«اگر لحظهای دل به دست آرم، از فتح روم دوستتر دارم.»
-شرح شطحیاتدر سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
26 پاسخ
گزارش کار نیک فرح
صبح با نرمش صبگاهی خودم را برای روزی خوب آماده کردم.
امروز ناهار شیرین پلو با مرغ درست کردم . مقداری برای مادرم کنار گذاشتم. هر روز ساعت ۱۱ از غرب به شرق تهران با اسنپ میرم و ناهار برایش میبرم وکمی در کار خونه کمکحالش هستم.
قبل از رفتن، کتابهای نصفه نیمه روزهای پیش را خوندم.
امروز از فیلمهای قدیمی( رستگاری در شاوشنگ) را دیدم.
و البته همراهش بافتنی هم طبق معمول بافتم.
چند کارتون کوتاه حین آشپزی دیدم.
یکساعت خواب بعدازظهر داشتم.
شرکت در وبینار نویسنده ساز مثل هرروز.
سریال کرهای که جدیدن شروع شده را دیدم. داستان بازی های المپیک است، خیلی برای من جذابه نداره خانواده های یک محله را به تصورکشیده و در هر خانواده مسایل و اختلافات وجود دارد.
پسرم شب مارا به طبقه دهم خونهاش به صرف غذای تایلندی دعوت کرد. با چای و کیک. شب “ تولد دوم”! پسر اولم علی بود. دورهم به یادش شام و بعد، چای و کیک خوردیم .
کتاب آخرین شعرهای فریدون مشیری که دخترش بهار و پسرش بابک چاپ کردهاند، در خونه پسرم روی میزش بود را یکساعتی خوندم. اسم کتاب “از دریچه مهتاب” بود. شعرها چقدر روان خوب بود.
چند فصل از کتاب “ نواختن بی وقفه” از محمود مقدسی را از مجموعه کتابهای روی میز پسرم، از هر فصل کوتاه یک و دوصفحهای یا چند پاراگراف و یا کلش را خوندم. هر فصل عنوان داشت، یک صفحه نهایت دو صفحه ، کوتاه و موجز برای کلاس داری یک معلم تازه کار و استاد صفر کیلومتر نوشته شده که بسیار نکات جالبی داشت.
شب خوبی خونه امیرحسن داشتیم .به سفارش دخترم غذای چینی / کرهای/ تایلندی گرفته بود! خوردیم با آب گاز دار و چای و کیک . محمد و امیرحسن فوتبال دیدن منم کتابهای جدید روی میز حال امیرحسن را یکساعتی مطالعه کردم . ده و نیم به طبقه خودمون آمدیم . سالگرد تولد دوم پسرم علی بود. خدا رحمتش کند.
۱. سه روزه با سرماخوردگی سختی دست و پنجه تیز میکنم. حتی در حالت افقی هم دست از نوشتن برنداشتم.
۲. ایدههای آزادنویسی اخیر رو از گیابند جان میگیرم و مینویسم. گاهی هم تبدیل به مطلب کانالم میشه.
۳. با فاطمه جان یاوری صحبت کردیم. به جای «پُرمغز» واژهی دیگهای پیدا نکردم که بهش بگم. دیدگاهم نسبت به رقص رو بهش گفتم و مطلب امروز کانالم درباره دیدگاهم خواهد بود.
۴. از وقتی اینترنت آزاد شد، مدت زمان کتاب خوندنم کاهش پیدا کرده، هرچند آنچه در این فضاها میخونم، دور از مسیرم نیست ولی کتاب هم نیست.
۵. وبیکار الهه جان و استاد جان رو شرکت کردم، وبیرقص فاطمه جان را هم شرکت خواهم کرد.
۶. فاطمه جان بخشیان از کتاب قشنگش رونمایی کرد، امروز میخرمش.
۷. از ظهر فکر میکنم اگر کسی بخواهد از من بعنوان کاراکتر داستانی استفاده کند، چه کارهایی در آن داستان میتوانم بکنم؟ ژانرش فرقی نمیکند، حتی اگر آرکائیک باشد و من در نقش گیشا.
لیست کارهای مفید روز:
۱.سفارش دادن پلنر وان پیس
۲.پختن پلو با گوشت چرخ کرده مرغ
۳.گذاشتن قفس قناری و فنچ در کنار برگ پتوس
۴.غذا دادن به حلزون
۵.ریختن پلو در دان خوری پرندگان
۶.دوش گرفتن و حس عطر پاپایا
۷.آرایش ملایم
۸.پخش موسیقی
۹.آبخوری پرنده را پر از آب کردم
۱۰.کیک شکلاتی/کروسان/چای و قهوه خوردم.
۱۱.روشن کردن عود
۱. صبح زودتر بیدار شدم، تا در نوشتن صفحات صبحگاهی تنبلی نکنم. سرکارم خیلی زود رسیدم و کمی کارهایم را به روز کردم.
۲. برگشتنا چون ماشین نداشتم، یه توفیق اجباری نصیبم شد. پیادهروی کردم و حالش رو بردم.
۳. ناهار مورد علاقهی آراد(پاستا) رو درست کردم. دوستم مهمونمون بود.
۴. روزانه نویسی کردم.
۵.نویسندهساز رو شرکت کردم.
۶. کتاب هفت عادت مردمان موثر رو شروع کردم.
۷. آهنگ گوشیدم.
1. وقتی از خونه بیرون میاومدم نارنگیو بوس کردمو گفتم مامی زود میاد.
2. کار مفیدی تو شرکت نکردم که هیچ، جوری حوصلهم سر رفت که اصن نمیتونم تعریفش کنم.
3. جنازهم رفت خونه.
4. نزدیک خونه رفتم بقچه بگیرم برای لباس زمستونیا که با در بسته مواجه شدم. فقط سایز چس مثقالی داشت.
5. تو اسنپ خابیدم ولی میدونستم اگه کمرمو بذارم زمین بیهوش میشم پس پاشدمو لباسارو جمع کردم.
6. نارنگی خاب بود و بهترین فرصت بود که خونه شبیه به خونه شه، نه بازار شام غریبون.
7. لباسا جمع شد و نفس عمیق کشیدم.
8. پلوتن درست کردمو خوردم، وسط غذا خوردن یه لحظه چشامو بستمو خابم برد، وقتی بیدار شدم که قاشق تو دستم افتاد.
9. برای کانالم پست خیلی قشنگ نوشتم ساعت حدود 11/30 بود که میخاستم هواش کنم ولی منتظر پیام دوستم بودم.
10. همینجور که منتظر بودم خابم برد. پستمم هوا نرفت.
11. ساعت دو و نیم با گردن درد از خاب بیدار شدم. رو مبل، بدون پتو، بدون بالشت، بدون هیچی.
12. نارنگیو بغل کردمو بردم رو تخت، همینطور که باهاش درد و دل میکردم، غش کردم.
13. نهایتن روز جالبی نبود.
14. خلاصه اینطوری.
15. اعصاب ندارم.
16. خب.
17. به سلامت.
۹ خرداد
۱. صفحات صبحگاهیام را نوشتم.
هوا از صبح بارانی بود. پنجره را باز کردهبودم. بوی باران میخورد به مشامم. صدایش بود و شعر خاندنهای من. حسابی شاعرانهبازی کردم با باران.
۲. از اسماعیل خویی شعر خاندم و کلمهبرداری کردم از آن.
۳. دفتر اول دربارهی شهر بیژن جلالی را خاندم و رونویسیاش کردم.
۴. از احمدرضا احمدی شعر خاندم.
۵. از هوشنگ ابتهاج شعر خاندم. رونویسی کردم و کلمهبرداری.
۶. کلاس دانش خانواده(دانشگاه) داشتم. استاد از این میگفت که چرا حق طلاق نباید با زن باشد. میگفت زن احساساتی است و ۷۰ درصد دادخاستهای طلاق از سوی زنان است. بحثم شد با استاد. گفتم زنان صبورند. میمانند تا آنجا که کارد برسد به استخانشان. این ۷۰ درصد دلیل دارد. دلیلش هم خون به جگر شدنشان توسط مرد است تا جایی که زن مجبور شود به دادخواست طلاق دادن و گفتن مهریهام حلال و جانم آزاد. مرد ار زن را نخاهد، نیازی ندارد به طلاق دادنش. اجازهی شرعیاش را دارد. میرود سراغ دیگری. استاد گفت شما هیچ نمیفهمید از قانون. گفت زنان سواستفاده گرند. ازدواج را تجارت کردهاند. گوش ندادم به بقیهی حرفهایش. به تحقیر شدنمان توسط همجنسمان. حوصلهی بحث نداشتم با چنین کسی.
۷. سه جلد از کتاب رنگ زیبای خیال(کتاب کودک) را خاندم. هیچ کلمهای نداشت. پر بود از تصویرگریهای زیبا و ریز. خودم برای تصویرها داستان ساختم و لذت بردم از این رهاییِ خیالم.
۸. سه کلاس دیگر داشتم برای دانشگاه. هیچکدام را گوش ندادم. بودم که غیبت نخورم. ۱.۵ ساعت هر کدام از استادها حرف زدند. من هم با سلام و وقتبخیر و خسته نباشین سر و تهش را هم آوردم.
۹. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
۱۰. ۲۵ صفحه از کتاب دیوان سومنات را خاندم.
۱۱. با سمانه جانِ داوطلب صحبت کردم. شعری خاندم برایش از شهریار.
۱۲. غذا درست کردم و خانه را مرتب کردم.
۱۳. یکی از تکالیف دانشگاهم را تکمیل کردم.
۱۴. یکبار آزادنویسی کردم.
۹ خرداد
۱. خسته و خواب آلود راهی سرکار شدم. تو مسیر صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲. کتاب نویسنده ساز استاد را نگاهی انداختم اما راضی نشدم. شروع به رونویسی کردم از تک تک جملات.حالم بهتر شد.
۳. امروز جلسه کتابخوانی با بیمارانم داشتم تجربه جالب و جدیدی بود.
۴. اولین جلسه نویسندگی خلاق شرکت کردم.
۵. شب همه وقتم با برادرزاده گذشت.
امروز بخشی از روز با انجام کارهای بیرونی و اداری گذشت، اما در ادامه توانستم دوباره به مسیر اصلی خودم برگردم.
هم به جسمم رسیدم، هم به نوشتن، و هم به تصویر.
۱. از صبح تا ساعت ۱۲ درگیر کارهای اداری بودم و بخش زیادی از زمان و انرژی روز صرف رسیدگی به این امور شد.
۲. برای حفظ انرژی و تعادل جسمی به باشگاه رفتم.
۳. بازنویسی مقالهی استعداد هنری؛ روی متن کار کردم تا مقاله دقیقتر، روشنتر و آمادهتر شود.
۴. بخش تصویری مقاله را تا حدی با کشیدن اسکیسهای خطی پیش بردم و با اتودهای رنگی، ایدهها را ملموستر کردم.
🌸🌸🌸
۹ خرداد ۴۰۵
۱. آزادنویسی کردن در مورد اینکه چطور شبها خوابم بگیرد. دیشب تا ۶.۵ توی رختخواب غلط میزدم انگار بدنم به پیاده روی دور باغچه عادت کرده و فقط در همان روزهای ابتدایی جوابگو بود و شبها خوابم میبرد. دیگه تصمیم گرفتم کمی فعالیت بدنی را افزایش بدهم و بعد از پیادهروی دور باغچه، بیرون رفتم و دوچرخه سواری کردم. امیداوام که امشب لاقل ساعت ۳ خوابم بگیرد.
۲. بازخورد به زندگینامه لاله فاضلی
۳. شرکت در وبینار نویسندهساز که موضوع امروز در مورد دیالوگویی با خودمون و به چالش کشیدن خودمون بود که منجر به گسترش اندیشه میشود.
۴. خواندن بخشی از کتاب کاریکلماتور و نوشتن برخی از جملات جالب
۵. نوشتن بخشی از زندگینامهی خود. فکر کنم که صبح یا پسفردا بتونم تکمیلش کنم و سعی میکنم تا آخر هفته ارسال کنم.
گزارش نیک نهم خردادماه چهارصد و پنج
۱- ورزش صبحگاهی
۲- ياداشت صبحگاهی
۳- خواندن داستان شوشو جان و نوشتن خلاصهای از آن به عنوان تمرین و اینکه یکم با دانستهی خودم بررسی کردم نویسنده چه کرده و اگر من بودم چه میکردم😶
۴- خواندن دوبارهی داستان مرض حیوان و بعد پریدن به داستان کارگاه ۴ امیدوارم بتوانم بازنویسی مجددم را تا قبل از جلسه دوشنبه به اتمام برسانم که استاد روی ویرایش جدیدم بازخورد بدهند
۵- درنهایت که این مورد جزئی از نیکها نیست اما خب حس میکنم دلم میخواهد بنویسمش که از خودم و نوشتن به شدت ناامید شدم گاهی باخودم میگویم بنویسم که چه شود هرچند همانطور که در وبینار امروز بود من یک دیالوگ با من داشتم و باز کمک کرد بفهمم ایرادم در چیست کمی امیدوار شدم که بتوانم با پیدا کردن جوابش در این مسیر بهتر عمل کند
1. آزادنویسی
2. نامهنویسی
3. تمام کردن رمان «مسخ»
4. خواندن یک داستان کوتاه از کافکا
5. نوشتن برای خودم از «مسخ»
6. خواندن یک کتاب داستان کودکانه
7. درس
8. شعرخوانی و شعرنویسی
9. کمک به مادر
10. گوش کردن به دردِ دل خواهرم
11. ضبط چند تکه متن برای پست اینستاگرام
12. شرکت در وبینار «سرزبان»
13. شرکت در وبینار مدرسهی نویسندگی
امروز خییلللی کار کردم و دویدم اینور و اونور
تازه الان فرصت کردم بیام گزارش بنویسم
۱.امروز بعد سالها پشت وانت نشستم😅 با سیسِ عقاب. همشم از خودم عکس میگرفتم.
امروز فهمیدم اضطراب اجتماعیم نزدیک صفره. چون اصلن برام مهم نبود بقیه نگاهم میکنن یا نه. راجع بهم چه فکردی میکنن. میگن این دختره با این تیپ و قیافه رفته اون پشت چیکار.
قضیه هم از این قرار بود که دیروز گفتم یه چیزی برای مامانم گرفتم، یه میز بود. بعد موقع آوردن دیدم یارو یکم شُل دسته گفتم خودمم باهات میام. گفت بیا جلو بشین گفتم نه میرم عقب که حواسمم به میز باشه. هیچی دیگه هم وانت سواری کردم هم مالمو چسبیدم.
۲. علاوه بر وانت هم امروز سه بار موتوری گرفتم و جاهای مختلف که کار داشتم رفتم. موقع وبینار نویسنده سازم تَرک موتور بودم. با کمال پرویی هم کامنت میذاشتم. علاوه بر نداشتن اضطراب اجتماعی، اضطراب دزدی گوشیمم نداشتم گویا. خب البته امنیت داریم
۳.اینقددده امروز دور از جونتون حمالی کردم پدرم دراومد. تازه خیر سرم روز اول پریودمم بود. از هستی ساقط شدم رسمن 😏
۴.من بهخاطر سردرد بوتاکس میزنم و چندساله فهمیدم تو این موضوع بهم کمک میکنه. چون ناخودآگاه وقتی میخام تمرکز کنم یا اگر تو آفتاب باشم عضلات پیشونیم رو منقبض میکنم. در نتیجه کلی سردرد میگرفتم. و این بوتاکس پدرسگ در این زمینه برام مفید رفته.
حالا اون هفته سه شنبه زدم بعد هفت ماه. از بخت بدم انگار یکم نشت کرده امروز یه کوچولوو یکی از پلکام حالت افتاده گرفته بود. منم که حساااااس. میگن موقتیه و چند روز تا یه هفته درست میشه. و همینطور فرمودن کمپرس گرم بزارم درست میشه. شمام دعا کنید گناه دارم😅
اینم شانسِ مایه
تامام
غزالهی بیچارهی گناهی امروز روز سختی داشت ولی با این وجود بهش نمره ۸ دادم چون کارای مفیدی کردم و خودم راضیم
•حلزون استاد رفته CT اسکن. ایشالا که خیره
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم
۲. به گیاهام رسیدم و معجزهای از ریشهدادن قلمهی سانسوریام رو دیدم لیلیلیلی
۳. تو این گرما تو این شرجی رفتم پیادهروی و با یه گونی خاک و سنگ برگشتم (مورد قضاوت زبالهگردها هم قرار گرفتم)
۴. یه ساعتی زبان تمرین کردم. یه داستانک ژاپنی هم خوندم
۵. چند تا جدول سودکو حل کردم (برای فرار از مسئولیت)
۶. از کبریت خیس عباس صفاری خوندم
۷. هیچ وعده غذایی جز میوه و بیسکویت نثار معده نکردم
۸. با مشامیدن پرسیل، چاکراهای خود را گشودم و تمام میگرن و دردهای خود را شفا بخشیدم
۱. پنج و نیم بیدار شدم و یه دوش و شش از خونه زدم بیرون. اتوبوس اولی رو دویدم بهش رسیدم. دومی رد شد از جلوم وکلی منتظر تا بعدی حرکت کنه. رسیدم و اتوبوس سوم نوبد. اومد کلی منتظر تا حرکت کنه. آزمون ساعت هشت بود و هفت ونیم اتوبوس حرکت نکرده بود.حرکتم که کرد اینفدر پیچید پیچید. هشت شد ون نرسیدم هشت و ده شد نرسیدم. میخاستم قیدش را بزنم ولی میگفتم برو شاید راهت دادند. رفتم و راهم دادند فکر کنم هشت و بیست رسید. تند تند آزمون رو زدم بعله از چهل تا شاید ده تاش از کتاب بودو بقیه نمیدانم اژ کجا آمده بود. هجده دقیقه وقت گرفت و امدم بیرون. باز انتظار برای اتوبوس اول. باز اتوبوس دومی از جلوی چشمم رد شد. باز اتوبوس و یه عالم راه. تا رسیدن از آن ور شهر به اینور شهر.
۲. کتاب مادران و دختران را چند صفحهای خاندم.
۳.نویسندهساز را بودم.
۴. روزنگاریهای امروز و ماندهها و در دفتر نوشتهها را نوشتم.
۱. امروز میتوانست روزِ بدی باشد ولی خابیدن بهترش کرد. شاید مثبتترین کارِ روزم خابیدن و نفهمیدنِ درد بود.
۲. دیشب را بیدار بودم و فیلم میدیدم. به خودم قول دادم آخرین شبم باشد و از این هفته برنامهی خابم را درست کنم. از بینِ فیلمهایی که دیدم عوارض جانبی از همه بهتر بود. غافلگیریِ نرمی داشت و از آن بهتر همهی فیلم یه غافلگیری بند نبود. پیشنهادم همیشه برای پی ام اس جنونزده نوشتن دیدن یا خاندن است. خیلی روزها را قابل تحمل میکند.
۳. از اسفند تا حالا اولین بار است که در کانالم مینویسم. چیزکی هوا کردم تا انتشار برایم غول نوشد. تا ببینیم بعدش چه میشود.
۴. ساعتِ هشت بود که بیدار شدم. تمام وبینارها را از دست دادم. با خودم گفتم عوضش دلدرد نشدی. همانموقع پیامک بازخوردِ دایتان کوتاه را دیدم. ساعت ۲۱. هول کردم بدو بدو داستان را تایپیدم و فرستادم. بعد رفتم توی کلاس. کسی نبود. پیامک را دوباره دیدم. دوشنبه ساعت ۲۱. خداروشکر که اشتباه دیدم و استرس مسبب شد کارم را بکنم. حالا باید بروم سراغ ویرایش.
صفحات صبحگاهی نوشتم.
کلاس یوگا رفتم.
کمی آزادنویسی کردم و تمام عصبانیتم را روی کاغذ آوردم.
امروز میخواستم به بدنم استراحت بدهم و زیاد کار نکنم، ولی بیشتر از همیشه به کارهای خانه رسیدگی کردم. زمانی هم که کار میکردم، فایل صوتی «قصهٔ شهرزاد» را گوش میدادم. از نگاه نویسنده به شهرزاد قصهگو خیلی خوشم میآید.
شام پختم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
کانالم را به روز رسانی کردم.
به دوستم در کانادا زنگ زدم که اینقدر قطع و وصل شد که هیچی نفهمیدم.
۱. دیشب خوب نخابیدم. از بس فکر و خیال داشتم قبل خاب، تا صبح کابوس و رویا دیدم و صبح با حال بدی بیدار شدم.
۲. خودم را از تخت جمع کردم و به صفحههای صبحگاهی رساندم که حال بدم را تخلیه کنم. پس سه صفحهی کامل نوشتم. کمی حافظ خاندم و بعد رونویسی کردم.
۳. امروز از آن روزهای ۱۰ درصدی بود، که صبحانهی درست حسابی خوردم.
۴. بعد از صبحانه، به مامان در کارهای خانه کمک کردم.
۵. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. از اهمیت دیالوگ شنیدیم و کتابی از بهمن فَرسی(😂)دریافت رفتیم.
۶. فیلمهای خام پروژهی جدید را دانلود کردم.
۷. برای کانال تلگرام یادداشتی دربارهی ۹۰ روز گذشتهی مملکت و جنگ و کارهایی که تازه نگهمان داشت نوشتم و منتشر کردم.
۸. برای تدوین کار جدید موزیک پیدا کردم. تصویرها را کات زدم و چیدمان اولیه انجام شد.
۹. برای خودم شام درست کردم و بعد چایی دم کردم.
۱۰. قسمتی از سریال جدیدی که شروع کردهام را دیدم.
۱- دوستی که نصیحتش کرده بودم بابت نتیجهی خوب آن تشکر کرد. اسمش بد در رفته است، وگرنه نصیحت در ذات چیز بدی نیست، چرا که چکیدهی سالها تجربهی کسی در مورد چیزی است. وقتی پدر کنارم مینشیند و در مورد عابر و خیابان و هر چیزی که به رانندگی مربوط میشود نصیحتم میکند باید از او ممنون باشم، چرا که در زمانهی خودش یک رانندهی تمامعیار بوده است و حالا لطف میکند که تجربهی سالیانش را در اختیار من میگذارد. (دارم خودم را نصیحت میکنم که اغلب در مقابل نصیحتها مقاومت دارم.)
۲- دوست عزیزی آمد، حرف زدیم و ذهنمان نظم گرفت.
۳- دوش آب سرد.
۱.امتحان پاتو تنفس رو خوب دادم.
۲.این بار تو شرححال باید از زیر زبون بیمار داستان شکایت اصلی رو میکشیدیم بیرون. با چند نفر حرف زدم و داستانهاشونو گوش دادم.
۳.آزادنویسی کردم.
۴.فیلم فارگو رو دیدم و طرحشو نوشتم.
۵.نصف داستان پدر سرگی تولستوی رو خوندم.
۶.وبینار بودم.
۷.مشقای دانشگاهو نوشتم.
۸.نگاهی کلی به مطالب کلاسهای فردا انداختم.
۱.کارتم را برای بار هزارم جا گذاشتم.
۲. از ترس های مدفون درونم نوشتم.
۳. یک مجموعه داستان کوتاه ایرانی خواندم.
1-سه صفحه صبحگاهی
2- خواندن کتاب کلیات ادبی
3- منتشر کردن یک پست در تلگرام
4- طراحی سایتم رو انجام دادم ولی اصلا سلیقه ندارم.
5-خواندن کتاب شعر بیژن جلالی
6- رفتم دکتر که گفت مشکلی ندارم
7-ظهر به مهمونم ناهار دادم.
از 10 به خودم 6 میدم.
۱. صفحات صبحگاهی نگاشتم.
۲. فیلم در حال و هوای عشق را دیدم اما به بازبینی نیازمندم. نمیدانم برای دریافت بهتر، پیش از آن تحلیل فیلم بخوانم یا نه؛ کار را بسپارم به مغزم تا بهش فشار بیاید.
۳. قدری توی سایت اکولالیا چرخیدم و حظ وافر بردم. از دوران جاهلیت صداسیمابینیام حداقل این شعر پل الوار برایم مانده است:
«سپیده که سر بزند
در این بیشهزار خزانزده شاید دوباره گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوییدیم
پس به نام زندگی
هرگز مگو هرگز»
راضیام.
۴. رفتم پیادهروی. شهرداری بساط دختر جوانی را جمع کرده و برده بود و او با زاری نشسته بود وسط جاده برای دادخواهی. دورش شلوغ بود و ترافیککی درست شده بود. بغضی شدم.
جلوتر به نینییی در آغوش مادر لبخند زدم و بوس فرستادم و زیرلبی صدایی حاوی چیکو چیکو از خودم درآوردم. نوزاد گشاد خندید. مسرور گشتم. ترک برندارم!
۵. مقالهی علیاکبر سیاسی در مقدمهی لغتنامه دهخدا را دوباره خواندم. تازه اینبار فهمیدمش(آنهم قدری!) و چقدر چیز یاد گرفتم ازش. الهه علیزاده مسبب این دوبارهخوانی و یادآوری شد با پرسشی که در کارگاه کاریکلماتور مطرح کرد.
الو الهه. صدام میاد؟ کجایی دختر؟ دو روزه نیستی! میخواستم بگم این مقاله رو بخون. درک روشنی از شکلگیری زبان و کلمهها بهت میده. اگه خواستی فایل پیدیافشو دارم، واست میفرستم.
۶. نویسندهساز فقط نویسنده نمیسازد. مسبب ورزش، قریدن، لاغری و تناسب اندام هم است. خوشبختم که شرکت کردم.
۷. یک ساعت و یک پومودورو آزاد نوشتم و با این حساب سه پله از نردبان امروز را درنوردیدم.
امروز در بستر بیماری بودم
-پیاده روی کردم
-به پدرم که مدتی است از او دورم زنگ زدم
-با مادرم دعوایم شد
-در مجازی فعالیت کردم
-سعی کردم چیزی بنویسم اما نشد، در نهایت امدم تا حداقل برای این صفحه چیزی بنویسم
-امروز به تاثیر قرص ها فراوان نیز خوابیدم
-به واسطه ی خواب از دست در رفته ام غمگین شدم که از رسیدن به وبینار نویسنده ساز جا ماندم
1. صبح با خستگی از خواب بیدار شدم، نمیدونم انگار کوه کنده بودم ولی اینو میدونم که کوفتگیهای این دو روز بود احتمال زیاد.
2. بعد از خوردن صبحانه، مسواک و روتین پوستی، آمادهی رفتن به کاردرمانی شدم. و اونجا هم کلی ورزش کردم، اما خوب بود چون خستگیای که رو تنم بود رو از بین برد.
3. تو اینستا چرخ میزدم که یه اسکوتر چهارچرخ دیدم و زده به سرم که بخرمش در آینده.
4. کتاب شب هول رو شروع کردم به خوندن، و بعد از همین 40 صفحهی اول، برگشتم به اول و دوباره خوندمش. سنگین و پر از نکته بود که از نحوهی بیان جملات و کوتاهیشون و گاهی تو بعضیاشون حذف فعل به قرینهی معنوی برام جذاب بود.
5. آزادنویسی کردم در حدود 1500 کلمه.
6. وبینار نویسندهساز رو شرکت کردم. و چند تا تصویرسازی کردم رو کاغذ و هنوز تو گروه نزاشتمشون.
7. کلمات شاعرانه و خلاقانه رو ویرایش کردم و تو پیج ویرگولم هوا کردم.
8. گزارش نیک دیروز رو از دست داده بودم ولی جهت معرفی فیلم تو گزارش نیک امروز میخوام به فیلمی که دیشب دیده بودیم اشاره کنم،
The Bone Collector، فیلم هیجانانگیز و معمایی از دنزل واشینگتن که پیشنهاد میشود برای دوستداران فیلمهای هیجانی و پلیسی و معمایی.
این حلزون، واقعاً دارد محو میشود و از دست میرود.
در حالی از خواب بیدار شدم، که داشتم خواب میدیدم که در گیرودار یک جریانی هستیم که قتلهای زیادی اتفاق میافتد و به افراد مختلفی مشکوک میشویم و خدا را شکر قبل از بیدار شدن، به پایان ماجرا رسیدیم و قاتل مشخص شد. قاتل سریالی یک پسربچه کمسن و سال بود.
بعد از بیدار شدن کمی حرکات کششی انجام دادم، و به حیاط رفتم، زیر نور آفتاب. بعد هم آماده شدم و رفتم سرکار.
امروز همهی کارها درهم پیچیده بود؛ واقعاً روزکاری عجیبی بود.
بعد از کار، با دوستم، یلدا، قرارداشتم، رفتیم با هم ناهار خوردیم و کلی صحبت کردیم و من کادوی تولدش را دادم.
در وبینار “مدرسه نویسندگی” شرکت کردم.
کمی ورزش کردم. شام خوردم و با مادرم تلویزیون نگاه کردم.
نگاهی به کتاب “فعل بسیط فارسی” انداختم. واقعاً خیلی کتاب جالبی است. تعجب میکنم، چرا بعد از این همه درس خواندن، تا به حال چنین مطلب جالبی راجع به افعال ندیده بودم. در حالی که واقعاً باید هر فارسیزبانی از این مطالب آگاه باشد. از آقای کلانتری، بابت تمام کتابهای خوبی که معرفی کردند و میکنند، سپاسگزارم. اگر با ایشان آشنا نمیشدم، بعید بود، با این همه بتوانم به این همه کتاب و مطالب سطح بالا، یکجا دسترسی داشته باشم. امیداورم وقت داشته باشم و بتوانم همه کتابهایی را که معرفی کردند بخوانم.
کار مفیدم امروز تا ساعت ۱۵ خوابیدن بود.
و بعد پولهایم را روانهی جیب مدرسهی نویسندگی کرد شاید این حلزون جاخوش کردهام تکانکی بخورد و کامی شیرین کند. خستهام از ایستایی و ناروندگی.