گزارش نیک ۱۷: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«صبر کوچک خدا سی سال است.»
-ضرب‌المثل فارسی

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

  1. …
  2. …
  3. …

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی

رونویسی و کلمه‌برداری

انتشار متن در رسانه‌ی شخصی

پیاده‌روی

مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان

تماشای فیلم

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

21 مرداد 1402

21 مرداد 1402

1 مهر 1396

1 مهر 1396

27 پاسخ

  1. 1. مهمونامو به سلامت راهی کردم.
    2. مسئله غذا به سبب رشته‌ام برام مهمه و تازگی‌ها شروع کردم فیلم و سریال و مستند درموردش ببینم. فیلم Food, Inc. رو دیدم. برا اینکه کم کاری نشه با جی پی تی چند تا کانال تو یوتیوب پیدا کردم که مطالب خوبی توشون بود. ولی وسطا یه مصاحبه از آلن ریکمن تو قسمت پیشنهادها بود رفتم اونو دیدم.(صداش خیلی خوبه)
    3. شب نمی‌تونستم بخوابم. باید مینوشتم. خیلی زیاد هم نوشتم. از لحن جدید آزاد نویسی‌هام خوشم میاد، کمتر عامیانه می‌نویسم.

  2. اسم حلزون امروز: لزج اندر صفیر.

    )شکست را پذیرفتم و درسش را گرفتم.
    یکی از تاثیر گذارترین جملاتی که سال‌ها پیش در یکی از نامه های داستایفسکی خاندم:”من تنها از یک چیز می‌ترسم و آن اینکه شایستگی رنج هایم را نداشته باشم.” این را وقتی که یک روز قبل از اعدامش از بیماری ریه در اردوگاه کار اجباری رنج میبرد گفته بود.
    )خاندن یک بخش از کتاب ذهنیت برنده و خلاصه برداری از آن.
    )برای خلق عادتی آن را بدون آمادگی شروع کردم و چون خاندم “برای بار اول شکست تقریبن حتمی است.” شروعش کردم.
    )گامیدم و غبار های ذهنم فروکش کردند.
    ) عادتی بد را نیز ترک کردم.
    )فعل از محمد رضایی‌راد را شروع به خاندن کردم.
    )در وبینار شرکت کردم و پست روزانه را در کانال هوا فضادم.

  3. 1. خب صب بیدار شدم. چه واقعه‌ی عجیبی. شگفتا!! خب اگه زنده باشیم بیدار می‌شیم دیگه.
    2. رفتم خونه‌ی ملکه‌ی زیبایی‌ها.(مامان بزرگم) (عزیز) (مامان فری)
    3. بین راه رفتم بیمارستان برای زایمان:))))))))))
    4. و بله من مامان آنی شدم.
    5. نارنگی خانوم. که خیلی آنومه آنوماس.
    6. وقتی با دوستاش خدافزی کرد کلی پیاز بازی در آوردمو بغل گوشش گفتم قول میدم همیشه آرامش داشته باشی مامان.
    7. به صورت خیلی افراطی تو پت شاپ به هر چی نگاه می‌کرد می‌خریدم.
    8. یه سر رفتم پیش نارنگی خوشمزه‌ی اصلیم.
    9. پیتزا خوردم بح بح انگیز.
    10. برگشتمو نارنگیو آوردم بغلم.
    11. عجب خابی نکردم.
    12. همش بیدار می‌شدم ببینم چیکار میکنه.
    13. یاد فریده افتادم که می‌گفت وقتی نینی بودم تا یه سال هر شب بالا سرم بیدار بوده.
    14. الان که دارم می‌نویسم دلم براش اندازه‌ی کون مورچه شده.
    15. این‌که آناهیتا مامان یه گربه باشه واقعن عجیبه. تو بشنو تغییر در حد ثبت در گینس.
    16. سپاس بی‌کران که تا این پایین اومدی.
    17. خدا یار و نگه‌دار شما باشه.

  4. ۱.رسیدگی به امور عقب افتاده رسیدم.
    ۲.کشیدن نقشه‌‌ی ذهنی برای هفته‌ی جدید
    ۳. ارزیابی هفته‌ای که گذشت از نظر خواندن، نوشتن، نقاشی‌کردن، به روز رسانی محتوا ، ورزش منظم، پیاده‌روی، خوشکلاسیون بازی 😍 و ثبت نمره‌ به هفته و روزها و روبه‌رو شدن با واقعیت که چه‌قدر از زمانم بهره بردم.
    🌸🌸🌸

  5. ۸ خرداد

    ۱. در کانالِ تلگرامم بعد از مدت‌ها پستی منتشر کردم.
    ۲. ۲۳ صفحه از کتاب دیوان سومنات را خاندم.
    ۳. دو کتاب کودک خاندم. تصویرگری‌های کتاب‌ها خیلی ناز بودند. به سرم زد نقاشی‌شان را بکشم.
    ۴. ۵ صفحه از کتاب شب هول را مطالعه کردم.

  6. 1.با اینکه شب قبل دیر خوابیده بودم اما توانستم صبح طبق برنامه بیدار شده و به پیمایش بروم.
    2. بعد از آن با دخترم به کافه‌ی در مهرشهر رفتیم و با او وقت گذراندم.سعی کردم شنونده‌ی فعالی باشم.
    4. به قدر کافی آب نوشیدم و غذای سالم و باکیفیتی خوردم.
    3. در وبینار” نویسنده ساز ” استاد کلانتری شرکت نمودم. آشنایی با اصطلاح” زیر متن” و کارکرد آن برایم جالب و ارزشمند بود.
    4. به پیاده‌رویی عصرگاهی رفتم.
    5. یکسری مواد غذایی برای طول هفته آماده نمودم.
    6. به اعضای خانواده‌ام زنگ زدم و احوال آنها را جویا شدم.
    7. چند روزی بود سراغ ” در حال و هوای جوانی” نرفته بودم. امروز با او تا مازندان رفتم.

  7. ۱_ ادامه پادکست کار نکن محمد رضا شعبانعلی:
    _ خلاصه کتاب هیچ وقت یادگیری نمیاره چون ما مدل ذهنی نویسنده رو نمی‌بینیم و صرفا نتیجه رو میبینیم.
    _اگر ما به فردی دلبستگی ذهنی نداریم نمی‌توانیم مدل ذهنی هم ازش اقتباس کنیم‌.
    _ما در دورانی زندگی میکنیم که باید خود یادگیری را تاب بیاوریم هر چند سبک ترجیحی ما نباشد.

    ۲_کلمه برداری کردم
    ۳_ خواندن ادامه کتاب جدال با جهل فصل نوشته ها و آغاز فیلمسازی
    ۴_ دو شعر از احمدرضا احمدی خوندم.
    ۵_ آزمون آنلاین بچه های دهم رو آماده کردم.
    ۶_ با لیلی رفتیم پارچه خنک واسه تابستون خریدیم و بعدم بستنی خوردیم.
    ۷_ در نویسنده ساز امروز شرکت کردم.
    ۸_ دو سری لباس شستم.
    ۹_ از سایت متمم دوره اتیکت خریدم.
    ۱۰_ با پسر جان(امروز از صبح خونه مامان بود):
    _خونه مامان رفتیم.
    _ براش کتاب خوندم.
    _روتین قبل خواب انجام دادیم.

  8. ۱. آزادانه نوشتم. کم نوشتم‌.‌ اما نوشتم.
    ۲. یک کتاب داستان کودک دیگر خواندم. کودک درونم چقدر ذوق می‌کند.
    ۳. نامه‌‌ای با محتوای آگاهی و آزادی زن برای دوستم نوشتم.
    ۴. درس خواندم. خداراشکر منم که فعلا درس‌ها را می‌خورم نه آن‌ها مرا.
    ۵. در وبینار “نویسنده ساز” شرکت کردم و طبق معمول انگیزه‌ام برای خواندن و نوشتن به توان بی‌نهایت شد.
    ۶. شعر خواندم و در تلاش برای حفظ و تقویت رابطمان هستم.
    ۷. یک مطلب برای نشریه‌ی دانشجویی نوشتم. ساده‌ و موجزنویسی‌ام متعجبم کرد!
    ۸. کمی پادکست و کتاب صوتی گوش کردم.
    ۹. رمان “مسخ” را با دقت خواندم و کلمه برداری کردم.
    ۱۰. یک گل حکایت از گلستان همیشه گلستان سعدی چیدم.

  9. ۱. خواندن زندگی‌نامه زینب قهرمانی و بازخورد دادن به آن
    ۲. آزادنویسی‌کردن در مورد اینکه چجوری خوابم را تنظیم کنم که حداقل صبح‌ها ساعت ۱۱ بلند شم نه ۱۲.۵ یا ۱۳
    ۳. شرکت در وبینار نویسنده‌ساز که موضوعش در مورد زیرمتن و غیرمستقیم‌گویی بود.
    ۴. پیاده‌روی دور باغچه به مدت ۲۰ دقیقه و حرس کردن یکی از درختان انگور.
    ۵. جواب دادن به بازخورد‌هایی که برای داستان اول و سومم آمده بود.
    ۶. نگاه کردن قسمت سوم فیلم کره‌ای عزیزترینم به اصرار خواهرانم.

  10. گزارش نیک هشتم خردادماه چهارصد پنج
    ۱- اولین کار نیک درحق خودم بود و رها تا ساعت ۱۰صبح خوابیدم
    ۲- اما وقتی بیدارشدم عصبی شدم که چرا اینقدر خوابیدم برای اینکه آرامش بگیرم مراقبه کردم و به خودم حق دادم که با کمر دردم لازم بخوابم و عذاب وجدان هم نگیرم
    ۳- وقتی دیدم بهتر از هر روز هستم خوشحال شدم اما ناراحت از اینکه ورزش نکردم یادم آمد به حرف شاهین کلانتری که کارهای خانه یعنی ورزش کردن پس کل خانه را مرتب کردم بعد از دوش گرفتن حسم با صبح کاملا متفاوت بود
    ۴- وبینار شرکت کردم خوب بود خوبتر میشد اگر شاهین کلانتری از عروسی پسرداییشان که این همه به ما فخر فروختن که در این اوضاع اقتصادی آنها عروسی میگیرن و عروسی میروند تعریف میکردند🤪🫠جمله طولانی شد
    ۵ – بعد از پیاده روی باز هم نتوانستم راضی شوم و با وروجکها یک پیاده‌روی جانانه رفتیم
    ۶- دو داستان از کتاب برف و سمفونی ابری پیمان اسماعیلی خوندم و تصمیم گرفتم داستان مرض حیوان رو که شبیه تمرین ما در کارگاه چهارم داستان کوتاه بود را دوباره بخوانم شاید هم اگر تنبلی نکنم رو نویسی کنم.
    ۷- حالا هم میخواستم یک یا دو داستان از بچه‌ها را بخوانم و بعد بخوابم که چشمم به گزارش نیک افتاد و این را اولویت دادم

  11. ۱- همچنان ادامه‌ی خواندن کتاب رازوری زنانه از بتی فریدان.
    ۲- شرکت در وبینار نویسنده‌ساز.
    ۳- کتاب نامه‌ها از علی صالحی همیشه توی کتابخونه‌ی کافه منتظرمه. امروز برای چندمین بار باز هم دفتر نهم رو خوندم. ابتدایش این‌طور نوشته؛ «خسته‌ام ری‌را / می‌آیی همسفرم شوی؟ / گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است!»
    ۴- سعی کردم همه‌ی بخش‌های سایت رو برای راه‌اندازی بررسی کنم.

  12. گزارش کار نیک فرح
    1. خواب نویسی اول صبح . جوری تایپ کرده بودم که خودم هم نمی‌تونستم بخونم . قبلن که با خودکار می‌نوشتم افتضاح‌تر بود خط میخی جلوش لنگ مینداخت. حالا باید صدامو ضبط کنم بعدن بنویسم.
    2. پختن ناهار برای اهل خونه ماکارونی فرمی با گوشت چرخ کرده تف داده با رب و ادویه و البته با پنیر پیتزا.
    3. خواندن چند داستان کوتاه و کتاب شازده حمام که دیگه وارده دهه چهل شدم و عزاداری های یزد و دعواهای هئیت‌های محله‌های یزد که برام جالب شده.
    4. دیدن مستند” کاوشگر دنیاهای رها شده” عجب جالب بود خونه‌هایی که با اسباب و لوازم خونه صاحبانش رها کردن و رفتند. خیلی منو متاثر کرد. اشیایی که به آنها چسبیده‌ایم و حالا خاک‌گرفته و پوسیده و رها ! راستی صاحبانش الان بعد از گذشت قرنی کجایند؟ البته به زبان اصلی با زیرنویس بود.
    5. شرکت در وبینار سراپا فان و یادگیری، نویسنده ساز شاهین کلانتری. شاکر الهیم.
    6. عصر طبق هر هفته به مادرم سر زدم و وسایل و لوازم و خوراکی‌هایی که گفته بود خریدم و بسته بندی کردم، که برایش بردم.
    7. مستند موسیقی نوازنده پیانو و پزشک ایرانی و کارهای جالب و خیّر‌گونه او ( آرشید آذرین)

  13. دیشب باغ ماندیم و به خانه نرفتیم. صبح با نور خورشید که از پنجره به صورتم می‌تابید و صدای پارس سگ‌ها بیدار شدم. صفحات صبحگاهی نوشتم. کمی در اطراف قدم زدم. مراقبه کردم و بعد صبحانه خوردم.
    تا ظهر کا ویژه‌ای انجام ندادم؛ بیشتر لم‌دادن جلوی تلویزیون بود. فیلم حسابدار۲ را دیدم.
    کمی آزادنویسی کردم.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    عصر که به خانه آمدیم، با دخترم سگ خواهرزاده‌ام را که هنوز مهمان ما است را بردیم پیاده‌روی.
    در کانالم مطلب امروزم را گذاشتم.

  14. 1. از نیمه‌ی صبح بیدار شدم، حد وسط میان سحر و ظهر.
    2. به خودم قبولاندم با منطق زور، برای اولین فعالیت روز سمت گوشی نروم و نرفتم.
    3. برای اینکه اجداد خلف و نیاکان سلفم در راحت‌سرای گورستان از بدگویی و فحش غیر اسلامی بیدار نشوند، صفحات صبحگاهی را با خواندن کتاب تاریخ فلسفه بدل کردم.
    4. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. و اسم خود را به فارسی نوشتم تا اگر گاهی نظری ثبت کردم استاد(فروغ) نخواند. شاید هم، اگر با چسب حرارتی جای فامیل خود (فروغ) را بچسبانم با مسما شوم.
    5. داستان استخوان سوخته‌های بهمن فرسی را خواندم. من هم باهاش سوخته شدم.
    6. در نخلستان بابا بزرگ قدم زدم. و این را بافتم در خیال که بار ارزشی نخل‌ها را او از من بیشتر و بهتر درک می‌کند.
    7. یک چالش حداقل 500 کلمه بر خود روزانه وضع کردم، بنویسم. که روز دهم را هم با امن و امان رد کردم.
    8. گزارش نوشتم. امیدست که نیک شود و نیکو بماند؛ حس می‌کنم الان یه خدایا چنان کن سرانجام کار…. نخونم؟

  15. لیست کار نیک امروزم
    ۱_صفحات صبحگاهی رانوشتم.
    ۲_پیاده روی یک ساعته داشتم.
    ۳_ساعت ۱۱ در وبینار خانم روحانی شرکت کردم .
    ۴_ از کتاب مادران ودختران ۲۰ صفحه خواندم.
    ۵_غذای ناهار وشام را پختم.
    ۶_مربای توت فرنگی درست کردم.
    ۷_برای اولین بار قرار بود دروبینار فرشته خانم برگی شرکت کنم که کلا کنسل شد.
    ۸_درایستگاه خانم یاوری شرکت کردم.
    ۹_لیست کارهای فردا را نوشتم.

  16. 1- انجام حرکات کششی
    2- رفتن زیر نور آفتاب
    3- ورزش کردن
    4- قدم زدن و آب خوردن
    5- مدیتیشن
    6- فایل “نیشانوش” و انتخاب سه کاریکلماتور
    7- خواندن فایل “درباره‌ی طرزی افشار”
    8- خواندن فایل ” فعل‌های ساده‌ی متداول”
    9- خواندن بخش‌هایی از فایل “فعل بسیط فارسی”
    10- خواندن بخش‌هایی از “دیوان طرزی افشار”
    11- انجام تمرین تصویرگری و ارسال آن، هرچند نمی‌دانم چقدر موضوع را فهمیدم و درست کشیدم
    12- انتخاب سه تا فعل برای تبدیل شدن به کاریکلماتور
    13- شرکت در وبینار آموزنده‌ی مدرسه نویسندگی
    14- به خانه‌ی دوستم، ترمه، رفتم و با هم شام خوردیم و فیلم دیدیم و کادوی تولدش که 15 خرداد را پیشاپیش بهش دادم؛ چون هفته‌ی آینده مسافرتم.
    15- قرارگذاشتن با دوستم یلدا، که فردا برای ناهار ببینمش که او هم تولدش 6 خرداد بوده و نتونستم ببینمش.

  17. نوشتن گزارش نیک رو خیلی دوست دارم، چون بهم کمک می‌کنه که بیشتر به لحظه‌هام توجه کنم و روز مفید‌تری داشته باشم.
    امروز سومین روز میشه که صفحات صبحگاهی رو می‌نویسم، یه سه سالی بود که ازش فاصله گرفته بودم و رجوع دوباره به این نوشتن، روانم را حسابی شست‌و شو داد.
    دستی به سر و روی خونه کشیدم.
    کتاب چرند و پرند دهخدا رو خوندم.
    رونویسی انجام دادم.
    ناهارم آبگوشت بود.
    نویسنده ساز شرکت کردم.
    روزانه نویسی کردم.
    یه صحنه از خاطرات قدیمی که از فکر کردن بهش بیزار بودم رو با توصیف نوشتم و کلی فحش و بد وبیراه نثار عاملان اون خاطره کردم.

  18. ۱. صفحات صبحگاهیمو نوشتم. کمی از خابم یادم مونده بود نوشنم.

    ۲. درس خوندم و یه عالم تست زدم و خودم رو زدم. اومدم وسطش برای استراحت نویسنده ساز و شرکت کردم و یکم خط‌خطی هم کردم. باز درس خوندم و هی خودمو فحش دادم که چرا رفتم کلاس که حالا باید آزمون شرکت کنم و چرا همین فردا که آزمون دارم من امروز شروع کردم به خوندن. چرا من اینقدر دقیقه‌ی نودی‌ای؟ چرا شب امتحانی؟ چرا این عادت ازم نرفته؟ چرا؟

    هیچی دیگه امروز کلن درس خوندم و هیچی هم نفهمیدم از خوندن. 😎

  19. امروز در مجموع روز خوبی بود
    1. صبح زود بیدار شدم و از سکوت خونه استفاده کردم و کتاب «فلسفه‌ی اعتماد به نفس» رو خوندم و از روی قسمت‌هایی که برام دلنشین‌تر بود یاداشت‌برداری کردم.(سعی کردم تندخانی هم تمرین کنم😅)
    2. استاد تو وبینار گفت امروز جلسه بازخورد (یا به قول دوستان گازخورد) داستان کوتاه۴ نداریم. خوشحال شدم چون شام خونه داییم دعوت بودیم و از صبح غصه اینو گرفته بودم که شب با هندزفری تو گوش هی باید وانمود کنم دارم به حرفاشون گوش می‌دم. (البته که بسیار مشتاقم بفهمم بلخره داستانم رو درست نوشتم یا نه🤓)
    3. کتاب «در حال و هوای جوانی» آقای مسکوب رو شروع کردم و باید بگم تا اینجا که حدودن ۳۰ صفحه خوندم بسیار لذت بردم. متن و زبان نویسنده بسیار دلنشین و صمیمی هست. کتاب «در سوگ مادر» آقای مسکوب رو هم دارم اما هنوز سراغش نرفتم.
    4. یه هدیه برا مامانم گرفتم که مطمئنم خوشش میاد.

    و تامام

    • استاد چالش هذیان دیگه تموم شد؟ من بسیار شیفته این نوع نگارش شدم و البته که واسه خودم تو نُت گوشی می‌نویسم ولی اینجا نوشتنشم باحال بود.

    • حلزونتون منو یادِ همسایه‌ی مادربزرگم «عفت خانم» انداخت که همیشه‌ی خدا از پنجره آویزون بود و با اخم کوچه رو دید می‌زد. 🙂

    1. اووووم! ساعت ۷:۰۴ بامداد شنبه. دیشب آمدیم روستایی در گودی دشت. کنار جاده عمومی. درخت ندارد این ده. از روستایی که فامیل می‌شود، پرسیدم: چرا درخت نیست اینجا؟ آب نیست؟ گفت: هر خانه دارند. بیرون خانه اگر نیست، مردم رمه‌دارند. گوسفندان نهال را می‌خورند.
      خلاصه کار امروز تا این ساعت:
      بر خلاف قاعده زود بیدار شدم.
      در صحن حویلی قدم زدم. آواز گوسفندان و صدای پرندگان را گوش کردم. همگی خوابند.
      وای‌فای گرفتم از گوشی همسفرم. فیسبوک سر زدم. چند مصاحبه در «مدرسه نویسندگی» خواندم. کار منوچهر فرادیس را. آدرس وبسایت را با جان کندن پیدا کردم. یکی از وب‌سایت‌های خوب. آها یک ویدیوی چند دقیقه‌ای در یوتیوب دیدم. سانسور کنم بهتر است اینکه چه بود. حدس بزنید. صدای زنگوله رمه حس قشنگی می‌دهد. بر خلاف آن کتابی که نامش هست: گوسفند نباشید، بر عکس گوسفند بودن بهتر است از آدم بودن. گوسفند باشیم. کشته شدن و مردن که حتمی است. چه به دست قصاب چه گونه‌ی دیگر

  20. هیچ کار نیکی به جز رفتن پیش مادر نکردم، حتی کارهایی که می‌توانستند نیک باشند را هم به نانیک‌ترین حالت ممکن انجام دادم.

  21. خدا کدومه…
    1.صبح نسبتا زود به شوق دیدار دوست قدیمی از خواب دل کندم.
    صبحانه خوشمزکِ ساده ای آماده کردم و با محبوب، پیش از رسیدن به مقصد، بلعیدیم.
    2.گل گشتی در طبیعت زدیم و صفای ترازی کردیم.
    عاشق رودخونه و آب نما و هر مدل جاری شدن ام… تا جای ممکن رودخونه رو تماشا کردم. نه! سر کشیدم. دریغ نکردم.
    برگشتم خونه و اماده شدم و تاختم به سمت خانواده. (این اصلا از نظرم نیک نیست. چاره ای جز این ندارم. شتری‌ست پهن در بیخ ریشم.)

    کمی از روزنگاری و برنامه ها دور شدم… در حال بازیابی روال هستم.

    دست مادر گرام به کم نمیره. قربون محبت‌ش، سیر و خالی کرد تو کاسۀ آشم. با هندوانه ترکیب قدرتمندی شد . طی تبانی این دو عزیز، فشارم رفته پی بازی شادی. در این لحظه یه مهنای چپ کرده هستم پای گزارش نویسی.

    اتاق‌م و مرتب کنم و مسواک بزنم و لالای بی ترسی داشته باشم، پرونده روزم خوب بسته میشه.
    میتونست عالی باشه.
    ! !
    نتیجه گشتن با کمالگرا تر از خودت میشه این. تو روحش.

    چطور بعضی هاتون پروفایل دارید رو سایت؟ منم میخوام. هرچه گشتم کمتر یافتم. آیا از محاسن نسخه پرمیوم بهره می‌برید؟
    قربون محبت.

    1. باید از Gravatar استفاده کنید، لینکش اینه:
      https://gravatar.com

      اونجا پروفایل بسازید و بعد با همون ایمیل اینجا کامنت بذارید. تصویر پروفایلتون اینجا نمایش داده میشه. در واقع این سرویس یه پروفایل عمومی روی وب می‌سازه که جاهای دیگه می‌تونید ازش استفاده کنید (به شرط استفاده از ایمیل یکسان).

  22. ۸ خرداد
    ۱. چندین ساعت تو جاده بودم و حسابی از سفر نوشتم.
    ۲. مجدد فایل کارگاه کاریکلماتور رو گوش دادم.
    ۳. داستان کوتاه خوندم:عیادت بیمار
    ۴. فهرست اقدامات هفته رو نوشتم.
    ۵. با برادرزاده و خرگوشش بازی نمایشی کردم.

  23. ۱.زودتر بیدار شدم.
    ۲.سوال‌هایی که فردا تو شرح‌حال باید بپرسم رو تمرین کردم و صدامو ضبط کردم.
    ۳.آزادنویسی کردم.
    ۴.ده صفحه از کتاب تمرکز ربوده‌شده رو خوندم.
    ۵.دوست پیدا کردم.
    ۶.بیشتر روز درس خوندم.

  24. دو روز وسیله جمع نکردم، دو روزم گزارش روزانه‌مو ننوشتم. حس و حال خوبی نداشتم و همش به خودم گفتم: «که چی! »
    اسباب‌کشی از متزلزل‌ترین حالات زندگیه و آدم همزمان اضطراب و استیصال رو با هم تجربه می‌کنه. اینکه یه جا زندگی کردی با چم و خم همه چیز آشنا شدی. می‌دونی ساعت پخت نونوایی محله چنده، می‌دونی چیو باید از کجا بخری، با مغازه‌دارهای محله آشنایی، همسایه‌های کوچه رو می‌شناسی، با اهالی ساختمون دوست شدی و هزاران چیز دیگه که تو رو به یه خونه یا کوچه وصل نگه می‌داره. من فکر می‌کنم آدم راحت کنده شدن نیستم. شاید بعضی آدما رو تموم می‌کنم یا خودشون خودشونو برام تموم می‌کنن اما مادیات چیزیه که بهش وابسته‌ام.
    هر چقدر می‌گردم تو این کوچه و دو سه‌تا کوچه‌ی اطراف، خونه‌ای برای اجاره نیست و اگه بخوام برم اونورترِ همین محله، دسترسیم از چیزهای آشنا قطع میشه، بنابراین دلم می‌خواد تو همین چند تا کوچه‌ی اطراف باشم که همه‌ی چیزایی که تو این ده سال دم دستم بوده، دم دستم بمونه.
    اما انگار نیست که نیست.
    به سرم زده برگردم پیش خانواده‌ام زندگی کنم اما برای منی که از نوزده سالگی از خانواده جدا شدم تا زندگی مستقل خودمو داشته باشم، تصمیم سختیه که بخوام الان تو این سن برگردم پیش‌شون.
    با خودم لج کردم، میگم یا همین دو سه تا کوچه‌ی اطراف یا هیچی.
    پنجشنبه‌ای تو حال و هوای خودم و استیصال جابه‌جایی بودم که معصوم و فاطی زنگ زدن و گفتن: ما میایم کمک. هرچی گفتم کمک نمی‌خوام و تنهایی راحت‌ترم به خرج‌شون نرفت که نرفت، پاشدن اومدن.
    کمکی که برای جمع کردن نذاشتم بکنن، چون می‌خواستم خودم نظارت داشته باشم وسایلم رو درست بسته‌بندی کنم اما در کنارشون بهم خوش گذشت، کلی گفتیم و خندیدیم و غروب رفتن.
    تو همون غروب دلگیر باستانی(به قول استاد)، آرزو زنگ زد و گفت یه مریض بیست و هشت ساله‌اش مرگ مغزی شده، کم بدخلق بودم، بدخلق‌تر شدم. خب آخه دختر اینا چیه که برام تعریف می‌کنی غصه‌مو زیاد می‌کنی؟ حسابی ناراحت و گرفته بود و گریه می‌کرد، منم با گریه‌اش گریه کردم، برای دختر بیست و هشت ساله‌ی ندیده‌ای که با امید برای زندگی می‌جنگید.
    الانم من اینجا تعریفش کردم، دارم شماها رو ناراحت می‌کنم.
    کار نیک شایان توجهی بود همدلیم با پزشکی که مریضش رو از دست داد.
    گفتم امشب رو بگذرون فردا میام پیشت. ظهری رفتم دنبالش، اول رفتیم عرفان تا یکی از مریضاش رو مرخص کنه، بعدش رفتیم قهوه خوردیم. اومدیم خونه، هلیا هم بهمون پیوست.
    روز خوبی رو گذروندم اما ساعت مورد علاقه‌ی روزم رو از دست دادم و نتونستم تو وبینار شرکت کنم.
    الانم نشستم گزارش امروزو بنویسم تا از قافله عقب نمونم، بعدم میرم سهم روزانه‌ام از رود راوی رو می‌خونم.

    اینم گزارش دو روزی که نبودم.

  25. ۱)صبح که ساعت ۴ بیدار شدم سر جایم کش و قوسی و نرمشی دادم و دوباره خابیدم.‌ دیروز از بس راه رفته بودم کل بدنم درد می‌کرد. دلم می‌خاهد ورزش را جدی‌تر بگیرم ولی خسته‌ام. نه گفتن به کارها چه قدر سخت است.
    ۲) در طول هفته خیلی وقت نمی‌شود در خانه و با خیال راحت صبحانه بخورم. امروز املت را زدم بر بدن، ریلکس و اصلن عاشقانه. صبحانه‌‌ی خوب را دوست دارم. دارم فکر می‌کنم صبحانه‌‌ی خوب چیست، برای من، پرپروتئین، متنوع، و از اکثر گروه‌های غذایی. این آخری که از گروه‌های غذایی متنوعی در هر وعده بخورم خیلی سر حالم می‌کند. مصرف سبزی پایین است و آن هم به خاطر اینکه سبزی زود خراب می‌شود و غذاهایی که با سبزیجات هستند را هم به ندرت دوست دارم. بستگی دارد البته.
    ۳) آه، اینیستاگرام، هنوز همان پخ است. چرا فکر می‌کردم حالا که این همه گذشته باید او هم تغییر کند؟ شبیه اکس آیداست. با اینکه نمی‌شناسمش ولی احتمالن همان حس را می‌دهد. بستمش، رفتم سایت استاد و داستان کوتاه فائزه را خاندم، گزارش نیک نوشتم، توی سایت چرخیدم، تلگرام رفتم و یکی‌دو تا پست خاندم.
    ۴) هوس کردم یکهو پزیدن کیک را. پخیدن؟ این خلاقیت که به زودی قصد دارم عنش را دربیاورم مدیون استادم. البته او خیلی می‌تلاشد که این کار را نکنیم ولی من نمی‌توانم نسبت به زحمت‌هایش بی‌تفاوت باشم.
    دوست دارم گردوهایش بزرگ باشد تا توی دهن حس شود. گردوهای توی کیک. قبل از اینکه بریزید توی مایه توی آرد بغلتانیدش تا نرود ته و بسوزد و در کیک پخش شود. مایه‌ی کیک یا مایع کیک. وویی. مایه مایه.
    پودر کاکائو را هم زیاد ریختم چون دوست دارم بوی شکلات بخورد توی صورتم.
    ۵) با الهه تصمیم گرفتیم بخابیم. من دچار نیاز به خاب و حالا بکش خودت را که بخابی هستم. پس این تصمیم کار مفیدی است. گفت‌و‌گویی هم شکل گرفت که دوستش داشتم. از ضرورت وجود چیزهایی در زندگی که به خاب خوب مینجامد.
    اگر می‌خاهید خوب بخابید، به بدنتان کش و قوس بدهید تا عضلات باز شوند، نفس‌های عمیق و شکمی بکشید، دمای اتاق را متعادل کنید و تا وقتی که به خاب روید روی تنفسان تمرکز کنید.
    دقت کردید ما توی خود را نمی‌بینیم ولی می‌توانیم حسش کنیم؟ مثلن کشیده شدن چیزی را موقع نفس کشیدن در شش‌ها حس می‌کنیم. یا وقتی آب سرد می‌خوریم و مری و معده‌یمان ورودش را حس می‌کند و خنک می‌شود. خیلی باحال است.
    ۶) نویسنده‌ساز را بودم. شعرهای اسماعیل خویی. چشم‌هایم را بسته بودم و می‌شنیدم. شعر، چرا این‌قدر دوستت دارم؟
    ۷)چون روز تمام نشده کارهای نیک بعدی را پیشاپیش می‌نویسم. امروز کلمه‌ی پیشانه را از همین شعرها برداشتم. پیشین، پیشرو، سابق.
    رقص با فاطمه یاوری را قصد دارم. دنبال یک آهنگ شادم ولی ترجیح می‌دهم سورپرایز شوم با آهنگ‌ها. جمعه عروسی داریم و تمرین رقص آمادگی برای این سورپرایز است. وگرنه که آره.
    ۸) بپستم. می‌خاستم قول بدهم باز که اگر تا ساعت ۹ پست ننویسم فلانم، دیدم هنوز آثار این قول در پین گروه مانده و گفتم که به اندازه‌ی دهنم لقمه بردارم. الهی، دوک نثرریسی قشنگم. سه ماه؟ هنوز هم بوی خانه می‌دهی. ولی تا نت هست بروم سراغ کارهای سایت. معلوم نیست آینده چه می‌شود. تفو بر وضعیت، تفو.
    ۹) روزگفتار بضبطم. نمی‌دانم البته آپلود بشود یا نه. عکس را که به زور می‌فرستد و گاهی هم نمی‌فرستد. حالا ایمتیحان می‌کنیم. تفو بر وضعیت.
    ۱۰) آزاد بنویسم. رابطه‌ام با آزادنویسی اینگونه است: هرچی ما می‌ریم‌ پیش‌تر و پیش‌تر، من دوست دارم بیشتر و بیشتر.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *