«در خیالم
شتری خسته و گرسنه
میدود
نمیدانم از کجا آمده
و به کجا میرود»
-بیژن جلالی، دیدارها، ص۲۲۹
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
قوانین بهرهوری من
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
114 پاسخ
گزارش کار نیک فرح
از ساعت ۶/۵ بیدار شدم . نرمش و خواب متناوب را داشتم. خوابی یادم نموند که بنویسمش.
۸/۵ کتری برقی را برای چای پر از آب یخچال کردم. حالا چرا آب یخچال . چون آبش تصیفیه میشه و املاح کمتری دارد. و کتری کمتر جرممیگیره.
_یک صفحه رونویسی کردم.
_به چند کتاب روی میز نوک زدم، زیر و روشون کردم اما کتاب شعر “ سکوت آیینه من است” از عاشقانههای “ اریش فرید” منو میخکوب کرد. ( ۱۹۲۱-۱۹۸۸) Fried Erich درست یکساعت مقدمهاش را با چند قطعه از اشعارش را خیلی سطحی خوندم ، شاعرانههای جالب با کلمات تکرار شونده در هر قطعه منو جذب خودش کرد.
شب به شب
در شعرهایِ
مردهها و زندهها
دنبال آرامش خاطر و دلگرمی میگردم
شب به شب
شعرهایشان ناامیدترم میکند
زیرا در شعرهایشان
آرامش خاطر و دلگرمی اندکی مییابم
شب به شب
شعرهایشان کمکم میکنند
چون آنها هم مثل من
دنبال دلگرمی و آرامشخاطر میگردند.
میرزا قاسمی که شب کارهاشو کردم درست کردم و سه عدد تخممرغ خاکینه کردم و ریزریز کردم و داخل بادنجانهای کبابی با گوجه له شده ریختم . نمک و زردچوبه زدم. بعد از یکماه مدام میرزا قاسمی خوردن در شمال انه چسبید. کمی برای مادرم بردم و بقیه با لوبیا پلو برای ناهار اهالی خونه گذاشتم.
_ساعت ۱۱:۱۴ اسنپ گرفتم و رهسپار خونه مادرم شدم. کیک لیلا پز و میرزاقاسمی فرحپز هم برایش بردم. اسنپ گرفتم .
راننده اسنپ پراید درب و داغونی داشت خودش هم سر و وضع معمولی داشت اما مودب بود.مرد نسبتن مسن بود و گفت وقتی این برجها را میساختند من خیابان روبروی آن در آسمانها در فرحزاد زندگی میکردم .و کلی از حال روز و قیمت رهن و اجاره آپارتمانهای برج اساتید سرو پرسید. بسیار مودب بود. از گرونی اجاره خونه و قیمت خونه گفت.
به خونه مادرم رسیدم داشت لا مجید حرف میزد البته مجید در راه به من هم زنگیده بود.
_ با مادر ناهار خوردیم، ونمازخوندیم و او را حمام کردم. بعد از حمام گفتم چای میخوری برات دم کنم؟ گفت نه من بستنی میخوام. مادرم برگشته به سن ۴ سالگی تو حمام همش غر زد. گفت اب گرم شد ، اب سرد شد. آب تو گوشم رفت، و دوش یکسره باز بود. من سریع سرش را دو بار شامپو زدم ( شامپو کردم). دوبار هم بدنش را لیف زدم. ( لیف کشیدم). اما راضی نبود همش گفت بدنم لیزه، بهش گفتم میدونی شامپو بدن اینطوره چون نرم کننده داره، خلاصه رضایت داد که تمیز شده و به سختی از حمام بیرون کشیدمش.
بعد از حمام فکر میکردم حالا چطوری بستنی براش بخرم. خودش گفت که مهدی برادرم براش چند بستنی خریده گذاشته تو فریزر. 😊
_اسنپ دوم( حسین نوروزی لفمجانی) از خونه مادر برگشتم به خونه خودم.راننده از خلوتی بزرگراه نتیجه گرفت جنگ شروع شده و این مقدمه تحلیل های سیاسیاش بود …
_اسنپ سوم از خونه تا مطب دکتر نجفی زاده روماتولوژیست منو برد.
راننده جوان بود که مال گنبدقابوس و ترکمن بود.با پراید نوک مدادی ( بنیامین کوچک نژاد) خودش سر حرف را باز کرد و گفت دوباره بمبارانها شروع شد شما چهار صبح فهمیدید؟
گفت زود ازدواج کرده گفت که عاشق اسبه و اصلن انگار رو اسب بدنیا آمده و سوار کار بوده اسب سوار بود وو دو پسر و یک دختر داشت . عادل و عاصف اسم پسرانش بود و دخترش به معنی سِودا نام داشت… و گفت به یه بچه پولدار اسب هدیه دادن وقتی سوار ماشینم شد جایی برسونمش گفت به کمک نیاز داره، چون اسب را ازش سواری نگرفتن الان وحشی شده و احتیاج هست که کسی رامش کند. و او کمکشون کرده. گفت ۱۵ میلیون بهش داده که حقش دو سه برابر آن بود.
و هرچه پسر تهرونی خواسته که کارمندم بشه و در نگهداری اسب کمکش کند قبول نکرده. و ترجیح داد رانندگی در تهران بکنه تا در کرج فقط به اسب آقازاده برسد. چقدر درباره اسب میدونست. گفت اسب فضا می خواد، صحرا میخواست، غذا و علوفه مناسب میخواد ووو تا خود مسیر حرف زد حظ کردم. یه ترکمن اصیل یه ایرانی باوجوان بود…
گفت عید ها سوار کاری میکنن و حتی مهمانهای سبک وزن مثل نوجوانان را هم اجازه سواری کاری می دهند البته با نظارت خودش و دوپسر.
دکتر ۳/۵ رسیدم اما ۴:۱۵ داخل رفتم. دکتر گفت فقط استرس عامل بیماری منه و دارو هیدروکسیکلروکین را داد.
برای پیاده روی کردن اسنپ نگرفتم. در خیابان قایم مقام و سنایی راه رفتم.بعد با تاکسی ۴۰ هزار تومان مستقیم تا چهار راه معلم آمدم.. سی هزار تومان تا سیدخندان آمدم . دویست هزار تومان هم دربست تا شهرک غرب آمدم. نمیدونم چرا اسنپ نگرفتم. پیاده روی باعث شدا.
با اتوبوس کولر دار تا چهارراه سرو آمدم. ۵ داروخانه در طول مسیر سر زدم. که دارو منو نداشتند. آخرین داروخانه بالای میدان کتاب دارو منو داشت که ۶۰ عدد برای دوماه را به مبلغ سیصد هزار تومان با ویتامین دی خریدم . که باید هر روز بخورم.
عصر در خانه از خستگی فقط خوردم و چای نوشیدم.
حمام رفتم که سرحال بشم. و نوشتم و نوشتم. صدای طبل و دهل جنگ هم مثل هر شب از میدان کتاب به گوشم میاد که این روزا شده میدان کتاب جنگ.
ببخشید طولانی شد نصفشو حذف کردم.
در گزارش کار نیک ۲۷ پست کردم✍️✅
۱. بیش از یکسال است که آغاز روزم با صفحات صبحگاهی پنج صبحست. امروز اما با صدای نخراشیدهی اذانگوی مسجد که از بیخ گلو فریاد میزند از خواب می پرم و میدانم ساعت سه است و دست به دست میشوم که دوباره بخوابم اما خوابم پریده و یورش افکارم نمیگذارد به خواب روم. خواب مادرم را مدت هاست ندیده بودم و در خواب در حال صحبت با او بودم که بیداران از خدا بیخبر نگذاشتند ادامه یابد. بلند میشوم کرکره را بالا میزنم تا هوای تازه حالم را جا آورد و چند نفس عمیق در خنکای مرطوب هوای شمال کمی حالم را بهتر میکند. اما خواب بیخواب. مدیتیشن میکنم و کمی بهتر میشوم و بدنم سبکتر اما هنوز خواب بیخوابم و کسل . هوا رو به روشنی میرود که حدود ساعت ۴ صفحات صبحگاهی ام را مینویسم و نمیدانم چرا به اذانگو هم فحشکی در لابلای نوشتن میدهم تا کمی دلم هم خنک شود و طلب هدایت به راه راست میکنم برایش.
۲. ساعت ۴:۳۰ شروع به خواندن رمان خشم و هیاهو از طاقچه میکنم و شکر برای وجود طاقچه بینهایت.
۳. صدای زنگ آلارم گوشی ساعت ۶ را که اعلام میکند وارد وبینار ساعت ۶ میشوم با موضوع چرا کوچها نمیفروشند. تا ۷:۱۵ که تمام میشود سرحال شدهام. میدانم هر کاری از سر عشق حال خوب کن است.
۴. بخش چهاردهم داستان کوتاه زندگینامه مادرم با عنوان مادرم پیش از من را مینویسم و تا ساعت ۸ در کانالم در بله قرار میدهم . یک کاریکلماتور هم که دیشب نوشتهام را نیز هوا میکنم.
۵. صبحانه را که میخورم وویس دورهی توربوی دکتر کاویانی را میگوشم و یادداشت برداری میکنم.
۶. ساعت ۹ تصمیم به کوتاه کردن موهایم میگیرم و حدود چهار تا پنج سانت کوتاه میکنم. و از تغییر چهره و جوانتر شدنم لذت میبرم ، اما با دیدن رنگ موهایم که کف دستانم است و تازه متوجه خوشرنگیاش شدهام از کوتاه کردنش کمی پشیمان میشوم اما دیدن تغییر چهره ام لبخند رضایت بر چهره ام مینشاند.
۷. ساعت ۱۱ صبح دوستم با برادرش صحبت میکند و دعوت ناهار شان را میپذیرد. احساس میکنم برنامه کل روزم به هم ریخته است اما قبول میکنم و بلند شده مهیای رفتن میشوم.
قبل از رفتن برنامه بعد از ظهر خود را چک میکنم تا مورد مهمی از قلم نیفتد که بعد افسوس بخورم.
۸. تا ساعت ۴ متوجه ضعف نت در خانهشان نمیشوم و موقع وبینار الهه علیزاده که وصل نمیشود عصبی میشوم اما چون چارهای ندارم و همه در خوابند میگذرم و بقیهی خشم و هیاهو را ا ز طاقچه بینهایت میخوانم. فکر از دست دادن نویسنده ساز هم ناراحتم میکند. اما چه چاره؟
۹. ساعت ۶:۳۰ که در بالکن زیباشان برای عصرانه خوردن میرویم متوجه میشوم نت در آنجا خوبست و وبینار محمد شاهان کمالی را در بالکن از ساعت ۸:۳۰ تا ساعت نه و ده دقیقه شرکت میکنم که در مورد قمرالملوک وزیری و شجاعتش است و بخشی از چنین گفت زرتشت که بسیار برایم جذاب است. و پس از آن که وقت شام است مجبور به ترک وبینار میشوم.
۱۰. با این که بیشتر دورهها و کلاسهایم بعد از ظهر است و بیش از پنج وبینار را از دست دادهام اما این کنار هم بودن و گفتن و حندیدنها حالم را بهتر کردهاست.
۱۱ . خبر جنگ دوباره از صبح حالم را بد کرده بود اما وقتی برادر دوستم صحنهی تخریب اداره پست روبروی خانهمان در نارمک تهران را نشان مان میدهد، تخریب بیش از اندازه اش حالم را بدتر میکند و وقتی میگوید ترکشهای آن به کولر همسایه طبقه پایین مان آسیب رسانده از فکر کشتهشدگان خیلی بدحال میشوم . ما بخاطر مرتب زدن نارمک از اوایل جنگ از تهران به سیاهکل آمدیم. ولی کشته شدن دیگران هم سخت دردآور و نگران کننده است.
۱۲ . ساعت ۲۳ که به خانه بر میگردیم حالم خیلی بد است میدانم اگر دوش نگیرم خوابم نمیرود. در حمام مدتی زیر دوش آب سرد می مانم تا حالم بهتر شود. زیر آب دوش هم مثل باران اشک ریختن خوب است. از زیر دوش که بیرون میآیم انگار کمی غمها و تنشهایم هم با آب، آب رفته است. بلا فاصله تا موهایم را خشک میکنم زیر لحاف میروم و سریع بیهوش میشوم . شاید بیخوابی دیشب خوشخوابی امشبم را به تلافی هدیه داده باشد.هر چند جای شکر ندارد.
گزارش نیک ۱۹ خرداد
۱- صفحه صبحگاهی رو با صورت نشسته شروع کردم به نوشتن و کلمه ای را برایش شعر نوشتم .
۲- تمرین آهستگی را شروع کردم . با شنیدن آهنگ تو که معنای عشقی به من معنا بده ،زمین خوردم . آهسته میرفتم اما چشمام پر بود . می خواهم برای شنیدن هدف گذرای کنم . همه چیز از شنیدن شروع میشود. قبل از اینکه ببینیم . صدای موج دریا ، صدای رقص برگ .صدای خودم.
۳-قرار بود سینی حلوا را به جایی برسانم . مادرم بخاطر سه شنبه هایی که من دوستمیدارم و روز ملاقا ت من و اوست ، منتظر بود که با هم حلوا پختیم.
۴-نیک نیست گم شدن . اما عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. بعد از مدتها بیخبری برای اولین بار میخواست که گزارش بدهد، اما وقتی چند دقیقه مانده به خط پایان، وقتی دومین گزارشش را نوشت سراغ اولی رفت، اما اثری نبود. شاید قایم شدهبود،از کم بودن . ویا چون دیر رسیده بود در به رویش باز نشد . و یا شاید تنبیه، نمی دانم.دومی هم به آتیش اولی سوخت ساعت از ۱۲ شب هم گذشت .
به دخترم پیام دادم.
-گزارش نیک منو ندیدی.
– گزارش نیک م گم شده .
– گزارش نیک م کوچولو بود .
گزارش نیک م آدرس رو اشتباه رفته
کجا ؟ نمی دونم ؟
شما گزارش نیک م رو ندیدی
بعد از ۱۶ ساعت انتظار و جستجو
دخترم پیام داد « ای خدا چقدر بانمک نوشتید 😅 تو چندمین گزارش نیک ثبت کرده بودید ؟
اجازه خواستم تماس بگیرم. شما خانم مولائی هستید؟ بله . دوباره سوال کرد تو کدوم گزارش نیک ثبت کردید؟
در بیست و ششمین گزارش اولین گزارشم را ثبت کردم ولی برای دیشب رو نفرستادم .اگر دیر وقت پیام دادم بخاطر گم شدن گزارشم بود عذر خواهی میکنم.
با خوندن پیام صاحب پیام رو کوچکترین فرد تصور کرده بود و حتی کوچک تر از همه و با آداب خاص سخن می گفت .
اما چه شد که نیک تر شد وقتی دخترم خطابش کردم و او اسم کوچکم را پرسید و گفتم که وقتی یک ساله شدم مرا دیده ای .
صدایش پر از ذوق بود و من پر از شوق پرواز به روی بام مدرسه که با مبینایعزیز آشنا شده بودم.او با یاد آن روز دیدار، نبات دلم را آب کرد و ابنباتی شدم .
۵- حالا منتظر دیدار دوستان در مدرسه هستم . میزو نیمکتی در کار نیست اما آموختنی بسیار است
🦋۱.امروز هم مثل دیروز، خواندم و نوشتم.
🦋۲.امروز هم مثل دیروز، رقصیدم، امروز اسپانیایی رقصیدم.
🦋۳.امروز هم مثل دیروز، سخت کوشیدم تا مرزهای شخصیت را نگهدارم.
🦋۴.امروز هم مثل دیروز، به خودم گفتم: واردِ چرخهی هلاکت نشو. هر چهقدر سخت، تحمل کن، حرفی نزن.
🦋۵.امروز هم مثل دیروز، به خاطر آوردم قولم را، که قرار شد سکوت کنم، پس سکوت کن.
چقدر دیروز عصبی بودم. کلی کار کردم، پیادهروی رفتم، با آدمها حرف زدم ولی آخرش فقط عصبیتر شدم و بلندتر داد زدم.
شب رفتم سراغ کار محبوبم: لیست ساختن. یه لیست ساختم از کلمههای منفیای که برای من حس خوبی دارن. خیلیم نرمال
فعلاً اینا توشن: متأسفانه، افسوس، دوزخ، تبعید، سم، ویرانی، رسوایی، نفرین، حسرت، آشوب، مویه.
دیگه اینجور لیستا ننویسیا
احساسم میگه حلزون داره از ماتریکس خارج میشه. دلیلشم فونت دعانویسه، بچه جندهزده شده.
– داستان کودک فاطمه جان بخشیان به دستم رسید و خوندمش. خیلی خوب بود.
– دیشب کارگاه فاطمه ابراهیمی اعظم بسیار خوشگذشت.
– و حتی وبینار استاد هم عالی بود. به لطف پرسش دوستان و پاسخ استاد عزیز به کلی کتاب و مقاله جالبانگیز دست یافتیم. از دیشب خورد خورد میخونمشون.
– صبح اول وقت با فرمان گیابند جان تو تختم صفحات صبحگاهی نوشتم. تقویم و خودکارو میذارم بغل بالشتم که از موهبت صفحات صبحگاهی غافل نشم. بماند که هشتاد درصدش فُش و ناسزاست.
– چندین صفحه برای شعر سه سطری شعر ماهی قلمخورد کرده بودم، بالاخره وسواسمو گذاشتم کنار و تمرینمو ثبتیدم.
– برای ناهار به سفارش دختر بزرگم لوبیاپلو درست کردم. با ترشی لیته، ادویه پلویی توکلی مشهد، محشر میشه.
– امروز دخترم کلاس خصوصی ریاضی داشت، کلوچه رو بردم خونه مادرشوهرم، سرشو گرم کردم که نتیجه بهتری از کلاسش بگیره.
– الانم تو وبینار الهه علیزاده جانم و منتظرم که بیاد.
گزارش نیک:
۱.کمی دوچرخه سواری کردم.
۲.ده دقیقه ای به تماشای ابرها نشستم چون عاشق ابرها هستم روزهایی که ابر در آسمان باشد حالم خوب است.
۳.با خواهرم آهنگ های قدیمی را مرور کردیم.
فکر نکنم کار مفید دیگری بکنم
1)سال پیش به داداش دوستم که از خدمت اومده بود و با دوستم که تازه ازدواج کرده میرفتن تابلوسازی گفتم: امین باشگات رو بزنن. گفت: آخه کی میاد. گفتم: میزنی بعد به دوسه نفر دوستات میگی اونا به دوسه نفر دیگه میگن. دیشب که دیدمش گفت: نمیای پیش ما؟ روزای فرد 7 تا 9 شب. اگه امشب شعرماهی نداشتیم میرفتم و دلی از عذا در میاوردم.
2)وقتی کسی چیزی رو بخاطر تو عوض میکنه کاملن تابلوئه. میدونی چرا؟ چون اگه تغیر درونی باشه اون رو توی تمام نقاط دیگهی زندگیش میبینی نه فقط صرفن همون نکتهای که بهش گفتی. مثلن وقتی به دوست خیلی نزدیکت میگی انقدر سیگار نکش توقع داری یه فکری دربارش بکنه نه اینکه جلوی تو نکنه پشتت بکنه یا اگه مثلن شبها سر یه ساعت خاصی عادت دارم با گوشیم کانالم رو به روز کنم یا پیامک بدم پس هرشب اینکارو میکنم نه یه شب که با دوستام بیرونم نشه.
3)تو پارک با یه آقایی آشنا شدم به اسم آقای وطن. میگفت هرطور میتونی برو. من عشق و حالم رو کردم دلم برای جوونا میسوزه. منم فعلن هستم آقای وطن با اینکه سالهاست دلم برای جوونا میسوزه.
4) اینکه پسرا تکی یه جور دیگن با رفیقاشون یه جور دیگه رو نمیفهمم.
5)چهارپنج ساعت حسابی خلوت کردم. شعر خوندم و آهنگ گوش دادم.
لیست کارهای مفید روز:
۱.افشان کردن موهایم و بافت دو شاخ مو از دو طرف و زدن گیرهی پری دریایی
۲.خوردن عدس پلو و گوشت چرخ کرده با کشک مغز گردوی نعناعی،سالاد شیرازی با آب نارنج
۳.شستن ظروف
۴.تمیز کردن کابینت با دستمال
۵.درست کردن قهوه
۶.آرایش ملایم:ریمل صورتی و رژ لب براق بنفش،کرم ضدآفتاب وانیلی
۷.شستن صورتم با فوم آلوئه ورا و زدن کرم آلوئه ورا
۸.غذا دادن به حلزون
خواب موندم. ۴ ساعت بیشتر نخوابیدم. دیر رسیدم. انگشت نزدم تا تاخیرم به رویت مدیران نرسد.
با قیافهای خوابالود، زار و خسته کارم رو آغازیدم. امروز شبیه حلزون بالایی شده بودم.
دوز قهوهام رو بالاتر بردم. رسیدم خونه سرم خیلی درد میکرد و قهوه کار خودش رو کرده بود و هر چه کردم خوابم نبرد.
ناهار سالاد الویه خوردیم.
زورکی کمی نوشتم.
تو خونه چرخ زدم تا کلاس نویسنده ساز شروع شود.
چند کتاب از کارم رو خوندم.
شام کوکو سبزی خوردیم.
کمی فکر کردم که باید چطور به یک نظم و برنامهریزی درست در زندگی برسم؟ به جواب نرسیدم و خوابیدم.
روز سوم آواربرداری
امروز سومین روزی است که از جایم بلند میشوم. به باشگاه رفتم، دوازده تمرین را در کمتر از یک ساعت انجام دادم و بعد دوش گرفتم. هنوز نوشتن از رنجی که پشت سر گذاشتهام برایم آسان نیست، اما یک چیز مهم یاد گرفتهام: گاهی باید گفت «گور بابای همهچیز.» شاید مهمترین درسی که این تروما برایم داشت همین بود؛ این که زندگی خودم را جدیتر بگیرم.
رنجها چرا ناگهان از راه میرسند؟ برای من شبیه باز شدن دری در میانهی طوفانی سهمگیناند. همهچیز در چند لحظه به هم میریزد و مدتی طول میکشد تا بتوانی در را ببندی و دوباره به جایی امن برگردی. اما وقتی طوفان فروکش میکند، دیگر همان آدم سابق نیستی. دستکم من چنین احساسی دارم.
برخاستن بعد از تحمل رنج گاهی فراتر از توان آدمی به نظر میرسد. با این حال، در نهایت فقط دو انتخاب باقی میماند: یا آرامآرام از جا بلند میشوی و ساختن خودت را از نو آغاز میکنی، یا کنار ویرانهها مینشینی و برای آنچه از دست رفته عزادار میمانی. من خودم را از پرتگاهی که بر لبهاش ایستاده بودم بیرون کشیدم. هنوز جای پایم محکم نیست، اما از خطر سقوط فاصله گرفتهام.
امروز دو ساعت برق نداشتیم. آشپزی کردم و بعد دوباره مدتی به دیوار خیره ماندم. عجیب است که زندگی، حتی در روزهای سخت، به کارهای کوچک و معمولی خودش ادامه میدهد. بعضی زخمها با انجام دادن همین کارهای روزمره از بین نمیروند؛ فقط کمکم یاد میگیری در کنارشان زندگی کنی.
این روزها «زندگی جعلی من» را میخوانم و «در جستجوی یشم» را میبینم. همیشه داستانهایی را دوست داشتهام که در آنها یک رابطه بهآرامی شکل میگیرد و رشد میکند. هنوز هم موسیقی بخش جدانشدنی روزهایم است. شاید به این دلیل که کتابها، سریالها و موسیقی کمک میکنند میان این همه آشفتگی، رشتهای از معنا را گم نکنم.
درس مهم دیگری که این تروما به من داد این بود که خودم را آنقدرها که تصور میکردم نمیشناسم. درون هر آدمی فضاهای خالیای وجود دارد که ممکن است هر چیزی ــ سیاه، سفید یا خاکستری ــ بیاجازه آنها را پر کند. گاهی یک حادثه ناگهانی این فضاهای پنهان را آشکار میکند و تو را وادار میکند از نو به خودت نگاه کنی.
برای همین، تجربهی این روزها در نهایت بیشتر از آن که شبیه طوفان باشد، شبیه زلزله است. زلزلهای که ناگهان میآید و آواری از ساختمانهای آشنا بر جای میگذارد. حالا در زلزلهی این بار، مشغول آواربرداری هستم. هنوز ساختن دوباره آغاز نشده است؛ فعلاً دارم ویرانهها را کنار میزنم تا ببینم چه چیزهایی واقعاً باقی ماندهاند و چه چیزهایی باید از نو ساخته شوند.
برای گذر از یک حس تلخ باید شیرین پُخت.
۱- پنکک شیرین با اُتمیل و شیر و شیره و خرما و گردو و تخممرغ درست کردم. بمب اتم. بفهمند میان سراغم
۲- گلدانها را آبیاری کردم، آفت زدایی کردم، کود دادم، و چندتا گیاه را که توی آب ریشه داده بود توی خاک کاشتم.
۳-قسمتی از عکسهای گالریمو پاکسازی کردم. حسابی پُر شده و یکی دو روز باید برای خالی کردنش وقت بذارم.
۴- دفتر شعر« خواب لیلی» بتول عزیزی را خواندم و بخشهایی از آن را برای ثبت در تمرینجای دورهی شعر رونویسی کردم.
۵- تمرینهای شعر را انجام دادم و در جاتمرینی فرستادم.
۶-چند صفحه آزادنویسی کردم
۷-از حمید مصدق قصیدهی« آبی خاکستری سیاه » را خواندم. من چاپ هجدهم کتاب سال ۱۳۸۰ را خواندم. اولین چاپ این کتاب مربوط به سال ۱۳۴۳ است.
۸- در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم و کلی لذت بردم و چیز یاد گرفتم و حالم بهتر شد. ممنون آقای کلانتری نازنین
۹- در کانالم مطلب و عکس گذاشتم.
۱۰- غذا درست کردم
۱۱- گزارش نیک نوشتم.
بدری صفایی
1. خب بیدار شدم.
2. الان که دارم مینویسم حالم اصن جالب نیست، کاش دیشب مینوشتم.
3. برای اولین بار تو شرکت 3 تا پکیج فروختم.
4. بعد از 4 روز ناهار خوردم.
5. فعل هم خوندم.
6. دلم برا فریده تنگ شده.
7. خیلی با نوشتهی ساعت یکم حال کردم. خیلی زیاد خیلی یک.
8. دندونم درد میکرد.
9. و بعد از چند سال، شاید بیشتر از 3 سال با یه جمع دخترونه رفتیم تئاتر.
10. سحر فرهادی بهترین تیپ خودشو زده بود. خیلی کِیف کردم.
11. وقتی فهمیدم زری و نفیسه چند سالشونه واقعن اپیلاسیون شدم.
12. به باده افتخار کردم.
13. و انتظار. عجیبترین واژهایه که ساخته شده. هم گوشتیه هم تخمی. تناقضای شدیدی داره. هم هیجان داره. هم نمیدونم. اه اه.
14. یه عالمه دوست جدید پیدا کردم. ثنا. دیانا. نفس. 5ساله. 8 ساله. 6 ساله.
15. جنازهم رسید خونه.
16. نارنگی شربتشو نمیخوره و نمیدونم چه گهی بخورم.
17. نخابیدم. هیچیه هیچی. حتا یه ثانیه.
18. همین. حوصله ندارم برو پی کارت.
دیروز روز شلوغی بود و فرصت نشد گزارش نیک بنویسم.
اگر قرار بود برای دوشنبهام نامگذاری کنم، آن را به نام دختران ناکافی مینامیدم.
صبح علیالطلوع خانه را ترک کردم و به قصد دیدار با یکی از رفقای قدیمی به کافهای که از دوران دبیرستان خاطرات زیادی در آنجا داشتم رفتم. البته در آن دوران شکل و شمایلش قدری فرق میکرد. روشنتر و نورگیرتر بود. ولی حالا دیوارهایش را تیرهتر کرده بودند و از تعداد لامپهایش هم کاسته بودند. به مقصد که رسیدم سرم را به سمت نیمکت کنار پنجره چرخاندم و خداشکر خالی بود. این نیمکت سالها محل جلوس من بوده است. بعد از مدرسه میرفتم و جوری رویش مینشستم که گویی بر روی تخت سلطنتم تکیه زدهام. عملیات جلوس را که به پایان رساندم، وِیتِر به سمتم آمد که سفارش بگیرد(به تحقیق میگویم که اغلب وِیتِرها علاقهمندند که آنها را وِیتِر بنامیم) . به او گفتم منتظر میمانم. لبخندی زد که مرا به یاد مرتضی انداخت و سپس رفت. آن سالها که مرتضی اینجا کار میکرد بچههای مدرسه خیلی شاد بودند و به هیچ عنوان احساس ناکافی بودن نمیکردند. شاید به خاطر این بود که مرتضی به همهشان قول ازدواج داده بود. در فکر مرتضی بودم که رفیقم از راه رسید. بدون درنگ آمد و صاف نشست روی صندلی مقابلم و با چهرهای گرفته و صدایی لرزان گفت سلام. گفتم خب سلام را که خودم میدانم بقیهاش را بگو ببینم چته. گفت زنش بچهی دومش را باردار است. گفتم خاک بر سرت ول کن او را. چشمهایش پر از اشک شد و گفت نمیتوانم. گفت احساس ناکافی بودن نمیگذارد زندگیام را بکنم. گفت افکارم مشوش است و فلان و بیسار. من هم از کوره در رفتم و گفتم چرا نمیخواهی با واقعیت روبرو شوی؟ پسری که بعد از دبیرستان هر روز به هوای چشمچرانیاش تا آن طرف بلوار میرفتی و راه ما را هم به خاطر او طولانی میکردی، اکنون مردی شده و پدر دو بچه است ولی تو به خاطر حرف آن فالگیر از خدا بیخبر که به تو گفته او طلاق خواهد گرفت و با تو مزدوج خواهد شد زندگیات را معطل این و آن کردهای. گفت تو بگو چه کار کنم. گفتم فراموشش کن و با این پسر جدیده که خیلی هم محترمه دوبار برو ببین چه جور آدمیه. گفت میشناسمش آدم خوبیه ولی نمیتوانم با او قرار بگذارم. پرسیدم چرا و پاسخ داد چون ماشینش چینی است.
خاک بر سرت دیگری به او گفتم و خدمتش یادآوری کردم که تو خودت هیچ نداری و هر آنچه هست از برکت وجود پدرت است و چندتا فخش آبدار دیگر هم تقدیم چشمان اشکبارش کردم.
کافه را که ترک گفتم به خانهی یکی دیگر از دوستانم که او هم احساس ناکافی بودن میکرد رفتم و جیرهبندی فحش او را هم در طبق اخلاص پیشکشاش کردم. نهار را هم در خانه همین دوست شماره ۲ خوردم و از آنجایی که بسی خوشمزه بود اعصابخردیام را تا حدی شست و برد. بعد به پیادهروی رفتم و حین آن دو ساعتی هم با اوی خودم حرف زدم و به خانه برگشتم. ۱۰۰ صفحه از کتاب آفرینش گور ویدال را خواندم و با سیروس سپیتمه از دریای هند عبور کردم و داشتم تا دورترها فرا میرفتم که یکی دیگر از دخترهایی که احساس ناکافی بودن میکرد پیامی برایم فرستاد. در این مورد حق را به او دادم که احساس ناکافی بودن کند و هر دو با هم شروع به ناسزاگویی به دوست پسرش کردیم و بعد که گفت حس و حالش بهتر شده است تلفن را قطع کرد.
من هم که از صبح خروسخوان کامم را تلخ کرده بودند، بلند شدم و با رشته شعریهای که در کابینت داشتیم برای خودم دسر درست کردم و در ذهنم به دنبال پاسخی برای احساس ناکافی بودن گشتم.
۱- آزادنویسی کردم. انگار بار اضافی فکرهایم سبکتر میشوند. هنگامیکه چند روز پشتسرهم آزادنویسی نمیکنم معمولن برایم تنشی اساسی پیش میآید.
۲- زمان ویژهی پریا:
با هم دماسنج احساسات درست کردیم. برای مشخص کردن احساس در لحظه و تعیین میزان آن. در گوگل نامش را سرچ و از روی عکس شروع به ساختن کردیم:
من شکل دماسنج را کشیدم روی مقوا با کمک یک قطعهی دایرهای و خطکش. سپس با کمک دایرهی نوارچسب، پنج گردی کشیدم. احساس شادی: سبز کمرنگ. احساس آرامش: سبز پررنگ، احساس غم: آبی، احساس نگرانی: زرد، احساس سردرگمی: نارنجی و احساس خشم: قرمز. بعد با ماژیک دورگیری کردم و علامتگذاری میان هر احساس. دخترم با مدادرنگی هر قسمت را رنگ کرد. به این ترتیب رنگها مانند درجههای دماسنج میان احساسات مرزی مشخص میکنند. امروز میخاهم قسمتی را اضافه کنم: کنار هر احساس دهدرجه بکشم. درجه ۱، درجه۲،…،درجه ۱۰. تا دخترم بتواند در هنگام تجربهی هر احساسی مانند غم، از یک تا ده به میزان احساسش نمره دهد. دوست دارم یکی هم برای خودم درست کنم.
۳- تمیزکاری روزانه انجام دادم: جاروبرقی.
۴- آشپزی کردم: لوبیاپلو (با لوبیا چشمبلبلی)
۵- بعد از حدود یکسال رفتیم باشگاه. پریا باله میرود و من پیلاتس. از پارسال که خرداد ماه جنگ شد، باشگاه نرفتم بجز ۳هفتهای که باله کار میکردم. اما الان بخاطر نامخانی زمانها نمیتونم ادامه بدم.
البته دیروز فهمیدم آخر ماه شاید باشگاه بسته شود. چون سحر جان میخواهد شمال زندگی کند. اینجا از همسرش دور است.
«زن که باشی، سیاسیترین شعر خاورمیانهای»
-روزم را با انتشار یه یادداشت شروع کردم.
-بچههام نوبت مراقبتهای بهداشتی مدرسه را داشتند. دو ساعتی مرکز بهداشت بودیم.
-ادامهی درمانم در فیزیوتراپی را پی گرفتم. در اتاق انتظار و در حین درمان، عمهتن چشم و گوشم و حرفهای دکتر قصهگو و مریضهای دیگر را ضبط یا کدوار یادداشت میکنم.
-برای گلبرگ دنبال مدرسهی جدیدم. توی گرمای ساعت ۱۱ و شلوغی، پیگیر مدرسه شدم.
_رفتم نقشجهان. کتریای برای پرداخت داده بودم که باید میگرفتمش. بعد هم صف پمپبنزین و ناهار .
-روی یکی از شعرهام کار کردم و بعد منتشر شد.
-سرکی به کانال دوستان کشیدم و تشویق و تعریف کردم ازشان.
-چند مطلب تازه به سایتم افزودم.
-یک ساعت پیادهروی و مکالمه با دوستان پارکی.
-برای ستون روزواژهی استاد با قورتقورت جمله ساختم
جوانی را قورت قورت سرکشیدم و پیری را قطرقطره شاشیدم😜
-کمی زبان خاندم و پیش از اینکه گزارشم را ثبت کنم خابم برد.
گزارش نیک ۱۸ خرداد:
بی تو نه صدا مونده نه آواز
نه اشک غزل نه ناله ساز
بالی اگه هست از جنس کوهه
از رنگ خاک و حسرت پرواز
ایرج جنتی عطائی
۱. نوشتن صفحات صبحگاهی:
درست در روزی که خبرها بوی خاکستر میدهند، پناه بردن به کاغذ تنها راه زنده ماندن است.
۲.رفتن به باشگاه:
تلاشی برای نگه داشتنِ انضباط بدن در میانهی آشفتگی.
۳. بازخوانی مقالههای جدید سایت با صدای بلند:
وقتی جملات را میشنوی، دستاندازها خودشان را لو میدهند. امروز روی دو روایت متفاوت از مارسل دوشان کار کردم، یکی در قالب دیالوگ و دیگری به فرم تاریخ هنر.
دوشان تأثیر عمیقی بر جریان فکری هنرمند مدرن داشت، هرچند همیشه زیر سایهی نام پیکاسو کمتر از او یاد میشود. اولین دیدار ذهنی من با او، آن «مونالیزای سبیلدار» بود، شوخیِ جسورانهای که مرزهای هنر را جابهجا کرد.
۴. کلاس نویسندگی:
تمام هفته را منتظر این ساعت هستم. اینروزها یادگیری تنها پناهگاهی است که معنا را به روزم برمیگرداند.
۵. تکمیل اتود «حسرت پرواز»:
امروز دوباره اخبار جنگ به گوش رسید و این اتود متولد شد؛ طرحی آنی و لحظهای که با طنین صدای اِبی (Ebi) شکل گرفت.
تحلیل خودم پس از تکمیل کار: خطوطِ رها و لرزان، فیگوری را ساختهاند که تمامِ تمنایش در دستی است که به سمتِ بالا کشیده شده؛ دستی که میخواهد به پرندهی کوچکی در آسمان برسد. پایینِ تنه سنگین و زمینگیر است، اما بالاتنه در حالِ کش آمدن و گسستن از جاذبه.
انگار این اتود، تصویری از همهی ماست: پاها در گیرودارِ اخبار و خاک، و دستها در جستجویِ تکهای آسمانِ آبی.
۶. روتین شبانه:
خوابیدن به امیدِ فردایی که در آن، «آزادی» دیگر یک حسرت نباشد.
در دومین روز از گزارش نیک، باز هم ساعت نُه صبح بیدا شدم و راستش با اینکه به اندازه دیروز از این خروسخیزی خوشحال نبودم اما دلم نیامد خودم را با «فقط پنج دقیقه دیگر» گول بزنم و بخوابم.
دیشب به نیت مدیتیشن اول روز، هندزفریام را پشت سرم گذاشتم اما وسوسهی چک کردن گوشی فرصت را از چنگم در آورد و ساعت ده و نیم که شروعی برای کارهای لیستم بود ناچار شدم دل از رختخوابِ مجازی بکنم و هیچ مدیتیشنی انجام ندادم.
سردرد و پایین آمدن انرژی که کل روز همراهم بود باعث شد به خودم قول سفت و سختی بدهم که فردا حتما نیم ساعت را پای مدیتیشن بشینم و نفس عمیق بکشم.
با اینکه این حالِ بیحال در انجام کارهای خانه مجابم کرد فقط به جمع کردن رختخواب و شستن لیوانهای روی سینک رضایت بدهم اما برای نوشتن سه صفحه از رمانم پافشاری کردم.
امروز سومین روزی است که مرتب سه صفحه را مینویسم و آن بخش از مغزم که مدام به صورت خودش چنگ میزند و میگوید کل روز را بیفایده میگذرانی، آرام گرفته است.
در آغاز وبینار استاد چون مشغول خواندن یادداشتی از زهرا احمدی بودم زمان از دستم در رفت و ساعت پنج و هفت دقیقه پشت در ماندم.
برای دلداری خودم میگفتم اشکال ندارد حالا فردا میروم اما چون به خودم قول داده بودم در وبینارها مرتب شرکت کنم احساس گناه میکردم و تا ساعت پنج و چهل دقیقه که بالاخره درهای رحمت با حضور آقای قطورجوی عزیز به رویم باز شد خودخوری کردم.
اسم چند کتاب خوبی که در جلسه معرفی شد را گوشهای یادداشت کردم تا بعد از تمام کردن این کتابی که در طاقچه میخوانم به سراغشان بروم.
مهمترین کار نیکی که امروز در حق خودم انجام دادم این بود که به وسوسهی پول خرج کنیام جواب رد دادم و موجودی کارتم را بیهوده صفر نکردم.
امروز روز صدی نبود، حتی نود یا هشتاد هم نبود اما خوشحالم که به تمام کارهای لیستم رسیدگی کردهام و حالا با مغزی سبک میخوابم.
راستی اگر این هم گزارش نیک به حساب بیاید برای خالی کردن حرص و خشمی که از کسی به دل داشتم رفتم دایرکتش و مستقیم فحشکشش کردم و بعد هم با گفتن شببخیر، قائله ختم بهخیر شد.
حالا اینکه فردا جواب فحشهایم چیست اصلا مهم نیست چون دل و مغزم از نشخواری چند روزه راحت شد و دیگر لازم نیست موقع ظرف شستن با خودم حرف بزنم و دعوا کنم.
بله دیگر همین.
امروز خیلی بازار نیکی میکی خوب نبود اما همین نیمهخوب هم خوب است.
۱. روخوانی سه داستان از کارگاه 4 که دوباره باعث گلو دردم میشود. نمیدانم چرا؟ فکر کنم بار حرف زدن را کامل روی گلو میگذارم و زور میزنم برای حرف زدن. بازم نمیدانم.
2. برقا ساعت 4 رفتن و ساعت 5:30 هم که اومدن نتوستنم در وبینار مدرسه نویسندگی شرکت کنم؛ وقتی هم میخواستم وارد بشم ظرفیت پر شده بود، در نتیجه 10 دقیقهی آخر فقط توی وبینار حضور داشتم. ولی همینم خوب بود. رکورد گزارشنیک امروز شکسته شد. فکر کنم به این علت بوده که استاد نسبت به قبل توجه بیشتری بهش دارند؛ در نتیجه بچهها هم برخلاف قبل توجه بیشتری دارند و گمان میکنم اگر استاد سه یا چهار روز از گزارش نیک چیزی نگن دوباره به حالت قبل برمیگردد.
3. نگا کردن به کانالهای تلگرامی بچه که تحسینبرانگیزه
4. ضبط کردن صدای خود با موبایل
5. پیادهروی دور باغچه
6. آزانویسی 1000 کلمهای برای اولین بار.
7. دوست دارم کتابی بخوانم اما زیاد اهل کتاب نیستم و خسته میشم یا به کندی پیش میبرمش. اگر کسی راحلی داره کامنت کنه.
گزارش نیک روز دوشنبه هجدهم خردادماه چهارصد و پنج
۱- دیشب همین که فهمیدم دوباره حرف جنگ و موشک و این بساطها افتاده وسط، سیستم عامل بدنم «پِخ» کرد. انگار یکی دوشاخهٔ مغزم رو کشید از پریز. صبح هم تا ساعت دهونیم خوابیدم. به قول مشهدیا همین که بیدار نشدم فقط چشام واز شد. عین خیالمم نبود که نصف روز از دست رفته. منی که اگه یه زمونی تا این ساعت میخوابیدم، تا شب مثل سگ به در و دیوار واق میدادم و از دست خودم و عالم و آدم کف به لب میشدم، امروز فقط نشستم و به زندگی نگاه کردم که هر غلطی میخواد بکنه.
۲- قراره مامان بعد از چهار سال بیاید دو هفته مهمونم بشه. منم افتادم به جون خونه که آبروداری کنم. هر روز یک گوشه رو بتکونم، یک وجب رو بسابم، یک تکه رو از وضعیت بحرانی خارج کنم. البته با این جماعتی که من دارم، خونه بیشتر از یک ساعت دستهگل نمیمونه بعد دوباره به زیستگاه طبیعی خودش برمیگرده. دیشب که خبر جنگ رو شنیدم گفتم: خو، دیگه مامان نمیاد. اما امروز باهاش حرف زدم، دیدم اصلاً همچی قصدی نداره. فکر کنم قبل من با آموم ترامپ حرف زده بود آخه اون گفته بیبی، بی اجازه من حق نداره بپره به ایران. حالا من موندم باساین قضيه خوشحال باشم یا ناراحت؟
۳-از اونجا که باید پسرکم رو برای چکاپ پیش دکتر میبردم، وبینار رو دود کردم و فرستادم هوا. ساعت چهارونیم راه افتادیم و ساعت هفت برگشتیم. سه ساعت از عمرمون رو تو خیابونا، مطبا، صندلیا و نگاهکردن به ساعت آب کردیم و ریختیم توی جوی زمون.
۴- بعد چندتایی روزگفتار از دوستامون گوشیدم. بعد هم رفتم سراغ گپ و گفت بچههای نازنین داستان کوتاه. خدا عمرشون بده، این جماعت اونقدر حرف میزنن که اگه کسی مثل من همهشونا بخونه، برای سه نسل بعدشم خوراک فکری ذخیره میشه. منم مثل همیشه از این سر کانال وارد شدم و از اون سرش بیرون اومدم. چیزیم نگفتم و همچنان تو نقش سایهٔ محترم گروه باقی موندم. فقط دلم میخواد یک نفر پیدا بشه آخر شب بیاید یه جمعبندی بنویسه. مثلاً بگه: بچهها امروز به این نتیجه رسیدند که… همین. نه اینکه من بدبخت دو ساعت از عمرم رو پارو بزنم بین پیاما و بعدم غر اعضای خانواده رو بشنوفم که باز رفتی تو گوشی؟
۵- بعدش نشستم و شصت صفحه از سنگ صبور رو قورت دادم. بعضی کتابا رو آدم میخونه، بعضی کتابا اما میآین گوشهٔ یقهات رو میگیرن و میکشندت توی خودشون. امروز سنگ صبور از اون مدلا بود. هرچی جلوتر رفتم بیشتر حس کردم دارم توی کوچههای چرک و نمور آدما راه میرم، نه لای صفحات کتاب.
اینقدر خستهام که حد ندارد. باید گزارش نیک را زودتر بنویسم.
حلزون هم مثل من خسته و کوفته است.
امروز سعی کردم یکی از داستانهای هدایت را رمزگشایی کنم و بفهمم.
یک داستانک از جلال آل احمد خواندم. بغضی شدم و به مادر بودن اندیشیدم. داستانک «بچه مردم».
موعظهگر شیراز هم آب پاکی را ریخت رو ی دستمان. استاد بزرگ فرمودند: عقل در دست نفس چنان گرفتار است که مرد عاجز در دست زن گربز (حیلهگر). خلاصه که زن بودن هم داستانها دارد. بیت حسن ختامشان: در خرمی بر سرایی ببند که بانگ زن از وی برآید بلند!
قضاوت با شما…
داستان یک تخم مرغ کمالگرا را خواندم. کی فکرش را میکرد تخم مرغ هم بخواهد به کمالگرایی حتی فکر کند؟ به حق چیزهای ندیده و نشنیده. تصویرگری بینظیری داشت. از «جوری جان» داستان کودک بخوانید.
آهی از نهادم برآمد و غزلی سرودم. اگر یارم ببیند، چه میکند؟
باید دورههای «چگونه اکس خود را برگردانیم؟» بگذرانم.
درس هم که موی دماغ همیشگی است.
پشت در وبیکار الهه علیزاده نازنین ماندم و ناناحت شدم. حیف رفت…
از آموزههای استاد کلانتری عزیز، یادداشت برداری کردم.
نمیدانم این چه مرضی است که فیلمهای از پیش دیده را نصفه و نیمه بازنگری میکنم.
آزادنویسی کردم و این ذهن پریشان را کمی سامان دادم.
۱ـبرای نهار با کمک مامان غذا درست کردم.
۲ـ خواهرمو بردم به کلاسش و آوردم.
۳ـ آزادنویسی و همچنین بعد از چندروز هذیاننویسی کردم.
۴ـ یکم برای نوشتن شعرم واسه شعرماهی تمرین کردم و راضی نبودم. نمیدونم چرا خوب درنمیاد.
۵ـ وبینار نویسندهساز و شرکت کردم.
۶ـ قارچارو شستم و ریز کردم.
۷ـ روزگفتار ضبط کردم و متن جدید گذاشتم تو کانالم.
۸ـ چندصفحه از رمان مادران و دختران خوندم.
پ.ن: حس میکنم گزارشای نیکم تکراری شده ولی استاد خودتون گفتین تکراری هم شد بنویسین پس منم مینویسم دیگه.
راستی فونت سایت خیلی قشنگه هی دلم میخواد بیشتر بنویسم.
حال نداشتم همراهیاش کنم. گفته بودم کات کند. تهدید کردم تمام کند رابطه را. نکرد. دم از عاشقی میزند. حالا چند صباح دیگر بگذرد میفهمد باید کات کند. از سحر نان و آب در نمیآید.
ساعت شش بود. بیدار شدم. با صدای کانال شش. اصفهان را زده بودند. پدر گفت. سریع دست به گوشی شدم. چک کردم اینستا را. پیجی که اطمينانش دارم. از این پیج به آن پیج یکساعتی شد. گردش اینستایی. در این بین چیزی نظرم را جلب کرد. خدا. چه خدایی را میپرستم؟ پیج اطمینانی را؟ هنگام ترس مشرک میشوم؟ خدا چه میشود؟ همین بیشتر مرا ترساند. خدایان مصنوعی.
کوچیدم با گذشتن از اینستا به نوت گوشی. پنج دقیقه جمله ساختم. بیشترش پرسش و اندکی فحاشی. توبه کردم بعد از بیداری بخزم در آغوش اینستا حتی زمانی که در عشق و جنگ همه چیز مجاز است.
هشت صبح بادمجانها را کباب کردم. نخواستم در روغن بغلتانمشان. چربی در گلویم میماسد. تا ده زمان برد پخت ناهار و بعد با زَمزَمه پرسیدیم. امروز از هر دری و روزهای قبل مشخص بود موضوع. دارد دستمان میآید الگوها را. الگوی پرسش را پی میگیریم میزنیم به دل الگوهای زندگی.
دستی بر سرو روی خانه کشیدم و غرق شدم در خرآهنگ دولانسون. بغض کردم. میترکیدم اگر نمینوشتم. نوشتم و ابرهای سیاه چشمانم باریدند. دولانسون. دولانسون. تعریف خرآهنگ چیست؟ حسرتی بر حسرتهایم افزود. کاش ترک بودم و میرقصیدم با دولانسون شب عروسیام، هر چند کرد بودنم را خیلی دوست دارم. مخصوصن شلوار کردیام را.
آسمانم که صاف شد سیر عشق آلن دوباتن را دست گرفتم. فصل پس از ازدواج. چقدر بدیهی نگاشتن رخدادها مسئلهساز میشود، همین خوراک روزگفتارم شد و ابرپرسش «چه چیزی را نمیدانم؟»
ظهر را بعد از ناهار و شستن ظرفها و ذوق بسیار برای شیشهی کپل ترشی رفتم که ببینم در حال و هوای عشق را. فیلم 90 دقیقهای سریال شده است برایم. هنوز چیز خاصی نمیتوانم دربارهاش بگویم. انشاالله فردا.
الای عزیزم را دیدم در روزسوال امروز. از اهمیت دیدن گفت. همیشه شاکیام چرا نمیبینم؟ چرا محیط را نمیبینم؟ شتر و بارش را. عکاسی را ابزاری برای دیدن میبیند. چلیک چلیک. این هفته میخواهم ببینم. بیشتر ببینم. ببینم و رابطه بسازم.
واقعیت چه بود؟ واقعیت سیال است مانند جیوه. امکانساز است. حقیقت اما چیزیست توافق برانگیز. قابل اتکا.
پایان روزسوال حس قالبم غم بود و پایان نویسندهساز هم. چند روزیست همین است سهمم با اینکه در روزهای قبل تعریف شدهام. چیزی را کم میبینم. چیزی را ندارم. تا نیابمش کمم.
آزادنویسی کردم. با خزآهنگ. ظرف هم شستم. بیلنگر خواندم. بیست صفحه. به عمو جلال میاندیشم. به فرهنگ. عمو جلالهای اطرافم کهها هستند؟ هستند؟ به تصمیمهایم. تصمیمی که فقط برای من است. و چه تصمیمهایی که جبر بوده و زیستم را چهربندی کردهاند.
از اسماعیل اقا خواندم و متاسفانه به ذهن اعتماد کردم و حالا هیچ کلمهای ندارم.
بعد از شام جای شما خالی آبگوشت بود پست کانال را نوشتم. کاریکلماتور. حالا امید بستهام به کات. گفته بودم گشنهام. گشنهی خواب. شبتان بخیر.
1. صفحات صبگاهی رو نوشتم.
2. یک پومودورو از کتاب «رواندرمانی اگزیستانسیال/ نشر نی» خوندم. دقت و نکتهبینی یالوم همیشه شگفتزدهم میکنه.
3. سرظهر یکساعت خوابیدم. هنوزم مشکل خواب دارم. زود بیدار میشم، دیرم میخوابم. نداشته باشم؟
4. وبینار نویسندهساز رو شرکت کردم.
5. پیادهروی کردم.
خوشحالم تایم پیادهرویم رو از ظهر به عصر تغییر دادم.
سکوت سرظهر رو دوست داشتم ولی این تغییر باعث شده بازیکردن بچهها رو بیبنم. حرفزدن باهاشون رو خیلی دوست دارم.
عمران و محمد هر موقع منو میبینن از دور سلام میکنن و هر روز سوالشون اینه که کجا میرم.
کاروان هم هر بار با دوچرخهش از کنارم رد میشه از نمرات امتحانیش برام میگه.
6. روزگفتۀ امروز رو ضبط کردم.
خوندن یک فصل دیگر از ارادهی زبان و زندان مفاهیم
۲آزادنویسی ۱ ساعت که حاصل شد یک فکر برای کمک به پدرم
۳انجام تمرین مثلث سوال در سایت خانم علیزاده
۴شرکت در وبیکار ا خانم علیزاده و اشاره به تفسیرها و تائویل های ما بهدو شیوه
کارگردی
هستیشناسانه
در شیوه کارکردی یا شیوهی ناظر بر منظور. برای مثال اون چیزی من درک کردم. این واقعیت چه ربطی دارد اون چیزی که من دارم میبینم همونه و نگاه هستیشناسانه کمی به کشف مربوط است اون چیزی که من درک کردم
مهمان امروز در وبینار خانم نصری بود که ما را به دیدن و طراحی و معماری تشویق کرده
به ذهنم رسید ا که درست توی خونه به سر میبرم بزنم توی گوگل و عکس طبیعت ببینم
– امروز حین پیادهروی سگهای ناآشنا بهم حملهور شدند.قدردان محل سگشونم.
– غذارسانی کردم به دوستان عزیزم در باغ پرندگانی که تعطیل بود. بیشتر قفس تو قفس بودند و غذاهارو میدیدند و نمیتونستند بخورند:'( میمون عزیزم هم اونجا نزاکت و لیاقتش رو برای تصاحب اتاق برادرم خوب نشون داد.
– تمیزکاری عمیق و چند ساعتی مهمانداری کردیم.
– سهم غذای گربه را بجای ناهار و شام خوردیم.
– یادداشتهای تلگرام دوستان نویسندهساز رو خوندم و حظ کردم.(و شرم کردم از کار خودم)
– تمرین شعرماهیم رو فرستادم که برگرفته از یه آزادکِشی بود.
– زبانها تمرین کردم و مو از سرم چیدم.
1. با دوستان نوشتنیام دردودل کردم و آرامتر شدم.
2. با نجمهجان اصغری تلفنی صحبت کردم.
3. فیلم درخت گلابی وحشی را تا نیمه دیدم. دیالوگهای خیلی جالبی برای یک تازهنویسنده دارد که باید یادداشتشان کنم.
4. وبینار نویسندهساز را گوش کردم و بسیار آموختم.
5. حدود یک ساعت با سرعت بالا پیادهروی کردم.
6. با سمانه داوطلب و نجمه اصغری از اسماعیل خویی شعر خواندیم و با کلمهی شاعر ترکیبات تازه ساختیم
7. یک داستان کوتاه از کتاب عشق روی پیادهرو مصطفی مستور خواندم. کل داستان در غالب نامه بود و خواندنش برای منی که این روزها بیشتر به نامهنگاری فکر میکنم جذاب بود.
8. در وبینار کودکی فاطمه جان ابراهیمی شرکت کردم و کودکانه نقاشی کشیدم و یک داستان کودکانهی دارک نوشتم.
9.روزانهنویسی کردم
10. پست کانالم را هوا کردم
۳/۱۸
من نگا حلزون، حلزون نگا من. کلاهگیس یا میزانپیلی کرده؟ نفهمیدم.
از یه حس قشنگ شروع کنم امروز رو ، زهره جان رسولی عکسی از دستای کوچولوی دخترک جانش را با کتاب «هویج جادویی» که پست از ساری برایش برده بود، فرستاد. و من با نگاه به اون دستا🤩🤩 شدم. خوش بخانید. بوس به لُپهاتون.
امروز به لطف گیابند جان در لحظه نویسی دوبار نوشتم. از باران دیشب. با هم بخانیم:
«باران، اگر باران نبود
دیشب حوالی ۳ بامداد که باران و رعد و برق نواخت موسیقی را برپا کردند در یک کنسرت شبانه، که من تازه سر روی بالشت گذاشته بودم، تا خاب را مهمان این تن خسته کنم، اما گوش سپردم به موسیقی شبانه.
همین حوالی از خود پرسیدم: « اگر باران، باران نبود، میتونست چی باشه؟»
چند واژهای مناسب و درخورش گفتم. مثلن میتونست، «چکچکه، نمریز، آبآوا» باشه.
و دیگر خاب مهلتم نداد.
تو یه واژه برای باران بگو»
دوستش داشتید یا نداشتید برام بنویسید.
با خاهر جان کوچیکه رفتیم برای خانه پرده نو بخریم😊🥴
همین حالا که مینویسم یادم افتاد سال ۹۶ این خونه رو خریدیم پرده سفارش دادم شده بود ۲میلیون. شاید همون موقع هم پول زیادی بود. امروز ۱۴۰۵ هزینهاش شده ۲۱ میلیون. همچین پیشرفتی در قیمتها فقط در ایران امکانپذیره. 🥴
چند قطعه شعر از دفتر شعر حکیمه ظفری خوندم. نگاهی مجدد به «شاهراه تاثیری گذاری» استاد شاهین انداختم.
(شاهینااااا منت بگذارید و تلگرام چک بنمایید). کتابم در صف تایپ و چاپ منتظر نگاه و نظر تخصصی شماست.
شام هم املت مشتی با پیاز داغ فراوان پزیدم. با پیاز و نون بربری کنجدی بر بدن زدیم. زهرا جان قاسمی زادگان دلت نخاد.
خسته نباشی فاطمه جان، املت مشتی هم نوش جونت. 😄
من یه کلمهی مندرآوردی به جای «باران» بهنظرم اومد که مسخرهست ولی گفتم برات بنویسمش به هر حال!
«نِگینآب ریزان»
لیست کارهای نیک من در ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
الف) کتابخوانی
کلیله و دمنه، بابُ النّابِل و اللَّبوَة (باب تیراندازی و مادهشیر)
ب) گرمکردن صدا
اجرای تمرین «آااا» برای آزادسازی صدا و پر کردن فضا بدون فشار به گلو
انجام تمرینهای «ممممم» و «ننننن» برای ایجاد لرزش طبیعی و گرمسازی صدا
تمرین «س» برای تقویت تنفس دیافراگمی و کنترل یکنواختِ بازدم
پ) تمرین دهان بیچسب
۱. «لا لا لا» (۱۰–۱۵ ثانیه)
فایده: زبان را از سقف دهان جدا میکند و جلوی چسبندگی هنگام حرفزدن را میگیرد.
۲. «نا نا نا» (حدود ۱۰ ثانیه)
فایده: بزاق را در دهان پخش میکند تا بهصورت نقطهای جمع نشود.
۳. «هاااا» (۳ بار، مثل بخار دادن)
فایده: رطوبت را بهصورت یکنواخت در دهان پخش میکند و اصطکاک صدا را کاهش میدهد.
۴. «مممم» با لب بسته (۳۰ ثانیه)
فایده: لرزش ملایمی ایجاد میکند و کمک میکند بزاق حالت طبیعی و متعادل پیدا کند.
ت) ضبط روزگفتار
کلیله و دمنه، بابُ النّابِل و اللَّبوَة (باب تیراندازی و مادهشیر)
ث) Joel
مدت زیادی با دوستم حرف زدم و شنیدن صدایش بعد از مدتی سر ذوقم آورد و کلی به من انرژی داد برای ادامه دادن به مسیرم.
خسته نباشی لاله جان، یه کلاس خصوصی باید برای من بذاری بهم یاد بدی ترفندهای کنترل صدا رو، دلم خواست. 😅🤍
گزارش بیست و هفتم روز دوشنبه به گفته رضا هجدهم خرداد.
۱. امروز صبح قبل اینکه آفتاب بزنه رفتم سر مزرعه و ظهر ساعت ۱۱ برگشتم و فرصتی پیش آمد که با پدرم دونفری بنشینیم و چایی بخوریم و شاید هم بیشتر از اینها راحت باشیم. راحت شدیم. با چایی آتیشی خستگی مثل میگ میگ از تنمان در رفت و خاطره بازی کردیم.
وسط حرفهامون صدای زاری و شیون یک گربه کل محله رو برداشت و اصلن قطع نمیشد. من خاستم برم ببینم داستان چیه که بابایم نگذاشت و گفت«شاید داره زیادی بهش خوش میگذره با عشقش و نمیدونه همسایه ها میشنون، تو جدی نگیر. بعد از چند دقیقه غزل با رنگ پریده اومد تو و گفت« آوین یه گربه رو تو دستشویی گرفته با شیلنگ و مشت و آب و آفتابه افتاده به جونش.
بله دوستان آوین ما همچین عجوبه ایه. مادرش میگه«ماشالا دختر من غیرت داره، اگه پسر بود روزی ده نفر رو میکشت» مادره دیگه، نمیفهمه. عیب و ایراد بچهش رو شاهکار میبینه.
به حضرت عباس وقتی میاد خونمون کسی خایه نمیکنه چپ نگاهش کنه. یه فهش هایی میده که عمو جانی هم سرش سر میمونه و نفس کش نداره.
آقا ما آوین رو مشایعت کردیم و آوردیمش تو و بعد از یک دقیقه من رفتم در حال رو ببندم که دیدم گربه هه دو تا بچهش رو انداخته جلو خودش و داره از حیاط ما بار میکنه و میره. بخدا قسم جدی میگم گربه قشنگ معلوم بود ریده بود به خودش. ژست و راه رفتنش عادی نبود شکست از تمام تنش میبارید، هر خری هم میدیدش میفهمید این گربه حالش عادی نیست و داستان داره و قهرمان داستان آوین ماست. آقایون داداشم آوین واس ماست.
و ما برای گربه دعا کردیم و از خدا خاستیم یه صاحب خونه خوب نصیب گربه و بچه هاش بندازه.
۲. داداشم اکرم سلطانی معروف به سلطان امروز محبت کردن و یه پادکست برام فرستادن که راجب کپی رایتینگ بود و کسب و کار. من و سلطان چندماهه با هم دوستیم و تو این مدت رفاقتش رو ثابت کرده و امروز بیشتر ثابت کرد، دم مرامش گرم. اولین بار بود که صداش رو شنیدم صدای قشنگ و زیبا و دلنشینی هم داشت البته اگه صدای خودش بوده باشه.
تو پادکست از یه گروه حرف زد که قراره با هم کلی هدف خوب و قشنگ رو دنبال کنند و من پایه این رفاقت و این گروه هستم خیلی هم ازش ممنونم که من رو یاد کرده ولی من هر چی رفتتم تو سایت zizicopy و کلیک کردم رو قسمت محتوا سازان باز نشد. جا داره از همینجا ازش راهنمایی بطلبم.
۳. موضوع وبینار نویسنده ساز امروز پرسش و پاسخ بود. با اینکه من مشغول کار بودم و گوشی تو جیبم بود اما اول آینه و شعمدون پشت سر استاد رو دیدم و یه حس خوب گرفتم و بعد استاد از کلی کتاب نام برد و نویسنده، و کلی سوال جواب خوب. مثلن داداشم زهره رسولی که پای ثابت سوال جوابها و داستانها و وبینارهاست سوال کرد که از رو چه رمانهای میشه فیلم ساخت و استاد گفت«رمانی که فیروز بنویسه و چنگیز توش باشه و یک عالمه تصویر» و زهره خوشحال شد و گفت«خداروشکر که فیروز مینویسه چون منم تو داستان فیروز هستم» زهره بنده خدا نمیدونه خود فیروز فیلمسازه و خودش از رو رمان خودش فیلم هم میسازه و تو فیلم هم بهش نقش میده، فیروز به نگار هم نقش میده البته استاد دست به بلاکش خوب است و ممکن است بلاکشان کند و من هیچ اقدامی نمیتوانم بوکونم.
فیروز دست به کار شه آهنگ فیلم رو هم خودش میسازه، ساز و آواز به راه میندازه ولی به شرطی که زهره از این به بعد چندروز ناهار تخم مرغ و سیب زمینی و کوکو سبزی بپزه.
۴. غروب یک ساعت قبل اینکه تعطیل کنیم به رضا زنگ زدم و گفتم «بیتربیت داش فیروزت ده روزه اومده آبادی چرا نمیای به ملاقاتم»
رضا بعد از نیم ساعت زنگ زد و آدرس زمین رو بهش دادم و اومد. سید مهدی رو هم با خودش آورده بود. وقتی رسید و پیاده شد و حال و هوای اونجا رو دید و نفس کشید گفت«آقا فیروز تو این شرجی تو این گرما ما رو آوردی تو این پشه ها، یه جایی ببر حال کنیم که هم به من و سید مهدی خوش بگذره هم تو»
گفتم«من ده روز تو این حال و هوا صبح و ظهر و شب دارم کار میکنم. من میدونم اینجا گرمه میدونم شرجیه، میدونم پشه داره، تن و بدن خودم رو نگاه کن، نیش پشه ها رو نگاه کن، صورت سوخته و بدن لاغر رو نگاه کن. من میدونم آدم عاقل اینجا کار نمیکنه، من میدونم کار من خلافه ولی من دلم پر میکشه برا اینکه یکبار دیگه با خودت برم کوسچرخ زدن و تو حرف بزنی و من اصلن حواسم پیش تو نباشه»
گفت«بریم» و رفتیم.
الان خونه رضا هستم و دارم ماجرای پدرم و نجف فکر میکنم.
۵. باوم با نجف یه معامله شراکت داشت و این اواخر از هم دلخور و ناراحت شدند و پدرم با ناراحتی و عصبانیت زمین را از او پس گرفت و خود رفت سر زمین. بعداز اینکه من فهمیدم رفتم که پدرم را از تصمیمش منصرف کنم تا بلکم بتوانم زمین را به نجف پس بدهم اما پدرم خیلی عصبانی بود و من هرچی دلیل براش آوردم و اون رو به آرامش دعوت کردم او بیشتر عصبانی شد و چندتا تف نثار سر و صورت من کرد و من دیگر دانستم که بی فایده است و نباید بیشتر تقلا بر منصرف شدنش بکنم و چون خود مسن است و نمیتواند زیاد سر پا باشد من تیغ را از دستش گرفتم و کار را پیش بردم و این کار را دو روز ادامه دادم.
در واقع این زمین قرار بود هر چی محصول بدهد یک سومش برای پدر ما باشد و دو سومش برای علی نجف.
این مزرعه مزرعه خشخاش است و بهترین زمین مورثی ما. هم بیش از مابقی زمین ها حاصلیخز است هم خیلی به خانه نزدیک است و مهمتر از همه زمین الماس است.
پدرم اوایل که قول زمین را به نجف داده بود میگفت«علی نجف ایال بار است و بیکار و بی درآمد و گناه دارد. من از این کار پدر خوشم نیامد به او نیز گفتم و او در جواب گفت«زر مفت نزن انتر، تو چی حالیته» و این شراکت تا برداشت محصول که زمان حال باشد ادامه داشت. یعنی تا همین ۳ روز پیش و در طول این مدت با اینکه تمام کار و بار و آبیاری و زحمت پای نجف باید میبود اما پدرم چند بار برای سم پاشی و آبیاری از نیروهای خودی برای کمک به نجف استفاده کرده بود و کماکن رو حرفش بود که نجف گناه دارد.
علت اختلاف و جدایی و عصبانیت پدرم بی وجدانی نجف بود که بعد از کار کردن من سر زمین این امر کاملن مشهود شد.
با توجه به شواهد و مدارک زیادی که عینی و شهودی در دست و در دسترس بودند نجفت خیلی کمتر از یک سوم را به پدرم داده بود و علاوه بر اون روزی که سهم پدرم را میاورد هم خود و هم زنش میگویند دیگر حتی یک قطره شیر ندارند و محصول تمام شده و ۳ روز بعد از این اعتراف آنها پدرم راهش سر زمین کج میشود و میبیند زن نجف سر زمین است و قاشق قاشق شیر پر میکند و داخل ظرف میریزد و به او میگویید خاهر عزیزم بیزحمت مزرعه را ترک کن و بشتاب به سوی نجف و نماز و دیگر اینجا برنگرد.
آقا من با امروز ۳ روز رفتم سر اون زمین و تیغ زدم وهر روز برداشتی بیش از تصورم داشتم. امروز که روز سوم بود من رفتم اونجا و محمد پسر نجف را سر مزرعه دیدم که داشت نخود از زمین بغلی میکند و میخورد.
نجف میلنگد، شل است. ۳ پسر قد و نیم قد دارد و ۱ دختر. محمد پسر بزرگ نجف است و بعضی وقتها هم صحبت من میشود. حدود ۱۵ یا ۱۶ سال سن دارد و انقدر مردود شده که یک سال هم از برادر کوچکش در مدرسه جامانده و از لحاظ قد و هیکل نسبت به هم سن و سالهای خودش هم بزرگتر نشان میدهد و از این موضوع ناراحت است. همیشه از دست نجف و ربابه مادرش مینالد و دنبال کار میگردد که از دست آنها خلاص شود. همین محمد قصه ما یکبار کاری برای من کرده که تا عمر دارم فراموش نمیکنم. باشد که خداوند نیز مرا فراموش نکند و درهای رحمت و برکت را به روی من باز کند. الهی آمین.
بعد از ۵ سال حسرت و دوری از زندگی بلخره از زندان آزاد شدم و به خانه رفتم. بیکار بودم و بی پول و برای امرار معاش سرکار رفتم. رفتم تو یک کارگاه و کارگری کردم و تنها هدف من این بود که خرج خورد و خوراکم را تامین کنم و پولی برای ثبت نام تو دوره ۷۲ام نویسندگی خلاق در بیاورم.
آقا من هر چی میدویدم و مثل داش آکل کار میکردم درآمدم کفاف کرایه و سیگار را هم نمیداد چه برسه به آبجو و دختر بازی. روز موعود فرا رسید. چیزی به شروع اولین جلسه نمانده بود و من بیشتر از ۸٠٠ هزار تومان هم نداشتم و صاحب کارگاه به من پول نداد، گفت«ندارم تا یک هفته دیگر» و تو اون لحظه سخت یک مرد پیدا نمیشد که یک ملیون قرض به من بدهد. نفسهای اخر بود، من تمام هدفم رسیدن به این کارگاه بود و اگر از اون دوره جا میماندم باید حداقل دو ماه صبر میکردم تا دوره بعد شروع شه. یعنی اون لحظه برا من بیشتر از صدتا فینال جام جهانی حساس بود و پر از ترس و استرس و عصاب خوردی. نباید جا میماندم. محمد پسر علی نجف روی صندلی بغل دست من نشسته بود و حال من رو که دید و دید به چند نفر برا پول زنگ زدم گفت«فیروز گیر چقدی؟» گفتم«یک ملیون» یه فهش ناموسی به خودش و یکی از شهدای کربلا داد و بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه رفت و دو دقیقه بعد با یک کارت عابر اومد و گفت از این بردار فقط بهم بگو کی پس میدی تا منم بدونم.
خدا شاهده اصلن باور نمیکردم محمد پول داشته باشه و همچین مرامی. انگار من رو از رو پل صراط رد کرد. انقد خوشحالم کرد که میخاستم ۱۳۷۲ بار ماچش کنم. با اینکه وضع مالیشون ضعیفه و چند چیز دیگر ولی محمد عدو شد و باعث کار خیر شد.
بریم سر زمین:
امروز از ساعت ۲ اونجا تیغ زدم و تا وسطای وبینار نویسنده ساز و محمد هم چند دقیقه از دری دیگر با من حرف زد و بعد از آنجا رفت.
من تو این چند روز به این نتیجه رسیده بودم که گور پدر نجف و پدرم کار خوبی کرد که زمین رو ازشون پس گرفت ولی امروز هر لحظه قیافه محمد و صورت سیاه و سوخته شده اش و جلو چشمم بود. مدت زیادی جلو افتاب نگهبانی مزرعه رو داده. وبینار نویسنده ساز شروع شد و کسی که مرا سوار اتوبوس نویسنده ساز کرده بود و به استاد رساند از جلو چشمم تکون نمیخورد.
یادم افتاد چند روز پیش از دست باباش کفر میکرد و مگفت کفشهام پاره شدن و نجف بهم پول نمیده کفش بخرم.
با اینکه از بی وجدانی پدرش نجف ناراحت بودم ولی به محمد زنگ زدم و گفتم«رفیق فردا برو سر زمین و هر چی شیر داشت رو برا خودت بردار و بفروش»
بحضرت عباس جوری خوشحال شد و تشکر کرد انگار ۳ برابر اون شیر به من رسید.
اینم داستان شراکت با نجف.
میخاستم بیشتر در مورد امروز خرف بزنم ولی رضا کفری شده از بس بهش توجه نمیکنم پس شب و روزگار خوش.
بدرود
روزتون پر شیر آقای قاسمی.
ببخشید گرمی چنده فروش؟
—خستهتر از هر روز از خواب بیدار شدم. ساعت خوابم بههم ریخته است و در هفتادودو ساعت گذشته تنها ده ساعت خوابیدهام.
—به قول دیشبم عمل کردم و چند صفحه از دنکیشوت را خواندم.
—دو نوبت نیمساعته آزادنویسی کردم.
—دفتر شعر خواب لیلی را خواندم. تمرین شعر را انجام دادم. اما خوب نیست. به قول شاهین کلانتری نووو نیست. کلیییشهست.
—در وبینار سرزبان شرکت کردم. مهمان امروز نصیرو بود و از معماری گفت.
—در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
—چند شعر از عباس صفاری خواندم.
—یادداشت ننوشتم چون خسته و خوابآلود بودم و حسش نبود. جلسهام با الهه و شیما را هم کنسل کردم. به امید اینکه امشب زود بخوابم
انگار حلزون امروز را استاد با چسب، چسبانده روی صفحه. شاخکهایش روی زمین میکشند و میرود. از آن مثالهای در آن غروب غمانگیز بزنم؟ که ماهم پاهایمان را مثل شاخکهای افتاده روی زمین حلزون، بر زمین میکشیم و میرویم؟ وَه که چه غمگین و درمانده است این حلزون.
نمکپاشیِ بیهوده بس است زن، طنز تو به چشم نخاهد آمد. گزارش نیک را بنویس:
۱. دیشب تا ساعت چهار خابم نمیبرد. آنقدر در گوشی گشتم و دیر خابیدم، که امروز ساعت دوازده ظهر بیدار شدم.
۲. بعد از خوردن ناهار، نشستم پشت سیستم. برنامهی جدیدی برای تدوین نصبیدم. که همینجا، عاجزانه خاهش میکنم، اگر کسی بلد است با “insta360 studio” کار کند، به من کمکی برساند.
۳. چهار پومودورو تلاش بیوقفه کردم تا یاد بگیرم این برنامهی زبان بسته چه مینالد. کمی فهمیدم ولی نه آنقدر که خروجی بگیرم و تحویل بدهم.
۴. رفتم به تماشای وبینار نویسندهساز. دربهای رحمت امروز باز بود و قرار شد سوال بپرسیم و جواب بگیریم. پرسیدم. -عجیب است که سوال خود را محترم شمرده و مطرح کردهام.- آنهم نه یکی، نه دوتا، که سه سوال پرسیدم. برکت افتاده بود به سوالهایم. رِی کرده بود سوالهایم. چطور به برنامهی روزمان متعهد باشیم؟ چطور ساعت خابمان را تنظیم کنیم؟ -راستش سوال سوم را یادم نیست، بیشباهت با سوال اول نبود، شما نادیده بگیرید.-
الف) هیچوقت هیچکس به تمام برنامهی روزش نمیرسد. اگر به بیست درصد از برنامهی روزت رسیده باشیهم خوب است. و ببین اون بیست درصد چه کاری است، آیا کاری است که مثلن بعد از ۱۰۰ روز تو را به جایی جلوتر از حالا برده باشد؟
ب)شما شب از یه ساعتی شروع کن چراغها رو خاموش کن. خونهتو شبیه میوه فروشی نکن، تا چشمهات بتونه کمکم عادت کنه. اون گوشی بیصاحاب رو هم بذار بیرون اتاق و برو تو تخت. اگه خابت نبرد و تنظیم نشد؟ نمیدونم برو باز از استاد سوال بپرس.
۵. نشستم به حافظ خانی و حافظ نویسی. یک مصرع عربی داشت، که آن را بسیار دوست داشتم.
انا اصطَبرَت قُتیلاََ وَ قاتِلی شاکی
یعنی: من صبورم بر کشتهی خود و قاتل من مدعی است
۶. روزگفتار سوم را ضبط کردم. دربارهی اینها حرف زدم: گرفتاری امروز من که یقهام رو بد گرفته و ول نمیکنه. | جواب پیدا کردن برای اینکه چطور از زمانمون بهتر استفاده کنیم و به برنامهی روزمون متعهد باشیم. | چرا دائم دنبال درست و غلط بودن از نظر دیگرانم؟ | اگه برای کاری زمان نداری، یعنی اون کار اولویت تو نیست. اولویتهای زندگیت رو بررسی کن.
اینهم کانال من اگر دوست داشتید من رو بشنوید:
https://t.me/maryam_ebrahiimi
۷. بعد از یکماه آزادنویسی کردم. حدود بیست دقیقه. چسبید. ذهنم آزاد شد. هربار که به آزادنویسی برمیگردم، میفهمم چه غنیمتی را رها کرده بودم.
۸. یک کتاب کودک خاندم. کتاب: شب بهخیر فکرها | نوشتهی: مکس گرینفیلد | انتشارات: مهرسا
به جایی، شخصیت کتاب میگفت شبها میترسم که بخابم چون فکر میکنم دنیا یکدفعه میترکد و تبدیل میشود به پففیل. تصور و خلاقیت نویسنده را دوست داشتم. که انگار دقیقن ذهن کودکی بود ۶ ساله -کودکی که هنوز مدرسه نرفته باشد که خطکش بهش بگذارند که مثل همه بشو- خدا به نویسنده ببخشد ذهنش را.
۹. یادداشت روزانهام را سر و شکل دادم و در کانال هوا کردم.
۱۱. دفتر شعری که استاد، برای دورهی شعرماهی گذاشته بودند را خاندم. کتاب: خاب لیلی | نوشتهی: بتول عزیزپور
شعری از کتاب:
من اینجا ایستادهام
و حس میکنم
که باید شرکت کرد
در پنجره
در سفر
در باران
در فضای مطبوع قنادیها
۱۲. تمرینهای جلسهی اول شعرماهی را انجامیدم.
۱۳. گزارش نیک را نوشتیدم. بروم که در خاب شرکت کنم.
درگوشی: باید در طول روز گزارش روز را، خرده خرده بنویسم. آلزایمر دارد اذیتم میکند. شایدهم همین فشار آوردنها و به یادآوردنها برای نوشتن، دارد جلوگیری میکند از آلزایمر. نمیدانم. به هرحال شبتان بخیر.
امروز دوشنبه بود. برای این فعل بود را به کار بردم که تنها سه دقیقه تا پایان این روز بیشتر نمانده است.
چرا اینقدر دیر به گزارش نیک رسیدم؟ آخر علت چیست؟ و چرا وقتی میخواهم انجاماش بدهم، درگیر جستوجوهای نامربوط به نوشتن در گوگل میشوم؟
.
صبح:
بیداری. نوشتن صفحات صبحگاهی.
برداشتن ناهار. برداشتن بطری آب. رفتن به محل کار.
در محل کار در حد یک یا دو جمله توانستم بنویسم. اما حتی یک دقیقه نوشتن هم نشد.
.
عصر:
پس از آمدن به خانه فقط میتوانستم بخوابم. هیچ کار مفیدی نظیر کتاب خواندن یا نوشتن نمیتوانستم انجام بدهم. پس از بیداری رفتم به باشگاه. متاسفانه دیر هم رسیدم. اما باز هم رفتن بهتر از نرفتن یا موکول کردن جلسه به آینده بود. با خودم عهد بستم حتی اگر دقیقهی آخر هم رسیدم، باز هم جلسه را به روز دیگری موکول نکنم. همین امروز باید انجام شود این تحرک.
.
غروب:
شرکت در کارگاه شوق کودکی سه که خانم فاطمه ابراهیمی آن را برگزار کردند. آدرس سایت: https://fatemehebrahimi1.ir/
.
شب:
نوشتن گزارش نیک
برنامه بعدی: نوشتن پنجاه کلمهی امروز و هزار کلمهی روزانه
۱ـ تا اطلاع ثانوی صبحانه خوردن در حیاط رفت در لیست ثابت کارهای روزانه.
۲ـ احتیاج دارم که حواسم به تغذیهام بیشتر باشد. منتظر شنبه نماندم، از همین امروز رژیم را شروع کردم.
۳ـ رژیم شکست خورد. مامان سیبزمینی سرخکرده درست کرده بود.
۳ـ بخشی از «چهرهی عریان زن عرب» از نوال سعداوی را خواندم. زنی پزشک و نویسنده اهل مصر. سعداوی در مورد حقوق زنان بسیار نوشته است. کتاب با تجربهی وحشتناک نویسنده آغاز میشود. کابوسی به اسم فرهنگ ختنهی دختران در فرهنگ عرب. با خودم گفتم چرا باید خواندن کتاب را ادامه دهم؟ هنوز چرایش را نمیدانم ولی خیال فرار از روبهرو شدن با حقایق بخشی از جهان را ندارم. ببینم با این کتاب به کجاها میرسم و نمیرسم.
۴ـ در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.از استاد خواستم در مورد تفکر نقادانه کتاب معرفی کند. حالا چه شده که افتادهام به فکر خواندن از تفکر نقادانه؟ قضیه همان لنگیدن در مقالهی دانشگاهیست. آدم هر چه تفکر را خودآگاهتر کند بیشتر به نفعاش هست.
۵ـ روزگفتار گرفتم و در کانالم هوا کردم. کلی تپق زدم ولی ویس را متوقف نکردم. میخواهم راه آزمون و خطا را برای سخنوری باز کنم. همانطور که برای نوشتن باز است.
۶ـ چند تا از درسهای دانشگاه را راست و ریست کردم. جزوه نوشتم و برای استادان گرام فرستادم.
۷ـ به ریحانه یک کلمهی ترکی یاد دادم.
۱- امروز بعد از دو روز صفحات صبحگاهی نوشتم. خیلی به نوشتنش معتاد شدهام. وقتی نمینویسم اصلا حالم بد میشود.
۲- ناهار پختم. شاید به نظر شما کار نیکِ خاصی نباشد. اما برای من بعد از یک هفته یا چیزی نخوردن یا تخممرغ خوردن کار بسیار نیکی بود.
۳- امروز کمی عصبی و بدفرم بودم اما باده جان و تئاترش و دیدن دوستان جذابِ نویسنده آن چغریها را شست و با خود برد دور دورها. جای هر کس نبود خالی. دلم میخاهد خیلیها را از نزدیک ببینم. همهی یاران و همرزمانم در این سه ماه در وبینارها را.
۴- جدی گرفتن کانال و گزارش نیک. دیگر هر چه داشتم ریختم رو دایره. هیچی برای نوشتن ندارم. فردا بخیر بگذرد.
شب بخیر.
«اصلا حالم بد میشود.»🤣🤣🤣
:)))
1- نوشتن صفحات صبحگاهی که بیشتر برای باز شدن گره مشکل دوران کودکیام صرف شد.
2- روی سایت کار کردم و نحوه کار با رسانه و مدیریت دیدگاهها را یاد گرفتم. ابزارک ها را خوب نفهمیدم چی هست ولی در حد حلزون جلو رفتم.
3-یک پست در مورد فیلم عشق سگی نوشتم و تو تلگرام منتشر کردم.
4- در مورد یک داستان کوتاه اتود زدم. بعد چیزهای دیگه به ذهنم رسید که خب فردا روش بیشتر کار میکنم.
5- چند صفحه از کتاب “زنگها برای که به صدا درمی آیند” را خواندم.
6-باشگاه رفتم و جکوزی که باعث شد جواب سوالی که تو وبینار مطرح کرده بودم را نشنوم.
7-شعرخوانی
به خودم از 10نمره 7 میدم
حلزون موهاشو گذاشته بلند شن. یه قلیون کم داره.
۱. قرصهای تقویتی امروزمو قورتقورتیدم.
۲. رفتیم تئاتر بوف کور با بازی بادهجان علوی. چسبید. آفرین باده. هنوزم نمیتونم باور کنم اون متن طولانی رو چجوری حفظ کردی؟😵💫
۳. بعد از تئاتر، توی کافه دور هم نشستیم و حسابی دلی از دلتنگی درآوردیم. یَک پنهی خوشششمزهای خوردم.
یه شیطنتهاییام کردم که خیلی کیف داد. هاااهاااهاا.
البته مامانآنا کلی حرص خورد.
۴. تمام کافه رو متر کردم. نگاه و لمس اشیا و دیوارها و میز و صندلیهای چوبی و آدمها.
حواسم بهت هست😒❤️
_ مدت زیادی خوابیدم. جنگ بهانه دستم داد تا تنبلی کنم.
_ کمی در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. استاد گفتن: «کسی که نمینویسه، مطالعاتش رو هضم نمیکنه.» راست میگفتن. تجربش کردم. سه ماه بیخودی فقط مطالعه کردم و الان خیلی چیزی ازشون یادم نیست.
_ دفتر شعر «خواب لیلی» نوشتهی بتول عزیزپور را دوباره خواندم. چند سطر میگذارم.
اکنون گوئی
حادثه تلخی هستم
که در جاری حجمی مطرود میپوسم
و آنچنان به تنهائی آمیختهام
که مهربانترین نگاهها
دریچههای انزوایم را
به کورسوئی نمیگشاید.
_ چند سطری نوشتم. شاید شعر. و در کانالم منتشر کردم.
_ هزارباره شعرم برای کلاس را بازنویسی کردم. کمی بعد از انتشار نیکروزم، مشق شعر را میگذارم تا خرابترش نکنم.
۱۸ خرداد
۱. صفحات صبحگاهیام را نوشتم. فحش باران کردم کسی را بهخاطر پرروییاش را و لعنت کردم خودم را برای دلرحمی با کسی.
۲. افتادم به جان خانه. گردگیری کردم همهجا را و جارو کشیدم.
۳. چند صفحهای شب هول خاندم.
۴. مهمان داشتم امروز. از ظهر تا همین حالا. شام درست کردم. دسر و کیک هویج هم. کدبانوگریام را به رخ کشیدم و حالا جانی نمانده برایم.
۵. با مهمانها توی پارک اطراف خانه پیادهروی کردیم.
۶. کمی دوست دارم قدم بزنم در جادهی کتابها و سپس بخابم.
صبح، بعد از سپری کردن شبی پر از استرس با صدای واق واق سگ همسایه از خواب بیدار شدم. به خودم قول دادهبودم دیگر اخبار را دنبال نکنم، اما مگر میشود؟ آن هم در این شرایط. کل شب را با جنگنده ها و تاماهاک ها صبح کردم. برای دور کردن نگرانی تصمیم گرفتم رژیمم را بشکنم و مربای آلبالوی خانگی نوش جان کنم با نون بربری البته قسمت نرم بالاش. چون روز بازگشت به تهران بود، دوباره همه خانه را تمیز کرد. چون هنوز چند ساعتی وقت تا رفتن بود به اتاق کوچک مطالعم رفتم تا هم در وبینار نویسندهساز شرکت کنم و هم چند صفحهای از کتابخدمتکار و پروفسور را بخوانم. ساعت ۷ همه در و پنجرهها را چک کردیم و نوشهر را به مقصد تهران ترک کردیم. امروز روز عبور عشایر و دامهایشان از جاده چالوس بود، پس به ناچار از جاده هراز رفتیم. شاید ۳ ساعتی بر مسیر ما افزوده شد اما توفیقی بود که در ستوران «کاچیلا» که در حاده هراز است ، شام بخورم. رستورانی که من و همسرم درست ۱۲ سال پیش ، در زمان دوستی آنجا رفته بودیم. الان که این گزارش نیک را مینویسم هنوز در جاده هستیم.
فونت هم قشنگه👌🏻
۱.صفحات صبحگاهی نوشتم. بیشتر از همیشه شد و افکارم دربارهی موضوعات متفاوت نظم پیدا کرد. حین نوشتنش هم حس خوبی داشتم.
۲.امیدوار شدم به اینکه امتحان لغو شود. با همین فکر تا ساعت ۸ شب چیزی نخواندم. اما بعد که خبری نشد چند ساعتی نشستم پشت میز که فقط یک جلسه جلو رفتم. امیدم به نمونه سوال.
۳.دو تا بیمار یافتم که بیماریهای خیلی سرراست و خوبی داشتند. یکیاش که فقط زانودرد داشت. آنیکی زخم معده. دومی ازم پرسید اینایی که میپرسی به دردی هم میخورن؟ منم جواب دادم که بله. (به درد خودم)
۴.نویسندهساز شرکت کردم. سوالهای خوبی پرسیده شد و جوابهای خوبی هم داده شد.
۵.اخبار جدید را برایش رو کردم.
۶. نه گفتم.
➖️ نیکرخداد صبحم از تصمیم دیشب آغازید که کاغذ و قلم گذاشتم بالا سرم و چشم که باز کردم دستم داشت مینوشت.
➖️ کمر همت بستم و اتاق جدید را اتاق کردم. حین سامان دادن به این میاندیشیم که یکی از دغدغههایم در چهار سال اخیر نگهداری از بایگانی کاغذها و دفترچههایم بوده. بهم یادآوری شد دیجیتالی کردن آموختههایم را جدی بگیرم و ایدههایی که میخواهم گسترششان بدهم و بهشان دسترسی داشته باشم را توی فضای ابرییی مثل “Keep notes” ثبت و دستهبندی کنم. این کاریست که همین حالا هم میکنم اما چه بهتر بیشتر ازش بگویم.
➖️ گفتوگوی تلفنی نیکی داشتم و دوستی علاقهمند به نویسندگی را راهنمایی کردم. تا اینجا همهچیز خوب. قضیه از جایی دابلنیک میشود که حین این گفتوگو خواهرم «زنده باد» را از کلامم میگیرد و توی دایره واژگان فعالش جا میکند و در طول روز مرا با همان زنده باد، بله.
➖️ تو وبیکار «معماری تفکر» الههی علیزاده برایمان از این گفت که ما واقعیت را چگونه معنا میکنیم و از این خوشم میآید وقتی تو بحثهایی گیجوگم میشویم بهمان تبریک میگوید. مهمان وبیکار امروز هم صیری بود. از کشف رابطهی خودمان با معماری، کوشش برای دیدن و بیان دیدهها، تمرین و تجربهی عکاسیاش در هفته گفت و بگینگی خوب بود.
➖️ استادو تو نویسندهساز به کتاب «بازی موقعیت» از نشر مون اشاره کرد. این کتاب را کشف روزم میدانم. بنگرید به عنوان دوم این کتاب تا بدانید چرا: چرا اسیر رقابت و قیاس خود با دیگران میشویم و چگونه از آن دوری کنیم.
➖️ برای استراحت و فاصله گرفتن از کار به عکسهای «پتی اسمیت» و «سوزان سانتاگ» نگاه کردم. الحق که: *زنها موجوداتی هستند دیدنی و نگاه کردنی.
*اینجا از آرایهی تَلمیم بهره جستهام.
جنگ دوباره شروع شده است من به طرز باورنکردنی آرام هستم. صفحات صبحگاهی نوشتم.صبحانه خوردم به مادرم سر زدم . به خانه که آمدن ظرفها را شستم لباسها را توی لباسشویی ریختم. جاادویهای را تمیز کردم. از همه مهمتر داستانم را ویرایش کردم امیدوارم این دفعه دیگه خوب از آب در بیاید.
دو فصل از سفر شهرزاد را تمام کردم.
امروز از اون روزهایی بود که فکر میکردم قرار است کار خاصی انجام بدهم که از بد روزگار، روز بیمزهای از آب درآمد. میگویم بیمزه، چون واژهٔ دیگری سراغ ندارم.
بیهوده اخبار را دنبال کردم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. این جملهٔ استاد خیلی به دلم نشست: «کیفیت خواندن، وامدار نوشتن است».
شب از بس که دخترم غر زد، بردمش بیرون. همسرم همراهیمان نکرد. خسته بود. شبها خوشم نمیآید بیرون بروم به خاطر «اسمشون را نبر».
۱. ۳:۴۵ صبح بعد از دیدن پرواز کیکهایی که خیلی هنری و خوشجل موشجل بودند در هوا و افتادنشان بر زمین و غر زدن اربابان فرانسوی به خدمتکارها که این کیک ها را جمع کنند از خواب بیدار شدم.
۲. گزارش نیک بچهها را خواندم. با تشکر از جناب فیروز که خلاصه ای از وقایع نویسنده ساز را تعریف کرد.
۳. فایلهای کلاس رقص ایرانی را دانلود کردم که باز اگر خدایی نکرده نت قطع شد، دستم در پوست گردو نماند.
۴. یاد «اصن حالم بد شد»های استاد افتادم. رفتم نسخه اورجینال را گوش دادم. کیف نداد. استاد بهتر میگفت.
۵. روی داستانم کار کردم.
۶. آشپزخانه را برای تغییر کابینت خالی کردیم.
۷. یکی از قسمت های نویسنده ساز را دوباره تماشا کردم. استاد شهین از کبک نبودن و دلسرد کردن خودمان میگفت. اینکه هنرمند باید کمالگرا باشد و پسرها هر جا میروند دانشگاه بروند ولی دخترها ترجیحا خیلی دور نروند.کاش باز هم فایل وبینارها، حداقل صوتی ضبط میشد.
۸. راهکارهایی برای حل مسئلهام یافتم.
۹. برنامهام برای سفر ، همراه با آن کیک های هنری به باد رفت.
۱۰. دوباره به کتاب کودک خواندن برگشتم.
۱۱. با یک دوست خوب صحبت کردم.
۱۲. غوغای ستارگان را گوش دادم.
امروز خوب خسته شدم. به خاطر گزینه هشت و یازده بیشتر از همه به خودم افتخار میکنم. امید دارم امشب بیخوابی کمی شل کند و حداقل پنج ساعتی بتوانم بخوابم .
۱. نوشتن صفحات صبحگاهی
۲. نقاشی
۳. یوگا
۴. وبینار سرزبان
۵. وبینار نویسندهساز
۶. سه ساعت کارگاه
۷. سریال دیدن با خواهرم
۸. کمی مطالعهی شب یک شب دو
۹. مثلثوال
۱۰. هانیهی صبح و شب
گزارش نیک امروز را از آخر به اول میگویم:
۱- از ساعت نهونیم تا یازده با بابا تلفنی حرف زدم. گفتم بذار دردودل کند تا سردردش بیفتد. از جوکار گفت و عوضیگریش تا ریدن بر سر خاک آقا قربان که براش پدری نکرده بود و گلایه و فحش به دوستش رضا. آخراش هم گفت تو یه کتابی بیستسال پیش خونده که یه روز پنجاه تا زن میفتن دنبال یه مرد و بچهها برای مامانباباشون اروده میکشن. بعدش انقد طولانی شده بود حرفامون که خود مخابرات قطعش کرد.
۲_ کتاب خارپشت و روباه رو خوندم و از یه جایی به بعد مخم نالید.
۳_ کتاب نواختن بیوقفه رو خوندم. تجربههای یه معلم به شکل جستار.
۴_ یادداشت نوشتم توی کانال.
۵_ کتاب خلق محتوا، خلق مشتری رو خوندم. عمرن تو ایران اینطوری که این گفته بازاریابی محتوایی کنن. البته استاد کلانتری بیشتر این چیزارو رعایت میکنه.
۶ _ قرار بود از آخر به اول بگم اما این یکی جاموند. کتاب نقشههایی برای گم شدن روی میزه. یه جملهای توی سخن ناشر داره که میگه: «جستارنویسان، این ژانر را فرمی گریزپا میدانند.»
اتفاقن امروز مقالهای دربارهی جستار از سایت استاد خوندم.
۷_ امروز نمیخاستم به خاطر جنگ برم پینگپونگ. زنگ زدم خانم ابوطالبی، گفت: «بلندشو بیا».
۸- برگشتنی از پینگپونگ با یگانه یکساعتی توی پیادهرو وایسادیم و گپ زدیم. فهمیدم طراح گرافیکی بازیهاست. لینک کانال زازاکپی رو دادم و اونم عضو شد.
۹- برنامههای محتواسازان رو نوشتم توی کانالش.
۱۰- توی یادداشتها چندتا از کارامون رو نوشتم.
18! خرداد
-دیشب سعی کردم قبل 12 بخوابم. 11:20 پفلا درست کردم در همین فرصت کم فیلم ببینم. در نهایت حوالی 1:30 خوابیدم. ( چقد جالب میشه بین کارای نیکی که میکنیم این بازی رو راه بندازیم که به موقع بخوابیم. هرکی مرغ تر باشه برنده تره.)
-زمان زود میگذره. ارتباطم با تاریخ کمرنگ شده. با ماه و خورشید ارتباط گرفتم. نمیفهمم کی شب میشه کی روز میشه. نمیدونم دو هفته ست یا یه هفته ولی از وقتی شروع کردم سالم خوری و کمتر خوردن؛ کشوء خوراکی هامو خالی کردم. (تقدیم کردم به مامانم.) به جاش پفلا سازم و اوردم اتاقم. (پفلا از کم کالری ترین هاست.) شیرینی ام کم میخورم همونم با اکراه. حالا قلمبگی شکمم یکم رفته تو. شادم ار این بابت. شکمم داشت راه باز میکرد بره تو حلقم.
امیدوارم در ادامه بیام بگم خطای شکمم در اومد. ویح ویح ویح.
-قبلا نوشتم در مورد شغلم در حال تلمذ ام. نمیتونم برای انجام این کار اسمی انتخاب کنم. یکی میپرسه خب چه خبر چیکار میکنی/کردی امروز میگم هیچی سلامتی. هیچی و درد. تو مفید ترین حالتمم. هیچی چیه؟ آموزش میبینم؟ رو خودم کار میکنم؟ امروز خیلی در این حال وبمد. از خودم رضایت دارم.
-یه صفحه ورد باز کردم در طول روز گزارش نیک مینویسم و در نهایت وارد سایت میکنم.
-چند وقته دوباره افت فشار دست رفقات به سویم دراز کرده. منم دست رد زدم به سینه اش. هنوز از رو نرفته. کاش دلداده ام به همیین سماجت داشتم. از اون اسرار و از من انکار. هندونه میخورم بدتر میشه. کی میتونه هندونه نخوره؟ بعدش نمک میخورم. فایده نداره.
-دو جلسهست استدیو نرفتم. تو خونه یوگا کردم. با مرگ. ولی نتیجه همیشه رضایت بخشه.
-کاشف رو به عمل آوردم که بی حالیم از مصرف کم آب هم میتونه باشه. چرا وقتی انقدر به آب نیاز داریم تو خشکی زندگی میکنیم؟ بریم کف اقیانوس.
-کلی از سناریو قسمت دوم رو نوشتم. یه چیزهایی هم ضبط کردم. وسواس امون بده یکم سرعتمو میبرم بالا.
-دوش گرفتم. موهام رو با عشق شستم و میرم با عشق خشک کنم. شاید بساط سریال و پفیلا پهن کنم.
پی نوشت: پفیلا فواید داره بخوانید.
عشق جان جانان هندوانه.
سلام سلام. گزارش نیک امروزو شروع میکنم:
کارای خونمو کردم.
کتاب خوندم.
رفتیم کلینیک.
تمرین کردیم
نوشتندیدم.
استراحت کردم.
اومدم خونه مامانم.
با مردم توی مترو حرف زدم.
خوشحالم که امروز به نظرم روز درازی اومد و تند نگذشت.
گزارش نیک ۱۸ خرداد:
۱. چهار صفحه آزادنویسی نوشتم.
۲. فصل سوم و چهارم کتاب «راهنمای تفکر نقادانه» را خواندم. فصل سه میگفت: برهان یعنی مدعای با دلیل و سستی در دلیل، سستی در برهان است. چهار میگفت: استدلال باید عاری از ابهام باشد و فردی که نتواند تصویر واضحی از استدلالش ارائه دهد، حق ندارد بخواهد حرفش پذیرفته شود.
۳. صنعت حل و تحلیل را از کتاب «بهتر بنویسیم» خواندم و همین بس که این بیت از کلیم کاشانی به جانم افتاد:
«ما ز آغاز و ز انجام جهان بیخبریم
اول و آخر این کهنهکتاب افتاده است»
– صبح خود را با خواندن یک پومودورو از کتاب «استیضاح رهبری» آغاز کردم.
– ناهار امروز را چک کردم، قرمه سبزی بود. رزرو نکردم. چند تکه فیلهی مرغ سرخ کردم با خودم بردم.
– ظاهرا جنگ شده بود. همه از دیشب خبر داشتند. من صبح سرکار فهمیدم.
– برای بقیهی مطالب سایت کاور طراحی کردم. ذهنم امروز فعالتر شده بود و ایدههای خلاقانهتری داشتم.
– یادداشت «وارد کردن محتوا در ابسیدین» را بازنویسی کردم. احتمالا برای خواننده کمی مبهم باشد. باید یک ویدئوی آموزشی هم برایش ضبط کنم.
– باشگاه نرفتم. امروز روز استراحتم بود.
– قسمت سوم سریال Fleabag را دیدم. طنز خاصی دارد.
– شب سه تار زدم. کمی هم همراه نواختن خواندم.
چه تفاهمی با بیژن جلالی دارم، در خیال من هم شتری هست…
۱. صفحهٔ صبحگاهی نوشتم و خوابی را که دیده بودم، آنجا تعریف کردم.
۲. همسرم سنگک خریده بود تیراژ بالا، جمعهای شده بود در نوع خودش. من هم نانها را تکه کردم و در فریزر گذاشتم. صبحانه و قوت غالب دو هفتهمان جور شد. چرا سنگک هیچوقت جذابیت خودش را از دست نمیدهد؟
۳. کمی از کتاب «درمانگاه فلسفه» خواندم. این کتاب را بر حسب نیازهایم میخوانم. هر وقت دردی یا موضوعی دارم، بخشی از آن را میخوانم. از همنشینی فیلسوفان لذت میبرم.
۴. گیابند جان ابراهیمزاده کلماتی پیشنهاد داده بود، با آنها متنی نوشتم و همان شد یادداشت کانالم.
۵. کشوی روسریها را مرتب کردم.
۶. با همسرم فیلم «همه میدانند» را دیدیم.
۷. روزگفتارهای زهره جان رسولی را گوش کردم. چقدر پویا و خوشذوق.
۸. کمی از نوشتههای دوستان مدرسهٔ نویسندگی خواندم و لذت بردم.
۹. به یک فایل صوتی گوش کردم دربارهٔ سواد رابطه.
۱۰. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. این وبینار و گروههای دوستانهٔ مدرسهٔ نویسندگی، تنها ارتباطات این روزهایم است.
امروز بعد از مدتی صفحات صبحگاهی نوشتم.
بخشهایی از کتاب صوتی «حاجآخوند» وقت کار در آشپزخانه گوش کردم.
هال خونه که جارو زدنش وقت میگیرد بعد از چند روز جارو زدم.
وقتی دنبال دختر خونه به دانشکده رفتم از عابر بانک برای مادر پول نقد گرفتم.
عصر چند صفحه از رود راوی که برایم نه جالب بود و نه جذاب مجدد خواندم.
بعد از مغرب از خرازی دم خیابان دکمه برای مانتویی خریدم که بعد چند ماه، خانم خیاط آن را دوخته و آخر هفته میخواهد تحویل بدهد.
-صبح تا ظهر هر وقت فرصت شد گزارشات نیک دوستانم رو خوندم
-چند صفحه از کتاب «داستان یک رمان» رو خوندم
-کتاب «خطاب به پروانهها» از رضا براهنی به دستم رسید. البته متاسفانه چاپ افست هست و کمی بیکیفیت اما قابل خوندنه. تکههای زیبا کم نداره.
یکی از اشعارش رو تو کانالم پست کردم
آیدی کانالم رو میذارم اگر دوست داشتین افتخار بدین
@ghazalehfaegh
-وبینار نویسندهساز رو شرکت کردم. کمی خندیدم. فکر کنم کمی بهتر شدم. شاید. استاد کاش دلت عمیقن شاد باشه. این براتون آرزومه. 🙏🏻
-امشب روزگفتار ضبط نکردم. نتونستم. ذهنم خالی از هرچیزی بود. عیب نداره. سعی میکنم فردا خوبشو ضبط کنم
-بسیار کلافه بودم امروز. چیزی در من قطره قطره به لبریزشدن نزدیکم میکرد اما لبریز نمیشدم
-دفتر شعر «خواب لیلی» رو خوندم
-کمی تمرین سرودن شعر کردم، نمیدونم شعر سرودم یا خیر. فردا معلوم میشه
این حلزونم آشفته شده.
شببخیر
فهرست گزارش نیک من
— «سر و صدا داشتین؟ اذیت نشدیدن؟ حالتون خوبه؟ خونهتون نلرزید؟ دوباره جنگ شدهها. بدونینا. بیشتر مواظب باشیدا…» پیامهایی بود که اول صبح روی گوشی دیدم و بیشتر هول کردم.
— کمی از دانلود کتاب «بینقاب» را خاندم. مبینا ملایی در وبیکار الهه علیزاده معرفی کرده بود.
— الهه علیزاده در وبیکار امروز از واقعیت گفت. انگار حرفهایش را لقمه میگیرد و میگذارد در ذهن مخاطب. زیبادختری است به برون و حتم به درون. امروز الا جان نصیری هم برایمان از معماری حرف زد. جمع «الهتین» حرف نداشت.
— چند وقتی است دستم درد میکند. بیمحلی میکردم یا بیحوصلهگی نمیدانم. وقتی فهمیدم با دردش نمیتوانم کنار بیایم با ِاِنا و اِنزلنا وقتی گرفتم برای پزشک ارتوپد.
دیروز رفتم. مطب شلوغ بود. فقط به سقف آدم نچسبیده بود. باید دو سه ساعتی منتظر میشدم. صندلی خالیی پیدا کردم و نشستم. چند سال پیش هم آمده بودم. دورتا دور دیوار مطب پر از تابلوهای تقدیرنامه و پیام های تشکر که با خط خوش نوشته شده بود. بعد از چند لحظه صدای دو خانم کناریَم به گوشم رسید. از صحبتشان فهمیدم چند سالی است مریض این دکتر هستند. رفتاری که مرا متعجب کرد این بود که هر دو زیر چشمی تعداد مریضها را میشمردند و ضرب در نرخ ویزیت، بعد باضافهی مبلغ آمپولهایی که دکتر، تخصصی توی زانو یا آرنج میزند و عملهایی که احتمالن صبح در بیمارستان انجام داده است، میکردند.
جالبیَش میمیک صورتشان بود: ابروهای بالا رفته، چشمهای گرد شده همراه با وای و ووهای زیر لبی.
حرفشان را هم هر دفعه قطع میکردند و دوباره از سر میگرفتند. چند بار خاستم بگویم: «میتوانید بیمارستانهای دولتی بروید. چه اصراری دارید که مطب خصوصی میآیید.؟ حتمن نتیجه گرفتهاید که اینجا را انتخاب میکنید.» اما صرفنظر کردم. حوصلهی بحث نداشتم.
واقعن معیار برای شلوغی یا خلوتی مطب یک پزشک چیست؟ سنجهی واقعی خود مردم نیستند؟ انتخاب همین مردم برای یک پزشک، خوب بودن و بد بودن را صحه نمیگذارد؟
حالا رواست که در پی حساب و کتاب درآمدش باشیم؟ به سختیهای مسیر پزشک شدنش کاری ندارم.
عقلم همین را میگفت، منطقم نیز.
نوبتم شد و رفتم توی مطب.
— دفتر شعر «خواب لیلی» از بتول عزیزپور را خواندم. اگر شاهین کلانتری برای دورهی شعرماهی معرفی نمیکرد، نمیدانستم چنین شاعری داریم. چند شعر از آن را رونویسی کردم.
— ماهی شبِ عیدمان امروز در تُنگ بلورش بینفس شد. عادتم داده بود به ديدار هر روزهاش. باورش سخت بود. یادم آمد به شعر کوتاهی که در یکی از دورههای شعرماهی سروده بودم:
«ماهی تنگ بلور/ دلگرفته و اسیر/ عیدیاش بده/ بسپرش به رود»
کاش زودتر سپرده بودمش به رود.
— بعد از وبینار دلم گرفته بود. بیدلیل. نشستم و گزارشم را نوشتم. بهتر نشدم. اسم این مرضِ دلگرفتن را نمیدانم. هر چه هست بد کوفتی است. چارهاش بیرون پریدن از خانه است. کمی پیادهروی دارویش میشود. همین کار را کردم. اثرگذار بود.
قبل از ساعت ۱۲ شب گزارشم را تمام کردم پس باید ممنوندار خودم باشم. نه؟
1.به رضا گفتم هر روز صبح ساعت هفت زنگ بزند. زود بیدار شوم برای رفتن به پیادهروی بهانه نمیتراشم. در هوای خنک صبحگاهی نیم ساعت راه رفتم.
۲.از مقاله “فهم بشر” جان لاک یادداشت نوشتم برای درک بهتر موضوع.
۳.فیلم محله چینیها را به دنبال کلاسیکبینی، دیدم. پیرنگ داستان بالا و پایین داشت. بازی جک نیکلسون به فیلم دیوانه از قفس پرید نمیرسید اما قابل قبول بود.
۴.مقدمهی کتاب “بازی موقعیت” را خاندم. همیشه قدردان استاد کلانتری برای معرفی منابع کاربردی و ارزشمند هستم.
“شادی حالت پیشفرض و طبیعی ماست و اگر شاد نیستیم، حق داریم ناراضی باشیم.” برایم بارها اتفاق افتاده است که با همین پیشفرض زندگی بر من سخت گذشته. وقتی دلایل و انگیزه رفتارهایمان را بشناسیم بهتر عمل میکنیم.
حتمن کتاب بازی موقعیت را تهیه میکنم و میخانم.
۵.در وبینار نویسندهساز از استاد شنیدم:”کسی که نمینویسد مطالعاتش را هضم نمیکند. مطالعه انفعالیست.”
وقتی غذا هضم نشود سر معده میماند و گاهی آدم بالا میآورد. اطلاعات صرف داشتن هم به نوعی حالت تهوع دارد. همزمان با مطالعه مینویسم تا منفعل نباشم و دچار استفراغاطلاعاتی نشوم.
۶.نیم ساعت آزادنویسی کردم و از دغدغههای امروزم نوشتم. چند موضوع برای یادداشتنویسی فهرست کردم.
دلم میخواست اتفاقات مهم امروز را به شکل داستانی بیان کنم ولی نشد، نوشتم. خوب هم شد ولی با بازخوانیاش اشکهایم بند نیامد، فهمیدم هنوز زمانش نرسیده. توان ارسالش را نداشتم. از دلش دردهایی جوانه زد که هنوز توان به اشتراک گذاشتنشان را ندارم. پدر، مادر زخمهای جاویدِ من.
۱.امروز نشست کتابخوانی داشتیم،در شهری دیگر. تجربهی جالبی بود. در مسیر با شخصی آشنا شدم که فهمیدم سالها پیش سرباز پدرم بوده. در تمام مسیر خاطراتی را بازگو کرد که هرگز نشنیده بودم. با شنیدن آن خاطرات، احترامی که برای پدرم قائل بودم خیلی بیشتر از قبل شد. باید سعی کنم هرچه بیشتر رنگ و بوی او را بگیرم نه فقط ویژگیهای ظاهریاش را.
۲. صبح موشک از بالای سرمان رد شد. دیگر نه آن دود سفید و پیچانش ترسناک است نه صدای مهیبش. عجیب نیست؟!
۳. نقطه ضعفم را فهمیدم! اگر روزی کسی خواست مرا بکشد کافیست آغشته به ترکیب جادوییِ عرق و عطر شود :/
۴. با یک خرگوش دوست شدم.
۵. یک مورچه را کُشتم و برایش گریه کردم.
۶. یکی از دوستان مجازی و کتابخوانم متن گزارش نیک دیروزم را خواند و کلی تعریف کرد، قند در دلم آب شد.
۷. به وبینار نرسیدم چون دقیقا همان موقع جسمم در نشست بود.
۸.تازگیها متوجه شدم توانایی تبدیل یک کلمه به بینهایت را دارم، مثل تکهی پیتزا کش میآید.
۹.فهمیدم در نوشتن رمان دستم بازتر است. در داستان کوتاه کلی از جزئیات حیف میشود. مثلا بعد از نوشتن گزارش نیک دیروز داستان را ادامه دادم و دیدم چقدر بهتر شد.
۱۰. روی رمانم کار کردم. شخصیت داستانم حسابی سرکش شده و راه خودش را میرود باید چارهای بیاندیشم…
۱۱. بخاطر بخشی از صحبتهای جلسهی پیش استاد، سعی کردم از (؛ و !) کمتر استفاده کنم.
۱. دست و دلم بر چیزی نمیرود اما درس میخوانم و گمان میبرم دنیا دو روز است و این محنتسرای رنجیست هزار ساله.
۲. امروز تصمیم گرفتم اندکی با خودم و دیگران مهربانتر باشم. موقع گرفتن قهوه به پسرک قهوهچی گفتم: خوشتیپ اما نگاهم نکرد. (معلوم است که در خیالم گفتم!)
۳. چند صفحهای از کتاب «کلمهها» از اسلامی ندوشن خواندم. شاید بد نباشد سخنی از ایشان را نقل کنم.
«تراژدی بافته شده از بیم و امید و اندوه و شادی و شکست و پیروزی یک ملت است، و او را آبدیده میکند. ما هر بلا که به سرمان بیاید، به پشت که نگاه میکنیم، میبینیم که گذشتگان ما بدتر از آن هم دیدهاند، و تسلی مییابیم.»
برای اینکه این روزها را فراموش نکنم در حاشیهی صفحه نوشتم: در این وادیِ اشک به سان ستارگانی مواج میگرییم تا شاید تصویری از شاخهای سبز بر آبهای روان بیابیم.
۴. در کانالهای تلگرامی همسفران چرخی زدم و سر ذوق آمدم.
۵. نیم ساعتی آزادنویسی داشتم.
۶. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم و دقایقی مانده به پایان اینترنتم قطع شد.
۷. بالاخره دو کتاب هما و آه و دم را اینترنتی سفارش دادم.
۸. رودراوی را آهسته آهسته پیش میبرم و میکوشم به افعال بسیط آن و گونهی نوشتاریاش دقت کنم.
۱. مرتب کردن اتاق.
۲. شرکت کردن در وبینار نویسندهساز.
۳. خواندن دو فصل از کتاب چهار هزار هفته.
۴. خواندن یک فصل از کتاب بهتر بنویسیم.
۵. ضبط روزگفتار.
همین.
_صبح یادداشتی برای یادگاری در دوره نویسندگی خلاق نوشتم. آنقدر چسبید که لبخندش روی لبم ماند. شبیه به درددل شد و برایم دوستداشتنی بود.
_لوبیاپلو درست کردم. از آن رنگولعابدارها. خانواده که تعریف کردند.
_میخواستم سریال کرهیی دانلود کنم. کامنتها را میخوانم و خلاصهش را. اولین قسمت را تا جایی میبینم. اگر خوب باشد، دانلود میکنم. اما امروز نه سریال reborn rookies را نه gold land را دانلود کردم. شاید مدتی بگذرد و بعد تصمیمم عوض شود. اما احتمالش کم است.
_امروز فلفل پاپریکا را در اِیرفِرایر گذاشتم و پودرش کردم. تند و آتشین. بخاراتش را که توی دماغم و گلویم رفت. سرفهم گرفت. چرا اینقدر همه چیز امروز خوشمزه و خوشرنگ بود؟
_امروز باز هم خوشمزگی داشت. هوس شیرینی نارگیلی کردم. خواهرم خرید و خوردم. شیرینی نارگیلی بهشتِ بهشتهاست.
_توی آزادنویسی امروزم دو تا داستانک نوشتم که یکیش به دلم نشست و توی کانالم گذاشتم.
-درس میخوانم که کار سخته را اول همه انجام داده باشم اما مگر از وارد کردن فیلمهای خیاطی توی دفتر سختتر هم هست؟ انگار جان آدم را میگیرند. سخت است سخت. حداقل درسه خوانده شد.
– فاز برمیدارم و میروم سراغ دفترچهی طراحی. شاید یک سالی هست دارمش. هرازچندگاهی هوس نقاشی به سرم میزند اما خب، دل من است دیگر. هتل پنجستاره؟ (چه بدانم یا چه میدانم؟ طبق آنچه دقت کردهام ترکها میگویند چه بدانم و غیرترکها میگویند چه میدانم. نمیدانم کشفم چقدر درست است.) هوسهای زیادی با شناسنامه و بیشناسنامه، گذری و ثابت به کویم میآیند. چه اشکالی دارد؟ یک لقمه نان و پنیر هست با هم نمیخورند، از هم میبُرند. که اگر نبرند، چطور انرژیام را متمرکزتر خرج کنم؟ این اواخر لینچ ترغیبم کرده بود به نقاشی، اما نه اندازهی ندا احمدی و دیدنِ نقاشیها توی سایتش. نقاشی که میکشم وعدههای وفا نکرده مغزم را میجوند. سالها قبل بروبیایی داشتم و دستی به نفت داشتم. رنگ روغن که کار میکردم تمام تلاش فامیل این بود توی روغنش داغم کنند. (پیاز داغ فراوان) با دیدن تابلوهای آویخته از دیوار خانهمان، ظهورِ نقاش فامیل را به رسمیت شناختند. یک نفر که بهش بگویند “برای ما هم بکش.” خوشم نمیآید کشیدن برایشان را. برای اینکه منتی هم سرشان نداشته باشی میگویند “بکش پول میدهیم.” حیف آن موقعها عاقل نبودم و توانِ رد درخواست نداشتم، نه اندازهی الآن. البته این درخواستها فقط مخصوص فامیل نبود. دوستان هم همینطوری باهام تا میکردند. و من به همهشان میگفتم باشه. آدم انقدر گاو؟ در این میان، یکی از اعضای فامیل صاحب نقاشی شد. یکی دیگرشان ناراحتی بست به جان خودم و خودش که چرا برای او کشیدی و برای من نه. نفر بعدی را گفته بودم میکشم برایت، دیر و و زود دارد اما سوخت و سوز نه که به رحمت خدا رفت و دیرکردم سوخت و سوز داشت. یکی از دوستان با دیدن عذاب وجدانم صرف نظر کرد از درخواستش و دیگری سهم خودش را از تابلوهای کشیدهشده برداشت و رفت. یک عده هم هنوز معلقاند برای زمانی که برگردم به نقاشی. راستش اینها دارد اعصابم را خرد میکند. حتا یک نفر ظرف و ظروفش را برایم آورده تا برایش سفرهی هفتسین درست کنم و مدتهاست که همینجاست. شیطانه میگوید بروم رنگها را مخلوط کنم و هر بلایی میخواهم سرشان بیاورمها. اما خودم خطخطی میکنم این روزها. خطخطیهایی که شبیه هیولا میشود. بیشتر صورتهای هیولا و حتا اگر بد هم باشد شاید باید چیزی را که دوست دارم دنبال کنم. ولی این را میدانم که باید خودم را از شر نقاشیها و کارهای هنری وعده-داده-شده خلاص کنم تا هر بار که میروم سراغ نقاشی، همگام شیرینیاش، حنظل توی کامم فرو داده نشود. اما امروز، برای خودم خطخطی کردم. فکر کنم دلسیر.
-دفتر دختر موفرفری را برمیدارم و شروع میکنم به نوشتن. سعی میکنم برای فرهنگ شخصیام چیزی بنویسم. همینطور برای شعرماهی فردا. نوشتن یک شعر سهسطری که تشبیه از تویش بزند بیرون. از فرهنگ طیفی استفاده میکنم و مینویسم. در آخر جملهی «پاشو یکم راه برو گرورت جریحهدار نشه» را تبدیل میکنم به «جریحهدار میکند/ راه رفتنت در شب/ غرور خورشید را».
– میروم سراغ شکم و محمود. کلیدر میگذارم پخش شود. شامی درست میکنم و ناهاری میخورم. (آخرهای آماده شدنش خانواده میآیند و یک پرس کوبیده هم دستشان است.)
– وبینار نویسندهساز شرکت میکنم و در مورد فانتزینویسی سوال میپرسم. استاد میخواهد نگاهم را از آمریکا بکشانم درون مرز و افسانهها و عجیبنغریبات خودمان را مطالعه کنم. به توصیهاش خسرو خوبان را دانلود میکنم و صفحاتی ازش را میخوانم.
-کلیدر گوش میکنم. به فصل آخر جلد سوم رسیدهام.
-چُرهای میگامم.
-دفتر شعر “گفتوگویی در تاریکی” از نادر نادرپور را میخوانم. بخشی از کتاب: “تاج خروسهای سحر را بریدهاند،
در خاک کردهاند،
از خاک، رُسته خرمن انبوهِ لالهها،
ای باد، گوش کن!
این لالههای خونین فریاد میکشند:
-بیداری ای سحر؟
آیا هوای دیدن ما داری ای سحر؟”
-یادداشت کانالم را میگذارم.
-روزگفتار ضبط میکنم.
-میروم با مادرم منچ بازی کنم.
امروز بیشتر از کار نیک، کار غیرنیک کردم. فکر میکنم این هم خوب است و پندآموز. اخبار زیاد خواندم. به خاطر شرایط معلقوارمان. برای مدت زیادی گم شدم بین این زد، آن زد، این گفت، آن گفتها که خدا را شکر آخر قصه با خوبی به سر رسید و خیالم راحت. تا من باشم اینقدر اخبار دیگران را نخوانم. فکر میکنم، اینها اخبار دیگران است تا من. من چرا باید درگیرش شوم. این پند امروزم بود. ولی اعتراف میکنم این دفعه واقعا خسته شده بودم و تحمل گیسکشون دیگری نداشتم.
اما در بین همه این گیر و دار، باز هم بایدی نوشتنهایم را انجام دادم تا حداقل حس مفید بودنم را در جایگاه خودم تقویت کنم. البته از ترس قطع شدن اینترنت، مراجع انگلیسی مربوط به دو مقاله را تند تند در جایی کپی کردم تا قلمم در موقع بی اینترنتی احتمالی از نوشتن آموزشی جا نماند. خدا را شکر، این هم ختم به خیر شد.
ورزش کردم. خوشحال بودم که باشگاه باز است. چه خوشحالیهایی. خوشحالی از داشتن یک زندگی عادی در قرن هوشواره . چقدر بد است این مدل عادت به زندگی، عادت به شرایطی که حقت نیست.
حلزون امروز هم با حس این گزارش نیکم بدجور هماهنگ است
به امید اینکه روزهای نیکتری پیش رویمان باشد
۱۸ خرداد ۱۴۰۵
۱. صبح زود بیدار شده. صبحانه خورده. برای آزمون عملی یک نگاهی به دفتر انداخته و روانه شده. توی اتوبوس از گرما پزیده شده.
۲. اومدیم امتحان رو بدیم. توی یک اتاق بودیم من و محبوب هیچ کس هم بالای سرمون نبود. تا یک ساعت و نیمش شبیه بچههای خوب نشسته بودیم و برای خودمون حل میکردیم. اما بعدش دیگه اومدیم تقلب کردیم و با هم همفکری کردیم و از هوش مصنوعی هم پرسیدم اما آخرش به جواب نرسیدیم. به همین قشنگی. حتا وقتی رفتیم برگهها رو تحویل بدیم هم خانمه گفت: با همفکری هم نتونستید؟ و ما هم گفتم نه نشد با هم فکری هم نشد که بشه.
۳. برای راه برگشت جای اینکه ماشین سوار شم پیادهروی کردم. کی کلهی ظهر تو ای شرجی تو ای گرما پیادهروی میکنه خب؟
۴. وبینار سرزبان را شرکت کردم. امروز نصیرو برایمان از معماری گفت و از دیدن.و از عکاسی.
۵. وبینار نویسنده ساز را هم بودم. امروز سوال و جواب بود. نمیدانم چرا هیچوقت سوالی ندارم. گاهی سوال دارم و نمیدانم چطور باید بپرسمش البته سوال پرسیدن اشتباه است باید بگپیم چطور بکنمش. معمولن فکر میکنم که ندارم یا خودم نمیفهمم که دارم. بعد که بقیه سوال میپرسند میبینم عه این سوال را من هم داشتم و نمیدانستم. واقعن سوال پرسیدن کار سختی است. البته برای من. نمیتوانم ذهنم را متمرکز کنم که ببینم چه سوالی دارم و میخاهم بپرسم.تنها سوالی که میتوانم بگویم این است. کتاب میخام. کتابهایی که از نقاشی میگویند. مثل همان کتابی که استاد بهم داده بود. پس از طوفان: در ستایش عشق.
۶. کتاب شعر «خواب لیلی» از بتول عزیزپور را خاندم. شعرهایش خیلی خوب بود و اصن نمیدانم چه بگویم.
اکنون گوئی
حادثه تلخی هستم
که در جاری حجمی مطرود میپوسم
و آنچنان به تنهایی آمیختهام
که مهربانترین نگاهها
دریچههای انزوایم را
به کورسویی نمیگشاید.
۷. با بچهها به جلوس نشستیم و حرف زدیم و سعی کردیم تمرین شعر را انجام بدهیم. نتانستم و جایش آزاد نویسی کردم و یکی دوتایی چرت و پرت نوشته بودم و وقت خاندنشان اینقدر خندیدم که بچهها نفهیدند چی گفتم.
۸. گزارشم را در طول روز نوشتم و خب این خیلی بیشتر بهم حال داد.
۸و ۱۸ دقیقه. از صدای آقای شوهر بیدار میشوم. نه، من را صدا نمیزند، بلندبلند دارد با تلفن صحبت میکند. پشت هم میگوید تا هشتونیم خودم را میرسانم.
صبحانه نمیخورد؟
دیر کرده است؟
امان از جنگ و تف به سیاست کثافت و تاثیرش بر کاروبار طفلکی شوهر.
بلند میشوم. قرار بود نان تازه بگیرد. نگرفته است. دلم برایش میسوزد. اوضاع مملکت افکارش را بهم ریخته و ریده است به سرتاپای بعضیهامان.
کی تمام میشود؟ ما تمام میشویم؟ شاید تمام شدهایم.
و دوباره رد پای شبطولانیتیزدندان هشدارم میدهد به تباهی تاریخ، به گنداب سیاست. به ناامیدی.
دیشب دربارهاش خواندم. گویا کتاب نوشتهی دزدانهایست برای ایران. شهرامجوزانی مینویسدش برای ایران. با اسمهای مستعار. انگار اینجا همهچی مستعار و عاریه است. حقیقت در گلوهامان چرا خفهمان نمیکند؟وصف ایرانِ بدبخت است از همان دههی ۶۰ که تا الان مثل مارشمالو کش آمده است. کش میآید تا کجا؟ تا کی؟
دخترم میگوید کاش در نیوزیلند دنیا میآمدیم. دلم از این حرفش کم مانده است که بترکد. غصه میخورم. میگذرم.
سعی میکنم لبخند بزنم و بنویسم. صفحات صبحگاهی را. بیتاثیر از بلوشویی و آشوب دنیا که نه، استفراغ و خاکبرسری ایران.
آخ، این دلدرد هم رهایم نمیکند. تا من را خِرکش دکتر و قرصودارو نکند و یک سونوگرافی توی جیبم نچپاند، ول کن ماجرا نیست. دلپیچهای خفیف که گاهی خیلی هم خفیف نیست و کلافهکننده و ممتد میانم جولان میدهد، بیپروا و پرووار. بعضی دردها، از بعضی آدمها لجبازترند. نمیفهمند. شعورشان نمیرسد که تن جای ماندنشان نیست. جاخوش میکنند. پدرسگند.
موهایم را شانه میزنم با احساس. با کمی روغنِ دستساز خودم، نوازششان میکنم و میبندمشان تا حس زندگیام بیاید. آینه کمک میکند. میستایدم. میخندد. امید میدهد. میآغوشدم. زیرگوشی نصیحتم میکند که از کلهی صبح چرا به دردودیوار فحش میدهی؟
راضی میشوم و چهار قل و آیتالکرسی را روانهی آنهایی میکنم که نفسم به نفسشان بند است و دلم بهشان گرم.
جرعهای از شراب خام اسماعیل فصیح را مینوشم، شاید طمع کامم را عوض کند. حدود ۴۰صفحه را گز میکنم. بدک نیست، اما شبیه بقیه هم نیست. شاید جلوتر بیشتر جذبم کند.
قرآن میخوانم. تنها کتابی است که تشویش و نگرانیهایم را درپوش میگذارد. شبیه آغوش مادرست. عطر امیدش به مشامم میچسبد و روزم را میسازد.
دنبال مدل لباس میگردم در پینترس. عروسی دعوتم، بهانهای است برای دوختن و پرو و تیپ زدن. ذوقی که از ۱۴سالگی با منست و ته نمیکشد. اصلا عروسی را به شوق لباس پوشیدنش میروم. به شوق گُگورمالمالیاش.
ویس شعرماهی را دوباره میشنوم. و تمرین چسباندن اصطلاحات امروزی به ترکیبات جدی. شوخی جالبیست. شاهینمان بیشتر دوستش میدارد، هر دروتپهای را به هم میچسبانم، آبکی و دستمالیته. رهایش میکنم.
ساعت ۱۶، شروع تمرینات باشگاه. طرفهای ۱۷، حواسم به وبینارست تا پشت در نمانم. در حال تمرین، وصل وبینار میشوم.
بعد از یک تمرین جانانه، پیاده راهی جلسهی دیگری میشوم.
پیادهروی همراه با لبخندهایی که بر لبانم مینشیند. نگاه مردم، من را به خودم میآورد. بیچارهها خیال میکنند دیوانهام. خبر ندارند صدای آقای شاهین است در گوش من، که سندرم خندهی بیقرارم را تحریک میکند. خداروشکر شارژ گوشیام تمام میشود و صدا قطع میگردد. با رفتن شاهین و وبینار، خندههای من هم میپرد و برمیگردم به دنیای خیابانها و کوچههای بیلبخند.
در راه برگشت پارچهام را میخرم. کمی ذوق مرگ میشوم.
رسیدن به خانه و ولو شدن.
بَسَم میشود. پروندهی روز را میبندم. تنم بهانهی خواب میگیرد و دیگر حوصلهی کار نیک ندارد.
https://t.me/manesehchtgrh
۱. سر کار رفتم.
۲. وبیکار الهه علیزاده شرکت کردم. ادامهی بحث پرسش از واقعیت گفته شد. و الهه نصیری از عکس گرفتن و معماری گفت.
۳. وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
۴. نگاهی به دفتر شعر خواب لیلی انداختم. نگاهی به تمرین بچهها انداختم. نگاهی به جزوه استاد انداختم. تمرین شعرنویسی کردم.
۵. با بچز حرف زدیم و شعر نوشتیم.
۶. گزارش نیک را به عنوان گزارش نیک ثبت کردم.
سلام ۱۸ خرداد عزیزم از تو ممنونم که امروز صبح من رااز خواب بیدار کردی
موهایم را بستی دندانهایم را شستی برایم چای و خرما آوردی
به کاکتوسها و نعناهایم آب دادی کتابهای درسیام را برایم خواندی
برایم از کتابخانه کتاب طاعون را آوردی
سریالم را با من تماشا کردی
لغتی را در دفترچه ام یادداشت و لباس هایم را مرتب کردی
متن پژوهشیام و سپس گزارش نیکم را نوشتم و تو تماشایم کردی
از تو ممنونم روز عزیزم کنارم بودی و همراهیام کردی
فقط میشود لطفی هم در حق حلزون بکنی خیلی غمگین است اگر میشود کمی نوازشش کنی
صبح خیلی زود بیدارشدم پس وقت را غنیمت شمرده و تا حدودن ساعت ۹ ونیم غرق در خواندن کتابی شدم که از دو روز پیش شروعش کرده بودم حدود ۲ ساعتی طول کشید البته بین خواندن چای درست کردم و خوردم.
بعد از کمی تمیزکاری مثل هر روز و شستن ظرفهای دیشب باید فکری برای ناهار میکردم با خودم گفتم:« چند وقته ماکارونی نخوردیم اره ماکارونی درست میکنم.» تصور یک ماکارونی ایرانی پز با تهدیگ سیبزمینی را در ذهنم امد این بار با صدای بلند گفتم:« اره ماکارونی درست میکنم.»
گوشت چرخکرده را از داخل فریزر در اوردم و از اشپزخانه بیرون امدم پختن این غذا وقت زیادی نمیخواست پس تلویزیون را روشن کردم تا ببینم بالاخره عاقبت جنگ و اتشبس و …به کجا رسید. وقتی قسمت زیرنویس اخبار را خواندم شوکه شدم و باخودم گفتم:« باز م جنگخدا به خیر کنه.» یهو یاد کلاس روز سهشنبه و وبینار نویسندگی که تازه جون تازهایی گرفته بود افتادم و به این فکر کردم که اگر دوباره نتها قطع شود و…
کمی بعد چشمم به تلویزیون و صحنههایی از جنگ قبلی و….افتاد کمی از خودم شرمنده شدم که چرا فقط ان لحظه به خودم فکر کرده بودم. اما بعدش اینطور قانع شدم وباخودم گفتم:« بالاخره کلاسهای من هم مهماند دیگه. تازه خیلی ها نیاز به نت ملی و….دارند.»
تلویزیون را خاموش کردم و به سمت اشپزخونه رفتم تا ماکارونی که صبح تصورش آن را کرده بودم درست کنم. اما وقتی در کابینت را باز کردم که پیاز بردارم دیدم که داخل ظرف آن فقط یک پیاز کوچک سبز شده هست که اصلن به درد غذا درست کردن نمیخورد. تصور ماکارونی را باید از ذهنم پاک میکردم چون درست کردن آن بدون پیاز ممکن نبود بعد هرچی فکر کردم غذایی که پیاز نخواهد را در لیست غذاهایی که بلد بودم پیدا نکردم غیر از تخم مرغ. واقعا خدا پدر هرچی مرغه بیامرزد که در همه حال سریع چارهساز است.
کاری نمیشد کرد از منوی امروز ماکارونی را به ناچار حذف و تخم مرغ را جایگزین کردم و……
با شنیدن صدای پدافند فهمیدم دوباره جنگ شروع شد. جنگ کلمهای که به آن آلرژی دارم.یاد تمام جنگ های که در زندگیم رخ داده فکر کردم. به خانوادهها و بچههایی که در جنگ میمیرند. چرا تمام نمیشه. انسانها وز حوایج دنیایی دنبال چی هستند. هر چه قدر آه میکشم چیزی تغییر نمیکنه.
۱. به سختی تخت را رها کردم مرا تنگ در آغوش گرفته، رهایم کن.
۲. صبحانه و دارو خوردم.
۳. بین عدس پلو و لوبیاپلو اختلاف افتاد. هر کدوم گفتن منو درست کن.
۴. نهایتا لوبیاپلو پیروز شد و دست به کار شدم.
۵. باز احساس خستگی میکنم گویا با ذهنم هماهنگه.
۶. در وبینار شرکت کردم. خیلی خوب بود. مگه میشه بد باشه صحبتهای شاهین کلانتری.
۷. خواب لیلی و شعره های دوستانم رو خوندم .
۸. اینترنت قطع شد و دیگه نتونستم ادامه بدم.
یک جهان سپاس از محبت شما فریده خانم همیشه نازنین
دوشنبهگی من
۱- صفحات صبحگاهی و شکرگزاری صبحگاهیام را انجام دادم.
۲- همانطور که در تخت دراز کشیده بودم، برنامه امروز را در ذهنم مرور کردم.
۳- به دوستم پیام دادم و از احوالش باخبر شدم.
۴- قبولی دوست عزیزم در آزمون زبان را تبریک گفتم.
۵- درباره احساسات منفیام آزادنویسی کردم و به چند راهکار خوب رسیدم.
۶- باز هم به لطف معرفی استاد، کتاب جدیدی به کتابخانه طاقچهام اضافه شد.
۷- برای جماعت مشتاق خانه، تیانی لبالب از چُسفیل درست کردم و دور هم خوردیم.
۸- پیادهروی امروز را انجام دادم و از هوای دلانگیز لذت بردم.
۹- تماشای برنامه شاد مورد علاقهام چند درصدی به شارژ روحیهام اضافه کرد.
۱۰- در نوشیدن آب به سقف قابل قبولی رسیدم. تلاش می کنم این روند را ادامه دهم تا به جزیی ثابت از زندگیام تبدیل شود.
۱۱- روزم را با به روز رسانی کانالم و ارسال روزانهنویسی در سایت استاد به اتمام رساندم.
۱۸ خرداد
۱. صبح تو مترو در حالی که همه نگران و عصبانی از خبر جنگ بودند و به یکدیگر ناامیدی تزریق میکردند، چهارصفحه صفحات صبحگاهی نوشتم و محتویات ذهنم رو روی کاغذ کشیدم.
۲. پنج صفحه از رمان شب هول را خواندم.امروز این جمله از رمان توجه ام را جلب نمود:« میترسم یک دفعه موجودی را روی کاغذ بشناسم که زمین تا آسمان با تصویر شسته و رفتهای که از خودم یا بقیه دارم فرق داشته باشد.»
۳. سرکارم خیلی شلوغ پلوغی بود.
۴. کلاس سوپرویژنی گروه درمانی هم داشتم و امروز نوبت چالشهای خودم بود.(تعارض در روابط خانوادگی)
۵. در مسیر بازگشت به خانه گزین گویه و جمله سازی تمرین کردم.
🙏🏻🙏🏻
عالیه شب هول. منم وقتی میخوندمش تو فکر میرفتم با بیشتر جملههاش.
سی دقیقه آزادنویسی کردم.
کتاب «زندگی در غربت» از «هاجین» را شروع کردم.
پیادهروی کردم و از معدود دفعاتی بود که به پارک محلی رفتم که بسیار نادم شدم.
به سو دلداری دادم که به آدمهایی که نباید، اهمیت ندهد.
سمبوسه درست کردم.
دالگونا درست کردم اما همچنان زنده نشدم.
به ادارهی پست رفتم.
_برای اولین بار صفحات صبحگاهی را در رختخوابم نوشتم و از این تجربه لذت بردم و باعث شد روز خوبی را شروع کنم.😀🌄
_کمی شعر حافظ،سعدی ،مولانا،خیام و…. خواندم🙃🌱
_دوچرخه سواری کردم🙂🚴🏼♀️
_تکالیفم را برای معلمم ارسال کردم.📝📦
_گروه کلاسی ام را به امید خبر جدیدی برای ثبت نام پایه ی هفتم زیرو رو کردم که به خبر جدیدی بر خوردم؛معلمم ساعت ‘۹:۲۲ پیامی در گذوه گذاشته بود که ما باید از ساعت ۸ تا ساعت ۱۱ به مدرسه میرفتیم برای گرفتن پرونده و پوشه کار.🥲🙄
_آماده شدم و با خواهرم رفتیم مدرسه گرچه اجازه ندادند خواهرم پرونده ام را بگیرد😒😑
_یک صفحه آزاد نویسی کردم😁☺
_کمی از گزارش نیک امروزم را نوشتم😄😇
_سفره ناهار را چیدم😃🥘
_چرتکی زدم😀😴
_به کلاس زبان رفتم ولی چونکه ساعت کلاس زبانم با وبینار نویسنده ساز یکی هست نتوانستم به وبینار نویسنده ساز بروم😶😐
_با مامانم به پیاده روی رفتیم و دوتا قلاب برای بافتنی و دفترچه ای برای تمرین کلمه برداری ام خریدم و به علاوه ی خرید های دیگری که برای مهمانمان خریدیم😉🚶🏻♀️
_تمرین کلمه برداری کردم و کلمات خوبی را توانستم به دایره ی واژگانم بیفزایم🤗🌸
_کمی کتاب خواندم📖📚
-با قلاب های جدیدم بافتنی کردم😏🧶
_گزارش نیکم را در سایت بارگزاری کردم😌📄
( حلزون امروز موهایش زیادی بلند هست و هنگام خزیدن اذیتش میکنند)😆🐌
_ انتشار در کانال تلگرام و سایتم
_ نظافت منزل
_ مدیتیشن انحام دادم. آنقدر کم که فقط به خودم بگویم قدمی جهت گذار از سوگ انجام دادم.
_ جوابگویی دوستان در تلگرام
_مطالعه و نوشتن.
_ دراز کشیدن کف حال
_ حضور در نویسنده ساز
_ دیدن مستندی از عباس کیارستمی.
کیارستمی جوری قصه میگفت که میدونستی دروغه ولی باورپذیر بود برای بیننده. و اینکه قصههایش در قالب فیلم جذب میکرد بیننده رو ولی اگر داستاننویسی میشد جذاب نبود.
این همون جوابیست که استاد به پرسش دوستی در نویسندهساز پاسخ داد.
_ بعداز ۲۰ روز سوگواری امشب آشپزی کردم. البته غذایی که احتیاجی به انرژی گذاشتن نداشت.
خب اینم قدمی بود جهت کمک به خودم در گذار از سوگ.
_ گردگیری لوستر آشپزخانه. یکی نیست بگه الان تو این حال به لوستر چیکار داری.
_ در حال نوشتن گزارش نیک هستم و گوشم به داستان صوتی که از تی وی پخش میشود. فیلسوفان بدکردار از نیچه.:از روح و جان بنویسید تا روح و جان روحانیتان را ببینید.
_ الان وقت مطالعه و نوشتن دوبارهست. در طول روز هر زمان یک لقمه مینویسم. قلم و دفتر همیشه همه جا در اختیارمست.
خدا کسی را دلتنگ کسی نکند.
سوال :
چرا اینجا همه ی کلمات پشت سر هم میان ؟
در حالی که پاراگراف بندی کردم !!!
– سه کلاس خصوصی، هر سه خوب. یکی رمان، دیگری مقاله و سومی تولید محتوای سایت.
– آزرده از آزِ زیستن؟ نه، ولی کلافه چرا. بیحوصله.
– آنقدر بیحوصلهام که راحت ابراز بیزاری کنم، زار و زارتانی کنم.
– چَت کردن ملولم میکند. بیش از احساس نزدیکی، عمق فاصله را تداعی میکند. بیتمرکزم حینِ هر چَتی. چشم و دلم هزار جاست و تهش انگار کوه کندهام.
– «گزارش نیک» همسفرانم را عاشقانه میستایم و با تمام وجود میخانم. دیروز هم رکورد زدیم، بیش از ۱۲۰ گزارش. نیکانیک.
– وبینار نویسندهساز را یکسره گذاشتم برای پرسشوپاسخ. چه پرسشهای خوبی. بهانهیی برای معرفی یک عالم کتاب خوب، از جمله:
۱. بازی موقعیت از لورتا برونینگ (اگر از مقایسه و حسد و رشک و مشک به ستوه آمدهاید.)
۲. خلاقیت، روانشناسی کشف و اختراع از میهای چیکسنت میهای (اگر در پی شناخت علمی و دقیقی از فرآیند خلاقیت هستید.)
۳. اینطوری از اوگاستن باروز (اگر پی مقالههایی جالب دربارهی توسعهی فردی هستید، از جمله در باب اعتماد به نفس.)
۴. گفتار در بندگی خودخواسته؛ در باب دوستی و دو جستار دیگر (اگر دنبال شناخت سرچشمهی جستارنویسی هستید.)
و پیشنهاد مطالعهی همزمان سه ترجمهی هملت از مسعود فرزاد، بهآذین و ادیب سلطانی.
– مطالعه دربارهی هلن فیشر و آثارش.
– چیدن تمام دفترهای شعر بیژن جلالی در کنار هم.
– پیادهروی. تهنشست چشمها؟ هیچ.
– با اضافههای یک شب بهاری چه باید کرد؟
– پرسه در «فرهنگ کوچک ریشهشناسی عامیانه»: «مطالعهی ریشهشناسیهای عامیانه ما را با اندیشهی پیشینیان دربارهی واژهها و بهتبعِ آن با نگرش آنان نسبت به مقولات گوناگون آشنا میکند.»
– اندک نوکی به خاطرات ولادیمیر نابوکوف؛ سرمشق جزئینگاری. کتاب «حرف بزن، خاطره».
– حالا که این سطرها را به پایان میرسانم حالم خیلی بهتر است، کمتر کلافهام.
از روزواژهها:
«زمانهراس»
گهواره بر فراز مغاکی تاب میخورَد، و عقل سلیم به ما میگوید هستیمان چیزی نیست جز باریکهی نوری بین دو ابدیتِ تاریکی. گرچه اینان دوقلوهایی همساناند، انسان، برحسب قاعدهای عمومی، مغاکِ پیش از تولد را آسودهتر از آن یکی میپندارد که (با چهار هزار و پانصد تپش بر ساعت) پیشِ رو دارد. بااینحال، زمانهراسِ جوانی را میشناسم که حین تماشای نخستِ فیلمهایی خانگی که چند هفته پیش از تولدش گرفته بودند، چیزی چون حملهای عصبی از سر گذراند.
-ولادیمیر نابوکوف، حرف بزن خاطره، ترجمهی خاطره کردکریمی، ص۲۱
دمتون گرم استادجان
به به. چه کتابهای خوبی. ممنون که به اشتراک گذاشتید.
شما خودتون اونقدر نیک هستید که هم نیک خلق میکنید هم نیک ها رو کنار هم جمع میکنید.☺️😍
💐🙏🏻🙏🏻
سپاس از مهر شما فهیمه جان
منم این روزا همینطورم استاد. فکر میکنم دیگه وقت مردنم رسیده و آدم دیگه بیشتر از چهل سال عمرو میخاد چیکار.
حالا دور از جون. نه دیگه در اون حد.
تنتون سلامت.
خسته نباشید استاد، تمام کنابها رو یادداشت کردم، ممنون از شما.
استاد، من دیگه حتی برای بیحوصله بودن هم حوصله ندارم!
گزارش نیک از خود گزارش نیک 🌹
امروز نمی خواهم از کارهایم بنویسم بلکه می خواهم در باره ی همین ستون گزارش نیک بنویسم .
در مدتی که این ستون برپا شده ، فرصت خوبی فراهم شده تا از همدیگر یاد بگیریم .🌹
گرچه در ابتدای کار فرم ۷ عددی برای ثبت روزمره ها ارائه شده ولی دست و دل بازی استاد بزرگوار در شنیدن حرف های متفاوت و تنوع سلیقه ی دوستان در ارائه های مختلف و جذاب ، این ستون را تبدیل کرده به یک کشکول پرو پیمان که هر نوشته ای ضرب آهنگ خودش را دارد .🌹
در لابلای نوشته ها عناوین متعددی از کتاب و فیلم پیدا می کنیم .🌹
با خوشی های دوستانمان خوشحال می شویم مثل عزیزی که از سونوگرافی و نی نی اش خبر می دهد . شوق مادرشدنش یک بار دیگر امید خدا به بشر را به رخ می کشد .🌹
شرح تب و تاب دوستانی دیگر برای پشت سرگذاشتن مسابقات و امتحانات و پایان نامه باعث شده دلهره و خستگی و تلاش و موفقیت در قالب شخصیت های یک نمایش به صحنه بیایند .🌹
دوستی که با نان تافتون ته دیگ لوبیا پلو درست میکنه و به منزل مادرش می برد نشان می دهد که در این شرایط بحرانی هنوز ریتم شاد زندگی نواخته می شود .🌹
صدای پای قلم دوستان از اهواز تا گیلان ، از کرمانشاه تا اصفهان و ازشیراز تا تهران حس خوب باهم رشد کردن را می دهد .🌹
راستی ما فکر می کنیم اتفاقی و تصادفی اینجا به هم گره خوردیم ؟ یا دست تقدیر و تدبیر این جمع را به هم پیوند داده ؟
خودم به شانس و تصادف اعتقاد ندارم .تجربه میگه پشت تشکیل هر جمعی یک دعوت و اجازه ای هست که به انتخاب های قبلی و
خواسته های قلبی
ما بر می گرده . 🌹
خواندن این گزارش ها دریافتی است از حال و هوای جوان ها ، دغدغه های مادران و همسران ، اوضاع و احوال خانواده ها ، کیفیت کار مراکز آموزشی و هنری
و فراز و نشیب های اقتصادی و اجتماعی که در مجموع تابلویی از وضعیت کنونی جامعه ی ایرانی است .🌹
گویی هر روز یک فصل از کتاب جامعه شناسی ایران را می خوانیم .🌹
خوبی دیگر این ستون ، پنجره ی پاسخ به نوشته هاست که بعضی دوستان به نوشته های هم نظر می دهند . شده مثل یک وبلاگ 🌹
وبلاگ گزارش نیک مبارکمان باد . 🍏🍎
از استاد عزیز و تیم همراهشان سپاسگزاریم 🙏🏻
و خدا را بر این نعمت شاکر 🙏🏻🌹
امیدوارم شما هم به این نوشته نظر بدهید
خانم هاشمی عزیز نگاه بسیار زیبایی است.
خواندن این گزارشها به من یاد میدهد که چگونه ملالم را بکاهم یا چگونه زمانم را متفاوتتر بگذرانم، چیزی که به ذهن خودم نرسیده. این از جنبهٔ شخصی است.
از جنبهٔ اجتماعی هم با سخن شما همداستانم که هر روز شاهد برگی از تاریخ روز ایران هستیم. درمییابیم که دوستانمان چه دغدغههایی دارند، به چه چیز مشغولند و چه چیز در نظرشان نیک است. خود این خیلی ارزشمند است.
این گزارشها برای خود من ، در این روزهای زندگیام که تار است برایم، بسیار امیدبخش و آموزنده است. ممنون که این نظر را نوشتید و فتح بابی شد در این زمینه.
ممنون نعیمه جان
امیدوارم زندگیتون سرشار از نور و امید باشه 🙏🏻🌹
۱- خدایش به غیر از نوشتن نیکنامه بیشتر بیشتر به خاطر دیدن روی ماه حلزون میآیم. امشب حلزونم از جانش سیر شده، عین من انگار او هم از خبرهای جنگ دیوانه و حیران شده است. از خانه برای پیادهروی بیرون آمده و دلخوش به امیدی تنهای تنها میرود.
۲- در نگرم آن زمان که بیژن جلالی شعر میگفت در خیال شتری جا میگرفت. قیمت دام ارزان بود، حالا با این قیمتها تنها میتوانیم بگویم نخود و یا عدسی خسته در خیالم نشسته و به یاد قابلمهها تنها میپرد.
۳- گاهی وقتها میاندیشم که اگر صفحات صبحگاهی نمینوشتم چطور میتوانستم این انرژیهای منفی را از خودم دور کنم. امروز آنقدر فحش و بد وبیراه نوشتم که آخرش کاغذ نگاهی به من کرد و گفت«بس کن دیگر خجالت نمیکشی؟» باور کنیم دست کاغذ را بوسیدم و از او معذرت خاستم ولی سبک سبک شدم، عین پر..
۴- با شنیدن خبرهای جنگ دوباره به یاد کتابهای محمدعلی اسلامی ندوشن افتادم. کمی که کتاب را میخانم. دلم آرام میشود و به ایران دلخوش میشوم. میدانم شاید من آرامش ایران را نبینم ولی بچههایم میبینند. پستی در کانال نوشتزار گذاشتم. اگر دوست دارید به کانالم بیایید خوشحال میشوم و منم به مهمانی کانال شما میآیم.
۵- ساعت ۱۰ صبح به مهمانی صبحانه رفتم. خانهی یک دوست قدیمی که تازه به خانهی جدیدش رفته بود. جایتان خالی حواسم به صاحبخانه نبود. میدانی چرا؟ چون او ۵ تا گربه داشت و من گربهدوست تنها با آنها بازی میکردم. خداداد، خرم، نسکافه، گلمراد و فندق نام آنها بود.
۶- شیوا کاظمی دختر باهوش و خوشقلم ما هوس نامهنگاری به سرش زده است. گفت «آیا کسی هست برایم نامه بنویسد؟» ما هم اجابت کردیم. برایش نامه نوشتم و پستش کردم.
۷- شام املت است بفرمایید؟ خدا پدر و مادر و هفت جد مرغ و تخم مرغ را بیامرزد که هستند. اگر نبودند ما چه خاکی بر سرمان میکردیم؟
۸- باز همسرجان آمده است و تلویزیون را روشن کرده است. من هم یک کتاب میگیرم و میروم آنور اتاق. دیگر به خبر حساسیت پیدا کردم.
۹- در سبد کتابهایم چند مدل کتاب میتوانی بیابی. شعر، داستان، روانشناسی، کاریکلماتور، شعر، شعر، شعر
۱۰- سخنی بگو برف
آنکه پس از تو از تو سخن میگوید
آب نام اوست «شمس لنگرودی» این هم یک شعر تقدیم به شما همنویسان قشنگم.
۱- به یکی از جوانان مرز و بوم که دورهی کوچینگ میگذراند کمک کردم تا فایل پایان دورهاش را ضبط کند؛ در واقع خودم را در معرض کُوچشدن قرار دادم. قبلن هم چند بار این کار را کردهام. آنقدر کوُچ شدهام که حس میکنم هیچ مسألهای در زندگیام باقی نمانده است، تا ببینیم تب کوچینگ کی فروکش میکند.
۲- ساعتها در سایت ادارهی مالیات سپری شد. آنقدر همه چیز در این سامانهها شستهرفته و سرراست است که واقعن وقت آدم به نیکی میگذرد. 🤥
۳- خانم خوشاخلاقی زنگ زد که فیلتر یخچال بفروشد، من هم نیک رفتار کردم، خیلی بعید است، چون تماسهای تبلیغاتی آزارم میدهند و همان لحظهی اول بلاک میکنم. ایشان را در لحظهی آخر بلاک کردم. (بلکلیستم از وایتلیستم به مراتب بلندتر است.)
۱.صبح بیدارشدم و گوشی را روشن کردم و تواخبار جنگ سرک کشیدم ازبیرون صدای انفجارو تفنگ می امد گفتم خدا بخیر کنه جنگ رسید کرمان.
۲. رفتم سرکار کار کردم.
۳.ضمن کار اخبارجنگ را پیگیری کردم.
۴.میانه رزویهو بی خود و بی جهت یاد چهل سال پیش افتادم که بچه کلاس اولی،بودم و دختر نه ماهه همسایه مان مرده بود،یادمه مادرش که زن جوون خوشگلی بود نشسته بود وسط هال یکی نشسته بود سمت چپش یکی راستش، موهایش رو دم اسبی بسته بود همه دورش جمع شده بودند یهو جیغ میکشید و خودش را میزد.اونموقع خنده ام گرفت اما الان بغضم گرفت واشک ریختم.
۵.با بچه هام رفتم دیدن مادرم ودلم برای اون و پدرم سوخت که چه پیرشدن.نتونستم زیاد بمونم بچه هام اذیت میکنن.
۶.دروبینار شرکت کردم شب شام درست کردم و فیلم نگاه کردم درحد چهل دقیقه.
۷ دراینستا تکه هایی از “دختری به نام نل” فیلم نوستالژی زمان خودم را نگاه کردم وگریه کردم.
۸، جنگ که تمام شد هم دلم گرفت و هم نگرفت.
۹. به مرگ فکر کردم و اینکه معلوم نیست چقدر زنده باشم و خدا کنه زنده باشم.
۱۰ باخواهرم چت کردم
۱۱ دلم هوای جوجه کباب کرد و با فکر به اون قورمه سبزی خوردم و دارم میرم بخوابم.
گزارش نیک 27:
1. یادداشتهایم از کتاب دعا را مرور کردم. گرچه آزمون را عصر خراب کردم.
2. بخشی از پروپزال دانشجویی را که استاد مشاورش هستم را خواندم.
3. در وبینار کار با کمتزیا شرکت کردم. گرچه با این اوضاع نت کی حوصله داره که ویدئوی پر طمطراق درست کند؟
4. دوستم مهمانم بود.
5. مادر رفته مسافرت و دوست دخترهایش – ریحانه و رضوانه- آمدند من تنها نباشم.
6. گاهشمارم را نوشتم. تنها تمرینی که بیش از 4 سال است یک روز هم ترکش نکردم.
7. حلزون گزارش نیک امشب چرا داش باشیما کرده و دستانش را بالای سرش گرفته؟ از ترس شتر خسته و گرسنهی بیژن جلالی؟
۱) ساعت ۷:۳۰ صبح؛ دلم بدجوری تنانِگی میخواهد. با خودم کلنجار میروم که بیشتر به خواب ادامه دهم، اما مغزم بیدار شده و بازیگوشی میکند. تنم را به عامر میچسبانم؛ عطشم را برای در آغوش کشیده شدن میفهمد.
۲)ساعت ۸:۱۰ صبح؛ زودتر آماده میشوم تا ورزش کنم. حوصلهی بازخواستهای قاضیِ بدعُنقِ ذهنم را ندارم!
۳) در آرامش ورزش میکنم و کتاب صوتی استاد کلانتری («چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟») را گوش میدهم. قلبم باز میشود؛ دلم میخواهد یکبار دیگر، وقتی حواسم پرت هیچ کارِ دیگری نیست، گوش بدهم، تمرینها را بنویسم و انجامشان دهم. احساس میکنم قرار است با این تمارین، اتفاقات شگرفی برای «سارهی وجودم» بیفتد. حس خوبی دارم.
۴)هنگام بستن کشهای ورزشی، انگشت شست دست چپم خون گریه میکند! به یکباره زخمِ شکمش—که در جنگ ناجوانمردانهی دیشبِ او با قالبِ نان اتفاق افتاده بود—باز میشود. میروم تا زیر آب روشویی التیامش دهم، اما متوجه نشت آب از زیر کاسهی روشویی میشوم. اینجاست که عامر را صدا میزنم؛ اما او قرار نیست تعمیری انجام دهد! فقط میگوید: «خیال کن من در خانه نیستم، چه میکردی؟»
هیچ! فقط خیال میکنم نیستی و به ورزشم ادامه میدهم.
۵) البته کارِ عامر به اینجا ختم نمیشود؛ اول باید با من وارد رینگِ کتکخوردن بشود! میخواهم یک دلِ سیر، او و خودم را درون رینگ مُشتومال بدهم.
آخیــــــــــــش😌…
اما خالی نشدم که! چون همهاش توهم ذهنی بود😏.
۶) به ورزش ادامه میدهم و همچنان کتاب گوش میکنم. حواسم پرتِ کتاب میشود و دست از گریبانِ عامرِ ذهنم میکشم؛ نمیتوانم حواسم را همزمان به دو نفر بدهم. پس حواسم را تام و تمام به استاد کلانتری میدهم.
۷) ساعت دیگر از ۹ گذشته و من برای تنی به آب زدن به حمام سلام میکنم؛ یکی از مسکنهای دوستداشتنی روح من.
۸) پس از خوردن صبحانه، مشغول شستن لوبیاسبزهایی میشوم که دیشب خریداری کردیم و بعد آنها را در اندازهی دلخواهم خُرد میکنم. ضمن اینکه دلم میخواهد کمی با برادرزادهام که تولدش نزدیک است تلفنی حرف بزنم و برایش نقش کسی را بازی کنم که از آینده آمده؛ به او بگویم: «چند روز دیگر، پسری به دنیا خواهد آمد بسیــــــــار رو مُخ، نقنقو، چسبناک (البته فقط به مادرش!) و ورد زبانش “من مامانمو میخوام” خواهد بود! اما خبر خوب این است که اینطور نابود نخواهد ماند و با بزرگ شدنش، روند بهبودی را طی خواهد کرد.»
۹) استراحت میکنم و مشغولِ به نوشتن بخشی از گزارش روزم میشوم تا جزئیات، راه فراموشی در پیش نگیرند. بعد، تا شروع وبینار میخواهم دستی به سر و روی ظروف تلنبارشده در ظرفشویی بکشم اما دیر جنبیدم؛ وبینار شروع شده و به محض ورودم استاد را روی صفحه میبینم، امروز زودتر آمده است. همزمان موبایلم زنگ میخورد: کارشناس تعمیر یخچال.
۱۰) کارشناس برای بررسی و بازدید یخچال بعد از سه سال استفاده آمد. راستش توفیق اجباری بود و من و عامری(همسرم) هم از این توفیق با آغوش باز استقبال کردیم؛ به این علت که از زمان خرید یخچال، با صداهای عجیب و غریبی که از خودش درمیآورد کلافه بودیم اما هیچ کارشناسی به دادمان نرسید . هرچه ما دویدیم و درخواست فرستادیم، کارشناسها از ما فرار میکردند. دیگر بیخیالش شده بودیم که خودش با پای خودش آمد. شما باشید استقبال نمیکنید؟؟؟ (شک ندارم که میکنید).
۱۱)اوضاع خانه آش شلهقلمکاری شده بود و همهچیز به هم ریخته. بعد از رفتن کارشناس، من با کوهی از کار تنها ماندم؛ کوهی از ظروف که به علت ورود اتفاقی کارشناس شسته نشده بودند، میز و صندلی ناهارخوری که جابهجا شده بودند و جاروبرقی و تی کشیدن کف آشپزخانه به خاطر خاک و کثیفی. القصه، فقط آخرِ کار را تصور میکردم تا به خودم بقبولانم که قرار است خانه گلستان شود.
۱۲) دارم استراحت میکنم و باقیماندهی پفکی را که از دیشب نگه داشته بودیم با عامر میخوریم و بعدش چای داغ با خرما، و همزمان ادامهی سریال Spider-Noir.
وسط سریال استاپ (Stop) زدم تا گزارش روزم را تمام کنم و بعد سریال را ببینم. راستش خوشحالم که بخش زیادی از این گزارش را بعدازظهر نوشته بودم.
خدا قوت استاد🤗
-سرِ صبح گزارش نیک بچهها را خواندم و حسابی کیفور شدم. راویهای مختلف، خاطرههای طنز، نثرهای بینظیر. کلی حال خوب.
-سالواژهام «تدریس» بود. تا حالا سه تا قدم برایش برداشتهام.
-یک نرمافزار ضبط صدا دانلود کردم برای روزگفتار. هنوز اما به موضوعش نرسیدهام.
-قبلِ نویسندهساز یک چُرت خوابیدم که سرحال باشم.
-رفتم نویسندهساز و حسابی خندیدم.
-بعدِ نویسندهساز یک ساعت رفتم تو دلِ آزادنویسی.
-متن کانالم را از آزادنویسی بیرون کشیدم.
-گزارش نیک چهارم را هم هوا کردم.
|زهرا کردوالی|
خب، میبینم باز اینجایم تا گزارش بنویسم😎 فقط نمیدانم از کجا بیاغازم. امروز آنقدر فعالیت داشتهام که حسابش از دستم در رفته. برای همین در وبینار آن سوال را پرسیدم. وقتی مثل تریلی کار میکنم، باید هم پوستم کنده شود😐
میخواستم ادای آدمهای مظلوم را در بیاورم که مادربزرگِ درونم بیدار شده و میگوید:
– نکنی ننه، یه وقت جلوی جناب کلانتری و شاگردهای کنجکاوش ننه من غریبم بازی درنیاری. تازه باید خداتم شکر کنی که زندگی به این خوبی داری. حالا اگه یه کم مامان بودن بلد نیستی و مدام شاخت تو شاخ دخترت گیر میکنه و شوهره هم از نوشتنت بدش میاد و میگه نرو وبینار نویسندهسازو یه کم مشتریهات اذیت میکنن و چهار ستون بدنت ناسالمه و گاهی هم فاز غم و تنهایی برمیداری، که چیزی نیست. اگه اینا نباشه که زندگی بینمک میشه. والا باید هر شب دست به دعا برداری. یه نگاه به زندگی خواهرات بنداز، ببین چطوری جای شوهراشون هم کار میکنن؟ تا حالا دیدی یه زن مثل مرد کار کنه؟ تو که مثل اونا نیستی. تازه مدام ترس از ترد شدن هم دارن. خلاصه بیخیال مضلوم نمایی شو. بله ننه، زندگی همینه.
خب، من هم به مادر بزرگ درونم گوش میدهم😎 و اما گزارش امروزم؛ صبح که بیدار شدم، به خودم قول دادم که قبل از هر چیزی صفحات صبحگاهی بنویسم و نوشتم. بعد فاز شعر در سرم افتاد و دو شعر نوشتم. حالا شعر که نه، بازی با کلمه. تمرینی برای بچههای گروه گذاشته بودم که تمرین با کلمات نامعمول بود. خیلی جالب بود و ذهنم را درگیر کرد. مثلا: سکوتپیما. زهره رسولی هم با کلماتی که گذاشته بودم، شعر خوبی نوشت. در طول روز چهار بار سراغ نوشتن رفتم و کمی هم مطالعه داشتم. مقالهای که استاد هم در وبینار معرفی کردند، در فهرست کارهای امشب یا فردا گذاشتم که حتما مطالعه کنم. یادداشتی نوشتم و در کانال و سایت منتشر کردم. متاسفانه این عادت زشت را دارم که متن جداگانه ای برای سایتم نمینویسم. اما این تصمیم را دارم.
خیاطی هم کردم و کته و سالاد شیرازی هم درست کردم😎
واقعا کشش ندارم از بقیه فعالیتهایم بنویسم، مخصوصا که هنوز تا آخر شب کلی کار دارم که باید انجام بدهم.
راستی مدرسه تمام شده، اما من هنوز از دخترم املا میگیرم. چون نمیخواهم املای او هم در آینده مثل من افتضاح باشد. البته الان دیگر میتوانم بگویم ضعیف، چون خیلی بهتر شده است. این را شاهین کلانتری بهتر از هر کسی میداند😁
راستی یک مورد دیگر، جدیدا فاز تراپیستها را برداشتهام و اصرار دارم حال همه را خوب کنم. یکی نیست بگوید بدبخت فلکزده، اول حالِ خودت را خوب کن بعد دیگران. نمیدانم این ضربالمثل اینجا کاربرد دارد یا نه؛ چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است.
غم بغض گلومو امروزفشرد . خِفتم کرد . خفه شدم ، بعد غرق شدم . بعد دوباره زنده شدم . در یک داستان خوانده بودم که دختر ی مُرده برای پدرش نوشته بود ،: پدر خاک قبر من هنوز خیس است . دقیقا امروز مصداق گوینده این دیالوگ بودم . از زن بودن خودم متنفرم. از بی دست و پایی زن بودن .
دکمه ی انصراف ِ هی زنده شدن بعد از مردن کجاست ؟
آخرین جملهت چه قشنگ بود. 🤍
اندرون حلزون، شتری خسته میدود؟ ناراحت و آشفته، از چه رو؟ کاش همیشه چشمانش بخندد و غم زداید.
طبق آنچه بر خود واجب کردهام؛ روزم را با حرکات کششی، خوردن آب گرم، شستن صورت با یخ و شوینده شروع کردم.
خواهرم زحمتمیکشد و هر روز قبل از اینکه من از خاب بیدار شوم، برایم دو تا تخممرغ آبپز میکند.
نامهها را مرور کردم. خدا را شکر، کارهای آنی و فوری به پایان رسید. برای گرفتن نمونه پسماند و بردن آن به آزمایشگاه معتمد، به مأموریت رفتم.
چند صفحهای از دیوان طرزی افشار خاندم و روی ارائه جمله بهتری برای کاریکلماتور فکر کردم. جملههای متفاوتی نوشتم و یکی را در سایت گذاشتم.
وبینار امروز، خیلی مفید بود. به پاسخگویی به سوالات و معرفی کتاب گذشت. کاش دیانا را هم میدیدم. دوست دارم همه جمع وبینار، یکییکی آنلاین شوند و ببیمنمشان. آقای کلانتری، واقعاً برای من “مروج نوشتارامی” هستید. از وقتی در وبینارهایتان شرکت میکنم؛ کمتر به مشکلات و ناراحتیها فکر میکنم.
وقتی گفتید سوال بپرسیم؛ دوست داشتم در کلاس زندگینامهنویسی، نظرتان را در مورد تمرین جستاری که جلسه دوم، انجام دادیم، هم بدانم. بدانم تواناییم در جستارنویسی چگونه است؟ البته اگر امکانش وجود داشته باشد.
بعد از وبینار کمی ورزش کردم. از نوع کششی و قدرتی. قدرتی شامل: شنا سوئدی، اسکات، پلانک، پشتبازو، پانچ، و … .
انجام ورزش قبل از شام، خوردن شام غیرگوشتی و زودهنگام، حداکثر تا ساعت 7 شب، شستن ظرفها بلافاصله بعد از خوردن غذا و پنج دقیقه قدم زدن بعد از آن، که جزء روتینم قراردارد، انجام دادم.
امروز تقریباً هیچ کار مفیدی انجام ندادم؛ اما بعد از مدتها، در سونوگرافی آنومالی، کودکم را دیدم.
برای اولین بار گوشهایش، بینی فندقی کوچکش، انگشتهای ظریف دستها و پاهایش، کلیهها، مغز و قلب کوچکش را دیدم؛ قلبی که مثل لامپی کوچک روی صفحهی مانیتور روشن و خاموش میشد. 🥺❤️
احساسی که داشتم قابل وصف نبود. خنده از روی لبهایم حتی برای لحظهای محو نمیشد. دوست داشتم ساعتها همانجا بمانم و به صفحهی مانیتور نگاه کنم.
تا به امروز در زندگیام نقاشیها، نوشتهها، عکسها، جواهرات و صنایعدستی زیادی خلق کردهام؛ اما او از جنس دیگری بود.
او زیباترین چیزی بود که میتوانستم بیافرینم؛ جلوهی تمام و کمال عشق و زیبایی.
حالا سهراب را میفهمم که میگفت:
«من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هشیار است.»
زهرای عزیز این هیچکاری نکردن نبود. خود این کار، مجموع کارها به صورت زنده بود. مثل داستان زنده، خواندن زنده، زندگیِ زنده.
قدمش نرسیده مبارک دنیایت
۱ـ بین اعضای خانواده تفرقه افکنی نکردم.
۲ـ پرزگیری کردم.
۳ـ وقتی گودزیلای همسایه الکی عر عر فرمایید به روش ساواکیها بطری در مقعدش فرو نکردم.
۴ـ آزادنویسی کردم. آخر سر یا دستم یا چشمهایم در این راه شهید میشوند.
۵ـ وقتی که پدرم بیش از حد لازم حرف زد، با زانو به میان دو پایش هجوم نبردم.
۶ـ اتاقم را تی کشیدم. دیروز جارو کشیده بودم و باز امروز همه جا مو. فرستادمشان زیر فرش. آخر این چه وضعیتی است؟ دیگر نمیکشم. دو روز هم تمیز نمیماند.
۷ـ مساحقه نکردم. با هیچ کودک یا حیوانی نیامیختم. با هیچ شئی خودارضایی نکردم. زنا با محارم نکردم. به کسی هم نتجاوزیدم.
۸ـ در مورد شکنجهی سفید در عشقم، ویکیپدیا، کمی خاندم. نوعی شکنجهی روانی که اولین بار نازیها انجامش دادند. در ایران به شکل دیگری صورت میگیرد. مثلن سلول انفرادی یا هر کاری که فرد هویتش را از دست بدهد و بردهی دولتمردان شود.
۹ـ وقتی به خانهی مادربزرگم رفتم نام قرصهایش را یادداشت نکردم تا بفهمم با استفاده از همانها چگونه او را بکشم.
۱۰ـ با نقاشیهای بچگانه درخت کُشتم.
۱۱ـ هیچ فیلمی یا مانهوایی با محتوای زیر زیر برادری نخاندم.
۱۲ـ دایی وانیا را خاندم. ابتدا روی وانیا کراش داشتم ولی امروز فهمیدم پیرمرد است. پولدار هم که نیست شوگرددیام شود.
۱۳ـ برای بیدار کردن خاهرم یک لیوان آب سرد رویش نریختم.
۱۴ـ تا توانستم به عالم و آدم در دلم فحش دادم حتا به کامو جونم.
۱۵ـ هیچ مادهی مخدری نفروختم.
۱۶ـ با دبدن یک انیمهی چرت اما با ایدهای نو نیم ساعت از عمر بیهودهام را سپوختم. نامش: نمایندگان چهار فصل. در مورد چیزی است که حوصلهی توضیحش نیست.
۱۷ـ قمار نکردم.
——————————————–
امروز حوصلهی بازی نیست پس مثل بچهی آدم سوالم را میپرسم:
لطفن یک فرهنگنامهی فحش معرفی میکنید؟ میدانم شما خودتان یک فرهنگنامهی سیار هستید اما به ثابت نیاز دارم. باید فحشهایم را آپدیت کنم. در گوگولی که سرچیدم چیزی نیافتم. اکثریت به گویشی محلی که ترجمه به فارسی چندان چیز آبداری نبود.
خیلی باحال مینویسی. 😂
از خوندنش لذت بردم، خسته نباشی زهرا جان. 🌻
مگه تفرقهافکنی کردن کارِ نیکی حساب نمیشه؟😂
عاشقِ نکردمات شدم. عالی بود.
1. سلام سلام… از اونجایی که دیشب با خبر پرتاب موشک و شروع احتمالیِ مجددِ جنگ، به خواب رفتیم و گهگاهی صدای پدافند از دور میومد. صبح برا نماز صبح بیدار شدم، اونم از خوابی بیدار شدم که کلش رو فیلمای پلیسی و جنایی میدیدم. بعد از بیدار شدن، سریع نکاتی از چیزایی که یادم مونده بود رو نوشتم که بعدا ازشون به عنوان ایده تو داستان کوتاههام استفاده کنم.
2. صبحانه رو خوردم و نشستم به آزادنویسیِ صبحگاهی و به چیزایی که تو خواب دیده بودم پر و بال دادم.
3. بعد یه سری ورزشهای کششی کردم و آماده شدم و رفتم کاردرمانی. آمادهشدن هم چه آمادهشدنی، انتخاب ستِ آبی و سفید و سنجاق کردن پیکسل دخترِ در حال خوندنِ کتاب و بند عینکِ آبی و کاور گوشیِ آبی. در کل ست آبی زدم و رفتم که ورزش کنم. اما قبل رفتن یه نگاهی به وروجکا انداختم و دیدم مادرشون چنان بالاسرشونه که هر گونه نزدیک شدن بهشون رو مساوی با خراب شدنِ تیپی که زده بودم، توسطِ چنگِ احتمال قریب به یقین از طرف هرکدومشون، دیدم و از نزدیک شدن بهشون انصراف دادم و سوار ماشین شدم و با مامان رفتیم به محل مورد نظر.
4. تو مرکز، همه در حال صحبت و رایزنی و اظهارنظر راجع به مسائلِ کشوری بودن و قطعا تهش به نتیجهای نرسید و بادِ هوا بود.
5. برگشتم و کمی پیاده درنوردیدم.
6. وبیکار الهه علیزادهی عزیزم رو شرکت کردم و امروز با مهمان دیگهای وبیکار متنوعی داشتیم و حضور الهه نصیری و اینکه متوجه شدم دانشجوی معماری هستن بازم به من تلنگر زد که یادم نره سراغِ کتابای معماری برم.
7. وبینار نویسندهساز استاد کلانتری رو شرکت کردم که استاد امروز به سوالای همسفرامون جواب دادن و کلی ازشون استفاده کردیم.
8. بازم پیاده درنوردیدم داخل خونه.
9. از اونجایی که دیروز وویس جلسهی اول از دورهی 11 شعرماهی رو گوش داده بودم، از دفتر شعر بتول عزیزپور یه نمونه از تشبیهات رو گزیدم.
10. روزگفتار شمارهی 2 رو با ثبت گزارش نیک امروز به صورت صوتی توی کانال تلگرامم هوا کردم.
)کانال تلگرامم: https://t.me/nedafen1404)
11. بعد از شام مختصر، دیگه امشب قراره فیلمی از Brad Pitt به اسم The.Curious.Case.of.Benjamin.Button.2008 ببینیم.
12. الانم دارم گزارش نیک مینویسم و بعد قراره برنامهی فردا رو تو بولنت ژورنالم بنویسم و ردیابهای امروز رو پیگیری کنم.
13. قراره بعد از هوا کردن گزارش نیکم، پیادهروی کنم.
14. بعد مسواک بزنم و به امروز بگم بابای و شب بخیر.
۱.دوست دارم عینِ مرغ بخابم و بیدار شوم. من از طوطیمان بیشتر پرندهام. طفلک ساعتِ یازده دوازده میخابد و من اغلب زودتر از او. شبی که قبل از یازده… نه، ده بخابم شبتر است.
۲.صبح با میزانِ فراوانی «ورزشدرد؟» بیدار شدم.(انگار خیلی هم برایش کاری کردم) کمی خاندم و نوشتم تا حواسم از استرس را نفهمم.
۳. امتحان گولمان زد. ساده بود. بهمان گفتند تمرین کنید ما هم قهوه زدیم و بعد گفتند بفرمایید نمراتتان را وارد نمودیم. خوشم آمد. اینطوری قبل از فهمیدن و استرس امتحان گرفتند. البته همان قبل از فهمیدن، من مثل همیشه دستِ گل به آب دادم و ظرف قهوه را ریختم و میزانِ فراوانی خجالت خوردم.(علاقهی فراوانی به میزان فراوان؟)
۴. به خودم دوریدن در کتابفروشی هدیه دادم اما چون اولویتِ پروستخری اجازه نمیداد چیزی نخریدم. پول یوخلا.
۵.آمدم خانه و به زندگینامهی نیچه پرداختم. نمیدانم وقتی نمیفهمم باید بلند شوم کارِ دیگری کنم یا ادامه دهم. از مشکلاتِ این روزها کم کردنِ وسوسهی کتاب و بجایش نوشتن است. متأسفانه نوشتهی عمیقی که هرچه هست را ازم بکشد بیرون ننوشتم.
۶.در وبینار سرزبان شرکتیدم. بهم فهماند که باید پشتِ هم در وبینارها باشم و فکری هم برای تمرکزپارگیام بکنم. تصمیم گرفتم این هفته بیشتر ببینم و ببیانم.
۷. پشتِ در نویسندهساز ماندم. خوشحالم در زدن را ول نکردم چون خیلی خوش گذشت و یک نکته هم بهم یادآوری شد. اینکه جلوی ضرر را از هرجا بگیری منفعت است. فعلن باید جلوی ضررِ خجالت کشیدن را گرفت، تا بعد چه شود.
سنجه روز: نیمهها
امروز روزِ نیمهها بود. صبح را با نیمهای از خواب شروع کردم. تهِ خوابم مانده بود. انگار بخشی از رویا هنوز روی پلکهایم هذیان میدید. به دوشنبهبازار نور رفتم، اما وقتی فروشندهها تازه داشتند بساطشان را کامل میکردند، من بخاطر کاری نیمهراه برگشتم.
وبینار نویسندهساز را تا نیمه گوش دادم چون تلفن زنگ خورد پرت شدم بیرون و پشت در ماندم. وبینار خودم را هم برگزار کردم؛ هرچند به دلیل شرایط و محدودیتها، این تجربه نیز شکلی نیمهتمام به خود گرفت.
میان این نیمهها، چند صفحه مسئلهی اسپینوزا مطالعه کردم، به چند پیام مخاطبان پاسخ دادم، کمی برای تولید محتوا ایدهپردازی کردم و قدمی هرچند کوتاه در مسیر کارهای عقبمانده برداشتم.
اگر امروز چیزی کامل نشد، دستکم متوقف هم نشد. بعضی روزها قرار نیست به مقصد برسیم؛ قرار است فقط رشتهی حرکت را پاره نکنیم. امروز از همان روزها بود.
بیشمار آه
امروز سقف را تماشا نکردم. به جایش به چشمان خودم خیره شدم. چشمهایم عاشق شدهاند؛ معشوقشان را گم کردهاند.
این روزها کلیدواژهی زندگیام «حوصله ندارم» است. با این حال، امروز توانستم آشپزی کنم، اجاق گاز را تمیز کنم، لباسها را بشویم، دوش بگیرم و بنویسم. نوشتههایم غمگیناند، اما چارهای نیست. عبور از هر تروما زمان میخواهد و من با چنگ و دندان از دل این زمان عبور میکنم؛ تا دوباره بخندم، تا دوباره جرقهای کوچک بتواند زندگی را در من شعلهور کند.
کاش زندگی هم دکمهای به نام «سه ماه بعد» داشت. کاش چسباندن تکههای روح و روان، به سادگی سر هم کردن لگوهای کودکی بود. اما نیست. هیچکدام از اینها نیست.
من برای هر دقیقه میجنگم. برای هر لحظه نفسم را حبس میکنم تا مطمئن شوم هنوز زندهام. یاد گرفتهام دردهایم را به آههای کوچک تقسیم کنم و با هر بازدم، یکی از آنها را رها سازم.
و امروز، بیشمار آه کشیدم.
جملهای که در مورد تقسیم دردها به آههای کوچک و رها ساختنشون با هر بازدم نوشتی خیلی قشنگه نجمه جان، خسته نباشی.
ممنون عزیزم. از این که خاندید سپاسگزارم 🌻🌻
خُلقِ نوشتاریام از عصر تنگ شد.
شب بهتر شود شاید.
روی گزینگویههایم کار کردم و در وبینار نویسندهساز هم شرکت کردم.
مقالهی «چرا ادبیات» را تمام کردم و چند صفحه از «سایه روشن» خواندم.
شاید بروم شِنایی کنم. احتمالا نمیروم.
کمی پوچی باید،
بعد، دوباره مینویسم.
دوستِ من
امروزْ خود را به یک پیادهروی طولانی سپردم. درختها را پاییدم. هفتههای پیش سبزتر بودند. حالا میتوانم بگویم «رمیدن سبزی از بهار» را دیدهام.
رفتم موهایم را کوتاه کنم. صدایی توی مغزم میگفت از تهِ ته گیسم را ببرم. اما تصویر موهای بلند و مواج جلویم را گرفت. کاش میتوانستم هر روز از نو اندازهی موهایم را انتخاب کنم.
بخشی از پادکستی با حضور گبرو و بِندر را هم شنیدم. خُردآموزی جالبی بود. انگار قطعههای کوچکی برای توجه بهتر به موضوعات را میاندوختم.
خاندن و نوشتن را هم که امروز گذاشتم درب کوزه. کاش فردا بخانم و بنویسم و غرق شوم.
پینوشت: توصیف را در شعر بهمن فرسی دیده بودم.
«سبزی از فراغت بهار
آبی از نهایت آب و آسمان
و رفاقت از برکهی امان چشم دوست
میرمد
قرص سرخ انتقام میدمد»
رمیدن سبزی از بهار خیلی زیبا نیست؟ همیشه رمیدن را کنار کلمهی آهو دیده بودم.
ارادتمند شما
لنا
چقدر موافقم با چیزی که در موردِ انتخاب کردن اندازهی مو از نو نوشتی.
خسته نباشی لِنا جان، روان بود و لذت بردم.