گزارش نیک ۱۴: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«جوان‌مردان دست از عمل بدارند، عمل دست از ایشان بندارد.»

-خرقانی: تذکرة‌الاولیا

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی

رونویسی و کلمه‌برداری

انتشار متن در رسانه‌ی شخصی

پیاده‌روی

مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان

تماشای فیلم

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

13 مهر 1404

13 مهر 1404

15 اردیبهشت 1404

15 اردیبهشت 1404

48 پاسخ

  1. چرا گزارش نیک 14هم رو ننوشتم و جا موندم نمی‌دونم.
    صبر کن ببینم چندشنبه بود؟
    آهان سه‌شنبه بود.
    صبح با سردرد بیدار شدم. باشگاه هم نرفتم.
    گیابند جان یه گروهِ لحظه‌نویسی ترتیب داد.
    که لذت بخشه. دو بار آنجا لحظه‌نویسی
    کردم. و لحظات دوستان رو خوندم.
    به حرف‌های دختر جان گوش سپردم.
    دانه‌های قرمز انار خشک را، آسیاب کردم.
    وبینار ساعت پنج رفتم.
    ساعت 7 و نیم هم بازخورد قشنگ شعر ماهی رو داشتیم. در کنار حنابندان پسردایی استاد.
    شب را به منزل پدرشوهر رفتیم. جمع بچه‌ها جمع بود.
    خاب رو موندیم همونجا. که بچه‌ها دور هم باشند.
    تا 4 صبح بیدار بودند. بازی کردند و خوراکی خوردند. یعنی بستنی، شیر، پچ‌پچ و تخمه.
    خیلی با هم همخانی نداره اینهایی که خوردند.
    چطور سالم موندن، نمی‌دونم.😁

  2. قرار بود به مهشید و سمیه زنگ بزنم
    قرار بود شعر بخونم
    قرار بود یک جستار درباره مرگ بنویسم
    همین ها رو انجام ندادم بقیه رو کامل انجام دادم
    14تا بود 11 تا انجام دادم
    به خودم از 10نمره 7 میدم

  3. صبح که بیدار شدم، یه متن برای گروه در لحظه نویسی که دیروز تشکیل دادم و عده‌ای از دوستان عزیز هم منو همراهی کردند، نوشتم. اونجا قرار شد که ما لحظه‌های مرده رو زنده کنیم. هر کسی آنلاین شد و وقت داشت، اعلام می‌کنه و باهم ده دقیقه یا بیشتر می‌نویسم. مثلا دیروز من چهار پنج بار سراغ نوشتن رفتم. خیلی عالی بود و اگه این طوری نبود، در روز فقط چندبار می‌نوشتم.

    برای دوستم نامه نوشتم. دیروز هم نوشته بودم و امروز ادامه‌ش رو نوشتم.
    یه متن برای کانالم نوشتم

    یک ساعت سعی کردم به تلگرام وصل بشم، ولی موفق نشدم.
    به دوتا از دوستانم که بیمار بودن، زنگ زدم و با اونا حرف زدم و از نوشتن و اینا گفتم. دوستم گفت حرفام حالش رو خوب کرده و این برام خوشایند بود.
    با دوستی دیگر در مورد مدرسی حرف زدیم که انگار نویسنده‌ی خوبی هم است.
    خیاطی کردم
    آشپزی کردم و پنیر هم درست کردم. من عاشق پنیری‌ام که از مامانم یاد گرفتم. خیلی لاکتیکی و تازه است. وقتی می‌خورم دهنم رو قلقلک میده. بعضی چیزا هیچ وقت فراموش نمیشه، مثل کودکی و چیزهایی که مامان درست می‌کرد.
    کتاب رهاو ناهشیار می‌نویسم، را خوندم. این دومین باریه که این کتاب رو می‌خونم و عاشقش هستم. دلم می‌خوام بخورمش تا در دلم جوانه بزنه و سبز بشه
    کتاب صوتی پرواز بر آشیانه‌ی فاخته رو گوش دادم. چقدر جالبه. آدم از فضای تیمارستان و کارایی که با مریضا می‌کنن، وحشت‌زده میشه.

  4. ۱.رنگ موی شکلاتی درست کردم و بر موهایم گذاشتم.
    ۲.آشپزی کردن:وعده ناهار:پلو،مرغ زعفرانی
    ۳.تهیه‌ی تابلوی الچین سانگو و زیر لیوانی
    true beauty
    ۴.درست کردن ماست نعناعی،با سیر و فلفل سیاه
    ۵.دیدن قسمت یک فصل ۵ خانم مارول شگفت انگیز

  5. ۱. آزادنویسی کردن در مورد اینکه با اومدن اینترنت باید شبکه‌های اجتماعی را چگونه مدیریت کنم که آسیب‌زا نباشند
    ۲. شرکت در وبینار نویسنده‌ساز و رسیدن به نکته که ما چه سردبیر‌های دروپیتی دارم که به هر چرت و پرتی اجازه انتشار می‌دهند.
    ۳. چک کردن تلگرام ببینم چه خبره و رفتن داخل یوتیوب و سر زدن به کانالم که داغون شده و اینکه یوتیوب نسبت به قبل خیلی سخت‌گیرتر شده و الان محتوای یونیک می‌خواد. اما یه چیزی که حس بدی بهم داد که با اومدن اینترنت شاید دیگر اون تمرکز قبل را روی وبینار‌های استاد نداشته باشم و نوشتن را کم‌تر و کم‌تر کنم.
    ۴. پیاده‌روی کردن دور باغچه به مدت نیم‌ساعت بعد از اتمام وبینار.
    ۵. گوش کردن به ویس زندگی‌نامه و یاد‌آوری این جمله از استاد که بدن ارتباط ما با دنیا است و باید توجه ویژه‌ای به بدن داشت.

  6. 1. نوشتم.
    2. خواندم.
    3. رقصیدم.
    4. شعر خواندم. بی‌صبرانه منتظرِ شعرماهی‌ام.
    5. از ساختارشکنی‌ها و شیطنت‌هایم در فهرست‌های گذشته، لذت بُردم.
    6. از کارهای نیک‌ِ جدیدم خیلی خوشحال شدم، حسِ فوق‌العاده خوبی دارم.
    7. فردا، هفت خرداد، روزِ تولدِ پدرم است، در ادامه‌ی روز، می‌خواهم برای او کیک بپزم.

  7. 1. کتابی که از کتابخونه دانشگاه و کتابخونه داخل شهر گرفته بودم رو زمانشو تمدید کردم. (دلم برا دانشگاه تنگ شده بود. داشگاه ما خیلی بزرگه و تو بهار و پاییز خیلی خوشگل میشه. تولد یکی از دخترا خرداد ماهه و چون محوطه خیلی سر سبز و قشنگ میشه این موقع و عکسا خوب درمیاد تولدشو تو باغ رفاهی جشن میگرفتیم.)
    2. فردا قراره یه مهمون ناز برامون بیاد. ماهلین خانوم و دختر خالم. چون این دو تا مهمون خیلی عزیزن انواع کیک و کلوچه و شیرینی براشون پختیم. (امیداورم سفرشون کنسل نشه. چون تو زنجان ما فامیل نداریم وقتی مهمون میاد قطعا که باید خونه تکونی ریز داشته باشیم😓)
    3. شیمی غذا و اقتصاد و مقداری ریاضی خوندم. (جمع کردم مغزم یه جا واقعا سخت شده برام)
    4. جهت تکمیل لغت نامه زبان تخصصی رشته ام 4 صفحه کلمه جدید بهش اضافه کردم.
    5. وبینار شرکتیدم. (حال و هوای عروسی وبینار بامزه است ولی اخر سر نفهمیدم عروسی کیه تو سر زبان میگفتن امروزه تو نویسنده ساز میگفتن اردیبهشت بود.)
    6. کلی با مهنا حرف زدم میخواست کتاب بخره لیست کتابایی که وسط وبینارها معرفی شده بود و براش فرستادم. (تازه قولم داد اگه عروس شد، حتما دعوتم کنه. فکر نمی‌کنم از اقوام آبی گرم شه مگر اینکه محسن بزرگ بشه. بچه خیلی ازدواجیه و فعلا تنها امید مامانبزرگمه)

  8. ۵ خرداد
    ۱. صفحات صبحگاهی نوشتم.ذهنم خیلی بار داشت.
    ۲. تمرین کاریکلماتور با کلمات مرکب انجام دادم و ناامیدی رو تجربه کردم.
    ۳. کتاب جدید دست گرفتم: روابط صمیمانه
    ۴. تلاش کردم در شلوغی محل کارم وبینار نویسنده ساز شرکت کنم.خدا به استاد خیر دهد خیلی خندیدم.
    ۵. آزادنویسی و تمرین هزار کلمه: چرا می‌خواهم آدم موثری باشم؟

  9. ۱_ طبق روال هر روز صبحانه برای پسری پَ‌اَ (پنکک) مخصوص درست کردم ولی اون توتو (تخم مرغ) خواست.
    ۲_دم ظهر بود که نسشتم حدود ۴۰۰ کلمه قضای صفحات صبحگاهی رو به جا آوردم (که از قافله دوستان فعال عقب نمونم.)

    ۳_در گزارش نیک دوستان خوانده بودم که به توصیه مبینا جان ملایی “محمدرضا شعبانعلی در کار نکن” دیده اند من هم دیدم. (البته فقط ۲۰ دقیقه اولش را)

    ۴_بعد از نهار به خواست همسر جان یک اپیزود از فیلمی دیدیم (حتی روم نمیشه اسم ببرم).

    ۵_ در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم و از عنایاتی که جناب استاد به آن نویسنده ی نگون بخت روا داشتند هنوز که نزدیک به ۳ صبح است ناخودآگاه لبخندی روی صورتم مینشیند. (اون بخشی که گفتن انگار مردا واسه این آفریده شدن که به دیوار سفید زل بزنند و به تخم هاشون ور برن، خدا بود 😆)

    ۶_ حدود ساعت های ۶ رفتم خرید:
    _یک عدد حوله آشپزخانه
    _یک عدد شیء تزئینی (که نمیدونم دقیقا برای چیه و چرا خریدمش)
    _یک شال آبی رنگ
    _سه جلد کتاب
    _یک عدد بتّنی(بستنی) لیوانی وانیلی(برای باج به پسری که نبردمش تاب تاب(پارک))

    ۷_برنامه امروز با پسری:
    _نقاشی کشیدیم
    _کشتی گرفتیم
    _کتاب برف برف برف اومد خوندیم
    _پپا دیدیم
    _مو هام رو کشید

    ۸_ وبینار جامعه شناسی آقای کمالی رو شرکت کردم و داره نگاهم به جامعه شناسی محیط زیست و تاثیر و اهمیتش روی سیاست باز میشه.

    ۹_ کتاب جدال با جهل (گفتگوی نوشابه امیری با بهرام بیضایی) رو شروع کردم، دو فصلش رو خوندم، نکاتی که ازش دوست داشتم:
    _ شباهت هایی که کودکی هاشون با من داشت: مثل اینکه خانواده پدری اهل کتاب و شعر و نوشتن بودن و دیگه اینکه بیضایی رو هم در بچگی تو بازی ها راه نمیدادن و حتی هنوز هم نمیدونست چرا! و به موجب این رنج به سینما و تخیل پناه میبرد.
    _ اینکه چی میشه که نیت شاعر و ساختمان اثرش دو راه جدا از هم میروند.
    _ ریشه ی مشکلات امروز ما و معنی خیلی از رفتار های ما به زمان‌های قدیم‌تر برمیگردد پس باید شکافت و شناخت تا تغییری در آنچه هست بدهیم. (دلیل علاقه استاد به تاریخ که ردش در آثارشان مشهود است.)

  10. ۵ خرداد

    ۱.رفتم اداره. دوساعت طول کشید تا یک برگه را تحویل بگیرم. سراغ هرکس که می‌رفتم، می‌گفتند رفته بیرون. تا ده دقیقه‌ی دیگر برمی‌گردد.
    ۲. در وبینار نویسنده‌نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    ۳‌. شام مهمان خانه‌ی عمه بودیم. مهمانی رفتنم لطفش این بود که امروز غذا درست نکردم و خوش به حالِ مریمِ تنبلِ درونم شد.
    ۴.زمان زیادی را کار کردم روی ویرایش خودزندگی‌نامه. مرورِ خاطرات، اشکم را در آورد. گریه اجازه نداد، بعضی چیز‌ها را بنویسم. ترید زیادی هم داشتم برای منتشر کردنش. اما دل را زدم به دریا و ثبتش کردم. بخشی که همیشه آزارم می‌داد را نوشتم و رهایش کردم در جایی عمومی. این رها کردن، نوعی آزادی است برای منی که سال‌ها در قفسِ گذشته و خودپنهان‌گری‌ بودم. احساس می‌کنم بار بزرگی برداشته‌شده از روی شانه‌هایم.
    ۵. آزادنویسی کردم.

  11. 1. آزادی نویسی
    2. کتاب داستان کودک خواندم. هر روز یکی می‌خوانم تا کودک درونم را از یاد نبرم و کودکانه‌بینی و زیستی را بیاموزم.
    3. رمان «مرگ ایوان ایلیچ» را تمام کردم و درباره‌ی آن برای خودم نوشتم تا ذهنم شفاف‌تر شود و مطالعه عمیق و هدفمندی داشته باشم.
    4. یک مقاله پژوهشی را برای درس دانشگاهم تحلیل و ریز به ریزش را تحلیل کردم.
    5. شعر خواندم. خدا را شکر با شعر دیگر کشکمش سابق را ندارم و از خر شیطان پایین آمده است که طلاقم ندهد.
    6. به کتابخانه‌ی طاقچه‌ام چند کتاب اشتهاآور اضافه کردم. تا دیر نشده اشتراک یک ساله‌ی 250 تومانی طاقچه را بخرید.
    7. برای دوستم از عمیق‌ترین موضوعات صحبت کردم.
    8. به رسم هرشب نامه‌ای به دوست مهربان افغانستانی‌ام نوشتم.
    9. در وبینار «سرزبان» الهه جان علیزاده شرکت کردم و مغزم از فهم حقایقی ترکید.
    10. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم و بسیار آموختم. استاد عزیزم ناجی زندگی من در این دوران بود…
    11. با خواهرانم وقت گذراندم.
    12. برای خواهرم به پیشنهاد خودش یک کتاب داستان از طاقچه خریدم. کم کم وارد وادی خواندن می‌کنمش.
    13. سر کلاس آنلاین دانشگاه فعالانه گوش می‌دادم و جزوه می‌نوشتم که بعدا مجبور نشوم فایل ضبط شده را گوش دهم و پدرم در آید. موضوع درسمان ترجمه «سرگذشت حاجی بابای اصفهانی» بود.

  12. روزانه نویسی فرح امروز به سبک گزارش کار نیک از اول صبح:
    1. ساعت ۷ با نرمش و چند حرکت خودم را آماده یک روز خوب کردم.اما پتو کشیدم رو سرم و خواب را از دست ندادم. جالبه که توی فاصله کوتاه خواب هم دیدم.
    2. با مفاصل داغونم نوشتن را شروع نکردم گذاشتم با ورزش و حرکت کشش و یک صبحانه‌ی خوب روغنکاری بدنم انجام بشه.
    3. بعد از اخبار سریع تلویزیون را خاموش کردم که فیلم های بعد از آن وقتم را نگیرد،فعلن
    4. خواندن کتاب شازده حمام، و چند صفحه از کتاب “از خود بیزاری” آلن دو باتن ترجمه بنفشه شریفی‌خو. ( ده جلد از کتابهای ترجمه شده بنفشه عزیز را مادر گرامیش به من هدیه داد، بیشتر در حوزه روانشناختی است منم رو میز گذاشتم و هر روز از هر کدام چند پراگراف یا چند صفحه می‌خوانم)
    5. صبحانه هتلی به بچه‌هام دادم به یاد زمستان پارسال که پسرخاله شون از امریکا آمده بود و دورهمی خوبی داشتیم. تقریبن دو هفته پیش ما بود.
    6. ناهار کینوا پختم که دخترم مغز تخمه افتابگردون، زیتون حلقه شده ، کلم بروکلی خام، ذرت پخته و میگو سرخ شده، کِرَمْبِری خشک( میتونه جاش کشمش هم بریزیم) با کمی آب لیمو و روغن زیتون همراه کرد که خودش یک ناهار رژیمی خوبیست.
    7. خواندن و نوشتن بین کارهای خونه، من از سالها پیش عادتم بوده و هست. مادر همسرم چند سال پیش چند روز خونه ما بود، گفت تو هیچوقت بیکار نیستی. یا می‌بافی یا می‌نویسی یا میشوری یا می‌پزی یا می‌خونی، سرت هم تو گوشی‌اته!
    8. امروز روز عرفه است ، بعد از نماز ظهر و عصر دعای عرفه را به فارسی خوندم با اعمال بسیاری مثل ذکر گفتن و نمازهای خاص امروز، که بجا آوردم.
    9. دیدن فیلم سینمایی( سفر معجزه‌آسا، علمی تخیلی بسیار قدیمی سال ۱۹۶۶)
    10. شرکت در وبینار نویسنده‌ساز( کلی خنده و فان و البته همراه با یادگیری)
    11. کلاس مجازی شعر ماهی دوره دهم باز خورد بود که من با یکربع تاخیر تا اخرش از تمرین دوستان و بازخوردهای استاد آموختم.
    12. همراه با بازخورد بافتنی هم بافتم. گفتم یک کار انجام بدم اما واقعن نمیشه. باید این شال را هم تمام کنم.
    13. شنیدن اخبار و تحلیل سیاست روز
    14. رونویسی یک صفحه A4

  13. بیدار شدم شش صبح با پیچ‌های ریزی در دل. لیوانی آب‌جوش خوردم با سه عدد خرما. می‌گویند خرما را باید تیغ خورد.
    به سر زمین رفتیم و دل‌پیچه ریز‌هایش داشت درشت می‌شد. هفت رسیدیم و هشت خانه بودم. نتوانستم کار کنم و ماندنم بی‌ثمر بود و گند به‌بار می‌آورد.
    خانه آمدنم همانا و لحظه شماری برای مرگ همانا. مرگ باید در خواب باشد. بدون درد. امروز به این نتیجه رسیدم تهوع بدترین نوع بیماری‌ست. تهوعی که حواست را زندانی می‌کند.
    انقدر بد بود حالم که مجبور شدم برم پیش آقای دکتر ولی دکتر خانمی بود قدبلند و تنها عملش ناخن‌های دومتری بنفش خاکستری‌اش بود.
    امروز یک ذوالفقاری را دیدم. ذوالفقاری که از ما نبود. من از دیدن ذوالفقاری‌ها ذوق می‌کنم مثلن ابراهیم ذوالفقاری سنخگوی قرارگاه خاتم پسرعمویم است. ضعف شدیدم مانع شد خانم ذوالفقاری امروز را هم دخترعمو بخوانم. مانند خودم هیچ عملی ندا‌شت و ناختن‌هایش هم مال خودش بود. رفتارش با پسر هفت‌ساله‌ای که الکن بود و می‌ترسید سرم بزند را دوست داشتم. مهربان بود و اولش با پسر ارتباطی دوستانه گرفت که ده دقیقه به طول انجامید.
    خانه که رسیدم مادر سیب‌زمینی سرخ می‌کرد. دو تابه را هم من سرخ کردم. نه سه تابه. مادر کته برایم گذاشت و با ماست پروبیوتیک خوردم. ناهار قیمه‌‌ی خوشمزه‌ای بود که محروم گشتم از آن.
    تا وبینار روزسوال در خواب و بیداری به سر بردم و بعد از آن کمی بهتر و و در وبینار نویسنده‌ساز بهترتر شدم.
    در روز سوال امروز زمان کرونوسی و کایروسی را آموختیم. چون به حدی نبود حالم که یادداشت‌برداری کنم از توضیحات بیشتر معذورم یا وبینار‌ها را بیایید که ظرفیتش سی نفر بیشتر نیست و باید صندلی‌تان را سفت بچسبید یا بروید و جستجو کنید.
    به گروهک تروریستی استاد فکر می‌کنم که من می‌توانم جزیی از باشم و تروریست‌وار تمرین اجرا داشته باشم؟ پنج نفر کم نیست؟ من در آن فهرست جای دارم؟
    زندگی‌نامه فاطمه ذاکر را خواندم و به دوستی با او افتخار کردم که چنین محکم مانده و هنوز زندگی را دوست دارد و می‌کوشد برایش.
    اولین روزگفتارم را گرفتم برای زنی که با دیدن و شنیدنش ستاره‌ها چشمک می‌زنند به من. الا نصیری قشنگم.
    تمرین شعرماهی را به واسطه‌ی شلوغی هفته انجام ندادم اما در بخش اول بازخورد بودم. ببخشد گازخورد. اصلاح می‌کنم جیزخورد.
    اتودکی به نامه‌ی زندگی‌ام زدم که بیشتر به سختی‌اش پی بردم. امید است تا پنجشنبه و جمعه بنویسمش.
    عباس گلگار خواندم. راستش را بخواهید جذبم نکرد. به فکر کلمات کاریکاتوری هستم و تنها 24 ساعت برایش وقت دارم و باید از زمان کرونوسی استفاده کنم. فکر کنم. دقیق و درستش را نمی‌دانم.
    مثلثم را نوشتم و ثبتش کردم در سایت عليزاده خانم و از پول پرسیدم که چطور می‌توانم به‌هش برسم.
    این بود انشای من در پنج خَرداد. کدام خر را داد نمی‌دانم و خر، خر را داد هم نمی‌دانم.

  14. سلام به همگی

    کارهای نیک و بد خود را شرح میدهیه:

    1.صفحات صبح گاهی و آزاد نویسی
    2. بردن پسرم به مرکز درمانی
    3. ماساژ و تمرین های پسرم
    4.جمع کردن وسایل برای رفتن به مسافرت
    5.دیدن وبینار در جاده های شمال
    6.تحمل قشقرق های پسرم که خیلی کار نیکی شمره میشد. ماشین خودشو توی روغن داغ انداخته بود داغون شده بود حالا ماشین جدید میخواست و قشقرق راه انداخته بود.
    7.تحمل رنج ضعف های پسرم در کلاس بازی گروهی
    8. شستن ظرف های مهمانی
    9. خواندن تجربیات مادران کودکان اوتیسم و الهام گرفتن از آنها
    10.تحمل سسشعر های تلویزیون و شعار ها و موسیقی‌های نا به هنجار که صد در صد کار نیکی بود چون اگر بحث میکردمم فایده ای نداشت
    11.خوردن چایی به مقدار لازم
    12.خوردن نوشمک به یاد ایام کودکی.نوشمک میخوردیم وقتی خالی میشد توشو آب پرمیکردیم آب میخوردیم.
    13.نخوردن میوه و به خصوص گوجه سبز از نظر من کار بسیار نیکیه البته به جز موز و پرتقال😂

    امروز توی نی نی سایت داشتم تجربه مادرا رو میخوندم به خاطرات و رنج هاشون که رسیدم متوقف شدم. نمیدونستم خدا رو شکر کنم که مال پسرم خفیفه یا ناراحت دشوار بودن شرایط بعضی از مردم باشم. بعضی از این بچه ها اختلال فرار دارن یعنی از خونه یا مکان هایی که هستن فرار میکنن یه مادری از تجربش داشت مینوشت و میگفت که پلیس همکاری نمیکرد آخرسر با کلی دعا و گریه بچم زخم و زیلی برگشت خونه. ما قراره یه جمعیت قابل توجهی از افراد اوتیستیک داشته باشیم در آینده ولی نه مردم آگاهی دارن نه شرایط محیطی جوره.اغلب خانواده ها منزوی شدن.بچه رو بیرون نمیارن.پارک نمیبرن.چون بقیه اعتراض میکنن.انگ میزنن.نگاه بد دارن.بلند بلند جلوی اونا خداروشکر میکنن.بعضی از خانواده ها به حدی فشار روشونه که میگن ما ارزو میکنیم خودمون و بچمون با هم بمیریم و راحت شیم.بعضی از ادما به نادرستی تصور میکنن افراد اوتیستیک نابغه ان در صورتی که درصد خیلی کمی از اونها از نبوغ برخوردارن بقیه معمولی ان. هر چند اون نابغه ام که میگن فقط توی حفظیاته. حفظیاتی که درک ازش حذف شده. درک های انتزاعی کمه. مادری میگفت حتی توی مدرسه استثنایی مربی بچه ها نمیدونست اوتیسم چیه.بعضی‌ از بچه های اوتیسم خفیف هم توی مدارس عادی درس‌ میخونن ولی اذیت‌ میشن از عدم درک بقیه. یه بار یه نفر نوشته بود که بچه من از وقتی با یه بچه اوتیسم گشته افسرده شده چرا بچه اوتیسم ثبت نام میکنن.یعنی فشار عدم اطلاع رسانی روی خانواده ها هر لحظه بیشتر میشه. من از رنج هام مینویسم. ابایی ندارم. نمیذارم رنج هام خاک بشن. این جمع رو هم امین میدونم. قبلا به خاطر افسردگیم توی یه جمع حمایتی بودم که هر از گاهی ام بهشون سر میزنم اونجا یادگرفتم نه با رنج هام بجنگم نه انکارشون کنم. اگر هم تونستم توی جمع مورد اعتمادم ازشون حرف بزنم. و میزنم .کجا بهتر از اینجا؟
    راستی مربی پسرم از بس بلند حرف میزد، امروز صداش گرفته بود.گفت تارهای صوتی اش آسیب دیدن.باید عمل کنه.گفت دکتر بهش گفته یک هفته نباید حرف بزنه ولی اون همچنان حرف میزد حتی سعی میکرد داد بزنه.نمیتونست بی مسئولیتی کنه.من نگرانم اون آدم رو از دست بدم.

    یه چیزی که توی حال بدی به من کمک میکنه اشتیاقی که به زندگی کردن و به انتها رسیدنش دارم. دوس دارم ببینم آخرش چی میشه. بعضی وقتها حتی یک لحظه از زندگیمم دوس ندارم که حس نکنم. همه آدما قراره رنج و درد بکشن دیگه زندگی همینه.پس هنر به ت… گرفتن را باید آموخت😂
    امروز درگیر بیرون کردن یه زنبور وحشی مشکی بودیم. اینا قبلا دم دشویی لونه درست کرده بودن.یه لونه اندازه یه مشت.به بابام گفتم اینا عسل ندارن؟ گفت نه اینا زنبور آشغالی ان. بابام به هر کس و هر چیزی که بی فایده باشه یه آشغالی اضافه میکنه.
    + چرت و پرتای مغزم کم شده دوس دارم یه فیلم از سینمای هند ببینم.

  15. بیدار شدم شش صبح با پیچ‌های ریزی در دل. لیوانی آب‌جوش خوردم با سه عدد خرما. می‌گویند خرما را باید تیغ خورد.
    به سر زمین رفتیم و دل‌پیچه ریز‌هایش در داشت درشت می‌شد. 7 رسیدیم و هشت خانه بودم. نتوانستم کار کنم و ماندم بی‌ثمر بود و گند به‌بار می‌آورد.
    خانه آمدنم همانا و لحظه شماری برای مرگ همانا. مرگ باید در خواب باشد. بدون درد. امروز به این نتیجه رسیدم تهوع بدترین نوع بیماری‌ست. تهوعی که حواست را زندانی می‌کند.
    انقدر بد بود حالم که مجبور شدم برم پیش آقای دکتر ولی دکتر خانمی بود قدبلند و تنها عملش ناخن‌های دومتری بنفش خاکستری‌اش بود.
    امروز یک ذوالفقاری را دیدم. ذوالفقاری که از ما نبود. من از دیدن ذوالفقاری‌ها ذوق می‌کنم مثلن ابراهیم ذوالفقاری سنخگوی قرارگاه خاتم پسرعمویم است. ضعف شدیدم مانع شد خانم ذوالفقاری امروز را هم دخترعمو بنامم. مانند خودم هیچ عملی ندا‌شت و ناختن‌هایش هم مال خودش بود. رفتارش با پسر هفت‌ساله‌ای که الکن بود و می‌ترسید سرم بزند را دوست داشتم. مهربان بود و اولش با پسر ارتباطی دوستانه گرفت که ده دقیقه به طول انجامید.
    خانه که رسیدم مادر سیب‌زمینی سرخ می‌کرد. دو تابه را هم من سرخ کردم. نه سه تابه. مادر کته برایم گذاشت و با ماست پروبیوتیک خوردم. قیمه‌‌ی خوشمزه‌ای بود که محروم گشتم از آن.
    تا وبینار روزسوال در خواب و بیداری به سر بردم و بعد از آن کمی بهتر و و در وبینار نویسنده‌ساز بهترتر شدم.
    در روز سوال امروز زمان کرونوسی و کایروسی را آموختیم، چون به حدی نبود حالم که یادداشت برداری کنم از توضیحات بیشتر معذورم یا وبینار‌ها بیایید که ظرفیتش سی نفر بیشتر نیست و باید صندلی‌تان را سفت بچسبید یا بروید و جستجو کنید.
    به گروهک تروریستی استاد فکر می‌کنم که من می‌توانم جزیی از باشم و تروریست‌وار تمرین اجرا داشته باشم؟ پنج نفر کم نیست؟ من در آن فهرست جای دارم؟
    زندگی‌نامه فاطمه ذاکر را خواندم و به دوستی با او افتخار کردم که چنین محکم مانده و هنوز زندگی را دوست دارد و می‌کوشد برایش.
    اولین روزگفتارم را گرفتم برای زنی که با دیدن و شنیدنش ستاره‌ها چشمک می‌زنند می‌زنند به من. الا نصیری قشنگم.
    تمرین شعرماهی را به واسطه‌ی شلوغی هفته انجام ندادم اما در بخش اول بازخورد بودم. ببخشد گازخورد. اصلاح می‌کنم جیزخورد.
    اتودکی به نامه‌ی زندگی‌ام زدم که بیشتر به سختی‌اش پی بردم. امید است تا پنجشنبه و جمعه بنویسمش.
    عباس گلگار خواندم. راستش را بخواهید جذبم نمرد. به فکر کلمات کاریکاتوری هستم و تنها یک 24 ساعت برایش وقت دارم و باید از زمان کرونوسی استفاده کنم. فکر کنم دقیق و درستش را نمی‌دانم.
    مثلثم را نوشتم و ثبتش کردم در ساله عليزاده خانم و از پول پرسیدم که چطور می‌توانم به‌هش برسم.
    این بود انشای من در 5 خَرداد. کدام خر را داد نمی‌دانم و خر، خر را داد هم نمی‌دانم.

  16. ۱- سروسامون دادن به لپ‌تاپ و نصب نرم‌افزارها. کلافه کننده بود و اصلا موفقیت‌آمیز نبود.
    ۲- شرکت در وبینار نویسنده‌ساز. بیش از پیش مطمئن شدم که چقدر هدفم در رابطه با موضوع نوشتنم درسته.
    ۳- پیاده‌روی جهت کم کردن استرس پیش از انجام کار.
    ۴- آخرین تلاشم رو برای استخدام در یکی از کارهایی که دوست دارم انجام دادم. با این تفاوت که این‌بار بدون هیچ آگهی استخدامی از سوی آن‌جا، خودم درخواست همکاری دادم. با خجالت تمام. به نظرم موفقیت‌آمیز بود. البته شایدم فقط خودم اینطوری فکر می‌کنم.
    ۵- پیاده‌روی خوشحالی پس از انجام کار.
    ۶- تحقیق در مورد اینکه در چه حوزه‌ای کار گرافیکی انجام بدم. بین علاقه و درآمد گیر کردم.
    ۷- و ادامه‌ی خواندن کتاب رازوری زنانه.

  17. ۱. صفحات صبحگاهی را نوشتم.
    ۲. آخرین کلاس مجازی را هم برگزار کردم و با بچه‌ها توی تماس تصویری حرف زدیم. از برنامه‌های تابستان گفتند و به هم کتاب و فیلم معرفی کردند. در نهایت از هم خداحافظی کردیم.
    ۳. جلسه‌ی بازخورد شعرماهی را شرکت کردم و حالم خوب شد.
    ۴. هزار کلمه آزادنویسی کردم.
    ۵. چند کتاب جدید سفارش دادم که خیلی ذوق دارم به دستم برسند.
    ۶. امشب قبل خواب، سراغ یکی از آن کتاب‌های ناتمام می‌روم.

  18. ۱.امروز از هر طرف و به هر طرف که چرخیدم درگیر اتصال اینترنت بودم.
    ۲.زبان خاندم.
    ۳.پیاد‌روی کردم.
    ۴.از خواندن کتاب«زن‌هایی که با گرگ‌ها می‌دوند» واقعا لذت بردم. حاوی داستان های تمثیلی و قیاس هایی در باب کهن الگوی زن وحشی.
    ۵.با مروارید عزیزم صحبت کردم.
    ۶.ازادنویسی کردم.
    ۷.نمیدانم چرا وقتی اینترنت وصل شد، حس عجیبی پیدا کردم. انگار نوعی انتقال زمان یا دریچه‌ای که این مدت با آدم‌های جدیدی که در سرویس بلاگی آشنا شده بودم، بسته و مختل شده باشد.

  19. -کمی شازده احتجاب خواندم.
    -کمی آهنگ نیوشیدم.
    -کمی از غزلیات مولانا خواندم و لذت بردم.
    – در وبینار مدرسه نویسندگی شرکت کردم.
    -قرآن خواندم.
    -پیاده‌روی کردم.
    -کمی آزادنویسی کردم.

  20. ۱. یکبار هم که با صدای خروس بیدار نشدم با صدای آبجیم که از صدای خروس بیدار شده بود بیدار شدم. اینم شانس مایه. بعدش دیدم فرشته هم بیداره با هم یه عالم صحبت کردیم. تا وقتی میخاست حاضر شه بره سرکار.

    ۲. یک‌ساعت تمام بدون گوشی و بی‌وقفه نوشتم. اما نمچی خیلی کم بود. خیلی هم زود گذشت یک‌ساعت. خاستم باز هم برم و بنویسم که نشد. فرشته گفت امروز بیشتر بنویس و منم بیشتر نوشتم. همم اره.

    ۳. امروز تونستم صفحه آرشیو و فوترم رو درست کنم. هم تو گوشی هم لپ‌تاپ. چرا اینهمه درگیرم و فقط یه چسه جلو میرم. اوو هنوز کلی راه دارم.

    ۴. توی سرزبان الهه از مان گفت و انواع زمان که دو نوعه. زمان کرونوسی و کایروسی. کرونوسی همین زمان ساعت و اینا. کایروسی هم انچیزی که ذهنمون از زمان درک میکنه. یه جمله هم گفت اینکه انساها با زمان کایروسی زندگی میکنن اما میخان با زمان کرونوسی پیش برن. تازه اولش هم برام آهنگ تولد میارک گذاشتن و کلی بهم تبریک گفتن و منم ذوقیده شدم. ( ذوقیده شدن هم کار نیکه دیگه نه.) تازه داشتیم تو وبینار از اینکه استاد عروسیه و بازخورد شعرماهی کنسله خوشحالی میکردیم (چون تمرین را انجام نداده بودیم.) که با پیام شعر ماهی آخ گلبمان ترک خورد.

    ۵. توی نویسنده‌ساز استاد داشت یه نوشته از صفحه اول روزنامه نمیدونم چی رو که درباره زنان نوشته بود رو میخوند. وقتی استاد این متنها رو میخونه خیلی خوبه میفهمیم که چطور نباید بنویسیم و کلی بهمون کمک میکنه. تو نویسنده ساز هم بهم تبریک گفتن. فکر کنم تا خالا اینهمه آذم بهم تبریک نگفته بودند. فکر کنم چیه نگفته بودن دیگه.

    استاد ممنون بابت تبریک تولد.😊
    آخه چروک. یادگاری روی چروک 😂😂😂.

    ۶. نشستم و با خاله یکم صحبت کردم تا حوصله‌اش سر نره. آدم‌های قدیمی چقدر خرافه باور دارن. یکیش این بود که چهارشنبه‌ها نباید بری حموم. چرا چون آیشه روز چهار شنبه رفته حموم. از حموم که میای اول نباید شلوارتو پات کنی. چون آیشه از سر عجله اول شلوارشو پاش کرده. خلاصه تا دلت بخاد همین‌طور خرافه و این چیزا رو قبول و باور دارن و بهش عمل میکنن.

    ۷. بازخورد شعرماهی هم که بودیم از هفت و نیم تا ده و نیم.

    ۸. دیشب نصیرو پرسید برنامه‌ات برای فردا چیه. هیچی نصیرو برنامم مثل هر روز بود.

  21. ۱. فرهنگ شخصی‌ام را مرتب کردم و توی سایت شعرماهی ثبت کردم.
    ۲. جلد دوم کلیدر را گوش دادم.
    ۳. موقع اتو زدن روسری مجلسی، وقتی که یک تکه‌اش به اتو چسبید و جدا شد، خودم را نباختم. (پشتش بود.)
    ۴. خیاط که پیام داد و گفت پارچه برای لباسم کم‌آورده و می‌رود بگیرد، حتا با وجود اینکه پارچه‌فروش هفته‌ی پیش به من گفته بود از پارچه کم مانده است، زیادی استرس به خودم راه ندادم.
    ۵. با دوستم حدود یک ساعت صحبت کردم و ماجراهای لباسی‌ام را برایش تعریف کردم.
    ۶. نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    ۷. یک ساعت نوشتم.
    ۸. آخرین جلسه‌ی شعرماهی را شرکت کردم.
    ۹. رفتم خرید.

  22. گزارش سه شنبه پنجم خرداد.
    من و آزاد نویسی هام.
    قند نداریم. جنگ نداریم. سنگ نداریم. ما درد نداریم.
    میگوییند بنویس. میگوییند تو بنویس. توای فیروز.
    تو ای دیروز. تو ای امروز. تو ای پیروز.
    امروز طبق معمول بعدازظهر و برای وبینار بیدار شدم. امروز من بیدار شدم.
    امروز سه شنبه بود و پنجم خرداد.

    ۱. به چه می اندیشم؟
    به صحنه های می اندیشم که همه و همه برای یک صحنه اند. یک صحنه، یک لحظه. یک پرده.
    میخاهم پرده را کنار بزنم. میخاهم نغمه را به باغ ببرم.
    میخاهم پرواز کنم. میخاهم آغاز کنم.
    سخت دارم. درد دارم. غم ندارم. بدن درد دارم.
    درد بدن دارم. درد تن دارم. درد وطن دارم.
    صحنه میخاهم. پرده میخاهم. صفحه میخاهم.
    عشق میخاهم. شعر میخاهم. مهر میخاهم. سنگ هم میخاهم.
    سنگ را برای صحنه میخاهم. من خشم را در پرده میخاهم.

    ۲. دیروز به امروز می اندیشیدم. امروز به پیروز می اندیشم. به هر روز می اندیشم. من به زور می اندیشم.
    به شور می اندیشم. به نور می اندیشم. به سور می اندیشم. من روز می اندیشم.
    شب می اندیشم. در دم می اندیشم. به تن می اندیشم. به سر می اندیشم. من به وطن می اندیشم.
    به خاهرم می اندیشم. به مادرم می اندیشم. به ساحتم میاندیشم. به قامتم می اندیشم.
    می اندیشم که اندیشمند باشم. می اندیشم که از دم دیده باشم.
    به لب می اندیشم. به شب می اندیشم. به رزم می اندیشم. به دست می اندیشم. به کس میاندیشم.
    می اندیشم که امروزم را برای فردای پیروز نفس کشیده باشم.
    من می اندیشم. من به اندیشه ها می اندیشم. من به سلیقه ها می اندیشم.
    به باغم می اندیشم. به شامم می اندیشم. به مزرعه ام می اندیشم. به این که این باغ آب میخاهد. به اینکه این شام بو میخاهد.
    می اندیشم که تک تک گل ها رسیدگی کنم.
    می اندیشم که اندیشمند باشم. می اندیشم که از بیم سر باشم.

    ۳. فیروز امروز مثل دیروز نبود. فیروز فکر پیروز بود. فکر سیروس بود. فکر بهروز بود.
    به فکر حقیقت بود. فکر پریشب بود.
    فکر ها امانم را بریده اند. زخم ها جهانم را دریده اند.
    هذیان هایم را در گزارش روزم مینویسم، چرا؟
    چون بیتربیتم.
    بهم ادب یاد ندادند. بی ادبم.
    در جایی حرف میزنم که نباید بزنم. از راهی دم میزنم که نه شاید دم بزنم. ولی من میزنم. من دم میزنم.
    دم از راه میزنم. دم از شاد میزنم.
    دم از حوری. دم از قوری. دم از شوری.
    از لب دم میزنم. از دم حرف میزنم. از تن حرف میزنم.
    دم از تیز میزنم. دم از پیر میزنم. دم از شیر میزنم.
    دم از هیز نمیزنم.
    از مهر میگوییم. از شعر میگوییم. از عشق میگوییم.
    میگوییم. مینویسم. میخانم.
    شایدم بعضی وقتها مینالم.
    مینالم که چه ندارم، چه کم دارم.
    چه کم دارم؟
    کم ندارم. غم ندارم. من رزل ندارم.
    زل میزنم به قلمم. پشت میدهم به قدمم. میروم.
    من راه میروم. میخانم.
    من کتاب میخانم. میخابم.
    شب نمیخابم.
    بیدارم. من بیم ندارم.
    صلاح هم دارم.
    سنگ دارم. دست دارم. قلم دارم. پیچ گوشتی هم دارم. البته که میمزم را هم دارم.
    جنگیز را دارم. دلیر را دارم. مهین را هم دارم.
    شهین را هم دارم. من سیمین دارم.
    رنگین دارم. سنگین دارم. شرمگین ندارم. ولی شرم دارم.
    شرم را از چه دارم.
    نمیدانم.

    ۴. خب دوستان عزیز و بزرگ و بزرگوار بی ادبی های اینجام را بوبخشید و بوبخشید و بوبخشید.
    بو بو بخشید.
    بوبو بخشید؟ کی بخشید. به کی بخشید؟
    به من بخشید. گوفت«بوبخشید» هر که بخاد رو حرف «بوبو» حرف بزنه یه کاری باهاش موکونم. بی ادبی نمی کونم ولی میکونم. من آن کار دگر را موکونم.
    مگه بوبو خان چیش از این یارو که رفته تو روزانه اعتماد نوشته کمتره.
    یارو رفته از اوج های زیادی حرف زده است و نمیگوید بزار اوج ها را یه کم بیشتر باز بوکونم بلکم مجردی هیچ ندیده به اوج ها پی ببرد و آنها را بوشناسد.
    این خبر برای مردان امروز باید خیلی غصه بیاورد.
    مردان جامعه امروز ما منبع انرژی در جهانند همین چنگیز منبع انرژی من و تمام من های من است.
    .
    ۵. فیلم نهنگ رو دیدم و دلم برا«چارلی» و نهنگ بودنش سوخت. دختر بیتربیتی داشت که اونم مقصر نبود. رفیق خوبی داشت. رفیقی که وقتی جایی نشستی تو جمع روت باشه و با افتخار بگی «لیذ» رفیقمه.
    غذا خوردنش ترسناک بود ولی. خدا شاهده از وقتی دیدمش جرات نکردم لب به خیار هم بزنم چه برسه به گوجه.
    و خدا رو بیشتر از ۱۳۷۲ بار شکر کردم و باز هم میکونم.

    ۶.لب خیابون یک آقای تقریبن عقب مانده که روز و شب دم در مغازه هاست ازم خاست یه ماشین براش بگیرم و من هم با اغوش باز درخاستش را پذیرفتم البته به او گفتم«اگر خودت پول داری تا ماشین بگیرم» و گفت«دارم عمو. سر کار میرم، پول دارم»
    گفتم«کارت چیه؟»
    گفت«گدایی میکنم»
    نوش جونش گدایی به اون میرسه نه به دوست پسر زلیخا که ادعاش کون خر رو پاره میکنه ولی میره بالا شهر خودش رو به فلجی میزنه که کاسبی کنه.
    ما موفق نشدیم ماشین براش بگیریم. یعنی هر راننده ای اون رو میدید ترمز نزده در میرفت. هر چی هم بهش میگفتم دست من رو ول کن برو اونطرف تا ماشین رو خفت کنم برات نمیرفت.
    میگفت«عمو نمیرم، عمو نمیرم. ترو خدا ماشین برام بگیر بخدا دعات میکنم»
    حالا این عمو خودش ۵۶ سالش بود و ۳۲۴ کیلو وزن داشت ولی برا من همون کوچولویی بود که خودم میدیدم.
    گفتم اسمت چیه؟ گفت«اسم ندارم»
    گفتم«از این به بعد من بهت میگم سهراب»
    قبول کرد ولی هر چی میگفتم سهراب اصلن کیرشم نبود و بلخره یه شماره بهم داد و زنگ زدم تا بیان دنبالش.

    میخاستم این نوشته را نصف کنم و نیمش را در گزارشم ثبت کنم ولی با هنری که از بهار اخوت دیدم و گزارشش تصمیم گرفتم هر چه باداباد.
    #بهار اخوت

    ۷. تیک تاک
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    #ساز و آواز
    #صاحب ساز
    #نویسنده ساز
    .
    .
    .
    و این هم برای آنانی که خود میدانند که هستند و ما نیز میدانیم ولی به رسم ادب بیشتر را رو نمکونیم. فقط همین🖕🖕🖕🖕🖕
    دلخوش به این مقدار نباشید. کافیه روداری کنید انوقت است که ما شما را به مقامت رزالتتان، مقام کثافتتان. ما می کونیم. ما خوب می کونیم. ما بوکونیم ولی به رسم ادب رو نمیکنیم.
    #به خودت بگیر شکولات💩💩 و گوز

  23. ۱_ رفتم دفتر پیش زهرا. داشت با خانمی که مسئول جواز بود حرف می‌زد تلفنی. مثل اینکه هزینه‌ی جواز چهارمیلیون بود ولی می‌گفت دوتومن دیگه هم باید بدی. خلاصه که زهرا دوتومن رو داد و بعدش فهمید اختیاری بوده این مبلغ و طرح همیاری فرهنگیه. انقد عصبی بود که نگو، چون اون خانم بهش نگفت اختیاریه پرداختش.
    ۲_ اومدنی برای کیان و کیانا کروسان گرفتم، وقتی خاستم پولشو حساب کنم، گفت: «دونه‌ای هفتاد شده.»
    گفتم چندبار گرون میشه؟ گفت: «این با نون فرق می‌کنه، دوباره گرون شده.»
    ۳_ توی وبینار استاد گفت اینترنت وصل شده و چندتایی از پستای توییتر رو خوند که مال قائد خیلی خوب بود. اون یادداشتی که درباره‌ی زن خوند، واقعن کس‌وشعر بود و یه جاهایی فهمیدم منم اون اشتباها رو می‌کنم.
    ۴_ استاد می‌گفت با بچه‌ها هم میشه مثل قطعی اینترنت رفتار کرد و اینطوری از چیزی محرومشون کرد و بعد داد بهشون. باید بگم استاد بچه‌های امروز مارمولکی شدن که نگو، پسرم امروز می‌گفت چرا باشگاه می‌ری؟ گفتم مگه باید به تو جواب بدم، گفت چطور من باید به تو جواب بدم.
    ۵_ رفتم باشگاه و اون خانمی که توی جنگ از تهران اومده همدان رو دیدم، داشت با دخترش ورزش می‌کرد. گویا دخترش برای تعطیلات از تهران اومده بود.
    ۶_ امروز دیر رسیدم خونه. مثل اربابا پرسید چقد دیر اومدی، منم با صدای عصبی گفتم خوب چکار کنم و بعدش رفتم سروقت شام.
    ۷_ نازنین زنگ زده بود، وقت نداشتم دوساعتی حرف بزنم.
    ۸_ الانم دارم گزارش نیک رو می‌نویسم و بعدش میرم دمنوش گل‌گاوزبان و سمبلتین بخورم، امروز خیلی حرص خوردم از دست کیان و کیانا و باباشون که اگر یه روز به من دق نده نمی‌تونه بخابه.

  24. ۱.صفحات صبحگاهی: شروع روز با نوشتن برای نظم دادن به ذهن.

    ۲.پیاده‌روی: قدم زدن برای بازیابی انرژی و زنده نگه داشتن توازن جسمی.

    ۳.مطالعه منظم: بخش‌ِ جدایی‌ناپذیر از تغذیه ذهنی هر روز من است.

    ۴.بازنویسی مقاله استعداد هنری: تلاش برای ارائه‌ی محتوایی باکیفیت‌تر و دقیق‌تر در سایت.

    ۵.اتود زدن برای مارسل دوشان: خوشه‌بندی ایده‌ها برای خلق مقاله‌ای جدید؛ جست‌وجوی معنا در دنیای این هنرمند پیشرو.

    ۶.تأمل روز: در وبینار نویسنده‌ساز، شنیدن آن مقاله‌ی ضعیفِ روزنامه اعتماد با عنوان «زن»، تلنگری بود بر اینکه چقدر جای نگاهِ درست و روایتِ دقیق خالی است.

    ۷.تدارک برای مکس و رکس: شروع مرحله اولِ فرآیند دو روزه‌ی تهیه غذا برای سگ‌ها، مراقبت از وفادارترین همدم‌ها.

    ۸.روتین پوستی و استراحت: پایان دادن به روز با مراقبت از خود و آماده شدن برای خواب.
    پنجم خرداد ۴۰۵
    🌸🌸🌸

  25. ۱. صبح خود را با درس آغازیدم و یه تُکی به بوستان و مرصاد العباد زدم.
    ۲. روی داستان دیگری در قالب مصاحبه کار کردم. بنظرم کار جالبی از آب درآمد و افسوس خوردم که قبلی را برای بازخورد فرستاده‌ام.
    ۳. در دلمه پیچیدن برخلاف میل باطنی‌ام به مادر کمک کردم.(امید که دیگران با خوردن دلمه‌ها تبدیل به سنگ نشوند.)
    ۴. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    ۵. دوره‌ی درس بدیع را به پایان رساندم و دعا کردم تا تاریخ کنکور که نامعلوم است، یادم بماند.
    ۶. در سایت‌های کاریابی به دنبال کار گشتم و چیزی نیافتم.

  26. این حلزون، امروز ظاهراً خیلی بیشتر از روزهای دیگه حالش خرابه.

    حرکات کششی صبحگاهی و چند دقیقه قدم زدن در حیاط، اندک کارهایی که اول صبح برای خودم انجام دادم.
    امروز بیشتر از همیشه اداره ناهماهنگ بود. و به خاطر عوض شدن راننده در لحظه آخر و ناهماهنگی در توزیع کارها، خیلی تحت فشار بودم. قبل از رفتن به مأموریت، پاسخ نامه پدافند غیرعامل را ارسال کردم. و بازدید مشترکی را با مرکز بهداشت، دهیاری، و کلانتری، انجام دادم. شناسایی معضلات بخش آفتاب، به ویژه مشکلات پسماند را انجام دادیم. و واحدهای غیرمجاز خرید و فروش ضایعات، برای ارسال به دادسرا را صورتجلسه کردیم.
    رونویسی کتاب ترکیب کلمات را تمام کردم. و شروع کردم به نوشتن ترکیبات جدید.
    در وبینار شرکت کردم. این برنامه روزنامه‌خوانی، من را بی‌دلیل یاد برنامه آقای بهنود، برای خواندن و تفسیر سرتیتر روزنامه‌ها می‌اندازد؛ هرچند شباهتی وجود ندارد.
    نگارش زندگی‌نامه را تمام کردم و در سایت ارسال کردم.
    دوش گرفتم و این گزارش را ارسال کردم.

  27. ۱- می‌خواستم صفحات صبحگاهی را ننویسم ولی تنبلی نکردم
    ۲- یک دو صفحه از شب هول را خواندم
    ۳- با باز شدن اینترنت، به شدت احساس گناه کردم و ناراحت شدم، برای حل مشکل اولین پستم را در سایتم و کانال تلگرام گذاشتم.

  28. ساعت ۴ صبح بالاخره خوابیدم. هشت و نیم صبح معصوم زنگ زد بیدارم کرد، گفت راه بیفت وگرنه به کارامون نمی‌رسیم. به قرار سه‌شنبه‌ها دور هم جمع میشیم و ماهی یک بار هم آش درست می‌کنیم و می‌بریم سر چهارراه‌ها برای بچه‌های کار. امروز نوبت آش پختن‌مون بود.
    به قدری منگ خواب بودم که گوشیو قطع کردم یه کم دیگه خوابیدم ولی هوشیار بودم، نگران دیر شدن بودم. بالاخره ساعت نه از جام پاشدم و دست و رو نشسته، لباس پوشیدم و راه افتادم. رفتم دنبال معصوم و وسیله‌ها رو برداشتیم و رفتیم خونه‌ی فاطی. بعد از صبحونه دست به کار شدیم که آش رو بتونیم تا عصر به دست بچه‌ها برسونیم. یه کمی کمک کردم ولی واقعن دیگه در توانم نبود ادامه بدم، رفتم تو اتاق و خوابیدم تا موقع ناهار بچه‌ها بیدارم کردن. عصری آش‌مون آماده شد، تو ظرفا ریختیم و برای هر کدوم قاشق یک بار مصرف گذاشتیم و ظرفا رو بار ماشین کردیم و راه افتادیم، تا جایی که میشد سر چهارراه‌ها بین بچه‌ها و البته بزرگترا توزیع کردیم و تموم شد اومدیم خونه، تو فاصله‌ی توزیع آش‌ها، با هندزفری وبینار رو هم گوش کردم که از دستش ندم. استاد برامون کمی توییت‌ها رو خوندن، مثل اینکه امروز اینترنت‌های ثابت وصل شده، برای من که هنوز وصل نشده.
    برگشتیم خونه دیگه توانی نداشتم تو ترافیک غروب برگردم خونه‌ی خودم، کمی موندم تا ترافیک کم بشه و راه افتادم اومدم خونه. الانم اومدم گزارش روزم رو بنویسم و فقط دلم می‌خواد بخوابم.

  29. ۱. آغاز صبح با خاندن چندصفحه‌ای از رمان «چیزها». این رمان چشمم را قلب می‌کند ولی حوصله‌ی خاندن پیوسته‌اش را ندارم.
    ۲. دم کردن چای توت‌فرنگی، قرتی‌بازی صبحگاهی، صبحانه و چند حبه خرما و دلخسته از جوش‌های تازه پس از خوردنشان
    ۳. مرور چند صفحه از کتاب «مجال آه» و مرور قسمت‌هایی از کتاب «درجه‌ی صفر نوشتار»
    ۴. مرور صحنه‌ی دفاع از پایان‌نامه در ذهنم که ۳ ماه دیگر است.
    ۵. تماشای ادامه‌ی فیلم دوزاری «ماهی سرد ۲۰۱۰» و اقناع خودم با این جمله: «برای تشخیص فیلم خوب از بد باید فیلم بد هم تماشا کنی.»
    ۶. تلاش برای بروز رسانی آرچ لینوکس با اینترنت موسوم به بین‌المملی! و دانلود و نصب دوباره‌ی نرم‌افزار stremio (برای تماشای فیلم از لینک‌های تورنت)
    ۷. شرکت در وبینار نویسنده‌ساز و تلاش برای خوش‌نمک‌بازی. البته از شوق دیدن نام دوستان مدرسه‌ی نویسندگی
    ۸. بیست‌وششمین روز چالش طراحی خطی در ساعت ۱۱. شاید امروز بازهم کیف، پرتره یا فانوس و بطری طراحی کنم.
    ۹. حس بی‌نهایت خوشایند از اینکه توانستم چالش‌ام را حفظ کنم.
    ۱۰. کنار آمدن با غم ناشی از آینده‌ی مبهم، بیهودگی و چیزهایی که از دست داده‌ام!
    ۱۱. کنار آمدن با فراخی عروق و تنبلی برای ثبت این فهرست

  30. 1. صبح زود بیدار شدم و قبل صبحانه شروع کردم به آزادنویسی صبحگاهی و خوردن یک لیوان خاکشیر و تخم‌شربتی.
    2. قبل صبحانه ورزش‌های کششی را کردم و بعد صبحانه خوردم.
    3. کلاس ورزش تخصصی داشتم که با استپ و دمبل حرکاتی بس سنگین انجام دادیم.
    4. خستگی در کردم با یک لیوان چای زعفران. و بعد رفتم سراغ تکمیل خودزندگی‌نامه‌نویسی و ساعت‌ها نوشتم و نوشتم.
    5. پیاده روی بعد از نشستن طولانی کردم و عمل خون‌رسانی به پاهایم را انجامیدم.
    6. قبل از وبینار، خودزندگی‌نامه‌ام را بارگزاری کردم.
    7. وبینار نویسنده‌ساز رو شرکت کردم و در مورد ارزش زن صحبت کردیم.
    8. پیامک جلسه‌ی بازخورد شعرماهی را گرفته و یادم افتاد تمرینم رو ثبت نکردم و ساعت ۷ شده و تند و سریع تمرینم رو بارگزاری کردم.
    9. در جلسه‌ی بازخورد شعرماهی متوجه شدیم که امشب حنابندان پسردایی استاد است.
    10. میان بازخورد پیاده‌روی کردم. و بعد از آن قرار است به جمع خانواده بپیوندم.

    یه خواهش دارم ازتون استاد.
    میشه لطفا هر دو هفته یکبار یه کارگاه داستان کوتاه داشته باشیم؟ به نظرم خیلی موثره رو نوشته‌هامون.

  31. ۱- امروز فتوشاپ هم کار نکرد، انصافن تحمل این یکی را اصلن نداشتم، یعنی هر چیزی را می‌خواهی با خودت ببر، فقط فتوشاپ مرا نبر. بعد از سال‌ها لپ‌تاپ را restart کردم که طبق معمول راه‌حلی ناکارآمد است و جواب نداد. همه‌ی تنظیمات را reset کردم، کش فتوشاپ را خالی کردم، نشد. بعد وای‌فای را خاموش کردم جواب داد. شروع کردم به تحلیل‌کردن که کم‌کم تمام سیستم‌ها به دلیل آپدیت‌نشدن از کار خواهند افتاد، کم‌کم کسی رغبتی به خریدن گوشی‌ها و کامپیوترهای جدید نشان نخواهد داد، کم‌کم تق خیلی چیزها درخواهد آمد که دوستان برای جلوگیری از تحلیل‌های آبکی من چند ساعت بعد اینترنت را وصل نمودند. کاش زودتر تحلیل کرده بودم.

    ۲- از حواشی خوشایند جنگ این بود که پدر جان پیامک‌زدن را یاد گرفت و حالا من شیفته‌ی استفاده‌ی بکر او از ایموجی‌ها و لحن کتابتش هستم. با پدر پیامک‌بازی کردیم و خندیدیم. البته به دیدارش هم رفتم و دو نفری به تماشای درخت نارنج نشستیم.

    ۳- با خواهر رفتیم بیرون تا یک مسئولیت سنگین را از سر خودمان باز کنیم که خوشبختانه موفق شدیم.

    ۴- خواهرم گفت من به یک ساز جدید علاقمند شده‌ام، فقط خواهشن نخند. گفتم نه، برای چی بخندم؟ همه‌ی سازها فوق‌العاده‌اند و چی‌ بهتر از یک ساز جدید و چه و چه، حالا به چی علاقمند شدی؟ گفت آکاردئون. انصافن نمی‌شد نخندید، به قدر کافی خندیدم و بعد گفتم اتفاقن آکاردئون یک ساز بیزنسی است، من هم می‌روم کلاس آواز، چند تا آهنگ را با هم تمرین کنیم (به‌ویژه «سلطان قلب‌ها» را). هیچ دور از ذهن نیست که برای ارتزاق به همین مهارت‌ها نیاز پیدا کنیم.

    ۵- از مزایای افزایش سن کاهش سخت‌گیری است که سبب می‌شود تنبان گل‌گلی را به لگ چسبان ارجح بدانی و ویولون را بگذاری در انباری و بروی سراغ آکاردئون. خدا را شکر برای افزایش سن.

  32. ۱.کتاب خریدم. تصادفی انتخاب کردم.
    ۲.کتاب کتابخانه‌ی عجیب موراکامی رو خوندم. عکسای قشنگی داشت. بیشتر درمورد تنهایی بود.
    ۳.تو کلاس گوش دادم. استادش جدیه و باعث میشه حس کنم کار مهمی می‌کنم.
    ۴.وبینار بودم.
    ۵.کاری که همیشه دوست داشتم بکنمو کردم. اینجوری که اتوبوس وسط راه خراب شد سوار یکی دیگه شدیم و بقیه راه سرپا بودم.
    ۶.کتابایی که قرض داده بودم پس گرفتم.
    ۷.تونستم یکی رو دوباره دوست داشته باشم.

  33. ۱. با دیپ سیک بحث طولانی ای درباره اینکه چرا اسم اوباما حسین است داشتیم. دیپ سیک برای چزاندن من عنوان کرد تازه باراک از ریشه بارک و مبارک است و آن هم عربی است. یادم افتاد بابابزرگ در جواب سلام صبح به خیر میگفت باراکالا ننه و دلم برایش تنگ شد.

    ۲.با بچه‌های شهریوری کلاس جبرانی ریاضی داشتیم. مدیر مجبورمان کرده بود نه آنها تمایلی داشتند نه ما ها . ضمنا مدیر مجبورمان کرد که هیچکدام را نیندازیم و بگذاریم بروند پایه بالاتر تا در متوسطه اول و دوم فحش خنگی‌شان به جان مای بیچاره بیوفتد.

    ۳‌. دماغم را گرفتم و چشم هایم را بستم و تلاش کردم کتاب صوتی دوست نداشتنی‌ام را یک نفس قورت بدهم تا تمام شود فقط. یک ساعتش باقی مانده و فردا هم توی گزارشم خودش را جا می‌کند.

    ۴.با همکارم نقشه فرار از مدرسه را کشیدیم. مدیرمان بعد از اینکه اعلام کرد معلم‌های بدی هستیم و مدرسه دیگری ما را قبول نمی‌کند و همچنان پافشاری ما برای رفتن را دید؛ چشم‌هایش را تر کرد و گفت همه معلم‌هایم دارند می‌روند لاقل شما باید بمانید مدرسه خالی می‌شود که اینطوری و اگر شما بروید معلم‌ به خویی شما از کجا پیدا کنم!

    ۵. توی وبینار نویسنده سازِ گل گلاب بعد از چند روز درگیری های یهویی، یک دل سیر شرکت کردم و برای جبران روزهای از دست رفته‌ام تا می‌توانستم کامنت شوهرعمه‌ای گذاشتم تا عقده هایم گشوده شود.

    ۶. دلم برای زنگ اخر کلاس‌ که آزادخوانی می‌کردیم تنگ شد و رفتم درباره شاه اسماعیل عزیز صفوی خواندم که برای آزاد کردن همسرش، باج نداد و از غصه دوری او در جوانی فوت کرد و چه قدر شعر های زیبایی هم سروده بود اتفاقا و ای کاش که ترکی نبودند که راحت تر می‌خواندمشان.
    (و ضمنا خاک بر سر قاجار)

    ۷. موهایم را زیر باران شانه کردم و فهمیدم عجب تجربه های عجیبی میشود داشت.

  34. 5 خرداد 1405- روز سه شنبه
    1-صبح که بیدار شدم، در دفتر صفحات صبحگاهی چند صفحه‌ای نوشتم.
    2-از کتاب مجموعه شعرهای سهراب سپهری با نام «هشت کتاب»، یک شعر خواندم:
    روشن شب:
    «روشن است آتش درون شب
    وز پس دودش
    طرحی از ویرانه‌های دور.
    گر به گوش آید صدایی خشک:
    استخوان مرده می‌لغزد درون گور.

    دیرگاهی ماند اجاقم سرد
    و چراغم بی‌نصیب از نور.

    خواب دربان را به راهی برد.
    بی‌‌صدا آمد کسی از در،
    در سیاهی آتشی افروخت.
    بی‌خبر اما
    که نگاهی در تماشا سوخت.

    گرچه می‌دانم که چشمی راه دارد بافسون شب،
    لیک می‌بینم ز روزن‌های خوابی خوش:
    آتشی روشن درون شب.»

    3-از کتاب رمان تاریخی «ده قزلباش» از 5 جلدش به قلم حُسین مَسرور (سخنیار)، جلد دوم هستم که امروز در ادامه 16 صفحه‎اش را خواندم.
    4-از کتاب رمان پی‌دی‌اف «شب هول اثر هرمز شهدادی»، یک صفحه دیگر تایپ و رونویسی کردم.
    5-نیم ساعت پیاده‌روی کردم.
    – امروز بیرون بودم و نزدیک ظهر در مسیرم می‌خواستم از خواربارفروشی (یا همان سوپر مارکت امروزی) محل خرید کنم. قبل رفتن به داخل مغازه، دیدم خانمی چادر مشکی به سر در کنار دختری 8 و 9 ساله ایستاده و دختری نوجوان 15 – 16 ساله هم روی صندلی چرخدار نشسته در کنار آن دو جلوی مغازه خواربار فروشی.
    اول متوجه ماجرا نشدم. انگار منتظر چیزی بودند. رفتارشان نظرم را جلب کرد. تا داخل مغازه شوم حواسم بهشان بود. انگار قصد خرید نداشتند، ولی دم در مغازه ایستاده بودند. نمی‌دانم ولی ناخواسته حسابی نظرم بهشان جلب شد. ظاهرشان عادی بود
    در همان حین، داخل مغازه چند نفری در حال خرید بودند، ازجمله خرید مرغ که هر کسی چند تا چند تا از یخچال برمی‌داشت و به سمت پیشخوان می‌رفت تا حساب شوند. بماند که فردا عید قربان بود. بماند که این‌روزها مرغ‌ها با قیمت‌های مختلف فروخته می‌شوند، و بماند که مشتری هم کم ندارند، و بماند که این‌ روزها همین که پای مرغ‌های سر بریده به هر مغازه می‌رسد زود تمام می‌شوند. بماند که قیمتشان گاهی با گوشت قرمز برابری می‌کند. بماند که در آن لحظه من خودم مرغ نمی‌خواستم.
    بگذریم.
    کمی که بیشتر داخل شدم، دیدم داخل مغازه یک تعدادی هم صف ایستاده بودن تا در آن قسمت مخصوص مغازه مرغ خریداری‌داری‌شده‌شان را پاک کنند.
    من حین داخل شدن به مغازه همچنان حواسم به آن خانم چادری و دو دختر ایستاده جلوی در مغازه بود، هر چند کسی در آن لحظه به آنها توجهی نداشت. انگار آن خانومه قبل ورود من درخواستی داشته و آدم‌های داخل مغازه ماجرا خبردار بودند، ولی کسی توجهی نکرده و هر کسی در مغازه سوپری مشغول خرید خودش بود. نمی‌دانم چنین حس و حالی به من داد. در آن لحظه هم من هم مشغول خرید خودم شدم و اجناس را نگاه ‌کردم، یک لحظه دیدم صاحب مغازه که پیرمردی 60 و 70 ساله، پسری جوان را که شاگردش بود را صدا زد و همان لحظه از یخچال کناریش یک مرغ از لابه‌لای تعداد زیادی مرغ روی هم چیده شده، برداشت و در نایلون دستی گذاشت. پسر جوان که نزدیکش شد، پیرمرد نایلون را دستش داد و بدون اینکه جلب توجه کند اشاره کرد که به آن خانم دم در مغازه ایستاده بدهد. پسر از مغازه خارج شد و نزدیک خانوم چادری شد.
    خانومه نایلونی که داخلش مرغ بود را گرفت و کنار دختر نوجوان روی صندلی چرخدار نشسته بود گذاشت به راهش ادامه داد.
    بعد چند دقیقه کوتاه، من وقتی خریدم را انجام دادم و از مغازه خارج شدم، دیدم آن خانومه به همراه آن دو دختر دم در مغازه دیگری هستند.
    کاری ندارم که آن دو دختر و خانومه واقعی بودن یا غیر واقعی، باند بودن یا چه، ولی از کار پیرمرد خیلی خوشم آمد. اینکه هنوز آدم‌های خوب وجود دارند، حتا در روزگاری که کسی کمتر حواسش به کنار دستی‌اش هست. بماند که به‌هیچ‌وچه به مردم جامعه‌ام خرده نمی‌گیرم. چون اوضاع خوب نیست، منتها این پیرمرد یک روز قبل عید قربان، عیدش را برپا کرد و قربانی‌اش را نذری داد و نذرش به دست کسی که باید برسد رسید. پیرمردی که الان می‌توانست در کشوری باشد که در آنجا خانه خدا را چند دور بچرخد. یا به شیطان سنگ بیاندازد. ولی در کشور خودش به هموطن و همشهری خودش خدمت می‌کند تا افرادی مثل این خانوم جلوی هر کس و ناکسی از روی ناچاری و بدی روزگار دست دراز نکند. پیرمردی که بدون هیچ دوربین و سرو صدایی کارش را بی‌سروصدا انجام داد.
    در این اتفاق من کار نیکی انجام ندادم ولی در آن لحظه نظارگر یک اتفاق نیک بودم که با دو چشمم شاهدش بودم. مطمئن آن پیرمرد هم چک و قسط دارد و یا کرایه، ولی حواسش به کنار دستی‌اش هست.

  35. امروز فهمیدم چرا تا حالا توی «گزارش نیک» شرکت نکرده بودم.

    نه چون کاری نمی‌کنم،
    بیشتر چون زندگی‌ام زیادی شبیه یک آزمایشگاه در حال توسعه است و توضیح دادنش گاهی سخت‌تر از خودِ زندگی کردن می‌شود 😄

    مدت‌ها دنبال زبانی بودم که بتوانم این سبک زندگیِ پر از سیستم را ساده و شفاف توضیح بدهم، بدون اینکه شبیه دفترچه راهنمای سفینه فضایی شود.

    من برای مدیریت زندگی‌ام چند سیستم دارم.
    و بله، می‌دانم این جمله کمی نگران‌کننده به نظر می‌رسد.

    سیستم اولم یک دفتر مدیریت وظایف روزانه است.
    چیزی بین بولت ژورنال، ماتریس آیزنهاور، دفتر مشق و بازی کامپیوتری.

    ماه‌هاست دارم بازطراحی‌اش می‌کنم.
    هر بار که ازش استفاده می‌کنم، زندگی یک باگ تازه رو می‌کند و دوباره مجبور می‌شوم برگردم سر میز طراحی.

    هدفم این بود که:

    برنامه‌ریزی ساده‌تر شود،

    حواس‌پرتی دیجیتال کمتر شود،

    و مغزم هر پنج دقیقه وسط کار نرود سراغ اینترنت که «فقط دو دقیقه استراحت کند».

    برای همین کاغذ را انتخاب کردم.
    هم امنیت روانی بیشتری می‌دهد، هم وقتی گوشی کنارم نیست، ناگهان خودم را در حال دیدن ویدیوی «گربه‌ای که پیانو می‌زند» پیدا نمی‌کنم.

    این دفتر قرار است به‌زودی عکاسی و منتشر شود، ولی حقیقت این است که قبل از عرضه، سال‌ها دارد روی اعصاب خودم تست می‌شود. 😄

    سیستم دومم «دفتر مدیریت رفتارها»ست.

    این یکی بیشتر شبیه کاتالوگ بازطراحی شخصیت است.

    تویش برای نقش‌های مختلف زندگی‌ام تعریف نوشته‌ام.
    اینکه نویسنده بودن برای من دقیقاً یعنی چه؟
    دوست خوب بودن چه مهارت‌هایی می‌خواهد؟
    یادگیری چطور می‌تواند تبدیل به یک سیستم شود؟
    و حتی اینکه صفحات صبحگاهی چه شکلی باشند که هم مفید باشند و هم شبیه شکنجه روحی نشوند؟

    مثلاً برای صفحات صبحگاهی مشخص کرده‌ام: حداقلش چیست،
    حداکثرش چیست،
    هدفش چیست،
    و چطور می‌شود بازی‌وارترش کرد که مغزم فرار نکند.

    برای هر نقش، مجموعه‌ای از رفتارها و مهارت‌ها تعریف کرده‌ام.

    مثلاً در نقش «دوست»:

    باید هنر گفتگو را یاد بگیرم،

    شنیدن عمیق را تمرین کنم،

    بلد باشم بدون جنگ جهانی سوم «نه» بگویم،

    و یاد بگیرم چطور رابطه‌ها را از حالت «سلام خوبی؟» خارج کنم و کمی خلاقیت تویشان تزریق کنم.

    در نقش «یادگیرنده» هم دیگر فقط کتاب نمی‌خوانم.
    چون فهمیده‌ام مغزم اگر چیزی را دسته‌بندی نکند، اطلاعات را به بُعد دیگری تبعید می‌کند.

    برای همین:

    خلاصه می‌نویسم،

    نقشه ذهنی می‌کشم،

    آموخته‌ها را به هم وصل می‌کنم،

    و در نرم‌افزار مغز دوم ذخیره‌شان می‌کنم.

    در واقع دارم آرام‌آرام برای مغزم سیستم‌عامل نصب می‌کنم 😄

    راستش این روزها تقریباً برای هر چیزی در زندگی‌ام یک سیستم می‌سازم.
    و وقتی می‌گویم «هر چیزی»، منظورم واقعاً هر چیزی است.
    حتی ظرف شستن.

    می‌دانم 😄
    الان احتمالاً بخشی از مخاطب‌ها دارند آرام‌آرام از من فاصله می‌گیرند.

    ولی مسئله اینجاست که بعضی کارها آن‌قدر در زندگی تکرار می‌شوند که اگر برایشان فکری نکنی، کم‌کم تبدیل می‌شوند به دستگاه فرسایش روح.

    برای من یکی از این‌ها ظرف شستن بود.

    از ظرف شستن خوشم نمی‌آمد.
    پس به‌جای غر زدن، نشستم مسئله را مثل یک پروژه بررسی کردم.

    از خودم پرسیدم: دقیقاً کجای این فرایند اعصابم را خرد می‌کند؟

    بعد لیست نوشتم:

    خیس شدن کف آشپزخانه،

    کمبود جا برای ظرف‌ها،

    طولانی شدن آبکشی،

    نگرانی بابت خراب شدن پوست دست،

    و آن لحظه‌ای که سینک شبیه صحنه آخر فیلم‌های آخرالزمانی می‌شود.

    بعد رفتم سراغ آدم‌های حرفه‌ای.

    و این همان بخشی است که اگر کسی از بیرون می‌دید، احتمالاً فکر می‌کرد دارم برای المپیک جهانی ظرف‌شویی آماده می‌شوم.

    ویدیوهای آشپزخانه‌های حرفه‌ای دیدم.
    ویدیوهای خانه‌داری آدم‌های معمولی از کشورهای مختلف دیدم.
    نگاه کردم آدم‌هایی که هر روز حجم زیادی کار انجام می‌دهند چطور محیط را مدیریت می‌کنند که کمتر فرسوده شوند.

    بعد شروع کردم برای مشکلاتم راه‌حل پیدا کردن.

    مثلاً برای اینکه بعد از هر بار ظرف شستن مجبور نباشم کل آشپزخانه را تی بکشم، یک پادری گذاشتم جلوی سینک.

    نتیجه؟
    انقلابی در سطح مدیریت بحران 😄

    یا برای نگرانی پوست دست: زیر دستکش کرم مرطوب‌کننده می‌زنم.

    یعنی فرایند ظرف شستن را با خودمراقبتی ترکیب کردم.
    در نتیجه مغزم دیگر این کار را فقط به‌عنوان «وظیفه» نمی‌شناسد، یک جور رسیدگی هم حسابش می‌کند.

    حتی برایش موسیقی گذاشتم.
    چون فهمیدم اگر قرار است کاری تکراری باشد، حداقل می‌شود کمی بازیگوشش کرد.

    و عجیب است که وقتی یک کار را از حالت «اجبار کورکورانه» خارج می‌کنی و برایش فکر می‌کنی، کم‌کم از یک کار اعصاب‌خردکن تبدیل می‌شود به چیزی که می‌شود باهاش صلح کرد.

    این نگاه را کم‌کم به بخش‌های دیگر زندگی هم تعمیم دادم: غذا خوردن، یادگیری، مطالعه، نوشتن، رابطه‌ها، حتی استراحت.

    مثلاً برای غذا خوردن، به‌جای اینکه مدام به خودم بگویم «این را نخور، آن را حذف کن»، نشستم برای خوراکی‌هایی که دوست دارم نسخه‌های سالم‌تر پیدا کردم.

    با استویا بستنی درست کردم، برای شیرینی‌ها جایگزین پیدا کردم و فهمیدم گاهی لازم نیست لذت را حذف کنیم، فقط باید شکل تازه‌ای بهش بدهیم.

    یا در یادگیری، دیگر فقط مطالعه نمی‌کنم.
    از هر چیزی خلاصه می‌نویسم، نقشه ذهنی می‌کشم، به مفاهیم مرتبط وصلش می‌کنم و ذخیره‌اش می‌کنم تا تبدیل شود به یک مرجع قابل‌مرور.

    انگار دارم آرام‌آرام برای کل زندگی‌ام «رابط کاربری» طراحی می‌کنم 😄

    سه عادت اتمی هم دارم که تحت هر شرایطی نگه‌شان می‌دارم:

    نوشتن،

    خواندن،

    و طراحی کردن.

    برای هرکدام هم «حداقل اقدام» تعریف کرده‌ام.

    اگر شده فقط سه خط بنویسم،
    فقط یک صفحه بخوانم،
    یا فقط چند خط‌خطی خلاقانه انجام بدهم.

    جالب اینجاست که معمولاً همان «فقط سه خط» تبدیل می‌شود به سه صفحه. یک صفحه راه می‌دهد به یک فصل و از خط‌خطی‌ها چیز قابل قبولی درمی‌آید.

    انگار سخت‌ترین بخش هر کاری، فقط گول زدن مغز برای شروع کردن است.

    این سه عادت را روی سه کارت جداگانه پیاده کرده‌ام، «کارت‌های عادت اتمی».

    پشت هر کارت هم سیستم پیگیری عادت را تبدیل به بازی کرده‌ام و برایش طراحی و امتیاز گذاشته‌ام، که مغزم کمتر حس کند دارد وظیفه انجام می‌دهد و بیشتر حس کند وسط یک بازی است.

    راستش کل این پروژه، از اول هم برای من بیشتر شبیه طراحی «بازیِ زندگی» بوده تا صرفاً برنامه‌ریزی.

    ایده‌آلم این است که همه این سیستم‌ها را منتشر کنم،
    هم دفتر مدیریت وظایف،
    هم دفتر مدیریت رفتارها،
    هم کارت‌های عادت اتمی.

    اما یکی از بزرگ‌ترین موانع، وضعیت عجیب اقتصادی و قیمت متغیر کاغذ است.

    کمتر از یک ماه پیش کاغذی را هفتصد هزار تومان خریدم و الان همان کاغذ شده یک میلیون و دویست.

    برای همین بخشی از وقفه‌ها به این برمی‌گردد که مدام دارم حساب می‌کنم چطور می‌شود وسط این وضعیت، یک کسب‌وکار نوپا را زنده نگه داشت و همزمان زیر فشار اقتصادی له نشد.

    برای همین این روزها دارم تلاش می‌کنم نسخه دیجیتال این سیستم‌ها را هم آماده کنم، البته با همان دغدغه‌ای که در نسخه کاغذی داشتم: مدیریت توجه، کاهش حواس‌پرتی و دور ماندن از شلوغی فضای دیجیتال.

    و حقیقت این است که بخشی از طولانی شدن پروژه هم به همین برمی‌گردد: اینکه مدام در حال آزمایش ایده‌ها هستم.

    شاید مهم‌ترین بخش ماجرا این باشد که همه این‌ها را وسط بحران ساخته‌ام.

    بحران شخصی،
    بحران عاطفی،
    سوگ،
    فشارهای اجتماعی،
    و حال‌وهوایی که فکر می‌کنم خیلی‌هامان این سال‌ها تجربه‌اش کرده‌ایم.

    با همه این‌ها، نزدیک دو سال است که این پروژه را در گوشه زندگی‌ام نگه داشته‌ام و آرام‌آرام رویش کار کرده‌ام.

    نمی‌دانم اسمش خودستایی است یا نه،
    ولی خیلی صادقانه به این موضوع افتخار می‌کنم.

    چون این پروژه برای من فقط یک محصول نبوده،
    بیشتر شبیه یک نقطه امید بوده.

    یک یادآوری مداوم که: «باید زنده بمانم و زندگی را، حتی اگر خیلی کوچک، کمی بهتر کنم.»

    راستش دغدغه نظم شخصی سال‌ها مسئله اصلی زندگی من بوده.
    و متأسفانه مثل خیلی‌ها، زمان زیادی را صرف کتاب‌های زرد، دوره‌های بی‌کیفیت و نسخه‌های فانتزی موفقیت کردم.

    چیزهایی که نه‌تنها کمکی نکردند، بلکه گاهی کلی خطای شناختی و احساس ناکافی بودن هم به آدم اضافه می‌کنند.

    تا وقتی که کم‌کم فهمیدم باید بروم سراغ منابع علمی‌تر و آدم‌هایی که واقعاً چیزی برای گفتن دارند.

    برای همین یکی از هدف‌های این پروژه این بود که علاوه بر سیستم‌سازی، تبدیل شود به نوعی مقابله با توصیه‌های فرساینده و نسخه‌های اشتباهی که سال‌ها به اسم «توسعه فردی» به ما فروخته شده‌اند.

    و اما اینکه این سیستم‌ها امروز چطور برای من کار کردند:

    از دفتر مدیریت وظایف:

    پیگیری رفع سوءاثر چک برگشتی را انجام دادم،

    چند کار اداری مهم را جلو بردم،

    و کارهای روزانه‌ام را مدیریت کردم.

    از دفتر مدیریت رفتارها:

    صفحات صبحگاهی نوشتم،

    پنج صفحه آزادنویسی کردم،

    غذای بدون کربوهیدرات و بدون شکر خوردم،

    از فهرست ورزش‌هایم، پیاده‌روی و تمرین‌های SNPE را انتخاب کردم

    روتین پوستی و چک‌لیست خودمراقبتی‌ام را انجام دادم،

    داروها و مکمل‌هایم را مصرف و ثبت کردم،

    به گلدان‌ها رسیدگی کردم،

    و بخشی از یک دوره مدیریت نظم شخصی را گذراندم.

    از تمرین‌های مدیریت ذهن و تاب‌آوری هم:

    تمرین میسوگی را انجام دادم،

    روی بهداشت خواب کار کردم،

    و سعی کردم سبک زندگی سالم را حتی در حد مینیمال حفظ کنم.

    در دفتر آزادنویسی هم از دغدغه‌ها، دلخوری‌ها، احساسات و حتی بحثی که چند روز پیش با دوستم داشتم نوشتم.

    بعد هر بخش را به جای مناسب خودش منتقل کردم:

    چیزهایی که نیاز به سیستم‌سازی داشتند،

    وظایفی که باید برای بهتر شدن شرایط انجام می‌دادم،

    و مسائلی که فقط لازم بود تخلیه شوند تا ذهنم سبک‌تر شود.

    و حقیقتاً کل این چرخه کمک می‌کند ذهنم خلوت‌تر شود و مخصوصاً در شرایط بحرانی، زندگی را تا حدی «قابل‌کنترل‌تر» ببینم.

    فکر می‌کنم ذهن آدم بیش از هر چیز نیاز دارد حس کند اوضاع کاملاً از دستش خارج نشده.

    یک کار مهم دیگر هم امروز انجام دادم: دکور اتاق کارم را تغییر دادم.

    می‌خواستم ویدیو ضبط کنم و ناگهان متوجه شدم میز کارم کاملاً پشت به دوربین است 😄

    هرچه حساب کردم دیدم یا باید کجکی فیلم بگیرم یا کلاً با دوربین قهر کنم.

    برای همین کل چیدمان اتاق را جابه‌جا کردم که میز رو‌به‌دوربین قرار بگیرد.

    امیدوارم این شروعی باشد برای اینکه کم‌کم تمرین ویدیو ضبط کردن را جدی‌تر شروع کنم.

    فعلاً برنامه‌ای برای انتشار ندارم،
    بیشتر می‌خواهم با ترس خودم از دوربین، دیده شدن و تصویر واقعی خودم کنار بیایم.

    فکر می‌کنم بین «تصوری که از خودمان داریم» و «چیزی که واقعاً هستیم» فاصله عجیبی وجود دارد،
    و شاید بخشی از رشد فقط خیره شدن آرام به همین فاصله باشد.

    امشب هم قرار است فیلم دشت سوزان را ببینم و احتمالاً مثل همیشه موقع انتخاب آهنگ، بیشتر از خودِ گوش دادن زمان صرف تصمیم‌گیری کنم 😄

    دفتر مدیریت وظایف و دفتر مدیریت رفتارها هر دو سیستم امتیازدهی هم دارند.

    آخر روز به عملکردم امتیاز می‌دهم و از مجموع این‌ها، امتیاز کلی روزم درمی‌آید.

    الان که هنوز وسط روزم، فکر نمی‌کنم بیشتر از پنجاه یا شصت بتوانم به خودم بدهم 😄
    چون هنوز بخش زیادی از روز مانده و همیشه می‌ترسم اگر زود امتیاز بالا بدهم، شبیه دانش‌آموزی شوم که خودش برگه امتحانی‌اش را تصحیح کرده.

    اما قرار است کمی روی سایتم وقت بگذارم تا بتوانم در کامنت‌های بعدی به آن لینک بدهم.

    و در آخر، اگر کسی منبع خوبی درباره سیستم‌سازی، نظم شخصی، طراحی عادت، مدیریت ذهن، یادگیری یا طراحی سبک زندگی می‌شناسد، واقعاً خوشحال می‌شوم معرفی کند.

    کتاب، مقاله، پژوهشگر، دوره، وبینار، هر چیزی.

    چون دلم می‌خواهد اگر روزی قرار است در این حوزه آموزش یا دوره‌ای طراحی کنم، به‌جای تکرار حرف‌های زرد و فرسوده، بروم سراغ سرچشمه‌ها و منابعی که واقعاً حرفی برای گفتن دارند.

    و خلاصه…
    این بود انشای من 😄

      1. بهار جان این خودش یه مقاله‌ی توسعه‌ی فردی بود، چه خوبه که اینارو نوشتی.

    1. سلام بهاره عزیز
      از مطالبت که اینقدر پیگیر کارها هستی حظ کردم. یه پیشنهاد دارم برای ظرف شستن:
      از سال ۷۰ که دست درد گرفتم ماشین ظرفشویی خریدم . البته یکسال قبلش در خونه‌ای که زندگی میکردم داشتم و خیلی راضی بودم. خوب اون موقع ارزون بود، تا امروز سه تا ماشین ظرفشویی سوزاندم واقعن. از صبح تو ی ماشین ظروف را میچینم و شب روشن میکنم هم در مصرف آب صرفجویی میشه و هم در مصرف مایع ظرفشویی . دستام هم صدمه نمی بیند. بار اول که ماشین سوخت مشکل خاموشی برق ووو بود رفتم دست دو خریدم که خیلی نو بود و مال یه خانم دکتر بود! بعد از آن بوش آلمانی ، که تعمیرکارش برد کارخونه که درست کند دیگه برنگردوند! تعمیرکار قلابی دزد بود! دوبار یک نو مارک بوش خریدم. و الان بیش از ۲۰ ساله هر روز از ماشین ظرفشویی استفاده میکنم. گاهی که مهمون دارم در یک روز دوبار پر و خالیش میکنم.
      از گزارش نیک نوشتن راضی هستم. هم برای خودم که می نویسم و هم دوستان که می نویسند و من می‌خوانم و ازشون مطلب می‌اموزم. ممنون که پرو پیمون نوشتی موفق باشی. و ممنون از استاد شاهین که چالش ها خوبی برامون تدارک می‌بیند.

      1. ممنون از نظر و راهنمایی فرح جان. ماشین ظرفشویی دارم عزیزم. اما گاهی حجم ظرف‌ها خیلی بیشتره و بعضی ظرف‌ها رو نمی‌شه توی ظرفشویی گذاشت و گاهی که نمک ظرفشویی و قرص و جلادهنده تموم می‌شه باید خودم بشورم.
        و اون بیشتر مثالی بود که بگم چطوری از با خلاقیت کارها رو برای خودم خوشایندتر می‌کنم.
        خلاصه دمت گرم و ممنون که وقت گذاشتی و خوندی عزیزم دمت گرم😍

    2. خیلی آموختنی بود روزتون.
      دم‌تون گرم که با ما هم به اشتراک گذاشتید.
      این همه سیستم خسته کننده نمی‌شه؟
      چطور فراموش نمی‌کنید به همه‌شون برسید یا چطور از زیر کار در نمی‌رید؟
      چطور هر چیزی رو ثبت می‌کنید تو ذهن دوم؟
      از د‌وشواری کارتون هم بگید لطفن.
      من خیلی دوست فرهنگ شخصی بسازم و بنظر میاد سیستم‌سازی شما به این‌کار نزدیکه. ممنون می‌شم بیشتر ازش بگید.
      و اینکه. وبینارهای روزسوال خانم الهه عليزاده رو معرفی می‌کنم و الان هم در فاز معماریسیستم فکری هستیم. به شفافیت بیشتر و بهترتون کمک می‌کنه.

      1. سلام سارا جان
        ممنونم ازت😍
        چه پیشنهاد خوبی.
        حتماً توی گزارش نیک روزای بعد مفصل‌تر از چالش‌ها و گره‌گشایی‌هایی این سیستم می‌نویسم.

    3. خیلی آموختنی بود روزتون.
      دم‌تون گرم که با ما هم به اشتراک گذاشتید.
      این همه سیستم خسته کننده نمی‌شه؟
      چطور فراموش نمی‌کنید به همه‌شون برسید یا چطور از زیر کار در نمی‌رید؟
      چطور هر چیزی رو ثبت می‌کنید تو ذهن دوم؟
      از د‌وشواری کارتون هم بگید لطفن.
      من خیلی دوست فرهنگ شخصی بسازم و بنظر میاد سیستم‌سازی شما به این‌کار نزدیکه. ممنون می‌شم بیشتر ازش بگید.
      و اینکه وبینارهای روزسوال خانم الهه عليزاده رو معرفی می‌کنم که الان هم در فاز معماری سیستم فکری هستیم. یعنی امسال به این نام نامگذاری شده. به شفافیت بیشتر و بهترتون کمک می‌کنه.

  36. سلام. این چند روز اخیر، از وقتی شغلی پیدا کردم، تمام شبانه روزم در چند روتین ساده، خلاصه شده، برای همین چیز قابل بیانی به ذهنم نمیومد که بنویسم.
    امروز هم مثل دیروز و روز قبلشه.
    هرچند که اگه قرار بر شرح حس و درونیات خودم باشه، سطرها حرف برا نوشتن هست؛ ولی خب اینجا باید از رویدادها گفت انگار:)

    امروز چه کردم؟
    ۱. با اینکه درخواست حذف ترم کرده‌ام و هیچ کدام از کلاسها رو شرکت نمی‌کنم، ولی به عشق و لذت یادگیری زبان، هفت صبح بیدار شدم تا -احتمالا آخرین جلسه کلاس- رو از دست ندم.

    ۲. به داد گربه همسایه‌مون رسیدم
    علی‌رغم مخالفت شدید گربه خودمون، به غذا دادم و نذاشتم بیشتر از این کتک بخوره از گربه ما.

    ۳. از فرصت و خلوتی محیط کار، استفاده می‌کنم و به جای پرداختن به یه “سرگرمی آموزشی”، به یادگیری زبان و برنامه‌نویسی میپردازم که آورده‌ام از این شغل، محدود به دو قرونی که درمیارم نباشه

    ۴. امشب هم قبل خواب، طبق معمول ، چندصفحه‌ای به پای حرف‌های پزشک‌زاد می‌شینم و بعد میخوابم.

    1. امروز حَل‌حَل، پرزها و مژه‌هایش ریخته است. کج‌کج است‌. صافی بقیه‌ی حلزون‌ها متعجبش کرده است.
      ۱. حسابی خوابیدم. البته صبح تا ظهر‌:) کلی خواب دیدم. عجیب و پر گره. نوشتمش. احتمالا از توش یه قصه دربیارم. هااااهااااهااااا👹
      ۲. استاد گفت زندگی‌نامه‌م را کامل‌تر کنم. دارم همین کارو می‌کنم. مامان بفهمه پوستمو می‌کَنه. آخه هر چی من وِلم اون زیادی محتاطه. نباید به گوشش برسه چیا نوشتم و می‌خوام بنویسم اون‌تو. هاااااهااااهااا👹
      ۳. با دوستی عزیز قراری احتمالی گذاشتم برای این هفته. البته اگر نفرین شخصی نگیره و هواپیمام سقوط نکنه. هااااهاااهاااا👹
      ۴. توت سفید رو گذاشتم توی دهانم. آروم آروم بافتشو از هم جدا کردم اون‌تو. خیلی جالبه. گاهی‌ یه صدای جیرجیر پلاستیک‌مانند می‌ده بین دندون‌ها. خیلی باحاله. هاااااهااااهااا👹
      ۵. چند تا توت و توت‌فرنگی و گردو گذاشتیم توی ظرف. بابا برد واسه آقای سرایدار ساختمون. اهل افغانستانه. خیلی زحمت‌کشه و خیلی نحیف. کاش خوش‌حال بشه. یکم حتی.😢
      ۶. قصدم برای آزاد کردن بلبل همسایه داره جدی می‌شه. به مامان گفتم با دقت نگاه کنه که صداش از کجاست. اگر خونه‌شو پیدا کنم احتمالا برم سراغش. عین مرد توی قصه‌م. هااااهااااهاااا👹
      هر روز دارم گزارش نیک بیشتری می‌نویسما استاد. تلاشم ستودنیه. فکر کنم چون هر روز دارم با دقت بیشتری می‌گردم دنبال سوژه واسه گزارش نیک که دست خالی نباشم. باحاله.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *