«باز و بسته کردن این چشم جهان را به روز و شب واداشته است.»
–سیلویا پلات
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
38 پاسخ
امروز پنجشنبه صبح دست خودم رو گرفتم بردم تو ایوان نشوندمش رو صندلی و راضیش کردم که باهام حرف بزنه و بهم بگه تو این وضعیت چکار کنم.
گفت«اول زنگ بزن چنگیز بیاد یه نخ سیگار بکشه کیف کنم».
چنگیز اومد و شیش نخ دود کرد و قصه من و خودم شروع شد.
۱.رفتیم حموم و خودمون رو با آب سرد شستیم و صبحمان رو بدون چایی آغاز کردیم و در همون آغاز به خاب رفتیم.
۲. بعدازظهر برا وبینار نویسنده ساز بیدار شدم و مشاهداتی داشتم و نکته هایی دریافتیدم و بعد از وبینار رفتم پیاده روی.
۳. یه خیابون خلوت پیدا کردم که دوسه روزه میرم و جاتون خالی آهنگم گوش میدم. امروز رفتم تو یه زمین خالی بزرگ و با «دیار عاشقی ها» شجریان حال کردم و تو این حال دوتا سنگ خوشگل خوش دست لر پسند پیدا کردم و دو تیر پرتاب کردم
نمیدانم تیرها را به کجا زدم ولی میدانم زدم و خوب هم زدم. نتیجه بهم میرسه. ممکنه سر از آسمان در بیاره. ممکنه تیرها تو آمریکا فرود بیان حتی ممکنه اقیانوس آرام را نشانه گرفته باشم.
۴. بعد از پیاده روی رفتم تو دفتر نشستم و به خودم نامه نوشتم و گفتم جان عزیزت بیا که دیگه پدرم در اومد.
جواب داد و نوشت«دارم میام»
🥰😊🫶✨💙💐🌷🌝🌹💞
داره میاد😘
بیا.
۵. به داداشم پیغام دادم و گفتم داداشت را دریاب و اون هم فرمود درمیابمت ای فیروز.
۶. امشب شب جمعه است و اموات چشم انتظار. من خودم در موت بودم اموات را درک میکنم.
امشب براشون برنامه داشتم که نشد ولی تونستم یه چایی خرما براشون برسونم. قول دادم در روزهای آتی پیک نیکی را هم به عشقشان فراهم آورم.
خودم امروز چیزهایی نشونم داده تماشایی و ترسناک و دلهره آور. میگه دارم برا اون یکی خودمون آمادت میکنم
فردا اون یکی خودم میاد.
🤲🤲
۱_ رفتم دفتر پیش زهرا. بچهها رو گذاشتم خونهی مامان، و یه دل سیر موندم به کارام رسیدم. کلی ایدهی طراحی محتوا از مجلههای خارجی گرفتیم.
۲_ نهار با زهرا آبگوشت زدیم تو رگ. بعدش چایی با باراکا. عصری هم نسکافه و کیک دارچین و سیب.
۳_ یه فیلتر شکن ریختیم و به زوروبلا وصل شدیم اما هی قطع و وصل شد و نذاشت یادداشت بذارم تو تلگرامم.
۴_ دوتا استوری گذاشتیم اینستا و باز قطع شد فیلترشکن.
۵_ زنگ زدم به بابا بگم برو سراغ کیانا از پینگپونگ ببرش خونه، مگه دیگه قطع میکرد یه دل سیر از همه گفت و فحش داد.
۶_ کتاب تبلیغات علمی رو خوندم و چندتا از نکتههای جالبش رو بلند خوندم که زهرا بشنوه.
۷- رفتیم با زهرا لیوان وبشقاب بگیریم برای دفتر، پیدا نکردیم از اون مدلی که میخاستیم و برگشتنی عمه عاطفه رو با دخترش دیدم.
۸_ زهرا منو رسوند خونهی مامان و دم در آمپرش رفت بالا. جواد اومد ماشینو بررسی کرد و نمیدونم چی کرد که آمپر اومد پایین.
۹_ دلتون نخاد مامان کوکو گذاشته بود با سبزی و فلفل.
۱۰_ الانم دارم گزارش نیک رو مینویسم و بچهها و جواد و مامان مشغول تخمه خوردنن منم برم ملحق شم..
۱۱- آخر شبم چندتایی شعر بخونم و دوتا کتابم نوکزنی کنم.
قربونت تو زهره جان خوشحالم خوب بودن و دوست داشتی.
1. خیلی دوست داشتم یک روز تمام بدن یک پدوفیلی رو تسخیر کنم وبفهمم دنیارو چطوری میبینه.
2. به سلامتی اینترنتا وصل شد و مادر بچهشو نمیشناسه. اولین کاری که کردم آپدیت کیرافزارها و دانلود چندتا چیزمیز واسه نوشتن بود. نُت گوشیم که بروز رسانی شد همه چی پرید. ناراحتم نشدم. به درک.
3. دیروز تو باغ پلاس بودم، بیشتر از تبریکات عن قربان فرار کرده بودم. چون اونجا گوشی آنتن نمیده.
4. به خرگوش سوپ ورمیشل دادم هار شده، گمونم راز هار شدنمو پیدا کردم.
5. به سلامتی چربیهای عصر جنگ در حال آب شدنن. به کلیه شیوههای سالم و ناسالم.
6. نمیدونم چرا فک کرده بودم استاد چون قراره بره عروسی وبینارا کنسله.
7. جاریم که از برادر شوهرم طلاق گرفته و بچهشم جا مونده، کارگاه کنترل خشم و رفتارهای سالم برگزار میکنه. خیلی دوس دارم تغییر چهره بدم و منم شرکت کنم. حیف مجازی نیست خودمو خار و علف جا بزنم.
8. بدترین اعتراف عمرم :« دو روز است صفحات صبحگاهی ننوشتهام.» همشم زیر سر خودمه، کمتر میرم خونه مادرشوهرم در نتیجه دخترشم کمتر میبینم.
9. به سریال « اگه میتونی بهم خیانت کن» نگاه میکنم. شخصیت نویسنده تو سریال خیلی باحاله. مثل من یه شمر درون داره. از استاد معذرت میخوام که در مورد سریال دیدن به حرفش گوش نکردم. امیدوارم از کارگاه چهارم داستان کوتاه سربلند مخروج بشم.
10. رفتم از باشگاه ادبیات یه کم خرت پرت دانلود کردم و یه نیم نگاهی بهشون انداختم. اخیرا به قلم ممت علاقمند شدم و نمیتونم خارج بشم.
11. دوس داشتم اینجا از ندا احمدی تشکر کنم. تو روزهای سخت داستان کودک خوندناش خیلی برام خوب بودن. البته به پیشنهاد الهه جان رفتم سراغش. چون قفل شده بودم و نمیتونستم هیچ کتابی بخونم.
از من یاد نکردی چرا زهره رسولی مهربان
برای مورد 1ت خطرناکه ها.
1. یک هدیه:
تمنای نوشتن
در هر موضوعی که کتاب مطالعه میکنم، یک کتابِ مقدس دارم. البته کتابهای مقدسام ممکن است به مرورِ زمان جایگزین شوند. اما برای هر مقطعِ زمانی، کتابهای مقدسی دارم که در سطح بالاتری نسبت به کتابهای دیگرم قرار دارند. سنجهی انتخابم، میزانِ کمکی است که این کتابها به زندگیام میرسانند؛ و چند دلیلِ تخصصی دیگر که در این نوشته نمیگنجند. برای مثال در جنگ داخلیِ دیماه، کتابِ «حقِ نوشتن» مانندِ دوست، کمکام کرد و کنارم بود، میگفت: بنویس. بنویس، در هر شرایطی بنویس. حالا این کتاب در قفسهی کتابهای مقدسام قرار دارد. چند روز پیش که سری به این کتاب زدم. انتخابی صفحهای را باز کردم و خواندم. نوشته بود: «باید بار دیگر یک ساعت وقت کنار بگذارید و با خود در مکانی خصوصی خلوت کنید. موسیقی ملایمی مثل آلبوم تمنا اثر مایکل هوپه را بگذارید.» قطعههای اغلبِ آهنگسازها را شنیدهام، اما مایکل هوپه؟ نه. جستجو کردم و به آلبوم «تمنا از مایکل هوپه» گوش کردم. میاندیشیدم سلیقهی نویسنده باید با سلیقهی دیگران فرق داشته باشد، نه؟ فرق دارد. یک ساعت نوشتم و «احساس» شنیدم. حسِ لطیفی را تجربه کردم که اسمشان را گذاشتم: قطعههای بهشتی. نوشتن+تمنا، بهشت است. نه؟
2. نوشتم.
3. خواندم.
4. هدیهای موسیقیایی به انسانهای دیگر بخشیدم.
5. رقصیدم.
6. از کیکی که دیروز پختم با دمنوش و کتاب، در اتاقِ مطالعهام، بیشترین لذتِ زندگی را بُردم.
7. دیدم. دیروز موقعِ روبوسی با پدرم، تیغتیغیهای صورتش را احساس کردم. تیغتیغیهایی که سفید شده است.
8. هدیهای دیگر:
ترسْ مانعِ نوشتن
نوشتنْ مرحلهبندی ندارد. شروع میکنی به نوشتن و مینویسی. مینویسی تا از مرحلهبندی و دستهبندیهایی که ریشه در ترس دارند، رها شوی. نوشتن آنقدر ساده است که آن را سخت میبینی. فقط یک جمله بنویس. آن جمله را دوست داشته باش. حالا هر جمله، جملهی بعدی را با خودش میآورد. فقط کافیست به علاقهی خودت احترام بگذاری و ساعتی را خلوت کنی، برای نوشتن.
9. هدیهای دریافت کردم. همین الان که این نوشته را به عنوان هدیه نوشتم، آلبومی بیکلام را اتفاقی، موقعِ جستجو شنیدم که دیوانه و مجنونام کرد. من دیگر بعد از شنیدنِ این آلبوم، آدمِ قبلی نخواهم بود. از شدتِ زیباییِ قطعههای این آلبوم، اشک میریزم.
10. بهشتِ روی زمین را یافتم. دیدی؟ دیدی، وقتی از تو پرسیدم بهشتِ روی زمین کجاست؟ گفتم آنقدر بهشت را به جهانی دیگر نسبت دادیم که هرگز به بهشت و جهنمِ روی زمین نیندیشیدیم. گفتی چه حرفِ خوبی. گفتم بهشتِ روی زمینِ تو کجاست؟ گفتی وقتی یک کیلو میوه میخرم و میدهم دستِ کسی که میدانم چندماه است میوه نخورده. گفتی وقتی قلب دیگری را خوشحال میکنم، قلبِ او بهشتِ من است. گفتی وقتی برای دیگری بهشت میسازی تو هم در بهشت او شریک میشوی؛ حالا دو بهشت داری. گفتم پس جهنمِ روی زمین هم همینطور است، نه؟ گفتی: بله.
۱. ولی من باور دارم به لحظههای قشنگی که ساخته میشه، اون لحظهها میتونه یادآور احساساتمون باشن.
۲. اسکونر بازی
۳.توتستون
۴.چینی بخونیم، چیزی بخوریم
۵. پیچان هستیم فامیلیم ماچان میباشد
_ کتاب خواندم
_شام خوشمزه پختم.
_ کمک مادر حیاط شستم.
_نویسنده ساز شرکت نمودم.
_تمرین کاریکلماتور انجام دادم.
1. داستان شهر طلا و سرب رو تموم کردم.
2. بیشتر روز رو با ماهلین بازی کردم و سعی کردم بهش خوش بگذره.
3. تو گزارش نویسی سئو مشکل داشتم یه ویدیو در این مورد از ایسمینار خریدم و نصفشو دیدم.
4. زبان خوندم و لغات رو با نوشتن از روشون مرور کردم.
5. داستان کوتاه «مردی که آسمان را جا گذاشت» رو خوندم.✈️🩶
6. چند تا روش جدید برا اتصال پیدا کردم و درحال بررسیشونم تا اونی که بهتره رو انتخاب کنم.
۱. پس از مدتها، صبح زود نوشتم. فکر کردم و ناراحتیهایم را تا حدی تحلیل کردم.
۲. رفتم آرایشگاه و وقتی یکی از خانومها به خاطر عجلهاش نوبت من رفت، چون زمان داشتم عذرخواهیاش را پذیرفتم و چیزی نگفتم.
۳. خوابیدم.
۴. رفتم خیاطی. تا دقیقههای آخر لباس مجلسیام مشغول دوخته شدن بود. با اینکه دقیقهنودی بودن کارها دیگران را عذاب داد، سعی کردم آرامشم را حفظ کنم.
۵. برای والدینم خرید کردم.
۶. توی مجلس عروسی تا حد ممکن سعی کردم همراهی کنم و مجلس را بدون کفزَن نگذارم.
۷. دارم فرهنگ شخصیام را ثبت میکنم.
۱. صفحات صبحگاهی را نوشتم.
۲. بعد از مدتها آشپزی کردم و نتیجه رضایتبخش بود.
۳. صفحاتی از کتاب رنجهای ورتر جوان را خواندم.
۴. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. امروز استاد اشعاری از دهلوی خواند. این بیتش برایم جالب بود:
«من بودم و کنجی و حریفی و سرودی
غم را که نشان داد؟ بلا را که خبر کرد؟»
گوته هم در کتاب رنجهای ورتر جوان جملهای مشابه داشت:
«هر آینه اگر حادثه یا هراسی ما را در اوج شادیمان غافلگیر کند، وحشت ما عمیقتر است، یکی به خاطر تضاد نمایانتر رویداد و دیگر به دلیل احساسهای بیدارتر ما و دریافتهای روشنترمان در یک چنین مواقعی.»
۵. آزادنویسی کردم و ذهنم خالی شد.
۶. پیامهایی که از قبل مانده بود را جواب دادم.
۷. به مناسبت تولد برادرم رفتیم خانهش.
۸. با زنی باردار حرف زدم که ماههای آخر بارداریش را سپری میکند. دربارهی ترسش از زایمان میگفت. به خاطر استرسی که دارد احساس میکند دهبار زایمان کرده و هر شب خوابش را میبیند. وقتی خیال میبافی بیش از یکبار آن موقعیت ترسناک را تجربه میکنی. به ترسهایم فکر کردم. وقتی سنم کمتر بود و شهربازی میرفتیم با دیدن وسیلههایش، خودم را آن بالا تصور میکردم و زیر پایم خالی میشد. اما همین که سوارش میشدم در لحظه شجاعت بیشتری به خرج میدادم. به گمانم در موقعیتهای چالشانگیز است که پی به ظرفیتهایت میبری. به او گفتم وقتی زمانش برسد شجاعتش را به دست میآورد.
گزارش نیک امروز:
انجام تمرین های پسرم
کمک به مادرشوهر و مادر
کمک به شوهرم در پختن کباب
کتابخوانی
آزاد نویسی
نوشتن یک مصاحبه داستانی
حس کردن زندگی و در لحظه بودن برای چندین دقیقه
ایده یابی برای بهتر کردن سبک زندگیم
شرکت در وبینار
بودن در طبیعت.دیدن پرنده ها.دیدن حرکت ابرها.بوییدن گل ها.
خوردن چایی و شکلات
نمیدونم چرا یه شکلات بزرگ با دو قلوپ چایی باید تموم بشه بره پایین. امروز آسمون بهتر و بیشتر دیدم. بوی گل ها رو حس کردم.صدای وزغ ها و جغد ها رو شنیدم.صدای شبنمی که از سقف میچکه رو دارم میشنوم.حرکت شاخه های درختا رو دیدم.صدای تکون خوردن شاخه ها رو شنیدم.نور خورشید رو که از لا به لای شاخه ها و برگ ها عبور میکرد میدیدم. یه وزغ کوچولو اندازه یه بند انگشت روی دیوار میپرید و بالا میرفت.من فوبیای جونور دارم اگه سمتم میپرید منم باهاش میپریدم😂.یه فیلم دارم میبینم که حوصله سر بره.یه فیلم جنایی حوصله سر بر.
تلویزیون رو هم بر حسب اجبار شرایط، یواشکی از شبکه خبر و شبکه های شعار زده زدم نمایش حداقل دلمون نترکه.اونجا هم مجبور شدم یه فیلم افتضاح ایرانی ببینم از حاج خانومی که بدون بلیت اشتباهی رفته بود مکه.فیلم مال دهه هفتاد هشتاد بود.نرگس محمدی توی فیلم بازی کرده بود.راستی یه بازیگر رو دیدم که جدیدا مجری یه برنامه شده.این بازیگر قبلا توی پیج اینستاش از این که یه شبکه اونور آبی داییش رو دعوت کرده بود برای تحلیل، ذوق زده شده بود.کلا وقتی دیدمش رفتم توی ماتریکس.سینما و تلویزیون انحصاری این مدلیه ها. نه میتونن از اینور دل بکنن نه اونور.الانم همون بازیگر سیمکارت سفید داره ولی قبلا تا دلت بخواد به اینوریا میپرید.توی زمینای شالی برنج کاشتن و دیگه گاوای بیچاره رو دردر نمیبرن.دلم برای شنیدن صداشون تنگ شده.بعضیاشون یه جوری داد میزنن انگار شیر نعره میزنه.توی عید یه بار داشتم با خواهرم پیاده روی میکردم یهو یه صدای وحشتاک انفجار شنیدیم.فکر کردیم بمبی چیزیه.بعدش دیدیم نه بابا کار گاو بغل دستیمون بوده.باد معدشو خالی کرده و گفته: بادی بود و راهی داشت.آیا با شما کاری داشت؟
1. روزم را با نوشتن آزادانه آغاز کردم و با همان هم به انجام رساندم.
2. به رسم عادت یک کتاب داستان کودکانه خواندم. نمیخواهم کودک درونم بمیرد. «من از دنیای بیکودک میترسم.»
3. رمان «مسخ» کافکا را شروع کردم. دهانم عین اسب آبی کش میآمد و خندههای بعضا صداداری سر میدادم. حتم دارم تن کافکا در گور میلرزد اگر بداند با اثر بزرگوارش چنین رفتار مضحکی شده است.
4. رابطهام با شعر را حفظ کردم و رهایش نکردم.
5. کتاب صوتی «بابالنگ دراز» را از طاقچه بینهایت بارگیری کردم تا حتی اگر خودم هم کتابی نخواندم، کس دیگری برایم بخواند و هرلحظه با کتابها همراه باشم.
6. درس خواندم. امتحانات از رگ گردن نزدیکتر است و نباید از آن غافل شوم.
7. با خانوادهام در روز عید وقت گذراندم.
8. در وبیکار «سرزبان» الهه جان علیزاده شرکت کردم.
9. در وبینار «نویسندهساز» هم حضور داشتم.
10. به صحبت کودکان دوستداشتنی گوش کردم.
11. کمی به مادرم کمک کردم. نمیدانم چطور باید لطف بیپایان مادرانهی این زن را جبران کنم. «رویم سیاه مادر جان…»
12. برای خودم و خواهرانم صبحانه آماده کردم.
13. انژریام بخاطر گرمی هوا تحلیل رفته بود و خوابیدم.
14. یک حکایت از گلستان سعدی چیدم.
15. تا توانستم آب خوردم. فکر میکنم دولیتری را به شکمم سرازیر کردم.
۱-صفحات صبحگاهی را نوشتم. درباره حس گناهی بود که به دوش گرفته بودمش و سعی کردم با نوشتن با خودم درد دل کنم.
۲-کتاب تفکر نقادانه بر مسائل اخلاقی را شروع کردم.(برای کلمهبرداری هم کتاب جالبی بود)
۳-با پدرم آشپزی کردم.
۴-پست جدید وبلاگم را منتشر کردم. واقعا حس جالب و عجیبی داشت. حس انتشار اولین پست کانالم را داشتم، بدون اغراق.
🐚🐌حَلحَل از دیدن پیچَندگی صدفش به گوگیچه دچار شده است. او خودشناسی را بوسید گذاشت کنار.
۱. کلیپهای تعدادی از بچههام رو تماشا کردم که ببینم چه گلی کاشتهاند. همه شیکوپیک و همهچیدان. الحمداللّه. دارد عادی آموزش جریان .😶
اون وسطا قربونصدقهشونم رفتم.😍
۲. یه ظرف ماکارونی رو با دست خوردم. هی رشتههارو دونهدونه نگاه کردم و بعد هورت کشیدم تو حلقم.
دوست داشتم بفهمم چرا بچهها عاشق ماکارونی بازیاند؟ فهمیدم. چون خیلی کیف میده کثیفکاری. خوشمزهترم بود.
۳. قربون صدقهی بلبل همسایه رفتم. آخه صداش خیلی نازه و با ذوق میخونه. الهیییی.
۴. به گلدونم نگاه کردم. نازش کردم. طفلکی گیر من افتاده. آخه قد کشیده خیلی. دیگه تو گلدون فعلیش جاش تنگه حسابی. باید گلدونشو عوض کنم ولی تنبلیم میشه.
باااید فردا رسیدگی کنم بهش. حتما.
۵. تمرین کاریکلماتور سخت بود. نوشتمش با بدبختی.
شوما همسایهتون بلبل داره ما خروس داره.
تو قربون صدقه میری من فحش میدم.
ایح ایح ایح.
۶ خرداد
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲. برادرزاده نازنین رو بردم دریا تا با آبتنی روزش ساخته شود.
۳. بلاخره بعد از چند صفحه تمرین کلمات مرکب، سه تا جمله منتخب کاریکلماتور رو ارسال کردم.
۴. جستار چرا ادبیات رو خوندم و در موردش نوشتم.
نمیدونم چرا حس کردم حلزون قرمزی چپچپ نگاهم میکنه. بنظرم اومد سه تا چشم داره. اشتباه دیدم؟
امروز در ادامه دیشب منزل پدرشوهر بودیم.
هم خوش گذشت. هم خیلی خسته شدم.
تلگراموووووو، واتساپوووووو، اینستاووووو.
هم غم، هم شادی.
هیچوقت فکر نمیکردم دو حس متناقض رو با اینها تجربه کنم.
خوشحال از اینکه دوستان مجازی اینستا در سلامت هستند.
و مجدد به تلگرام جان برگشتیم، هر چند اگر موقت باشه.
غم هم! ترجیح میدم توضیحی ندم. بهش فکر هم نکنم.
امروز لحظهنویسی دوستان رو خوندم ولی فرصت نوشتن نداشتم.
غروب هم که شد، نت خیلی ضعیف بود، نشد که به وبینار سر بزنم.😢
یه اعترافی کنم؛ اونم اینکه روزی که وبینار رو نمیرم حالا به هر دلیلی، البته کم پیش میاد، خیلی کم، احساس گناه میکنم. چون میدونم قطعا آموزهی مفید و یادگیری خاصی رو از دست دادم😢😢.
لیست کارهای نیک امروزم
۱-صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲-قبل از صبحانه یک لیوان آب ولرم با لیمو ترش وعسل را با همسرجان نوش جان کردیم.
۳-بعداز خوردن صبحانه گل های محمدی خوش رنگ ودرشت حیاط را برای گلاب گیری چیدم.
۴-به گل های شمعدانی روی تراس رسیدگی کردم.
۵-به جاری های محترم زنگ زده وعید را تبریک گفتم.
۶-کتاب خوشه های خشم جان اشتاین بک راتمام کردم.
۷-برای ناهار قیمه ومرغ شکم پر وسالاد درست کردم.
۸-بعداز رفتن مهمان دروبینار نویسندگی شرکت کردم.
۹-شام هم مهمان همسر در رستوران یکی از دوستان بودیم.
۱. صبح باز هم با صدای زیبای خروس بیدار شدم و هرکاری کردم بازهم بخابم نشد که نشد. و هر چی خاب دیده بودم پرید. نمیدونم چرا صفحات صبحگاهی من وصل شده به خاب دیدنم. خابم بادم باشه مینویسم، نباشه نه.
۲. طبق معمول باز رفتم سراغ سایت. دو تا از برگههام رو ساخیدم و درستیدم. نقاشی و وبلاگ. یه دربارهی من فسقلی هم نوشتم توی فوترم. صفحهی اصلی رو هم اون جملهای که میخاستم رو نوشتم. دیگه چیزی نمونده. و سایت اولیه درست میشه هورا. تازه تونستم یادداشتهای در مورد نقاشی رو از بقیه جدا کنم. از الهه راهکارش و پرسیدم. شولولولولو.
۳. از اونجایی که داشتم سایتم رو طراحی میکردم بیرون نرفتم بقیه رفتن طبیعت و من ماندم خانه. تازه اگه میخاستم برم جا نمیشدم همینجوری هم یکی اضاف بود. حالمم خوب نبود و خانه ماندن را ترجیح دادم. البته شدم مسئول سر زدن به غذا و هی بهش سر میزدم و هم میزدم و سر میزدم و هم میزدم.
۴. به رسم چهارشنبهها توی وبینار سرزبان وصل شدم و با بچهها یه تمرین کوچولو کردیم. اینکه چشمامونو ببندیم و هر چی دیدیم رو بکشیم. من دوتا دست حلقه شده تو هم دیدم که کرهی زمین رو گرفته بود دیدم. یه چیزی شبیه به کرهی زمین شاید البته. منم وقت کشیدنش کره رو سیاه سیاه کردم و به جوونه بالاش کشیدم. الهه پرسید که هدف چیه از این کار. گفتم وقتی نمیتونم احساساتم رو بنویسم شروع میغکنم به خطخطی کردن و خب یه چیزایی شکل میگیره و برای بقیه هم خوبه دیگه نتونستید بنویسید نقاشی کنید. از خط و خطخطی شروع کنید بعدش خیلی راحت میشه براتون.
۵. با فرشته و نصیرو و فائزه ساعت نه جلسیدیم و خب بیشترش حرف زدیم و از کارایی که کرده بودیم گفتیم و منم داشتم از ذوقم برای سایتم میگفتم. هورا هورا هورایی.
۶. روزنگاریم رو هم کردم. این روزا روزنگاریهام خیلی کوچلوموچولو شده چون از احساسات نمینویسم. خودمم نمیدونم چرا هی یه بار مینویسم و ده بار فرار میکنم. آزاد نویسی هم که نداشتم خیلی هم عالی.هعی.
۷. کمی هم نقاشی کردم. دست کشیدم. وزا دستام با اینکه متفاوته همش شبیه همه. یکم هم چشم کشیدم و حلزون. کشیدن حلزون چه خوبه. حلزون حزلون نماد ما.
حلزونه سه چشم شده. چه حلزونه.
گزارش نیکم جای اینکه گزارش نیک باشه. گزارش روزه بیشتر و نانیک هم توش زیاد داره.
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم
۲. دوباره دچار سندرم نقاشیهای بیقرار شدم و خانم احمدی عزیزم هم در وبیکار امروز کمک به تشدیدش کردند
۳. به گل و گیاهام رسیدگی کردم و جوونههای غیرمنتظرهای از برگ یشمهایی که زنده به گور کرده بودم، دیدم
۴. ۵۰ صفحهی آخر آناکارنینا را خواندم و از داغم کمی آزادنویسی به روسی کردم
۵. تمرینات زبانها مثل همیشه
۶. در نویسندهساز، سرزبان و ویبنار آقای کمالی شرکت کردم
۷. ۷۰ صفحهای از کتاب محل سگ بگذارید خواندم
۸. فیلم Magnolia 1999 رو تا آخرین قطره نتم نصفه دیدم
۶ خرداد
۱. ناهار و شام مهمان بودم خانهی مادرشوهرم. فهرست روزهای قبلم را که نگاه کردم، فهمیدم این هفته یا مهمان داشتم یا مهمانی بودم. هفتههای شلوغ اینچنینی آشفتهام میکند. نیاز دارم هفتهای چند روز خودم باشم و تنهاییام. بدون هیاهو.
۲. یک داستان کوتاه از کتاب دیوان سومنات را خاندم.
۳. بچههای فامیل دورم جمع شدهبودند. برایشان چنتا قصهی کودک خاندم و از عکسهایشان لذت بردیم.
دو روزِ گذشته حالم خوش نبود. سنگین بودم. انگار وزن دوتا دنیا رو گذاشته بودن رو شونههام.
یه سری کارهای خوب هم کردم اما حتی رمق اومدن و نوشتن ازشون رو هم نداشتم.
اما خوب شدم. آدمی همیشه خوب میشه دیگه. دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره.
پس از کارهای دیروزم هم در امروز میگم.
فیلم نابغه رو کامل تموم نکرده بودم و کمی از انتهای فیلم مونده بود که دیدمش. اینجوری فیلم دیدن –فیلم سینمایی رو سریالی دیدن- رو دوست ندارم. اما خب گاهی هم جز این، جور دیگهای فرصت نمیشه. بگذریم. فیلم خیییلی جالبی بود و دیدم رو نسبت به ویراستاری و ویراستارها تغییر داد. من هم واقعن نمیدونستم ویراستارها دقیقن چکار میکنند و با این فیلم تا حدود زیادی با این حرفه آشنا شدم. دیالوگها هم عمیق و تاثیر گذار بودند. و اون تکه که ویراستار با نویسنده روی پشتبام رفتن و صحبت کردن رو خیلی دوست داشتم. مخصوصن اینکه ویراستار در جواب نویسنده که حس میکرد در زندگی مفید نبوده گفت اجداد ما آتش روشن میکردن و دورش مینشستن و کسی در بینشون قصه میگفت تا ترس از تاریکی رو فراموش کنن.
فیلم محفظهی شماره 6 رو دیدم. فیلم ریتم و روند کندی داره و اصلن هیجانانگیز و اکشن نیست. اما آنقدر فیلم خوب پیش می ره که اصلن ریتم کند فیلم خستهات نمیکنه. از اون فیلماست که حرف برای گفتن داره و کارگردان زور نزده که فقط زمان فیلم رو کش بده. این موارد رو در فیلم بسیار پسندیدم:
* گاهی یه زنِ حومه نشین میتونه بسیار زیباتر و موجزتر از اساتید دانشگاهی صحبت کنه. و در نتیجه باز هم ارزش انسانها به فهم و نگرشی که به زندگی دارن بستگی داره و نه صرفن به مدارج علمی که به دست آوردن.
* گاهی یکی که شبیه دزداست میتونه حس امنیت بهت بده و دیگری که به ظاهر فرهیخته و هنرمنده دزد از آب در بیاد.
* اگه با یه آدم امن باشی از طوفان هم نمیترسی و ازش لذت میبری.
* کسی که واقعن دوستت داشته باشه قضاوتت نمیکنه و به علایقت احترام میذاره و اونها رو کم ارزش نمیبینه. راه سخت رو باهات میاد، بابتش هزینه میکنه تا تو چند تکه سنگ رو ببینی.
امروز که چهارشنبه بود و تعطیل بودم. کلللی کار خونه کردم خاهررررر. مامانم رفته بود خونهی خالم و کارهای خونه با من بود. در نتیجه، غذا پختم. سالاد درست کردم. گردگیری کردم. جارو زدم. لباس شستم و پهن کردم. و این چنین روز تعطیلم رو با نهاااایت هیجان و لذت گذروندم. :/
تمرین کاریکلماتور کردم و تمرینم رو فرستادم. نمیدونم درست انجام دادم یا نه. چون تو کلاس نیستم و بعد کلاس ویس دوره رو گوش میدم یکم سخت تره برام.
تمرین کشیدن کاریکاتور کردم. خیلی جالب بود و خیلی سختت. برعکس اینکه خطوط ساده به نظر میرسن. پیدا کردن حرفی برای زدن، با خطوط ساده و با ته مایهی طنز خیلی سخته و واقعن کار هنرمندانهایه.
یه فال غزل گرفتم -خوشم میاد با کتابا فال بگیرم- با کتاب مجموعه اشعار حسین منزویم و این غزل اومد:
درون آینه ی روبرو چه می بینی؟
تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی!؟
تویی برابر تو -چشم در برابر چشم-
در آن دو چشم پر از گفت و گو چه می بینی؟
تو هم شراب خودی هم شراب خواره ی خود
سوای خون دلت در سبو چه میبینی؟
به چشم واسطه در خویشتن که گم شدهای
میان همهمه و های و هو چه میبینی؟
به دار سوخته، این نیم سوز عشق و امید
که سوخت در شرر آرزو، چه میبینی؟
در آن گلولهی آتش گرفتهای که دل است
و باد میبردش سو به سو چه میبینی؟
و تامام
راستی حلزونتون چرا سه چشم شده؟
1- با کمک هوش مصنوعی و منابعی که داشتم کل محتوای خام جلسات مانده درس پرستاری سلامت روان را در آوردم تا اضطراب مرگم را که یکشنبه میرم برای نمونهبرداری کاهش دهم.
2- شامی بیلدی هامی بیلدی شدم و به زهره رسولی توی گروه کتابخانهی بله گفتم که استاد ذکر خیرش را کرده و در شعرهای امیرخسرو دهلوی شعر ساعددار خوانده، شعر را خواست، یادم نبود این بیت را برایش یافتم: «نازک مگوی ساعد خوبان که خرد کرد/چندین هزار بازوی زورآزمای را.»
3-با دیدن تلاش وزن شعر یابی دوستان در گروه کتابخانه از ریحانه خواستم وزنیابی را توضیح دهد، سخت بود راستش خودش هم سر در نیاورد. حیف شد دورههای شعرماهی را ادامه ندادم.
4. ریحانه گفت نمکو باز نمیکند، دیدم از fun به top رفته. رمزم یادم نبود. داشتم سکته میزدم، آخر برای کوری چشم فیلیمو اشتراک 6 ماههاش را خریده بودم. بلاخره تو مدیریت پس ورد جیمیل پس وردم را یافتم. خوب بود که لااقل جیمیل باز کرد.
5. برای جلسهی فردای سوپرویژنی استادم دو مقاله پیدا کردم.
6. در اثر مصرف داروهای ضد قارچ یک عضو محترم دچار عفونت در عضو دیگر حیاتی شدهام و امروز تند تند راه دستشویی پیمودهام و هی لباس خیس شده شستهام. خدا کسی را دچار عوارض جانبی داروها نگرداند. آمین.
چهارشنبه خود را چگونه گذراندی فیروز؟
به زور.
چرا مگر چه شده است؟
چیزی که نمیتوانم ازش حرف بزنم و یا بنویسم. من در سکوت شدم. در سکون شدم.
امروز را خلاصه میگوییم و وراجی نمی کونم.
۱. لباسهایم را شستم ولی نتوانستم آبگرمکن را روشن کنم.
۲. رفتم پارک پیاده روی بوی کباب نزدیک بود از خود بی خودم کنه برم سمت صاحبش و بگم«ای ترو خدا یه سیخ بده منم بوخولم» ولی نکردم چون شرف داشتم. چون مادرم بهم گفته کار بد نکن. از دست غریبه ها چیزی نگیر و از این حرفها و گفته دست تو دماغتم نکن ولی من یواشکی موکونم. من بوکونم، بو موکونم.
۳. عید قربان است و من قربانی نکردم ولی مادرم گفت برات کردم.
۴. حالم حال کسیه که نمیدونه چشه و از کجا خورده و داره میخوره.
داره میریزه که از آسمون.
داره میریزه رو سر زمین و زمون.
داره میریزه داره میریزه.
داره میریزه. رو من میریزه. ستاره میریزه.
بریز که خوب میریزی. منم چایی میریزم با شکلات همسایه میخورم و فردا
۵. امشب از «پشت پرده داستان» میخونم چون میخاهم پرده ها را کنار بزنم.
۶. الان از بیرون اومدم و گوشیم شارژ نداره و اینکه خودمم واقعن خیلی ناجور یه جوری هستم که استم.
به امید دیدار🖐
۱.اتاقمو کامل منتقل کردم به طبقهی پایین.
۲.کتاب تمرکز از دست رفته رو شروع کردم.
۳.مبحث اختلالات خواب رو شروع کردم بخونم.
۴.آزادنویسی کردم.
۵.تمرینهای کاریکلماتور رو انجام دادم.
۶.کتابی دربارهی کاریکلماتور خوندم.
۷.وبینار بودم.
۸.کلاهی لبهدار خریدم.
۱- قیافهی این حلزون قرمزپوش شبیه من است. نمیداند با وصل شدن اینترنت خوشحال باشد یا بگرید.
۲- امسال صدای بع بعی را از خانهی همسایهها نشنیدم. قیمت گوش آنقدر گران بود که کسی جرات نکرد برود و گوسفندی بگیرد. امسال جناب بعبعی با خیال راحت در طویله لم داده بود چون میدانست دستیابی به او بسیار سخت شده است و آرزو و خاب وخیال.
۳- پدرم میگفت:«یک خانهی ۱۰۰۰ متری با امکانات کافی میشد نیم میلیون تومان آن قدیم قدیما. آن وقت ما نمیتوانستیم بخریم برایمان گران بود.» اما این روزها مرغ شده کیلویی نیممیلیون تومان. اگر به رفتهها این خبر را بدهیم، دوباره میمیرند. حساب و کتاب آخرتشان به هم میخورد. کار خیر امروزم این بود که کباب نیممیلیون تومانی مرغ بخورم.
۴- در وبینار رقص فاطمه یاوری شرکت میکنم. سحر فرهادی، فرشته برگی، ندا احمدی، سارا چگنی، وای وای شیوا کاظمی بامزه و شیطون میرقصند. من در جمع دخترها حسابی جوان میشوم. کار نیکتان یکشنبه، چهارشنبه، جمعه شب، حضور در وبینار رقص فاطمه باشد.
۵- اگر اینترنت کاملن وصل بشود نمیدانم دوباره در کانال تلگرام چه چیزی بنویسم. آیا میتوانم آنچه که در این چند ماه بر من گذشته را درست و بدون سانسور بنویسم؟ کار نیک یعنی صاف و درست گفتن.
۶- من عاشق گزینگویههای این بخشها هستم. من برای این جهان آفریده شدم یا جهان برای من؟ شب و روز میآیند برای باز و بسته شدن چشمهای من. چه حس خوبی دارد خاندن این جمله. حس غرور میدهد به آدم. شکوفه میآید برای من. خورشید میآید برای من. ماه میآید برای من. باران میآید برای من. پس من برای چه چیزی هستم؟
۷- رفتیم نمایشگاه هَلی«گوجهسبز» همه چیز در آن بود غیر از هلی. ما هم کلی شیرینی خریدیم و آمدیم. سوغات اصفهان، کلوچه کرمانشاه و سوهان قم. کار نیک امروز یک لیوان چای با این شیرینیها.
۸- از دو سال پیش یک سررسید را مخصوص نوشتن حرفهای خودمانی با خدا گذاشتم. هر روز یک جمله هم شد در آن مینویسم. جملهی امروز: خداجان، جان مادرت حرفمون رو بشنو. اونقدر حرصمون نده. همه چیز گرون شده، مسببش رو بکش.
۹- یعنی میشود روزی ما به مهمانی برویم و در آن جا فقط خوش باشیم و بگیم و بخندیم و از گرانی و بدبختی و گرفتاری جوانها حرفی نزنیم؟
۱۰- شما امیددان دارید؟ اگر امیددان کسی پاره شود شما چه راهکاری به او میدهید؟ امیددانم پاره شده کمککککککککک
گزارش نیک باعث شده هنگام نوشتن تامل کنم، این تامل در نوشتن کم کم در مواقع دیگه از نوشتن داره پدیدار میشه.
نمیدونم نحوه نوشتارم خوش خوان هست یا نه اما دارم تمام سعیم رو میکنم برای بهتر نوشتن.
اینجا و این گزارش ها تمرین و دلخوشیِ شیرینی برای من شده. هم برای نوشتن هم نیک گذرانی روزهام.
اوقات رو مرور میکنم برای لیست کردن. (علاوه بر لیست، راندمانی از میزان کیفیت روزها دستم میاد!) مختصر فشار نرمی هم از سوی ناخوداگاه احساس میکنم برای انجام کار های نیک بیشتر، که دل آزار نیست و مطلوبه.
دو شب پیش بیل بیلکی یافتم به عنوان میکروفن برای ظبط پادکست استفاده کنم، در حال تخلیه ایده ها و سناریوها روی کاغدم تا جایی که به غالب نسبتا قابل قبولی برسم و شروع کنم. شایدم نرسم و گند بزنم اما شروع میکنم. حقیقتا ذوقزدهام که زودتر پروژه کوچکم کلید بخوره. پر مغز باشه اما کمالگرایی هم نکنم. به نحوه منعکس نشدن هیاهوهای مادر از وسط پادکست ها هم بسیار می اندیشم و دل مشغولی دارم…
شرکت در وبینار های روزانه سرآمد نیک ترین کار روزهامه.
مهنا عاشق شب ها و تاریکیه… بخاطر شنیدن چیزهایی که براش عیان نبوده و حالا عیان شده… چند روزی هست شب ها و تاریکی براش تبدیل به کابوس شده… به مثال بچهسال ها و ایت گیبی میترسه! نیک مسئله کجاست؟ داره سعی میکنه به ترسش غلبه کنه. چه کار سختی. چهه کار سختی. صبح با کابوس بیدار شدم…
آدم موضوع به اون وحشتناکی رو زارتی برای کسی تعریف میکنه؟ خاک بر سرت برینه.
امروز کسی که ازش دلخور بودم، مهمانمون بود سعی کردم میزبان خوبی باشم.
عیناً دریافتم که قلب بزرگ و مهربون داشتن نشان از روح بسیار والا داره. دارم سعی میکنم روح والایی داشته باشم. نتیجه؟ در مقایسه با گذشته، قابل قبوله. داشتن چنین احوالات زلالی وقتی کسی در حقم ناحقی کرده بسیار برام سخت بود اما روز به روز دارم قضیه رو برای خودم آسون میکنم. بابت این موضوع به مهنا افتخار میکنم. برای زلال تر شدن و ذهنآگاه شدنِ بیشترش تلاش میکنم…
تفاوت ظریفی بین این نوع رفتار و بزدلی و حماقت کردن و در نهایت اسمش رو محبت گذاشتن هست.
انگار دست خودم و گرفتم تا از آدم های مریض عبور کنم و خودم و آلوده به آلودگیشون نکنم.(آلودگی روحی رفتاری)
بی تفاوتی عکس العمل تمیزیه.
مدتی هست روزنویسی میکنم با کاغذ قلم. انگار رفیق مهربانی با گوش های شنوا و بی قضاوت نشسته برای خواندن من و نوشته های من.
چه نوشته های سطحی چه عمیق چه خزئبلات چه خاله زنکی…
(دیگه کمتر نگرانم اگه بیوفتم بمیرم کی میخواد عمیق ترین لایه های مهنا رو از روی کاغد بدون هیچ سانسوری بخونه. جهندم. بخونن. شاید بعد از نبودنم شناخت درستی ازم پیدا کردن. که اون موقع ام به قول استاد نازنین؛ گوزیدن به آب، دیگه به درد نمیخوره.)
به امید حق علیه باطل گوشیم رو دارم از انباشت اطلاعات میرهانم. نیکی زیادی در این مطلب آخر جاریست.
از کیفیت نوشتار متن رضایت ندارم اما ارسال مینمایم.
۱.خواب با کیفیت و کافی(تا لنگ ظهر)
۲. ناهار باقالی پلو با شوید پختم که خیلی خوشمزه شد.
۳. با هیچ کس دعوا نکردم. سر کسی داد نزدم
۴. با برادرزادهام بازی کردم
۵.برای برادرزادهام بسکوییت مادر و پودر گاستروفیکس خریدم
۶. اجازه دادم برادرزادهام هرچقدر که دلش میخواهد از سروکولم بالا برود
۷.به قدر کافی برای آپلود فایل در کانالم تلاش کردم
روزم را با نوشتن صفحات صبحگاهی و خوابی که دیشب دیده بودم، آغاز کردم.
قبل از ظهر رفتم کافینت. مشکلی در بیمهٔ ورزشی دخترم بود که باید برطرف میشد.
کمی از قصه شهرزاد را خواندم.
اینترنتم وصل شد، توانستم وارد تلگرام بشوم. دلم برایش تنگ شده بود. عصر هم با لینک تلگرام وارد وبینار مدرسه نویسندگی شدم.
عصر با دخترم و مادرم رفتیم پیادهروی. سگ پسر برادرم هم که از دیروز مهمان ما است را هم همراه بردیم. دخترم مثل یک مادر مسئولیتپذیر مراقب این سگ است.
مطلبم را نوشتم و کانال تلگرامم را به روزرسانی کردم.
فیلم three colors: blue را دیدم. فیلم را خیلی دوست داشتم. فردا حتماً جزئیاتش را خواهم نوشت. از آن فیلمهایی است که نمیخواهم فراموشش کنم. موسیقی فوقالعادهاش، حرکت کند صحنهها، مکثها، همه را دوست داشتم و برایم تأملبرانگیز بود. مطمئنم که اگر در دورهٔ نوجوانی هم این فیلم را میدیدم، از آن خوشم میآمد. انگار دورهٔ نوجوانی درک بهتری از هنر داشتم. مرا به دورانی برد که برای اولین بار، وقتی نوجوان بودم، «همشهری کین» را دیدم و بسیار تحت تأثیر قرار گرفتم. حتی یادم هست که فیلم را بیش از یک بار دیدم. دلم برای آن حال و هوا تنگ شده است.
۱- اعتراف میکنم که از صبح فقط یک بار به اینجا سر زدهام، آن هم برای حصول اطمینان از ارسالشدن گزارش خودم، درحالیکه در نبود اینترنت ساعتی یک بار سر میزدم. بیجنبهگی این شکلی است.
۲- به محض دستیابی به اینترنت اولین کاری که کردم بروزرسانی سیستمعامل لپتاپ بود. خدا را شکر برای آپدیت.
۳- در یک روز به قدر دو هفته روی سایتها کار کردم اما نگاه که میکنی هیچ به چشم نمیآید. تصمیم دارم بخشی از محتوای سایت شخصیام را به سایت دیگری منتقل کنم، که البته از اول هم آنجا بود، نمیدانم چه مرضی داشتم که بچپانمش اینجا.
۴- بالاخره ایدهای که مدتها در سرم میچرخید را سر و شکل دادم، امیدوارم که خوشنتیجه باشد.
۵- آنقدر در وبینارها میخندم که سر و ته مطالب از دستم در میرود.
۶- بعد از مدتها دور هم شام خوردیم که خیلی هم خوب بود.
۱. صبح قبل از خوردن صبحانه زندگینامه ندای عزیز را خواندم.
۲. سریع کارهای روزانه را انجام دادم و اسنپ گرفتم به خانه مامان بروم.
۳. خانه مامان فردیس کرج و راه طولانی است.
۴. به یاد صحبتهای استاد افتادم، از مسیر لذت ببرید نه به زمانی که میرسید.
۵. با مامان در وبینار شرکت کردیم. سوالاتی زیادی مامان میکرد و من فکر میکرد چه کلماتی را باید انتخاب کنم که او متوجه شود.
۶. زمانی مامان به من حرف زدن را آموخت.
۷. در خانه مامان نه چیزی میتوانم بنویسم و نه گوشی دستم بگیرم.
۸. ولی این سری اجازه گرفتم این مطلب را بنویسم . هم اکنون هم چپ چپ به من نگاه میکند.
۹. حوصلهاش سر میرود و میگوید در این سه روز که پیش من هستی با هم فقط غیبت کنیم. من هم قبول میکنم.
روزانه نویسی به سبک مصاحبه و دیالوگ دونفره (من با خودم)
– عید قربان است خونه رضاییان همسایهمون هستم و کلی کار میکنم. ناگهان از خواب پریدم ، اره یه خواب بود.فقط.
– خوب، فرحجان تو همیشه خواب میبینی؟
– اره ، خوابهام همه یه جوری تعبیر درست دارن، و حالا بیشتر خوابهامون ضبط میکنم یا مینویسم
– تو گفتی خواب میبینی و منتظر وقوعش میشی؟ یا وقتی اتفاقی میگفته میگی: « اره همین بود. که من قبلن اینو تو خواب دیده بودم؟
– هووم، بذار اینجوری بگم: نوجوان که بودم خوابهای صادقه خیلی داشتم. بعدها که کمی بزرگتر و بالغتر شدم فهمیدم که چقدر خوابهای من آینده را برام بازگو میکنند. و من متوجه نبودم.
– آیا کاری هم برای فهمیدن خوابهایت کردی؟
– آره، فقط کتاب درباره خواب دیدن، خوندم. بعدها دانشگاه که رشته روانشناسی قبول شدم بیشتر به مکانیزم خواب و عملکرد مغز هنگام خوابیدن ، متن هایی علمی زیادی خوندم.و اینکه چرا افراد خواب میبیند.
– میشه بگی از کی خوابهاتو مینویسی؟
– از وقتی که خواستم روند خواب دیدنهایم را در خواب کنترل کنم.
– آیا تونستی در کنترل خوابهات موفق بشی؟
– در چند مورد بله. استادم گفت فقط تو خودت میتونی خوابهاتو تعبیر و تفسیر کنی. و بفهمی موضوع چیه و این خواب چی میخواد به تو الهام کن. پس شروع کردم هر خواب عجیبم را نوشتم
– خوب فرحجان، تو غیر از نوشتن خوابهایت دیگه چی مینویسی؟
– از کلاس هفتم در مورد دبیرها و حسم به آنها هم مطالبی مینوشتم. بعد از ازدواجم هر نیش زبان و تکه پرانی و بهقول معرف زخم زبون اطرافیانم خصوصن خانواده شوهرم را مینوشتم و به آرامش خوبی هم میرسیدم.
– یعنی تو، نوعی نوشتار درمانی داشتی؟ درسته؟
– هووم، بله ، الان میفهمم که با کاغذ و قلم درد دل میکردم. شاید باور نکنی هفش ( هفت تا هشت) دفترچه صد برگ خاطره نیش زبون از اطرافیانم نوشتم.
– کار نیک امروز بعداز ظهرم عیادت از یکی از نزدیکانم در بیمارستان لاله بود که عمل جراحی دیسک کمر داشت.
– شرکت در وبینار نویسنده ساز ، آشنا شدن با امیرخسرو دهلوی و دیوانش و شعرهای زیبایش. تمام یکساعت و خردهای را شاهین کلانتری ایستاده کلاس مجازی را اجرا کرد. چون کمر درد دارم، همش دلم شور میزد که شاهین کمر درد نگیره. آخر کامنت گذاشتم که « تو رو خدا کمی بشین، استاد»
– خواندن چند صفحه از کتاب مقدس
– تمام شدن بافت ارشاب گلسرخ
– دیدن انیمیشن پینوکیو
– برنامه آقای کمالی را هم مثل شبهای دیگه از دست دادم نمیدانم چرا نمی تونم وارد اسکای روم برای برنامه ایشان بشم ممکنه لینکش اشتباه باشه.
– سعی میکنم آخر شب هم یک صفحه رونویسی از کتاب بکنم انشالله
امروز تعطیل بودم و توانستم حرکات کششی، مدیتیشن، ورزش و قدم زدن را انجام دهم. در حالی که ذهنم درگیر رفتارهای دیروز همکاران بود. و همینطور تداعیهایی از خاطراتی که اصلاً ربطی نداشت. از وقتی بخشی از زندگینامهام را نوشتم؛ مرتبط خاطراتی از گذشته برایم تداعی میشود.
تولد دوستم، یلدا را بهش تبریک گفتم. خیلی ازم تشکر کرد و گفت شرمندهاش کردم ولی من همیشه شرمنده محبتهایش هستم. قرار گذاشتیم روز جمعه همدیگر را ببینیم.
از صبح درگیر تمرین زونویسی و کاریکلماتورنویسی بودم و آخر سر هم مطمئن نیستم؛ جملههای خوبی فرستاده باشم. کل هفته درگیر تمرین زندگینامهنویسی بودم.
وبینار امروز هم مثل همیشه خیلی عالی بود. هرچند جایی که آقای کلانتری داشت درباره ایده و تجربه صحبت می کردند؛ قطع شدم و نفهمیدم دقیقاً باید چیکار کنم. وقتی دوباره وصل شدم، خانم مولایی داشتند صحبت می کردند.
میخواستم ماشین لباسشویی روشن کنم ولی چون خیلی سرو صدا دارد؛ گذاشتم برای فردا.
میخواستم برم آرایشگاه، که آرایشگاه به من وقت نداد و آن هم ماند برای فردا.
دیدگاهم رو چندبار ارسال کردم و گفت تکراریه…
1. صبح ساعت 4 بیدار شدم و بعد از نماز یه لیوان آب خوردم و دیگه خوابم نبرد و شروع کردم به رونویسی از کلمات قصار. کلی از بینشون انتخابای باحال کردم که میشد وارونههای خلاقانهای دشته باشند و اونها رو تو دایرهی واژگانم نوشتم.
2. ورزشهای کششی رو قبل صبحانه انجام دادم و بعد یه سیب زرد ناشتا تناول کردم.
3. صبحانه خوردم و بعد مسواک زدم طبق روال همیشه و رفتم پیادهروی.
4. از اونجایی که خواهرم امروز خونه بود و شیفت نداشت، با مامان و خواهرم رفتیم دور دور با ماشین که با مهمون کردن خواهرم برا نهار این دور دور رو تموم کردیم.
5. حمام رفتم. و از خستگی درکردن چایِ لبسوزِ کاکوتی خوردم.
6. وبینار نویسندهساز رو شرکتیدم.
7. بازم پیادهروی کردمو خسته شدم.
8. تمرینات کاریکلماتور را بارگزاری کردم چند بار و نشد.
9. آزادنویسی کردم و به ذهنم چند تا ایدهی داستانکوتاه رسید.
10.شام تناول کردیم و بعد قراره فیلم حصار Vivarium 2019 رو ببینیم.
1. صبح ساعت 4 بیدار شدم و بعد از نماز یه لیوان آب خوردم و دیگه خوابم نبرد و شروع کردم به رونویسی از کلمات قصار. کلی از بینشون انتخابای باحال کردم که میشد وارونههای خلاقانهای دشته باشند و اونها رو تو دایرهی واژگانم نوشتم.
2. ورزشهای کششی رو قبل صبحانه انجام دادم و بعد یه سیب زرد ناشتا تناول کردم.
3. صبحانه خوردم و بعد مسواک زدم طبق روال همیشه و رفتم پیادهروی.
4. از اونجایی که خواهرم امروز خونه بود و شیفت نداشت، با مامان و خواهرم رفتیم دور دور با ماشین که با مهمون کردن خواهرم برا نهار این دور دور رو تموم کردیم.
5. حمام رفتم. و از خستگی درکردن چایِ لبسوزِ کاکوتی خوردم.
6. وبینار نویسندهساز رو شرکتیدم.
7. بازم پیادهروی کردمو خسته شدم.
8. تمرینات کاریکلماتور را بارگزاری کردم چند بار و نشد.
9. آزادنویسی کردم و به ذهنم چند تا ایدهی داستانکوتاه رسید.
10.شام تناول کردیم و بعد قراره فیلم حصار Vivarium 2019 رو ببینیم.
۱- فیلم محفظه ۶ را دیدم. روایت عجیبی داشت. لااقل برای من. انتظار غافلگیری پیچیده داشتم اما با اتفاقات ساده غافلگیر میشدم. احتمالا دوباره میبینمش.
۲- خانوادگی رفتیم کافه، قرار بود صبحانه که خوردیم بریم کوه. همان کافه همیشگی. البته اینبار بجای طبقه بالا، ترجیح دادیم زیرزمین را هم امتحان کنیم. اولش فقط خودمان بودیم و از دنج بودنش قند تو دلم آب شد، خیلی نگذشت که چند نفر به ما اضافه شدند، معلوم شد میخوان یه دست فیفا بزنن. خلوت دنج به فنا رفت. ولی بعدش با هم دوست شدیم. پندار تو بازی همراهشون شد. سفارمون که رسید دوباره تنها شدیم. دعوت ما رو برای صبحانه نپذیرفتن.
۳- بعد از صبحانه پدر و پسر مشغول بازی شدن و من تنهایی رفتم کوه. یه الاغ خوشگل دیدم. سفید بود. از من میترسید وقتی بهش نزدیک میشدم ژست جفتک انداختن میگرفت. اگه نترسیده بود حتما بهش نزدیک میشدم. شکمش از حالت عادی بزرگتر بود. الاغ چوپانی بود که در حال چراندن گلهش بود. چوپان تأیید کرد که الاغ با داره. برای کلکسیون گلهای خشکم چندتا شقایق وحشی و گلهای کوهی چیدم.
۴ـ وقتی برگشتم کافه پدر و پسر مشغول بازی بودن، منم کمی باهاشون بازی کردم.
۵ـ تو راه برگشت کلی قاصدک چیدیم. تماشای قاصدکهایی که تو هوا پرواز میکنن تداعی حس شاعرانهای از کودکیه.
۶- پندار کمی بدقلقی کرد که با کشتی گرفتن حالش رو جا آوردم
۷ـ کمی رقصیدن
۸ـ الان هم نشستم روی تراس. به صدها پنجرهی باز و بستهای نگاه میکنم که هر کدوم داستان خودش رو داره.
۱.رنگ موی شکلاتی درست کردم و بر موهایم گذاشتم.
۲.آشپزی کردن:وعده ناهار:پلو،مرغ زعفرانی
۳.تهیهی تابلوی الچین سانگو و زیر لیوانی
true beauty
۴.درست کردن ماست نعناعی،با سیر و فلفل سیاه
۵.دیدن قسمت یک فصل ۵ خانم مارول شگفت انگیز