«شب شد
ولی من هنوز
از شب خویش سخنی نگفتهام
و همچنان
روشنی روز را چون کبوتری
بر سینهی خود میفشارم»
-بیژن جلالی، روزها، ص۱۰۶
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
قوانین بهرهوری من
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
111 پاسخ
امروز من با انجام کارهای محوله در مدرسه به عنوان معاون فناوری شروع شد به خانه که آمدم ناهار را آماده و بعد هم حرف زدن با بچه ها و سپس هذیان نویسی روزانه، جمله ورزی، نوشتن شکر گزاری ، نوشتن ناراحتی ذهنی ام از زبان سوم شخص و ارایه راهکار به سوم شخص، و وارد شدن به سایت شاهین کلانتری برای نوشتن کامنت در لینک های مختلف سایت البته تا این ساعت از روز که چهارده و نه دقیقه می باشد ناهارم را نخورده ام منتظر همسر جان هستم و بعد هم نیاز به چرت نیمروزی دارم خسته ام و امروز صبح نتوانستم پیاده روی و نرمش صبحگاهی ام را انجام دهم البته در طی دو ماهی گه گذشت این دومین بار است که به پباده روی صبحگاهی نرفته ام خودم را سرزنش نمی کنم بابت این اتفاق. در طول ۶۰روز گذشته خیلی منظم عمل کرده ام و با پیاده روی و کم خو دن توانستم ۸کیلو ورزن کم کنم
امروز من با انجام کارهای محوله در مدرسه به عنوان معاون فناوری شروع شد بعد آماده ناهار و حرف زدن با بچه ها، هذیان نویسی روزانه، جمله ورزی، نوشتن شکر گزاری ، نوشتن ناراحتی ذهنی ام از زبان سوم شخص و ارایه راهکار به سوم شخص، و وارد شدن به سایت شاهین کلانتری برای نوشتن کامنت در لینک های مختلف سایت البته تا این ساعت از. وز که چهارده و نه دقیقه می باشد ناهارم را نخورده ام منتظر همسر جان هستم و بعد هم نیاز به چرت نیمروزی دارم خسته ام و امروز صبح نتوانستم پیاده روی و نرمش صبحگاهی ام را انجام دهم البته در طی دو ماهی گه گذشت این دومین بار است که پبه یاده روی صبحگاهی نرفته ام خودم را سرتش نمی کنم بابت این اتفاق چند در طول 60روز گذشته خیلی منظم عمل کرده ام و با پیاده روی و کم خو دن توانستم 8کیلو ورژن کم کنم
گزارش نیک ۲۴ خرداد
۱ – این گزارشی که می خوانید قبلا با صدای خود گزارش دهنده ضبط و عینن در اینجا نوشته شدهاست.
۲- چروک صورتم زیاد شده بود این رو هرصبح ایینه بهم نشان میداد . اما چروک شبکیه چشمم را با تکنولوژی پیشرفتهای چون ، لیزیک، اسکن، وقتی شنیدم که تا به حال نشنیده بودم . توضیح بیشتری داد ،دکتر ، بعد از کلی معاینه و عکس سه بعدی و اسکن گفت از هزار نفر یک نفر دچار چروک چشم می شود . در هیچ مقام وجایگاهی نفر اول نبودم . حالا که در چروک چشم نفر اول هستم
۳- از این پس نوشته های نوشتاری ام را گفتاری ارائه خواهم کرد
۴-فرجام نیک بر چشمانی که می بینند و دست به قلم پیش می روند .
نیک باش، امروزِ من
_ صفحات صبحگاهیام را با چشمان خوابسوز نوشتم.
_ناهار و شام را از پیش آماده کردم تا شب، وقتی بیرون رفتیم، سبکتر بگذرد و خرج اضافهای روی دستمان نماند.
_برای باقیماندهی دانههای چیا، شربتی سهلایه با گل پنیرک و بهارنارنج آماده کردم؛ یک خوشی کوچک میان شلوغی روز.
_طراحی کتابچهی عزیزی را با ذوق فراوان آغاز کردم و کمی به آنچه در ذهنم بود نزدیک شدم. نام نمیبرم تا انتشارش تر و تازه بماند.
_فکری به سرم زد تا روزهای بعد بتوانم در وبینارها شرکت کنم. امیدوارم جواب بدهد.
_بخش زیادی از ژوژمان تصویرسازی را پیش بردم و نقوش را هم تا جایی جلو بردم، هرچند کُند و گرهخورده.
_کتاب شعر احمدی را ادامه دادم.
_خیابان ولیعصر را در سبزترین قابش دیدم.
_تا بالای دربند رفتیم، با پاهایی که برگشتنی از درد مینالیدند.
_با تمام خستگیام، باز نوشتم؛ هزار کلمه آزادنویسی و این یعنی بهترین عادت دنیا.
_چه چیزهایی را تاب آوردم؟
دلدرد عصبی، گرفتگی عضلانی، خستگی، کندکاری، دلخوری و آشفتگی تمرکز. گاهی تاب آوردن مهمترین بخش روز است.
_ چه چیزهایی را فهمیدم؟
در کتابفروشی فهمیدم نسبت به گذشته با کتابهای بیشتری آشنا شدهام و این خودِ خودِ لذت رشد است.
فهمیدم صفحهآرایی در صفحهی عمودی محدودیتهای خودش را دارد.
فهمیدم دردم با راه رفتن و غذا خوردن شدت مییابد. باید دوباره کیسهی قرصها را از کمد بیرون بیاورم.
_امروز انتشار روزانهام را حفظ کردم. این هم از اولین تمرین چالش #گزارش_نیک ✅️
@sajedeh_haqparast
گزارش را با تاخیر بسیار می نویسم. این چند رو بسیار مشغول بودم.
سیستم کامنتهای سایت را اصلاح میکردم. باگهای زیادی داشت. کل روز را مشغول تست و بازنویسی آن بودم.
دوچرخه ام ساختمان قبلی جامانده بود. یکی از همکاراها هم وسایلش نیامده بود. با هم رفتیم ساختمان قبلی. من دوچرخه را برداشتم و رفتم باشگاه. ساعت 3 بود. از شدت گرما بیحال شده بودم و انرژی چندانی برای تمرین نداشتم. یک سرشانهی مختصر زدم و برگشتم سرکار.
با اسنپ برگشتم خانه. راننده کار اصلیاش تولید محتوا و طراحی سایت بود. وقتی گفتم من هم گرافیستم و سایت طراحی میکنم سر ذوق آمد و از تجربیاتش گفت.
قسمت پنجم سریال Fleabag را دیدم. چقدر زود فصل اول دارد تمام می شود.
قبل خواب چند صفحهای از «شوروی ضد شوروی» خواندم.
چهار صبح بیدار شدم که تا قبل از هفت جزوههامو بنویسم. از هفت صبح به بعد دسترسی به آرشیو قطع میشه. اینطور صلاح دیدن.
استاد کلاس اول نیومد.
مامان و بابامو با خواهش فرستادم برن آزمایش بدن. کیت یه سری آزمایشای ساده پیدا نمیشه. عادیه.
چه چیز نیکی از زندگی تو این مملکت دربیارم؟
ولی حالا:
– برای خانواده غذا پختم.
– سر کلاس آسیب بینایی ارائه دادم.
– کانال دوستامو خوندم.
– بیدار شدم.
-مرخصی. یوهو یوهو.
-سولار رفتم و هیچ تغییر رنگی نکردم.
-یه عالمه دنبال انگشترام گشتم. چند روزیه گم شده و دیگه دارم نگران میشم.
-لباسارو جمع کردم. یه دنیا لباس بود. هر چند دقه یه بار: «خدا لعنتت کنه آیدا که فقط میریزی.»
-انبه بازی زیاد.
-کباب خوردیم.
-کم و مفید و بح بح. بهش فک میکنم هم…
-نارنگی بالا آورد چون بهش مالت دادم. «خدا اون دامپزشک تخمی رو لعنت کنه.»
-بهشت مادران باز بود هورا.
-بعد از یه میلیون سال رفتیم پاساژ اندیشه و دوتا لباس خریدم که گویا تو پاچم کردن و اوکیه فدای یه تار موی سوختهام.
-یه کوچولو حالت تهوع داشتم ولی نگفتم چون هم به خودم یادآوری نشه هم انقد نازک نازنجی بازی در نیارم.
-ذرت خوردم و واقعن خوشمزه نبود. آب طالبیش واقعن خوشمزه بود.
-وقتی رسیدم خونه دعای توسل خوندم بعد از صد سال. و از ته دل از خدا خاستم همه چی خوب و آرومو همینی که الان هست پیش بره.
-بیهوش شدم زیاد بیهوش شدم رو مبل با گردن درد.
– یکم بعدش بیدار شدم شب بخیرمو گفتمو شنیدمو خیلی قشنگ خابیدم.
-موارد بالا جزئیات یه روز خیلی خوب بود.
-شما را به خدای عز و جل میسپارم. بای.
۱- آزادنویسی میکنم.
۲- پادکست «مسیر رشد» دکتر منا آقابابایی رو گوش میدم. ذهنم روی یک جمله قفل شد:«من بعنوان مشاهدهگر…» داشت یک تجربهی شخصی از پسرش روایت میکرد. نگفت:«من بعنوان والد…» گفت من بعنوان مشاهدهگر…
هنگامیکه فیزیک میخواندم دریافتم: مشاهدهگری اولین مرحلهی یک فرآیند علمی است. حالا که دوباره با این مفهوم مواجه میشوم از زاویهای تازهای به آن نگاه مینگرم.
در فایل صوتی قبلی یک تمرین داد: تشخیص آنچه امروز تحت کنترل من است و آنچه تحت کنترل من نیست.
روی صفحه یک دایرهای بزرگ کشیدم و یک دایرهای کوچکتر درونش. سپس شروع کردم به نوشتن موارد غیرقابل کنترل در دایرهای بزرگتر مثل: رفتارم مادرم با من، جنگ، قیمت دلار، کلاه نگذاشتن برادرم هنگام موتورسواری و…
سپستر موارد قابل کنترل را در دایرهی کوچکتر نوشتم: روتین روزانه، ورزش کردن، خوب جویدن، بهاندازهخوردن، درست کردن غذاهای سالم، نوشتن، کتاب خواندن، تمیزکاری منظم خانه و…
پس از مدتی خودم یک دایرهای دیگر وسط این دو اضافه میکنم: ناحیهی میانی. مواردی که هم قابل کنترلند و هم غیرقابلکنترل مثل: مدیریت استرسم، مدیریت هیجاناتم، رفتارم با کودکانم و… همهی آنچه درحال یادگیری آن هستم.
۳- شطرنج با پارسا که البته معمولن میبازم.
۴- تمیزکاری خانه: جاروبرقی و گردگیری.
۵- بارگذاری ویدئوی موسسه در آپارات.
۶- ضبط اسکرین رکورد پاشاپور.
۷- شستن لباس هایی که لازم است با دست شسته شوند.
shadisafavi.ir
گزارش نیک
الان ساعت نه ونیم صبح روز یکشنیه است .میدونم باید این گزارشو دیشب قبل از ساعت 12 میفرستادم اما براتون تعریف میکنیم که چرا نشد.
از اونجایی که یک مدت نت نبود و این داستانها …و کلاسها هم قطع شده بود اون زمان یک سری کتاب خریدم ومشغول خوندنش شدم و استارت یک رمان رو هم که ایده اون یهو به ذهنم رسید رو هم زدم.
پس این چند ماه بیکار نبودم و سرم به کتابها و رمانم گرم بود تا اوساط رمانم رسیده بودم که یهو نتها وصل شد و چند روز طول کشید که به همان حالت قبل نت و فلیترشکن و… برگشتیم ولی بهرحال از اونجا که ما به گفتهی خودشون ملت همیشه در صحنه و خیلی قانع و سختکوش هستیم با همون نت داغون به زندگی سابقمون برگشتیم.
بعد از ذوق کردن و برگشتن به کلاسها، استاد روزهای سهشنبه از ما خواسته بود علاوه بر تمرین هفتگی یک داستان کوتاه تا اخر این دوره بنویسیم و حتما اونو سرکلاس بخونیم تا نقد بشه ….
من هم چون دیگه وقت زیادی نداریم مجبور شدم از فضای رمانی که در حال نوشتن بودم خارج بشم و شروع کنم به نوشتن یک داستان کوتاه .
نوشتن یک داستان جدید تا بیرون اومدن از فضای داستان قبلی کمی طول کشید اما بالاخره شد و حالا هر روز صبح حدود دوساعتی کمتر یا بیشتر روی این داستان کار میکنم خیلی دوسش دارم هرچند که پایان غمانگیزی داره.
بقیه روز هم اگه بخواهم بهتون بگم مثل همیشه کارخونه و…. اما هنوز یادم نرفته بگم که دارم کتاب مالون میمیرد رو هم میخونم تازه شروع کردم اما به نظرم کتاب جالبی مییاد.
و اما ساعت 5 بعدازظهر به وقت وبینار روزانه
من همیشه کلی چیز از این وبینار یاد میگیرم و حاضر نیستم حتی یک روزش روهم از دست بدم خیلی هم خوش میگذره اون وسطها.
البته من مثل همیشه یک گوشه نشستم و گوش میدم.
اواسط وبینار استاد اشاره کردن به کتاب یادداشتهای جلال آل احمد و خواندن یکی از یادداشتهای روزانه ایشون که مربوط به فروغ فرخزاد بود و….دراین یادداشت از جلال آل احمد که ایشون فروغ رو زنیکه خطاب کرده بود و…(غربزدگی و زن ستیزی در نوشتههای او)
و اینکه استاد به نکتهی خوبی اشاره کردند درباره تاریخ که نویسنده چطورتحت تاثیر جریانهای سیاسی و … زمان خودش قرار میگیره
و نمیشه برای درستی تاریخ به یک کتاب یا یک نویسنده خاص اکتفا کرد.
بعد از وبینار و درست کردن شام و خوردنش بنده به سراغ کتاب یادداشتهای جلال آل احمد رفتم و شروع کردم به خواندن برخی از یادداشتهای ایشون.
خواندن کتاب تا زمان خواب در رختخواب ادامه داشت. و این شد که گزارش نیک من افتاد به صبح یکشنبه
تا گزارش نیک دیگه خدانگهدار
زهره بیکی
-صبحم را با گیابندتمرین شروع کردم.
– دیروز همزمان تولد مادرم و استاد عزیز بود. با حلزونان نامههایی برای استاد نوشتیم و یکدفعه همه را به سویش روانه کردیم.
– تولد مادرم را نصفه گذاشتم، چون دوست دارم به قولی که میدهم پایبند بمانم. در وبینار شرکت کردم و از حمایت استاد و دوستان نازنین چنان غافلگیر شدم که از خوشحالی لحاف جویدم و نتوانستم بخوابم.
– نسخه نهایی مجله نیویورکر را تا صبح ترجمه کردم که سر از ساختارش در بیاورم. بخشهای بسیار جالبی داشت.:
بخش زندگینامهنویسی با عنوان«تاریخ شخصی».
بخش اشعار میان مطالب گزارشات خانوادگی قرار داشت که این گزارشات بدون ذکر نام نویسنده بودند.
بخشهای داستانکوتاه بلند، داستانکوتاه و داستانک و بخشهایی با عنوان «کتاب» بودند.
بخشهای نقد سیاسی، ورزشی، ادبی و …
بخشهای کاریکلماتور با کاریکاتور همراه بودند. با این روند که کاریکاتورها در وبسایت مجله قرار داده میشدند و جملات برتر در زیر کاریکاتورها در مجلات چاپ میشدند.
– چالش روز چهارم در کانالم هوا شد.
– ساعت ۱ظهر با عسل فاطمیجان گفتوگمان خواهیم کرد.
– ساعت ۱۱ صبح، مایوسانه در انتظار معلمخصوصی دخترم نشستهام.
_ عبارت ” دلآشوبگی” را به واژهنامهی احساساتم افزودم. در این فایل بخشی را به این موضوع اختصاص دادم که “در چه شرایطی این حس را تجربه میکنم؟” برای من احساس دل آشوبگی نوعی از استرس به واسطهی بلاتکلیفی است. مثلا وقتی همکارانم دائما در مورد اخبار جنگ و عدم قطعیت توافق صحبت می کنند دل آشوبگی به سراغم میآید.
_ دیروز تا برم بالا و برگردم پایین “رخش” جان در سایه درخت غنوده و متاسفانه پرندهای او را مورد عنایت قرار داده بود. هیچ جور نمیشد تا آخر هفته صبر کنم. به کارواش رفتیم.
_ تا او شسته شود، من نیز 20 دقیقه پیادهروی نمودم.
_ در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم.
_ در لابه لای یادداشتهای روزانهی جلال آل احمد پرسه زدم. چرا چند روزی است از “حال و هوای جوانی “مسکوب غافلم؟
_ با کیانا وقت گذراندم. خودمان را مهمان یک کاسه بستنی رنگارنگ کردیم.خیلی سال است به مانند گذشته اشتیاقی به خوردن بستنی را ندارم. فقط دنبال بهانهای برای با هم بودنم. راستی آخر داستان «بستنی با طعم توت فرنگی» چه شد؟
– صبح زود بلند شدم. چند دقیقه ای به شاخه های کوچک درخت انگور همسایه که زیر نور یواش خورشید با باد خنک صبگاهی بازی میکردند نگاه کردم.
– با یه ویدیو 12 دقیقهای دنس ورکاوت کششی به تن دادم.
– نشستم تا ظهر قند خواندم. این وسطا که خسته میشدم برمیگشتم و به آسمان آبی زل میزدم.
– این چیز میزایی که حسنا فرستاده بود رو ردیف کردم براش
– به استاد اقتصاد پیام دادم که زمانی برای امتحان بعد کنکور برایم تعیین کند. انداخت گردن خودم. مجدد با خواهش انداختم گردن خودش ولی دیگر جوابم را نداد. قشنگ مشخص است نه من حال امتحان دادن این درس را دارم نه او حال امتحان گرفتن.
– وبینار شرکتیدم. چقدر از دیدن زهره و عسل کیف کردم. کاش من هم از این برزخ زود تر خلاص شم تا تو این برنامه های باحال بتونم شرکت کنم.
– اخر شب با رونویسی از لغات لغت نامه گذشت.
۰۵٫۰۳٫۲۳
۱.روتین پوستی
۲.صفحات صبحگاهی
۳.نجمه صبح و شب
۴.دو نوبت آزادنویسی
۵.چند صفحه از کتاب وانهاده خوندم.
۶.رخداد نگاری.
۷.داستان نویسی.
۸.صحبت با سمانه جان داوطلب.
۹.نوشتن و ارسال متن کانال.
بیلنگر، سیر عشق و راه هنرمند چند صفحه خواندم.
آزادنویسی چند نوبت.
پست کانال کاریکلماتور نوشتم.
حضور در نویسندهساز و روزسوال.
—نیکترین کار امروزم بطالت بود. آنقدر ول چرخیدم و وقت تلف کردم که با خودم دستبهیقه شدم. از خجالت هم درآمدیم و گزارش این درگیری یادداشت امشب کانالم شد. کافتن و کوفتن.
—آزادنویسی کردم. در آزادنویسی از خودم دلجویی کردم و قول دادم که با خودم مهربانتر باشم.
—در وبینار سرزبان شرکت کردم. همچنان موضوع واقعیت را ادامه میدهیم. مهمان امروز شیما بود. دربارهی اهمیتِ داشتن سهنسخه از هفته گفت و دوباره غمگین شدم از فاصلهی بین هفتهی ایدهآلم با هفتهای که تجربه کردهام.
—وبینار نویسندهساز را بودم.
— یادداشت کانالم را نوشتم و هوا کردم.
—جلوسی مفصل با شیما و الهه داشتم.
https://t.me/sarachegenii
1ـ دوش گرفتم. موخوره موهایم را گرفتم و بعد بافتمشان.
۲ـ دو هزار کلمه آزادنویسی کردم.
۳ـ۲۱ صفحه از «چهره عزیان زن عرب» نهال سعداوی را خواندم.
۴ـ بخشهایی از مقالهام را بازنویسی کردم.
۵ـ گلابکشی کردیم.
۶ـ مربا پختیم.
۷ـ به شانسم فحش دادم.
تولد
تولد
تولدت مبارک 🎂🎈
استاد جان
https://www.aparat.com/v/j616b7e
و گزارشم:
_صبح سرکار رفتم.
_حوالی ظهر سه تایی رفتیم سر ساختمان، از جایی که مسیر نسبتا طولانی است تا به مقصد برسیم حدود ۱۵ صفحه از کتاب مادران و دختران را خواندم.
_نویسنده ساز امروز را با بیست دقیقه تاخیر شرکت کردم.
_عصر شازده را بردم خانه مادر گذاشتم و دو ساعتی را در باشگاه گذراندم.
_شام پختم
_با شازده:
کُشتی گرفتیم و عملیات جنگ بالشی داشتیم.
_بعد از خواباندن شازده ۳۰ دقیقه از مستند The New Yorker at 100 را دیدم.
1. آزادنویسی کردن
2. اتمام انیمیشن و ارسال آن در گروه داستان کوتاه 4 و پیوی استاد.
3. شرکت در وبینار نویسنده ساز و رسیدن به این نکته که قضاوت یک امر ذاتی انسان است. در کانال غزاله هم به این نکته اشاره شد که با مشاهده خوب و تفسیر کردن بدون تعصب میتوان یک قضاوت درست کرد.
4. سرزدن به کانالها بچهها که واقعاً کارشون عالی هست.
5. پیادهروی دور باغچه و آبیاری گوجهها و فلفلها.
6. خواندن 3 صفحه از بوف کور صادق هدایت.
7. انجام تمرینات کاریکلماتور.
🌷فهرست کارهای نیک من در ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
۱. دورهی ۷۳ام نویسندگی خلاق
جدول «متنگستر» را تکمیل و ارسال کردم.
۲. دورهی ۷۴ام نویسندگی خلاق
تمرین «گزینگویه» را بازنویسی و ارسال کردم.
#Journaling #روزنگاری
گزارش نیک روز بیستوسوم خردادماه چهارصد و پنج
صبح را با نوشتن چند خط در دفتر روزانه آغاز کرد. بعد هم کمی ورزش از آن کارهایی که وقتی انجام میشوند چیز خاصی به چشم نمیآید، اما اگر چند روز انجام نشوند، تازه جای خالیشان معلوم میشود.
در میان کارها، پادکستی هم گوش داد. هنوز هم اگر کسی از او بپرسد موضوعش چه بود یا گوینده دقیقاً چه میخواست بگوید، شاید نتواند جواب روشنی بدهد. بعضی جملههایش به دل مینشست، بعضی نه. گاهی احساس میکرد دارد با حرفهایش مخالفت میکند و چند دقیقه بعد میدید بیآنکه متوجه شود، سرش را به نشانه تأیید تکان داده است. خلاصه از آن دیدارهایی بود که آدم بعد از تمام شدنش هم مطمئن نیست دوستش داشته یا نه.
بعد نوبت درمانگاه بود. بخیههای بچه بالاخره بعد از روزها کنار رفتند و خیال همه را کمی آسودهتر کردند. چند خرید هم در راه انجام شد و روز داشت آرامآرام شکل معمول خودش را پیدا میکرد البته تا وقتی که یاد فردا افتاد. فردا مهمان عزیزی از راه میرسید.
همین یک جمله کافی بود تا تمام زحمتهای چند روز گذشته ناگهان ناپدید شوند یا دستکم اینطور به نظر برسد. انگار خانه شبانه تصمیم گرفته بود همه چیز را به نقطه اول برگرداند. هر گوشهای که نگاه میکرد کاری برای انجام دادن پیدا میشد. گردگیریها، مرتب کردنها، جمع کردنها و دوباره از نو شروع کردنها.
آنقدر سرگرم این ماجرا شد که وقتی سراغ وبینار نویسندهساز رفت، در بسته بود. نه از آن درهایی که با یک بار فشار دادن باز شوند. چند قفل پشت سر هم ایستاده بودند و هرچه تلاش کرد، راهی پیدا نشد. ساعت پنج عصر ، وبینار همانطرف در ماند و او اینطرف.
اما شاید عجیبترین بخش روز چیز دیگری بود. آدم گاهی بعد از ساعتها دویدن و کار کردن، توقع زیادی ندارد. حتی یک لبخند هم کافی است. یا نهایتش سکوت. اما بعضی روزها سکوت هم نصیب آدم نمیشود. درست وقتی فکر میکند کارها رو به پایان است، صدایی بلند میشود، اعتراضی، دلخوریای، یا چیزی شبیه آن. چیزی که آرامآرام خستگی را از شانهها برمیدارد و میبرد به جاهای عمیقترجایی میان فکرها و دل آدم. او اما چیزی نگفت. نه چون حرفی نداشت، بلکه چون فردا مادری از راه میرسید که اگر اندوه را در چشمهای دخترش میدید، قصهی تازهای آغاز میشد قصهای که فعلاً هیچکس حوصله ورق زدنش را نداشت.
پس لبخند زد، کارهای باقیمانده را انجام داد و آن چند جمله ناگفته را جایی برای خودش نگه داشت.
بعضی حرفها عجلهای برای گفته شدن ندارند. گاهی فقط گوشهای مینشینند و منتظر زمان مناسب میمانند.
گزارش نیک امروز: شلوغ پلو
از صبح که بیدار شدم، پا گذاشتم توی یک روز شلوغ پلوغ مثل پلویی بود ور از سر نخاروندن. صفحههای صبحگاهی رو با ذوق نوشتم، وبییار خودم رو مثل یه نقشه چیده بودم، و توی نویسندهساز حاضر شدم و با زهره رشولی در مورد ایدهی جدیدمون با استاد صحبت کردیم. میخوایم نشریه ادبی مدرسه نویسندگی رو راهاندازی کنیم. ناهار رو قیمهپلو خوردم، همون که مامان با عطر هل پخت. یک چالش به اسم بطری هم راه انداختم که توی وبییار معرفی و حسابی ازش استقبال شد. یازده نفر اومدن، حسابی حرف زدیم و خندیدیم. مثل ولگردان ولگویه کردیم. بعد رفتم تجریش، برای دیدن دستفروشهای نیمهشب، همراه با خالهام، و وسط این شلوغی صبح ۳ کیلومتر پیاده روی داشتم و برای کارهای انحصار وراثت برادرم هم رفتم محضر. بین این همه دغدغه، چند صفحه مطالعه فلسفه رو فراموش نکردم. آخرین نسخه مجله نیویورکر رو در کانال مدرسه نویسندگی برای همه ارسال کردم و خودم هم مستند جذابش رو به پیشنهاد استاد دیدم.
از اتحادیه معتادان گزارش روز
هر کی هم مجلهی the New Yorker رو میخواد به کانالم دایرکت بده براش ارسال کنم. حق رایگان برای دوستان نویسندگی محفوظ است.
https://t.me/asa_fatemi
خیلی خستهام.
تولدتون مبارک استاد عزیز. همیشه سلامت و سرحال باشید. بمونید برامون🌷🌷🌷
عزیز دلید لاله جان.
وجودتون مایهی افتخاره.
راستی من دو سال که با شما همراهم به جز مهر از شما چیز ندیدیم شما باعث شدید که من پفهمم با بقیه فرقی ندارم. منم آدمم. منم میتونم حرف بزنم. خواستم بگم از ته قلبم، خوشحالم که خوشحالم اینجا هستم و شاگرد شمام. تولدت مبارک استاد خوبان. علی آراسته.
عزیز دلمی علی جان. افتخار میکنم به وجودت.
-درس خوندم.
-دوش گرفتم.
-کوتاهی شلوارای مامانم رو تموم کردم و اتو هم زدم.
-بعد از مدتها به دوستم زنگ زدم و بیشتر از یه ساعت صحبت کردیم.
-نوشتم.
-نویسندهساز شرکت کردم.
-دامن خودم رو رولت کردم و دوختم.
-یه بخش دیگه از شعرای منوچهر آتشی رو خوندم.
-یادداشت کانالم رو گذاشتم.
-روزگفتار ضبط کردم.
۱ـ در وبینار سرزبان، درازکش بودم مثل همیشه. یادداشتبرداری کردم همانجور. برای آزمودن کاغذکاهی و خودکار تازهام خرشوق بودم. خودکار راهش را چه رها و روان میپیمود روی کاغذ.
۲ـ حالوحوصله نداشتم برای شرکت در نویسندهساز. درگیری ذهنی داشتم. رفتم سراغ مطالعه، دیدم نه، نمیشود. بیحالتر از این حرفهام. بستم کتاب را و چشم دوختم به نور عصرگاهی که میپاشید روی پردههای سفید و پخش میشد روی فرش. بستم چشمهام را و حواسم را دادم به بدنم. یکساعتی ماندم در این حالت. هیچکاری نکردن لازم دارم گاهی.
۳ـ چشم باز کردم، کشیدم طرفم خودکار و کاغذهای کاهی را و چاقوچله نوشتم. حقا که تنوع در ابزار نوشتن شوقافزاست برای همه. اهل نوشتن که جای خود دارند.
۴ـ جمعوجور کردم بعدازمدتها اتاق را با آهنگ. والا چه چسبید. گزارش نیک فرشته تمیزکاری با موسیقی را یادم آورد.
۵ـ سرحال آمدم تازه بعد از این کارها. هوس نان خانگی کردم. آمدم آشپزخانه، ظرف شستم. خمیر گرفتم. با همسر چای خوردیم. شام پسر را دادم. پیام احوالپرسی به فاطمه و وویسی به ساجده دادم و از تغییر نگاهم به ویرایش عکس گفتم.
۶ـ یکی دو پاراگراف از کتاب «حکایت بلوچ» رونویسی کردم:
«خورشید زبانه میکشید از زیر پاهای لاغر قربانی، و پاهای استوار جلاد و اینپا و آنپای جمعیت تماشاچی، و در سرتاسر کویر داشتند میسوختند شاخکهای بتههای خشکیدهی خار. دود میکردند. ایستاده بودیم در هاویهی زمین.
خداحافظی کردم، دست داد کدخدا، رفتم بالا و نشستم در وانت، منتظر بود حاجی، سررفته بود حوصلهی راننده، غرشی کرد موتور، تکانی خورد وانت و جست از جا.»
همان کک انداخت به تنبانم تا کمی تغییر بدهم در نحو جملات این یادداشت.
۷ـ دو قسمت کردم خمیر ورآمده را. سهم پسر را شکلاتی و سهم خودمان را ساده راهی فر کردم.
*https://t.me/ladanshayanfar
یادداشت نویسی
تولدتون مبارک
کارای خونه رو انجام دادم.
پادکست الهه رو گوش دادم.
تمرینای امیر انجام دادم.
کتاب خوندم.
غذا درست کردم.
سلام استاد جان تولدتون مبارک.
من همین الان ضعف خودم در نوشتن گزارش نیک رو متوجه شدم و اون اینه که خیلی به آخر وقت موکولش میکنم و ذهنم چیزی جز یک فهرست ساده تراوش نمیکنه.
تلاش میکنم از فردا طی روز موارد رو یادداشت کنم تا فهرست پربارتری داشته باشم.
1. نوشتن صفحهی صبحگاهی و صفحهی شکرگزاری
2. تمام کردن سریال کرهای که هر روز با صبحانه و ناهار تکهای از آن را تماشا میکردم.
3. نیم ساعت مطالعهی انسان در جستجوی معنا
4. حمام
5. دو وعده آزادنویسی
6.تماشای نیمهی دوم وبینار فاطمه ابراهیمی و نویسندهساز
7.مرتب کردن خانه و آشپزی
8. گفتوگو با سارا ذوالفقاری و تصمیم برای شروع مطالعهی جدی برای موضوعی که دوست داریم مروجش باشیم.
9. گفتگو و تماشای سریال با همسر
10. روزانهنویسی
11. پست کانال که ترکیبی سنتی_صنعتی از کتابی که خواندم با سریالی که تمام کردم بود.
نخستین گزارش نیکم است.
از شروع دنبال نمودن کانال و سایت جناب کلانتری تغییراتی در زندگیام احساس میکنم. بالتبع در حالات فکریام. نسبت متقارنی است میان سبک زندگی و اندیشه. گفتنش در این مجال نمیگنجد که خود فصلی دراز میطلبد.
آغاز روز تا نیمروز مثل همیشه چون برق گذشت. کار اداری همین است. برخی اوقات حس همان سوسک مسخشدهی کافکا را پیدا میکنم.
۲. بازگشت به منزل فرصتی است برای به خود بازگشتن. گاه این سوال در ذهنم میلولد که خودِ ما در اجتماع واقعیتر است یا خود ما در خلوت؟ به یاد عبارتی از همگام با نیچه از جان کاگ میافتم که میگوید دو وجه داشتن انسان امری محال نیست و بلکه کاملا طبیعی است.
۳. بعد کمی استراحت، نقض فاحش پیماننامه جناب کلانتری با اتلاف وقت در اینترنت رخ میدهد. در اثنایش البته صرف ناهار است و سپس پرداختن به بطالت. در میانهی سرزنش خودم بودم که با یادآوری در ستایش بطالت برتراند راسل قوت قلبی پیدا میکنم.
۴. در وبینار جناب استاد شرکت میکنم. امروز جلسه بسیار مفیدی بود. وبینارهای ایشان در هم آمیختگی شیرینی دارد از مزاحگویی در خلال نقل مطالبی جدی و مفید.
سپس طبق برنامه روزانهام، به تمرین زبان پرداختم. از ویژگیهای غربزدگیام است. یادم میآید که در قم که درس میخواندم همخوابگاهیام موکدا تذکر میداد واژهخوانی زبان انگلیسی کفایت میکند و اما تجاوز از آن، یعنی تقویت مهارتهای شنیداری و گفتاری به غربزدگی و افتادن در دامان امپریالیسم میانجامد.
ساعتی دیگر به بطالتی شیرین میگذرد. دیگر ساعات بطالتم را تلخ نمیانگارم. انسان واجد روح است و گاه بطالتی افزون میطلبد.
یک قسمت از سریال پوآرو را تماشا کردم و بعد صرف شام، به تماشای فوتبال نشستم، اما این جام جهانی لذت پیشین را برایم ندارد. خیلی چیزها دیگر برایم برانگیختگیِ احساسات سابق را ندارد. وسط نیمه، تلویزیون را خاموش میکنم و نخستین گزارش نیک را مینویسم.
خوشحالم که اسم و نوشتههاتون رو اینجا میبینم احسان عزیز.
با امید درخشش روزافزون شما.
برای منم جام جهانی اصلا لذت پیشین رو نداره. چرا؟
– باید قدردان دوستانم باشم که با انبوهی از پیامهای مهرآمیز تولدم را تبریک گفتند.
– گرنت کاردون گفته بود: «جاهای خالی تقویم آدم را شیطان پُر میکند.» نه که حالا الکی کلی کار سر خودم بریزم، ولی با برنامهای که کیپتاکیپ پر است جلوی بسیاری از گریزپاییهایِ بهانهجویانهی خودم را میگیرم.
– جلسهی سوم نویسندگی خلاق ۷۴ برگزار شد. انقدر بچههای این دوره جویا و پیگیرند که هر موضوعی را با شوقی چندچندان ارائه میکنم.
– قسمت تازهای از «پادکست نویسندهساز» را با باده ضبط کردیم. مروری بر برخی وبینارهای روزهای گذشته.
– توی وبینار نویسندهساز نگاهی انداختیم به جلد دوم یادداشتهای روزانهی جلال آل احمد؛ پارهای از متن که او از تکاپو و تحقیقش برای نوشتن «نفرین زمین» گفته الهامبخشِ هر قصهنویسیست در آمادگی برای رماننویسی. پرسهیی هم در دیوان قبولی زدیم و چه نمکها ریختیم با این بیتش:
«زآسیب دوران به شود مسکین دل غمپرورم
ناگه به شفتالوی او گر میرسانم گاز را»
– بکوش که شفتالو در نگاه تو باشد.
– زهره رسولی و عسل فاطمی تصویری وصل شدند تو وبینار و پیشنهاد کردند مجلهای الکترونیکی هوا کنیم با آثار همسفران نویسندهساز. من که همیشه پایهام برای مجلهبازی. پس پیش به سوی فتح این یکی تپه.
– از کلاس خصوصی امروز هم راضی بودم. دربارهی شاعرانگی در نثر گپ زدیم و بنا شد صفحهی اول کتاب را بازنویسی کنم تا سرمشقی باشد برای نویسندهاش.
– ولولهانداز من، هر کلمه، تن به تن.
– دراز بکشم و فیلم ببینم.
– پیشنهادی به گزارش نیکنویسان: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
– ما آیندگانیم.
– صبح موقع صبحونه خوردن یه ویدئو که مصاحبهی صادق صبا با زندهیاد اسماعیل خویی بود رو تو یوتیوب دیدم که خیلی کیف کردم. از بیان آقای خویی. از ذوق و عشقش به شعر که بارها این جمله رو عنوان کردن که اعتقاد داشتن شعر خودش خودش رو میسُرایه. گفتن که تا وقتی میتونن شعر بگن احساس زنده بودن میکنن. روحشون شاد.
– خیلی شلوغ شدم. الان دورهی شعرماهی، نویسندگی خلاق و کاریکلماتور رو با هم برداشتم و حس کردم نمیتونم کیفیت لازم رو برای یادگیری و ارائهی تمرین داشته باشم. پس، از پشتیبانی خاهش کردم دورهی کارگاه داستانکوتاه ۵ رو برام کنسل کنن. دلم با داستان کوتاهه و نالاحتم ولی احساس کردم اینجوری بهتره. بدونِ من بهتون خوش بگذره.🥹
– ده صفحه از مقالهی «تشویشِ نوشتن» از نعمتالله فاضلی رو خوندم. برام مفید افتاد. بهش نیاز داشتم.
– درطول روز و بین کار داشتم راجع به پذیرش ابهام و تفسیر و قضاوت مسائل تحقیق و مطالعه میکردم. نه اونجور که دلم میخاست ولی خوب بود. از بینشون یه چیزایی دستگیرم شد و برای شروع موضوع خوب بود. میخام تو روزگفتارم از چیزی که امروز در این مورد یادگرفتم بگم. برام جالبترم شد که استاد تو وبینار نویسندهساز به اهمیت مشاهدهگری و قضاوت درست اشاره کردن.
– جلسهی سوم «نویسندگی خلاق» عالی بود. راجع به استعاره بود. متنهای زیبایی خانده شد. چقدر بعضیها خوشذوقاند.👌🏻
استاد کلی لوازم آرایش جدید از ما دخترها یادگرفت.
– دلم میخاد گربهی خاهر استاد رو بغل کنم بچلونم و گاز بزنم. مثل گاز زدنِ پشمک تو شهربازی وقتی بچه بودم. 😅😍
– استاد میشه یه حلزون حامله بکشین؟
تصویرگری شما و شعری که شعر نیست از من:
حلزون خسته از راه
روی نُتِ می نشست
برگی که برای معشوق آورده بود را نگاه کرد
برگ، انعکاس صدای او بود که میگفت
مرا، مرا ببین
که برایت برگ سبزی آوردهام تحفهی درویش
بشنو آواز بیصدایم را
ببین تبوتابِ آرامم را
و بدان
عشق، بازی نیست
عشق، عشقبازیست
گزارش نیک (23/3/1405):
1. امروز از همون اولش روز عجیبی بود. شروعش با خوابی که دیده بودم، از دیدن بچههای خیلی زیاد دوروبرم و بازیهاشون،… خیلی عجیب بود. نمیشناخمشون ولی اونا منو میشناختن. بعد از بیدار شدن از خواب چهرههایی که یادم مونده بود رو مرور کردم ولی دیدم بازم نمیشناسمشون.
2. نمازمو خوندم و رفتم بخوابم تا شاید بازم همون خواب رو ببینم اما نشد و ندیدمش. امیدوارم امشب ببینمش. بعد از کورس دوم خواب، بیدار شدمو صبحونه خوردم و حرکات کششی انجام دادم.
3. بعد سانتال مانتال کردم و رفتم مرکز کاردرمانی. راستش اونجا کلی بچه میان که اکثرشون مشکل cp دارن، حرکتی بیشتر از ذهنیه البته. شاید خوابم به اینا ربط داشت، نمیدونم واقعا گیجم. هرچی…
4. بعد از اونجا با مامان رفتیم میوه اینا گرفتیم. و من میوهی مورد علاقهام یعنی گیلاس جان رو در اول لیست خرید گذاشتمش. راستش هر فصل یه سری میوههایی داره و من همه رو مثل «سحر عزیزم» دوست دارم یعنی کلا میوه دوست دارم و زیادم میخورم. ولی خب اولویت بندی دارن تو لیست علایقم. و شاید گیلاس در ردههای اوله.
5. بعد از خرید، رسیدم خونه و دیدم یه بسته از کتابراه برام رسیده، بله ۳۱ اردیبهشت سفارش داده بودم و خسته نباشن که الان به دستم رسوندن و همسایه زحمتش رو کشیده و برام گرفته. کتابای «بنویس، ساعت پاکنویس» از شهریار قنبری و «باغ در باغ» هوشنگ گلشیری رو سفارش داده بودم و قراره که بخونمشون و کلی کیف کنم.
6. یه دوش کوچولو گرفتم و شروع کردم به ضبط و نشر روزگفتارم تو کانال تلگرامم. و در این میان گیلاس جانها رو میل کردم و نماز رو بر بدن زدم.
7. کمی پیاده درنوردیدم.
8. نهار رو که نوشجان کردم. کمی از دفتر شعر «به تصرف درآمدگان» از مهدی سرباز رو رونویسی کردم.
9. وبیکار الهه علیزاده رو با مبحث واقعیت داریم پیش میبریم و مهمون وبیکار «شیمای عزیزم» بودن که چند دقیقهی آخر در خدمتشون بودیم.
10. وبینار نویسندهساز رو در شروع با محوریت تبریک تولد استاد شاهین گذروندیم و استاد بعدش از فروغ و شاپور و گلستان برامون گفتن و در ادامه به سوالای چندتا از همسفرامون جواب دادند. و در آخر جلسه «زهره جانم» و «عسل مهربونم» اومدن و دربارهی اینکه یه ژورنال برای مدرسه ترتیب بدیم صحبت کردن و استاد هم بسیار استقبال کردن.
11. پیادهروی کردم و بعد وارد «وبینار ولگویه» خانم عسل فاطمی عزیزم شدم و یک ساعتی با جمعی صمیمی راجع به دلخوشیهای کوچیک حرف زدیم که «خانم غزاله شمس» هم کنارمون بودن و بسیار از حضورشون استفاده کردیم.
12. کمی پیادهروی کردم و بعد نمازمو خوندم و کمی آزادنویسی کردم.
13. قبل از شام برنامهی فردا رو نوشتم و بطری برای نوشتن و انداختن دلخوشیهای کوچیک رو برا چالش ۳۰ روزه آماده کردم و در واقع قدم اول رو برداشتم.
14. گزارش نیکمو دارم مینویسم و بعد قرار گزاشتم از امروز علاوه بر گزارش نیک، شکرگزاری و دلخوشیهای کوچیک هم بنویسم.
15. بعد از انتشار گزارش نیک امروز، با انجام روتینهای قبل خواب، خودم رو به خوابی آروم دعوت میکنم.
نداااا عاشقتم. امیدوارم بتونم ذرهای تاثیر در حال خوب دوستان داشته باشم. بافوران عشق
فداتون بشم عسل عزیزم. بسیار از وبییارتون لذت بردم. کارتون درسته ❤️😘🙏
قربون گزارشات نیکت برم من.😘
خدا نکنه فدات بشم ❤️😘🙏
حلزونی که یونانی شده.
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲ رفتم به تعزیهای که تازه فهمیدم اسم خدا بیامرز ، فریدون است.
۳انتشار مطلب در تلگرام.
۴. صحبت با آدم های قدیمی و دوست داشتنی زندگیم داشتم که یکباره برداشتم گفتم: یک کاری کنید که هم من خوشحال باشم هم شماااا🥲.
۵. پلو تن را برای ناهار بال گذاشتم و ته دیگ سیب زمینی را از جناب همسر قایم کردم. به هرحال توی این شرجی و توی این گرما ناهار پختمممم.
۶. ۳۰ دقیقه جلوی کولر طناب زدم.
۷. به کارشناس اداره زنگ زدم و برای جابه جایی درخواست دادم و در آخر چه گفتم؟ گفتم : یک کاری کنید که هم من راضی باشم هم شمااااا😭😭. ( بندهی خدا منفجر شد از خنده).
۸. کتاب” بی لنگر” را میخوانم که به عمق استخوانم نفوذ کرده.
۹. وبینار نویسنده ساز شرکت کردم.
۱۰.پیاده روی رفتم و با همراهی یکی از همکارانم که خانمی محترم و خوش سر وزبان بود و در آخر پیاده روی از دهانش پرید که اخلاق من خیلی خاص است.چرااااااااااا( فکر نکنم دفعه بعد با من بیاید پیاده روی) من و چه به این غلطا که سفره دلم رو برای بقیه وا کنم.
۱۱. ۷ کیلومتررررررر راه رفتمممممم و در لحظه اکنون از شدت درد پا جلوی کولر ولو هستم.
۲۳ خرداد
۱. نوشتن صفحات صبحگاهی
۲. یک کتاب کودک خاندم. پاستیلهای ضدقلدری. این کتاب یادمان میدهد، چگونه مهارت حل مسئله را به کودکان را یاد بدهیم. اینکه چگونه کودکان میتوانند بایستند در برابر افراد قلدر.
۳. شعر خاندم. از نادرپور و بیژن جلالی.
۴. ماکارونی درست کردم. من خاطرهی خوبی با ماکارونی ندارم. ماکارونیهایم شفته میشوند یا بینمک. اما این دفعه حتی بابا هم نتوانست ایرادی بگیرد. تمرین زیاد، همیشه جواب میدهد.
۵. سه تا کلاس دانشگاه داشتم. دو تا را فراموش کردم. حواسم به ساعت نبود، امروز. اما یکی را بودم که وسط همان هم خابم بردهبود. بیدار که شدم، استاد کلاس را تمام کرد.
گزارش سی و دوم شنبه ۲۳ خرداد
اومدم گزارش نیکم رو بنویسم ولی امروز کار نیکی نکردم. مثلن از خاب بیدار شدن نیک حساب میشه؟ یا با چنگیز معاشرت کردن نیک است.
آیا تریاک جمع کردن نیک است.
من باید برم تو سایت خلافکارها گزارش ثبت کنم.
ولی گزارش بی نیک امروزم رو مینویسم که چه شد و چه کردم.
۱. ساعت ۹ صبح بیدار شدم، آماده شدم برم سر کار که تو حیاط یه بچه گربه دیدم که ولو شده و جون نداره بلند شه، این بچه گربه همون بود که چند روز پیش آوین تو دستشویی گیرش انداخته بود و ترکانده بودش. خدا شاهده اون روز من فکر کردم مادرش رو کتک زده ولی امروز فهمیدم بچه گیر آورده بوده. بچه بدبخت تو گرما افتاده بود و نمیتوست تکون بخوره. یه سایبون براش درست کردم و گذاشتمش تو سایه و رفتم سر زمین و تا ظهر کار کردم.
۲. ظهر خونه بودم مادرم گفت«یکی دم در کارت داره» رفتم دیدم پسر اسلام، گفت«بابام کارت داره میگه بیا خونمون» آقا ما رفتیم خونه اسلام دیدم وافور منقل به راهه و دو مهمون غریبه ام داره و نشستن دارن حرفای پا منقلی میزنن.
اسلام برادر نجف است و همسایه ما و کسب و کارش کلن مربوط به تریاک و شیره است.
آقا ما رو تحویل گرفتن و پتو زیرمون انداختن و بالشت برامون آوردن و چایی نبات ریختن و وافور رو دادن دست ما. من تشکر کردم و گفتم«زیاد کشیدم دیگه نمیتونم» ولی قبول نکردن و اسرار کردن به همراهی منم چون آدم بزرگی هستم و دوست ندارم حرف کسی رو زمین بندازم همراهشون شدم و توحرفهای پا منقلی هم همراهیشون کردم.
اسلام گفت«داش فیروز این دو نفر که میبینی از دوستهای قدیمیم هستن اومدن برا تریاک و هر جنسی رو پسند نمیکنند، مزاحمت شدم که بهت بگم تریاکت رو به کسی نفروشی و بدی به این دوستام، رفیقاشم شروع کردن به تعریف کردن از خودشون و از فتوحاتشون. خلاصه هر جوری شد من رو نمک گیر کردن و تو رودربایستی قرارم دادن و من هم نئشه شده بودم و بدون اینکه از قیمت حرف بزنم گفتم الان میرم میارم براتون. وقتی بلند شدم اسلام گفت«فعلن دو کیلو بیار»
من از وقتی به دنیا اومدم با اسلام و نجف همسایه بودیم و کاملن میشناسمشون ولی هر بار تو عالم لوتی گری و مشتی گری تو رودربایستی گیر میکنم و خاسته شون رو براورده میکنم بعد میفهمم چه گوهی خوردم، اینبار هم مطمئنن به گوه خوردن ختم میشد ولی داش فیروز همیشه از این سوراخ گزیده میشه.
اومدم خونه گفتم«مامان پاشو تریاک من رو بیار که فروختمش» بابام گفت«به کی فروختی؟ چند فروختی؟ چقد فروختی»
تا فهمیدن اسلام تو این داستان نقش داره دو نفری با لیوان و سیخ و سنگ و هر چی دم دستشون بود به جونم افتادن و من فرار کردم و با فهش دنبالم کردن و از خونه بیرونم کردن.
حالا داش اسلام با رفیقاش منتظر داش فیروزن که با دو کیلو تریاک بره سر قرار ولی داش فیروز از خونه پرتش کردن بیرون و تو گرما آواره شده.
رفتم خونه چنگیز و داستان رو برا چنگیز گفتم و بهش گفتم«چنگیز آبروم رو بخر و ۲ کیلو تریاک برام جور کن بدم اسلام تا من بعدن بهت میدم» پیک نیک رو خاموش کرد و گفت «چایت رو خوردی برو بیرون ما امروز شب جمعهمونه» اینم شانس مایه.
آدم تو سختیها دور و وریاش رو میشناسه. گوشیم رو خاموش کردم و با کوله باری از حسرت رفتم سر زمین.
۳. تو وبینار نویسنده ساز شرکت کردم و فهمیدم داش شاهرخ تولدش بوده و بی معرفتی به خرج داده و یه مهمونی نگرفته که من و چنگیز رو هم دعوت کنه البته لازم به ذکر است که بوگویوم که من و چنگیز هم هر جایی نمیریم. ولی اگه میرفتیم نفری حداقل ۱٠٠ گرم زرد زعفرانی بهش کادو میدادیم. شایدم سهراب رو دعوت کرده و سهراب گفته یا من رو انتخاب کن یا فیروز. در هر صورت من وظیفه خود میدانم که تولد ایشان را بهشان تبریک بوگویوم. تولدت مبارک خوشتیپ امیدوارم ۱۲۸ سال عمر با عزت داشته باشی و از زرد و اسلام و نجف دور باشی و بمانی.
خدا شاهده اگه من مالک و صاحب نویسنده ساز و مدرسه نویسندگی بودم و تولدم بود یه جشن اساسی میگرفتم و همه بچه ها رو دعوت میکردم و یه صفامنش رو هم برا خانندگی دعوت میکردم و رو سر بچه ها سکه که نه ولی پول میریختم.
استاد شعر خوند برامون و از شفتالو حرف زد منم هوس شفتالو کردم ولی نداشتم حاظر بودم ۱٠٠ گرم بدم صد گاز به شفتالو بزنم ولی نشد.
مهمانان امروز وبینار دو بانو خوشگل و خوشتیپ و خوش صحبت بودن که با خبرهای خوب اومده بودند. یکیشان لهجه غلیظی داشت و از حرف زدن فرار میکرد ولی وقتی حرف میزد من کیف میکردم اما دیگری جای اون و ۶ نفر دیگر هم حرف زد ولی خوب حرف زد.
عسل فاطمی و زهره رسولی این دو نفر از راه اندازی یک مجله حرف زدند و گفتند میخاهیم بترکانیم و استاد هم گفت«آفرین بترکانید»
چند تا اسکرین شات ازشون گرفتم تا هر وقت مجلهشون گرفت و معروف شدن هر جا رفتم عکسشون رو نشون بدم و بگم ما با هم شروع کردیم، اونا رفتن تو کار هنری و مجله من و چنگیز هم رفتیم تو کار تریاک.
۴. بعد از وبینار نصف کارم مونده بود که باید تموم میکردم ولی دیگه نا نداشتم و میخاستم از ادامه کار انصراف بدم که یه دفعه سر و کله دختر عموم پیدا شد و دید مثل خر تو گل موندم گفت«تیغ داری؟» تیغ سجاد رو گرفتم و دادم دستش تا بگی چه کنم همه زمین رو تیغ زد و گفت«خوشگله هر وقت کم آوردی یه تک زنگ بزن تا به دادت برسم» خدا وکیلی امروز به دادم رسید و تا تاریکی هوا پای من و کارم موند وبعد از کار آهنگ«عشق من» معین رو براش گذاشتم و پیاده تا خونه اومدیم و وقتی فهمید ظهر از خونه بیرونم کردن گفت«منت بابا مامانت رو نکش بیا خونه ما» نخاستم برم ولی بلزم تو رودربایستی گیر افتادم و امدم خونش.
۵. شام قیمه خوردم و الانم که دارم مینویسم به بچه گربه فکر میکنم و اینکه فردا اگه اسلام رو دیدم چی بهش بگم.
فیروز جان. من ایدهی مجله رو میدم دو مثقال سناتوری میگیرم. یا یه صندوق تریاک طلایی از پدرم به ارث رسیده اصل کرمان نه از اون عرقهای افغان. بیارم؟ چند برمیداری. همین الان ۸۰۰ میلیون مشتری دست به نقد داره 😁
داداش فیروز خیلی خوبی🥹
بعد از صبحانه سری به مامانم زدم. پکیج آب داده بود و آشپزخانه غرق آب شده بود. کمکش کردم و با هم همه جا را تمیز و مرتب کردیم.
کمی حرکات کششی و یوگا انجام دادم.
کتابهای «سفر شهرزاد» و «چک لیست» را تمام کردم.
کمی آزادنویسی کردم.
در وبینار مدرسه نویسندگی شرکت کردم.
در وبینار عسل فاطمی عزیز شرکت کردم. خیلی خوب بود.
برای شام ماکارونی پختم.
فیلم mortal combat ll را دیدم. شاید به نظر مسخره بیاید، ولی برایم الهامبخش بود و احساسات خوب در من برانگیخت که باعث شد یادم به بعضی جنبههای وجودیام بیفتد که فراموش کرده بودم.
لالهی عزیزم وجودت برای من افتخاری بود 🩷 باعشقولیای زیاد
درود
امیدوارم قبل از ۱۲ گزارشم ارسال بشه.
امروز هم روز شلوغی داشتم. خواهر شوهرم با دوقلوهایش مهمانمان است. چقدر دوقلوهای نازند. عاشقانه دوستشان دارم.
صبح صفحات صبحگاهی نوشتم.
دو صفحه شکرگزای نوشتم.
ده صفحه از کتاب همسایهها را خواندم
شاملو خواندم و کلمه برداری کردم.
به کتابخانه رفتم و چند کتاب ورق زدم و چندتا با خودم آوردم به خانه.
کمی خیاطی کردم. برای دوقولو ها🥰🤑
در جلسه نقد کتاب موشها و آدمها شرکت کردم که خیلی عالی بود.
داستانکی نوشتم.
متن تمرین برای گروه فرستادم و خودم هم نوشتم.
کمی هم رونویسی کردم.
به غیر از نهار، شام هم درست کردم.
صفحات صبحگاهی نوشتم و ذوق کردم از اینکه چهار روز پشت هم نوشتهام. حالا میبینی خودم خودم را وشم میزنم و فردا نمیشود که بشود.
روزنگاری کردم و آزادنویسی. تایپ که کردم خابم گرفت. فکر کنم کیبوردم خاب تولید میکند.
رفتم و کتاب شور زندگی را خاندم و بعدش غشیدم. من معمولن غش نمیکنم فکر تاثیر تایپ و بعدش کتاب بود.
از خاب پریدم و بعدش برای پریدن خاب گوجه سبز خوردم و کتاب جهان و تعاملات فیلسوف را خاندم و یک کلمه هم نفهمیدم.
سرزبان و نویسنده ساز را بودم.
سریالم را تمام کردم و خوشحال از تمام کردنش بودم.
دوباره باز کتاب جهان و تعاملات فیلسوف را خاندم و هیچی نفهمیدم باز هم، اما باز هم به خاندن ادامه دادم. مهم نیست بفهمم یا نه به خاندنش ادامه خاهم داد.
با متخصصان فرشتو فائزو نصیرو جلوسیدیم و کتاب خاندیم و نوشتیم و حرف زدیم.
گوشی در حال سوختن بود و زدمش به شارژ و رفتم سراغ خاندن جور هندوستان. چقدر دوستش میدارم و چقدر خوب است. به خاطر فرسیاش یا هندیاش. هر دو را دوست میدارم و لذت بردم از خاندنش و دام باز هم هند را خاست.
در انتظار شارژ شدن گوشی خابم برد. از خاب پریدم و فکر کردم دوازده رد شده. سریع پستکی نوشتم و ارسالش کردم.
گزارش نیکم را هم که دارم مینویسم و بعد هم میروم که روزگفتار بگیرم.
صبحم را با سایتتکانی آغاز کردم. چندین روز است کارم همین است. یکیدوساعت را در سایتم پرسه میزنم، از نوشتههایم خجالت میکشم و خدا را شکر میکنم کسی اینها را ندیده و نخانده است. استاد راست میگفت «کسی محل گربه هم به سایتم نگذاشت». اولین بار است بابت دیدهنشدن انقدر سپاسگزارم.
احازه بدهید سایت را نونوار و آبرومند کنم، بعد قدمتان بهچشم.
یادداشتم را برای چندمینبار پیرایش کردم و منتشر. دو ساعتی با رفتوبرگشت توی باشگاه زورآزمایی کردم.
کدبانو شدم و برای بچههام دلمهی برگمو پختم.
هر روز یک ساعتی چرت بهداز ناهار دارم.
نوبسندهساز را شنیدم.
پیادهروی و گردش عصرگاهی دخترها را داشتیم. باز سایتتکانی و نظافت و برنامهی ناهار فردا.
الان هم «ما و مدرنیت» را کمی ورق بزنم تا خاب مرا ببرد.
و شب بخیر جانم.
هنوز ۲ دقیقهی دیگه مونده. هنوز تولد استاده. استادنیلی مرسی که به دنیا اومدید و معلم ما شدید.
دیشب نشد بگم از سوپرایز تولد استاد با پرتاب کلی نامه در گروهمون. چون لو میرفت.
برای خلزون امروز چند فرضیه دارم:
۱. حلزونیست از زمان دور. روی کاغذی لغزیده است. پری بر دوش دارد که شعری بسراید.
۲. حلزونی است که دلش میخواسته پرنده باشد. از صدفش بالی میروید.
۳. حلزونی است مثل همهی حلزونهای دیگر. عاشق برگ. برگی که متفاوت آمد از نظرش را دلش نیامد ببلعد. چید. با خودش ببرد لای کتاب بگذارد که خشک شود.
من اما اگر جای او بود با لذت برگ را میخوردم و تا ابد آن لذت را در خاطر میسپردم.
گزارش نیک:
۱. پیام بانمکی که آقای فرخنژاد نوشته بودند ویرایش کردم و گذاشتم توی کانالم. قصههای معلم بد و بچههای لجی.
۲. نقاشی کشیدم.
۳. چند صفحه از کتاب شعر این هفتهی شعرماهی را خواندم.
۴. یکی از کتابهای کوچک توی طاقچه، تمام. خواستم باز کتاب بخرم که کارتها کار نمیکرد.
۵. به اول و آخر وبینار نویسندهساز رسیدم. بازم کیف داد.
۵. توی وبینار عسلجان فاطمی مهربان شرکت کردم و لذت بردم.
۶. وبینار آقای کمالی هم که قطعا بله. طفلک با اینکه کسالت داشتند، باز هم وبینار رو برگزار کردند.
۷. کاغذ آهنرباییام را کامل پاک کردم و ازسر روزهای هفته رو نوشتم. قرصهای تقویتی که باید بخورم توی روزش نوشتم. وبینارهایی که دوست دارم شرکت کنم و یادم میره هم توی روزشون نوشتم با ساعتشون.
باز زدمش به یخچال. چون در روز هزاران بار به یخچال سر میزنم.
۸. چند نکتهی ویرایشی جدید یاد گرفتم.
۹. میوههای خوشمزه خوردم.
۱۰. ماکارونی مشتی خوردم.
خودم که درست میکنم هر بار یه جاش میلنگه. امروز از مامان پرسیدم. چند تا نکته واسهی پختش بهم گفت.
سحر اومدی ذوقم شوق شد 😍
-ظرفهای صبحانه را شستم.
-کمی لیتباکسهای improver _بیتباکسر_ روسی را نگاه کردم و بیتباکس تمرین کردم.
-کتاب ارزش میراث صوفیه اثر عبدالحسین زرینکوب را مطالعه کردم.
-قرآن خواندم. (آیه اول سوره انبیا تکان میدهد آدم را. آیه ۳۵ هم آن تکهای که میگوید:”وَنَبْلُوكُم بِالشَّرِّ وَالْخَيْرِ فِتْنَةً” براین خیلی تأملبرانگیز بود. اینکه حتی اگر خیری هم در زندگی به ما میرسد، هدف آزمایش ماست و در برابر هر شر و خیری درواقع این چگونگی مواجهه ماست که مهم است.)
-غزلیاتی چند از گزیده غزلیات شمس(به کوشش محمدرضا شفیعی کدکنی) خواندم.
-جایی در یادداشتهای گوشیام دارم که بیتهایی که خیلی از نظرم قشنگ هستند را آنجا ثبت میکنم. داشتم آنجا را میخواندم و این ابیات بیشتر نظرم را گرفتند:
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کَنْد تنم، عمر حسابش کردم
“فرخی یزدی”
تا نشناسی گهر یار خویش
یاوه مکن گوهر اسرار خویش
“نظامی”
روزی بیخونِ دل کم جو که در بحر وجود
بیکشاکش طعمهای گر،هست در قلّاب هست
“صائب تبریزی”
به هرچ از راه دور افتی،چه کفر آن حرف و چه ایمان
به هرچ از دوست وامانی،چه زشت آن نقش و چه زیبا
“سنائی”
-رفتم دوتا ماکارونی ۷۰۰گرمی بنساله برای ناهار گرفتم. کارت کشیده نشد. معلوم نیست چه مشکلی پیش آمده.
-ظرفهای ناهار را شستم.
-در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
-هزار و ششصد و سی و یک کلمه آزادنویسی کردم.
-پست کانال تلگرامم را هوا کردم.
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲. درس خواندم.
۳. نقاشی کشیدم.
۴. در وبینار نویسندهساز و معماری تفکر شرکت کردم.
۵. تمرین مثلثوال را انجام دادم.
۶. فعالیتهای روزم را به شکل ساعتی ثبت کردم. (Tracking)
۷. ناهار پختم.
۸. ظرف شستم.
خواب بودم و با صدای تلفن بیدار شدم. از ساعت ۸ تا ۹.۳۰ گفت و گو کردم و بلافاصله به پیادهروی رفتم. بعد هم به خانه برگشتم و دوش گرفتم. کتاب کلثوم ننه را خواندم و لذت بردم. به چند نفری از دوستانم هم پیشنهاد مطالعهاش را دادم. در وبینار شرکت کردم و به توصیه استاد نامهی ابراهیم گلستان به صادق چوبک را خواندم و این شکلی شدم😍. با پدرم درباره مسئلهای که از مطرح کردنش در مقابل او میترسیدم صحبت کردم و او هم طبق پیشبینیام مراتب مخالفت اش را ابراز کرد. اما نا امید نمیشوم و آنقدر میگویم که بله را از زبانش بشنوم.
اشتباهی در نیک ۳۱ منتشرش کرده بودم که پوزش می طلبم.
خسته نباشی ریحانه جان. 🌼
امیدوارم هرچه زودتر «بله» را از زبان پدرت بشنوی. 🤍
تا بحال شده تمام روز مشغول انجام کاری باشید و آخر روز حس کنید هیچ کاری نکردهاید؟
امروز را با شوق و ذوق شروع کردم با گیجی ادامه دادم و با خستگی به پایان میرسانم.
۱. هذیان نوشتم و آزاد نوشتم.
۲. تلاش کردم آموختههای تازهام را در نوشتهای گرد هم آورم. موقع نوشتن حسابی گیج شدم. انگار هیچ پیوستگیای بین خرده مطالعاتم نبود. شاید بهتر باشد انقدر ذره ذره بخانم تا خاندههایم خودشان راهی برای مربوط شدن بهم پیدا کنند.
۳. ابزار bear را برای یادداشت نویسی آزمودم. از Obsidian دلفریبتر بود.
۴. از روی چند رباعی رودکی نوشتم. توصیف دلم را برد، « از جان تهی این قالب فرسوده بآز». تن را میگوید، قالبِ فرسوده به آز.
از خودم میپرسم چگونه خاندههایم را یاد بگیرم؟ عمیقن یاد بگیرم. پاسخی ندارم.
میپرسم عمیق یعنی چه؟پاسخی ندارم. میپرسم در روزگاری که همه چیز انقدر سریع رشد میکند، عمق چه معنی دارد؟ پاسخی ندارم. راستی شما چطور یاد میگیرید؟
با مهر فراوان
لنا
ازش تعریف کردم.
امتحان فردا را خوب خواندهام. تا حد زیادی طبق برنامه پیش رفتم.
تغذیهی سالمتری داشتم.
وبینار نویسندهساز بودم.
تکلیف شرححال را آخرسر بعد مرور مینویسم تا بهخاطرش نتوانم بخوابم.
موقع گرفتن شام ظرف یکبارمصرف نخریدم.
آهنگ رپ باحالی پیدا کردم و هزاربار تا حالا گوش دادم.
راستی استادجون، تولدتون هم مبارک 🌷 امیدوارم سال پر از اتفاقهای خوب و قشنگی داشته باشید.
شاید تلخترین حادثهی زندگیام رخ داد.
گریستم و به خودم فرصت سوگواری کردن دادم.
بزرگترین کاری که امروز انجام دادم همین بود.
روزهایی مانند امروز را که خودم را در آغوش میکشم و با هم زار میزنیم را با وجود دردناک بودنش بیش از هر روز دیگری دوست دارم و خودِ زندگی میدانم.
و به عنوان حسن ختام:
اشکالی ندارد اگر حالت خوب نیست.
قوی تر میشی انگار که امروزی نبوده
سپاس از قوت قلبت:)
ولیمه رفتیم. در تالار گرفتند. از در وارد شدم همه چشمها به طرف من بود. آخه یک لباس اسپرت با کفش اسپرت پوشیده بودم. ولی بقیه مثل اینکه عروسیه لباسهای مجلسی تن کرده بودند. خواهر شوهر بزرگم گفت: « زن داداشم از تایلند اومده.» زن عموی شوهرم که صاحب مجلس بود گفت: « خیلی هم خوبه. بیا اولین عکس رو با تو بگیرم.»
بهترین ولیمهای بود که رفتم مخصوصا ولیمه خانواده شوهر، با خواهر شوهران وعمه شوهرم خیلی خندیدیم . فهمیدم متفاوت بودن هم بد نیست.
عزیزممممم
صبح تو دانشکده روی تصحیح تکالیف دانشجوها و بازخورد به تکالیفشون و جمعبندی گذشت.
عصر تمرکز نداشتم برای فردا یک کارگاه آنلاین دارم که آن را در نوید تعریف کردم و یه کم مطالعه
یه چند صفحه هم از زبان، گفتگو و حقیقت اکبر جباری.
و بقیه کارهای پراکنده
تولدتون هم مبارک
برای هماهنگی حلزون و شعرهایی که می ذارید هم سپاس
۱- حضور در وبینار نویسنده ساز. استاد خیلی قشنگ توضیح داد و من کاملن متوجه شدم چرا به معیار و اندازهگیری برای بهبود زندگیم نیاز دارم. میدونی قبلنم هزار بار شنیده بودما ولی امروز دو زاریم یه جو ر دیگه افتاد،میخام بیشتر به این موضوع توجه کنم و بپردازم.
۲- با دوستام حرف زدم.
۳- یک وبینار دیگه هم شرکت کردم. جمعی از جامعهشناسان، داستانِ «موشها و آدمها» را از جهات مختلف بررسی کردند. از مباحث تخصصی که بگذرم خیلی برام جالب بود نوع نگاه و برداشت متفاوتِ آدمهای مختلف از یک داستان.
دلم خاست از این به بعد که داستانی خوندم تلاش کنم به شکلی متفاوت و از ذهنِ شخصی دیگر هم اونو درک کنم. همون چیزی که چند روز پیش «اسما یارایی» هم در روزگفتارش بهش اشاره کرده بود.
۴- آگاهانه یک نخ بیشتر استعمال نکردم.
۵- زودتر برگشتم خونه.
۶- خرشت بادمجون درست کردم. خیلی خوشمزه شد. نمیدونم هنر من بود یا خودِ بادمجون.
۶- با وجود خستگی گزارش نیک رو نوشتم. برام مهمه چون این یه کاره تیمیه.
۷- دو گره دیگه «جور هندوستان» خوندم که اتفاقن اونم از برکت کار تیمی بود.
میدونی وقتی آدم اوکی و روبه راهه که هیچی، ولی وقتی حالت خرابه و فقط و فقط به خاطر تعهدت به تیم، کارِ نیکی انجام میدی، اونجاست که ارزش ارتباطات خودشو نشون میده. اونجاست که حمایتِ مستقیم و غیرمستقیمِ دوستات را به چشم میبینی.
عضو گروههای خوب بودن و وفادار بودن بهشون، نعمته. نعمت.
خلاصه و فشرده گزارش کار نیک فرح:
1. خوابنویسی، خواب دوم را ویس گذاشتم.
2. خواندن کتاب نامههای فروغ فرخزاد به پرویز شاپور، در کتابی به نام “ اولین تپش های عاشقانه قلبم”
3. خواندن چند ورق از کتاب شازده حمام
4. آشپزی برای ناهار باقلیپلو با ماهیچه
5. رفتن از غرب تهران به شرق با اسنپ و سر زدن به مادرم. ناهار و نماز را کنار هم بودیم.
6. رفتن با اسنپ به بازار تهران شلوغترین محل در تهران
7. کار خیاطیام آماده بود اما تعمیر طلا انجام نشد. تسبیحها هم تعویض بند نشد.
8. زیارت امامزاده روحالله در میدان توپخانه تهران( میدان امام)
9. دنبال کردن اخبار و تحلیلهای ابکی
10. شرکت در وبینار نویسنده ساز
11. دیدن سریال خدمتکار ( Maid) به زبان اصلی
12. درست کردن سوپ با آب ماهیچه ( برای فردای مادرم)
13. بافت کوسن همراه با دیدن فیلم و اخبار.
14. تولدتون هزاران هزار بار مبارک استاد شاهین. بهترین های خداوندی را براتون آرزومندم.
گزارش نیک ۲۳ خرداد:
۱. چهار صفحه آزادنویسی کردم.
۲. فصل هفتم تفکر نقاد را تمام کردم و از مغالطه بیشتر دانستم و فصل هشتم را شروع کردم و اما، زورم نرسید تمامش کنم.
۳. کمی هم خود را با صرف کردن افعال مشغول کردم.
از صبح با گلو درد و صدا گرفتگی ناشی از آلرژی بیدارشدم. مشامم ایستگاه هواشناسیست. بوی خاک در دماغم پرشده بود. که اتفاقن دخترخالهام هم برای درمان آلرژی با من تماس گرفت. تا امروز نمیدانستم دستی بر طب دارم.
خبرهای غافلگیر کننده هم به گوشم رسید.
این روزها بعداز آسمانی شدن خاهرم مرتب حرص میخورم. امروز تصمیم گرفتم برخود غلبه کنم و آرامش را به خود بازگردانم. با خویش مهربانتر باشم. انرژی خویش را خرج بیهوده نکنم.
حضور در نویسنده ساز و درست کردن سوپ.
نشنیدم ازصدای دوست خوشتر.
شنبه خر است
شنبه همان شنبهی معروف است سنگین، کمی کُند، و انگار با بیمیلی از راه میرسد.
۱.نوشتن صفحات صبحگاهی
۲.رفتن به باشگاه
۳.تلاش برای ادامهی نوشتن مقاله جدید
۴.شرکت در وبینار نویسندهساز و این بار بحث به جهان جلال آلاحمد رسید. از خلال حرفها دوباره پای رابطهها و حاشیههای ادبی باز شد: ارتباط گلستان و فروغ، حضور پرویز شاپور، و حتا آن نفرت معروف لیلی گلستان از فروغ نٌقل مجلس شد.
۵.جلسهی خوشه خلاق با تمرکز بر هفتهی دهم کتاب راه هنرمند. گفتوگو دربارهی تمرینها و تجربههای هرکس، مثل همیشه حس همراهی عجیبی دارد.
-هفتهزار قدم روزانه
-آزاد نویسی
– وبینار نویسنده ساز
– دوش گرفتن
– ثبت نام باشگاه
– فیلم مایکل۲۰۲۶
– کتابشب هول
یعنی نُتی که حلزون جان ساخته چه آهنگی ازش درمیاد؟
اوووووو م کمی که فکر کردم، به این نتیجه رسیدم حتمن سوزان روشنی میشه😊😁.
کارهایی انجام دادم. خوندم. نوشتم. خریدم. پختم. خوردم. دیدم.
حرفیدم. مرگیدم. ولوئدم فکریدم. تمرینیدم. ارسالیدم. شرکتیدم. قعطیدم.
حالا کدوم فعلها قشنگترند؟
یه ترکیب جذاب در مجموعه شعر مهدی سرباز خاندم: «روشنیِ موجنده».
در کانالم گذاشتم. از دوستان خاستم باهاش جمله بنگارند.
شب میشود و مانده است به نیمهاش. و من چقدر خوابم میآید. به گمانم کمخونی من را تا مرز خواب میبرد و برنمیگرداند.
دکتر میگوید باید روزی صدگرم گوشت بخوری. من که علاقهی چندانی به گوشتخواری ندارم و اگر هم داشتم روزی صدگرم گوشت آخه؟
و نمیخورم.
صبح است. به دلیل نامعلومی کسل و بیاعصاب. سراغ دفتر و قلمم را از حافظه میگیرم. نشانم میدهد. سه صفحه مینویسم، غر میزنم، اما فحشی نمیدهم. بنا را به زندگی کردن گذاشتهام، نه چیز دیگر.
جمعآوری و تمیزکاری.
ناهار را طبق عادتم، از خلاقیتم کمک میگیرم و غذای معرکهای میشود. میتوانم رسپیهای مختلف برایتان رو کنم. چطورست یک کتاب آشپزی بنویسم.
کتاب شراب خمار را میخوانم.
ساعت دو ونیم است و نوبت فیشیال پوست دارم. میروم.
به خانه برمیگردم و باز مینویسم و باز میخوانم. سری به شعرماهی میزنم. افسردگی میگیرم. التماس خدا را میکنم که دستم را بگیرد.
به خیاطی میروم تا دخترم لباسش را پرو کند. فردا شب عروسی دعوت هستیم. و لباس حاضری هم دوست ندارم، مخصوصا که زبیلبازاری بیش نیست دیگر. در این آشفتهتحریم و گدابازی دولت.
فلافل میپزم. بدون روغن و در فر. یکبار امتحان کنید. در مایع فلافلتان مقداری روغنزیتون بریزید و در سینی فر بگذارید تا سرخ شود.
آقای شوهر دیر میآید. به من ربطی ندارد. میروم میخوابم.
صبح فهمیدم باید بروم کلاسی که مربوط به آموزش بهداشت است. قرار است کارهای آموزش بهداشت پایگاه از این به بعد با من باشد. آموزش بهداشت را دوست دارم ولی… نمیدانم دقیقن اینجا باید چه کار کنم.
پیشآزمون سرطان را پر کردم.
دلم میخاهد امروز بیشتر بنویسم. دلم گرفته است. شاید باز نامه بنویسم. به ندا هم میخاهم بنویسم. به فائزو و نصیرو هم. فکر میکنم توی نامه احساساتم بهتر منتقل میشوند.
تبدیل به آه شدهام. از این وضعیت خوشم نمیآید.
نمیدانم بهتر است با این آه بمانم و یا اقدامی بکنم.
به خودم میگویم فرشته، معنا را در آدمها میجویی، معنا در آدمها نیست، در رابطههاست. در رابطه با آدمها، کارها، اشیا و…
شبیه کلاسهای مدرسه است، بلندخانی داریم و پرسشهای مچگیرانه. شاید هم مچگیرانه نیست.
وقت استراحت است. از اینکه در هر شرایطی بنویسم خوشم میآید. «هردمنویسی». این کلمه را از استاد دوست دارم.
پسآزمون را هم دادم.
دارم به کلمهی «تغییر» دوباره میاندیشم. فائزو نوشته بود از هفته و روزهای ایدهآلش. ترکیبی از ایدهای که علیزابت و شیما به او داده بودند. دلم میخاهد من هم زندگی ایدهآلم را ببینم. یک زندگی پرکار است و پرعشق. پریادگیری.
به این فکر میکردم که با یادگیریام چه کار کنم؟ مثلن عشق را یاد بگیرم، با احساس ناتوانیام چه کار کنم؟ اصلن عشقورزی مهارت است؟ یا…
به خودم گفتم فکر کردن دیگر بس است، برو و انجامش بده. آمار آموزش بهداشت را تا حدی تحویل گرفتم. خرید کردم. باشگاه را ثبتنامیدم و پرسیدم چه ساعتهایی خلوتتر است؟ چون شلوغی را اصلن دوست ندارم. از اینکه منتظر بمانم توی صف که دستگاه خالی شود. آخ باچگاه. چه روزهای خوبی بود کارآموزی. چرا اینقدر طولش دادم؟ بیخیال. مهم این است که انجام دادی.
به شیما گزارشی دادم و برنامهای فیکس کردم.
با علیزابت حرف زدم و کمی ماچ و موچ.
از این آهبودگی که بدم میآید. هدف این است با تغییر، کون همهی آههایی بگذارم که از روی لذت نیستند.
آخ چه قدر خوشحالم گوگلکیپ فیلتر نیست و میتوانم پستها را با خیال راحت توی لپتاپ بنویسم. پست نوشتم.
زندگی شجاعانه را خاندم.
با نصیرو و فائزو و احمدو نوشتیم. من دربارهی این پرسش نوشتم که چه چیزی را اگر بدانی پیگیر سلامتیات میشوی؟
نویسندهساز را ببودم. زهره و عسل آمدند و دربارهی ایدهشان حرف زدند. وه. کمی سر زهره دعوا کردم ولی بعد دیدم مهم دل است که با من است، دعوا ندارد که. والا.
روزگفتار را گفتیدم ولی اینترنت، تف توی اینترنت.
میخاهم به بهانهی گزارش یک جملهی تالشی را از کتاب «امثال و حکم تالشی» شکار کنم.
«چَی چَمِن چار گلَه آبینَه.
چشمهای او چهارتا شدند.»
استوری امروز را گذاشتم. کوههای الماس. بالاتر از جنگلهای اسالم.
امروز پست جدیدم را در سایتم گذاشتم.
از همه مهمتر بهروزرسانی هم کردم. حتما یک سر به آن بزنید به خصوص اگر با کامپیوتری چیزی هستید. سوپرایز میشوید.
چند روز پیش به یک طرحی فکر میکردم که جالب به نظر میآید. بگذارید بذرش را در شما هم بکارم.
داستانی بنویسید که لغتنامهای باشد. یا به طریقی دیگر، لغتنامهای بنویسید که مثل یک لغتنامه معمولی نباشد. لغتنامهای باشد که رمان باشد. یا مثلا زندگی خودتان را به شکل یک لغتنامه، یک فرهنگ فارسی بنویسید.
سه، چهارروز گزارش نیک ننوشتم. روزهایم تفاوت چندانی با هم ندارد. باز امروز با نوشتن صفحات صبحگاهی تصمیم به نوشتنش گرفتم.
ضمن کارهای خانه و آشپزخانه بخشی از کتاب صوتی «تاریکدل» گوش کردم. دختر خونه را دانشکده رساندم، در مسیر برگشت از عابر بانک باید انتقال وجهی انجام میدادم، سیستم قطع بود.
از فروشگاه پلاسکو چند تا چیز برداشتم روی پیشخوان فروشنده گذاشتم. کارت صادرات جواب نداد ملی هم همینطور به خانم فروشنده گفتم عابر بانک کارم نشد میروم انجام میدهم برمیگردم. باز سیستم قطع بود. از پلاسکو هم صرفنظر کردم.
در ادامه راه کتابهای امانتی کتابخانه را پس دادم. باز کتاب گرفتم.
برای خرید سبزی منجمد از سوپری هم با مشکل کارت مواجه شدم آقای فروشنده گفت کارت صادرات و ملی جواب نمیدهد و تجارت. نزدیک منزل هست و آشنا. تعارف کرد که ببر بعد حساب کن. کارت بانک ملت جواب داد. خرید کردم و ترتیب ناهار نیمه آماده را دادم.
نویسنده ساز شرکت کردم تولد استاد بود. تولدش واقعا مبارک. وجود موثر و مثبتش مستدام. داستان کوتاه مصطمقوظ از کتاب با شب یکشنبه نویسنده هم استانی محمدرضا صفدری خواندم.
🍏یک عدد سیب برای هر دوستی که متنم را میخواند.
نگران نباشید این سیب جادوییست هرچه از صفحه بردارید باز تمام نمی شود .
از عزیزانی که سیب دوست ندارند هم دعوت میشود روزهای دیگر هم به گزارشاتم سر بزنند.
چیزی میدانم زود باشید بیایید تا با شما در میان بگذارم.
دوستانم متوجه شده ام حلزون و استاد سرو سری دارند.
طی بررسی های عمیق و دقیقم به این پی برده ام که این دو نفر ارتباط تنگاتنگی دارند و
حلزون از استاد اسراری را میداند .
گویا دلبستگی هایی در کار باشد .
شاید هم حلزون به تمامی احساسات استاد اشراف و آگاهی دارداگر بفهمم جنسیت حلزون چیست قدم بزرگی برداشته ام .
من که حالا حالا در مدرسه تشریف دارم بالاخره ته و تو ماجرا را در میآورم حتما شما را در جریان اخبار های بعدی میگذارم.
حالا برویم سراغ نیک گزارش امروزم:
همین که چای از گلویم پایین رفت،کتابها مرا کشاندند و تلپی بر گوشهای انداختند.
خب بگذارید ببینم امروز به ترتیب نوبت کدامتان است؟.
ابتدا عشق گوش عشق گوشواره را کمی خواندم سپس بعد از آن اثر مرکب را صفحاتی مطالعه کردم .
نزدیک ظهر شد .باید برنج را برای ناهار آماده میکردم.
بعد از سر و کله زدن با مرواریدهای کوچک سفید رنگ پُربی ( پر از ویتامین بی ) دوباره رفتم سراغ کتابهایم.
رویا فروشی دالرگات عزیزم را خواندم و سپس نوبت کتاب شکم جان رسید باید غذایی میل میکردم.
بعد از ظهر کتاب درسیام را خواندم تمرین خط کردم
در وبینار نویسنده ساز و بعد از آن در جلسه سوم نویسنده خلاق شرکت کردم .
برای شام چند فلافل خپل را در روغن عذاب دادم و با خیارهای شوریده وال میل کردم .
حالا هم در خدمت شما هستم گزارش نیکم را امل میکنم.
سیب را برداشتم. لطفا فردای امروز سیب ترش بیاور.
تا حالا کسی در گزارش نیک پذیرایی نکرده بود.
تو زحمت افتادی. مرسی
🍏🐌
۲۳ خرداد
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم. امروز از سه صفحه فراتر رفته است.😍
۲. روزگفتار دوم را در کانال تلگرامم بار گذاشتم.
۳. پنج صفحه از رمان شب هول را خواندم. جمله منتخب امروز: عصبانیتش مرا به خنده انداخت.
۴. در جستجوی تمریناتی برای افزایش دایره واژگان سراغ مطالب سایت مدرسه رفتم و چند مطلب از استاد درباره کلمه برداری خواندم.همچنین این مطلب در سایت نظرم را جلب کرد: چرا باید روی کلمه ها حساس باشیم؟
۵. کمی از شعرهای طرزی افشار خواندم.
۶. سومین جلسه از دوره نویسندگی خلاق را شرکت کردم.
۷. بعد از مدتها امروز توانستم مرخصی بگیرم و زودتر به خانه برسم و اضافه تر بخوابم.
۱- از خودم میپرسم چرا در شبکههای اجتماعی بند نمیشوم؟ یاد نقلقول استاد از آقایی افتادم که گفته بودند «ما مطبوعاتمان را دههی سی خواندهایم.» دیدم ما هم شبکههای اجتماعیمان را دههی هشتاد گشتهایم، آن زمان که Orkut بود و یاهو ۳۶۰. الان برویم اینستاگرام که چه کار کنیم؟ جواب قانعکنندهای بود اما اگر یک ماه دیگر سر از اینستاگرام درآوردم بدانید که «گوزِ شور» چیزی از جنس همین افاضات بنده است.
۲- با یک بچهی چهار ساله بازی کردم. میگفت یک راز به من بگو، یواشکی در گوشش گفتم خیلی دوستت دارم، او هم راز را یواشکی در گوش همه گفت.
۳- کوشیدم بدآموزیهای ایجادشده را رفع و رجوع کنم. 🥴
(خدا را شکر جنگ نشد، تولد استاد خطرناک است. 😵💫🥳)
دیگه فایده نداره مریم جان😂 ما یاد گرفتیم.
😂😂 پس دیگه کاریه که شده 🤪
(حالا اگه من سه صفحه مینوشتم هیچکس یاد نمیگرفت، شانس مایه 🥴😄)
۱ شب قبل از مراسم ختم برگشتیم خسته و کوفته، کلید خانه رو گم کرده بودیم.
۲ یک نصفه شب رفتیم خونه مادرم همه اومدن استقبالمون با چشمان پف کرده و خسته
۳ روز بچه ها خیلی اذیت کردن قفل ساز اومد قفلها رو باز کرد و رسیدیم خونه بیهوش افتادم تا چهارو نیم…تا پنج طوطی خوندم.
۴ پنج در وبینار شرکت کردم و ظرف شستم و جوش زدم که استاد چیزی نگن و بدون نگرانی بتونم گوش بدم.
۵روز تولد پارسال خواهرم بهم یه دفتر خاطرات داد توش روز شمار می نویسم وقایع اتفاقیه ایران و خودم!
۶ از ۲۳ خرداد پارسال شروع کردم و سالروز ۲۳ خرداد رو دردفترم نوشتم.خیلی وقتهام یادم میره.
۷ از یوتیوب اخبارگوش دادم
۸جوانی های ابراهیم گلستانی رو در گوگل سرچ کردم.خوب بود.
۹ به مرگ فکر کردم.
۱۰ خانه داری و بچه داری کردم و حالم ازاینکارا بهم خورد.
۱۱ تولد استاد و ترامپ و پیت هگست و این یارو روبیو مبارک…زنده باد استاد…خاک تو سر مابقی.
امروز کل وقتم را به بِرار اختصاص دادم. قرار بود بریم یه مرداب توی شمال و از زیدش خواستگاری کنه. کلی برنامه چیده بود که خلوت باشه. رفتیم و کمپ زدیم. لباس پوشیدیم و دو تا وانت نیسان آبی با یکی از آهنگهای ساسی مانکن سر رسید. یک عالمه عمه آنجا بود.(بنظرم تیپشان به عمهها میخورد.)
هیچی دیگه، کنار مرداب با ویوی تالاب و یه عالمه عمه، بِرار ما جلوی زیدش زانو زد و گفت: «زنم میشی؟» زیدش کلی اکلیلی شد و گفت: «آررره.» همیشه در فیلمها دیده بودم میپرسند: «با من ازدواج میکنی؟» به گمانم «زنم میشی؟» تلفیق فرهنگ ایرانی و اونور آبیها اومد. خوشحال بودم بِرارم رو در این موقعیت میدیدم.
متاسفانه به وبینار نویسندهساز نرسیدم و امیدوارم چیزی را از دست نداده باشم. (تولد استاد بود آخه.)
راستی استاد باز هم تولدتون مبارک باشه. چه خوب که این اتفاق میمون افتاد. ✨🤍
عزیزممممم😍😍
۱.امروز کتاب«دل ما» از «گیدو پوموسان» را خواندم. یعنی شروع کردم چون دوتا کتاب در دست دارم به موازات هم میخوانم.
۲.طولانی ترین پیاده روی عمرم را انجام دادم. نیمکت مورد علاقه ام مشرف به پرچین.
۳.امکان حضور در وبینار را نداشتم و بین امروز و فردا که تولد استاد باشد، مردد بودم و آنلاین شدم که تبریک بگم و بعد نیم ساعت آف شدم باز.
۴.ازادنویسی کردم.
۵.انگیره امروز نوشتنم دو چیز بود: اول کتاب « شبی عالی برای رفتن به چین» دومی هم پستی از الهه نصیری دیدم. تابحال از او چیزی نخوانده بودم. کانال را که رفتم بالا برایم جذاب تر شد. من را یاد دوستی انداخت که از نوشته هایش بسیار بسیار لذت میبردم، رهایی محضی که دوست دارم.خلاصه جوین شدم و حس خواندنها را در نوشتن امروزم به وضوح میدیدم.
۶.دو کلمه که اخیرا به من چشمک زدهاند: لردماآبانه، آماس شده.
۷.شب هنگام متوجه شدم خوب شد که به خبطی که شیطان در گوشم گفت موهایم را کوتاه کنم گوش نکردم. شیطان را از گوشم دور انداختم و موهایم را پست گوشم جای دادم.
امروز حلزون جان ژیگول کرده.
۱. امروز از دیشب شروع شد. یعنی خوابمان نبرد و نصفشبی لوبیا خیساندم تا در ادامهٔ امروز، یعنی بعد از دیشب، قرمهسبزی درست کنم.
۲. در همان دیشب، کمی از کتاب تتبعات مونتنی خواندم.
۳. صبح، بعد از کمی خواب، یک فصل از کتاب «تقویت مغز» را خواندم.
۴. به دوستم زنگ زدم و تولدش را تبریک گفتم.
۵. صفحهٔ صبحگاهی نوشتم همراه با فهرست انجام کارها.
۶. در طول روز سه یادداشت دیگر هم نوشتم که یکی را برای کانالم برگزیدم.
۷. نمرات آزمون مجازی دو کلاس را از شاد استخراج کردم. حوصلهسربر و سخت بود. بعد از انجامش، به خودم تبریک گفتم.
۸. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
۹. در وبیناری دربارهٔ جامعهشناسی هم شرکت کردم. موضوع، تحلیل جامعهشناسی رمان «موشها و آدمها» بود.
۱۰. قرمهسبزی آماده کردم، آن هم از نوع خوزستانی که در نوع خود بسیار لذیذ است .
۱۱. همراه با همسرم، فیلم دیدیم. به دلیل خستگی، ناقص ماند. منتظرم همسرم بیاید و بقیه اش را همراه با شام ببینیم. پس اسم فیلم را فردا میگویم.
۱۲. شاد را چک کردم. این خودش سختترین کار روز است. به سؤالات دانشآموزانم جواب دادم. برنامهٔ امتحانی دادهاند اما ممکن است عوض شود. سر این بیبرنامگیها حرص خوردم. البته این دیگر نیک محسوب نمیشود، فقط زیرمجموعهٔ چک کردن شاد است.
۱- حلزون بالا از زمانی آمده که قلم هنوز کشف نشده بود. در دفتر مشقش دارد با پر مینویسد. دارد خودنویسی میکند. چه حلزون باسوادی.
۲- انگار روز بیژن جلالی روز خوبی بود که چون کبوتر آن را محکم بر سینهش نگه داشته است.
۳- استاد چه خوب است که شما به دنیا آمدید و حالا شدید معلم من. از شما همه چیز نوشتن را آموختم. تجربهی شیرینی که از بهترین لحظات زندگیم بود. حالا اگر بمیرم، شادم چون یک نویسندهم.
۴- زندگی داستان عجیبیست. یک روز به دنیا میآیی و یک روز از دنیا میروی. سهیل برادرزادهی من بود. من از او چهارسال بزرگتر بودم. عمهیی چهارساله، به زور او را از مادرش میگرفتم تا بغلش کنم. شده بود همبازی من. حالا داستان زندگیش به پایان رسید. امروز او را خاک کردیم. بر سر مزارش میگریستم. چرا به دنیا میآییم و بعدش میمیریم؟
۵- امروز صفحات نوشتم. اما فقط مینوشتم که چرا؟ چرا؟ چرا؟میمیریم زمانیکه آرزو داریم هنوز زندگی کنیم؟
۶- چهقدر خوب است که برایتان مینویسم. کمی سبک میشوم. نیکنامه تو را سبک میکند.
امروز ۲۳خرداد ماه
۱) ساعت۶:۳۰ صبح بیدار شدم و هرچقدر تلاش کردم تا مجددا بخوابم بی فایده بود. کمی در فضای مجازی چرخ زدم، پاسخ دایرکت دادم و مبایل خاموش شد، خدا خیرش بده، چون اگر اینطور نمیشد ممکن بود در فضایِ پوچی از مقایسه بیوفتم.
۲) فکر کردم تا زمانیکه در این هوای خنک مهمانها در خواب ناز بودند برم حمام، تن آرامیِ دلنشین، اینکه شلوغی دیروز و قفل شدن مغزم فرصت ضبط صدا نداده بود باعث شد به این فکر کنم امروز میشه راجع به چه موضوعی حرف بزنم؟ فکرم درگیر این جمله بود که مهمانهام زیاد میگن: “بیا بشین دیگه، چقدر سرپایی”، اینکه چرا انقدر میایستم دلیل مشخصی داشت که کسی دوست نداشت ببینه. این موضوع خوبی برای روز گفتارم شد. فکرم به خیلی جاها رفت و تصمیم داشتم وقتی مهمانها برای پیاده روی به جنگل میرفتن، روز گفتار ضبط کنم. واقعا به این تنهایی و آرامش نیاز دارم،
۳)کتری روی گاز برای جوش اومدن و من در حیاط، برای شستن زمینِ خاکی و آب دادن به گلهام.
۴)صبحانه خوردیم و محمود برادرزادهی مهربانم ظرفها رو شست.
بچه ها برای پیاده روی در روستا و شستن ماشین به بیرون خونه رفتن و من فرصت کردم تا جاروبرقی بکشم.
سرامیک ها رو تی بکشم.
و احساس بهتری پیدا کنم، خیلی همه جا شلخته و شلوغ شده بود و این تمیزکاری حال بهتری بهم داد.
۵)استراحت کردم، در این میان لباس نخی و شلوار پارچه ای مهمان را اتو کردم و متاسفانه از جایی که اتو دوست داشت من راخجالت زده و شرمنده بکنه ردی از سوختگیه بسیار سطحی و کوچکی بر شلوار مهمان انداخت.
۶) و بعد من در حال تدارک پاستای مرغ برای مهمانها که درخواست داشتند، در نتیجه غذام خوشمزه شد بنظرم.
۷)بعد از نهار مهمانها مشغول ادامهی بازی catan شدند و من هم بخشی از گزارش نیک رو ثبت کردم.
۸)استراحت کوتاهی داشتم و خوابی که دوست داشتم عمیق باشه اما سطحی و به درد نخور شد.
۹)بچه ها برای پیاده روی در جنگل خونه رو ترک کردن.
۱۰)فرصتی بود تا ظرفها رو بشورم، وبینار شرکت کنم و استاد وارد مباحث ۱۸+ شد و راجع به جاجینگ کردن صحبت کرد و دلم باز شد.
۱۱)بعد از وبینار روز گفتار ضبط کردم راجع به(چرا سرپا ایستادی بیا بشین).
۱۲)و بحثِ سبکی با عامر راجع به اینکه وقتی مهمون میاد، من واقعا نیاز به کمکش دارم و این گفتن نداره.
۱۳) من داخل رینگِ بوکسِ ذهنم کتک خوردم، خودم رو خیلی زخمی کردم و کلی بد و بیراه حوالهی ساره کردم
و عامری رو هم بی نصیب نگذاشتم(زندگی متاهلی گاهی چقدر چالش برانگیزِ)
و تو رو میبره تا تهِ دوست نداشتن خود و دیگری.
۱۴) مهمانها برگشتند با دو کیسه خرید از هایپر مارکت.
دور هم چیپس و پفک خوردیم و چای و شیرینی.
بعد هرکس مشغول مبایل شد و من هم گزارش نویسی گمیکردم.
۱۵)شام گرم کردم تا مهمانها بخورند، ظرفها رو مجید شست و باعث خوشحالیم شد.
راستی قبلش هم عامر لیوانهای چای رو شسته بود، مثل اینکه از بحث سبک بینمون، متنبه شده بود.
دیگه در توانم نیست ادامه بدم چون خوابم میاد و مهمونها هم دارن فیلم سینماییfight or flight رو نگاه میکنند.
خیلی با فضاسازی زیبات حال کردم ساره جون، بوی نم بارون روی زمین خاکی پاشید تو دماغم😋
هنوز گرم خواب بودم که تافی اومد کنار صورتم و خور خور کنان نوازش می طلبید. عجیب عاشق و پر حوصله هستم این جور مواقع، تافی را نمی دانم اما نوازش یک گربه سانِ چموش و غیر بغلی بسیار بسیار می چسبد.🐈🐈⬛
ابتدای صبح، فهرست کارهای مهم امروز را نوشتم. تا الان به ۱۱ مورد آن رسیدم و ۲ مورد هنوز مانده. امروز بلخره به معاینه فنی لعنتی رسیدم. وبینار را در حالی گوش دادم که از چکاب دکتر غدد به خانه بر می گشتم. به هر حال مرخصی امروز مفید واقع شد.
جدیدا یاد گرفته ام در شبکه های اجتماعی به بیهودگی وقت تلف نکنم، اماااااا تلفن با یک دوست حدود ۲ ساعت زمان برد. هی با خود کلنجار رفته که چرا تمام نمی شود، گرچه قول دادم که فقط در قالب پیام و چت از این به بعد با ایشان صحبت کنم.😮💨
دیگر اینکه آشپزی کردم و نتیجه عالی بود. از خوردن چای در این گرما بسی لذت بردم، به نظر من چای نوشیدنی است برای تمام فصول.
مشغول خواندن زبان هستم، تا قبل از خواب فهرست انجام کارهای امروز، کامل تیک بخورند.
راستی امروز کتاب و جزوه های میز تحریر را جمع و جور کرده و به ترتیب اولویت چیدم، این کار خیلی خیلی به من چسبید.
در اولین فرصت تصمیم دارم کتابخانه ام را تکانی دهم و کتاب ها را کیفور کنم.
همین…
تبریک تولد به روش جعلندهی مصدر
من کجام؟ چرا این شکلیم؟ … فهمیدم. تو اون داستان یوتوب همین اتفاق میافته. زنه روحش با رئیسش عوض میشه.
ای خدا بیچاره پسرم. نه ناهار داره نه شام. الهی بمرم براش. به گمونم هنوز کمی آش رشته مونده. انشأالله همون رو بخوره. الکی آت و آشغال از بیرون نخره. خدا خودت هواست باشه یه وقت دست به اجاق نزنه. چه اصراریه وقتی بلد نیستی آشپزی کنی؟
وا چرا اختیاری بدن رو ندارم؟ … فهمیدم. مثه همون رمان اِنستاست. فقط ورود کردهام بدون اختیاری به بدن. دست کتابی به نام حاجیآقا برداشت. ازش رونویسی کرد. به به. این حاجیآقا عجب مرد نمونهایست. یادم باشه شمارهاش رو از پسرم بگیرم. والا هم پولداره و هم خداپرست. الهی قیافهاش مثه سهراب باشه.
مردم از گشنگی. برم چای دم کنم. آه چه خوبه صبحونه آماده باشه. آخرین بار کی کسی برام صبحونه درست کرد؟
واه واه واه. به خاطر چادر فک میکردم آدمای با ایمونیَن پس چرا بچشون تخممرغ رو با پنیر میخوره؟ حتمن نمیدونه مکروهه.
برم مرد نمونه رو بخونم. چه جلالی چه جبلویی. حیف که حرمسرا داره. بلخره هر گلی خاری داره.
حالا خوب شد دیشب براش تولدی گرفتم. زشته آدم تو تولد شصت سالگی پسرش نباشه.
دستای این دختر چه خوب با ماسماسک کار میکنه. به به چه کسی رو تو گوشی میبینم: پسرم، قند عسلم. پس حتمن این دختر از شاگرداشه. چه عجب شاهرخ حرفای بد بد تو کلاساش نزد. نمیفهمه که من بین در و همسایه آبرو دارم. وا چرا اینا دارن قربون صدقهاش میرن؟ بَشّهی منه. فداش بشمه منه. قربونش بشمه منه. پاشم اسپند دود کنم. یه وقت چشم نخوره.
حوصلهام سر رفت. برم اِنستا. وا من این دخترِ رو تو ماسماسک شاهرخ ندیدم؟ اسمش چی بود؟ مبینا؟ مینا؟ چه پیج خالی. آستوریش هم که فقط کلمه: جانشکاف و تابربا.
بدن نشست پشت میز. بدون اینکه فکر کنم، دست مینوشت: ما زنده به آنیم که … ای وای گویوم مردیم. بالای صفحه کلمهی عجیبی بود: کاریکلماتور.
به به این دختر چه آهنگایی داره. باید به شاهرخ بگم از اینا بریزه. نمیفهمه که آهنگ چیه.
آخ چه قدر دلم برای قند عسلم تنگ شده. شاید اگه دوباره بخابم برگردم خونه.
حال کردم با خوندنش. دمتون گرم زهرا خانم هادی
به افتخار شما ایستاده 👏🏼👏🏼👏🏼👏🏼 میزنم 🩷🩷
۱. بیدار شدم! اتفاق مهمیست که هر روز با چه حالی، به چه قصد و نیتی اصلن چشم باز کنم و به دنیا وصل شوم. وقت خاب انگار قِل خورده باشیم در رحم مادر، در شکم نهنگ. بیمسئولیت و سوا از آدم بودن در عالم. امروز صبح بیدار شدم تا به خورشید خانم بگویم تو در نیا، من در میام ( تا آخر شب هم شیفت داشتم. دیگر با خورشید مسابقه نمیدهم)
۲. چندتا کار برای مکتب تهران سامان دادم در مقام دستیار شصتم. گرم فستیوال هستیم و سرشلوغ.
۳. پادکست مرور نویسندهساز را ضبط کردیم با استاد کلانتری. کاش فرصت بیشتری میداشتیم. هوس بافتیم که احتمالن در طول هفته باز هم فرصت گیرمان بیاید.
۴. امیر نوجوان مکتب که هم کارگردان است و هم بازی میکند، نیاز داشت به گرم کردن. کمی با هم جست زدیم و صدا بلند کردیم چون اضطراب اجرا را میفهمم. حالا ماندهام تا نصف شبی که یک نوبت دیگر هم عکس و فیلم بگیریم ازشان.
۵. رفتم برای چُرت زدن وقتی دیدم زیادی دارم چرت میگویم و میشنوم.
۶. بالاخره پادمستی نوشتم، همانجور چرتالو.
۷. بالاخره گزارش نیک نوشتم همینجور چرتالو.
خوش اومدی باده عزیز.
خدا قوت از تئاتر .
همیشه بدرخشید
امروز رفتیم خونه ی خودمو که خریدش با زحمت و حاصل یک عمر کارکردنم بود ، تمییز کردیم .
له و لورده و داغونم اما می ارزید .
خدارُشکر
وبینار الهه جان نتونستم شرکت کنم .
قرار گذاشته بودم وبینار آقای کلانتری شرکت نکنم ، با ایشون قهر بودم ، مثل بچه ها قهر کردم ، مثل ناتوان ها ، مثل بیشعورها، مثل میانه ای ها .(عروسمون )
نتونستم وبینار استاد شرکت نکنم ، اولش اومدم و بعد تو حین رفتن برای تمییز کردن خونه ، چون باید وسیله زیاد می بردیم و کارا همه هجوم آورده بودن روی سرُ کولم ، قطع شدم . دوست دارم بدونم چه گذشت .
اولش که بودم اعضا داشتند شب تولد استاد رو تبریک می گفتند . از دست بچه ها ناراحتم . بعضیاشون البته . اونایی که ایموجیه 😁 ُ می ذارن برام . من تا به حال ازین ایموجی استفاده نکرده ام .
پوست کلفت و بولدوزری شرکت می کنم تو وبینارها .
دوستانه
خیلی محبت و دوستی و اخلاق نیک دیدم از چند نفر
مطمانم که همه خوبند.
به مبارکی و میمنت خونهی نو . همیشه پر از شادی باشه .
خسته نباشید از کار .
ممنونم فاطمه بخشیان جانم 🌿🌼💖
مبارک باشه خونه جدید . به سلامتی روزهای شادی را در این خونه تجربه کنی.
متشکرم مهربانو جان 🌿🌹💖
استاد تولدتون به موبارکی و شادی باشه💃
فهرستِ نیکاعمال:
۱. اتاقم را پس از سه ماه ریختم بیرون و حسابی آمادهی مرتبیدن کردم. بعدش وقفهای پیش آمد و خسته شدم و بقیهاش ماند برای فردا. احساسِ بهرهوریای که داد مرهمی شد بر پوچیِ دیروز. هروقت از زندگی متنفر میشوم باید کمی اتاقم را مرتب کنم تا بیشتر متنفر شوم. هومم اینجوری نوشتنش بیشتر حال میده.
تا چشم بهم زنم دوباره برگشته به تنظیماتِ کارخانه. مشکلی با نامرتبیاش ندارم اما موقعِ کتاب خاندن دوست دارم جلوی چشمانم تمیز باشد. شده وسایل را بگذارم پشتم تا نبینمشان. البته بیشتر ذهنآزاریست. چون ذهنم هی به وسایلِ پشتش میفکرد و اذیت میشود.
۲. رفتم حمام و بدنگرفتگیهایم را شستم. البته قبل از تمیزکاری رفتم و با اینکه اشتباه بود انرژیِ تمیزکاری را از همانجا گرفتم.
۳دو ساعتی کتاب نیچه را خاندم. خیلی بهم میچسبد. دیروز کم خاندم و امروز تلافی کردم.
۴.نیم ساعت چرتیدم و بعدش در نویسندهساز شرکتیدم.
۵. رفتم کتابفروشی چرخ زدم و کمی کتاب دیدم. کتابی که دفعهی قبل میخاستم دو برابر شده بود. برگشتم و باز نیچه خاندم.
۱. ساعت ۵ و نوشتن صفحات صبحگاهی
۲ساعت ۶ وبینار بیپایان با موضوع Dtc
۳. خواندن کتاب موشها و آدمها برای جلسهی نقد امشب سندی مومنی که خودم هم بعنوان همراه اعلام شدهام.
۴.نوشتن بخش ۴۶ زندگینامهای مادرم پیش از من و انتشار در کانالم
۵.خواندن اشعار حال خوب کن از کتاب« پرسه در دهکده شعر جهانی» که عالی است.
۶. تکمیل مرور کتاب «ژرفای زن بودن و مقایسه اش با زنانی که با گرگها میدوند» در سایتم و گذاشتن لینکش در کانالم
۷. شرکت در وبینار الهه و بعد از اول جلسه به بیرون پرت شدن و ۴۰ دقیقه پشت در ماندن
۸. شرکت در نویسنده ساز ( خبردار شدن از تولد استاد کلانتری عزیز شدن و کمی از بیاطلاعیام از خود خجالت کشیدن)
۹. شرکت در وبینار نقد سندی مومنی و لذت بردن
۱۰. به دلیل طولانی شدن وبینار نقد، به پایان وبینار محمد شاهان کمالی رسیدن و تاسف خوردن
۱۲.دعوت جلسه کوچینگ دانشجوی ارشدی را پذیرفتن
۱۲. نوشتن گزارش نیک و انتشار در کانالم
میان همهمه
امروز آشپزخانه را شفا دادم. آنقدر ظرف و زباله تلنبار شده بود که انگار خودش را پنهان کرده باشد. از این بابت درد مشترکی داریم. به قول بهمن فرسی: «ندیدن مهم نیست، دیدهنشدن مهم است.»
بعد نشستم به نوشتن. شعر نوشتم؛ حداقل از نظر خودم که شعر است. باشگاه رفتم. بعد از مدتی موسیقی باشگاه روی مخ نبود. برای ناهار خرید کردم. چرتی کوتاه مرا تا مرز بیهوشی برد.عصر نوبت دندانپزشکی داشتم. در وقت بیکاری کتابی از فرسی را در گوشی ورق زدم؛ میان همهمه کتاب خواندم، همانطور که میان همهمهی افکارم اندکی هم زندگی میکنم.
باز هم نوشتم تا اندکی بیشتر زندگی کرده باشم.
– به مناسبت تولد آقای کلانتری، جملات محبوبم از ایشان را که قبلا یادداشت کردهام دوباره خواندم.
چندتا را مینویسم:
«خوب حرف زدن رو که یاد گرفتیم، میتونیم با اعتماد به نفس بیشتری سکوت کنیم.»
(از کتاب چرا باید بیشتر حرف بزنیم)
«باید عرق بریزیم تا بفهمیم باید برای چه چیزی عرق بریزیم.»
(شاهراه تاثیرگذاری، ص ۱۰۲)
«بسیارنویسی مقدمهی بهنویسی است.»
(نویسندهساز، ص ۲۰)
«خیال کن بیاستعدادترین نویسندهی جهانی. حالا با خیال راحت بنویس.»
(نویسندهساز، ص ۵۴)
«به جای آنکه نوشتار را در سطح گفتار تنزل بدهیم، گفتار را به سطح نوشتار برسانیم.»
(نویسندگی خلاق، ص ۳۳)
– در وبینار نویسندهساز و سومین جلسهی کلاس نویسندگی خلاق شرکت کردم.
– روی بازنویسی تمرینهایم کار کردم.
– لیستِ آنچه در دو، سه روز اخیر خواندهام:
۱.داستان «س.گ.ل.ل» از کتاب «سایه روشن» نوشتهی صادق هدایت.
لذت بردم، اکثر آثاری که از هدایت خواندهام را خیلی دوست دارم.
از جملاتی که بیشتر پسندیدم:
«ولی مجموع خواص معنوی که تشکیل شخصیت هر کس و هر جنبندهای را میدهد روح اوست.»
«…انسان هرچه از طبیعت دور بشود بدبختتر میشود.»
«پیدایش بشر در مقابل عمر زمین مانند یکروز بیش نیست و این روز اغتشاش روی کره زمین بود.»
«حس انهدام و حس ایجاد یک مو ازهم فاصله دارد.»
۲.چهل صفحه از کتاب «دستور زبان فارسی» نوشتهی پرویز ناتل خانلری.
۳.چند صفحه از زندگینامهی خودنوشتِ «با مادرم همراه» نوشتهی سیمین بهبهانی.
چه نثرِ زیبایی. روان، گیرا، زنده.
۴.سه شعر از کتاب «داشت میمیرد» نوشتهی افشین کریمیفرد.
این مصرعها را خیلی دوست داشتم، به خصوص آخری را:
«کسی مرا برمیدارد بیخودم میبرد»
(بیپناهم)
«ممکن است دلت بگیرد و دلت که بگیرد کوتاه شده است همهچیز.»
(آستین)
«از خودم در خودم میمیرم»
(جنون آویز جنون)
۵.بخشِ «دستورگریزی زبان شعر» از کتابِ «دربارهی زبان شعر» نوشتهی مصطفی علیپور.
اطلاعات سودمندش به کنار، عجب جملات زیبایی:
«این اقتضای طبیعت شعر است که برای «شدن» راهی جز شکستن عادتها و قراردادها ندارد.»
«دستور زبان واقعی را شاعران مینویسند.»
۶.چند صفحه از کتاب «فکرهای اصلاح نشده» نوشتهی استانیسلاو یرژی لتس.
از جملاتی که بیشتر پسندیدم:
«خلاصه کنیم، جهان از کلمهها غلغله است.»
«زبانها را یاد بگیرید، حتی آنهایی را که وجود ندارند.»
«کِی خودِ هدف میشود هدف؟»
عالی بود .سطر به سطرش 🌹
لیلی چقدر تو خوبی لیلی💌
حلزون، در شروع یک آهنگ جدید، یک نت موسیقیایی سبز را میآغازد.
بعد از یک ماه نیکنگاری، تصمیم گرفتم موارد تکراری روزهایم را حذف کنم.
با خودم صبحانه از جودوسری که پخته بودم با پودر بادام و سیب خرد شده بردم سرکار. به جای هر روز تخممرغ خوردن، یک تنوعی شود.
امروز اولین جلسه کارگروه مدیریت پسماند سال 1405، با حضور رئیس جدید برگزار شد. خیلی استرس داشتم اولش، ولی بعد موضوعات به خوبی پیشرفت، یک کم آرام شدم و خیلی خستگیاش برایم ماند. و خبرش در خبرگزاری ارسال شد. هرچند میتوانم خوب نامه بنویسم و گزارش. هنوز برای نوشتن یک خبر برای روابط عمومی میلنگم.
هرازچندگاهی بین کارها، به خودم میگویم؛ خودت را در اولویت بگذار، ولی از طرفی نمیتوانم به استرس به سرانجام رساندن کار در زمان مشخص غلبه کنم. مرتب با خودم تکرار میکنم مایندفولنس باش، در لحظه باش و همواره با خودم در چالشم.
یک پاسخ پست تلگرامی آقای کلانتری در مورد ساخت جمله با واژهی همسوز گذاشتم و نوشتم “تر و خشک همسوزان قدیمی”.
بعد از آمدن به خانه کمی آزادنویسی کردم.
در وبینار شرکت کردم. خانم مولایی، خانم رسولی و خانم فاطمی را هم دیدیم. درباره راهاندازی یک مجله اینترنتی صحبت شد. دلم برای این همکاری پر کشید.
بعد از وبینار، وقت دکتر داشتم برای چکاپ سالیانه، که معمولن اول هر سال میروم و تا الان طول کشیده. پیش خودم فکر کردم در مطب، زمانی که منتظر نشستم، بتوانم در سایت آقای کلانتری و کانال دوستان بگردم، ولی اصلن اینترنت وصل نشد و در دلم به باعث و بانیش لعن و نفرین نثار کردم.
گزارش نیکم کمحجم است و کمبار.
یا کارهای نیک روزانهام کم است یا بلد نیستم مفصل بنویسمشان. شاید هم هر دو.
نکند به چشم رفع تکلیف میبینم گزارشهایم را؟
صرفن گزینهییست در برنامهی هر روز که تیکش میزنم و تمام؟
این ۹مین گزارش من است و نمیخواهم راحت ازش رد بشوم.
بعدِ مدتها سرِ ظهر دو ساعتی خوابیدم. خیلی کِیف داد. دردِ دستم هم بهتر شد.
با زنگ گوشی بیدار شدم و فهمیدم نویسندهساز نزدیک است.
پریدم سر جلسه که جا نمانَم.
با دیوان قبولی و شعرهای رُکوراستش آغازیدیم و رسیدیم به آلاحمد. تو یادداشتهای روزانهاش گفته بود چه تکاپویی داشته برای نفرینِ زمین. برای هر مَثَل و قصهاش تحقیقی داشته مفصل.
همین شد که گذاشتمش تو لیست خرید ایرانکتاب.
نامهی گلستان به چوبک را هم گرفتم که در فراغِ فروغ نوشته بود.
مستند مجلهی نیویورکر را هم دانلود کردم.
نویسندهساز که تمام شد، بستهی اینترنت را تجدید کردم و نشستم پای آزادنویسی.
انگار بعدِ نویسندهساز تازه مغزم باز میشود و روزم شروع.
از آزادنویسی یادداشت کانالم را استخراج کردم و بُردم کارخانهی ویرایش ذهن تا ناخالصیهایش گرفته شود.
به حدودی از خلوص رسید و با نجمهجان منتشرش کردیم.
کمی هم حرکات کششی انجام دادم بلکه گرفتگی دست ما را ول کند.
و بلاخره یک گزارش نیک غیرفهرستی نوشتم.
راستی استاد تولدتان هم مبارک. امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشید.🌸
|زهرا کردوالی|
گزارش نیک ۳۲
احساس میکنم ارتباطم با همهی دنیا و همهی آدمها قطع شده. هرچه دست و پا میزنم که خودم را سرپا نگه دارم تلوتلو میخورم و میافتم. به هر پارهشناوری دست میآویزم که خودم را از غرق شدن نجات بدهم و زندگی برایم قابل تحمل بشود. اما همین قدمهای لرزان هم به سنگریزه برمیخورد و ساقطم میکند.
گاهی زندگی به جایی میرسد که به مویی بند است. به ریسمانی نیاز داری که دستت را به آن بگیری تا سرپا بمانی.
اینروزها گُم شدهام. در خودم گُم شدهام.
همهکار میکنم
هیچکار نمیکنم
در ضمن دو روز است نوشتههایم را میفرستم،گویا ارسال نمیشود. باز میفرستم. نمیدانم چرا
بدری صفایی
گاهی باید از همه دور شد، شاید بتوان خود را یافت.