«از رویِ جاذبهی جهانام برداشتی
روی جاذبهی خودت گذاشتی!
نامات را
از پوستات که برمیدارم،
دهانام از کهربای کلمه پُر میشود.»
-میرزاآقا عسگری (مانی)، سپیدهی پارسی، ص۱۴۴
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
قوانین بهرهوری من
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
82 پاسخ
گزارش نیک من
— جمعه را چگونه گذراندید؟ سؤال شاهین کلانتری در وبینار نویسندهساز بود. راستی جمعه را چکونه گذراندم؟ فکر کنم مثل هر روز بود با کمی دلتنگی بیشتر.
— کتاب «اطاق آبی» سهراب سپهری را تمام کردم. اگر نخواندهاید بخوانیدش.
— چند شعر از مهدی سرباز شاعر افغانی را خواندم.
—مطلبی برای کانالم نوشتم.
— نرمش هر روزهام را انجام دادم.
— نوشتن صفحات صبحگاهی واقعن به من آرامش میدهد.
— جمعه به جمعه روز آبیاری بعضی از گلدانهایم است. سیرابشان کردم.
— پایان روز منزل دوستی مهمان بودیم. دلتنگی جمعه را شست و برد. با مهربانی بیشائبهشان.
1. جمعهاس و روز تعطیل و معمولا اکثر افراد میزارن خوابشون کامل بشه و بعد بیدار میشن ولی برا بدنِ من که ساعتش خودبهخود رو 4-4:30 کوکه فرقی نمیکنه و من برا نماز بیدار میشم و یا بعدش میرم ادامهی لالا یا ورزشهای کششی رو انجام میدم و مدیتیشن میکنم. بعدشم صبحانه و پیادهروی. که امروز از اون روزا بود که بعد از نماز صبح نخوابیدم.
2. بعد از کارای نیک برا بدنم شروع کردم به ضبطِ روزگفتار امروز و بعد بارگزاریِ روزگفتار دیروز و امروز باهم تو کانال تلگرامم. فصل 1 و 2 از کتاب «آگاهانه زیستن با ارزشها» رو تو تا وویسِ جدا که تقریبا هرکدوم 12 دقیقهای میشد هوا کردم.
3. از اونجایی که مامانم سرِ بیاحتیاطی و جلو کولر نشستن، سرما خورده، قراره کل روز خونه باشیم و جایی نریم. این خونه موندن از بابتی برا من خوبه که بشینم و به کارای عقبافتادم برسم.
4. گزارشای نیک دوستانمو خوندم، روزگفتارارو تا جایی که میشد گوش کردم و با زهره جانم صحبت کردیم و قرار شد با هم دفترای شعرِ شعرماهی رو رونویسی کنیم.
5. گیابند جان گفتن بریم تو کار آزادنویسی و من از خاطرهی یه زن در عید نوشتم.
6. بعد از نهار و نماز و وقت گزروندن با خانواده، وارد وبینار نویسندهساز شدم و استاد راجع به تئاتر بوف کور با بازی باده جان علوی حرف زدن و از مامان گلشون و مکالمات بامزهشون گفتن. و در آخر هم به سوالات همسفرانمون پاسخ دادن. و اینم یادآور شدن که امروز ماهگردِ نوشتن گزارشات نیکمونه و باید براش جشن بگیریم.
7. بعد از وبینار پیاده درنوردیدم تو خونه.
8. و بعدش فیلم Society-of-the-Snow-2024 رو که چند روز پیش دانلود کرده بودم دیدیم. این فیلم واقعا مهیج بود و بر اساس کتابی به همین نام از پابلو ویرچی ساخته شده که گزارشی از تجربیات ۱۶ بازمانده از فاجعه پرواز اروگوئه ۱۹۷۲ را مستند کرده.
9. بعد از فیلم که 2:25 دقیقه طول کشید، بازم پیاده درنوردیدم.
10. نمازمو خوندم و شام بر بدن زدم.
11. کانال تلگرام و پیج ویرگولمو بررسی کردم.
12. ردیاب عادتها و میزان رضایت از خودِ هفتگیم رو تو بولنتژورنالم بررسی کردم و رنگآمیزیدم. و بعد برنامهی فردا رو نوشتم.
13. گزارش نیکم در حال نوشته شدنه و بعد تو سایت هواش میکنم.
14. دبل، مسواک، روتین پوستی و پیش به سوی لالا.
احساس شرمندگی دارم که گزارش نیک رو با تاخیر میفرستم.
۲۱خرداد
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲.شعری از شاملو خوندم و کلمه برداری داشتم:چفتهی تاک، بوسه،دلدار
۳. برای تولد یکی از همکارا کیک سفارش دادم و در حین جلسه جدی سورپرایزش کردم.
۴. تا دیروقت گزین گویه تمرین کردم اما ارسال نکردم.
۵. غمگینی کردم از اینکه نشد کارگاه کاریکلماتور حضور داشته باشم.
انتحار یک حلزون
– صبح روز جمعه همسرم به قصد برگزاری جلسهای میخواست راهی دانشگاه بشه که مچشو گرفتم.
ازش خواستم برام از مقالهی «تشویش نوشتن»از نعمتالله فاضلی و چرا ادبیات یوسا پرینت بگیره. نیاز داشتم با هایلایتر و خودکار بیفتم به جونشون.
– برای ناهار استیک مرغ و سیبزمینی سنگپز درست کردم.
– چالشی در کانالم راهانداختم امروز روز دوم چالش بود. – امروز سه نوبت با گیابندجان همنویسی کردم و دو صفحهای که از کهنالگوها گذاشته بود رو خوندم.
– به اشتباه سه مرتبه روزگفتار۵ رو حذف کردم و در نهایت باز هم از خروجی روزگفتارم راضی نبودم. زبان مادری، یکی از دلایل بزرگ تپقزدنها و مشکلات گفتاری دیگهست.
از زمانی که ضبط روزگفتار رو شروع کردم، بیشتر قدر. نوشتن رو میدونم، کمتر رسوا میشم:)))
– با ندا جان به روزگفتارها گوش کردیم و تصمیم گرفتیم با هم از روی دفاتر شعر شعرماهی رو نویسی کنیم.
– عسل فاطمی جان خدای مجلههای انگلیسیه، باید قدرشو بدونیم.♡
– امروز یک دسیسه اساسی با بچهها ریختیم. عاشق فتنهانگیزی، فتنهافکنی و دسیسهچینیام.
گزارشهات خیلی قشنگ خوندنیه
1. دیروز و امروز بهترین روزهای زندگیم بودند، بدونِ هیچ دلیل خاصی.
2. دیشب رفته بودم طبقهی بالا، با مامان و بابا شام خوردیم. مادرم گفت: وقتی زنگ زدی و گفتی میآیم طبقهی بالا، منْ پروازکُنان از پیادهروی برگشتم خانه.
3. آبِ سردشان تمام میشود. آبِ سرد نمینوشند، آن یک بطری آب ِتصفیهشده را هم برای من سرد نگهمیدارند. از نظرِ من، آبِ نوشیدنی یعنی آبِ سرد حتا در زمستان. آبِ گرم در دایرهی واژگانِ زندگیم وجود ندارد. اما نوشیدنیِ محبوبم: آبِ یخ. صدای یخ را شنیدی؟
4. دیشب مدام این جمله را شنیدم: «قربون چشمای سیاهت برم من.» قوربونت را با لهجهی تُرکی بخوانید، از زبانِ مادرم.
5. آقای پدر میپرسید: نوشتههایت خوب پیش میروند؟ گفتم: بله. پرسید: کار وبسایتت را انجام دادی؟ گفتم: تماس گرفتم و قرار شد حضوری قرارداد ببندیم.
6. یاد یکی از دوستانم افتادم. برنامهنویسِ قَدری است. تنها کسی که سختترین چَتهایم را میخواند و میفهمد. چتِ من انگار که کُد است، و او تنها کسی که این کُدها را میخواند. یکبار شک کردم. پرسیدم تو واقعن متوجه میشوی؟ گفت: آره. پرسیدم: بگو منظورم چی بود؟ توضیح داد، باورم نمیشد، درست فهمیده بود. شاید هم این زبانِ مشترک را با هم ساختیم، که حالا میتوانیم دربارهی مباحثِ جدی بحث کنیم. پنج سال، دوستِ خوبِ روزهای سخت.
7. بخشی از حالِ خوبم را مدیون دوستیام که سه سال اخیر کنارم بود. درست است که بسیار جنگیدیم، اما درنهایت به بینشی رسیدم که اگر او نبود، نمیتوانستم این مسیر سخت را بگذرانم. میخواهم به او پیامکی بگویم: «تا ابد در قلبمی» به سبکِ دفترچهی خاطرات نوجوانی. منْ تا به حال، این جمله را به هیچکس نگفتم. اگر میگفتم، دروغ بود. اما حالا این جمله، مالکی دارد.
۱.دوش گرفتن
۲.وعدهی صبحانه:پنیر/گوجه/نیمرو به شکل خرسی،با ماهیتابهی پنکیک ساز
۳.وعدهی ناهار:عدس پلو با گوشت چرخ کرده
۴.آرایش ملایم
۵.بافتن موهایم و زدن گیرهی پری دریایی
۶.نوشیدن چای هل
۷.نوشیدن آب
۸.پوشیدن لباس طرح روح
۱. صبح همکارامو با توهین از خواب بیدار کردم.
۲. آزادنویسی کردم.
۳. بیشتر روزم صرف حسابکتابای پیج شد، ولی آفتاب تابستونیای که میخورد تو صورتم تحملش رو آسون میکرد.
۴. چند وقت بود تابلوهای لیپانآرت رو تو اینستا میدیدم و خوشم میومد. رفتم بوم خریدم، قرمزش کردم و گفتم شابلون آماده به چه درد میخوره؟ خودم میکشم. ایشالا که تا آخرش با همین اعتمادبنفس برم جلو.
۵. به پوشهی جرقهها چند تا چیز تازه اضافه کردم.
۶. دو نوبت پیادهروی کردم و یه عالمه با خودم حرف زدم.
۷. از پیادهروی دومیه که برگشتم بومم خشک شده بود. روش همای، خورشید و یکی از گلهای فرش اتاقمو کشیدم. هنوزم کلی جا داره. بقیهش برای فردا.
۸. آخر شب هم با بابام رفتیم اون پارکی که تقریباً هیشکی نمیشناسه و تاببازی کردیم.
قصد داشتم پنجشنبهای آرام و بیدغدغه برای خود بسازم. چه فکر میکردم و چه شد.
بعد هم کتاب خواندم و قدری با دوستان جدیدم معاشرت کردم.
رفتم یک جفت کفش هم خریدم و تمام.
کفش جدیدت مبارک عزیزم. 🌼
امیدوارم روزهای آینده برات همراه با آرامشی که میخوای باشه. 🤍
ممنونم لیلی عزییییزم💟 عشق فراوان به سمتت روانه بشه رفیق ندیدهام😇
– باز هم قند خواندم. هر وقت قند میخوانم قندم میافتد.
– چند تا آهنگ جدید پیدا کردم.
– درست کردن عکس برا محتواها خیلی طول کشید ولی از کیفیت کار راضی بودم.
– از دوستی بابت لطفش تشکر کردم.
– وبینار شرکت کردم.
عموجان واسه باغش یه خر خریده، فرق خر یا الاغ بودنش رو نمیدونم. احتمالا خر بوده. من هنوز ندیدمش. اما مامانم میگه خره شعور داره. خودش رو حسابی جا کرده.
اسمش رو گذاشتن مخمل خانوم. مامان میگه بهش میگیم«مخمل خانوم بیا بوس بده، میاد جلو و لبش و نزدیک لب مامان یا متقاضی میکنه»احتمالا خره لب میخواسته، ایناها به زور ازش بوس میگیرن.
خیلی مشتاق دیدار مخمل خانم شدم.
صبح که بیدار شدم درگیر خواب دیشبم بودم.
شروع به نوشتنش کردم تا فراموشش نکنم.
باز به خواندن کتاب نرسیدم .
آزادنویسیام از دیروز کمی بیشتر بود.
نویسنده ساز شرکت کردم.
باپسرها و مامان و بابا و مریم و بچههاش به گشتو گذار رفتیم. کلی پیادهروی کردیم. سامیار که بیشتر بغل من بود. اصلا حال نداد. یه سری به فروشگاه انتخاب زدیم تا واسه آراد یه دوچرخه بخریم. پشیمون شدم خیلی گرون بود. بهش گفتم با دوچرخه خودت فعلا سازش کن.
امروز را با همان چیزهایی شروع کردم که این روزها برایم حکم نخ تسبیح را دارند: نوشتن صفحات صبحگاهی و رفتن به باشگاه. این دو کار، هرچقدر هم تکراری به نظر برسند، برای من شکلِ سادهای از بازگشت به خود هستند، انگار قبل از آنکه روز واقعن شروع شود، باید هم ذهنم را گرم کنم و هم بدنم را.
بخش اصلی روزم به طراحی گذشت، حدود پنج ساعت کار مداوم. این جور وقت گذاشتن برای طراحی، هم خستهکننده است و هم رضایتبخش، چون آدم حس میکند واقعن در دلِ کار زندگی کرده، نه فقط دور و برش.
امروز در کارگاه کاریکلماتور هم شرکت کردم. حس کردم با موضوع این جلسه خیلی بیشتر از کارگاه قبلی ارتباط برقرار کردم. انگار اینبار زبان و فضای کارگاه برایم آشناتر بود و راحتتر میتوانستم با آن همراه شوم.
از عصر تا شب هم درگیر پذیرایی از مهمانها بودم. بخش دیگری از روز که حالوهوایش با خلوتِ نوشتن و تمرکزِ طراحی فرق داشت، بیشتر در رفتوآمد، گفتوگو و همراهی با دیگران گذشت.
” داهات ”
به ساعت نگاه میکنم: حدود سه نصف شب است چشم می بندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم و طبق عادت کنار پنجره می روم سوسوی چند چراغ مهربان و سایه های کشدار شبگردان خمیده و خاکستری گسترده بر حاشیه ها و صدای هیجان انگیز چند سگ و بانگ آسمانی چند خروس از شوق به هوا می پرم چون کودکیم و خوشحال که هنوز معمای سبزی رودخانه از دور برایم حل نشده است آری از شوق به هوا می پرم و خوب می دانم که سالهاست که مرده ام..
قسمتی از کتاب سالهاست که مرده ام حسین پناهی
به ساعت نگاه می کنم ،حدود سه نصف شب است . از خانه ی مامان برمی گردیم و چون دیر وقت است و خوابم می آید و حوصله پختن اُملت را ندارم . بهش می گویم دمِ همون وانتی سفیدِ نگهدار دوتا فلافل بگیریم .
می گوید: اگر نرفته باشه . گفت تا سه می مونه .
دَم فلافلی پر از داربست های گونی کشیده و ریسه های پرچم مثلثی و روی زمین پراز لیوان های یکبار مصرف طلقی …
مرد فلافلی عبوس است و از دور پیرمردی که به گدا نمی خورَد با گونی و چندتا مشمّا ، نزدیک می شود . از شیشه به داخل ماشین زل زده است. شوهرم زیر لب می گوید نگاش نکن .
نمی تونم . بغضم می گیره . حتما پول میخواد . به وانت فلافلی هم زل زده است .
نگاهم را ول نمی کند . آمده جلوتر و از شیشه یکریز دارد بامن حرف می زند . موقع حرف زدن قطرات توف اش در هوا .
و حرف هایش ؛
من دندانم درد می کند . از شهرستان آمده ام . آنجا باغ داشتم .
با لهجه و گویش لری حرف می زند .
رفت .
حالا مگر فلافل ازگلویم پایین می رود.
آمده ایم آب بخریم .
من تو ماشین ام . یک پراید جلویمان نگه داشت ، زن و مرد چاقی پیاده شدند و رفتند داخل مغازه .
پشت شیشه پرایدشان ، جمله ای است که به سختی توانستم کلمه ی آخرش را بخوانم .
تایلند رفتن کنسل شد می ریم داهات .
این گزارش را ساعت ۴:۱۵ صبح مینویسم. تو جاده بودم و بعد هم باطری گوشیام تمام شد.
آخر شب رفتم آخرین اجرای تیارتِ باده علوی: «بوف کور». برداشتی آزاد از رمان هدایت. خلاقانه و رغبتانگیز. دم باده و همبازیاش گرم. دوباره هوس کردم بوف کور بخانم.
بعد از یک جلسهی خصوصی، بلافاصله پریدم تو اولین جلسهی کارگاه کاریکلماتور. لقمانوار آغازیدم. یک مجموعه کاریکلکاتور را گذاشتیم زیر ذرهبین و با سنجههای متنوعی جملاتش را شکافتیم. در بخش دوم مجموعهای از گزینگویههای خوب را بررسیدم تا الهامبخش تمرین جلسهی بعد باشند.
وبینار نویسندهساز هم خوب پیش رفت. نیم ساعتِ اول با من بود و بقیهاش با مبینا ملایی. از «کلثوم ننه»ی بیژن اسدیپور گفتم و یکی دو تکهاش را هم برای بچهها خاندم.
لای ده-بیست تا کتاب هم لولیدم، لولیدنی. گزارش لولش بماند برای فردا.
اوستاد خیلی ممنون با این همه دغدغه و کار باز رفتین تئاترش. مطمئنن وقتی باده شما را بین تماشاگران دیده تو قلبش پروا نه از پیله در آمده
عزیزمی هادی جان. ایشالا بیای جشن امضا و رونمایی کتاب شما.
-بالاخره قسمت شد و من هم ریز ریز در طول روز فیلم palm trees in the snow را دیدم و دوستش داشتم.
– بین فیلم دیدن حدود سی باری با شازده بازی کردم:
کشتی، نقاشی، کتاب، کارت بازی، ماشین بازی و …
-از ترس قطع دوباره ی اینترنت همه کتاب هایی که استاد بارگذاری کردند را دانلود نمودم.
-12 صفحه کتاب فرهنگ گفتاری خواندم.
-لغت برداری کردم.
-وبینار نویسنده ساز شرکت کردم و به توصیه مبینا جان تصمیم گرفتم یک لیست از واژگان برای بیان احساس گردآوری کنم.
-شازده را بردم پارک و با هم بستنی خوردیم.
صبح که با سردرد بیدار شدم گفتم از امروز نیکی میکی در نمیآید.
هرچند تقریبا هرروز با سردرد بیدار میشوم اما امروز دنبال بهانه بودم تا حالم خوب نباشد.
ساعت ده بیدار شدم و تا ساعت یک خودم را در رختخواب معطل کردم تا مطمئنتر شوم امروز روز خوبی نیست، اگر بود حتما انرژی بلند شدن را داشتم.
ساعت یک که همسرم با هشت نان تازه برگشت، کدبانویی کردم و برایش یک تن ماهی فلفلی را در قابلمه ریختم، هرچند سرد هم میشد خورد اما این مردها دنبال بهانهاند.
بااینکه بوی تن ماهی ساعتها در خانه میماند اما قید شستن ظرفها را زدم و به همسرم گفتم وقتی آنها را داخل سینک گذاشت، برایم یک پتو بیاورد تا چرت بزنم.
خسته بودم خب.
قبل از خواب خیلی حواسم بود تا به طرف راست نخوابم اما ساعت دو و نیم از دردِ تیزی که در شانهی راستم پیچید فهمیدم یک ساعت کامل روی آن لم دادهام.
دیگر خوابم نبرد، هم دستم درد میکرد هم حوصلهام.
گوشیام را برداشتم و اینبار به جای روشن کردن نت، مسقیم وارد یادداشتها شدم.
رمانم از دو روز قبل روی صفحه نود و هفت مانده بود و سه صفحه از قول و قرارم با خودم عقب بودم.
سه صفحهای که باید دیروز مینوشتم اما دیروز هم روز خوبی برای حال داشتن نبود.
به خودم گفتم حالا که امروز پنجشنبه است و در هر صورت روز خوبی نیست بیا دو خط از این وامانده بنویس حداقل از عذاب وجدان نمیری.
نوشتم.
خیلی بیشتر از دو خط، بیآنکه حواسم به این اضافه نویسی باشد.
نگاهی به صفحه صد انداختم و به شانهی راستم لبخند زدم:
آنقدر هم درد نمیکردی ها.
از پارچ آبی که میشد در آن چایی دم کرد یک لیوان آب خوردم و بالاخره ساعت چهار، رختخواب دیشب را از وسط خانه جمع کردم.
کَمَکی حالم بهتر بود اما هنوز اعتقاد داشتم امروز روز خوبی نیست.
طوطیام را زیربغل زدم و مشغول تمیزکاری شدم.
جارو کشیدم، دستمال سابیدم و ظرف کف مالیدم.
کَمَکِ بیشتری حالم خوب شد.
سری به وبینار استاد زدم اما احساس کردم امروز نمیتوانم فضای شلوغی را تحمل کنم پس دوباره نت را خاموش کردم.
ساعت شش و نیم با چند سیبزمینی و مخلفاتی که در خانه داشتیم، بساط یک کتلت پرروغن را چیدم.
دو تا سرخ کردم یکی خوردم.
ساعت هشت، تابه را شستم و کمی وسط خانه کمرم را دراز کردم تا بعد از دَر کردن خستگی به حمام بروم و خودم را هم بشورم.
اما حالی کرمگونه زیر پوستم پیلید و سری به قسمت یادداشتها زدم.
میخواستم چیزی را بنویسم که صبح با قطعیت انکارش کردم.نیکی میکی.
امروز ناخواسته بر ترسی غلبه کردم که وجود نداشت.
ترس از تمام نشدن کارهای عقب افتاده.
کتابَکی در مورد همین ترس میخوانم، امیدوارم به زودی کِش حوصلهام بِکِشد و کمی درموردش بنویسم.
خیلی نوشتهی شما رو دوست داشتم، چسبید🥰
این کاربر، هنوز به نیمه بامداد نرسیده و به روز گذشته فکر میکنه. امروز روز خیلی گرمی بود طوری که به خودم قول دادم صبح بیرون نروم اما اجباراً رفتم.
اخیرا ایستاده آزادنویسی میکنم. چند صفحه کتاب خاندم. کتاب شعر «محو» دم دستم بود، چند صفحه خاندم.
یک گزینهگویه تحت تأثیر مادرم، یکی هم از قدیمترها در کانال نوشتم.
دوستی که کتاب برایش فرستاده بودم، ازم تشکر کرد و گفت کتابها خیلی ظاهر جالبی داشتند. اواخر شب مدیتیشن چاکرا انجام دادم و زبان خاندم. خورهی دفتر دارم و این مرضی قدیمیست. در انتهای شب به پادکست تنهایی ارسی گوش میدهم.
جملهی شب: این کاربر از امیدهای کوچک بیشتر متنفر است.
روزنگاری
امروز زمان وقفه بود. در ساعات ابتدایی روز نمودش بیشتر. برخلاف همیشه به محض بیداری، عوض صفحات صبحگاهی تمرین پرسش نجات بخش را فرستادم. میدانستم هفت تا دوازده با وبیکار و کارگاه الهه مشغول خاهم بود پس زودتر از معمول یادداشت نوشتم. مختصرکی از تئاتر بوف کور.
از نظر وبیناری روز شلوغی بود. هم نویسندهساز و کارگاه کاریکلماتور هم پرسش نجاتبخش و وبیکار معماری تفکر. به مقدار معمول نه کتاب خاندم و نه آزادنوسیدم. تنها یادداشتی از مسکوب و شعری از عبید. البته که گزارشات و یادداشتهای همسفران خود صفحهای از کتابی هستند.
نصیری در روزسوال تمرین عکاسی را پیشنهاد داده بود. به موجبش میل یافتم دیدههایم را به صورت کلوزآپ ثبت کنم. امروز هم چندتا عکس گرفتم از چینش مسخرهی تعدادی از کتابهایم.
ساعت سه رفتم خانهی مادربزرگم. همان که قصد قتلش را دارم. البته بنده خدا با من کاری ندارد. او قربانی پسرش است. فهمیدم برای کشتن این زائدهی گوشتی قرص، زیادی است. همان بالشت کافی هست. فقط باید بندازم تقصیر کسی دیگر. کاری نسبتن راحت. اگر بار دیگر والدم پا از گلیمش درازتر کند بهش نشان میدهم زهرایی که تنها در نوشتههایم حضور دارد. البته به مقدار درازتر کردن پا هم بستگی دارد. برای چند متر نمیکشم. تنها جان مادرش را به خطر میاندازم و بعد میگویم کار من بوده. اگر میخاهد من بعد مادرش در صحت کامل باشد پس باید حد خودش را بشناسد.
بخشی از کلیدی داخل قفل در گیر کرده بود. کلید خود مادربزرگ. پس از صد بار زنگ و داد و بیداد که ننه جون نوهات آمده، صدایم را شنید. ده دقیقه هم صدای واکر و هوارش میآمد اما مگر به در میرسید؟ پس از یک ساعتِ کورونوسی باز کرد. موهایش را کوتاه کوتاه کرد بود. کمزلفتر از مردی چشم ابرو مشکی که عاشق سوزان روشن است.
در زیرزمینش دو کارتن پر از کتاب است. عمهها و تخمهایشان کتابهای خانده شده را این جا میآورند. هم کتابهای خوب دارد و هم بازاری. دو ماه پیش چند کتاب برداشته بودم و گذاشتم سر جایشان: او را که دیدم زیبا شدم از شیوا ارسطویی،( البته استثنا این را کش رفتم. بله سر ارسطویی دزدی هم خاهم کرد.) بیگانه از نشر ماهی و با ترجمهای که غالبش ریدمان. دایی وانیا، نمایشنامهی خرده جنایتهای زناشوهری از اریک امانوئل اشمیت و گزیدهای از داستان کوتاههای آمریکا( هر چند کامل نخاندم. فقط داستانهای ریموند و موراکامی. بله مولف کصمغز موراکامی را نویسندهای آمریکایی میدانست. البته شاید منظور از آمریکایی اصالت نبوده و بلکه محل زندگی.)
کتابهای کارتن را باز نگریستم. یک دانه یافتم مخصوص شما. رویاهای نامزدتان در مورد بعد از عروسی. بله عمه بلقیسم را میگویم. او هم امروز خانهی مادربزرگ بود.(نام خود کتاب: بازیهای عروس و دوماد از مجموعه داستانهای بلقیس سلیمانی.) میگفت:« زهرا تو هم با این استادت.» انگاری گریه کرده بود. ریملش پخش صورت. اوستا من در گزارشی فقط پرسیدم حرف آناهیتا درست است یا خیر. چرا شما پنداشتید با رابطهی شما و عمهام مشکل دارم؟ حداقل کمی ملایمتر باهاش کات میکردید. عمه بلقیس که ما نیستیم بهش گازخورد بدهید. میگفت برای کات تمام اخلاق و ظاهرش را بهانه کرده بودید. راست است؟ از شما انتظار نداشتم. حوصلهی نالههای بلقیس را ندارم. لطفن دوباره بهش زنگ بزنید و به شکل بهتری کات کنید. مثلن بگویید شما لایق چنین الههای نیستید. زود خر میشود.
کمی مردد به شرکت در کاریکلماتوری. به جز نمونههای سایت هیچ نخاندهام. بدون خاندن چگونه کلیشهها را بشناسم؟ صدایی میگوید کارگاه بعدی ثبت نام میکردی و تا آن موقع کتابی میخاندی مثلن شاپور. با این حال کاری است که شده. به جای این حرفها باید حتمن تا هفتهی بعد هر روز چند صفحهای کاریکلماتور بخانم. ماراتن سختی در پیش است. حین گزارشات رفتم حیاط. چندتا توت چیدم. نَشُسته خوردم. داغ و ترش. کمی هم در اطراف باغچه گامیدم. بعد روی تاب درازیدم.( اووف چه مصدر جعلی خوش قد و بالایی. باید عوض جعلی واقعی میبود.)
بعد از نویسندهساز آمدم داخل. هوا بس شرجی و گرمی. تخمِ عمویم حدود یک ساعتی سر زد. در واقع برادر پدرم داخل حیاط مرغ و خروس ول داده. بله آن هم در پایتخت. به گمانم حتا اگر یک درصد احتمال داشت با عمهام کامبک بزنید، الان آن یک درصد هم رفت. حق هم دارید. چه کسی چنین برادر زنی میخاهد؟ مادربزرگم زنگ زد به پسرش. رفته مسافرت. وقتی تخمِ عمویم نگران جواب ندادن پدرش شد، گفتم:« نگران نباش. لابد تصادف کرده.» او هم احتمالن کصی گفت که یادم نیست.
کارگاه پرسش نجات بخش برفتم. در حال و هوای خودم بودم که ناگهان در حیاط باز شد و دیدم اَه اَه اَه. تخمهای عمهام. بلقیس را نمیگویم. او به جز شما تا حالا با هیچ کسی رابطه نداشته. آن زمان مادربزرگم را فحش دادم. هیچ وقت پنجشنبهها خبری از تولههایش نیست. اصلن برای همین رفته بودم. حین کارگاه مدام چندتا بچه گربه بین حیاط همسایه و ما در رفت و آمد بودند. حواس پرتی. آخرهای کارگاه هم هوا لحظهای بارانی و لحظهای بادی. همین بین الهه موسیقی گذاشته بود مخصوص این حال و هوا. تاب میخوردم و کیف میکردم. هر چند صدای غیژ غیژِ تاب قدیمی، اسبی بود در سرم.
بعد از کارگاه رفتم خانه. عمهام را نیز ندیدم. گویا فقط دو ساعتی به ننهاش سر زده. الحمدلله که آن رخسارهی جندست را ندیدم. هم معنای دور مد نظر است و همان معنای نزدیک.
با فاصلهی کمی وبیکار معماری تفکر شروع شد. پنجشنبهها دلم برای الهه میسوزد. سه ساعت بیوقفه کارگاه و بعد سریعن تا دو ساعت وبیکار. تازه پس از آن هم باید یادداشتی هوا کند. به قول شاعر الهی بمرم برات.
قبل از نوشتن گزارش خابآلودگی شدیدی داشتم. با نوشتن این متن تا حدی پرید. میتوانم حداقل چند صفحهای از آینههای دردار را بخانم. هر چه نباشد مطالعهی امروزم کم بود.
دیگه نوشتنو دوس ندارم. نه که نوشتنو دوس نداشته باشم، نه. نوشتن برای تو رو دوس ندارم. نه که تو رو دوس نداشته باشما. نه. نوشتن از روزمو دوس ندارم. تکراریه. هیچی توش نی. کمه. خیلی کمه. میبینی انقد کمه که فقط کلمه میچینم تنگ هم که یه چی گفته باشم. پستش گرون میشه ولی نمیخوام فقط سفیدی بفرستم برات.
یه ساعت پیش شب سوال تموم شد. قبل اونم سر کلاس پرسش نجاتبخش بودم. نیک امروزمه. شایدم نیکان.
چی یاد گرفتم که واقعیت. واقعیت مستقل هم ربطی نداره بدونیم هست یا نه. بودگی اون وابسته ما نیس. بحث پیچیدهس. بیشتر از این توضیح بدم پیوندشون مبارک میشه. شقایق خانوم و گودرز خان.
یه تصمیم بزرگ گرفتم. میخوام از فردا با برادرزادههام بشینیم خطخطی کنیم. خطخطیم شد کار؟ نشد کار؟ امشب که ناراحت بود و یهجوری منحرفش کردم خطخطی کردیم دیدم آره اينجوری میشه ارتباطمو بهتر کنم باهاش و مث عمو مثمرثمر باشم. عموی فرهنگ دیگه. شادزاد
چهل تا گزاره نوشتم. من چه چیزیو میدونم؟ فردا خانم مربی بازخوردم میده ولی بازخوردای امشب فهموند چیزایی که میدونستمو نمیدونم.
نویسندهساز ر بودم. کلثوم ننه دانلود و دفترچه خاطرات و فراموشی دانلود رفت. مبینا از مصاحبه قادر مرادی گفت که فردا میخونمش.
کیک ابکی درست کردم. به کوچک به کاچی میگه کیک آبکی. حالا اینکه خودم یادش دادم که دست برداره این چیه و حلوا میخوامو فاکتور بگیر.
دیشب که رو ایوون خواب رفتم سرد بود ولی حسش ملس بود. سحر امروز رهبر ارکست گنجیشکا و کبوترا بود. با لطافت بیدارم کرد. بوسیدم لپایی طلاییشو آشتی کردیم.
جونم به عرضت که چند بارکی نوشتم. دوستامو خوندم. به توصیهی خاله فاطمه کامنت میذارم و خوشم اومده از اینکار. فاطمه ذاکر دیگه عزیزم. دیگه روزم همينقدر خالی بود. شب بخیر.
گزارش نیک پنجشنبه بیست ویک خردادماه چهارصد و پنج
۱- یادداشت روزانه نوشتم از همان یادداشتهایی که آدم دلش نمیخواهد بنویسد اما انگار اگر ننویسد، یک چیزی در گلویش گیر میکند. پر از درد و غم و غر و لندهای ریز و درشت. راستش از این جنس نوشتن خوشم نمیآید، اما آدمیزاد مگر همیشه یک جور است؟ یک روز حالش خوب است، یک روز بد است، یک روز بدتر، و بعضی روزها آنقدر بدتر است که دیگر برایش صفت کم میآوری.
ورزش هم کردم. هرچند سختترین بخش روز نه ورزش بود و نه نوشتن سختترین بخشش آن وقتی بود که دلت میخواست از همه دنیا کناره بگیری، حتی از خودت، اما ناچار بودی بلند شوی، غذا درست کنی، با بچهها بازی کنی، دوباره بازی کنی و باز هم بازی کنی. تازه روی همه اینها باید لبخند هم میزدی از آن لبخندهایی که بیشتر شبیه انجام وظیفهاند تا شادی. در آن لحظهها با خودت فکر میکنی حتی اجازه ندارم چند دقیقه در خودم فرو بروم و در را روی دنیا ببندم.
۲- داستان ارثیه از ویرجینیا وولف را خواندم. انتظار بیشتری داشتم، اما راستش چندان به دلم ننشست. از آن داستانهایی بود که تمام شد و من و او بیآنکه با هم آشنا شویم، از کنار هم رد شدیم.
۳- قرار است یکشنبه مادرم از راه برسد. به همین بهانه رفتم کمی خرید کردم. خرید کردن برای آمدن مادر، یک جور حال و هوای خاص دارد انگار خانه هم از چند روز قبل خودش را جمعوجور میکند و منتظر میماند.
۴- در پایان روز هم مشغول مرتب کردن و جابهجا کردن خریدها شدم؛ همان کاری که همیشه بیشتر از خود خرید وقت میگیرد. کیسهها یکییکی خالی شدند، وسایل سر جای خود نشستند و خانه کمکم شکل کسی را گرفت که منتظر مهمان عزیزی است.
🌷 لیست کارهای نیک من در ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
۱. کتابخوانی
خلاصهی «پیشگفتار ژانکلود کاریر بر ترجمهی فرانسهی رمان خسرو خوبان» به قلم «رضا دانشور» رو نوشتم.
۲. آشنایی با نویسندگان
زندگینامهی «رضا دانشور» رو مطالعه کردم.
۳. دورهی ۷۳ام نویسندگی خلاق
دو ستون تخصص و ارزشهای «جدول متن گستر» رو تکمیل کردم.
Joel .۴
دوست جونیم امروز به زبان فارسی برام وویس فرستاد. قند عسل. شاخ نبات. کوه انرژی.
«لاله صبح بخیر. چطوری؟ چیکار میکنی؟ میکنم خوب.» 😊
جول فقط با گوش دادن به مترجم گوگل و تکرار کلماتش این وویس رو برای من فرستاده. مهمترین کاربرد زبان، امروز برای من و Joel، فارغ از رعایت قواعد نحوی و فصاحت و بلاغت کلام، انتقال پیام مهربانی بود.
#Journaling #روزنگاری
_چند وقت پیش کتاب «داستان کوتاههای ۵۵کلمهای» را خوانده بودم و دلم میخاست خواندتش را به دوستانم پیشنهاد بدهم. یادداشت امروزم #معرفی_کتاب بود.
_امروز هم دو مطلب تازه به سایتم افزودم.
_گزینگویهنویسی از علاقهمندیهایم است. روی یک موضوع متمرکز شدم و هزار بار نوشتم و پاک کردم تا شد جملهی «استبداد، رعیت میسازد؛ آگاهی، شهروند» یا شاید کتاب شهروند.
_اخر شبرهم فیلم «زندکی دیگران» را تماشا کردم. قبلن هم دیده بودمش اما اینبار یکجور دیگر قصه را دیدم. باز هم لذت بردن از دیدن «زندگی دیگران».
_چند وقت پیش کتاب «داستان کوتاههای ۵۵کلمهای» را خوانده بودم و دلم میخاست خواندتش را به دوستانم پیشنهاد بدهم. یادداشت امروزم #معرفی_کتاب بود.
_امروز هم دو مطلب تازه به سایتم افزودم.
_گزینگویهنویسی از علاقهمندیهایم است. روی یک موضوع متمرکز شدم و هزار بار نوشتم و پاک کردم تا شد جملهی «استبداد، رعیت میسازد؛ آگاهی، شهروند» یا شاید کتاب شهروند.
_اخر شبرهم فیلم «زندکی دیگران» را تماشا کردم. قبلن هم دیده بودمش اما اینبار یکجور دیگر قصه را دیدم. باز هم لذت بردن از دیدن «زندگی دیگران».
-رفتم کلاس خیاطی.
-نوشتم.
-توی کلاس کاریکلماتور شرکت کردم.
-شوید خرد کردم.
-وبینار نویسندهساز رو شرکت کردم.
-کوکو درست کردم.
-یادداست کانالم رو گذاشتم.
-درس خوندم.
-روزگفتار ضبط کردم.
-دفتر شعر «آوازهایی برای گلهی کنجشکها» رو تموم کردم.
-یه بخش دیگهی فیلم «سابرینا» از بیلی وایلدر رو دیدم.
صبح را با کنسرتی کوچک در حمام آغازیدم. صدایم بهتر به نظر میرسید. لحظهای از بخار، صدا و انعکاس صدا.
کاپوچینو با شیرنارگیل امتحان کردید؟ آشنا نبود ولی جالب بود.
آزادنویسی کردم.
جلسهی اول پاتواعصاب را آغازیدم. تا کمی بیشتر از نیمهها.
کارگاه کاریکلماتور دیر رسیدم. حداقل نصفش را بودم.
از کتاب تمرکز ربودهشده خواندم. گاهی از پرسهزنی بدمان میآید، چون اضطراب داریم. خودم همینطورم. اما این به معنی تمرکز نکردن نیست. اتفاقا. چون در ذهنمان تهنشین میشود. یک جور وصل کردن چیزهای غیرمرتبط به هم. خلاقیت.
نویسندهساز بودم. اما نیمهی دوم. چرتی زدم.
بهترین بخش روز این بود که با او وقت گذراندم و چایی خوردیم. هنوز حس خوبش را با خودم دارم.
برای تمرکز بیشتر با study with me در یوتیوب درس خواندم. جلسهی اول تمام و جلسهی دوم نصف شد. حالا میروم کاملش کنم.
امروز والا خواستم برم امتحان بدم دیدم انگاری وقتش تمومه و کلی اعصابم خورد شد. ولی در عوض کارگاه کاریکلماتور امروز را دوست داشتم.
عجیب بود امروز. من از آن، عجیبتر.
شب شفا گرفتم.
یک ساعت آزاد نویسی.
و خاندن چند صفحه «مرگ ایوان ایلیچ».
نمیدونم چرا هی منتظرم داستان شروع شه. ولی فعلن که فقط داره شخصیت رو معرفی میکنه!
شایدم من توقع بیجا دارم. نمیدونم.
دو سه چکه کار نیکی که امروز از دستم چکید:
-با هر مشقتی بود نگذاشتم چراغ کانال خاموش شه.
-وبینار نویسندهساز هم که از واجباته. امروز فهمیدم مدتیه نسبت به وبینار نویسندهساز احساسِ «صاحب مجلس» بودن پیدا کردم. انگار نباشم اصلن نمیشه.
-دوستام هر روز و امروز حتا بیشتر با کامنتهاشون قلبمو نورانی کردن. چقدر بزرگوارن و زیبا.
-نخ دندون و مسواک. باور کنین اصلن حالش رو نداشتم.
-گزارش نیک. خابیده بودم، تو حالت خلصه یهو یادم اومدم. این حجم از تعهد برام تعریف شده نیست.😐
💌دوست داشتم با این که کوتاه و مختصر بود.
باز یادم رفت زودتر گزارش نیک بنویسم
البته تا الان داشتم یادداشت آخر شبم رو مینوشتم. قبلش هم یادداشتهای ویرجینیا وولف رو میخوندم.
خیلی خلاصه و چکشی یگم که امروز چه کار کردم. البته اگه یادم مونده باشه.
خب صبح صفحات صبحگاهی نوشتم. یه تمرین برای گروه فرستادم
از کتاب همسایههای نیما یوشیج رونویسی کردم
شعر شاملو خوندم و تمرین شعر کردم
یه شعر عجیب نوشتم
یادداشتی برای کانالم نوشتم و منتشر کردم
خیاطی کردم
ظهر هم باز به کمی شعر خوندم و وسطش چرتم گرفت
عصر هم یادداشتی نوشتم
مطالعه کردم
به یکی از دوستانی که از نوشتن فاصله گرفته بود، یاری رساندم
از یادداشت ویرجینیا وولف رونویسی کردم که بچهها هم بخونن
دو صفحه کتاب بیست کهن الگوی پیرنگ رو خوندم
یه روز گفتار ضبط کردم و منتشر ندادم
دیگه نمیدونم چیکار کردم و طبق معمول فراموش کردم😁😁
١. باری دیگر داستان کوتاه «مه دره و گرد راه» را شنیدم. (توی این کانال تلگرامی بیشتر داستانهای مهشید امیرشاهی حتا «مادران و دختران» با صدای خودش گذاشته شده: https://t.me/mahshidamirshahy)
٢. در نویسندهساز شرکتیدم.
٣. جلسهی اول کاریکلماتور ٢ را بودم.
۴. دو وعده چشمهایم را بستم و حواسم را به محیط دادم. خیالبارور.
۵. چشمهایم را بسته بودم و میخاستم بخابم. بخابم و هیچکاری بکنم. من گوزیدم به آب یا آب به من یا انتشار به من و آب نمیدانم اما چشمهایم را باز کردم و آغازیدم نوشتن یادداشت را. و منشتکش کردم. در کانالم.
۶. اسناد مناقصه را خریدم و در پشتیبانی مدرسه دوستانم را بوسیدم و پاسخیدم و این هم از آبیاری مسئولیتها.
٧. سایت دیدم. قرار است با بچز گروه تخصصینویسی، سایتهامان را طراحی کنیم. قوهی گه خوردنم را فعال میکند تصورش ولی خب. به فرایندش میارزد. شاید هم نمیارزد. به خرطومِ «ارزیدن» مربوط نیست. نیاز است انجامش بدهم. پس امروز داشتم سایت میدیدم. برای یافتن سایتی که دوست داشته باشم ریختش را تقلید کنم. تچ. نیافتم. آماح، موهم دیل.
٨. وبیکار معماری تفکر را بودم.
امروز ۲۱ خرداد ماه
۱)صبح خواب درستی نداشتم از ۵:۳۰ تا ۸ همهاش این پهلو و اون پهلو تاب خوردم.
۲)مهمان میخواد برام بیاد برای چند روز و استرس امروز و فردا و پس فردا و فکر کردن به نهار و شام داره اذیتم میکنه.
۳)از ساعت۱۱تا ۶عصر به تمیزکاری و مرتب کردن وجابجایی وسایل خونه گذشت.
۴)کمی استراحت کردم چای خوردم با حاجی بادومی های کوچولو موچولو.
۵)پست گذاشتم در کانال و پیجم، روز گفتار ضبط کردم و به اشتراک گذاشتم.
۶)شروع کردم به پختن لوبیا پلو برای شام بهمراه سالاد کاهو. کمردرد شدیدی گرفتم.
۷) مهمان آمد، اضطراب آورد، یکی از مهمانها شخص ناآشناییه و نمیتونم راحت باشم.
۸) سفره جمع شد و من با کلی ظرف تنها موندم، کمرم درد میکنه😕استرس باعث شده بود زانو دردم دوباره شروع بشه.
۹) ظرفهای خشک شده رو عامر سرجاشون گذاشت.
۱۰)چایی که دم کشیده بود رو داخل فنجان ریختم و با شیرینی که مهمان آورده، نوش جان کردیم.
۱۱) ساعت ۰۰:۷ فرصت پیدا کردم بنویسم با ذهنی که کمی آزاد شده.
۱. صفحات صبحگاهی
۲. نقاشی
۳. کلاس نقاشی
۴. جارو و گردگیری
۵. صحبت با دوست خوبم زهرا احمدی
۶. صحبت با دوستم چکاوک
۷. مثلثوال
۸. کمی مطالعهی شب یک شب دو
پرسش
1. سلام… سلام… صبح بخیر. و من صبح بیدار شدم و نماز صبح رو زدم بر بدن و طبق همیشه زندگی رو شروع کردم، تا زمانی که زندهایم باید زندگی بکنیم. صبحونه خوردم و مسواک زدم. مدیتیشن کردم و یکم کش و قوس دادم به خودم.
2. ساعت 9 کلاس ورزش تخصصی میانتنه داشتم و کلی با کش و دمبل کار کردیم و میخوایم عضلات رو قوی کنیم.
3. با فاطمه یاوری حرف زدیم راجع به جلسهی رقص فردا و منم قراره باشم و در حد توانم همراهیشون کنم. دلم برا رقصیدن تنگ شده. باید به خودم انرژی بدم و تمام سعیمو بکنم که بشم مثل قبل یا نشونههایی از ورژنِ زمانی که راحتر سرپا بودم و کارای مورد علاقهام رو میکردم، داشته باشم حتی تو رقص.
4. بعدش یه کافیِ لیوانی با زعفران دمیدم و نوشیدم و اینگونه انرژیدار شدم که برم پیادهروی. تو پارکینگ پیادهرویدم و حواسم به گربهها بود که متوجه اتفاق جالب و جدیدی شدم. اوه اوه میوِ ریز از گوشهی پارکینگ بود. چشمم روشن، گربههای محل اینجا رو زایشگاه کردن و همهشون میان و تو پارکینگ آپارتمان ما وضعحمل میکنن. و بعد که بچههاشون بزرگ شدن زیر سایهی همسایهها و ما البته، از زایشگاهِ لوکس و لاکچری با غذا خشکِ خارجی و جایِ نرم و آب و دوندار بدون هزینه، ترخیص میکنن خودشونو و میرن پیِ کارشون. بله یه بچه گربهی تیکه گوشتی بود که شاید دو روزش بشه که به دنیا اومده. هنوز اسمی براش در نظر ندارم.
5. اومدم بالا و خبر تولد گربه جدیده رو به مامان دادم و مامانم سرشو تکون داد و گفت « بهبه…». و من تا تهشو خوندم.
6. رفتم سراغِ آزادنویسی و 2000 تا کلمهای نوشتم.
7. تو روزگفتارام دارم از کتابِ «آگاهانه زیستن با ارزشها» حرف میزنم و به همون دلیل دارم کتاب رو از نو میخونم و نت برداری میکنم ازش.
8. بعد از نماز ظهر و میوه، کانالای تلویزیون رو درنوردیدم و به جایی نرسیدم. دنبال اتفاق دیشب تو خاورمیانه بودم که تحلیلارو بشنوم. پاکستان به افغانستان، ترکیه به عراق، اسرائیل به لبنان و سوریه، آمریکا به ایران، و ایران به کویت و بحرین موشک زدن. شیر تو شیری بوده دیشب، خدا به خیر کنه.
9. نهار خوردم و بعد وارد کارگاه کاریکلماتور شدم و عشق کردیم. بعد کارگاه استراحتیدم و چای بر بدن زدم.
10. وارد وبینار نویسندهساز شدم و بعد از کتابی که استاد برامون خوندن، به سوالای همسفرامون پاسخ دادن و در انتهای جلسه مبینای عزیزم جلسه رو دست گرفتن و از مقالهای برامون صحبت کردن.
11. پیاده درنوردیدم تو خونه و نمازیدم. و تصویرسازی کردم.
12. بعد از شام، وارد وبیکار الهه جانم شدم و انشاالله واقعیت نسبی و واقعیتِ واقعیت رو متوجه شدم.
13. الان دارم گزارش نیک مینویسم. روزگفتارم داره میچرخه ولی گمون نکنم بخواد امشب لود بشه و میمونه برا فردا صبح.
14. بعد هوا کردن گزارش نیک تو سایت، میرم دبل و مسواک و لالا.
شب همگی پرتقالی
_ انتشار در سایت و کانالم
_ مطالعه
_ مهمانهای عزیزتراز جان آمدند. دلتنگ ووپی بودم و بازی با ووپی حالمو جا آورد.
_ به علت بیحالی و اختلال در فشار خون هیچ کاری نکردم.
امروز آگاه بر حال خویش شدم. هیچ چیزی، هیچ چیزی جای سلامتی را نمیگیرد.
سلامتی تاجیست بر سر که فقط افراد بیمار آن را میبینند
– مثل هر روز پیادهخانهرَوی کردم.
…اصلا بقیهی نیکهای امروزم را ولشان کنیم و فقط از همین برایتان بگویم.
همانطور که میدانید، یکی از فواید پیادهروی ایجاد ارتباط با پیرامون است. با طبیعت، شهر،… و بله، با انسانها.
حالا،
آپارتمان ما در محلهایست با کلی درخت و سرسبزی، رودخانهای در نزدیکی، چَهچَهِ پرندهها،…
کوچهمان بنبست بود. تا اینکه چندین سال پیش برای ساختِ برجی پنجاه واحدی، کوچه را باز کردند. کوچه راه پیدا کرد به همهجا! شد شاهراهِ اصلی به تمامِ محل.
تردد بسیار زیاد شد، پیاده و سواره. رفتوآمدِ پیادهها خب بد نیست ولی ماشینها، اکثرِ مواقع درهم میگورند.
بوقهای ممتد، صدای موتورها، دود،…
نصفِشبها هم که کامیونها کل کوچه را به لرزه میاندازند. به بعضیهایشان میگوییم تانک.
سرسام گرفتیم.
به خصوص ما که طبقهی اولیم. انگار وسط خیابان نشسته باشی.
از همه بدتر، انرژیِ خبیثِ دَمِ سهراهی است. فراطبیعی نیست، نتیجهی افکار و فعالیتهای جمعیِ انسانهاست. اما در هر صورت هست!
اکثرِ مواقعی که دو ماشین در این نقطه بهم میرسند، حداقل یکیشان، به حق یا ناحق، تسخیر میشود. از درگیریهای لفظیِ توهینآمیز شروع میشود، به فحشهای رکیک میرسد و گاهی هم به کتککاری. رتبهی یک، دوئلِ دو خانمی بود که باهم تصادفکی کرده بودند. اولی سَرِ دومی نعره زد: «مگه تازه از رو فلان بلند شدی پتیاره!» دومی هم تفی انداخت روی صورت اولی و بعد اولی حملهور شد به دومی و…
بگذریم، باشد برای بعد.
خلاصه اگر پنج دقیقه کنار پنجره بایستی، دهها عابر، صدها سواره و هزاران داستان میبینی. من هم که فضول به هر حال. اگر بدانید چندین ایدهی داستانی از همین کوچه و حوادثش گرفتهام.
تمامِ این مزخرفات را گفتم تا بگویم که تقریبا هر روز پیادهخانهرَوی میکنم، حتی اگر آن روز به پیادهرویِ آدمیزادی هم رفته باشم. درحالِ تفکر، یادداشت نویسی، یا بلندخوانیِ نوشتههایم، طولِ اتاقم تا دمِ پنجره را رفت و برگشتی قدم میزنم و همینطور که کارم را انجام میدهم، گاهی با پیرامون هم «ارتباط» میگیرم. مثل همین الآن.
با طبیعت، شهر،…
و بله، با انسانها.
دعوا شده. بروم ببینم چه خبر است.
خیلی لذت بردم لیلی جان از سبک نوشتاریات👌🏻💌
۱. صفحهٔ صبحگاهی نوشتم. خوشبختانه زود بیدار شده بودم و حالم خوب بود. این نکتهٔ جالبی است. اگر روزگاری از من بپرسند که از کی به سحرخیزی علاقهمند شدی؟ میگویم از ساعت هفت و نیم صبح روز ۱۹ خرداد ۱۴۰۵.
۲. با همسرم فیلم Tell No One را دیدیم. همزمان صبحانه هم خوردیم. از همان سنگکهایی که همسرم تیراژ بالا گرفته بود. این روزها با همین سنگکها زندهایم چون چندان آشپزی نمیکنم.
۳. وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
۴. دو فصل از کتاب «تقویت مغز» را خواندم و یک فصلش را خلاصهبرداری کردم و در دفترم نوشتم. از این نوع خواندن، همراه با خلاصه نوشتن برای یادگیری بیشتر، خیلی خوشم میآید. پیشتر کتاب «یادگیری یادگیری» را به این روش خوانده و نوشته بودم.
۵. امروز بعد از حدود یک هفته، از خانه بیرون رفتم. با همسرم سری زدیم به «کتاب کوچه». یک کتابفروشی نقلی که کتابهای دست دوم خوبی دارد. بسیار منصف است و حجرهٔ کتابش غنی است. ساعتی آنجا بودیم و کتاب برگزیدیم. دربارهٔ کتابها و وضع نشر هم حرف زدیم. در نهایت هم، هفت جلد کتاب گرفتیم. مبارکمان باشد.
۶. گرسنگی امانمان را بریده بود. «شلهتمامه» درست کردم. چیزی شبیه به استانبولی است، ویژهٔ خوزستان. کلی ادویهجات زدم و خوزستانیبازی درآوردم.
۷. کشوی شلوارها را مرتب کردم.
۸. اول صبح سمفونی ۵ بتهوون هم شنیدیم همراه با چهار فصل ویوالدی.
تشخیصشون اشتباه بود. فقط اضطراب بود. یه مدت علافمون کردن و افسرده تا یه آدم حسابی تشخیص درست بده. چقدر دربهدری کشیدم تا امروز. چقدر استرس.
امروز رمان بهمن فرسی بهم جون دوباره داد.
از کارگاه الهه لذت بردم.
از این که اینجا جزو مکانهای امن زندگیم شده خوشحالم. پست کانالهای بچهها رو با دقت و لذت میخونم.
شوق و ذوق دارم. برای نوشتن هر چی که ننوشتم. چرا دارن کلمهها معتادم میکنن؟ انگار هر دفعه هر کلمه توی ذهنم یه فراخوان برای بازگشت به خوندن و نوشته میده.
کتابی که درباره زبان پیشنهاد دادید رو تا یه جایی خوندمش. نگم معرکس؟ معرکه بود. ادامش میدم.
از نوشتن درباره بچههایی که توی کلینیک دیدم هم خوشم میاد هم نمیاد.
خونه رو تمیزیدم. البته نه عمیق. من نتونستم به این بچه یاد بدم یه جا بشینه خوراکی بخوره. همیشه در حال جارو کردن و گردگیریام. امواج تاسف و تاثر به قلبم وارد میشن.
امروز تحلیل یکی از تحلیلگرایی که مخش نگوزیده رو گوش دادم. چقدر حال داد. به خصوص اون فحشهایی که باادب به خیک آدما میبست. هیچ کلمه رکیکی استفاده نمیکنه ولی یه جوری فحش میده که طرف میگه کاش رکیکا رو میگفت.
گزینگویه نویسی رو دوس دارم. سخته. نوشتم. بازم مینویسم.
الانم با صدای کولرگازی در حال خوندن خبراییام که صبح با قاطعیت نقض شده بود. در تلاشم بخوابم.
یاران در تجمع. من تنها در خانه.
۱. صبح با دیدن مامان از خواب بیدار شدم. سعادتی است. احساس خوبی دارم. از اینکه نمیتونم بنویسم وبخونم ناراحت هستم ولی به دیدن مامان میارزد.
۲. صبحانه را درکنار مامان خوردم. لطف دیگه ای داره.
۳. برادرم با زنش به خونه مامان آمدند.
۴. جای همگی خالی فسنجون درست کردم خیلی همه خوششان اومد. از اینکه کمک کردم به مامان راضی هستم.
۵. بعدازظهر که رفتند حالم بد شد و پام درد گرفت. برادرم مسکن بهم داد.
۶. در مورد خاطرات گذشته خیلی حرف زدیم. عالی بود.
۷. وبینار شرکت کردم ولی خسته بودم و خوابم برد . افسوس نتونستم از صحبتهای استاد استفاده کنم.
یادم رفت شماره گذاری کنم🤦♂️
ببخشید استاد🙏🙏
از برای چه آمده ای ای فیروز؟
_آمده ام گزارش سی امین روزم را به سمع نظر شما برسانم.
گزارش تو به چه کار ما میایید ای پیر فرتوت؟
_شاید به کار شما نیاید اما اینجانب خود را موظف میدانم که هر روز گزارشی از چه کرده هایم را به شما برسانم.
پس برای اعتراف آمده ای. بنال ببینم امروز چه کردی.
_ به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه بر نگذرد.
امروز پنجشنبه ۲۱ خرداد بود و حال در شبش هستیم. چند روز است که دیگر نای راه رفتن ندارم. صبح ها دیرتر از روزهای قبل بیدار میشوم.
ساعت ۷ صبح مادرم بیدارم کرد. سر سفره ناشتا نشسته خابم میبرد، حاظر بودم هر چه دارم را بدهم ولی سرکار نروم و بخابم اما هر چه فکر کردم چیزی نداشتم که بدهم. رفتم سر مزرعه و تا ۱۲ ظهر کار کردم. اینروزا از بس سرپا هستم و خمیده کار میکنم کمرم پدرش درامده و ماهیچه هایم منقبض شده اند. دیگر نمیتوانم مثل آدم راه بروم، کج و معوج شده ام. هر کس که کجم را میبیند نسخه ای برایم میپیچد. یکی میگوید انگشتانت را لیس بزن. یکی میگوید بمبی بنداز بالا. یکی میگویید برو پای پیک نیک. همه دکتر شده اند و همه یک دارو تجویز میکنند فقط طرز مصرفشان فرق میکند. ولی نسخه خودم دیکلوفناک است.
ظهر که به خانه آمدم از فشار درد به خود میپیچیدم و مینالیدم و به خودم فهش میدادم و میگفتم «بیشرفم اگر از این به بعد سر مزرعه بروم» مادرم هر چه دم دستش بود را در هم جوش کرد و به خوردم داد اما افاقه نکرد و من همگیر نمیشدم. بابا نسخه پیچید و به مادر گفت یک عدس تریاک در چایی حل کن و بهش بده تا بخورد ولی من اجازه ندادم زیرا دیروز کشیده بودم و میترسیدم که به هر روز مصرف کردن عادت کنم و گرفتار اعتیاد شوم. مادرم بابا را فرستاد تا از داروخانه دارو بگیرد و پدرم با یک گونی قرص و دوا و سرم و آمپول برگشت. آمپول را که دیدم خوف کردم و به تریاک رضایت دادم اما درخاست مرا رد کردند و برادر را صدا زدند و آمد و فرو کرد.
هرچه که میگذشت از دردم کم نمیشد. یک ساعت بعد مهمانی به خانهمان آمد و وضع مرا که دید او هم نسخهای پیچید و نسخه او هم تریاک بود و من هم راضی بودم. مرا بلند کردند و پای پیک نیک نشاندند و چند بالشت دور و ورم چیدند و دود را در حلقم میکردند. ۲٠ دقیقه بعد کمی دردم کم شد و کمی خارش شروع شد. ۴٠ دقیقه گذشت درد هم از من گذشت، بالشتها را کنار زدم و سرخوشانه چایی میخوردم و شروع به گزاف کردن کردم. یک ساعت بعد بلند شدم و از آنها خداحافظی کردم، مادرم سد راهم شد و گفت«ناهار نخوردی» گفتم«شب میام ناهار میخورم الان مزرعه واجبتره»
بابا گفت«ای قدرت تریاک، ای قدرت شیره»
فاتحانه از خانه زدم بیرون و رفتم سر زمین، جوری راه میرفتم که انگار دنیا را فتح کرده ام.
خانه چنگیز سر راه زمین ماست و من هر روز از در خانه چنگیز رد میشوم. امروز وقتی از کوچه آنها رد میشدم چنگیز را دیدم با قیافه ای ماتم دار نشسته پشت خانه و سیگار دود میکند وقتی علت ماتمش را پرسیدم گفت«وقتی خانه نبودم مامورها به خانهام آمدند و هر چه تریاک داشتم را با خود برده اند»
چنگیز حالش بد بود و من خوب، خیلی خیط بود چنگیز را در آن حال تنها میگذاشتم، جفتش نشستم و باهاش همدردی کردم و بعد از نیم ساعت ترکش کردم.
یک ربع قبل از شروع وبینار نویسنده ساز سجاد صاحب مزرعه جفتیم گفت«فیروز امروز صدای آهنگ گوشیت نمیاد» گفتم«نمیخام گوشیم رو اذیت کنم،میترسم مثل دیروز قفل کنه و وبینار رو از دست بدم» تو نگو داش فیروز گوشیش رو گم کرده خودش خبر نداره. وقتی فهمیدم حالم بد شد، تو اون گرما تو اون خشخاشا بدون گوشی و وبینار اصلن بهم خوش نمیگذشت بعد از چند دقیقه گوشیم رو از تو جیب سجاد پیدا کردم و حالم خوب شد.
وبینار شروع شد و استاد از کتاب«کلثوم ننه» رو نمایی کرد و گفت«هدایت از این کتاب خیلی خوشش امده و ازش تعریف کرده» وقتی استاد از کتاب خوند اینجانب هم خیلی خوشش آمد، به حدی خوشش آمد که دوست دارد مرجع تقلیدش این نویسنده باشد. دوست دارد داماد باشد و ملاعبت و دست بازی بوکوند.
نثر قدیمی این کتاب و نظر دادن یاسمن و کلثوم ننه و اینکه عمامه به سر و مسجد برو و موذن و کربلایی و هر چه از این قماش است را نامحرم دانسته مرا خوشحال و خوشنود و پررو کرد و لیست محرم ها که چنگیز هم جزو آنها بود بیشتر به لذت اینجانب افزود.
یادم باشد کلثوم ننه را گیر بیارم و بخانم و ب لم.
از کلثوم و بیژن اسدی بگذریم تا به سر دبیر عزیز و محترم مدرسه نویسندگی برسیم.
سرکار خانم مبینا ملایی.
یه زمانی افتخار این رو داشتم که باهاش همکار باشم، من عاجی اون بودم و اون داداش من
خودمونیم کار هر کسی نیست که تو این سن و سال به این مقام و این جایگاه برسه. علاوه بر اینکه مقاله نویس و نویسنده خوبیه مطمئنن چند فاکتور دیگه هم داره که سردبیر شده.
استاد ما الکی به کسی میز و صندلی و جایگاه نمیده. به هر کسی تریبون نمیده. استاد تمام و کمال طرفش رو در نظر میگیره.
جا داره به مبینا ملایی عزیز تبریک بگم و امیدوارم قدر این موقعیت و جایگاهش رو بدونه که حتمن میدونه.
غروب هنوز تعطیل نکرده بودم پدرم زنگ زد و گفت«بیا برو سم پاشی نخود» میدونه هر چی هم خسته و عصبانی باشم باز حرفش رو زمین نمیندازم و متاسفانه تا میتونه شیره من رو میگیره و میکشه و شلپم را در میاورد.
اومدم از در خونه سم پاش رو گذاشتم تو نیسان و بابام هم سوار شد تو این لحظه حسام با دوچرخه اش اومد و ما رو که دید سوار عقب نیسان شد و من راه افتادم وقتی رسیدیم سر زمین خبری از حسام نبود. خدا شاهده نزدیک بود سکته کنم، هر لحظه منتظر بودم یکی زنگ بزنه بگه حسام وسط جاده افتاده.
سم پاشی تموم شد و برگشتیم سر راه دم میوه فروشی بابام گفت«بزن بغل یه هندوانه بخرم» رفت دو دقیقه بعد صدام زد و رفتم پایین پیش میوه فروش و دو مشتری دیگه گفت«دست کن تو جیبت حساب کن جوان» با اینکه میدونه آه در بساط ندارم باز کنفتم میکنه.
گفتم«کارتم باهام نیست»
گفت«تو مگه کارت داری. یه کارت هم از خودت نداری»
خدا شاهده یه جوری رید تو حالم میخاستم دو تا فهش ناموسی به خودم بدم که به اون برسه ولی پدر داری به خرج دادم و چیزی نگفتم.
فقط بهش گفتم «صبر کن چکم رو پاس کنند اونموقع من میدونم و تلافی این رفتارها و این حرفهات»
الانم که ساعت ۱۱:۴۴ دقیقه است بعد از ۲۵ دقیقه ماساژ دست و پاش اون با من قهر کرده و حرف نمیزنه. اینم شانس مایه.
وقتی رسیدیم حسام رو تو حیاط دیدم که میخندید و گفت«میخاستم اذیتت کنم» باز دم مرامش گرم که میاد حالم رو عوض میکنه
یه روز خوب میاد
جمعه هم میاد
منم میاد.
تنم میاد
سرم هم میاد.
میاد.
بعد از ۹ میاد.
– چندتا جملهی قصار نوشتم.
– تو وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
– یه دوست قدیمی که خییلی وقت بود ندیده بودمش رو دیدم و با هم قهوه خوردیم.
– برای خونه پودر قهوه خریدم و باتوجه به قیمتش که داره به کیلیویی ۵ میلیون میرسه باید از قدرت ارادهام در تَرک عادتها استفاده کنم و به لطف آقایون در این لذت هم قطرهچکانی عمل کرده و تنها به گه گاهی نوشیدنش بسنده کنم. نه که توان خریدش رونداشته باشم، از نظرم ارزش منطقی نداره این مبلغ برای قهوه.
– امروز که استاد از شعر و شعرا و رودکی گفتن کنجکاو شدم. رفتم سرچ کردم و خیلی لذت بردم.
– برای موضوع روزگفتارم از تاتر باده علوی که دیشب رفتم گفتم و همینطور از رودکی گفتم و یکی از رباعیاتش رو خانش کردم. شاید عالی نشد ولی خودم خیلی لذت بردم.
شاید این راه رو ادامه دادم. هنوز نمیدونم.
-برای ادامهی شبم هم چندتا گزینه دارم که هنوز نمیدونم.
رونویسی کنم.
از نثر اسماعیل خویی بخونم.
شعر تمرین کنم.
خطخطی کنم.
تامام
کی پا چشمِ حلزون بادمجون کاشته؟؟🤨
گزارش نیک امروز و شبم:
1. ادامه فیلم درختان نخل در برف (Palmeras.en.la.nieve) رو که استاد تو یکی از گزارش نیکاش معرفی کرده بود دیدم. توصیهام اینه که یه جوری ببینید که 2 ساعت و 46 دقیقه وقت داشته باشید. فیلم قشنگیه و دلتون نمیآد تو دور تند بذارید.
2. با استاد راهنمای دومم صحبت کردم. برای دوستانی که درگیر پایاننامهاند استادی همچون این استادم آرزومندم. همدل، راهنما و پا به پا بیاد.
3. با دوستانم در گروه ورزش و کاردرمانی 1 ساعت نرمشهای درازکش انجام دادم.
4. بعد از نماز و ناهار به جلسه اول کارگاه کاریکلماتور مشرف شدیم. از این جملهی اسکات فیتز کیف کردم: « به من قهرمانی نشان بدهید تا برای شما تراژدی بنویسم.» با گفتن دنبال من میگشته از حسن انتخاب استاد کلانتری تشکر کردم.
5. چرت کوتاه و وبینار نویسندهساز. استاد از کتاب کلثوم ننه برایمان خواندند. یاد مرحوم ننه کلثوم خودم افتادم و شب برایش 1 فاتحه، 3 قل هو الله و 7 تا قدر خواندم. خدایش بیامرزد. کتاب از دیجیتال نور دانلود کردم. ولی یک عکس ایفتیضاحی از کتاب گرفتهاند و برچسب خودشان را هم که پسزمینه کردهاند. گمانم عجله کردم و نایستادم تا استاد جان خودشان در دانلودها آپلود فرمایند.
6. پرسشنامههای پروپزالم را دانلود کردم.
7. آخرین جلسه پر دانستن و فهمیدن پرسش نجات بخش خانم علیزاده.
8. جلسه سوپرویژنی استاد کارورزیام که پر از فهمیدن و تا اندازهای هم دانستن بود.
9. به ناشر مهرگان خرد جناب آقای نصرالهی پیام دادم: «امکانش هست کتاب برای امروز کافی است (یادداشتهای روز جان اشتاین بک) رو از طرف من برای استاد کلانتری بفرستید؟ قهرمانیام.» آقای نصراللهی: «سلام بله حتما آدرسشون رو لطف کنید بفرستید.»
10. من اول توی گوگل زدم آدرس شاهین کلانتری، چشمتان روز بد نبیند یک عالمه آدرس کلانتری به ویژه در شاهیندژ را آورد. بعدش این سایت بالا آمد که عکسهای جالبی از استاد داشت.
https://vidaomag.com/shahin-kalantari/
11. بعدش دست به دامن پشتیبانی محترم مدرسه نویسندگی شدهام. گرچه امیدوارم استاد خودشان همینجا آدرس را بگذارند یا پیامک بفرمایند.
12. با خواهر جان باب گفتگو را گشودهام. از خواهرزاده نیز عذرخواهی کردهام.
13. در آخر روحم از خواندن شعر پر جاذبهی میرزاآقا عسگری شاد میشود و چشمم به جمال حلزون خوشگل و پر رقص امروز روشن.
حلزون خوابیده بود و صدای سوتسوتک نیکگزارشها بیدارش کرد. شبیه قطار. سراسیمهپرشها. ماتِ ما مانده یا ترسیده؟
امروز بیشتر از هر روز دیگری دویدهام.
من امروز زبلخان بودم.
زبلخان بودن سخت است ولی مزه هم میدهد، زبلخان بودن. زبلخان اینجا، زبلخان آنجا، زبلخان همهجا.
امروز من همهجای این شهر بودهام. دویدهام. شتاب در پاهای من بود و من را میدواند. گرم بود. خیلی گرم. خیلیخیلی گرم.
امروز عقربههای ساعتهای گِرد، به گَرد پایم نرسیدند و از من عقب ماندند.
تنها انگشتهای کوچک پاهایم از دویدنهای من شاکی شدند، تاول زدند و برایم قیافه گرفتند. شاید کفشم، شاید هم گرما. اهمیتی نداشت.
گاه ورزش. دویدن برای باشگاه و رسیدن. وصل کاریکلماتور شدن در حال تمرین. در وقت عرقیدن. و بعد از آن باز دویدن برای خرید، برای رسیدن به آرایشگاه.
حساب کردم از کلهی اذان در حال دویدنم.
و الان تازه نشستهام.
https://t.me/manesehchtgrh
۱. مطالعهی چند صفحه از کتابهای «نبرد هنرمند» و «حقیقت و نسبت آن با هنر»
۲. مطالعهی چند صفحه از جستار «فلسفهی اثاثیه» از میشل بوتور
۳. چهل و دومین شب طراحی
۴. تلاش برای OCR گرفتن از یک فایل pdf تخمی و سنگین.
۵. تمرین نوشتن آنافورا
پنجشنبهگی من
۱- در حالی که در تختم لمیده بودم، صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲- صفحه آخر صفحات صبحگاهیام را به شکرگزاری روزانه اختصاص دادم.
۳- در حال چای خوردن، مطالعه روزانهام را انجام دادم.
۴- برنج ناهار را درست کردم.
۵- به آهنگهای هایده گوش دادم.
۶- به نگرانیهای خواهرم در مورد امتحانش گوش دادم و دلداریاش دادم.
۷- آزادنویسی انجام دادم و کمی از نگرانیهایم کاهش یافت.
۸- در حین دوش گرفتن، ایده نوشتن یک رمان به فکرم رسید که تا به دفتر و خودکارم رسیدم، آن را یادداشت کردم.
۹- به پارک رفتم و قدم زدم.
۱۰- به دوستم که ناراحت بود دلداری دادم.
۱۱- به دغدغههای یک نسل گوش کردم.
۱۲- دختربچه گریان پارک را آرام کردم.
۱۳- در جمع دوستان پارکیام به گفتوگو و خنده گذشت.
۱. خابم نمیبرد و بعد از چند روز رفتم پای لپتاپ و تایپ کردم. تایپ کردن همانا و خاب آمدن هم همانا. بعد از بیست دقیقه خابیدم. ساعت پنج بود.
۲. صفحات صبحگاهیام را نوشتم. برون اینکه اول بروم سراغ گوشی.
۳. کار کردم و کار کردم. ظرف شستم دوسه بار. خانه را تمیز کردم. کمد را مرتب کردم.
۴. نویسندهساز را ببودم.
۵. کارگاه پرسش نجاتبخش الهه را بودم جلسهی آخر را. دوتای قبلی را نبودم. گوش هم ندادم.
۶. روزنگاریهای ماندهام را سر و سامان دادم. از انجایی که یادم نبود. گزارشهای نیکم را جای روزهایم گذاشتم و کلی برایم کمک کننده بود. اما چه پشیمانم از ننوشتن روزهایم. چرا ننوشتم. چطور شد اینهمه روز ماند و روی هم تلنبار شد. بیشتر از خاطرات، احساسات مهم هستند. اینکه در روز چه احساسهایی را تجربه کردیم. توی نویسندهساز مبینا هم در مورد همین موضوع گفت.
۷. نوک زدم به کتابها. قشنگ نوک نوک. از هر کدام یکی دو صفحه.
شب هول را. «زن عین هستی میشود. حلول وجود در او عدم را از ذهنش میزداید. درد خلسهآور میشود. درد جسم زن را بیشتر و بیشتر میپالاید. تا حیات باز افریده شود، تا تجلی وجود در جسم زن کامل و تمام صورت بگیرد، جسم او در درد و خون و انتظار غسل داده میشود.»
سلام آقای شهرزاد را.
« در دستهای کوچک تو
آغاز میشوم
از انتهای همهی هستی.
میدانم،
نیک میدانم،
آغاز همهی هستیام،
هستی من از تو آغاز میشود
و خواهیم دید
شکوفهها ههه از نگاه من و تو آغاز میکنند.»
منات به دنبال را. «گول مرگ را نخورید، زهری اینجاست».
«گوشم پر از افسانه تکرار قدیم است
قهرم دگر از سبزپریها
زردپریها
نقال نویی خواهم و نقلی نشنیده
از سرخپریها»
صبح را با نوشتن صفحات صبحگاهی آغاز کردم. اولش خوب بود، شکرگزاری بود و حرفهای معمولی. بعد کار به شکایت و عصبانیت از زمین و زمان رسید.
فیلم drive my car را دیدم.
به مامانم سر زدم. اصرار کرد ناهار پیشش بمانم، ماندم.
دخترم را با رساندم، میخواست با دوستش برود پارک.
سینک ظرفشویی و روی پیشخان و ماکروویو را با وایتکس تمیز کردم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
فصل یازدهم سفر شهرزاد را خواندم.
روزگفتارم را منتشر کردم.
شام مهمان همسر بودیم. پیتزا گرفتیم و رفتیم کنار زایندهرود. گوشی را ممنوع کردیم. دور هم نشستیم، صحبت کردیم و گل یا پوچ بازی کردیم.
داستانکی در کانالم گذاشتم.
مقاله «تشویش نوشتن» را خواندم.
به وبلاگ ست گادین سر زدم و مقالهٔ values capture را خواندم.
کمی آزادنویسی کردم. از حسرتی که ناگهانی در وجودم نشست، نوشتم و خودم را از آن رها کردم.
کار های نیک امروزم:
۱-از ۸ صبح تا ۱:۳۰ بعدظهر به کلاس نقاشی رفتم؛ بودن در کنار دوستان همراه و همفکر لذتبخش بود.
۲-در کارگاه کاریکلماتور شرکت کردم ؛ تجربه جذاب و بینظیری بود.
۳-در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
۴-به بازار رضا رفتم تا پیراهن ساحلی صورتی رنگی برای جشن شنبه پیدا کنم ؛ اما متاسفانه موفق نشدم، در عوض یک کلاه زیبا خریدم 🙂 .
۵-بعد از بازار به سمت مغازه رفیقم رفتم و ساعتی را باهم گذارندیم که لذتبخش بود.
۶-برای میان وعده شیرانبه درست کردم.
۷-ادامه سریال شنود را تماشا کردیم.
گزارش کارنیک فرح:
1. خواب نامه نویسی
2. روزانه نویسی فواصل روز
3. رونویسی از کتاب محبوبم
4. دوبار ماشین لباسی شویی را روشن کردم. و پهن کردن لباسها روی رختپهنکن و در سرتاسر خونه هرجا که جایی برای آویزان کردن لباس مناسب بود.
5. آشپزی
6. دیدن فیلم سینمایی قدیمی کابویها
7. استراحت بخاطر درد دستهایم( چقدر پوست کلفت شدم.)
8. شرکت در وبینار نویسنده ساز . ( به خدا این مبینا عالیه )
9. دیدن و شنیدن اخبار و تحلیل های آبکی
10. دیدن فیلم سینمایی با موضوع برده داری که داستانش واقعی بود. اویل فیلم از شدت ناراحتی کانال را عوض کردم و به انیمیشن پناه بردم.
11. شام با خانواده بعد از مدتهاالحمدالله
12. استراحت به دلیل درد دستها
13. گزارش کار نیک نوشتن بخاطر حفظ تداوم در کارم
14. سعی و دقت در پست کردن این متن. امیدوارم درست پست کنم. و فردا نبینم پست نشده.
15. با تشکر از استاد شاهین کلانتری و پیشاپیش تولدش مبارک🌹. و خدا را بخاطر وجودش سپاسگزارم.
گزارش کارنیک فرح:
1. خواب نامه نویسی
2. روزانه نویسی فواصل روز
3. رونویسی از کتاب محبوبم
4. دوبار ماشین لباسی شویی را روشن کردم. و پهن کردن لباسها روی رختپهنکن و در سرتاسر خونه هرجا که جایی برای آویزان کردن لباس مناسب بود.
5. آشپزی
6. دیدن فیلم سینمایی قدیمی کابویها
7. استراحت بخاطر درد دستهایم( چقدر پوست کلفت شدم.)
8. شرکت در وبینار نویسنده ساز . ( به خدا این مبینا عالیه )
9. دیدن و شنیدن اخبار و تحلیل های آبکی
10. دیدن فیلم سینمایی با موضوع برده داری که داستانش واقعی بود. اویل فیلم از شدت ناراحتی کانال را عوض کردم و به انیمیشن پناه بردم.
11. شام با خانواده بعد از مدتهاالحمدالله
12. استراحت به دلیل درد دستها
13. گزارش کار نیک نوشتن بخاطر حفظ تداوم در کارم
14. سعی و دقت در پست کردن این متن. امیدوارم درست پست کنم. و فردا نبینم پست نشده.
15. با تشکر از استاد شاهین کلانتری و پیشاپیش تولدش مبارک🌹. و خدا را بخاطر وجودش سپاسگزارم.
راستی من این فونت را دوس دارم . و روی نویسیام را این شکلی مینویسم.
امروز حلزون، فنرِ صدفش در رفته و چشمش کبوده. شاید دعوای ناموسی کرده. مثلا زیدشو تو صدف یکی دیگه دیده.
۱. باورتون میشه؟ صفحهی ۲۰۰ مرگ قسطی رو رد کردم بلخره. تلاشم خیلی ستودنیه.
۲. دو روزه افتادم رو دورِ شعر دَر وَکردن. البته اگه اسمشون، شِر نباشه.
خوب بییید؟🧔
۳. نقاشی کشیدم و جانم حال آمد. نقاشیو قد شعر دوس دارم.
۴. امروز تونستم خودمو نگه دارم. فقط یه قاچ طالبی خوردم. یکم بهتره حساسیتم. هااااهااااهااا
تلاشم چیه؟
وای الان که حرفش شد دلم خواست. دعا کنید الان نرم سراغش.🥲
چرا باید دغدغهی من یه بیضیِ کجوکوله باشه؟ هیییییییی.
۵. دو تا کتاب خلوت رو بزودی تمام میکنم.
خلوت، یاد سرِ کچل میفتم. این کتابام کوچولو و خلوتن از برای حجمی،
اما بیست.🤌😗✅
یادم رفت درباره حلزون بنویسنم که امروز اصلا شبیه حلزون نیست
چشماش شبیه دو تا قاصدک دوقلو که موهای یکی رو باد برده
—دیشب نخوابیدم. یعنی صبح خوابیدم. ساعت پنج. پس خوابیدن تا لنگ ظهر را در دستور کار قرار دادم و کیفش را بردم.
—کاچی مامانپز را به عنوان صبحانه بر بدن زدم که جان داشته باشم آشپزخانهی ترکیده از مهمانهای دیشب را جمعوجور کنم.
—یک نوبت آزادنویسی کردم.
—کارگاه کاریکلماتور را بودم. استاد چندتا کاریکلماتور داغون برایمان خواند تا لقمانوار بیاموزیم کاریکلماتور را.
—الهه پستی در کانال کارگاه هوا کرد و یادم آمد که تمرین را انجام ندادهام. تندوتند مشغول نوشتن شدم. اما مگر تمام میشد لامصب. سخت بود؟ نه خیلی. چون دقیقهنودی داشتم مینوشتم برایم سخت بود.
—وبینار نویسندهساز را بودم و اواخر وبینار مبینا آمد و مثل همیشه کف و کیف کردم از حضورش.
—در کارگاه پرسش نجاتبخش شرکت کردم و همان اوایل وبینار برق قطع شد و اینترنتم مرد. توی کف جلسهی آخر کارگاه ماندم.
—به چند کتاب نوک زدم توی بیبرقی. با جداول حسیام مشغول شدم و توی احساسات و تداعیها و خاطراتم وول خوردم و به کمک آنها کمی تمرین جملهنویسی کردم.
—در راستای مزهکاویام تلخ و شور را با هم ترکیب کردم (چوبشور و شکلات تلخ) بدک نبود. اسم این مزه را تلخور* گذاشتهام. مشتاقم که باز هم تجربهاش کنم.
—بعد از دوساعتونیم برق وصل شد و توانستم به وبینار معماری تفکر برسم.
*تلخ+شور
خسته نباشی سارا جان، منم نمیدونم چرا هی هر وقت دارم میخوابم صبحه!
واژهی «تلخور» چه جالب بود. 🌼
برای همه ی دختر کوچولو ها
یکی بود یکی نبود
غیر از خدای مهربون هیشکی نبود
یه دختر کوچولو اخمالو قهر کرده بود.
از کی ؟
کسی خبر نداشت .
چرا ؟
اینم کسی خبر نداشت.
ابروهاشو با نخ و سوزن به هم دوخته بود لباشم با دستاش به پایین خم کرده بود .
خلاصه که دختر کوچولو خیلی غصه دار بود
دختر کوچولو با کسی حرف نمی زد حتی به دوستش که هی صداش میزد هم توجهی نمیکرد.
دوستش که خیلی دوستش داشت و نگرانش بود تو آینه واستاده بود و نیگاش میکرد ولی دختر کوچولو باهاش حرف نمیزد
یعنی با هیچکی حرف نمیزد .
دوست میگفت : بیا یکم بازی کنیم
نظرت چیه؟ هان ؟
خوب نیست ؟
می خوای یکم بستنی بخوریم؟ یا شکلات؟ یا شایدم توت فرنگی؟ .
اما دختر کوچولو دستاشو حکمتر بغل می کرد و بیشتر از قبل به دوستش پشت می کرد .
دوستش طاقت نداشت ناراحتی دختر کوچولو رو ببینه چشاش و صداش اشکی شد ناراحت ناراحت به دختر کوچولو گفت :
می دوینی
اگه باهام حرف نزنی دق میکنم خودمو پرپر میکنم .
ما میتوینیم با هم همه کاری بکنیم
ولی اگه تو دوسم نداشته باشی
اگه منو تنها بذاری
اگه دستامو نگیری و باهام قهر باشی
کی میخواد دیگه بهم کمک کنه ؟ .
اگه ما با هم نباشیم اگه ما همو بغل نَکُینیم کی میخواد مشکلا رو حل بکنه؟
دوست قشنگینم ، نذار که غصه نامرد ما را از هم دور بکنه .
اگه ما با هم باشیم هیچ چیز بدی نمیتونه ما رو شکست بده مارو تبدیل به غم سرد بکنه .
حالا دیگه دختر کوچولو چشاش اشکی شده اونم دوستشو خیلی دوست داره فقط یه خورده غصه داره
اما حرفای دوستش خیلی درست و درمونه به نظر که دوستش همه چی رو میدونه
میگه هر اتفاقی هم بیفته اونا باید کنار هم بمونن
اونا باید دوست جونای هم بمونن.
دختر کوچولو برمیگرده و تو آینه رو نگاه میکنه.
حالا هر دوشون به هم نگاه میکنن
هر دوشون با چشمای اشکی ولی لبای خندونن هر دو از این تصمیم دختر کوچولو شاد و خوشحالن و باهم مهربونن .
۲۱ خرداد
۱. صفحات صبحگاهیام را نوشتم. مینویسمش، چون حالم را خوب میکند. مرور میکند مرا. کمکم میکند قصههای تازهای از خودم را بازنویسی کنم. قصهای با دیدِ متفاوت. روایتی که مرا از نو میسازد.
۲. ۳۰ صفحه از کتاب این بود، این شد را خاندم. دربارهی روایت درمانی است. صحبت از بدنمان. آیا ما زبانِ بدنِ خود را میشناسیم؟ بلدیم کلمههایی را که بدن بر زبان میآورد، را بخانیم؟
۳. آزادنویسی کردم، بسیار.
۴. بعد از مدتها یک ساعت رانندگی کردم.
۵. وبینار نویسندهساز را شرکت کردم.
۶. با نجمه جانِ اصغری صحبت کردم. برایم شعر خاند و من کیفور شدم از غمِ شعر و قشنگیِ صدای نجمه.
۷. خانه را مرتب کردم و ناهار درست کردم.
این گزارش کوتاه و شلخته را پذیرا باشید از من. سرم درد میکند. حتی قرص هم تاثیر نکرده. شاید خاب تسکینش دهد.
ـ امروز با دهانِ جریدهی کلاغها بیدار شدم و فحششان ندادم. اجازه دادم آنها کلاغ بمانند و من گیتا.
ـ در گزارش نیک همسفران با صفحات صبحگاهی آشنا شدم و من نیز صبح خود را با صفحات صبحگاهی آغازیدم.
ـ برای مادر قهوه درست کردم و به آهِ دلش گوش دادم.
ـ چند صفحهای دیگر از هما خواندم.
ـ پیادهروی رفتم و در کلاس کاریکلماتور شرکت کردم.
ـ در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
ـ کتاب دیوان دیالوگ بهرام بیضایی به انتخاب فرشید قلیپور را خواندم. بهرام بیضایی همیشه مرا به سوی نمایشنامهنویسی میکشاند اما با دنیای آن بیگانهام.
ـ باقی شب، به نوشتن طرحِ داستان کوتاه جدید پرداختم.
دلنشین ترین کار امروز من، دیدن فیلم: Das Leben der Anderen=> “زندگی دیگران” بود. فیلم به طرز حیرت انگیزی میخکوب کرد من را.
با اینکه خبری از هیاهو یا صحنه های پر زرق و برق نیست، اما به آرامی بیننده را درگیر می کند.
بازی فوقالعاده نقش اول فیلم: Ulrich Mühe, تا ساعت ها با من مانده است.
در این فیلم اشاره ی زیبایی به نوشتن دارد. به خوبی قدرت قلم را نشان می دهد.
“امیدوارم در زندگی بعدیم هم، بتونم یک نویسنده باشم”… این دیالوگ از یک سکانس فیلم بود.
در کنار لذت دیدن فیلم، حواشی اخبار و این سردرد لعنتی کلافه کننده بود. خاطر خود را با عوض کردن خاک گربه ها و تمیز کردن محل دستشویی شان، آسوده کردم.( گربه موجود خواستنی و خوشمزه ای است، جوری که از تعویض خاک شان هم می توان لذت برد).
شاید کتاب صوتی باعث شود خواب راحت تری داشته باشم، پناه می برم به طاقچه.
شب تان خوش.💫🐾💌
وبینار شرکت کردم .
در آنجا استاد یک تکه از کتاب کلثوم ننه را خواندند. هنوز توی فکر دوتا ترکیب؟ هستم که توجهم را جلب کرد .
پنبه عوض کن و زرده فروش
احتمالا از مشاغل دوره ی صفویه باشند.
طبق سرچی که در گوگل کردم باید اینطور بوده باشد.
ولی معنای این دو شغل را نیافتم .
زرده فروش شاید به معنی زردچوبه فروش بوده است . یا مثلا زرده ی تخم مرغ فروش .
اما پنبه (پَمبه) عوض کن ؟
حتی حدس هم نمی توانم بزنم .
شاید بتوانم بگویم منظور ایزی لایف عوض کن بوده است.
پنبه عوض کنِ لحاف .
حلّاج مثلا .
اگر به نتیجه ای رسیدید من را هم یک جوری مطّلع کنید .
شاید اطلاعات جمع می کنم .
کسی چه می داند؟
دونت جادج می .🙏🏻🚫
باز هم نشد مثل آدم بخوابم. این چند وقت پوست غلبه کردنم کلفت شده پس بر وسواس نوشتنم غلبه کردم و نوشتم. بعد هم خواستم بخوابم که باز هم نشد. خواب کجا بود شبیه توهم معتادها بود. بعد هم رفتیم با مادر گامیدیم. بعد هم با دختر سه ساله فامیل بازی کردم. از همین الآن ناز و قر و فر دارد. عاشق دامن است. لباس عروسکیاش را میپوشید و مثل سگ که دنبال دمش میچرخد، میچرخید و دامنش را نگاه میکرد. چه دل خوشی داشت. دلم به حال خودم، دلم به حال همه با کیلو کیلو فکر و نگرانی سوخت. اما بیشتر دلم به حال پدر و مادرها سوخت. بعد هم کمی تیلور گوش دادم و خیالات تزریق کردم و ادای خوانندهها را درآوردم که زهر حال دلم را بگیرد. بعد هم با آهنگ منصور کمی خودم را کش دادم و کمی هم فضولی کراشم را کردم. بعد هم آمدم گزارشم را بنویسم که مثل دیروز نشود اما هر چه فکر میکنم گزارش خوبی نیست. فکرم خیلی مشغول است و دلم بیچاره خیلی نگران. اما چند سالی است با خودم قرار گذاشتهام تا میتوانم غر نزنم یا کمتر بغرّم. الآن حالم را بچلانی بیشتر از این ازش نمیچکد بی نوا. فقط مینویسم که نوشته باشم وگرنه آنقدر پر شدهام که میترسم تکان بخورم و بپوکم.
نیک نبود اما تمام شد، امروز هم به سهیلا بودن ادامه دادم.
ادامه دادن، نیک است. 🤍
بعد از مدتها دوباره جلسات مشاوره را آغازیدم. شرایط زمانی خوبی دارد و میتوانم پیش بروم.
با آگاهی به اینکه در PMSام کسی را جر ندادم و تصمیمات گوزمشنگانه نگرفتم.
کتابهای تالشیای را که گرفته بودم ورق زدم.
از ترانههای شهیار قنبری خاندم. یک نوشته در کتاب «دریا در من»: «شاعر، آدمیست که همیشه و برای همه، بیسببی، در آستانهی گریه است.
این آدم کودکیست که بیوقفه میگرید.
غزل میگرید.
ترانه میگرید.»
امروز یک نه، چند دل سیر گریه کردم. بیسببی، اما غزل و ترانه نگرییدم. فقط گریه بود. تخلیهی خوبیست.
آهنگ «پل» را شنیدم و با آن اتاقم را تمیز کردم.
نویسندهساز را ببودم و سوالی کردم و بهله، کار دارمی. ترویج. بیشتر برایم از جنس معناست، دلم نمیخاهد به بیمعنایی عادت کنم ولی معنایش برایم شفاف نیست. نه آنقدری که رنجش را به راحتی بپذیرم. فلسفهی کار میلنگد.
حس میکنم زندگی یک سادگیای پیدا کرده است. گفتگوی درونی دارد زندگی را برایم سادهتر میکند. نوشتم و نوشتم و باز دیدم احساسم همان است و برایم دوستداشتنیست و هرچه بیشتر فکر میکنم این دوست داشتن پررنگتر میشود. از اینکه گاهی احساساتم خیلی شدت میگیرند آزرده میشدم اما چندوقتیست که برایم قشنگ است. فراز و فرودش شبیه شهربازی است. چه قدر «است».
روزگفتار ضبط کردم. میآیه یا نمیآیه؟ ندومبه.
چه قدر روز پراحساسی بود. هوف.
۱- یادم نرود که کجا بودم و کجا هستم، یادم نرود که چطور از آنجا به اینجا آمدم، یادم نرود که چه کردم و چه کرد، یادم نرود که چه پیش آوردم و چطور کمکم کرد. هیچ چیز را نباید از یاد ببرم. در این سیصد و نمیدانم چند روز هزار بار یادآوری کردهام و حالا که به سالگرد ناملکوتیاش نزدیک و نزدیکتر میشوم باید صدها هزار بار یادآوری کنم. اصلن از یک جایی به بعد تنها چیزی که میماند یادآوری است، دیگر میدانی هر چیزی که باید بدانی، فقط نباید یادت برود و این از یادنبردن نیکترین کار است اگر بتوانی.
۲- پرستوهای مهاجر را دیدم. قبلن تصور میکردم پرندههای بزرگی هستند، اما اولین پرستو را که دیدم هم به وجد آمدم و هم متعجب شدم از نحیف بودنش. عجبا که با آن جثهی کوچک، سروصدای پرستویی بلندی راه میاندازد. درست شبیه پرستوها در کارتنهای بچگی است؛ دُم دو شقّهای دارد و چابک و سریع اینطرف و آنطرف میرود. پرستوها دستهجمعی و پرسروصدا میآیند اما ناگهان و بیسروصدا میروند.
۳- رگبار را دیدم.
۴- موقعیتی که پدرم در آن قرار گرفته بود را نادیده گرفتم، نه به این دلیل که نمیخواستم کاری انجام دهم، بلکه چون میخواستم خودش درگیر آن چالش شود و یکطوری از عهدهاش برآید. به نظرم چیزی که هر رابطهای را قوت میبخشد پرهیز از وابستهکردن آدمها جهت رفع نیازهایشان است، به جایش باید به آنها کمک کنی تا نیروهای بالقوهی درونشان را بالفعل کنند.
۵- یک عزیزی پیشنهاد بستنی داد، دیدم چهار سال است که لب به بستنی نزدهام درحالیکه اگر میل درونیام را در نظر میگرفتم میتوانستم ساعتی یک بار بستنی بخورم. خیلی از عادتهایم را ترک کردهام که تصور میکردم هرگز نمیتوانم ترکشان کنم و این واقعن احساس نیکی به آدم میدهد؛ اینکه توانستم، پس باقی چیزها را هم میتوانم.
امروز نزدیک پنج صبح بیدار شدم. صفحات صبحگاهی نوشتم. بعد رفتم سراغ گوشی. اخبار خاورمیانه و موشک و پوشک دیگر برایم عادی شده. راز موفقیت هم این است که تا چهار صبح همهچیز تمام شده. اگر تو ده بخوابی و چهار بیدار شوی، میبینی تمام شده و اصلن چک نمیکنی چه خبر بوده. به هر حال: فقط بمب اتم ممکن است روحیهی خاورمیانهایام را ارضا کند. بعد، تکالیف زبان را کمی پیش بردم. علیرغم میل باطنیام نتوانستم پادکست بشنوم. خسته بودم گویا. بعدتر صبحانه مفصلی خوردم و با مامان آشپزی کردم. این قضیه ممکن است به شِکَرخوردن ختم شود. چون بعد چنددقیقه مامان از اول یادت خواهد داد که چطور با چاقو دستت را نبری. بعدم کمی گشتزنی و اینها. دستآورد خاصی نداشتم امروز. از صبحِ زود بیدار شدن خوشحالم. اگر این همه جنگ گند نزده بود به ساعت خوابم، پارسال همین موقع تنظیم شده بود. و کارت عضویت باشگاه پنج صبحیها را میگرفتم. یادش بخیر ولی! دوباره دارم تلاش میکنم، این دفعه اگر گند بخورد بهش، تا ابد بیخیالِ ساعتِ خواب خواهم شد.
_بعد از دو روز صفحات صبحگاهی را نوشتم
_از رودکی،خیام،حافظ،صائب تبریزی،محتشم کاشانی،سعدی و…شعر خواندم
_بخشی از گزارش نیکم را نوشتم
_زبان تمرین کردم
_اتاقم را مرتب کردم
_به گل هایم آب دادم
_تبلتم را در شارژ زدم
_ورزش کردم
_رفتم سر کلاس زبان
_سفره ناهار را چیدم
_زبان تمرین کردم
_ریاضی تمرین کردم
_داستان زندگی((ولادیسلاو اشپیلمن))را مطالعه کردم
_به وبینار نویسنده ساز رفتم و در آنجا آقای کلانتری بخش هایی از کتاب کلثوم ننه را که من قبلا هم صوتی اش را دربرنامه ی ((طاقچه))دیده بودم خواندند
یک سوال داشتم:امروز روز آخر گزارش نیک هست؟؟
کجایی نارنجیِ پلنگی؟
-تهماندهی غذاها را ریختم گوشهی حیاط. طبقِ عادت «پیشپیش» کردم به امید گربهیی.
گرچه گوربا همیشه سیر است و به قصد سِیر میآید پیش ما. اما حالا پشتبندِ «پیشپیش»َم، «جیکجیک»ی رسید به گوش. دوباره امتحان کردم.
«پیشپیش»
«جیکجیک»
«پیشپیش»
«جیکجیک»
بالا را نگاه کردم.
گنجشکِ خبررسان نشسته بود. (همیشه یکیشان کمین کرده روی درخت و به محض دیدن غذا جیکجیککنان میرود.)
چند دقیقه بعد، حیاط پُرِ گنجشک شد.
از پشت پنجره نگاهشان کردم. دریغ از یک گوربا.
-پیادهروی کردم بسیار.
-با دوستی گپ زدیم دربارهی ایدهیی مشترک. قرارِ نوشتن گذاشتیم و هشتگی جدید که به زودی در کانال هوا میشود.
-گزارش نیک و یادداشت کانال هم که تیک خورد و تامام.
|زهرا کردوالی|
تیتانیوم
اول صبح به زمختی خودم فکر میکردم. شبیه پیازم؛ لایهلایه از من کم میشود تا تمام شوم. پیاز هم دردش میآید؟ شاید برای همین است که اشک آدم را درمیآورد.
امروز را با تمیزکاری خانه شروع کردم. جارو کشیدم، شستم، گردگیری کردم. انگار تمام روز مشغول کنار زدن آوارهایی بودم که مدتها روی هم نشسته بودند.
بعد با دوستم حرف زدیم؛ از آن حرف زدنهای نوشتاری. قرار است کاری مشترک ارائه کنیم. چیزی تازه. هشتگی تازه. کاری که دنیای ما را به هم وصل کند. فقط باید کمی فاصله بگیرم. آنچه زیر این آوارها مانده، به گذشته تعلق دارد و گذشته، هر قدر هم سنگین باشد، جای زندگی نیست. در تمام این مدت، تیتانیومِ سیا در گوشم میپیچید.
عصر در دام سریال افتادم. مرز خیال و واقعیت چه دور است. گاهی فکر میکنم آدم در این جهان خیالزده چطور دوام میآورد. سالها میان آوارها همین کار را میکردم؛ به خیال پناه میبردم.
حالا اما در دنیای خیالم کسی جز من نمانده است. ساختمانهای خالی، خیابانهای بیروح، و من میان آنها قدم میزنم.
امروز، حلزون را شبیه به یک نت موسیقیایی دیدم که از عشق سخن میگوید. و چشمانش میخندد.
کارهایی که امروز انجام دادم:
1- حرکات کششی و ورزش
2- زیر نور آفتاب رفتن
3- قدم زدن
4- آب خوردن
5- سه صفحه نوشتن، به صورت پراکنده و بین کارها، که تا ساعت 10.5 صبح طول کشید
6- انداختن لباسها تو ماشین لباسشویی، از جمله لباس اداره، ملحفه و روبالشتی، حوله صورت و حوله حمام و … که بهتر است هفتهای دوبار شسته شوند ولی من فقط پنجشنبهها میتونم این کار را انجام بدهم.
7- پختن کینوا برای داشتن در طول هفته بعد
8- دوستم الهام با ماشین اومد دنبالم و با هم رفتیم خونهی دوست دیگرمان ترمه
9- شرکت در وبینار
10- 54 صفحه اول کتاب “شاهراه تأثیرگذاری” را دوباره مرور کردم. دوست دارم بارها و بارها این کتاب را مرور کنم.
11- مرور مطالب مفید خانم دکتر نازنین مددی، روانشناس و مشاور، مدتی که از مطالبش دور میشوم، دوباره به سمت حال بد سوق پیدا میکنم و دوباره احتیاج دارم، مطالبش را مروز کنم. خدا را شکر دوباره به اینترنت دسترسی دارم و میتونم مطالب اینستاگرام و تلگرامشان را دسترسی داشته باشم. چون خارج از ایران زندگی میکنند و ارتباطم باهاشون قطع شده بود.
12- نوشتن گزارش نیک
۱. ورزش کردم. بدنم درد میکند. لحظاتی احساس میکردم دیگر نمیتوانم و دارم میمیرم. ولی اگر آنطور که میخاهم باشم ارزشش را دارد. شانهام درست شود و کمرم قوی. نقصِ انعطافم هم برطرف. ورزش از همیشه سختتر شده است و بیشتر دنگ و فنگ دارد.
به بدنم آگاهتر شدم. انگار تا وقتی مردن را حس کنم نفس را به تعویق میاندازم. نمیفهمم نفس نکشیدن را و بعد تند تند نفسکشی فایدهای ندارد.
در این چند روز که پس از وقفه دوباره ورزش را آغازیدم آب خوردن و پروتئین را بیشتر جدی میگیرم. ورزش نظم میدهد. چون میخاهی کمتر درد بکشی مجبوری نفس و آب و خاب را جدی بگیری. به هرچه چنگ میزنی تا کمتر عذاب کشی.
۲. با آهنگِ اسپانیایی جلوی آینه رقصیدم. دلم تنگ شده بود برای رقص.
۳.احساس پوچیِ فراوانی کردم. کارِ مثبتی نیست ولی چون طبیعی شمردمش و فعلن باهم کنار آمدیم مینویسمش.
۴. صبحِ سحر بیدار شدم و به پیادهروی رفتم. از خیابانِ کم ماشین خوشم میآید.
۵.زنگ زدم برای مصاحبهای شغلی. مردد بودم چون میدانستم استرس میگیرم. باز میخاستم عقب بندازم. گفتم نهایت نمیشود. امتحان کردم. بد نبود. نفسم گرفت ولی به هرحال وحشتناک نبود.
ژوون خانوم ورزشکار. تو خودت معنای زندگییای دختر از احساس پوچگرایی بگو چجوری گذروندیش ؟
یادداشتهای یک کرم خاکی کتابخوان
زندگی آسان نیست نه دیشب، نه امروز.
دیشب از فرت سردرد کم مانده بود به ملکوت اعلی بپیوندم که دکتر بیحال و لاجان شهرمان نجاتم داد.
دکترِ مکش مرگ ما هم از بیحالی داشت غش میکرد که از زیر دستش دَر رفتم.
از صبح تا ساعت پنج عصر یا خواب بودم یا مثل یک کرم خاکی اینور و آنور لولیدم.
البته با این حال کتاب را رها نکردم. نمایشنامه ندبه از بهرام بیضایی را شروع کردم و آنقدر جذبم کرده که گمان کنم امروز قورتش بدهم تا خیال خودم و این سردرد راحت شود.
بیحالم ولی ته قلبم خوشحالی دارد یورتمه میرود و صدای یورتمهاش را میشنوم. چرا؟ چون دارم به تنظیمات قبل از جنگ برمیگردم. کتابخوانی به شکلی وحشتناک در من جوانه زده است اما اگر اینبار جنگ شد، کلاهتان هم این طرفها افتاد، دیگر سراغ من نیایید.
صفحه صبحگاهی ۲
امروز را با سردردی خفیف آغاز کردم. علتش نامشخص؛ شاید فشار کار، شاید هم فشار روان این روزها.
مثل بیشتر صبحهای دو ماه گذشته، اول سراغ قرص معده رفتم و ناشتا بلعیدمش. بعد گوشی را از شارژ جدا کردم تا نگاهی به خبرها بیندازم؛ خبرهای جنگ و این بچهبازیهای سیاسی که هر روز شکل تازهای به خود میگیرند.
پیش از آن، سری به گروه لحظهنویسی زدم. ببینم گیابند امروز از سرزمینهای دور چه برایمان آورده است.
خبرها باز هم از ناامنی و ترقوتورق در جنوب میگفتند. نمیدانم چرا این روزها هر بار که چنین خبرهایی را میشنوم یا میخوانم، یاد بازیهای کودکیام با خواهرها میافتم.
آن روزها هم ما به شیوه خودمان جنگ راه میانداختیم. یکی از سرگرمیهایمان این بود که من به شوخی ضربهای آرام به خواهرم میزدم و او هم تلافی میکرد. بعد نوبت دوباره به من میرسید و این بازی ادامه پیدا میکرد تا ببینیم آخرین نفر چه کسی است؛ چه کسی میتواند ضربه آخر را بزند و دیگر نخورد.
البته خیال نکنید کار به کبودی و گریه میکشید. حتی پوستمان هم قرمز نمیشد. چند خنده بود و چند اعتراض نمایشی، و بعد همهچیز تمام میشد.
اما این بازیهای سیاسی فرق دارند. آدمهای پشت میز تصمیم میگیرند و هزینهاش را آدمهایی میپردازند که فقط میخواهند زندگی عادیشان را ادامه دهند. برای همین، این یکی دیگر خندهدار نیست.
از خاطره کودکی که عبور کنم، میرسم به عدسپلوی ظهر.
بعد از ناهار باید جور و پلاسمان را جمع کنیم و به خانه برگردیم. چند هفتهای میان رفتوآمد، رنگکاری، تمیزکاری و کارهای عقبافتاده گذشت. حالا خانه تقریباً آماده است و من امیدوارم با بازگشت به آن، ذهنم هم کمی سر جایش برگردد.
پیش از آنکه برای مهمانی آماده شوم، «موشها و آدمها»ی جان اشتاینبک را در کانال تلگرام بارگذاری کردم.
وبینار امروز هم به خیر گذشت. با کلثومننه سر شد و مبینا جان از کلمهیابهای تازهاش برایمان خواند؛ واژههایی مثل «منقبض»، «پریشانحواس»، «درهمجوش» و چند کلمهی دیگر از جنس احساس.
سردرد اما هنوز همراهم مانده است.
حالا وقت آن است که دوشی بگیرم و برای مهمانی منزل خواهرجان آماده شوم. شاید آب گرم بتواند کمی از خستگی این چند روز را از تنم بشوید.
شاید از شنبه همهچیز به تنظیمات کارخانه برنگردد؛ اما اگر سردردها کمتر شوند و صبحهایم با خبرهای جنگ آغاز نشوند، برای شروع بد نیست. :::
.صبح، آفتاب زده، نزده با صدای مهیبی بیدار شدم و خودم را دم پنجره رساندم، موشکِ سر سرخِ دُم سفید میپیچید و صبحبخیر میگفت. قدیمها خروس بود و بعدها زنگ ساعت و این روزها موشک و جنگنده صبح و شبمان را بخیر میکند.
.خانه را رُفتم و شُستم و همزمان کتاب گوشیدم. 🙂
.چند تا کتاب با قیمت قدیم گیر آوردم. زود از کتابفروشی بیرون جُستم و در راه جَستم.
.صبح برای ناهار فسنجان بارگذاشتم و دو ساعتی در خنکیِ بهار و خلوتِ روز، گشتم.
.در وبینار نویسندگی شرکت کردم و استاد کتاب کلثوم ننه را معرفی کردند و بخشهای جالب آن را خواندند: «واجب است تمام بندها را بگشاید، حتی بند زیر جامه…». نثری قدیمی و خاص که به نظرم لازم است همه نوع نثری را یک نویسنده بخواند.
. آزاد نویسی کردم.
. در «دفتر عملکرد ناب»، برنامهی امروز را نوشتم و یکییکی تیک زدم. بخش رونویسی از کتابش را خیلی دوست دارم و هر روز از هر کتابی که میخوانم، بخشهایی را در آنجا مینویسم.
. لیست خرید کتاب نوشتم. امیدوارم قبل از اتمام نسخههای چاپی بتوانم کتابهای محبوبم را کنار خودم داشته باشم.
1.سحرخیزی و دوش صبحگاهی
2.انجام امور بانکی
3.پیکنیک صبحانه با دوستان
4.سوپرایز نه چندان موفق دوستم برای تولدش
5.معاشرت و بازی دسته جمعی
6. شستن یک تپه ظرف
7. شستن و بستهبندی مرغ
8. برق انداختن سینک
9. خواندن بخشی از کتاب من گذشته امضا از یدالله رویایی
10. گرفتن روزگفتار
11. پخت شام
12. بار گذاشتن ناهار فردا
13. روزانهنویسی