزنم.
شما خیلی خوب هستی، گرچه خودت به این باور نداری. بووس
سلام غزاله خانم عزیز
ممنون از لطفی که بهم داری
واقعا لایق این همه محبت نبودم 🥲
چشم اینم آدرس کانال و سایت
https://t.me/giyabanb
https://giyabandebrahimzadeh.ir
گیابندجان گزارش نیکت خیلی قشنگ بود.😍
۱۷ خرداد
۱. صفحات صبحگاهیام را نوشتم. دو چالش دارم این روزها. از آنها نوشتم. از خشم که وقتی میافتد به جانم، میشود موریانهای. خودم را میخورد و اطرافیانم را هم. چگونه میتوانم کنترلش کنم؟ چه میشود که خشم مرا کنترل میکند و من بندهاش میشوم؟ چالشِ دیگرم اما. گاهشمار نوشتهام برای خودم این چند روز. نتیجه اما. ساعت ۶.۵ تا ۱۲ شبم جز شام هیچ نمیکنم. چه کنم تا بهرهوریام در این ساعتها افزایش یابد؟ وقتی صفحاتصبحگاهی کمکم کرده، این چالشها را شناسایی کنم، پس حتمن میتواند پاسخها را برایم شفاف کند.
۲. بیست صفحه از کتاب گزارش به خاک یونان را خاندم. زندگینامهاش را به شیوهای شاعرانه نوشته. در صفحاتی که من خاندم نوشتهبود از آنکه چطور توانسته دو نیای مبارزش را در درون هماهنگ کند باهم. خاک را و آتش را.
گفتهبود از ذهنِ پرسهزنش در صحرا. از خودی که کشف کرده، حضورِ نیاکانِ هزارساله را در وجودش.
۳. با همسرم شعر خاندیم از منزوی.
۴. بعد از چند وقت موفق شدم همسرم را ترغیب کنم به خاندن کتابی جز کتابهای علمی. مسخ را دادم دستش. مسخ برای کسیکه مدتهاست کتاب نخانده، سنگین است؟ نکند ادامهاش ندهد؟ دلم نمیآید، دلِ مسخ را بشکند. ولی همینجا به مسخ قول میدهم اگر همسرم تمامش نکند، خودم باز هم میخانمش تا نرنجد دلِ ظریفِ حشرهایش.
۵. با نجمه جانِ اصغری شعر رونویسی کردیم. من شعری خاندم برایش از اسماعیل خویی. او هم شعری از گروس عبدالملکیان.
۶. توی وبینار نویسندهساز بودم. به این نتیجه رسیدهام که اگر صدا و تصویر هم نباشد، رفرش نکنم. رفرش کردن لحظهای و پشت در ماندن عمری.
۷. اطراف شهر جادهای است پر از باغهای گیلاس. با ماشین رفتیم آنجا. تازه داشتم لذت میبردم از آن هوا و سبزی که حساسیتم نیشخندزنان، ابرویی بالا انداخت. فکر کردهای مجالِ لذت میدهم به تو مریم؟ به سرفه افتادم. نزدیک بود بهعلت خفگی محو شوم از دنیا و دیگر مریمی نباشد که برایتان گزارش نیک بنویسد. شاید دعای خیر گزارشِ نیک نجاتم داده.
۸. چرخی زدم توی تنها کتابفروشی شهرمان. سلام دادم به فروشنده. سرش توی ماسماسکش بود. نجباند تا جوابی بدهد. (شما بگید سلام دادن سخته واقعن؟) قیمت همهی کتابها را هم با لاکسفید پاک کرده. لامصب چطور وقت کردی برای آن همهی کتاب. حالا اگر من بخاهم قیمتها را با جیبم مقایسه کنم، چه خاکی بریزم بر سرم؟ قیمت هم که میپرسی باز نمیجنباند. خاک بر سرت برینه.
عطای آن کتابفروشی را به لقایش بخشیدم و ترک گفتم آنجا را. که اگر میماندم زبانش بیرون میکشیدم از حلقومش. شاید اینطوری میتوانستم صدایش را بشنوم.
۹. شام و ناهار نپختم.( باور کنین این خودش یه کارِ نیک محسوب میشه.)
۱۰. بیست صفحه از شب هول را خاندم.
11. در بازار قدم زدم. چیزی نخوردم چون کفگیرِ این ماهم خورده به تهدیگ. فقط تماشا کردم. تماشا.
1. سلام و عرض ادب… صبح همگی بخیر… امروز الارم ملارم گوشی در کار نبود و با فشار مستقیم از جانب مثانهی محترمه بیدار شدم. بعد از بیدار شدن اجباری و رفع حاجتِ اجباری، یه لیوان آب خوردم و دوباره سعی کردم بخوابم. اما نشد و ساعت 3:30 اینا بود که شروع کردم به نوشتن آزادنویسی صبحگاهی که چه عرض کنم، نیمه شبی.
2. ساعت 4 صبح بود که نمازمو خوندم و به نوشتن ادامه دادم. و در نهایت ساعت 5 خوابیدم تا ساعت 7.
3. صبحانه رو که خوردم، رفتم سراغ ورزشهای کششی و نرمش صبحگاهی.
4. یکم که خواب از سرم پرید، رفتم پایین و پیادهروی کردم و سری به وروجکا زدم. ماشاالله دارن بزرگ میشن اما هنوزم میشه قورتشون داد انقدر که قوقولین بیتربیتای خوشمل.
5. برگشتم بالا و کلاس ورزش تخصصی داشتم و کلی تمرینای سخت انجام دادم. بعدش رفتم سراغ شبِ هول و دارم نصفش میکنم اما خوشحال نیستم و دوست ندارم تندتند بخونم که تموم بشه، چون دارم از خوندنش لذت میبرم و منو میبره به کوچهها و حال و هوای اصفهان.
6. بعد از دو ساعت خوندنِ شب هول، پاشدم و تو خونه راه رفتم و پیادهروی کردم.
7. اولین روزگفتارمو ضبط کردم و تو کانال تلگرامم هواش کردم. از اینکه تپق بزنم میترسیدم ولی بهتر از چیزی شد که تصور میکردم بشه.
)کانال تلگرامم: https://t.me/nedafen1404)
8. وویس جلسهی اول از دورهی 11 شعرماهی رو گوش دادم و نوشتمشون تو دفتری که برا شعر کنار گذاشتم. یاد دورانِ دبیرستان افتادم که برا کنکور خوندن این آرایههای ادبی چقدر لذتبخش نبود و الان بهم میچسبن و دوسشون دارم. متوجه شدم چرا میگن تو شرایط اجباری، همه چیز اذیتکنندهاس یعنی چی. و وقتی تو اون شرایط کنکور و استرساش مجبور بودم تمام دروس رو باهم بخونم، خوندن ادبیات با تستهای سختش مثل تشخیص آرایهها و اینکه این بیت با کدوم بیت از گذینههای زیر قرابت معنایی دارد، سخت و اذیتکننده و غیرقابلفهم بود برام.
9. وبیکار الهه علیزادهی عزیزم رو شرکت کردم. هرچند اولاش آنلاین بودم و حضور نداشتم چون قرار بود با دکترم ویزیت تلفنی داشته باشم و منتظر تماس ایشون بودم.
10. بعد از وبیکار الهه وارد وبینار نویسندهساز استاد کلانتری شدم و کلی از شنیدن گزارشهای نیک دوستانم لذت بردم و بهشون افتخار کردم.
11. ساعت 6 بود که وسط وبینار، وارد کلاس یوگا شدم و با حرکات کششی به بدنم استراحت دادم و ازشون لذت بردم.
12. بعد از شام مختصری که خوردیم، امشب قرار بود یه فیلم از Brad Pitt ببینیم که مشغول شنیدن اخبار شدیم که از تبریز به اسرائیل موشک پرتاب کردیم و بازم شروع شد گویا. و این اصلا خبرخوبی نبود و زد تو ذوقمون، هم به خاطر دوباره خراب شدن آرامشی که بدست آورده بودیم هم به خاطر شروع اختلالات نت و به دنبالش تلگرام.
13. با تمام این ماجراها، اومدم گزارش نیک بنویسم و بگم گورِ بابای هر اتفاقی که قراره بیافته و از الان لذت ببرم.
14. و در نهایت نوشتن برنامهی فردایی که نیومده و ازش بیخبریم و مسواک و لالا.
به امید روزهای بهتر و پر از آرامش، شب بخیر
گزارش ۲۶ام یکشنبه هفدهم خرداد.
۱. دیشب بین زمین و هوا بودم، بیشتر رو به هوا بودم.
با اینکه بیشتر از ۱۵ ساعت کار کرده بودم ولی خاب نداشتم و تا ۴ صبح بیدار بودم و این بیداری دلیل داشت دلیل مهمی هم داشت. ۴ خابیدم و ۵ و نیم بیدار شدم و با نام و یاد خدا از خونه زدم بیرون و رفتم سرکار و تا ظهر ساعت ۱۲ مشغول کار بودم.
۲. ظهر که اومدم خونه بابام هوس چیپس سرکه ای کرده بود و منم برای رضای خدا و شادی دل بابا رفتم یه چیپس و یه پفک براش گرفتم و اومدم برا ناهار. مامان به سفارش پدرم گوجه بادمجون درست کرده بود، با اینکه این غذا رو دوست دارم ولی چون زهره رسولی تو گزارشش نوشته بود خورشت بادمجون درست کرده منم بدجور هوس خورشت بادمجون کرده بودم و به مادرم گفتم«از زهره یاد بگیر نصف توه هر روز غذاهای میپزه که دل آدم میره براشون» و مادرم گفت «پس از فردا برو تا زهره جوووونت برات غذا بپزه» و دیگه نزاشت لب به گوجه بادمجون بزنم. اینم شانس مایه و خیر زهره رسولی که به داداشش رسید.
زهره رسولی خدا شاهده از فردا بجز تخم مرغ و سیب زمینی نباید غذای دیگه ای بپزی وگرنه مشکل برات پیش میارم یا اینکه باید هر روز از غذاهای که درست میکنی سهم من رو پست کنی برام.
۳. بعد از اینکه ناهار نخوردم یه ساعت وقت داشتم و تو اون یک ساعت آزاد نویسی کردم و حدود ۱٠ صفحه نوشتم و دعا کردم که خدا روش رو از من نلگردانه و بعد از نوشتن دوباره رفتم سر زمین و جدا از بقیه تو یه قسمت از زمین مشغول کار شدم چون بهم ناهار نداده بودن باهاشون قهر بودم.
۴. با شکم گشنه و اعصاب خراب تو وبینار نویسنده ساز شرکت کردم و استاد از آش رشته ای که مادرش درست کرده بود خبر داد و فکر کنم استاد هم هوس خورشت بادمجون کرده بود چون از آش رشته به خوبی یاد نکرد و گفت«تو این شرجی تو این گرما آخه آش رشته. یه چیزی بپز که ماام کیف کنیم، لذت ببریم» و اینطور شد که ایندفعه هوس آش رشته کردم ولی دستم به جایی نمیرسید. جا داره از همین تریبون اعلام کنم که نذر مادرتان قبول درگاه حق تعالا قرار بگیرد استاد جان. اگرم نذر نبوده و به عنوان ناهار درست کرده باز قبول باشد.
من چون مشغول کار بودم و تو صدای باد بودم زیاد تمرکز نداشتم ولی استاد از کتاب«ضربان» نشر ناهید حرف زد و از اینکه باید جوری زبان را بیاموزیم که انگار یک زبان بیگانه است.
استاد در مورد ترجمه و مترجم حرف زد و اینکه مترجم خوب و بد داریم. مترجم تبدیل میشه به آفرینشگر. مثلن شب هول هرمز شهدادی که چند نوع زبان در آن به کار رفته، شاعرانه، جریان سیال ذهن و زبان آرکائیک و چند شکل و نوع دیگه. و از کتاب «بازمانده روز» نجف دریابندری حرف زد و اینکه زبان باید در خدمت فضا باشه.
وبینار خوبی بود ولی متاسفانه اینجانب اینروزا اصلن تمرکز ندارم و نمیتونم درست و حسابی پای وبینار و درس استاد بشینم.
امروز نگار هم نبود.
۵. یه ساعت بعد از وبینار دیگه نای راه رفتن و سرپا وایسادن نداشتم و تعطیل کردم اومدم خونه گفتم بخابم تا فردا که تو این لحظه مهمون برامون اومد و این شد که تا همین الانم که ساعت ۱۱:۴٠ دقیقه است نشستن و منم محکوم به بیداری.
شب و روز خوبی را برای همه آرزو میکنم و از خدا میخاهم شر این جنگ و درگیری رو از سر مملکت و ملت ما کم کند. الهی آمین الهی آمین الهی آمین.
باشد که رستگار شویم.
جام جهانی داستان دارد.
خدا بخیر کند.
وای آقای قاسمیفرد خیلی نثرتون رو دوست دارم.
بابابزرگم همیشه میگفت «با شکمت قهر نکن» بنابراین شمام گشنه نمون برو از غذاشون بدزد.
زهره رسولی و آش مامان استاد خیلی خوب بود. رهره جان سهم داداشت رو مِن بعد منظور کن. 🙂
شاد باشین و موفق
ممنونم از وجودت غزاله خانم
و اینکه من با شکمم قهر نکردم این بیتربیتها شکم من رو تحریم کردن.
روز خوبی داشته باشی دختر عمو🌷🌷
خیلی خوبی داش فیروز. نمیدونم اینجا چرا همه ۳-۴ صبح میخابیم. جمع بیخابان عالمیم🥰😂
آخه برادر من اول غذا رو میخوردی بعدش به مادر جان اعتراض میکردی. 😂
به زهره جان نپیچ طرفدار زیاد داره دردسر میشههاااا
از من گفتن.
سلام. والا با خبر شروع شدن بزن بزنها یکم بی حس و حال شدم.
حموم بردمش پسرمو.
تمریناشو انجام دادیم.
پارک بردمش.
قد یه لگن استیل متوسط مایه کتلت پختم.
الانم نگرانم. نگران جنگ. نگران آینده. نگران کوفت و زهرمار. نگران مدرسه. نگران این که امروز زیاد ننوشتم و نخوندم. نگران این که مادر بودن چرا هر روز سخت تر میشه.
با انواع و اقسام حسای بد، صدای هواپیماها رو میشنوم. گوشم منتظر صداهای انفجاره. نمیدونم میتونم بخوابم یا نه. فردا شیش و نیم صبح باید بیدار باشم.
١. صبح بیدار نشدم و همچنان خابیدم.
٢. دو خط از «شب هول» خاندم: این جملهاش سوالم را میانگولد: «باورمان نمیشود که میشود نترسید.» واقعن؟ واقعن؟ واقعن؟ میشود نترسید؟ میتوانیم؟ کاش میشد. چه میشد اگر میشد؟
٣. با الناز حرفیدیم: جملهی «شب هول»، گفتوگوی امروزم با الناز را یادم میاندازد. دربارهی عشغ حرف میزدیم. بعد. او هی فعل «رام کردن» را به کار میبرد. پرسیدم چرا رام کردن و رام شدن اینها. گفت چون دست خود آدم نیست. بعد. اینجوری بودم که واقعن؟ واقعن؟ واقعن؟ عشق دست خود آدم نیست؟ واقعن عشق عجیب و درکناشدنیست؟ واقعن درنمییابیم که چرا عاشق طرف هستیم؟
۴. در روزسوال شرفیاب شدم: ادامهی واقعیت را دادیم. علیزابت فهرستوار از اهمیت واقعیت گفت. بهترین بخش برایم مثالها بود. مثالهای الهه برای هر مورد کمک میکرد بهتر بفهمم. در ادامه هم مباینها آمد از ترجمه برایمان گفت و من دلم را تقدیم کرد به کلمهی «فارسیاندیشی».
۵. بعد از روزسوال لپتاپ را زدم زیر بغل و با الناز رفتیم دفتر اکبر (بابای الهه نصیرو): کار هرروزهام است، هر صبح و هر عصر. وقتی انجامش میدهم موضوع «معنا» بیش از هروقت دیگری برایم پررنگ میشود. چون اگر معنا و عشقی نبود، نمیرفتم.
۶. از پسربچهیی که با میلهی پرچم مرغفروشی بازی میکرد، عکس گرفتم: نمیدانم چرا آن پرچم مرغالو برایش جذاب بود. نمیدانم بچهی کدام مشتری هم بود. ماشینشان سیاه بود ولی. مشتریهای مرغفروشی گاهی آنقدر دیر میآیند از مغازه بیرون که با خودم فکر میکنم نکند طرف یک دور میکندشان و بعد کارشان را راه میاندازد ولی به هرحال، بچه با پرچم بازی میکرد تا بابایش مرغ بخرد یا بشود و برگردد.
٧. ممدو (داداشم کوشولویم) را بوسیدم: کارهای نیک اینجوری را بیشتر دوست دارم. وقتی گزارش نیک مینویسم احساس میکنم جای یک چیزهایی خالی است. جای همین چيزهاست. موحوبتنویسیها و دیدن نیکهایی که کمگوزند و پرعشغ.
٨. با زیبارویان گروه تخصصینویسی گپ زدیم و نوشتیم و روح خود را با اسم شرکت بابایم شادیدیم.
٩. سه پانزده دقیقه آزادنویسی کردم.
١٠. در اینستاگرام عکس استوری گرداندم.
چه قشنگ نوشتی الهه🥲
۱. پیادهروی کردم توی کلهی ظهر و داغ و اجباری و ساختمانها رو دیدم و دید زدم و یک ساختمان خوشکل و قابل دید زدن نیافتم که نیافتم. همهشان زشت. چقدر ساختمان و آپارتمانهای ما زشته. یکی نبود قابل دیدن چه وضعش است. یکم به فکر دید زدن ما هم کاش بودند.
۲. با ناعمه سجادی رفتیم گالری به گمانم اسمش رود بود. رفتیم که آموزش فیگور کشی ببینیم که آموزشی هم نبود فقط گفت بکشید. هی یک نفر را مدل میکردند و میگذاشتند وسط و میگفتند بکشید. و ما هم میکشیدیم. من که فیگورهای عجیب غریبی کشیدم. اما خوب بود بازهم.
۳. توی اتوبوس پادکست هری پاتر رو گوش دادم انگلیسی. رفت و برگشت. قبل از قطعی نت گوشش میدادم. باز رفتم از اول گوش دادم. میفهمم؟ نه بابا به زور چند کلمهای میفهمم. گفتم گوش بدهم زیاد شاید بفهمم انگلیسی را.
۴. برای یافتن آب چند قدمی هم تو پارک زدم و هوا خوب بود و پارک شلوغ انگار همهی مشهد آمده بودند پارک ملت.
۵. تا به خانه رسیدم نه شد و به جلوسمان با فرشتو و فائزو و نصیرو پیوستم و کلی حرفیدیم و نوشتیم و کلی هم به اسم شرکت بابای نصیرو که خیلی جالب بود خندیدیم و اسمهایی هم ما پیشنهاد دادیم.
۵. پستم را نوشتم و فرستادمش. یک مننویسی درب و داغان بود و بدون اینتر. این پستها را دلم میخاهد بدون اینتر بنویسم و بگذارم. عجیب دوست دارم اینطوری. هر چند سخت خانده میشود اما خب دوست دارم دیگر.
۶. گزارشم را نوشتم و میخاهم بفرستم و بعدش بروم روزگفتار بگیرم. روزگفتارهایم دقیقن از روز است و هر چه سعی میکنم چیز مفیدی در آن بگویم در نمیآید که نمیآید بعد از یکسال و نیم گرفتن نیامده و خب من هم همان روزم را میگویم و همینطور ادامه میدهم. ایح ایح ایح.
ندا جان شما از مشهدی؟😍
آره حنانه جان مشهدی ام.
امروز درست بعد از وبینار نویسندگی، درِ ورودی باز شد و یک نویسندهی حقیقی مهمانمان شد.
همین که رسید سریع خودش را روی کاناپهی محبوبم پرت کرد. پاهایش را روی جلو مبلی مخصوصم دراز کرد و قهوه خواست.
سریع خودم را به آشپزخانه رساندم و در یک دم قهوه در دستانش آماده بود. نگاهش به کتابهای کتابخانه قفل بود، گویی میتوانست از همان فاصله محتوای درون آنها را بخواند. امیدوار بودم نگاهش سمت دو جلد کتابی که از او داشتم بچرخد. کاش نظم کتابخانه را به حالت قبل برمیگرداندم این هارمونیِ رنگِ کتابها دیگر چه بود که به سرم زد. حس کردم میان نظمِ رنگینِ مفتضح و الکی حال خوب کن کتابخانه گم شده.
ناگهان از جا جهید و قهوه به دست خودش را به نزدیکی کتابخانه رساند. جرعهای قهوه نوشید و فنجان را بالای کتابها گذاشت.
یک چشمم به فنجان و چشم دیگرم به حرکاتش بود.
یکییکی کتابها را برمیداشت و ورق میزد و روی میزِ جلوی کتابخانه پرت میکرد. کمی بعد دست کم ۳۰۰ جلد کتاب روی هم تلنبار شده بود و من در گوشهای در حال گریه بودم و سعی میکردم کتابها را بردارم و سرجایشان برگردانم.
بیفایده بود. کمی بعد تقریبا محتوای کتابخانهام روی میز و زمین پخش بود.
ساکت در گوشهای خودم را به دیوار چسباندم، زبانم بند آمده بود.
حتی یادم نمیآمد در آن لحظه باید از چه کسی کمک بخواهم. تمام حواسم به جهانهایی بود که روی میز در هم تنیده شده بود.
جرعهی آخر قهوه را سر کشید. در چشمانم زل زد. از پایین چقدر با ابهت به نظر میرسید. عجیب بود هم دوستش داشتم هم از او متنفر بودم.
کتاب آخر را از قفسه بیرون کشید. جلد آن را برانداز کرد و با سرعت ورق زد.
در جایم میخکوب شده بودم، انگار کسی پاهایم را به زمین دوخته بود.
پوزخندی زد و دست در جیبش برد. در یک حرکت ناگهانی فندک بزرگی از جیبش بیرون کشید و کتاب را رو به من گرفت و آتش زد.
کبریتهای نقاشی شده روی جلد کتاب شروع به سوختن کرد. «فارنهایت ۴۵۱» در دستان نویسندهاش، «ری بردبری» شعله میکشید و من در بهت و خلأ غوطهور بودم.
کتابی که به ۴۵۱ درجه رسیده بود را سرخ و آتشین روی کُپهی کتابهای روی میز انداخت و به یکباره تمام محتوای میز گُر گرفت.
فریاد زدم اما صدایی نداشتم. بلند گفت:«کتاب داشتن جرم است مونتاگ!».
در حال تلاش بودم تا به او بفهمانم من مونتاگ نیستم، سمیرا هستم و او تا همین چند دقیقه پیش بین ده نویسندهی محبوبم جایگاه ویژهای داشته. اما حالا تمام آن عشقی که به او داشتم در یک لحظه تبدیل به نفرتی عمیق شده بود.
تلاشم بیفایده بود. آتشِ جانِ کتابها از گوشت تنشان نیرو میگرفت و قدرتمند میسوخت و به سمت هیچ میرفت.
فریاد زد:« کتاب داشتن جرم نیست مونتاگ! کتاب خواندن جرم است. کتابها باید در قفسههایشان بمیرند».
آتش به تمام خانه سرایت کرد و دود کتابها به جانم نشست و غرق شدم در جهانهایی که سالها در آن زندگی کرده بودم.
همه جا تاریک شد و بعد چشمانم را باز کردم.
روی کاناپه افتاده بودم، گوشی به دست. وبینار تمام شده بود. اولین چیزی که چک کردم کتابخانهام بود. هنوز کتابها سر جایشان بودند با همان رنگین کمانِ القایی. نفس راحتی کشیدم و سریع کتاب «ذن در هنر نویسندگی» را از میان کتابها بیرون کشیدم. عجیب نبود که «بردبری» را به خانه راه داده بودم، قبل از وبینار در حال خواندن این کتاب از او بودم. تا جایی پیش رفتم که بردبری داشت در مورد کتاب معروفش «فارنهایت ۴۵۱» صحبت میکرد.
چقدر عاشق این نویسنده و کودک زندهی درونش بودم.
درِ ورودی باز شد…
۱)کتابهای صادق هدایت را همچنان میخوانم. گمانم تا دو سه سال طول بکشد. آخر کندخوانم. الان سایه روشن را میخوانم.
۲)هرروز آزادنویسی میکنم. ولی ذهنم خالیتر از این حرفهاست.چیز دندانگیری از نوشتههایم در نمیآید که در کانالم هوا کنم.
۳)کتاب تازه خریدم. در کتابهایم ضیافت افلاطون و در باب حکمت زندگی شوپنهاور هم هست. بالاخره با فلسفه آشنا شدم.
۴)رمان سفر به انتهای شب را میخوانم. یاد رمان خرمگس میافتم. البته هنوز اول رمانم.
۵)فال میگیرم. از دیوان حافظ. فالم را رونویسی میکنم. با مداد. برای این کار یک دفتر نو خریدهام.
۶)اصول کافی که میخواندم هنوز جلد اولش تمام نشده. ولی به آخرهایش رسیدهام.
۷)شب هول را در گوشی خواندم. حالا میخواهم شب یک شب دو را شروع کنم. به هر حال گوشی هم نباید بیکار بماند.
سلام سمیه جان،
منم مثل خودت هم تازه «سایه روشن» رو شروع کردم، هم کمابیش کُند هستم! در سال گذشته ششتا از کتابهای صادق هدایت رو خوندم و موافقم با اون دو، سه سالی که گفتی! و مثل خودت بالاخره باید یکم اساسیتر برم سراغ فلسفه.
خسته نباشی. 🌻
🌷🌷🌷
۱.با صدای زنگ تلفن از خاب پریدم. چه بکُش بکُشی بود در خاب. کیا قاتل بودند و کیا مقتول مشخص نبود اما من ناظر بودم.
۲.سریع حاضر شدم تا آفتاب به وسط آسمان نرسیده بروم پیادهروی. ذهن و بدن را جلا دادم در پارک بهشت.
۳.مقاله فهم بشری جان لاک را برای بار سوم مرور کردم میخاستم کامنت بنویسم اما جا دارد یک بار دیگر مرور کنم. هنوز ابهام دارد.
۴.به یاد دوران نوجوانی که از قهرمانی رابینهود کیف میکردم، سریالش را دیدم.
۵. فریده لاشایی چه کرده در رمان شال بامو. صفحه صد را خاندم و مکث کردم. چقدر تصویری و جذاب نوشته. شبیه زندگینامه است. راوی زندگی خود و مادرش پروین خانم را همزمان روایت میکند. به نویسندهها و شاعران همعصرش اشار ه میکند .
۶.الهه در وبیکار سرزبان از واقعیت و ویژگیهایش گفت. موضوع یادداشت امروز کانال شد. چرا واقعیت در زندگی اهمیت دارد؟
۷.تمرین کتاب پُرمایه نوشتن را انجام دادم. کوتاه نوشتم اما دوباره برمیگردم و بازنویسی میکنم.
حلزون حوصلهش کلی سر رفته توی مستطیل. الان دور ۱۰۵۳مین باره که داره محیط مستطیلشو میپیمایه.
۱. کتاب شعر اینهفته رو خوندم و سعی کردم تمرین شعرماهی رو بنویسم.
۲. سالهاست ماهیسرخکرده جز معدود غذاهاییه که دوست ندارم و غالبا نمیخورم و امگاسهی تنم کمه اغلب.
امروز دومین بار بود که با ولع، ماهی خوردم. چون مامان طرز پخت جدیدی پیش گرفته که بو و مزهی ماهی مشخص نمیشه.
بابا و مامان با ذوق، به باذوق ماهیخوردنم نگاه میکردن.
۳. وبیکار الهه رو بعد از مدتها شرکت کردم و مثل هربار چیزهای جالبی آموختم.
۴. روی داستانکوتاه جدیدی دارم کار میکنم.
عاشق حوصله و شمارشتم😂
نوش جان ذوق ماهی خوردنت😘
گزارش نیک — ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
۱. با فحاشی به زمین و زمان ساعت ۶ از خواب بیدار شدم. از اون صبحها بود که دلم میخواست تا ۱۱ بخوابم.
۲. دوستم، آمنه، آخرین نفر از گروه دوستان همدانشگاهیم بود که امروز از پایاننامهش دفاع کرد.
۳. هر بار میخوام آرایش کنم مامانم میگه مداد بنفش و قرمز و سرخابی تو چشمت نکش، شبیه مریضا میشی؛ ولی من امروز باز هم کشیدم.
۴. یکی از لذتبخشترین کارهای زندگی به نظرم کادو دادنه، مخصوصاً وقتی کادو برای بچهی کوچیک باشه. امروز به دخترعمهی کوچولوم کادو دادم و از تماشای لبخند و ذوقش کیف کردم. تازه وقتی دیدمش «چوچیخ» صداش کردم.
۵. چوچیخ سیبزمینی سرخکرده سفارش داد. منم عاشق سیب سرخم. میتونم هر روز مرغ سوخاری با سیبزمینی سرخکرده بخورم.
۶. امروز هم مثل هر روز، به تعداد نفسهام به خاطر داشتن مامانم که حضورش مثل معجزهست خدا رو شکر کردم و به خودش یادآوری کردم که تمام عشقم به زندگی به خاطر وجود اونه.
۷. همینطور که به کوه کتابهای نخوندهم فکر میکردم، ده تا کتاب دیگه هم سفارش دادم و از این کار راضیام.
۸. محو تیپ زدن بابام بودم که ناگهان رفتم تو این فکر که اگه مثلاً یه روز میفهمیدم بابام یه زن و بچهی دیگه هم داشت، چی کار میکردم. (این بده)
نوشتنم به بازنویسی متنی گذشت که قصد ارائه آن داشتم. در آشپزخانه کتاب صوتی «حاجآخوند» گوش کردم به فردوسی و شاهنامه که رسید بخشهایی را برای خواندنش سراغ متن رفتم آنجا که از حاج آخوند نقل میکند: رستم میدانست که دارد پسرش را میکشد! بین پسرش و ایران، ایران را انتخاب کرد. رستم مثل ابراهیم بود و سهراب هم اسماعیل او. آزمونی که اتفاق افتاد، عاطفه پدری را پیش پای آرمان ایران قربانی کرد
در جایی دیگر: ملت ایران به سیاوش شبیه است. سیاوش منتهای زیبایی و پاکی و پایبندی به پیمان است.
بعد از ظهر نخودهایی که بیست و چهار ساعت قبل خیسانده بود و چند بار آبش را عوض کرده بودم به همراه پیاز و سیر همچنین سیبزمینی آبپز چرخ کردم. فلفل، زردچوبه، نمک و پودر لیمو و چهارقلم اضافه کردم. بستهبندی شده، فریز کردم تا به کار بعضی شبهایی بیاید که میپرسم شام چه کار کنم و جوابی برایش ندارم.
بعد مغرب هم در نشست ادبی مجلس زندان شرکت کردم از صحبتها و شعر و داستان اعضای فعال و ادیب آن بهره بردم.
دوست عزیز من
ساعت نه و نیم شب است. کمی پیش واپسین ساعت نویسندگی خلاق گذشت و با اندوه سرخوشانهای این نامه را برای شما مینویسم. سرخوش از بازخوردها، گازخوردها و مرورهایی که در راهاند. و سرخوش از این که مسیر نویسندگی من، تازه دارد شروع میشود. و اندوهمند از پایان نویسندگی خلاق.
شما هم وقتی چیزی را خیلی دوست دارید از تمام شدنش غصهتان میگیرد؟
خیال کردم این احساس، شاید سنجهی خوبی برای یافتنِ آنچه بسیار دوست میداریمش باشد. با این حساب من نوشتن را بیش از هر چیز دیگر دوست میدارم.
امروز را به پرسه میان مقالههای اخلاق هوش مصنوعی، یا نام فرنگی و مختصرش AI Ethics گذراندم. انقدر آموختنی بسیار بود که حسابی گیج شدم. دلم میخاست خیلی زود از همهی جزئیات سر دربیاورم. میتوانید حدس بزنید چندان ممکن نبود و، خیلی زود سرخورده شدم. میدانستید اخلاق هوش مصنوعی نقطهای است، که فلسفه به تکنولوژی میآمیزد؟
این جانب بخش فلسفی را به عمو لوچیانوی فیلسوف سپردم و یک راست رفتم سراغ بخش فنی ماجرا.
تمام روز در بازههای هفت دقیقهای، از آموختههای تازهام آزادنویسی کردم.
گذرم به مقالهای از گبرو هم افتاد. اگر از مدلهای زبانی استفاده میکنید میتوانید بخانیدش
“The danger’s of stochastic parrots: can language be too big?”
نویسندگانْ گبرو و بِندِر، مدلهای زبانی مانند chat gpt را مورد نقد قرار میدهند. جنجال حاشیهی مقاله آن است که گبرو برای نوشتن این مقاله از گوگل اخراج شد.
پیش از شروع کلاس سراغ منوچهری رفتم. به «شعر جدایی» برخوردم و حالا میروم تا کامل بخانم شعر را. به نظرتان اینکه کسی هزار سال پیش چنین نوشته باشد، اعجاب انگیز نیست؟
با مهر فراوان
لنای امروزْ درسخان و بسیار کنجکاو
دمت گرم دختر.
آفرین به این سرعت عمل.
چه خوب که نامهنویسی رو دوست داری و جدی گرفتی.
– امروز به تقسیم بندی بهتری در انجام کارهایم رسیدم و باز یک برنامه ی نسبی نوشتم که تکلیفم برای خودم معلومتره .
– رمان جزء از کل را با تورق به پایان رساندم خوشم نیامد علیرغم تعریف بین المللی خیلی تند و خشن و درام بود.
-تفسیر المیزان را مرور و دنبال طرحی برای ارائه ای متفاوت هستم .
– وبینار ساعت ۵ و جلسه ی آخر دوره ی نویسندگی ۷۳ را شرکت کردم .البته استاد قول جلسه ی بازخوردم هم دادند .خدا قوت به ایشان .
پیش از هر کاری به مادرم سر زدم. خدا را شکر، حالش خوب بود.
ناهار پختن و کارهای آشپزخانه تا ظهر وقتم را گرفت.
بعدازظهر مراقبه کردم، کمی هم مطالعه.
آهنگ مورد علاقهام را گذاشتم و عشق کردم.
روز گفتارم را در کانالم گذاشتم.
فصلِ نه «سفر شهرزاد» را تمام کردم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
دخترم را کلاس بسکتبال بردم. بعد از کلاس با هم رفتیم خرید.
کمی از کتاب «حق نوشتن» را خواندم. یادداشتبرداری کردم و دلیلی شد تا مطلبی در کانالم بگذارم.
بعد از مدتها سراغ شعرهای فروغ عزیزم رفتم. چون بلند بلند میخواندم دخترم هم شنید. خوشش آمد و تحسین کرد.
فهرست کارهای فردا را نوشتم.
راستی استاد، فونت جدید مبارک باشه.
-دبیرستانی که بودم، چایی صبح را خودم دم میکردم، میخوردم و میرفتم مدرسه. صبحِ زودتر از این روزهایی که کلاس خیاطی میروم. به قول دوستم مورنینگ پِرسِن(morning person) نیستم. و اگر نمیرساندنم، بهموقع نمیرسیدم.
-کلاس با نشان دادن دامن و فهمیدن اینکه دامن را مالاندهام به کاکتوس گذشت. کوتاه و مختصر. گفت ببر درست کن. عکس بگیر بفرست برایم. عکس گرفتم فرستادم برایش. گویا توی دو تلاشی که برای گذاشتن الگو روی پارچه داشتم، گند زدم و استاد در نهایت گفت: «بخدا میزنمت.» قرار شد پنجشنبه ببرم تا مشتی خاک ریزانده شود توی سرم.
– کلاس که رفتهنرفته تمام شد اندکی رفتم دَدَر. برای خودم دفتر، خودکار و تقویم کوچولوی پیشولی خریدم. ولی پیشی فروردین زیاد خوشکل نبود. باید به ماه تولد من هم اهمیت بدهند، یعنی چه؟
– دوش گرفتم و لباس شستم.
-دفتر شعر «خواب لیلی» از بتول عزیزپور را خواندم. گاهی برای دل خودم و گاهی به یاد تکلیف شعرماهی، پیدا کردن بهترین تشبیه، از چند صفحه اسکرینشات گرفتم. بخشی از اسکرینِ شاتیده:
«آنگاه که مرا مینگرد
سقوط قلههای فراموششده را میمانم
در ساکتترین لحظهی موعود.»
و
«با کدامین زبان
سخن میگفتم
که تو به سکوتم میخندیدی؟»
– برای خودم ماکارونی درست کردم و همزمان به کتاب صوتی «کلیدر» گوش دادم. یک بخش محبوبم از آشپزی این است که میتوانم در تنهایی کتاب صوتی گوش کنم. فکر کنم کلن لذت میبرم از اینکه وقتی کاری انجام میدهم چیزی مثل موزیک متن برایم پخش شود.
-اندکی خوابیدم اما با زنگ تبلیغاتی کفش تنتاک از خواب، پرانده شدم.
-وبینار نویسندهساز شرکت کردم و باعث شد که به خاطر کتاب «ضربان» لیسپکتور، به تمدید اشتراکِ بینهایتم مایلتر بشوم.
-جوجوی ما (عروس هلندیمان) دو تا نردبان دارد. از یکی بالا میآید و بوس میدهد و یکی دیگر که بهقول دانیال مرادی کُنجگاهش است و گاهی هم چرتگاهش. زیر تابَش. زیاد آنجا مینشیند. گاهی هم که انگار طمعِ نوازش داشته باشد سرش را برای مدتی میچسباند بهش. مادرم که گفت نردبانِ بچهام خراب شده و نتوانست درستش کند، رفتم سراغ تقویم کوچولوی تاریخگذشته و چسبی که برای زدن زلمزیمبو روی کفشهایم خریده بودم. و یک جوری برایش سر هم کردم تا بچهی مامان بینردبانِ دوم نماند.
– یکساعتنویسیِ روزانهام را کامل کردم.
-با دوستم در مورد رمان فانتزیای که میخوانیم گپ زدیم.
– درس خواندم. سعی کرده بودم این چند وقت قورباغهاش کنم و اولِ همه قورتش دهم اما امروز نشد. ولی شکر خدا زمین نماند.
-گزارش نیکم را برای آخر شب نگذاشتم و گوشتدارتر نوشتمش.
-یادداشت کانالم را بار گذاشتم.
– روزگفتار ضبط کردم.
1. مدتها بودم میخواستم برای مطالب سایت کاور طراحی کنم. امروز فرصت شد و چند تصویر خوش رنگ و لعاب ساختم.
2. متن یادداشت «مدیریت دانش شخصی» را بازنویسی کردم.
2.رفتم باشگاه. امروز سرحال و پرانرژی بودم. تمرین خوبی داشتم.
3. قسمت دوم سریال Fleabag را دیدم.
4. شب کمی سه تار تمرین کردم. تسلط خوبی روی قطعهی شبانگاهان پیدا کردم. باید قطعهی جدید یادبگیرم.
5. مطالعه نداشتم. چند روزی است رمان شب یک شب دو را شروع کردم اما نمیتوانم ارتباط بگیرم. جسارت رها کردنش را هم ندارم. همینطور در حالت بلاتکلیفی ماندهام.
اعلامیه:
به اطلاع دانشآموزان عزیز میرسانیم چهارشنبه ده شب اردوی تئاتر داریم. در این تئاتر یکی از دوستانتان بازی کرده: باده علوی . دانشآموزان میتوانند از زهرا هادی رضایتنامه را بگیرند.
با تشکر .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام آقا معلم چه خوب که فونت را تغییر دادید. زیبا هست. اعلامیهی بالا را خانم مدیر داده. گفتند که در کلاس بخوانید.
این هم تکلیفم:
تکلیف مدرسه
۱ـ صبحانهی کامل خوردم. به زور شیر خوردم. مربی بهداشت، خاله فرشته، ما در سن رشد هستیم باید کلسیم کافی بخوریم.
۲ـ قولنج انگشتانم را نشکاندم. عمه بلقیسم میگوید این کار به استخوانهایم آسیب میرساند. آقا معلم از آناهیتا شنیدم میخواهید با عمهام ازدواج کنید. راست است؟
۳ـ انشایی در شاد نوشتم. آقا لطفن انشا را به مادرم نشان ندهید وگرنه کتکم میزند. در انشا پشت سر پدربزرگم حرف زدهام.
۴ـ انشای همکلاسیهایم را خواندم. کام ساعد را تشویق کردم. به کنفرانس همکلاسیهایم نیز گوش دادم.
۵ـ در شاد توضیحاتی در مورد اردو دادم. پسر مربی بهداشت یعنی چمبر میخواست به اردو بیاید اما تهران نبود.
۶ـ میخاستم نوشتهی شما را انجام بدهم و کارهایم را الویهبندی کنم اما بلد نبودم. آقا معلم من درسهایم را نیز نمیتوانم الویهبندی کنم. مثلاً اول شب یک شب دو را بخانم یا شب هول را مرور کنم؟ کدام امتحانیتر است؟
۷ـ به کلاس شما آمدم. وسط کلاس از پنجره چندتا پیشی دیدم. هواسم پرت شد. غُول میدهم که جزوهها را از آناهیتا بگیرم. البته شاید ندهد. مادرش گفته نباید با من سُحبت کند. خاله گفته من و سحر بدآموزی داریم. آقا معلم بدآموزی یعنی چه؟
۸ـ به کلاس مهارتهای زندگی رفتم. خانم معلم ادامهی درس دیروز را توضیح دادند. آخر کلاس یکی از سالبالاییها آمد. مبینا از ترجمه و زبان گفت.
۹ـ اِلامیهی اردو را به معاون پرورشی، خانم یاوری دادم. ایشان هم اِلامیه را در شادشان فرستادند چون با همکلاسیهایم روابط صمیمی ندارم. از آراسته هم خواستم اردو بیاید. گفت نمیتواند.
۱۰ـ کتاب سکشوالیته را برای بهتر شدن املا خاندم. آقا معلم راست میگویم. غَصد بدی نداشتم. یک وقت به مادرم نگویید. مرا میکشد.
۱۱ـ شعری از زاکانی خاندم. ما هنوز کوچک هستیم. چیزی نفهمیدیم. میبینید آقا معلم چه بچهی خوبی هستم؟ درسها را جلو جلو میخوانم. کارت صد آفرین نمیدهید؟ به قول داداش سامانم عقدهای شدیم. میگفت عقدهای را از شما یاد گرفته.
۱۲ـ به کلاس رقصِ معاون پرورشی رفتم. آقا ما بچه قرتی نیستیم. مادرمان دیده بچهی همسایه، ندا احمدی، کلاس رقص میرود ما را هم فرستاده. حتماً چند روز دیگر به خاطر بچهی همسایه باید کلاس نقاشی بروم. شیوا و سارا چگنی هم بودند. خانم چگنی چند سالی از دبستان فارغ شدهاند. ما هم به خاطر کلاس مهارتهای زندگی ایشان را میشناسیم. آخر اقا معلم این کلاس بین دبستانیها و راهنماییها مشترک است.
۱۳ـ به کلاس آقای کمالی رفتم. گویا کلاس برای دومیها نبود. برای کنکوریها بود، با این حال ماندم. زود بیرون آمدم. شارژ گوشی تمام شد.
۱۴ـ در هال و حوای جوانی را خواندم. چرا این کتاب را معرفی کردید؟ میدانستید مناسب هشتسالهها نیست؟ آقا معلم مسکوب بچهی بدی است. مادرمان گفته نباید بگذاریم کسی به خصوصیمان دست بزند. مسکوب میگذارد. تازه به اندام خصوصی بقیه هم دست میزند.
۱۵ـ لیست کارهای فردا را نوشتم. خانم افروشه میگفت برای نظم دادن به کارها فهرست درست کنیم. بله آقا ما ششمی نیستیم اما یکی از دوستهایم شاگرد ایشان است.
۱۶ـ تکلیف همکلاسیهایم را خواندم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آقا معلم یک وقت فکر نکنید من تا این وقت شب بیدار هستم. من همیشه ده شب میخوابم. تکالیف امروز آخر زیاد بود. ببخشید دیروز بعد از دوازده تکلیف فرستادم. شاد بالا نمیآمد.
آقا ممنون که به خاطر مصدرِ تکلیف دیشبم نمره کم نکردید. شما خیلی مهربان هستید. هر چند داداش سامانم میگفت لجی و شقی هستید.
آقا معلم اجازه است؟ اجازه؟ یک سوال دارم: فرق گونهی زبانی با زبان راوی با زبان داستان چیست؟
نگران نباشید آقا معلم. داداش سامان در تکلیف کمکم نکرده. خودم نوشتم. راست میگویم. داداش فقط به آبجی غزاله تقلب میرساند.
راستی آقا معلم ممنون که به خاطر کلاس داستان کوتاه سوم پدرم را نخواستید. اگر پدرم چند ساعت از کارش میزد، عصبانی میشد و مرا در اتاق حبس میکرد.
( در مورد اعلامیه میخاستم از این طریق از دوستان تهرانی دعوت کنم اگر میتوانند با هم چهارشنبه ده شب تئاتر باده را ببینیم تا هم از بازیِ خاهر باده کیفور شویم و هم با هم آشنا شویم. )
الان این غزاله من بودم؟ چرااا😅😂😂
تو خیلی خوبی دختر.
چقدر عالی 😍. کجا با هم هماهنگ شیم؟ (البته که در این شرایط ممکنه اجراها کنسل بشه.)
تو تلگرام به این شماره پیام بدید
۰۹۳۸۴۸۳۶۲۴۷
البته بله هم دارم میتونید اونجا هم پیام بدید فقط اگه میخایین بیاید بهتره سریع بلیط بخرید خیلی زود ظرفیت پر میشه. تو کانال باده اطلاعات خرید بلیط هست
کارهای نیک امروزم:
۱- ۷:۳۰ صبح بیدار شدم و بعد از کم شدن تهوع صبحگاهیام، صبحانهای مقوی برای خودم و نینی آماده کردم.
۲-برای ناهار آبگوشت درست کردم، چون شنیدهام ابگوشت به وزن گیری جنین کمک میکند.
۳-با مامان تلفنی حرف زدم ؛ از سوزش معده و بیحالی امروزم برایاش گفتم و او مثل همیشه غمخوارم بود و آرامم کرد.
۴-از آنجایی که در آخرین سونوگرافی طول سرویکس (طول دهانه رحمم) کم بود،طبق معمول شیاف پروژسترون گذاشتم تا از نینی محافظت کنم.
(امیدوارم فردا که به سونوگرافی میروم طول سرویکسم افزایش پیدا کرده باشد.🥺)
۵-قرص ویتامین دی و آهنم را خوردم.
۶-امروز متوجه شدم مورچههای خانهمان تکامل پیدا کردهاند و به جای قند و شیرینی؛ برنج و اکبرجوجه میخورند.
چون مقداری اکبرجوجه که از شب قبل اضاف امده بود را درون قابلمه ای روی اپن رها کرده بودم؛ صبح که بیدار شدم شاهد لشکری عظیم از مورچهای زرد رنگ بودم که به قابلمه حمله ور شده بودند و تیکه های اکبرجوجه و برنج را غارت میکردند. البته حسابشان را رسیدم ؛ کار نیکی نبود اما مفید بود.
۷-امروز بخاطر بی حال و حوصلگیام، به جای صفحات صبحگاهی، صفحات ظهرگاهی نوشتم که کاش نمینوشتم، همهاش غر بود و اندوه و ناله.
۸-نامه ای به کودک دلبندم نوشتم و به او گفتم که از اینکه قرار است فردا دست و پای کوچولواش را زیارت کنم چقدر خوشحالم .
۹-تمرین جزئینگاری کلاس نویسندگی خلاق را انجام دادم ؛ درباره پاره ای از یک صبح معمولی یک زن باردار متنی نوشتم و در کانال تلگرامم منتشر کردم.
۱۰-در وبینار نویسندهساز شرکت کردم؛ شنیدن گزارش های نیک بچه ها برایم لذت بخش بود. کتاب ضربان را دوست داشتم و اسماش را یادداشت کردم که سر فرصت بخرم و بخوانم.
۱۱-برای عصرانه، توت فرنگی و شیر و مقداری یخ را درون شیکر ریختم و نوشیدنی سالمی نوش جان کردم.
۱۲-در آخرین جلسهی دوره نویسندگیخلاق۷۳شرکت کردم ؛ درواقع طولانی ترین دوره ی نویسندگی خلاق تا به امروز . مثل همیشه برایم انگیزهبخش بود. لیستی از کلدواژه های تخصصی، ارزشها،شعرواژه ها، کلمات قصهساز و کلمات بامزه نوشتیم.
۱۳-از دوستی قدیمی که سالها از او خبری نداشتم پیامی دریافت کردم. نوشته بود که از خواندن جزئینگاریام در کانال تلگرام بسیار لذت برده و بارداریام را تبریک گفت و شماره جدیدش را برایم فرستاد ، تا هرموقع کمکی نیاز داشتم، دریغ نکند.
۱۴-ادامه سریال شنود را تماشا کردیم.
۱۵-بخشی از کتاب پروژه شادی را گوش کردم.
عزیزم ان شالله سونو فردا خبر خوبی برات همراه داشته باشه.
فندق کوچولو و خودت سلامت باشید 😘
چه خوب که ضهرگاهی نوشتی، همون غرها و ناله نباید درونت میماندند.
به امید خدا هفتهی آینده وبیناری دارم در مورد نامه نویسی.
– امروز به تقسیم بندی بهتری در انجام کارهایم رسیدم و باز یک برنامه ی نسبی نوشتم که تکلیفم برای خودم معلومتره .
– رمان جزء از کل را با تورق به پایان رساندم خوشم نیامد علیرغم تعریف بین المللی خیلی تند و خشن و درام بود.
-تفسیر المیزان را مرور و دنبال طرحی برای ارائه ای متفاوت هستم .
– وبینار ساعت ۵ و جلسه ی آخر دوره ی نویسندگی ۷۳ را شرکت کردم .البته استاد قول جلسه ی بازخوردم هم دادند .خدا قوت به ایشان .
یکشنبهگی من
۱- صفحات صبحگاهی نوشتم و غرغرهایم را روی کاغذ خالی کردم؛ کاغذ بیچاره هم طبق معمول اعتراضی نکرد.
۲- بعد از نخوردنِ صبحانه، بطری آبم را پر کردم و کنار دستم گذاشتم تا دستکم یکی از نیازهای اولیه بدنم تأمین شود.
۳- خواندن کتاب «فلسفه پیادهروی» را شروع کردم؛ فعلاً در مرحلهٔ فلسفهاش هستم، نه پیادهرویاش.
۴- برای اعضای خانواده و خودم چای ریختم و دور هم نوش جان کردیم.
۵- با خواهرم سریال مورد علاقهام را دیدم و کمی قند در دلمان آب شد؛ خوشبختانه آزمایش قند خونمان همچنان طبیعی است.
۶- دستبهکار شدم و سیبزمینی سرخکردهٔ برشتهای درست کردم. همزمان یک شوی هندی تماشا میکردم و محصول نهایی چنان موفق از آب درآمد که همگان با سس گوجه به جانش افتادند.
۷- برای پیادهروی، همراه خواهرم و مایلو به پارک رفتیم و بعد در کنار دوستانمان به گپوگفت و خنده پرداختیم؛ مایلو هم با حضور فعالش اجازه نداد کسی بیش از حد جدی بماند.
– روزم با بازخانی مقالهیی از محمد قائد شروع شد. بیراه نیست اگر بگوییم قائد بهترین سرمشق در نثر فارسی امروز است.
– ظهری رفتم پیادهروی. قهوه خریدم. و اتفاقی یک تیشرت سفید دیگر. لباس گشاد را دوستتر میدارم. این یکی قالپاقم را کامل میپوشاند.
– مادرغلام آش پخته هی قربانصدقهی خودش میرود که قربان مادرم بروم که چنین آشپزی زاییده. من آشرشته هیچ دوست ندارم، شلهقلمکار دلچسبتر است.
– باز سری زدم به زندگینامهی خودنوشت سیدعلی صالحی: «راه دور…». نثر برخی شاعران کمتر از شعرشان نیست، سرآمدشان اسماعیل خوییست گمانم، بعد هم میرسیم به نصرت رحمانی و احمد شاملو و سیمین بهبهانی.
– امروز فونت سایت را تغییر دادیم، حالا همان قلمیست که یادداشتهای روزانهی شخصیام را باهاش تایپ میکنم. فونت سمیر. دوستش دارم، حال و هوای برخی کتابهای قدیمی را دارد. به حروف شخصیتی صمیمی و قابل اعتماد میبخشد.
– واپسین جلسهی ۷۳مین دورهی نویسندگی خلاق برگزار شد. شاید یکی از غریبترین دورهها. قبل دی ماه شروع شد، مدتی متوقف شد، سپس خورد به جنگ، باز متوقف شد و سرانجام در آتشبس به آخر رسید. و زمینهای شد برای آشنایی من با دوستانی که حالا برخیشان از ستارههای مدرسه نویسندگیاند.
– دو تا کلاس خصوصی داشتم امروز. تو اولی حظ کردم از افزایش مداومِ توان دوست خوبم در نقد ادبی و در دومی لذت بردم از فرآیند بازنویسی سختگیرانهی رمان.
– اطلاعیهی کارگاه کاریکلماتور را پس از تلخیص و ویرایش هوا کردم توی کانال مدرسه. از این پنجشنبه شروع میکنیم.
– دوباره رفتم سراغ زندگینامه سید علی صالحی، آن تکههایی را خاندم که از مکافات ادارهی مهد کودک در دههی شصت میگوید. دو تا از روزواژهها را هم از همین کتابِ «از راه دور…» برگزیدم.
– تو وبینار نویسندهساز دوباره از «گزارش نیک» گفتم و اینبار به انگیزهی تازهای برای مطالعهی گزارش نیک بچهها اشاره کردم: کجا میتوانیم اینهمه تجربهی متنوع افراد گوناگون را با این ظرافت و حجم بخانیم؟ توجه به گزارش نیک دوستانمان کمک میکند تا به عنوان نویسنده درک بهتری از زیست روزانهی دیگران داشته باشیم. در بخش دیگری از وبینار به کتاب «ضربان» کلاریسی لیسپکتور پرداختم و ترجمهی درخشان پویا رفویی که نمونهی الهامبخشیست از فارسیِ ناب.
– آغاز پرسهی شبانه در دنیای سینما و ادبیات.
از روزواژهها:
«جادوزده»
کاجها کلاه کج کرده در ظلمت سفید. انگار دنیا را وهمی جادوزده گرفته بود.
-سید علی صالحی، راه دور…، ص۲۸۹
«قورتوقورت»
لیوانِ پُر از آب استخر را جلوی آن پدر دلسوز قورتوقورت نوش جان کردم.
-سید علی صالحی، راه دور…، ص۳۲۳
«شبگرفته»
آری، گیرم که آسمانها عشق -در شکل کهکشانهایی از اشک- از پلکهای سرخِ زنی یا مردی در مسیرِ تابوتت بر خاکِ شبگرفته فرو ریخته باشد. تو مُرده خواهی ماند. تا جادوان تو مُرده خواهی ماند.
-اسماعیل خویی، در خوابی از همارهی هیچ، ص۳۶
تیشرت نو مبارک استاد به سلامتی بپوشین. فقط من متوجه نشدم قالپاقتون کجاست شرمنده🤪
کاش از محمد قاعد بیشتر بگین دوست دارم بشناسمش. البته که سعی میکنم خودمم مطالعه کنم ازشون.
من هم با آش شلهقلمکار موافقترم. یاد ایام جوونی و جاهلی افتادم که با دوستان میرفتیم نیکوصفت آش شله قلمکار میخوردیم. پُرسی ۳هزار تومن بود اونموقع. الان نمیدانم حتمن کمِ کم نیم میلیون شده.
دم شوما گرم🌱
۱. صبح خیلی کوتاه نوشتم.
۲. کتاب «آدمها»ی احمد غلامی را تمام کردم. احساس میکردم دوری زدهام در محلات و شهرهای مختلف و با چند نفر حرف زده ام. نمیدانم چرا کامران شوکت بیشتر از همه در ذهنم مانده؟
۳. بخشی از کتاب «اطلس دل» را خواندم. صدای ذهنیام بر خواندنم غلبه میکرد. کوشیدم متمرکز باشم.
۴. فصلی از کتاب «رهایی» را خواندم که موضوعش همین صداها و مانعهای ذهنیاند.
۵. لباس در لباسشویی انداختم. ملافهها و روبالشیها را نیز شستم.
۶. کشوی تیشرتهایم را مرتب کردم.
۷. لحافو تشکها را جابهجا کردم هوا بخورند. هوای اتاقها خیلی گرم است.
۸. کلی ظرف شستم. کف آشپزخانه را هم شستم. احساس ظفر دارم.
۹. شام هم درست کردم. فکر کنم برای من، این هم نیک باشد.
۱۰. به دوستم زنگ زدم و دربارهٔ کتاب «پیشیحچی» که زهره جانِ رسولی خواسته بودند، سفارش کردم.
۱۱. در کانالم مطلبی نوشتم دربارهٔ احساسات این روزهایم. ابتدا خیلی ناامیدانه بود، دیدم روا نیست. با خودم فکر کردم که باید صبوری کنم. برای همین انتهای یادداشت را تغییر دادم. گاهی آدم از درد نیامدهای که میشناسد، بیشتر میترسد تا درد جدید.
پینوشت: چقدر این فونت زیباست. تنوع خوبی بود. اسم فونت چیست؟
خدا را صد هزار مرتبه شکر امروز نیکتر بود.
۱- فهمیدم به سلامتی دارم پدر میشوم.
در این گرما، در این شرجی، همهاش کولر را خاموش میکردم. لذت عجیبی داشت.
۲- محمدی آمد. لحظات نفسگیری بود. حسابی لبهایم را گاز گرفتم تا جیغ نکشم. خدا را شکر نفهمید چقدر در عذابم. فکر میکرد از اینکه روبهرویم نشسته و دارم برایش فاکتور میبندم خوشم میآید.
۳- بالاخره همرنگ جماعت شدم و فیلترشکنم را روشن کردم و سری به اینستا زدم. چند ساعتی طول کشید. خبر خاصی نبود فقط رقص آن دختر دبستانی را دیدم. خوشم آمد. شاید کلاس رقص ثبت نام کنم.
۴- صدای جنگنده شنیدم.
۵- نهایت آدم شدم. تفی روی گوشیم انداختم و خودم را لعن کردم اگر دوباره بروم اینستا و چرت و پرت نگاه کنم.
۶- پیاده برگشتم خانه و نم بارانی هم زد. ولی راستش خیلی هم جذاب نبود. بیشتر خفه و شرجی بود.
۷- الان خودم را بیشتر دوست دارم. دارم قربان صدقه خودم میروم. اینبار خیلی زودتر از آن چرخهی منحوس یخزدگی خودم را بیرون کشیدم. دمم گرم.
۸- شرکت در وبینار و انتشار ِ سارنگار و سارگفتار و نوشتن گزارش نیک هم که دیگر گفتن ندارد چقدر نیک است.
۹- الان هم گوشیم را میبوسم میگذارم کنار. میروم شامی و کتابی و خابی.
فونت قشنگی بود دلم باز شد. ممنون استاد قشنگم که همهی کارهاتون قشنگه.
وای سارا اونجایی که نوشتی به سلامتی داری پدر میشی. اونجا گیر کردم، دوباره اسمتو نگاه کردم بعد ادامه دادم به خوندن متن.
خیللی خوبی😄
خوابم نمیبرَد. خوابم جویدهجویده و بریدهبریده است. کلافه میشوم. نگاه میکنم ساعت سهونیم صبح است. فکر میکنم شاید بهتر است دوش بگیرم و با تنی خنک بخوابم. دوش میگیرم، با صبر و حوصله. دانههای آب، یخ و وارفته، شبیه شب، آرام و بیصدا، آهنگ سریدن دارند و من بیحرکت مجال میدهم تا بر من ببارند.
وقتی از حمام فارق میشوم، هوا گرگومیش است و صدای اذان میآید. دو رکعت نماز صبحگاهی حالم را بهتر میکند. ولی باز خوابم نمیبرَد.
به تکاپو میافتم که تا خواب مسیر چشمانم را بیابد، کانالخوانی کنم. سر میزنم به نوشتارهای بچههای مدرسه و یاد میگیرم و کیف میکنم از خوانششان. دعا میکنم برای دست و قلمی که برایم مینگارند، از خدا خواستم بخواهد برایم بهتر نوشتن را، خواندن را، بهتر بودن را.
در لابلای صدای گنجشکها، صدای من هم آرام بالا میرود، صدای دعایم، آهسته میخواهم که درجا نزنم، یکجا نمانم. خسته نروم و نیایم.
دو ساعتی میخوابم. ساعت هشت صبح، منگ و گیجواره، آشپزخانه را گز میکنم تا سرحال بیایم و میآیم، به لطف یک لیوان بزرگ چایی و یک دانه خرمای پیارم.
کانالم را به روز میکنم و با بچههای نویسندگی گپ میزنم.
اما این گپزدنها که برای من نان و آب نمیشود. بلند میشوم و ناهاری دستوپا میکنم مندرآوردی:
پیاز بزرگی را خرد میکنم، همراه سیر و کمی روغن زیتون و یک قاشق رب و ادویه، خوب تف میدهم. گوشت را به قطعات تقریبا درشت خرد میکنم و همه را میگذارم خوب بپزد.
و مقداری کینوا و نخود پخته و کمی سبزی قورمه را هم با هم میپزم. خیلی هم خوشمزه میشود. و ناگفته نماند که خاطرتان خیلی عزیزست که دستور غذایم را برایتان رو میکنم. جای شما البته خالی نبود، دروغ هم نمیتوانم بگویم.
طبق معمول خودم نمیخورم، در پی همان دلدردی که هنوز دست بردار من نیست.
امروز به هر جان کندی هست باید دور دوم خوانش کتاب شبطولانیتیزدندان را تمام کنم و میکنم.
از محتوایش حالم بد میشود. یاد دوران خودمان میافتم. خیال خام عدهای که هوای انقلاب دارند و در نهایت زیر حجمهی آرزوهایشان له میشوند و میمیرند. داستانی که بخشی از تاریخ شیلی را میگوید ولی من ایران را میبینم و تلخی دریدگی دندانهای سگهایی که مردم من را میدرند. میخوانمش تا تمام شود، تمام میشود اما ماجرای ایرانم هنوز نافرجام، من را درون غمش فرو میبرد.
وبینار استادِجان عالی است. کتاب ضربان، را برایمان میخواند و من در خلسهی نداشتن هر کتابی که هر روز به رخمان میکشد کرخ میشوم، پس تنها گوشم را به او میسپارم و امیدوارم روزی کتابی را داشته باشم که استاد در آرزوی داشتنش به سر میبرد.
فیلم مرگ ماهی، از حجازی را میبینم.
اما هنوز محتوای کتابی که خواندهام آزارم میدهد.
https://t.me/manesehchtgrh
گزارش نیک امروز وشب 17 خرداد:
کارهای تکراری رو فاکتور میگیرم و اینگونه گزارش میدهم:
– کتاب دعا را تمام کردم و تستهایش را هم که گپجیپیتی برایم درآورده بود را هم خواندم. یعنی برای مسابقه آمادهام. یاد دعای خروج از منزل افتادم که مرحوم آیت الله مرواریدی یاد داده بود و یک زمانی با این دعا انس داشتم:« بِسم الله الرحمن الرحیم حَسْبی اللهُ تَوَکَّلْتُ عَلَی اللهِ اللهمَّ إنّی أسئلُکَ خَیْرَ اُموُری کُلّها و اعوذُ بِکَ مِنْ خِزْی الدّنْیا و عَذابِ الاخِرَةِ».
– با خواهرجان چند روزی است که سرسنگین بودم. رنجانده بودمش. صبح توی بله ازش یک نقطه دریافت کردم و آبجیجان حالت چطور است. من خوشحال که آبجی آشتی کرده معذرت خواستم و گفتم حالم خوب است. ولی گویا آن پیامها، پیامهای فریز شدهی قبلی بودند که بله الان رها کرده بود. خواهرجان کماکان نمیخواست من را ببخشد. بیخیال 5 رمز صمیمانهی ارتباط کتاب «از حال بد به حال خوب شدم» و به خواهرجان گفتم کماکان بهتر است به قهرمان ادامه دهیم.
– عصر بعد از وبینار نویسنده ساز آدرس آقای میکائیل را اصلاح کردم و به وبلاگش سر زدم و تبریکی گفتم. کتاب ضربان را دانلود کردم. کتاب طنز پس کوچه را که آقای میکائیل معرفی کرد را پیشتر با معرفی خود استاد کلانتری توی طاقچه خریده بودمش.
– حالا که دارم از نیچه گریست میخوانم، گمانم بعدش به ضربان و طنز پس کوچه سری بزنم.
– از سعود حلزون به سقف بسی شاد گشتمی. البته که همین سقف گردیش هم من را یاد خفاش انداخت. شعر اسماعیل خویی هم خوب بود دست استاد طلا.
گزارشگر کار نیک فرح :
از ساعت۷ بیدارم هی نرمش هی چرت. و هی خواب دیدن، ولی وقتی کاملن بیدار شدم خوابها را فراموش کردم. باید باز یک مدت مدیتیشن بکنم که خوابهام یادم بمونه.
صبحانه نان و پنیر و عسل و چای
بازم دل درد دارم فکر میکنم استرس ناخودآگاه منو اینطوری میکنه.
ناهار لوبیا پلو پنگوندم. دیشب لوبیا سبز با گوشت چرخ کرده و پیاز داغ مثل مایع ماکارونی پختم. صبح هم برنجش را پختم. با ته دیگ نان تافتون. سیب زمینی نداشتم، نان لواش هم نداشتم. پیاز هم نمیخواستم حلقهحلقه بکنم و ته دیگ بذارم . این شد که لوبیا پلو با ادویه هل و دارچین با نان تافتون ردیف کردم.
ساعت ۱۱ اسنپ گرفتم. در فاصله ای که اسنپ برسه یادداشتهای دوستان در کانال تلگرامیهاشونو خوندم. مریم کشفی، الهه علیزاده ، شیوا ، مریم نیکومنش، حمید میرزا، باده علوی و…
کانال نردبان آسمان، روانشناس خوب دکتر ارام، گروه ناشنوایان گروه کاشت حلزون و و سمعک، با اخبار کودکان ناشنوا هم بخاطر رسیدگی به آنها خوشحال کرد. و هم بخاطر بد رفتاری با آنان دلم به درد آمد خدایا به دادشان برسه ای دادگر مهربان.
اسنپ رفت به خونهی مادر:
با اسنپ اول که پراید بژ، و رانندهاش مریم خانم بود رفتم. آدامس تعارف کردم که سر صبحت را باز کنم. شالش افتاده بود ولی تا من سوار شدم، شالشو سر کرد. منم روسریایم را عقبتر بردم که او راحتتر باشه. خانم راننده گفت مرسی ممنونم یعنی نه، ( ادامس نمیخوام) سکوت حاکم شد تا فرزندش زنگ زد و راننده خانم گقت یخچال کار میکنه؟ خنک میکنه برو ببینم وسایل توش خنک است. بعد از تماس تلفنیاش گفت بچهها که بزرگ میشن مشکلاتشون هم بزرگتر میشه. باز سکوت تا به خونه مادرم رسیدم. نشد ارتباط برقرار کنم.
به خونه مادرم رسیدم. طبق هر روز پنجرهها را باز کردم هوای تازه تو خونه بیاد کولر را روشن کردم. بعد میوه زردآلو و پرتقال و سیب را ریز خرد کردم و در پشقابی گذاشتم. خیار و گوجه را خرد کردم برای سالاد.
اذان ظهر شد و منو مادر نماز خوندیم. بعد لوبیا پلو که آوردم هنوز گرم بود با ته دیگ نان تافتون مادرم خوشش اومد و خورد. با سالاد خیار و گوجه و میوه هم برای عصرش گذاشتم.
توت فرنگیهای خرد شده را که دیروز روشون شکر ریخته بودم را یک جوشی دادم، تا فردا یا ماست چکیده دسر کنم و بعد از ناهار به مادرم بدهم.
اسنپ برگشت:
تا ساعت یک بودم بعد اسنپ گرفتم و به خانه برگشتم. اسنپ پسر جوانی بود که مهندس راه و ساختمان (عمران) بود از خانههای ویرانه شده و تزریق بِتُن به پی ساختمان حرف زد. حرف از ساختمان برج استاتید سرو شروع شد که در جنگ اول (جنگ ۱۲ روزه) برج C
آسیب دید و گفت شما هم بودید؟ گفتم ما در برج روبرویش برج D بودیم.وووو
از آسیب و صدمه های مردم در هر دو جنگ حرف زد. از آسیب به ساختمانها و ترمیم آن حرف زد و گفت کارهاشون باز سازی خونههای قدیمه. بخاطر گرونی کارکساد شده و گفت یکماه فقط کار دارم بقیهاش بیکارم. از کار کردن خودش ار سن ۱۸ سالگی گفت. چقدر از اخلاقمند بودنش حرف زد. در سن ۱۸ سالگی پول پیدا می کند و خرجش میکند اما در همان هفته ۴۰۰ هزارتومان بابت صافکاری ماشینش میده و الان می گفت کاش آن پول را قهوه نمیخوردم از دهن و دماغم در اومد.
بعد از سیاست و حکومت گفت که بسیار ناشیانه دارن عمل میکنند آنقدر که افرادی از دولت مردانمان و دانشمندانمان را در دو جنگ اخیر از دست دادیم. و چراهای که همه داریم. تا خود خونه مدام حرف زد و تعریف کرد.
_عصر در خانه اخبار خارجی دیدم. چای نوشیدم. بعد خودم را خواباندم تا شب بهتر مطالعه کنم و استراحت کردم تا فردا با سلامت بیشتر به مادرم سر بزنم.
_ در وبینار نویسنده ساز شاهین کلانتری که برایم درس زندگی است، شرکت کردم، خوشحالم دوست نویسندهام پوراندخت مادر زنده یاد پوریا هم به جمع ما پیوست. چقدر نوشتن برای روحیهاش عالی خواهد بود. هر چه بیشتر بنویسید حالت نوشتار درمانی برایش خواهد بود انشالله. البته سوگ دوره خودش را دارد و باید طی شود و برای هرکس مدت زمانش فرق میکند. سالها در مورد سوگ خواندم ومطالعه کردم و در کانال فرحنامه متن گذاشتهام.
_عصرونه کیک لیلا پز و چای لیلادمکن خوردم. ( دخترم لیلا امروز فعال بود)
_نوشتن یک صفحهA4رونویسی از کتابم.
_آخر شب انیمیشن دهکده حیوانات را دیدم، که بر اساس رمان جورج اورول ساخته شده. چه جالب بود. البته دوبله بود.
حلزونه چرا رفته اون بال🤔ا ؟
حالا سحر فرهادی عزیز هلو و چنگیزدار ناراحت نشه🤔 ؟ ، پا تو کفشش نکرده باشم از حلزون گفتم🤔 ؟
ا صلا چرا زارت تا اومدم، سلام نکرده حلزونو نقد کردم🤔 ؟ این جنون چیه باید همه چیو نقد کنم 🤔؟ چرا متوجه نشدید اسما یارانی امروز در وبینار نبود🤔 ؟ اگر متوجه شدید چرا نگفتید 🤔؟
خودم چرا نگفتم 🤔؟
همیشه انتظاراین شبو داشتم که یه روز بیام و روزنوشتمو تایپ کنم ولی فونت چرا داره رو نوشتنم تاثیر میذاره🤔؟
دارید میگید چرا خب اینجا دارم تایپ می کنم 🤔؟
ترک عادت کی دیده که موجب مرض نباشه🤔؟
خودم دیدم .
فردا اگه روز نوشت من خونده بشه تو جمع چی و شوهرم اینجا بشنوه چی🤔؟ مجبورم یا روز نوشتو عوض کنم یا اسممو …
حالا هر دو چرا دارن عوض می شن🤔؟
اصلا بشنوه مگه چی دارم می گم 🤔؟
روز نوشتام چرا غم نوشتند 🤔؟ چرا چرا نوشتند🤔؟ چرا وبینار نوشتند🤔؟ چرا مدرسه نویسندگی نوشتند🤔 ؟ چرا امشب نقد نوشتند🤔 ؟
فاطمه ابراهیمی عزیزم تونبودی که گفته بودی چرا خود افشا نوشتند🤔؟
امروز چرا از اول تا آخر جلسه کانال بَلَمو تایپ نکردم تو کامنتا و رسید به آخر و زاررت بعد از معرفی سایت آقای میکائیل محمدی نوشتم🤔 ؟
اونش شاید اشکال نداشته باشه ، چرا اومدم بیرونو دوباره وارد شدم ،نوشتم🤔 ؟ می دونم فاطمه یاوری جان عزیزم تا آخر پای شنیدن آهنگ مونده بودن ولی چرا آیدی کانالمو اشتباه نوشتم 🤔؟
بعد چرا غلط نوشته بودم ، کسی چیزی نگفت🤔 ؟
یه روز باید بیام بالا رو استیج و یک تیکه از یک کتابو بخونم و تایید استاد کلانتریو بگیرم ، بعد اون موقع بگید آیدی کانالتو اشتباه تایپ کردی 🤔؟
بعد من درستش کنم و بگید : ممنون حمید دخت جان حتما میایم کانالت🤔 ؟
بعد اُستاد پینم کنه🤔؟
ذوق مرگ بشم یا اینکه چشمم بزنن و فعالیت هنریم تو کانال خالیم متوقف بشه ، چی کار کنم🤔 ؟
چرا تو روز نوشت امشبم انگار طلب دارم از همه و خودم🤔 ؟
قبل ساعت ۲۴ روزای دیگمو می نوشتم ،بهتر نبود 🤔؟
الهه علیزاده ی عزیزم دستشون درد نکنه . چشماشون روشن که حاصل یک عمر صبورانه تدریس کردنشون شده این🤔 ؟
سنگم اگر پای وبیناراش نشسته بود الان سوالاتش پایه و اساس نداشت 🤔؟
الان تمام سوال برام همینه دیگه سوالگری ،یا پرسشگری🤔؟
یا اصلا نقد گری🤔؟
چه جالب تا حالا این همه علامت سوال ندیده بودم.
لطفداری فاطمه جان 🌹
لطفداری فاطمه جان 🌹
1. پس از مدتها چند صفحهی دیگر از داستان اتاق آبی را خاندم؛ چقدر سخت است! هنوز بضاعت اسطورهای کافی برای فهمیدن نیمهی داستان را ندارم و شاید روزهای دیگر به آن برگردم.
2. جستار «مکان رمان» از میشل بوتور خانده شد. نسبت میان مکان در رمانهای نو و هنرهای دیگر مثل نقاشی بیان کرده است. و اشارهی مختصری هم به زمان و نقش اشیاء در صحنهپردازی.
3. بخشی از نمایشنامهی «چوب زیر بغل» را رونویسی کردم، بلکه تلاشی باشد برای شکسته نوشتن. شکستهنویسی که گویی روز به روز برایم دشوارتر میشود. این متنی بود که رونویسی شد:
«دِ پَ چرا نمیآیْد حرفتونرو بزنید؟ این همه راه مارو کشوندید آوردید که چی. یه کاره! معنی داره؟ ما دیگه ازمون گذشته که بیایم با شما قایمموشک بازی کنیم. خب به جهنم، حالا که پاشدهم اومدهم دیگه اومدهم. هر حاجتی دارین، اگه از ما برآد، ازمون ساخته باشه، خب براتون میکنیم. (مکث) قضیه چیه؟ اصلش یکی بیاد جلو بگه موضوع چیه، باقیش با خود ما. (مکث) کدوم بیفک و فامیل، با چار مثقال شجرهنومچهش، با یه چَتوَل تاریخش واسهتون شاخ و شونه کشیده؟ (منمزن و رجزخوان) تنها یه رند دماغسوختة این ولایت، هفتاد من پوست آهو، واسه خاطر نوچهش سیاه کرده. کجاشی؟ این تازه یه قلماِشه. فروکشیدهی رفتهی تو خودت که چی؟ از کی؟ از چی جازدهی؟»
4. مقالهی «شوزیسم: یک تفسیر جامعه-روانشناختی» از زِوِدی باربو بلخره تمام شد. مقالهای قدیمی اما روزآمد! بحثی مربوط به جهان «اسطورهزدایی شده» نیز مطرح شده، و کنشهای شورشی که معنایشان دیرگاهیست فراموش شدهاند. این کنشهای بیمعنا شکلی از وسواس به خود گرفتهاند که در رمانهای نو نیز برجسته میشوند.
Zevedei Barbu (1963). « Chosisme » A Socio-Psychological Interpretation. European Journal of Sociology, 4, pp 127-147 doi:10.1017/S0003975600000722
5. 38امین شب قرار طراحی با خودم. زمانی هنوز مقدس است که دوست ندارم آن را برای چیزی یا کسی فدا کنم. هرچند اندک، هرچند ساده از ابژههای تکراری، اما بیاعتنا به هر نتیجه و سوار بر لحظهی کنونی.
6. فیلم «بیگانه 2025» را دانلود کردم. اگرچه هنوز فراخی عروقم نمیگذارد آن را ببینم ولی امیدوارم تصوراتم را از رمان به هم نریزد.
چهره افسرده خلزون با شیطنت عجین شده. مشغول قایم باشک بازیه؟. شیطنت خوبه. افسردگی به هیشکی نمیاد.
1. به یه دوره پاکسازی و یه دوره برای علم افزایی در شغل انتخابیم برخوردم. احتمال میدم کارگر باشه. در حال تحقیق هستم و بعد ثبت نام.
تا گرفتن مدرک با خودم قراری بنیان نهادم که، در مسیر این وادی عمیق تر بشم.
2. گفته بودم برای موضوعهای مهم دفتر برمیدارم. رفتم دنبال دفتر مناسب برای رو نویسی. 4 سال پیش برای سرچ های یوتبوب ام دفتری برداشته بودم. ( خیلی جالبه. حالت رونویسی داشته اما نه چندان ادبی به اندازه اثار فاخر.) قصد کردم این دفتر رو که متوقف شده بود تبدیل کنم به دفتر رونویسی. این بار از آثار فاخر، (و گاها شاید هم غیرفاخر. )
تابستان پارسال هم یه دفتر برداشتم بیت های موردعلاقم از مثنوی رو توش بنویسم. هم رسما رونویسی بود هم فاخر. اما از وجود خودم اومده بود و از شما الهام نگرفته بودم. اوایل پاییز تبدیل به دفتر دیگه ای شد. ( چقدرم قشنگ مینویشتم و تمرین جالبی بود. اگر امکان انتشار تصویر فراهم بود بدم نمیومد ضمیمه کنم.)
3.تو خونه یوگا کردم.
4. چرا از کتاب خوندن هام نگفتم تا حالا؟ چون در مقایسه با همیشه زمانی که براش میذارم خیلی کم و کوتاهه.
( از تابستون پارسال مشغول موضوعی هستم که بالاتر، زیر مورد یک اشاره کردم.
به هر حال پی دی اف جورهندوستان نوشته بهمن جونِ فرسی دستمه. ارادت زیادی به ایشون پیدا کردم. (هنوز موفق نشدم ارتباط خالصانه و مخلصانه ای با پی دی اف جماعت برقرار کنم. هایلایت میکنم، هر بلایی سر پی دی اف در میارم ولی بازم ذره ای از عشقی که به کتاب دارم، پیزی تو وجودم سبت به جینگولک بازی های دیجیتالی احساس نمیکنم.
5. عصر بارون اومد زنجان. عشق کردم.
6. اینوووووو بگممم: دیشب بی اخلاقی نه چندان بزرگی انجام دادم. -مصائب دختر بودن در خاورمیانه- (از نظر خودم با تمام حجم استرسش سراسر نیک بود.) 12:30 شب بیخبر از خونه زدم بیرون! به مقصد پارتی شبانه؟ نه با اصرار های عمه، به خونه مادربزرگ. تا 6 صبح فک زدیم. جالب میدونی کجاست؟ مامان بابام نفهمیدن! متواری شدن از در تراس موفقیت آمیز بود.
6. دیروز برخلاف تصورم اسم کانال تگرامم و فارسی کردم و کامنت پست هارو یاد گرفتم چطور باز کنم.
(من تصمیم ندارم مثل شماها تخصصی بنویسم و منتشر کنم. همین که بتونم یاد بگیرم یکم بهتر بنویسم و در جواز عزیزان دغدغمندی مثل شماها باشم، اجرم و بردم.)
7. بعضی وقت ها میرم تو نقش مشاور خانه و خانواده. میشم روان شناس خصوصی فامیل. راستش خیلی با خودم حال میکنم وقتی میبینم میتونم یکم حال آدمارو بهتر کنم.
…
پ.ن:چقدر چیز برا نوشتن داشتم فکر میکردم هیچی نبود.
برای مورد 1 خوشحالم.
استاد فکر کنم از سه نقطه خوشت نمیاد. قصد آزار ندارم ولی لازمه.
فونت و حالت قبلی دیدگاه ها رو بیشتر دوست میداشتم. در هر صورت ارادتمندیم.
۱- این توچول موچولو چی میگه آخه؟ از مامان باباش جدا افتاده و رفته به سقف چسبیده. دوسش دارم این توچولو رو، حلزونک.
۲- شعرای اسماعیل خویی مثل یه راه پر پیچ و خمه. یه جاش سربالایی داره و بعضی جاهاش سرپایینی. کلمههای «بهاروار» و «زیستنپرستان» به من چشمک میزنن. این روش را کلمهبرداری میگن.
۳- امروز کلی برای وبینار پرپر کردن کتاب خوندم و نوشتم.Skyroom.online/ch/madresenevisandegi/golimoudi یکشنبهها ساعت ۶:۳۰ از همه چیز میگم. از تجربهی نوشتم. از روایتدرمانی. از حکایتهای سعدی و اثر کلمهها بر روی احساساتمون . و از خطخطیهای حرفی و نقاشی. حتمن سری به این وبینار بزنین.
۴- دوستان همراهم در وبینار، سارا بابایانی، فاطمه یاوری، افسانه امامجمعه، مهناز روحانی، معصومه حیدری، شیلا حیدری بودن.
۵- رفاقت با سعدی رو دوس دارم. شناختن ظاهر جملههاش و باطن جملههاش شده سرگرمی من. که کلی خوش میگذره.
۶- ناهار کال شامی پختم. گوشت چرخ کرده، پونهی خورد شده و پیاز رنده شده. یه توپی میگیریم و سرخش میکنیم. بعدش تو یه سسی که مخلوط آب و آبنارنجه میریزیم تا بپزه.
۷- از عید تا حالا دو تا ماهی قرمز کوچولو دارم که آبشو و عوض میکنم و بهش غذا میدم باهاشون دوستم. منو میشناسن.
۸- با گلا حرف میزنین؟ گلای آشپزخونهم عین یه باغ کوچولون. آشپزخونهم شارژر خونهس. قبول داری؟
۹- آدما میمیرن کجا میرن؟ چرا ما مرگا رو زود فراموش میکنیم. باز همون آشو و همون کاسه.
۱۰- دلت تنگ میگیره چیکار میکنی؟ بهم بگو، تو رو خدا.
مثل اینکه امروز حلزون بچهای راهش به کادر گزارش روز باز شده، به فال نیک میگیریم این عبور کوچک را.
۱) ابتدای صبح با عامر درون ذهنم گلاویز بودم، هم او را میزدم هم خودم را، شنیدهایم کودک همسری، امّا باید بگویم همسر من کودکِ من شده، و این جایگاه را دوست نمیدارم نه برای او نه برای خود.
۲) وقتی در حیاطِ کوچکِ خانه دست و صورت میشستم و از هوایِ خنکِ صبح لذّت میبردم و خودم را برای شستن حیاط آماده میکردم، انگار عذاب وجدان به یکباره بر جانم افتاد که چرا امروز ورزش نکردم؟ در دادگاهِ بی وجدانِ ذهنم، جایی که همیشه من مقصر شماره یک او هستم و هر جوابی بهانه تلقی میشود در هیات منصفه مردی آشنا نشسته(کریستین رونالدو).
اینجا چه میکند؟؟؟
پیامی محو و مِه گرفته از او به گوشم میرسد، “اگر میخوای کریستین باشی ببین میتونی مثل کریستین زندگی کنی؟” من گفتم: برو بابا به قول حسین پناهی عزیزم”هر کی تو دنیایِ خودش حریفِ صدتا رستمه”.
خلاصه با کریستین هم گلاویز شدم.
ورزش نکردن عجب تاثیر بدی بر اعصاب صبحگاهی من داشت 🤔
بگذریم………….
۳)راستش میخواستم نان تُست خانگی بسازم چون ذوقم بسیار شاد بود و دلش میخواست کدبانوگری کند، اما از شب قبل کلی برایم ظرف درست شد که من دوست داشتم شستنشان را، چون برایم همانند مدیتیشن است و میتوانم گذر فکرها را مشاهده کنم یا وویسی از فایلِ آموزشی یا کتابی گوش کنم، امروز انتخابم از کانال استاد کلانتری، پادکست ۴۳ بود که به جانم خیلی چسبید.
۴)نهار پختم همان که عامر به قول خودش با خوردنش وارد بهشت میشود،(مرغ آلو) غذای محبوبش، وقتی از غذا خوردن انقدر لذت میبرد دوست دارم همیشه بهشتی باشد.
۵)لباسها آماده پهن شدن بر طناب آویزان از دو سوی دیوار حیاط رو هم تلنبار شدند و یکی یکی صف کشیدند تا آویزانشان کنم، دلشان میخواست زیر نور خورشید، آفتاب بگیرند، اما آسمان شوخ طبعِ امروز با قطرات باران مرا به داخل خانه هدایت کرد و لباسها ناگزیر باید با من میآمدند.
چند دقیقه بعد ابرها ساکت شدند و دیگر نباریدند، و من دیگر لباسها را روی رخت آویز پهن کرده بودم.😏
قصدشان فراری دادن ما بود.
۶)ساعت۱۶:۱۵ دقیقهست و من باز هم قصد دارم امروز نان درست کنم دست به کارِ ساخت خمیر میشوم، تا شروع وبینار نویسندهساز کارم تمام شده باشد، خمیر لطیف و بازیگوش است، دلم میخواهد ببوسمش، اما دست از نوازش دادنش میکشم تا هردویمان بیش از این خسته نشویم و در گوشه ای گرم برای استراحت میخوابانمش.
۷) وبینار شروع شد، و من مثل دو روز قبل در کنار شستن ظرفها به استاد گوش میدادم و به آسمانی که از پنجره میدیدم زُل زده بودم، در آسمانِ ابری و بارانی و خُنک میدیدم پرندهای کوچک شنا میکند و من از پشت پنجره آشپزخانه پرواز میکنم و بادِ خیس از میان دو بالم عبور میکرد و من تَر میشدم.
۸) وبینار تمام شد، خمیرلجباز و تنبلم بالا نیامد، از جایش بیرون کشیدم، نوازشش دادم و کمی قربان صدقهاش رفتم و مجددا خواباندمش برای یک ساعت دیگر.
۹) هوای خُنک و زمین باران زده و بوی علف،
عامر گفت: بریم پیاده روی؟
لبیک گفتم به دعوتش و به قصد خرید برای مهمانیِ ناهار فردا تا وسط روستا پیاده رفتیم، اما پایمان تا شهر کشیده شد و با کلی خرید برگشتیم.
۱۰) قبل از رسیدگی به کار لوبیا سبزهای خریداری شده، آمدم تا گزارش نیک ثبت کنم و بعد به ادامهی کارها برسم، و خمیر را داخل فر قرار دهم.
۱۱)آخ یادم رفت بگویم امروز داستانکی نوشتم و در کانال و پیج خود به اشتراک گذاشتم ، پر از ذوق شده بودم، بعد از مدتها اینطور با پرواز خیال و آزاد مینوشتم. داستانی با موضوع همسایگانی از جنسِ پَر که راجع به دُم جنبانکانی بود که در گلدانِ گلی در حیاط خانه لانه ای ساخته بودند و حس بودنشان در نزدیکی ما مرا شاد میکند.
شب خوش استاد ☁️
۱.کلاس ۸تا ۱۰ رو نرفتم و خوابیدم.
۲.کلاس ۱۰تا۱۲ تقریبا گوش دادم. فکر کنم دربارهی آمبولی ریه بود.
۳.کلاس ۱۲تا۱ رو هم که نمیشه گوش نداد. استادش دیوونهتر از همیشه بود. خوشبختانه ازم نخواست برم شرححالم رو بخونم.
۴.جلسهی یک فارما اعصاب رو خوندم. دربارهی خشخاش و مورفین بود.
۵.وبینار بودم که فوقالعاده بود.
۶.جلسهی دوم فارما اعصاب رو دارم میخونم که تموم نمیشه. کلی اسم دارو توشه که الان هیچکدوم یادم نمیان جز لوودوپا.
۷.به دوستی که پاش شکسته کمک کردم.
۸.صبحانهی جالبی امتحان کردم. توتفرنگی با پنیرخامهای و تست.
حلزون ما، امروز درونگرا شده و منزوی، خودش را در این صفحه بزرگ، کوچک دیده است.
صبح همچنان خسته بودم ولی به هر حال ساعت تندتند میگذرد و باید سرکار میرفتم.. با دو دقیقه تمرینات کششی خودم را بیدار میکنم.
مدتی است صورتم جوش میزند و همینطور وقت کافی ندارم، دوش آبسرد بگیرم، شستن صورت با یخ را جایگزین کردم که هم استرس مفید باشد و هم التهاب جوشها را بخاباند.
یک نصفه لیوان آب گرم خوردم تا گرسنگی صبحم را به تعویق بیاندازم و بلافاصله معدهام را سنگین نکنم. تا ساعتی که باید صبحانه پروتئینیام را بخورم.
چون دیر بیدار شدم، بیش از این کاری نتونستم بکنم و آماده رفتن به سرکار شدم و مثل همیشه دو تا تخممرغ آبپز با خودم بردم. سالاد هم نداشتیم به عنوان سبزیجات ببرم.
امروز خیلی روز شلوغی بود، این هفته، هفته محیطزیست است و میان همهی تلفنهای بیوقفه و قطع شدن برق و خرابی کولر، بالاخره دعوتنامه کارگروه را تهیه و ارسال کردم. مجوزهای پسماند هم بررسی کردم.
تمرکز کردم روی فایلهای جلسه دوم درس کاریکلماتور، تا بتونم بفهم واقعاً آقای کلانتری از ما چی خواسته بودند و بتوانم تمرینات بدم را اصلاح کنم.
وبینار امروز هم مثل همیشه عالی و جذاب بود. از صحبتهای آقای چپانی هم استفاده کردم. و همینطور صحبتهای خانم ملایی در مورد بیان احساسات. وقتی خانم ملایی در مورد کلماتی که میتوانیم برای بیان احساس بکار ببریم. جرقهای در من زد که چه خوب بود این کلمات را به زبان ترکی هم میدانستم و تنوع این کلمات بیشتر میشد. به حساب اینکه در یک جمع دوستانه هستم، بلافاصله نوشتم دوست دارم این کلمات را به ترکی یاد بگیرم. ولی یک پاسخ نامهربانانه از خانمی دریافت کردم که انتظار نداشتم. ناراحت شدم و واقعاً تعجب کردم، چون من کسی را مخاظب قرار ندادم و طلبکار کسی نیستم، فقط بیان یک خاست دلی بود. اگر مثل خورشید بخشنده نیستیم، مانع لطف دیگران نباشیم.
از طرفی وقتی گفتم، نتونستم بلیط تاتر را دریافت کنم، سحر جان با من همدلی کرد. در حالی که من فقط خانم فرهادی را یکبار دیدم و جزء وبینارها ارتباطی باهاش ندارم. ممنون سحرجان.
امروز هم تولد داشتیم. تولد خاهرم یاسمین بود. کیک خوردیم و کادوش را دادیم و … .
۱- کیانا رو بردم رسوندم پینگپونگ و بعدش اومدم سروقت کیان. امتحان نگارش داشت و باید نکات ویرایشی رو رعایت میکرد. دیدم بین سنگین و تر ویرگول گذاشته، هرچی گفتم این اشتباه زیر بار نرفت.
۲_ رفتم دفتر و با زهرا رفتیم میدان. دور خودم با گوشیچرخیدم و فیلم گرفت تا توی تیزر محتواسازان استفاده کنیم.
۳_ چندتا کانال زدیم برای سیستمسازی کارمون. یکی از کانالا برای ایدهس.
۴_ استوری گذاشتیم و از زهرا فیلم گرفتم برای معرفی کتاب.
۵_ کیانا راکتش رو داد به من. راکت جدیدش رو گرفته بود.
۶_ امروز زودتر رفتم باشگاه، چون قرار بود برای شام مادر جوادم ببریم بیرون و بعدش بیاد خونمون برای خاب. اما خاهرشوهرم خونش بود و نیومد.
۷_ رفتیم کاج. بابا بازم با خانم جوکار بحثش شده بود.
۸_ کتاب تبلیغات علمی رو خوندم.
۹- تولید محتوای چندتا پیج رو بررسی کردم.
۱۰ – رفتم پیش افسانه و از لباساش تعریف کردم. پیج اینستاشم گرفتم.
۱۱- احتمالن بعد از گزارش نیک در حال و هوای جوانی رو بخونم و شاید کمی بنویسم.
صبح که بیدار شدم رفتم سر کار. رفتم در منزل خانوادهای که واکسن نمیزدند، زیر گرما مغزم پخت و برگشتم سر کار.
وبینار الهه علیزاده شرکت کردم و در مور د ویژگیهای واقعیت حرف زد.
وبینار استاد شرکت کردم و به گزارش نیک اشاره شد.
برای خودم شام سبک پختم که به گمانم نام علمیاش سالاد سزار بود، با مخلفات کمتر.
بعد به این فکر کردم که چطور میشود متن غیرداستانی را گسترانید و به دورهی سگالینه رجوع کردم، فایل جلسه سوم را گوش کردم و نکته برداشتم.(توصیه: بعد اتمام دوره، بعدها دوره را مرور کنید، نکات جدیدی دستگیرتان میشود.)
با بچز حرف زدم و به اسم شرکت پدر یکی از بچهها بسی خندیدیم و مایهی تسلی خاطر شد.
آزادنویسی کردیم و داستانکی برای کانالم جور شد.
۱)بعد از بیداری یک ربع نوشتم و با آزادنویسی خودروانارضایی نمودم.
۲) نیمرو پختم و تصمیم گرفتم سر کار حتمن چیزی بخورم تا انرژی داشته باشم. چیزهای شیرین مثل مربا انرژی طولانی مدتی نمیدهند.
۳)برق رفت و در این فاصله میز کارم را جمع و جور کردم.
۴) سینوزیت و آلرژیام طوری عود کرده که فکر کنم سرماخوردگی است. نمیخاستم باور کنم. بستهام به دمنوش و آب فراوان و دارو. ولی فکر کنم سینوزیت است. آن قدر عطسه کردهام که گلویم درد میکند. این بهار آلرژی نداشتم ولی این آخرآخرها دارد انتقام میگیرد.
۵)کتاب «عشق رمانتیک» را جلو بردم. میاندیشیدم که اصلن چه اشکالی دارد فقط به بهانهی اینکه چیزی در گزارش نیک بنویسم بروم سراغ کتابها و جملهای از درونش شکار کنم یا نکتهای را بازگو کنم. مثلن در صفحهی ۶۲ از صلح و همسازی با مونث درون و تاثیر سلطهی روحیهی مردسالار بر روی سلامتی میگوید. (اَدههههه)
۶)نویسندهساز را ببودم. گزارشنیکخانی داشتیم. خیلیهایشان را خانده بودم. آنهایی که گسترانده شده بودند را بیشتر دوست میداشتم. هر کدام از کامنتها یک راوی خاص را نشان میدهند. اگر هرکس خودش باشد و راحت باشد تبدیل به درس میشود برای یادگیری. فرصت غنیای است.
۷)وقت مشاوره داشتم. برای سلامت روانم از پارسال برنامههایی داشتم ولی وقفه میفتد بین کارها. اشکالی ندارد، مهم این است که عین کش تنبانم، از راه کج میشوم و به راه برمیگردم.
۸)اتاقم را جمع کردم. با آهنگی که استاد از آن انگار بدش میآمد و نمیفهمم چرا بدش میآمد. خیلی هم خوب بود که.
۹)خاهرزادههایم را چلاندم و گازگازیشان کردم و به رها گفتم من را بغل کن و بغل کرد. بچهها خیلی نرماند، نرمی را خیلی دوست دارم. با دستهای کوچولویشان وقتی سرت را بغل میکنند دلت میخاهد تا ابد همانجا بمانی.
۱۰)با نصیرو و فائزو و احمدو حرف زدیم. نوشتیم. دربارهی کارهای روزمان گپ زدیم. و الهه به نامی اشاره کرد که کلی مضمون کوک کردیم با آن.
۱۱)دنبال شیلترفکن و پروکسیام دربهدر و خدا دربهدرشان کند.
۱۲)استوری گذاشتم. خوبی امروز این بود کمتر بودم در اینستا. چون کوفتشکن نداشتم البته.
۱۳)تلاش کردم برای فرستادن روزگفتار ولی نژد.
۱۳)وضعیت نت را میبینم ترسم بیشتر میشود و دنبال این بودم سایت را برگردانم تا همهچیز روی هوا نرفته است.
دیروز سر اینترنت، بیست سال پیر شدم. الانم نوههام اومدن خونهمون.
۱۷ خرداد
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲. گفتار روز در کانال تلگرام آپلود کردم البته از صبح در حال آپلود شدن است. امیدوارم شب گفتار نشود.
۳. پنج صفحه از رمان شب هول خواندم. این جمله اش را دوست داشتم و توجه ام را جلب نمود چون من عکسش را انجام میدادم: «وقتی حواسم پرت است باید بیشتر مواظب باشم.»
۴. متن عامیانه و کتابی معرفی خود را بازنویسی کردم.
۵. در محل کار بسی شلوغ بودم و از اینکه در وبینار شرکت نکردم، ملولیده ام.
۶. فایل صوتی از شرح حال برادرزاده نازنینم به پزشکش ارسال نمودم.
با تشکر فراوان از دوستان مدرسه نویسندگی و استاد کلانتری عزیز💐
۴۵-بادو ضربه دست«دختر بابا»گربهی هفتسالهام که نامش را خواهرزادهام انتخاب کرده
بر روی گونهی چپم بیدار شدم.
۸:۴۶ -به اجداد گربهای دختربابا و البته خودم که در تربیت این موجود چهارپا سهلانگاری کردهام لعنتی فرستادم و روزم را شروع کردم.
۹:۴۵ -در محیط کار، فنجان قهوه بهدست، صفحهی شاهین کلانتری را جستوجو کردم تا گزارش نیکِ دوستانم را بخوانم.
۹:۴۷ -تلفنی با ساره در مورد گزارشها، مربای سیب و کتاب «شب هول» گفتوگو کردیم.
۱۱:۰۰-سایتهای فروش آنلاین کتاب «شب هول» را جستوجو کردم و ۱۱:۰۵ از خرید آنلاین منصرف شدم.
۱۳:۰۰-همراه دو خواهرم راهی خیابان انقلاب شدیم
من برای خرید کتاب و ثبت ۸۰۰۰ قدم
آنها فقط برای قدمزدن.
در یکی از پاساژهای انقلاب کتاب مورد نظر را یافتیم و بدون خرید ماگ، دفتر یادداشت، توتبگ، کروسان، تراولماگ یا اکسسوریهای سنگی، دستازپادرازتر راهی خانه شدیم.
۱۶:۱۵ -با نیمروی بدون روغن سولماز که بابا نامش را «نیمروی کوفتی» گذاشته، دلی از عزا درآوردیم
۱۷:۰۰-در وبینار «نویسندهساز» کناردوستان و استاد عزیزم حضور یافتم.
استاد از کتاب «ضربان» نوشتهی کلاریس لیسپکتور با ترجمهی پوریا رفویی گفت.از اینکه ترجمه چقدر میتواند یا نمیتواند روح اثر را در زبان دیگر منتقل کند
یکی از دوستان از خطای «علیت نادرست» گفت که به نظرم جالب بود؛ من هم موافقم که آنچه مرا نکشد، لزوماً قویترم نمیکند.
۱۸:۱۵- چند صفحهای از «شب هول» خواندم که بسیار گیرا بود و مرا یاد «سمفونی مردگان» عباس معروفی انداخت، از باب آهنگین بودن جملات و تغییر زاویه دید راوی .
۲۰:۰۰- مام و بالملب ارگانیک و گیاهیِ دستساز الهه را فروختم.
۲۱:۳۰ -گزارش نیک را نوشتم تا قبل از ساعت ۲۳ در سایت ثبت کنم.
۱. با سردرد از خواب بیدار میشوم. نمیتوانم صفحات صبحگاهیام را بنویسم. طعم تلخ قرص مسکن را در دهانم احساس میکنم.
۲. میترسم آه و نفرین استاد دامنم را بگیرد. شروع میکنم گزارش نیک امروزم را مینویسم.
۳. چند روز پیش دستفروشی «ثریا در اغما» اثر «اسماعیل فصیح» را خریدم. کاغذش کاهی است. پایین صفحهی اول با خودکار قرمز نوشته بهار ۱۳۷۱. یک فصلش را میخوانم.
۴. با موکلم تماس میگیرم و روال پرونده را برایش توضیح میدهم تا دست از سرم بر دارد.
۵. به مادرم زنگ میزنم. میگوید گربهای ناشناس در حیاطشان سه قلو زاییده و حالا برایشان شیر گرم گذاشته بخورند.
۶. به آشپزخانه میروم. پیازها زیر تیغ چاقو خرد میشوند. شعلهی گاز بالا میرود. پیازها طلایی میشوند. گوشت و لپه و زرشک و سبزی اضافه میشوند. شکم بادمجان و فلفلهای قرمز و سبز بدون درد و خونریزی خالی میشوند. سپس شکمشان از مواد دلمه پُر میشود. برگهای کلم، بقچهپیچ یکییکی ته قابلمه چیده میشوند. سس مخصوص روی آنها ریخته میشود.
۷. تا ناهار آماده شود سری به سامانه عدل ایران میزنم. دادخواست تقابل را ثبت میکنم.
۸. سررسید کاریام را چک میکنم. یادم میفتد ۲۰ ام جلسه دارم.
۹. با لیوان چای مینشینم و پس از یک هفته دفتر شعر نادرپور را تمام میکنم.
۱۰. اتفاقی چشمم به اولین کتاب قصهای میخورد که به دخترم هدیه دادم. صفحه اولش را میخوانم. امضا و تاریخ زدم سال ۸۷. اشک در چشمانم جمع میشود. او حالا آنقدر بزرگ شده آثار داستایوفسکی و جین آستین میخواند.
۱۱. استاد وبینار نویسندگی بخشی از کتاب «ضربان» اثر «کلاریس لیسپکتور» را میخواند و بر اهمیت و تأثیر این کتاب در نثرنویسی تأکید دارد.
۱۲. به پیادهروی میروم. بدون گوشی و تنها.
۱۳. دفتر شعر منزوی را باز میکنم.
مرا با خیال تو تا صبح نجواست
که تا با خیال منت خود چه سوداست
۱۴. لیست کارهای فردا را مینویسم.
۱.امروز، یا اگر راستش را بگویم چند روزی است عاشق آهنگ «مداد رنگی» ابی شدهام. شاید میخواهم روزهایم را با این آهنگ پر از قشنگی ببینم. برای خودم یک فهرست محبوب یا به قول خارجیها «پلی لیست» دارم که در مواقع بیحوصلگیهایم، سر حالم میآورد. فقط علت قرار گرفتن تک آهنگ «رضا بهرام» را در این فهرست بین خوانندههای آنزمانی نمیدانم. شاید بعدا که فهرست بروز شد، آنرا حذف کنم.
۲.املتخورون صبح امروز با دوستم اتفاقی نیک برای سایتم بود که بزودی بخشی از گزارش نیکم میشود. بهشدت دنبال آن هستم که گوگل را با «آزاده عباسیِ داستان نویس» آشنا کنم. واقعا که دردسری است میان این همه «آزاده عباسی»های وکیل، پزشک، دکتر داروساز، مدرس زبان. بهخصوص نوع مدرس زبانش که الان گوگل آنرا یک رتبه بالاتر از من قرار داده است. بعضی وقتها که تفریحم جستجوی اسم «آزاده عباسی» در صفحه اول گوگل است، دچار بحران هویت میشوم، از بس که طرحهای ژنریک اسمم را میبینم.
۳.وبینار نویسندهساز امروز همراه با صحبت دوستان برایم جالب بود. البته در کنار بحث استاد در مورد ترجمه.
۴.نوشتم، مقالهای را که باید یکشنبه تحویل می دادم. تا باشد از این بایدی نوشتنها.
۵.خواندم. به نیمه رساندم رمانی از زکریا هاشمی را و شعر «چشم در راه» از نادر نادرپور:
صدای گنگِ سازی در فضا میریخت
تپشهای دلِ دردآشنایی را
نسیم از کوچهی خاموش می آورد
هنوز آهنگ دورادور پایی را
ترکیب جالبی بود:«دورادورپا» به فکر فهرست آهنگهای محبوبم افتادم. شاید آنها هم تپشِ دلِ دردآشنایم است یا آهنگ دورادورپایی برای من.
ما نمىتوانیم به زندگیمان زمان بيشترى ببخشیم، اما میتوانیم به زمانمان زندگی بيشترى ببخشیم.
لیست کارهای روزانه من در ۱۷ خرداد:
۱. نوشتن صفحات صبحگاهی.
۲. باشگاه و تمرینهای انفجاری.
۳. نهایی شدن متن دربارهی مارسل دوشان،
متنی که تا به پایان برسد، هزار رنگ عوض کرد.
هر بار که فکر میکردم تمام شده، خودش را از نو تعریف میکرد.
۴. نوشتن توضیحی در گروه
دربارهی بخشی از هفتهی دهم راه هنرمند که دیروز در جلسهی خوشهی خلاق مطرح شد.
آمیزش و گزینش: انتخابِ هوشمندانه برای شکست
📌جولیا کامرون در راه هنرمند به نکتهی طعنهآمیزی اشاره میکند:
ما برای شکست خوردن در مسیر هنریمان، روشهای بسیار خلاقانهای داریم.
او این روشها را در قالب مفهومی به نام «آمیزش و گزینش» توضیح میدهد:
نخست، یکی را انتخاب کنید.
یک عادت مخرب پیدا کنید، چیزی مثل اهمالکاری، پرخوری، پرسهزدن بیپایان در شبکههای اجتماعی یا هر چیزی که انرژی خلاقه را آرامآرام تحلیل ببرد.
دوم، یکی دیگر به آن بیفزایید.
وقتی عادت اول عادی شد یا دیگر اثر تخدیری کافی نداشت، یک عامل دوم به آن اضافه کنید تا فاصلهی بیشتری از کار خلاقه بگیرید.
و در نهایت، آنها را با هم بیامیزید.
یک ترکیب کامل بسازید، مثل سیگار، قهوهی زیاد و بیخوابی،
ترکیبی که کمکم ذهن را از تمرکز و بدن را از تعادل دور میکند.
طنز تلخ ماجرا اینجاست:
ما اغلب برای نابود کردن خلاقیت خودمان، همانقدر برنامهریزی و خلاقیت به خرج میدهیم که میتوانستیم برای ساختن آن صرف کنیم.
۵. ادامهی نقاشی:
حتا کوتاه، حتا چند خط. مهم این است که رشته قطع نشود.
۶. انجام روتین پوستی شبانه، پیش از خواب.
چه مطلب جالبی از جولیا کامرون ذکر کردین. به پشتکارت در کار و ورزش غبطه میخورم مریم جان.🥰
توپ خورد به روزِ من
با فریاد از پسرکم خواست زمین بازی را ترک کند و جای دیگری برای بازی انتخاب کند.
همزمان با قدمهای کوچک پسرک که به سمتم میآمد، صدای بیجان و تابخوردهاش هم رسید و رفت توی گوشم:
«ای بابا، اینا دیگه چه بچههاییان؟ یه دقیقه آروم نمیگیرن.»
از خانم معذرت خواستم و دستی به سر پسرک کشیدم؛ یعنی نترس، کنار مامانی امنی.
اگرچه توپش بهجای برخورد با پای دوستش، صورت خانم را نشانه گرفته بود، اما خدا را شکر خطا رفته و سالم از کنار صورتش گذشته بود.
گرم نوازش پسرک بودم و هنوز دستم یک دور کامل روی سرش نچرخیده بود که دوباره صدای خانم پیچید توی گوشم؛ اینبار محکمتر و دردناکتر:
«یه توپ دادن دست بچه، گفتن هرجا اومد بزن. ادب ندارن که…»
دستم را از روی سر داغ و آفتابخوردهٔ پسرک برداشتم. نشاندمش همانجایی که خودم چند دقیقه پیش نشسته بودم و به سمت صاحب صدا قدم برداشتم.
نرسیده، برای بار دوم دلبهدست عذر خواستم و سلام آرامی روی لب نشاندم.
اما پوزشم در سکوت گم شد و سلامم بیعلیکی پژمرد.
یک «عیب نداره» تحویل خودم دادم و گفتم:
«مادرجان، اینجا زمین بازی بچههاست. میدونم نشستن اینجا و تماشای بازیشون براتون دلچسبه و شاید برای همین این صندلی رو انتخاب کردین، اما خب ممکنه دردسرهایی هم داشته باشه و من…»
من را گفتهنگفته، جفتپا پرید وسط حرفم.
پارک را به من و جد و آبادم سپرد، به روح پرفتوح سازندهٔ پارک هم رید، و لنگانلنگان رفت که برود. که برود.
خانم رفت و بیآنکه انگشتش به من خورده باشد، دکمهٔ توقف را روی صورتم زد.
من ماندم و چشمهایی که باز مانده بود و پلکهایی که تکان نمیخورد.
این بار میخواهم به کمک ابرها بنویسم. متأسفانه گزارش نیک دیروز را از دست دادم. ساعت یازده شب بود تازه یادم افتاده بود گزارش نیک بنویسم. بعد هم خوابام برد، چون واقعاً خسته بودم.
حالا ماجرای این ابرها چیست؟
هر ابر برای من یک موضوعی دارد. این ابرها میتوانند کوچک یا بزرگ باشند. یک ابر میتواند شامل ابرهای کوچکتر شود، مثلاً ابر نوشتن میتواند دارای ابر رونویسی از کتابها، هزار کلمه نویسی، آنلاین نویسی و غیره شود. بگذریم، خیلی در بحر-اَش نرویم.
یک: اَبرِ کار کردن
دومین روز کارآموزی-ام بود.
دو: ابر نوشتن
ابر صفحات صبحگاهی:
ساعت پنج و بیست و سه دقیقهی صبح نوشتن صفحات صبحگاهی را آغاز کردم. همین الآن رفتم برگههای صفحات صبحگاهی امروز-ام را بررسی کردم تا ساعت را دقیق گفته باشم. چراکه اول صفحات صبحگاهی ام تقریباً همواره با ثبت کردن تاریخ و ساعت آغاز میشود. مگر اینکه هیچ ساعتی در دسترس ام نباشد، یا فراموش کنم. همچنین پس از اتمام صفحات صبحگاهی نیز ساعت را ثبت میکنم.
صفحات صبحگاهی امروز از ۰۵:۲۳ آغاز شد و در ساعت ۰۵:۴۴ دقیقه پایان یافت. اختلاف زمانی این دو میشود ۲۱ دقیقه.
ابر ۵۰ کلمه نویسی:
پس از آمدن به خانه، سیستم را روشن کردم تا پنجاه کلمهی امروز-ام را بنویسم. این پنجاه کلمهها، در واقع یک نوع مقدمه برای نوشتن هزار کلمههای روزانه هستند. این خرده عادت پنجاه کلمه نویسی را از خواندن کتاب خردهعادتها نوشتهی استفان گایز الهام گرفتم.
ابر ۱۰۰۰ کلمه نویسی:
همین نیم ساعت نوشتن هزار کلمه را آغاز کردم، اما به این نتیجه رسیدم که بهتر است اول بیایم اینجا، و نوشتن الباقی هزار کلمهی امروز را بگذارم پس از ثبت کردن «گزارش نیک».
ابر آنلاین نویسی:
امشب میخواهم یک یادداشت در ویرگول منتشر کنم. فقط امیدوار هستم خوابام نبرَد.
سه: ابر ورزش
امروز با یکی از اعضای خانواده ام به پارک رفتیم. یک وسیله ورزشی پوشیدنی هم همراهمان بود که با آن تمرین کردیم.
وقتی روزم رو با شعر شروع کردم تمام اطرافم پر از شعر شد. اشیا پیرامونم ، صدای پرندگان ، دیدن درختان و همه چیز. چرا غافل از شنیدن شعرهای آنها بودم.
چرا عشقبازی قلم با شعر را ندیدهام
قلم یواشکی بوسهای بر گونهی شعر مینشاند
شعرها با طنازی بر صفحه سفید نقش میبندند
۱. خواب لیلی رو خوندم.
۲. بعداز خوردن صبحانه و دارو مشغول به ادامه کارم شدم.
۳. ناهار خوراک مرغ پختم جاتون خالی خیلی خوشمزه شد.
۴.خیلی تایپ داشتم خسته شدم.
۵. بلاخره فرصت کردم زندگینامه را بنویسم و تایپ کنم.
۶. اگه زمانی ننویسم فکر کنم مریض بشم.
۷.وبینار را با خستگی زیاد شرکت کردم ولی لذت بردم.
۸. چند سطر شعر سرودم. « برای کلمه سرودم خیلی خندیدم یعنی واقعن شعر سه سطری هستن»
۹.به آناهیتا فرستادم نظر بده.
۱۰. فردا وقت دارم. از بین آنها یکی را انتخاب میکنم البته آناهیتا کمکم کرد گفت یکی از آنها را بیشتر تمرکز کن.
۱- برای اینکه دوباره پدر را روی صندلیهای دندانپزشکی بنشانم نصف دندانهای خودم را از دست دادم. این همه انرژی را اگر صرف رکابزدن کرده بودم میتوانستم برق یک شهر را تامین کنم. (راستی تاریخ مراجعهی قبلی را یادم نمیآمد، همانموقع به فایل گزارش نیکم مراجعه کردم و تاریخ قبلی را به منشی گفتم. کمکم این گزارشها نقش حافظهی آدم را بازی میکنند.)
۲- پودر قهوهی ویژهی خودم را ترکیب کردم؛ دستور تهیهاش به این صورت است که چند پودر قهوهی کاملن بیربط را به صورت کاملن هردمبیل با نسبتهای کاملن یِلخی ترکیب میکنی و اسمش را میگذاری «ترکیب ویژهی من». یک جور گوز شور محسوب میشود.
۳- هر بار خانمی را میبینم که وسیله دارد و از سربالایی بالا میرود دلم طاقت نمیآورد. امروز همسفر بسیار خوبی داشتم، گفتوگوی جالبی دربارهی مرگ داشتیم که حالم را خوش کرد. شاید در موردش بنویسم.
۴- هماهنگ کردم یک نفر بیاید دستشویی خاله را درست کند که آمد و کار انجام شد.
۵- چه کسی گفته است که زمان چیزها را حل میکند؟ هر که گفته، از آن چیزها هیچ نمیداند و فقط گفتههای دیگرانی که آنها هم هیچ نمیدانند را تکرار میکند. نمیتوانی مشتق «احساس» به «زمان» را محاسبه کنی؛ میتوانی بگویی مشتق احساس به نگرش چه میشود، یا احساس به بدن، یا احساس به رابطه، اما به زمان؟ نه، نمیشود. زمان اصلن در هیچ معادلهای نمیگنجد، پس نمیتواند چیزی را حل کند. همینکه این را بفهمی نیک است؛ چون کمتر منتظر میمانی و بیشتر قدم برمیداری.
———————-
(*بعضی وقتها میگه دیدگاه تکراریه، درحالیکه قبلن ارسال نشده 🤔)
۱- برای اینکه دوباره پدر را روی صندلیهای دندانپزشکی بنشانم نصف دندانهای خودم را از دست دادم. این همه انرژی را اگر صرف رکابزدن کرده بودم میتوانستم برق یک شهر را تامین کنم. (راستی تاریخ مراجعهی قبلی را یادم نمیآمد، همانموقع به فایل گزارش نیکم مراجعه کردم و تاریخ قبلی را به منشی گفتم. کمکم این گزارشها نقش حافظهی آدم را بازی میکنند.)
۲- پودر قهوهی ویژهی خودم را ترکیب کردم؛ دستور تهیهاش به این صورت است که چند پودر قهوهی کاملن بیربط را به صورت کاملن هردمبیل با نسبتهای کاملن یِلخی ترکیب میکنی و اسمش را میگذاری «ترکیب ویژهی من». یک جور گوز شور محسوب میشود.
۳- هر بار خانمی را میبینم که وسیله دارد و از سربالایی بالا میرود دلم طاقت نمیآورد. امروز همسفر بسیار خوبی داشتم، گفتوگوی جالبی دربارهی مرگ داشتیم که حالم را خوش کرد. شاید در موردش بنویسم.
۴- هماهنگ کردم یک نفر بیاید دستشویی خاله را درست کند که آمد و کار انجام شد.
۵- چه کسی گفته است که زمان چیزها را حل میکند؟ هر که گفته، از آن چیزها هیچ نمیداند و فقط گفتههای دیگرانی که آنها هم هیچ نمیدانند را تکرار میکند. نمیتوانی مشتق «احساس» به «زمان» را محاسبه کنی؛ میتوانی بگویی مشتق احساس به نگرش چه میشود، یا احساس به بدن، یا احساس به رابطه، اما به زمان؟ نه، نمیشود. زمان اصلن در هیچ معادلهای نمیگنجد، پس نمیتواند چیزی را حل کند. همینکه این را بفهمی نیک است؛ چون کمتر منتظر میمانی و بیشتر قدم برمیداری.
عالی نوشتین مریم جان.😍
قربون شما برم زهره خانم عزیزم، محبت شماست 🥰❤️
از صبج با سردرد بیدارشدم. میدانم که از عوارض سوگواریست. شروع به نوشتن کردم. خوابم را نوشتم. و همینطور از حالت ناخوشایندم نوشتم.
از اینکه داغ عزیز چقدر میتواند آدم را فلج کند. باید به خودم زمان بدم.
در ساعت ۳ باز خوابیدم خابی بیاختیار.
با حال غمی شدیدتر بیدارشدم.
قرار بود پیادهروی کنم. صدای مزاحمهای سرخوش خیابان هرشبه شروع شد. آنقدر صدا زیاد است که هیپچ صدایی را نمیشنوم.
بچههاگفتند:( من به کل خانواده، دوست، پارتنرمیگویم بچهها) بری بیرون حالت بهتر میشه.
گفتم:نمیخام قیافشون رو ببینم نه صداشونو بشنوم. دیگه دیر شد.
حضور در کلاس نویسنده ساز.و چقدر از حضور خانم پوراندخت خوشحال شدم.
بازم قدردان و سپاسگزار استاد کلانتری هستم. برای فراهم کردن این امکاناته باهم بودن در این روزگار.
زانو بغل زده ساکت رو مبل نشستم.
در تایم رقص فاطمهجان یاوری شرکت کردم. چقدر دیدن اسم و تصویر دوستان لذتبخشه.
مراقبم پرم به پر کسی نخورد. چون میدانم عصبی هستم و اشکال از منه. این هم عوارض سوگه.
به کتاب شب یک شبدو نگاه میکنم. کنارم گذاشتم که گاهی بخوانم. برام مثل فال حافظ میماند. از هر کجا باز کنم میخانم.
تا وقت خاب نمیدونم چه کاری میکنم. ولی تایپ و مطالعه را حتمن دارم.
اولین گزارش نیک ریحانه ۱۲ ساله:👩🏻🧍🏻♀️
_از خواب بیدار شدم و صبحانه خوردم🍞🍳
_کمی شعر حافظ خواندم 📖📚
_تکالیفم را انجام دادم📒📄
_اتاقم را جلا دادم🏘🏠
_نصف یک عروسک را بافتم گرچه بعدش شکافتم🤭😆
_چند مطلب درمورد آزاد نویسی و کلمه برداری از سایت ((شاهین کلانتری)) خواندم📔📕
_برای اولین بار تمرین آزادنویسی کردم و اتفاقا خوشم هم آمد چونکه همان طور که از اسمش هم پیداست،اجازه میدهد که آزادانه همه چیز بنویسی و بعد از انجام این تمرین ذهنت خالی میشود.📓📗
_سفره ناهار را چیدم🥘🍲
_چند صفحه کتاب خواندم📘📰
-با مامانم به وبینار نویسنده ساز رفتیم و در آنجا آقای کلانتری کتاب ضربان را معرفی کردند📃📜
_با مامانم به پیاده روی رفتیم.🚶🏻♀️👭🏻
_با مامانم به نانوایی رفتیم و ۴ تا نان بربری خریدیم🥖🫓
_دوچرخه سواری کردم🚲🚴🏾♀️
_تبلتم را به شارژ زدم📱🔋
_چند کار را که در تو دو لیستم تیک✅زدم📝
_بالاخره گزارش نیکم را نوشتم و در قسمت ایمیل ،ایمیل خواهر بزرگترم را وارد کردم(حلزون گزارش نیک روز بیست و ششم یکم وروجک هست.)😉☺
خوش اومدی ریحانه جان.
آفرین به شما دختر زیبا.
چه خوب که کار هنری انجام میدی❤️❤️
ممنون خانم بخشیان عزیز😍🥰
این چند روز گزارش نیک ننوشتم، البته که هر روز بهش فکر کردم و تو ذهنم نوشتمش، مثل بار سنگینی رو دوشم بود. ولی فکر کردم چیه هی میام مینویسم افسردهام، مستاصلم، الم و بلم؟ که چی آخه؟
همونطور که تو گزارش نیکهای قبلی گفتم، باید جابهجا بشم و این قضیه منجر به استیصالم شده. هنوز خونهی مورد علاقهام رو پیدا نکردم، این آشغالا چیه اینا میسازن؟ من هیچوقت دلم نمیخواست تو خونهای که کسی قبلن توش زندگی کرده زندگی کنم، سه بار تا حالا جابهجا شدم و هر بار هم تو خونهی نوساز نشستم ولی اینبار با اینکه دارم خونههای چند سال ساخت رو هم میبینم، باز از هیچی خوشم نمیاد. واقعن ساختمون سازیمون افتضاحه. قبلنا میگفتن هر کی با مامانش قهر میکنه میره خواننده میشه ولی من فکر میکنم باید گفت هر کی با مامانش قهر میکنه میره سازنده میشه.
نمیدونم ناامید هستم یا نه ولی میدونم که خسته و بیرمقم؛ شور و شوق ندارم. کلافهام.
یعنی تو این سرزمین پهناور من نباید یه خونه واسه خودم داشته باشم؟ باید هی اسباب و اثاثیهام رو بذارم رو کولم برم اینور و اونور؟
مدتها پیش دوستی اومده بود خونهمون. خونهمون که میگم یعنی خونهی مامان و بابام، بعد من داشتم تعریف میکردم که تو حیاطمون با دخترعمو و پسرعموم بازی میکردیم و از این حرفا، بهم گفت: خوش به حالتون که تو خونهای زندگی میکنید که خاطرات بچگیاتونو توش ساختین. ما انقدر که هر سال یه جا رفتیم، من هیچ وقت نمیتونم به مکان خاطرات بچگیم برم و برای کسی تعریف کنم مثلن این گوشه چه بازیای میکردم. اون روز حرفش خیلی روم اثر گذاشته بود و واقعن متاثر شدم. فکر کردم چه موهبت بزرگیه که دارم ولی انگار تا اون موقع بهش توجه نکرده بودم. سالها گذشت و من مستقل شدم و الان میبینم چقدر دردناکه از خونه و کوچه و خیابونی که توش خاطره ساختی دل بکنی.
حالا خوبه من سه بار تو این سالها جابهجا شدم اگه بیشتر بود الان براتون قصهی کرد شبستری میخوندم.
تو این مدت که ننوشتم خیلی کارا کردم. بیشتر وسایل آشپزخونه رو جمع کردم، با دوستام وقت گذروندم، حتا یه شب رو به یاد دوران دانشجویی با همخونهایهای دانشگاهم با هم گذروندیم.
کتاب خوندم. راستی بوبول پزشکزاد رو هم خوندم. در حال و هوای جوانی مسکوب رو ادامه دادم. فایلهای صوتی قصه قصه رو از جلسهی اول گوش کردم. از روی چرا ادبیات یوسا رونویسی کردم. از روی بچهها من هم بازی منوچهر احترامی نوشتم.
هر روز وبینار نویسندهساز رو شرکت کردم.
وقتی تو وبینار شرکت میکنم و میبینم که بچهها تند تند دارن کتاب میخونن و فیلم میبینن و کلاسا رو شرکت میکنن، احساس ناکافی بودن بهم دست میده. یه موقعهایی به خودم میگم فعلن که زندگیت اینجوریه و نمیتونی کلاسا رو شرکت کنی یا مقدار کافی کتاب بخونی و فیلم ببینی، وبینارا رو هم نرو که حرص نخوری ولی بعد میگم واقعیت موجود زندگی من الان اینه، بهتره باهاش مواجه شم و لااقل استفادهی حداقلی از حداقلها رو داشته باشم. همین وبینارا باعث میشه از مسیر دور و بیخبر نمونم. تا بعد منم به جمع بپیوندم و بتونم از ظرفیت وجودی خودم استفاده کنم و شاهد پیشرفت خودم باشم و به خودم ببالم.
سلام بهار جان،
اولا خسته نباشی، روان نوشتی و از خوندنش لذت بردم.
دوما، احساساتت رو درک میکنم، هم خونه رو، هم ناکافی بودن رو.
خب خونه که متاسفانه… کمابیش بحثش مشخصه و اصولا با نظر دادن نمیشه واقعا عوضش کرد.
ولی در مورد ناکافی بودن، ببین، بهنظرم آدم باید خط خودش رو داشته باشه؛ یعنی برنامهی متعادلی داشته باشه که مخصوصِ خودشه و متناسب با شرایطش. بعد هم، خودش رو با خودش مقایسه کنه. تازه در اون مقایسه هم نباید سختگیریِ غیرمنصفانه داشته باشی.
دیدن دستیابیهای بقیه، باید عامل تحریککنندهای باشه برای اینکه نهایتِ تلاشِت رو بکنی تا به برنامهی خودت پایبند بمونی، نه که بشه مانع. (حالا یکم غبطه خوردن طبیعیهها!)
آسون نیست، ولی اگر به برنامهی خودت اعتماد داشته باشی، کم کم میتونی دیدِت رو عوض کنی و سَبُکتر و سرحالتر در مسیر خواندن و نوشتن جلو بری.
یه بار تو یه برنامهای، یکی میگفت:
«حقیقت اینه که، ذره ذره، بهتر از هیچیه.»
و همینکه با وجود تمام درگیریهات این متن روان و قشنگ رو اینجا گذاشتی، بیشتر از «ذره»ست.
دوس داشتم نظر و تجربهی خودم رو باهات درمیون بذارم. 🤍
سلام لیلی جان
ممنونم از وقتی که گذاشتی و برام کامنت نوشتی.
متشکرم از توجهت، برام ارزشمنده🙏
قربانت عزیزم. 🤍
۱. فکر میکردم در جهنم هستم و انتظار میکشم تا فرشتگان عذاب ابریقهای خود را از نارُُ حُطَمَههای فرد اعلا پر کنند و به خوردم بدهند. ولی همینکه چشمهایم را باز کردم، دیدم روی تختم هستم و پشهی لاغری با تنی خیس و چروکیده از بیآبی، دور سرم طواف میکند و یگانهآرزوی ابدیاش را بر لبان ترک خوردهاش جاری میسازد، به امید آنکه مورد استجابت واقع شود. مفلوک بیچاره خرده توانی که در بدن نحیفش داشت را جمع کرده بود و فریاد میزد کولررر کولررر کولررر. بدبخت بینوا داشت میمُرد از دهیتراتگی. من نیز همچنین. فلذا به درخواستش لبیک گفتم و به سوی هال رفتم تا کلید کولر را بفشارم و زندگانی را به دنیای جانداران برگردانم. ضمن بازگشت به اتاقم فحشی هم در دل نثار پدر عزیزتر از جانم کردم. از آنجایی که ادبم ایجاب میکند مودب باشم، همواره فحشهای بیبدیلم را در دل به سوی این و آن روانه میکنم(مگه اینکه دیگه اوضاع خیلی خیط باشه و تنها راه پیش رو م فحش کلامی باشه). آخر مرررررد تو که داری از خانه برون میروی مگر آزار داری که رگههای حیات بشریت در خانه را دچار گسست میکنی. به اتاق برگشتم و مجددا روی تخت دراز کشیدم و دستان کشیدهام را به حالت صلیب کنار تخت گذاشتم. آمدم دمی ریلکسیشن کنم که نور چشم و امید قلبم تصمیم گرفتند از بنده تست اعصاب بگیرند و از این رو جارو برقی را روشن نمودند و من را وارد دنیای دشواژهها کردند. این بار به جهت آنکه جارو برقی روشن بود و صدا به صدا نمیرسید، ناسزاهای برگزیدهام را با افزودن مقداری وُلوم پیشکش جهان پیشرویم کردم.
اندکی بعد از جا بلند شدم و آهنگ عزیمت به پارک سر کوچه را کردم. ولی نمیدانم چه شد که تا خیابانها دورتر رفتم و ناگهان خود را روبروی باغ فردوس دیدم. اینجا اولین جایی بود که او به من گفت میآیی یک نوشیدنی با من بخوری و من با آنکه تا سرحد جان دلم میخواست بگویم بله، گفتم نه خیر و پس از آن تا به خانه برسم به خودم بد و بیراه و گفتم و 🤏🏻 انقدر مانده بود بزنم زیر گریه.
شانس آوردم فردای آن روز هم دوباره بهم گفت میآیی نوشیدنی بخوریم، و این بار ضمن سعی فراوان در بستن نیشم، با اکراه مزورانهای گفتم آری فقط زیاد طول نکشد. پرسید چه شد که دیروز پاسخ منفی و امروز پاسخ مثبت میدهی. گفتم به تو چه. درست است که دارم در معیتت به کافه میآیم اما پررو نشو (والا. به پسر جماعت چه که من چرا مودیام)
برگردیم به حال. خلاصه که داشتم خیابانگردی میکردم که پیام داد کجایی و دوباره پاسخ دادم به تو چه( والا. به تو چه که من کجام.)
گفت بیشعور نشو و من هم تصمیم گرفتم که بیشعور نشوم و پاسخ دادم در خیابانم، برسم خانه بهت زنگ میزنم. و سریعاََ راه خانه را پیش گرفتم و برگشتم.
برادر و برادرزاده ام به خانهی ما آمده بودند و روی مبل راحتی جلوس کرده بودند. برادرزادهی ۷ سالهام از من آویزان گشت و گفت عمه جان یا من را به کلوپ ببر یا برایم در تبلتم بازی نصب کن. چون حال برون رفتن نداشتم آمدم برایش بازی نصب کنم منتها بازی مطبوعش نصب نشد و شد آنچه نمیبایست شد. بعد از بازگشت از کلوپ با اوی خودم تماس گرفتم و او که رنجیدهخاطر به نظر میآمد، دهان به غرغر گشود که چرا دیر زنگ زدی و من هم دست پیشم را جوری گرفتم که پس نیفتم و تمام عقدههای دلم را گشودم و با صدای رسا خدمتش عارض شدم مگر من به تو میگویم که چرا در فربضهی گرفتن من دیر کردهای و امروز و فردا میکنی. یا سریعتر منرا بگیر یا اینهمه ناز و اطوار برای ما نیا، حیف آن اشکی که آن روز نزدیک بود از گوشهی چشم نازنینم برای تو سرازیر بشود و خلاصه بدبخت را به گه خوردن انداختم و پس از ۲ ساعت گفت و گو راجع به اباطیل تلفن را قطع نموده، بر روی صندلی نشسته و اکنون که در حال نوشیدن آب هستم.
پاراگراف اولش رو خوندم، بامزه نوشتی. 😂
من اصلا نمیتونم طنزطوری بنویسم، خسته نباشی ریحانه جان.
ممنون لیلی جان از محبتت🥰😍
ای جاااان چه قشنگ نوشتی نازنین دختر😍 بخدا چقدر بهم چسبید و لذت بردم، دلم خواست منم اینطور بتونم بنویسم.
الله، خیلی خوب بود.🤍☁️
قربونت برم ساره جون، نظر لطفته عزیییزم. حتماً که قلم شما از من بهتره 🥰😍
بالاخره بازنویسیِ اولین تمرینِ کلاس نویسندگی خلاق را تمام کردم. به دو گونهی مختلف ویرایشش کردم؛ اولی «عامیانهتر»، که هدفِ تمرین بود و دومی برای خودم، که همان گونهی خودم است و به کمی تغییرات و اصلاحات نیاز داشت.
تمرین دوم را شروع کردهام.
در وبینار نویسندهساز هم شرکت کردم.
اما نیک ترینِ امروزِ من، تاکید بر دانستهای بود که یکی از میهمانان برنامهی «حاشیهنویسی» بسیار زیبا بیان کردهاند.
مسئله این است که بازنویسیِ تمرینِ اول به گونهی عامیانهتر، برایم چالشی جدید بود. چون باید تا جای ممکن از دایرهی خودم بیرون میآمدم، بیآنکه مِیلی هُنری به عامیانهتر کردن نوشتهام داشته باشم.
بعد، یادم آمد قرار نیست هر نکتهای بشود جزو مجموعه نکاتی که با ذوقِ من همخوانیِ بیشتری دارند و در عمل ازشان استفاده میکنم. برای رشد، فراگیریِ شاخههای مختلف کارآمد است، حتی اگر ترجیح و سلیقهی من نباشند. حتی اگر آن نکات، مخالفِ نظر شخصیام باشند.
میتوانم از آموختههایم:
۱- بهجا و در عمل استفاده کنم.
یا
۲- در عمل استفاده نکنم. اما همینکه گوشهی ذهنم هستند، تسلط و اِشرافم روی کار را بالا میبرد. منجر میشوند به *آگاهانه* استفاده نکردن از آن نکات.
پس به عبارتی:
۲- بهجا در عمل استفاده نکنم.
آقای ابوالفضل حُری، مولف کتاب «روایتشناسی، عناصر روایتگری در داستان ایرانی»، در برنامهی حاشیهنویسی گفتند:
«قوانین رو بدانیم تا بتونیم بشکنیم.»
-تا لنگِ ظهر خوابیدم. همیشه که سرِ صبح بیدارشدن دستاورد نیست.
-سری به کانال کودکم زدم. ۷ ماه پیش برای دورهی کودکنویس راهش انداختم و دلم نیامد پاکش کنم. ۷ تا داستان کودک و چند تا یادداشتک هوا کردم توش. الان مدتهاست خاک میخورَد. میخواهم دوباره سرِ پاش کنم.
-رفتم نویسندهساز.
-تداعیها را دنبال کردم روی کاغذ. از استراحت و ناهار رسیدم به رستوران بین راهی و از آنجا هم به متن امروز کانال.
-گزارش نیک سوم را هم نوشتم.
|زهرا کردوالی|
این روزها کار از شکستن گذشته است. بندبند و رگبهرگِ بدنم از هم متلاشی شده است؛ سقوطی در فضایی بیکران، بیآنکه امیدی به رسیدن به انتهای آن باشد.
برای ورزش به باشگاه رفتم. موسیقیِ باشگاه پارههای فکرم را کجومعوج کنار هم چید. دیگر کارِ مفیدم نگاه کردن به سقف بود؛ چهقدر بلند است.
در خانه هم موسیقی گوش دادم، شاید چیزی از این بارِ فکری کم شود. اما فکرهایم شبیه سنگهای عظیمیاند که وسط جاده غلتیده باشند؛ راه را میبندند و مرا از حرکت بازمیدارند.
متوقف میشوم.
گاهی با خودم فکر میکنم شاید این تروما آمده است تا از سرعتم بکاهد؛ تا مرا وادار کند جایی بایستم، به سقف خیره شوم و به مسیرِ پشت سرم نگاه کنم.
این هم یک گزارش روز با حالوهوای مشاهدهمحور و کمی طنز، مناسب تحویل به استاد:}
امروز در حیاط خانه به کشف مهمی نائل شدم؛ یک حلزون بزرگ با پوستهای قهوهای و کرمرنگ که با وقاری مثالزدنی مشغول پیمودن مسیر خودش بود. برخلاف بسیاری از موجودات این روزگار، هیچ عجلهای نداشت. نه نگران عقب ماندن بود، نه درگیر مقایسه با دیگران. فقط آرام میرفت.
وقتی دیدمش یاد شما افتادم؛ یا دقیقتر بگویم یاد نشانِ حلزون و آن توصیهی قدیمی که نوشتن را نه با شتاب، بلکه با استمرار پیش میبرد. حلزون امروز برایم شبیه یک یادداشت زنده بود؛ یادآوری اینکه مسیرهای مهم را معمولاً با دویدن فتح نمیکنند.
فعلاً او را به عنوان نمایندهی رسمی مکتب «آرام و پیوسته» زیر نظر دارم و قصد دارم در اولین فرصت به حضورتان معرفیاش کنم. البته اگر تا آن زمان تصمیم نگرفته باشد با همان سرعت حلزونی، از برنامههما جلوتر برود.
۱. ساعت چهار صبح با خواب لشگر اردکی که به لباسم حمله کردند از خواب بیدار شدم.
۲. روی داستان ملوسم کار کردم.
۳. داشتم فکر میکردم اگر نامخانوادگیام را عوض کنم چه بگذارم. اسمم خوب و راحت است «مری» . سر همین جریان اسم استاد را هم شهین گذاشتم از این به بعد میگویم استاد شهین البته اسم کاملتان شده استاد شهین اسنیپ کلانتری.
۴. برای افزایش زیرکی، کمی زنان زیرک خواندم☹️
۵. با مادر برای کوتاه کردن موهایم به توافق رسیدیم و کوتاهی انجام شد.
۶. یک لاکی خریدم که فقط خشک شدنش راست بود باقی همش دروغ.
۷. آرایش چشم مخصوصم را پیدا کردم.
۸. به یک انجمن ادبی حضوری رفتم. موضوع داستانهایشان خواب بود. با اینکه خوابم گرفت، چند نکته هوا کردم که خوب بود.
۹. یاد یک کراش نسبتا قدیمی افتادم که اسمش را چون زیاد سبز میپوشید«سید» گذاشتم. امید دارم با نفرین استاد سبزی به کمرش بزند، زرد شود و بخشکد.
۱۰. کمی به جای گامیدن، رانیدم (رانندگی)
۱۱. دلم یاد هندوستان کرده و میخواهم فیلم کریش دو را برای نودمین بار ببینم( کریشنا هم خودش هم پدرش کراش غنیای هستند)
حالم به خاطر سید کمی زار شده. حس نوشتن ندارم. هنوز ذهن و دلم قدرت سیچیچینه ندارد. شاید اگر بزرگ شوم بهتر شود.
چقدر گشتم تا حلزون رو پیدا کردم. آخه رو دیوار همساده چکار میکنی وچه جان؟
گزارش ۲۶ از ۱۷ خرداد
امروز چکارها کردم؟ دفتر شعر «زنان در من» را رو گشایی یا بازگشایی کردم و خواندم. ورقهای کاهی به رنگِ دیوارهای کاهگلی، و شعری چُنین:
«سایهاش میلرزد مثل بید مجنون
مجنون شدهام با آن که چشمهایم خیلی لیلیست
ایست سایه عکس اسمی که بیگذرنامه
از خط لب هایش گذشتهای»
برای تصویری که ابراهیم در گروه لحظه نویسی گذاشت، چند خطی نقادانه شاید هم نقالانه یا ظالمانه یواش نگاریدم:
«وقتی خر را رنگ میکنند و به جای اسب میفروشند، اتفاق تازهای نیفتاده.
سالهاست با همین قاعده زندگی میکنیم؛ آنقدر که دیگر چشممان به اسمها عادت کرده و مغزمان به برچسبها.
ما مردم عادی دل به نامها نمیبندیم، به موتورها میبندیم. به کارکرد. به آن چیزی که واقعاً زیر کاپوت پنهان شده.
برچسب را که بکنی، حقیقت معمولاً چیز دیگری است.
در خودرو، در آمار، در تبلیغات، و گاهی حتی در آدمها.
بیشتر از این مثال نمیزنم؛ ممکن است به ریش بعضی پدرخواندهها بربخورد.»
دیگه تصمیمش با شما که ظالمانه یواش است یا نقادانه؟
منزل پدری که یادتان هست، اینترنت بسیار ضعیف است علیالخصوص برق چشاش امروز ضعیفتر بود به هیچ دنیای نمیوصلید. به سرم زد که نرمافزار گوشی را بروزرسانی کنم.
چشمان درشتتان بد نبیند از ساعت ۱۱تا ۶ونیم غروب فقط ۵۵٪ پیشروی کرد به ساحل زندگی که یهو همین قدر هم پرید و بگا رفت. حیف از شارژ اینترنتم🤦🏻♀️🤦🏻♀️🤦🏻♀️
میدونم بسیار بیادب نوشتم، بقول سارا جان از تاثیرات و آموختههای نویسنده سازهه.
شعری در کودکی بود که «من نبودم، دستم بود، تقصیر آستینم بود.» و از این حرفها.
غروب هم با دختر گشتی بیرون زدیم و به خانه سری زدیم تا مایو بردارد با دوستانش، دوشنبه به استخر برود.
خط بالا را که میخاندم، فکر کردم که بهتر بود دوشنبه را قبل از دوستان مینگاریدم. ولی همینه که هست بهتره.
امشب باز هم سراغ لپتاپ و تایپ میروم. تا بوقی از بامداد قطعن بیدارم چون عصر وسط وبینار الهه جان به چُرتی عمیق رفتم تا ۱۸:۳۰. نویسندهساز رو هم از دست دادم.🤦🏻♀️🙈😊
در مورد روز گفتار هم از دوستان پرسیدن کردم. و به آن هم فکر نمودن کردم. شاید فردا یه روز گفتار در «کانالم سایهسار کلمات » منتشر کنم.
آهان یه چیزی، از استاد شاهین بپرسم که ،عادت به صفحات صبحگاهی ندارم صفحات من شبگاهی است.
استاد شاهین مسئلهتون؟
«میشود صفحات شبگاهی بنگارم؟»
پیشاپیش از پاسخ متشکرم.
خیلی قشنگ نوشتین فاطمهجان. روزگفتار من از ساعت یک ظهر تا یک شب فقط میچرخید.
من تا زمانی که سنگها را ندیده بودم خبر نداشتم
.
وقتی که صبح با خواب خداحافظی کردم و کلیدم را در قفل خانه روز جدیدم چرخاندم ،
سنگها به پیش پایم دویدند در گوشم گفتند که دیشب دخترک تا صبح گریه کرده است ،امروز صبح از تخت بیرون نیامده است .
به سمتش میروم لحاف ابریش را روی سرش کشیده و خودش را پنهان کرده
گلها سرشان را از پنجره به بیرون خم کرده و صدایش میزنند
به ما سلام صبح نداده همگی نگران هستیم او بی حال و افسرده است
صدایش میزنم :خورشید خورشید صبح شده مشکلی پیش اومده ؟
پشتش را به من میکند و لحافش را دور خودش محکم میکند باز هم جوابی نمیدهد ،
به گل ها نگاه میکنم به من نگاه میکنند
آهی میکشند باید آرامشان کنم:
مشکلی نیست بچهها بالاخره که خودش را نشان میدهد بیاید کمی به او وقت بدهیم تا زمانی که خودش تصمیم بگیرد با ما صحبت کند.
سر تکان میدهند موافقت میکنند با اینکه نگران خورشیدم اما میگذارم خودش را آرام کند.
کارهای خانه جدید را شروع میکنم
خودکارهای رنگی ام را پخش و پلا دفترها را باز میکنم .
کتاب ها را به ترتیب از کودکان استثنایی ، رویا فروشی دالرگات ، قدرت من هستم و بعد حق نوشتن و سپس شکرگذاری را ردیف میکنم و
گاهی هم به خورشید نگاه میکنم
دوستش داشتم
– تصمیم گرفتم دوباره صفحه تلگرامم را فعال کنم.
– با پشتیبان گروه ورزشی که برنامه این ماه من را با ۸ روز تاخیر برای من ارسال کردند، مهربان بودم.
– ورزش کردم.
-کتاب خواندم.
– در دفترم ۱۰ جمله نوشتم.
– غذای سالم خوردم.
– خانه را تمیز کردم.
*فهرست کارهای مفید روز:
۱.دوش گرفتن
۲.شستن صورتم با فوم آلوئه ورا
۳.زدن کرم آلوئه ورا
۴.گرم کردن غذای عدس پلو گوش چرخ کرده گوسفندی
به همراه دوغ و ترشی بندری
۵.خواندن درس English file
۶.غذا دادن به حلزون
۷.غذا دادن به پرندگان
۸.بافتن موهایم و گیرهی پری دریایی بر موهایم زدم
۹.تهیهی رنگ موی گیاهی قهوهای شکلاتی و رنگ ابروی،رنگ کاپوچینو
۱۰.نوشیدن قهوه و بیسکوئیت
۱۱.نوشیدن شیر کاکائو
۱۲.تماشای سریال “Ask laftan anlamz”
۱۳.تهیهی ست کامل جواهرات “Beauty and the beast “
خانم، خیلی گرسنهام شد. توروخدا عدس پلو، دوغ و ترشی برایم پست کنید. ترشی خیلی زیاااد. ست جواهرات هم طالبم.
البته جسارت نباشد آقای مهرشاد، لطف بفرمایید خودتان برای گرسنگیتان، چاره کنید. دوران خانم گرسنهمان شد به سر آمده است.