«شعرهایم به من آموختند
گام برداشتن را
و نفس کشیدن را
و من از شعرهایم یاد گرفتم
که باشم»
-بیژن جلالی
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
23 پاسخ
1. به جلسه روزانه پنج عصر رفتم. و به جلسه سوم نویسندگی خلاق.
2. بی مایه فطیر است و بی پیر خرابات. همه چیز از عمل بدست میآید. انگیزه نشانی است در راه، عمل پیمودن راه.
3. با یک بار دمبل زدن آلبرت شوارتزنگر نتوان شد.
4. کمال گرا یی در عمل شکوفایی میاورد و در ذهن بی عملی و سکون.
5. معرفی نامه خودم و چرایی امدنم به مدرسه نویسندگی را در 300 یا 400 کلمه نوشتم.
فعلا خودم رو گیج کردم تا نفهم چه بایدم کرد. نمیدانم گزارشات یا دل نوشته های روزانه کدامند . میدانم چیستند. ولی نمیدانم چند تا هستند. یکی همین گزارش کارهای خوب ، یکی روزانه نویسی، خواندن کتاب و سر زدن به حجره های کندوی همسفران و یاران، و پرسه زدن در موضوعات و کتابهای مدرسه.
علی جانم چرا اینجا نوشتید؟
ما الان به گزارش نیک ۱۰۲ رسیدیم، این صفحه مال هشتاد روز قبله.
۱.کتاب «بادام» را معرفی کردم برادرم بخونه.
۲. رفتم بعد ماها کتابخونهی قدیمی که دیگه نمیرم.
۳. صبح زود نوشتم.
۴. پستی تلگرامی گذاشتم توی رسانهی شخصی.
۵.با بچههایی که اتفاقی توی بله و بلاگ آشنا شدم، صحبت کردم.
۶. کتابی در دست خواندن ندارم اما قصد دارم یک نسخه از مادام بوآری بخوام آنقدر که پاموک از آن تعریف کرده.
۱. به یک نویسنده آمریکایی پیام زدم و تعداد کلمات روزانهنویسیاش را پرسیدم و اینکه در چه فضایی مینویسد. گفت: گاهی هزاران کلمه و گاهی صفر کلمه. و از گوگل داکتس برای آزادنویسیاش استفاده میکند.
۲. برای کسی باید دارو پست میکردم، موقع برگشتن به سفارش دخترم همبرگر بیرونپز خریدم. و برای ناهار همسرم، خوراکماهی سالمون با لوبیا سفید درست کردم و برای چاشنی از سسانار استفاده کردم.
۳. در فضایای مجازی چرخیدم.
۴. به سفارش گیابند جان باید برای نویسندهای نامه مینوشتیم. من برای ژوزه ساراماگو نوشتم و در کانالم هوا کردم.
۵. نیزها تفنگها را دوباره خواندم. نوتبوک ژوزه ساراماگو را خواندم.
داستانهایی از ویرجینیا وولف، خورخه لوئیس بورخس، جیمز جویس، هلن سیکسو و ابوتراب خسروی خوندم و بعد از تموم شدن هر داستان هیجان و ذوق عجیبی به جانم نشست.
و نوکی زدم به کتابهایی نظری از هلن سیکسو، لوس ایریگاری و ژولیا کریستوا تا در صف خواندنیهایم مرتبشان کنم.
ولی یه سوال؛ عادیه که بعد از خوندن هر داستانی عاشق نویسندش میشم و دوست دارم بیشتر در موردش بدونم؟ واقعا چرا تقریبا همهی نوشتهها برام اینطور هستن؟
لیست کارهای مفید روز:
۱.درست کردن قهوه به همراه بیسکوئیت
۲.دوش گرفتن
۳.پختن پلو و شنسیل مرغ
۴.عبادت صبح،به همراه خواندن صفحات قرآن و غزل حافظ
۵.نامه برای خدا نوشتم.
۱۳ خرداد
۱. صفحات صبحگاهیام را نوشتم. قرار بود امروز بروم جایی از سر اجبار. از آنجا نوشتم. از احساساتم. از اجباری که دست بردهبود به یقهام. اما فاجعه بهحدی بود که نوشتن هم آرامم نکرد.
۲.دوتا کلاس دانشگاه داشتم. هر دو را به گمانم خاب بودم.
۳. توی وبینار نویسندهساز شرکت کردم. استاد از اسماعیل خویی خاند. خویی را چند ماه است که شناختهام و هربار هم لذت میبرم از کلمههایش و رونویسی کردنش.
۴. در کلاس بازخورد زندگینامه شرکت کردم. استاد که تعریف کرد از کارم و پیشرفتم در طول این مدت، ذوق قاطی شد با خونم. از کف پایم بالا آمد و همهی وجودم را فرا گرفت.
۵. آزادنویسی کردم و از دلش پستی بیرون کشیدم برای کانالم.
۶. ۵ صفحه از کتاب شبهول را خاندم.
۷. یک کتاب کودک خاندم. کتابِ من خودم هستم. این جملهاش را دوست داشتم.
«وقتی که خود واقعیام را نشان میدهم، میتوانم لذتها وچیزهایی را که مرا به هیجان میآورند پیدا کنم.»
۸. دفتر دوم دربارهی شعر بیژن جلالی را خاندم. همهاش را رونویسی کردم. چنتایی هم کلمهی دوستداشتنی را برداشتم از آن.
1. برای بار دوم رمان ” آنا کارنینا” با ترجمهی سروش حبیبی را آغازیدم. بار اول گرچه داستان و ترجمه آن مرا جذب نمود اما سرشار از هیجان برای رسیدن به پایان قصه بودم. این بار با دقت بیشتری پیش خواهمرفت.
2. دیروز در وبینار نویسنده ساز شرکت نمودم. هر چند که بیشتر آن را پشت فرمان بودم و حضور فعالی نداشتم. امروز فایل واژهنامهای برای بیان احساساتم ساختم. اولین کلمه را در آن نگاشتم؛ ” شوربخت”. به نظر میرسد بار احساسی آن از عبارت ” بدبخت” برایم کمتر است. تصور می کنم آدمی در شوربختی بالاخره راه به جایی خواهد یافت؛ بر خلاف بدبختی که به نظر آخر دنیا میآید.
3. به چند پروژهی باز کاری پایان دادم و فشار آنها از روی مغزم برداشتهشد.
4. به قدر کافی آب نوشیدم.
5. از کنار غلیان احساساتم بیتوجه نگذشتم. چند سطری در مورد آنها نوشتم. اجازه دادم در من تهنشین شوند.
گزارش سیزدهم خردادماه چهارصد و پنج
۱- امروز گزارش نیکی ندارم چون از ساعت ۶صبح پسر کوچیکمو برای جراحی کوچیک بردم بیمارستان کودکان تو سالن انتظار، وسط قصههای تلخ بچههایی که درگیر شیمیدرمانی، جراحی و بیماریهای سخت بودن یادم رفت بچهی خودم دردش چیه دلم بدجور غمگین و دردناک شد طوری که به هرکدوم نگاه میکردم چشمام خیس و خیستر میشد گفتم خدایا مهربون چرا بعضی از همون شروع زندگیشون سهم سنگینتری از درد دارن😢
۲- تا پنج بیمارستان بودیم خداروشکر جراحی پسرم خوب بود و ما برگشتیم و تو وبینار شرکت کردم شاید از حال و هوای بیمارستان بیرون بیام اما با وجود خستگی و کوفتگی بیمارستان هنوز اون آدما تو ذهنم جا خوش کردن نمیدونم چه کاری میشه برای اون همه بچه کرد دوست دارم اگه کسی این گزارش رو خوند برای همهی بچههای مریض دعا کنه به هرچیزی که اعتقاد داره بچهها خیلی گناه دارن بخصوص بچههای زاهدان طفلیا از اونجا کنده بودن آمدن مشهد برای درمان دردم بدتر شده بود وقتی فهمیدم که بیشتر مریضیای بدخیم به خاطر تشخیص اشتباه پزشکان به اصطلاح فوقتخصص اونجا بوده
ببخشید درددل نوشتم به جای گزارش
۱. امروز ساعت هفت و نیم بیدار شدم. متحول که نه، نشدهام. مجبور بودم. آماده شدم و رفتم آزمایشگاه، تا آزمایش خون بدهم.
۲. بعد از آزمایشگاه، رفتم سمت دندانپزشکی. یکماه پیش، دندانی را عصبکشی مجدد کردم و هنوز ورم میکند. دکتر بازهم گفت طبیعی است و نگران نباشید خوب میشود.
۳. چندتایی خریدم کردم و برگشتم خانه.
۴. اول یک استوری طراحی کردم و فرستادم برای کارفرما.
۵. حالا نوبت ریلز جدید بود. ریلز، برای یک گروه موزیک بود. تدوین این کار که کامل شد، رفتم سراغ تکمیل تدوین ریلز حیدو. آن را هم تمام کردم. سه کار را خروجی گرفتم و برای کارفرما ارسال کردم.
۶. لپتاپ را خاموش کردم و چایی خوردم تا به خودم بیایم.
۷. شروع کردم به آماده شدن. در کنار آماده شدن، به وبینار نویسندهساز گوش میکردم. شنیدن شعری از اسماعیل خوئی. من فکر میکنم، پس هستم. الهام وجود ندارد، اینکه بنشینی و بگویی به من از آسمان چیزی میرسد. باید کار کنی تا خلق کنی. اینها کلیدواژههایی است که فهمیدم.
۸. تا جایی از مسیر را با اسنپ رفتم، و ادامهی مسیر را با دوستم همراه شدم. امروز دورهمی گروهیمان بود. با این گروه، حسااااابی خوش میگذرد. حاضرم تمام هفته را خانه باشم، تا آخر هفتهها با این گروه دیدار تازه کنم.
۹. بین گفتگو و بازی با دوستانم، یکی از یادداشتهایی که در روزهای جنگ نوشته بودم را بازنویسی و تکمیل کردم. بعد در کانال منتشر کردم. یادداشتی در رابطه با بهمن محصص و مستند فیفی از خوشحالی زوزه میکشد.
۱۰. راستی امروز کتابهایم رسیدند. یکی از آنها “اقاصیص بیهقی” بود. حسابی برایشان ذوق دارم.
1. آزادنویسی
2. مرتب کردن و نوشتن ایدههایم
3. رمان خواندن
4. کلمهبرداری
5. خواندن نظرات کاربران دربارهی یک رمان
6. نامهنویسی
7. شرکت در وبینار «سر زبان» الهه علیزاده
8. شرکت در وبینار نویسندهساز
9. مرتب کردن خانه و کمک به مادر
10. صحبت عمیق راجع به مسائل مختلف با یکی از دوستانم
11. تحسین و تشویق دوستانم
12. خواندن حکایتی از سعدی
1.صبح ضمن آماده شدن، ویس بازخورد داستان کوتاه ۴ رو گوشیدم و اونجا که استاد از من تعریف کردن مجددن ذوقیدمم.نه فقط به خاطر اینکه ازم تعریف شده بود. چون کارم دیده شده بود و از پسش تا حدی براومده بودم خوشحال بودم
2.ده مورد به لیست «جرقهها» م اضافه کردم که به نظرم بدکی نبودن. و یه چیز جالب اولش چیزای جالبی به ذهنم نمیاومد اما وقتی ادامه دادم ایدههام بهتر شد
3.تو کانال ظالللین از دوستام پرسیدم معمولن چطور به ایده میرسن. جواباشون جالب بود
4.تو جلسه بازخورد زندگینامه شرکت کردم. خیلی حسش خوب بود. هم چون استاد کلی از کارم تعریف کرد هم با کار دوستای خوش ذوقم خیلی کیف کردم و هم فهمیدیم ما از نخبگان حال حاضر فرهنگستان زبان و ادب فارسی بسی خلاقتریم.
استاد یادتونه وقتی دورهی زندگینامه رو هواکردین شک داشتم شرکت کنم؟ چون حس میکردم زندگیم چیزی برای گفتن نداره. اما حالا خوشحالم که اومدم و نوشتم از زندگیم. چون با خودم آشناتر شدم و به خودم افتخار میکنم که در حد توانم تلاش کردم.ممنون از شما که عشقید واقعن
5.چند روزه یه کانال تلگرام احداث نمودم ولی هنوز اعلامش نکردهام. ایشالا به خیلی زودی
الانم میخام بشینم دوباره ویس کاریکلماتور رو گوش بدم و تمرینشو انجام بدم. باشد که رستگار شوم
تامام
حلزون عصا به دست را دیدهای…
۱. تا چشمامو باز کردم فهمیدم که مهمون قراره بیاد. دیگه از صبح تا شب درگیر بودیم. خونه رو جارو کردم. ششصد بار ظرف شستم.
۲. چهارشنبه بودو نتونستم برم وبینار سرزبان رو.
۳. بچهی دختر داییم پیش من بود و بقیه رفتند حرم. با رنگآمیزی کردیم. مداد رنگی آبرنگ. نقاشی کشیدیم. انیمیشن با هم دیدیم. فیلم زامبی دیدیم. و باز هم فیلم زامبی دیدیم.
کل روزم شد کار و سرگرم کردن بچه.
۱۳ خرداد
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲. تو مسیر رفتن به سرکار، نوشتن کاریکلماتور رو تمرین کردم. همیشه اول تمرینات ناامیدم و کمی ترس دارم اما وقتی یکی دو جمله مینویسم راه میافتم.☺️
۳. امروز حین انجام مشاورههای تلفنی،تمرین تصویرگری انجام دادم. تجربه جالبی بود برای نزدیک شدن به احساسات مراجعینم.
۴. کتاب جدید شروع کردم: چگونه با نوجوانم صحبت کنم که گوش کند.
۵. تمرین گشودگی و اجتناب نداشتن در ارتباط با همکاران همچنان ادامه دارد.
۶. در دقیقه نود، تمرینات کاریکلماتور ارسال شد.
گزارشگر کار نیک فرح
1. امروز خونه مادرم نرفتم. ( پس کارنیک نداشتم)
2. خواندن دفتر شعر “ خواب لیلی” از بتول عزیزپور( هنوز ارتباط بر قرار نکردم با این دفتر شعر، شاید یکی دو شعر را آخر شب تایپ کردم یا با خودکار روی کاغذ سفید نوشتم تا چیزکی ازش بفهمم. )
3. سرچ و جستجوی در مورد زندگینامه خانم بتول عزیزپور
4. خواندن مقدمه کتاب “ اولین تپشهای عاشقانه قلبم” نامههای فروغ فرخزاد به همسرش پرویز شاپور، به کوشش: کامیار شاپور_ عمران صلاحی
5. نوک زدن به کتاب “ در شب اسیر شدهام” از: آنی اِرنو (۱۹۴۰ _ فرانسه) نویسندهای فرانسوی از رفتارهای مادرش که الزایمر گرفته، واقعیت هایی را نوشته، که درد و آگاهی باهم دارد.
6. دیدن فیلم “بیگانه” از فیلم سینماییهای قدیمی، که تمام داستان در ایستگاه فضایی در یک سفینه اتفاق میافتد. فیلم مال سال ۱۹۷۹ جلوههای تصویری جالبی داشت. کلن من فیلمهای در فضا و سفینه را دوست دارم.
7. شرکت در وبینار نویسنده ساز. امروز شاهین کلانتری از شعر اسماعیل خویی حرف زد. “من خیال میورزم پس من هستم….” و چه شعری بود، هست. دوبار خواند که واقعن من حظ کردم.
8. عصر خیلی شاد نبودم تداعی خاطرات منو به گریه وامیداشت. برای رفع افسردگی همش فیلم دیدم و بافتنی بافتم. البته از کتابها دور و برم هم چند صفحهای خوندم. شب هم برنامه اکنون سروش صحت که با دکتر پاپلی مصاحبه کرده را با همسرم دیدم. البته فقط قسمت اولش.
9. از انیمیشن هم غافل نشدم و “میوه درخت کاج” را دیدم. انیمیشن جدید ۲۰۲۶ بود. علمی تخیلی و درام. داستان تکراری گم شدن دختری در جنگل و….عشق و ترس بود اما سبک کامپیوتری انیمیشن جدید بود.
10. امیدوارم آخر شب یک ورقA4 از کتابم را رونویسی کنم.
۱.تونستم زودتر بیدار شم و کلاس ساعت ۸ رو برسم. و گوش بدم تقریبا.
۲.از تمرکز ربودهشده خوندم.
۳.داستانکوتاه خوندم.
۴.تمرینهای کاریکلماتورو فرستادم.
۵.وبینار بودم.
۶.تو کانالم مطلبی منتشر کردم.
۷.کتابی که قرض گرفته بودم پس دادم.
1. دوش سریعی گرفتم
2. خونه رو جمع و جور کردم
3. جاروبرقی کشیدم
4. شام پختم
5. چندتا رخدادک نوشتم و توی رسانه شخصیم هوا کردم
6. گیتار زدم و سعی کردم یه آهنگ جدید یاد بگیرم
7. رمان جدیدم رو ادامه دادم
۱.صبح زود بیدار شدم. به زور و به قصد طبیعت گردی. بعد برگشت هم خوابم نبرد!
۲.تمرین زبان انگلیسی کردم. (کماکان در حالت افقی.)
۳.روزنگاری کردم و به یادداشت هام رسیدگی کردم.
۴.حال و احوال خوبی نداشتم اما سر وبینار حاضر شدم. سخن شاهین کلانتری رو به گوش جان سپردم و بالاخره مقدمه پادکستم رو کامل گرفتم و ادیت نسبتا خوبی زدم. حال و احوالم اومد سر جاش… گویا گرفتار ملال بودم!
( ممنونم از حضور ارزشمندتون استاد. )
امروزحلزون چقده اتوکشیدهس. آدم میترسه دستش بزنه.
۱. خواب عجیبم را نوشتم تا قصهاش کنم.
۲. قسمتی از جلسات جاماندهام را گوشیدم.
۳. کوچولویی رونویسی کردم.
۴. با مامان رفتم پیادهروی.
۵. با دقت نگریستم و کیف کردم.
۶. برگ برجستهی گیاهی را لمس کردم.
۷. دانشآموز پارسالم را دیدم و ذوق کردم.
۸. میخواهم امشب فیلمی ببینم و مقش سمپوزیوم را بنگارم.
کارهای نیک امروز، برخلاف کارهای نیک روزهای قبل شامل:
۱_ طبیعت گردی در روستای پالنگان و زریوار
۲_ آشنایی با افراد جدید و البته
۳_ شرکت در وبینار، با چندین بار قطع و وصل شدن بود.
۱- سلام بر نیکنامان، نیکزادان، نیکجانان، نیکرویان، نیکپویان، نیکجویان. لبتان پر از خنده باد.
۲- باد حوادث خانهی حلزون را تکان میدهد. تکیهگاهی چوبی کنارش گذاشتند تا نیفتد. مادر همیشه هنگام میوه دادن درخت همین کار را میکرد. شاخهی درخت به خاطر سنگینی کج میشد، او چوبی تکیهگاه شاخه میکرد که نشکند به آن چوب به زبان مازندرانی «توک» میگفتند.
۳- من عاشق بیژن جلالیم. واژهها چوب جادو هستند. یک اجی مجی لا ترجی میکنند و حالمان را عوض میکنند. شعر خودش به تنهایی یک جادوگر است. وقتی میآید و زبانت را عطرآگین میکند به تو روح میدمد.
۴- عکسهای کودکیم را بزرگ کردم و قابش کردم. به کودک درونم امروز حال دادم.
۵- هوا ملس است. از آن هواهایی که دوست داری پتو بکشی و ساعتها بخابی.
۶- امروز کلی پیادهروی کردم.
۷- کتاب پستچی چیستا یثربی را میخانم. چقدر عشقولانه است. عشق خون آدم را میزان میکند.
۸- رفتیم بازار محلی چغندر سفید خریدم. میخاهم چغندرترشی درست کنم. چغندرترشی یک غذای محلی مازندرانیست. چغندر رو خورد میکنید با لوبیا چیتی، عدس، هویج، پیازخورد شده و سیر سابیده و کمی جعفری و نعنا و گشنیز میگذاریم بپزد. آخرش کمی ترشی و کمی شکر به آن اضافه میکنیم. نمک و فلفل و زردچوبه یادتان نرود.
۹- امروز کاریکاتور کشیدم. تکلیف کارگاه کاریکلماتور بود. از جناب بینی پردهبردتری کردم. دماغهای مدل به مدل عجب کارهایی میکنند.
۱۰- ساعت ۱۰ شب است. هنوز شام نخوردیم. شامم را به شما نمیگویم که دلتتان آب نشود. نیکشام باشید.
۱- سالها بود صدای خروسی نداشتم، بد هم نیست، جذابیتهایی هم دارد.
۲- پدر جان را دیدم و تصمیمی که گرفته بود را تایید کردم که سبب خوشحالیاش شد. سبیلهایش را هم کوتاه کرده بود، هر وقت کوتاهشان میکند قیافهاش کمی خشن میشود.
۳- رانندگی طولانی و ترافیک با نویسندهساز آسان شد.
۴- یکی از دوستانمان رابطهی خارقالعادهای با دختر تقریبن یک سالهاش دارد، به فایل صوتی آنها گوش کردم، مادر داشت تفاوت نرم و زبر را به بچه نشان میداد، هر بار که میگفت «این زبره» بچه غشغش میخندید، وقتی میگفت «این نرمه» هیچ عکسالعملی نداشت اما در مقابل کلمهی زبر واکنش نشان میداد آن هم با خندهای از تمام وجود. چقدر لذتبخش بود شنیدن صدای خندهاش. این فسقلیِ دوستداشتنی در جریان جنگ دوازده روزه به دنیا آمد درحالیکه قرار بود سه هفته بعدتر به دنیا بیاید، اما به خاطر استرس مادرش زودتر دوید و آمد، همان موقع در جمعی بسیار کوچک تولدش را جشن گرفتیم، آمدنش یادآوری میکرد که زندگی ادامه دارد و حالا خندیدنش یادآوری میکند که چه ساده میشود خندید.
*اینبار با سلام شروع کنم، سلام به همگی. خب بعد سلام علیک میرم دنبال نوشتن گزارش نیک امروز.
1. صبح بعد از نماز صبح، طبق معمول یه لیوان آب ولرم خوردم و ورزشای کششی رو انجام دادم.
2. غذا دادن به بچهگربهها رو امروز به مامان سپردم و خودم رفتم صبحانه بخورم.
3. سانتال مانتال کردم و پیکسل جدیدی که گرفتم رو سنجاق کردم رو کیفم و رفتم کاردرمانی.
4. بعد از کاردرمانی، رفتم خونه و لباس مباس و لپتاب و کتاب دفترمو جمع کردم و زدیم به جاده و اومدیم مراغه که 24 ساعتی اینجا باشیم و فردا به خاطر نمونهی خونه بیماری که خواهرم مدتهاست دنبالشونه برای پایاننامهاش، برگردیم تبریز. و امیدوارم ساعت کلاس کاریکلماتور تو جاده نباشم و رسیده باشم خونه.
5. ساعت 5 وبینار نویسندهساز رو شرکت کردم.
6. ساعت 7 بازخورد زندگینامههامون بود و واقعا جلسهی خیلی قشنگ و دلچسبی بود چون یه خانوادهی خوب شدیم با همهی دوستان.
7. امروز دوتا از تصویرسازیهام رو تو گروه تصویرسازی تلگرام هوا کردم.
8. کاریکلماتورهام رو هنوز هوا نکردم، چون ویرایش میخواد.