«سرشت عشق در ناتوانی است.»
-ولادیمیر ناباکوف
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
قوانین بهرهوری من
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
90 پاسخ
– بیدار شدم.
-مرخصی. یوهو یوهو.
-سولار رفتم و هیچ تغییر رنگی نکردم.
-یه عالمه دنبال انگشترام گشتم. چند روزیه گم شده و دیگه دارم نگران میشم.
-لباسارو جمع کردم. یه دنیا لباس بود. هر چند دقه یه بار: «خدا لعنتت کنه آیدا که فقط میریزی.»
-انبه بازی زیاد.
-کباب خوردیم.
-کم و مفید و بح بح. بهش فک میکنم هم…
-نارنگی بالا آورد چون بهش مالت دادم. «خدا اون دامپزشک تخمی رو لعنت کنه.»
-بهشت مادران باز بود هورا.
-بعد از یه میلیون سال رفتیم پاساژ اندیشه و دوتا لباس خریدم که گویا تو پاچم کردن و اوکیه فدای یه تار موی سوختهام.
-یه کوچولو حالت تهوع داشتم ولی نگفتم چون هم به خودم یادآوری نشه هم انقد نازک نازنجی بازی در نیارم.
-ذرت خوردم و واقعن خوشمزه نبود. آب طالبیش واقعن خوشمزه بود.
-وقتی رسیدم خونه دعای توسل خوندم بعد از صد سال. و از ته دل از خدا خاستم همه چی خوب و آرومو همینی که الان هست پیش بره.
-بیهوش شدم زیاد بیهوش شدم رو مبل با گردن درد.
– یکم بعدش بیدار شدم شب بخیرمو گفتمو شنیدمو خیلی قشنگ خابیدم.
-موارد بالا جزئیات یه روز خیلی خوب بود.
-شما را به خدای عز و جل میسپارم. بای.
خواب بودم و با صدای تلفن بیدار شدم. از ساعت ۸ تا ۹.۳۰ گفت و گو کردم و بلافاصله به پیادهروی رفتم. بعد هم به خانه برگشتم و دوش گرفتم. کتاب کلثوم ننه را خواندم و لذت بردم. به چند نفری از دوستانم هم پیشنهاد مطالعهاش را دادم. در وبینار شرکت کردم و به توصیه استاد نامهی ابراهیم گلستان به صادق چوبک را خواندم و این شکلی شدم😍.
با پدرم درباره مسئلهای که از مطرح کردنش در مقابل او میترسیدم صحبت کردم و او هم طبق پیشبینیام مراتب مخالفت اش را ابراز کرد. اما نا امید نمیشوم و آنقدر میگویم که بله را از زبانش بشنوم.
فهرست گزارش نیک من:
— استاد تولدتون مبارک. روزها و سالهای فرخندهای در پیش رو داشته باشید.
— شنبهام با صدای قارقار بلند کلاغی، با صدای پارس بیامان سگی، با صدای جیغ ویراژ موتورسیکلتی، با صدای گوشخراش لایی کشیدن ماشینی، با صدای داقداق کولر آبیِ عهد عتیقی، با صدای نالهی قلقل کتری روی گازی، با صدای تیز گزارشگر تلویزیونی و با صداهای ضد و نقیض درونیی، شروع میشود.
بَدیَش این جاست که وُلوم هیچکدام را نمیتوانم پایین بیاورم. دستم به هیچکدام نمیرسد. پس باید هماهنگی بینشان بیابم. که اگر نیابم آنها مرا هماهنگ میکنند.
باید هماهنگشان کنم تا روزم را آنچنان که متصور شدهام، بگذرانم. تا خودم آزار نبینم.
روزها را یا باید «صدا» کنم یا باید با «صدا»هاشان کنار بیایم.
روزها را باید ببینم و ببویم و بچشم و بشنوم و لمس کنم تا راحت بگذرند.
و دست آخر به نتیجهای میرسم: روزها را خاهی نخاهی باید زندگی کنم.
— چند صفحه از کتاب «بینقاب» خسرو حکیمرابط را به پیشنهاد مبینا ملایی خاندم.
— الهه علیزاده در وبینارش فرق واقعیت و حقیقت را به درستی تفهیممان میکند.
— در وبینار نویسندهساز، شاهین کلانتری از «نفرین زمین» آلاحمد برایمان خاند و از نامهی ابراهیمگلستان به صادق چوبک که در بارهی فروغ فرخزاد نوشته بود.
— غروب پیادهروی کردم. هوا خوب بود.
— تصمیم گرفتم تا قبل از ۱۲ شب فهرستم را ثبت کنم. تلاشم به نتیجه رسید.
تولدتون مبارک استاد! امیروارم تا ابد زنده باشید.
ارادتمندم مجتبی جان.
امیدوارم همیشه شاد و برقرار باشید.
امروز درگیر بی حالی و بی کاری . به خودم حق میدهم چون دل و جانم درد میکند .
۱. پیشی با طلوع آفتاب بیدارم کرد. همون موقع نشستم به قهوه خوردن و کار کردن. عجب تمرکزی بود
۲. رفتم برای خانواده صبحونه حلیم خریدم.
۳. چند تا از مطالب پربازدیدِ سایت محمد قائد رو خوندم.
۴. از طرف نویسندهی موردعلاقهم برای خودم نامه نوشتم. یکی از عجیبترین حسهای دنیا بود.
گزارش نیک 1405/3/22
(استاد اینو من اشتباهی تو گزارش نیک 21 ام فرستادم و اونجا تایید کردین البته. چون موقع گزاشتن این گزارش نیک، صفحهی گزارش نیک روز 22 ام نبود اصلا. منو زهره و جمعی از دوستان هم اونجا گذاشتیم گزارشات نیکمون رو. )
۱. جمعهاس و روز تعطیل و معمولا اکثر افراد میزارن خوابشون کامل بشه و بعد بیدار میشن ولی برا بدنِ من که ساعتش خودبهخود رو ۴-۴:۳۰ کوکه فرقی نمیکنه و من برا نماز بیدار میشم و یا بعدش میرم ادامهی لالا یا ورزشهای کششی رو انجام میدم و مدیتیشن میکنم. بعدشم صبحانه و پیادهروی. که امروز از اون روزا بود که بعد از نماز صبح نخوابیدم.
۲. بعد از کارای نیک برا بدنم شروع کردم به ضبطِ روزگفتار امروز و بعد بارگزاریِ روزگفتار دیروز و امروز باهم تو کانال تلگرامم. فصل ۱ و ۲ از کتاب «آگاهانه زیستن با ارزشها» رو تو تا وویسِ جدا که تقریبا هرکدوم ۱۲ دقیقهای میشد هوا کردم.
۳. از اونجایی که مامانم سرِ بیاحتیاطی و جلو کولر نشستن، سرما خورده، قراره کل روز خونه باشیم و جایی نریم. این خونه موندن از بابتی برا من خوبه که بشینم و به کارای عقبافتادم برسم.
۴. گزارشای نیک دوستانمو خوندم، روزگفتارارو تا جایی که میشد گوش کردم و با زهره جانم صحبت کردیم و قرار شد با هم دفترای شعرِ شعرماهی رو رونویسی کنیم.
۵. گیابند جان گفتن بریم تو کار آزادنویسی و من از خاطرهی یه زن در عید نوشتم.
۶. بعد از نهار و نماز و وقت گزروندن با خانواده، وارد وبینار نویسندهساز شدم و استاد راجع به تئاتر بوف کور با بازی باده جان علوی حرف زدن و از مامان گلشون و مکالمات بامزهشون گفتن. و در آخر هم به سوالات همسفرانمون پاسخ دادن. و اینم یادآور شدن که امروز ماهگردِ نوشتن گزارشات نیکمونه و باید براش جشن بگیریم.
۷. بعد از وبینار پیاده درنوردیدم تو خونه.
8. و بعدش فیلم Society-of-the-Snow-2024 رو که چند روز پیش دانلود کرده بودم دیدیم. این فیلم واقعا مهیج بود و بر اساس کتابی به همین نام از پابلو ویرچی ساخته شده که گزارشی از تجربیات ۱۶ بازمانده از فاجعه پرواز اروگوئه ۱۹۷۲ را مستند کرده.
۹. بعد از فیلم که ۲:۲۵ دقیقه طول کشید، بازم پیاده درنوردیدم.
۱۰. نمازمو خوندم و شام بر بدن زدم.
۱۱. کانال تلگرام و پیج ویرگولمو بررسی کردم.
۱۲. ردیاب عادتها و میزان رضایت از خودِ هفتگیم رو تو بولنتژورنالم بررسی کردم و رنگآمیزیدم. و بعد برنامهی فردا رو نوشتم.
۱۳. گزارش نیکم در حال نوشته شدنه و بعد تو سایت هواش میکنم.
۱۴. دبل، مسواک، روتین پوستی و پیش به سوی لالا.
جمعه بود. الان نیست. جمعه چه رنگی است؟ بچه بودم هر روز رنگی داشت. شنبهها سفید اکلیلی بود و پنجشنبهها قهوهای اکلیلی. تو هم روزها را رنگی میدیدی؟ از رنگهایت بنویس برایم. یکشنبه آبی بود. اکلیلی. یکشنبهها شبیه خدا بود. خدا شبیه کی بود؟ هوهوخان. کارتون محبوب کودکیام. هوهوخان علاوه بر خدا بودن پدربزرگی مهربان هم بود. هوهوخان هم آبی بود. سهشنبهها نارنجی بود. بدون اکلیل. چهارشنبه هم آبی. چرا چهارشنبه هم آبی بود؟ کودک من آبی دیده تو را سننه. دوشبه سفید. سفیدی شطرنجی. مات. ماتش حسن زیباییاش بود. جمعه را نمیدانم. جمعه هر چیری بود جز سیاه. حالا چرا سیاه را در جمعه میبینم عجیب است. سیاه را دوست ندارم. سیاهدوستان را هم دوست ندارم.
جمعه برایم غروب غمانگیز نیست. جمعه را دوست دارم. جمعه روز خانوادهست. جمعه جمعیت را در خود دارد. جمعه جمعمان میکند. جمع میشویم خاطرجمع. جمعهی تو چگونه است؟ خاطرت را بیخاطره میکند استرس فردایش؟
صبح سحر نازم را کشید. رابطهی سالم یعنی همین. هشتونیم بیدارم کرد. هشیار که شدم بلافاصله هواپیما را فرود آوردم با روشن کردن داده در باند فرودگاه تلگرام. دوستانم را خواندم. یادم نمیآید کی. صفحات صبحگاهی گریستم و بعد با تاکسی فیلترشکن دربست رفتم اینستاگرام. دوساعت. هشدار آمد فردا بستهام تمام میشود. در رنگارنگی اکسپلور خرجش کردم.
در خلوتگاه ظهر هفتهی آینده را برنامهریزی کردم با دو زاویه رویایی و واقعبین. مرز میان این دو میشود تحربهی زیستهام.
از موضوعی نوشتم و باز گریستم. موضوعی روشن ولی مبهم. ترسهایم. پیامد تصمیمم. عواطفم. منطقم. چین دامن بلاتکلیفیام را میافزایند. تو در ابن موقعیت بودهای؟ چگونه تصمیم میگیری؟
از سیر عشق آلن دوباتن را خواندم. ازدواج مرا ترسو کرده. تصمیم برای ازدواج. گمانم زمانش رسیده دقیق شوم روی موضوعی که میخواهم در آن مثمرثمر باشم. مثمرثمر بودن بد نیست. اگر میانهای بین خودت و عمو جلال قائل باشی.
در نویسندهساز بودم. هم من لذت بردم و هم دوستان. تو این شرجی و گرما. ترغیب شدم دو جلد آخر مادران و دختران مهشید امیرشاهی را هم بخوانم.
روزگفتار ذاکر برگی را گوش کردم. شیوهی بیان فاطمه بسیار برایم جالب بود. تیتیر داشت. داستان گفت. فرشته هم از روزمرگیاش گفت و خوراک روزگفتار مرا جور کرد. خاطرات. خاطرهی چای یکرنگ. تو چای را چگونه دوست داری؟
در بازخورد پرسش نجاتبخش خیلی خوش گذشت. آموختم و آموختم. مربی از تغییراتم گفت و اینکه دقتم بیشتر شده. همین مرا بس.
شبهنگام برادرم و اهل و عیال رفتند خانهی خودشان و من ماندم و دلتنگی. همیشه همین است. دلتنگ و پشیمان میشوم. چرا دلی را آزردم؟ چگونه میتوان از این چرخهی معیوب گذر کرد؟
شعرکی نوشتم با دیدن آتشی در دور دست و همان را منتشر کردم. قورقور قورباغهها پیچیده در هوا. داروَگ. قاصد روزان ابری. نور روزهای تاریکم. جمعه بود. شنبه است. بامداد.
شب بخیر.
باید نوشت حتی وقتی جسمم فریاد میزند وقت خواب است
میدانم خستهای عزیزم
اما روحم چه گناهی کرده است که امشب با گرسنگی به خواب برود پس بیا بنویسیم کمی .
عجب روز پرمایهای بود امروز .
قانونی داریم من و خانهی کتابهایم :
همیشه وقتی یکی تمام می شود باید دیگری آغاز شود .
مهم نیست کتاب های دیگر میخوانم یا کارهای دیگر دارم
این قانون مان است و کژی از قانون مساوی با مجازات است.
طاعون دستم بود :
انسان نیست به معنی خوب بودن انسان یعنی
پیوسته تلاش کردن ،عشق همیشه خوب است.
با تمامی دردها امید را زنده نگه داشتن هدف است .
طاعون کامو را تمام کردم کتاب عزیزم حتماً دوباره به تو سر میزنم در روزهای آینده اما اکنون با تو خداحافظی میکنم.
کتابی جدیدی که برمیدارم نیز مانند کتاب قبلی که به کتابخانه دادم ، جلدش سرخ است .
این کتاب را نویسنده عشق گوش عشق گوشواره نام گذاشته است.
سابق سمندی بود در چراگاه روبرویم اما دیگر نیست گویا صاحبش او را به جنگلهای دوردست برده است
امروز تنها دوستانم گربه زرد رنگ بد اخلاق و گنجشککهای مجادله گرند .
موریانکها و پشکها!
نه اشتباه نکنید آنها دشمنانمند .
خصوصاً پشهها که به خونم تشنهاند.
البته بگویم من هم همان احساس را دارم و هر فرصتی را برای به قتلشان می ربایم
اگر تنور داغ باشد با ضربهای محکم با ضربه دستم نون را میچسبانم
کاش می شد مانند دانه ریحون که در آب میافتد و لعابدار میشود من هم چنین بودم .
آن وقت هیچ پشک خیره سر لجوجی نمی توانست به من نیشو کنایه بزند.
از دشمنی قدیمیام با پشهها که بگذریم نویسنده خلاق امروز را می بینیم .
با اینکه کتکهای مجازی خوردیم اما لذت بردیم گفتیم و خندیدیم و آموختیم.
دیر است اما مینویسم تا نوشتن از یادم نرود.
دیروز از صبح خروسخوان در بند فراهم آوردن بساط مهمانی بودم. شست و شوی و رفت و روب که به پایان رسید مهمانها آمدند. آنقدری هم ماندند که نتوانم در وبینار شرکت کنم. رفتند و ما ماندیم با شست و شوی و رفت و روی ثانویهی پس از مهمانی. برادرزادهام اما نرفت. تا نیمههای شب با من کلنجار میرفت که برای تولدش ایکس باکس ۳۶۰ بخرم. میگفت که قول دادهای برای تولدم هرچه میخواهم بخری. راست میگفت، قول داده بودم. اما من که نمیدانستم سطح خواستههایش تا کجا میتواند برود. فکر میکردم تهِ تهش یک ماشینکی چیزی بخواهد.
۱.دوش گرفتن
۲.وعدهی ناهار:عدس پلو با گوشت چرخ کرده
۳.تهیهی کفش خرسی/کیف عسلی/شال مشکی طرح ابری
۴.غذا دادن به حلزون
۵.غذا دادن به پرندگان
۶.افشان کردن موهایم و زدن گیرهی گل
۷.نوشتن در دفتر برنامه ریزی “brain planner”
۸.آرایش ملایم
۹.شستن صورتم با فوم آلوئه ورا
۱۰.کرم آلوئه ورا بر صورتم زدم.
1. آزادنویسی کردن
2. انجام تمرینات کارکاه کاریکلماتور
3. درست کردن انیمیشن برای تبریک گفتن تولد استاد. تا شب آماده میشه.
4. خواندن 10 صفحه از بوفکور صادق هدایت.
5. پیادهروی دور باغچه و آبیاری کردن گوجه و فلفلها.
6. نگاه انداختن به کانال بچهها و نوشتن نظر برای آنها.
7. روخوانی کردن از سه داستان کارگاه 4 و ضبط کردن خلاصهی آنها
دیر جنبیدم برای گزارش نیک دادن و فهمیدم چه اشتباهی کردم. بهجاش گفتم از امروز شروع کنم به گزارش دادن تا یه روز کمتر غصه بخورم و یه روز جلو بیفتم.
با کمی تاخیر این بود ۲۲-۰۳-۱۴۰۵ من:
۱.صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲.نجمهی صبح و شب رو نوشتم. (تمرینی هست که حس و حال خودم رو از زبون سوم شخص صبحها بعد از بیداری و شبها قبل از خاب مینویسم.)
۳.رخداد نگاری کردم.
۴.ادامهی داستانمو نوشتم. (به سبک روزانه نویسیه)
۵.یه نامهی کوچولو نوشتم.
۶.روزانه نویسی کردم.
۷. فیلم هفتهمون که درخت گلابی وحشی از بیلگه جیلان بود رو دیدم و اعتراف میکنم که نیاز دارم دوباره ببینم چون کامل نفهمیدمش.
۸.جلسهی فیلم گروهی رو نصف و نیمه شرکت کردم چون هم باید دوش میگرفتم و هم از شدت گشنگی در حال تبدیل شدن به زامبی بودم.
۹.جمعهها مختصه تمیزکاریه. گردگیری خونه با من بود که انجامش دادم.
۱۰.و مثل هرروز برای روشن نگه داشتن چراغ کانالم یه خط از حس و حالی که با نوشتن این روزا باهاش درگیرم، نوشتم و هوا کردم.
اضافه بنمایم که:
استاد تولدتون مبارکتون و مبارکمون باشه. سایهتون به سر ما و مدرسه نویسندگی مستدام.🥰🌷
صبح زود رفتیم کوهنوردی. واقعا قدرت بدنی مرضیه خانوم تحسین برانگیزه اگه مجبور نبود حواسش به ما باشه 20 دقیقه ای کوه رو رفته بود بالا.
بقیه روز صرف رونویسی لغات جدید برای لغت نامه شد.
سر در د عجیبی گرفتم حس کردم بخاطر کم آب خوردنه. بیخیال چای تازه دم شدمو چند لیوان آب خوردم.
استاد تولدتون کلی مبارکمون باشه🎂✨
گزارشِ نیک
۱.سودابه آمده تهران.گِرلزنایت داشتیم، خانهی سمیرا.
۲.کوفتهتبریزی پختم، اندازه کله خودم. کلی آلو و زرشک چپاندم توش.
۳.دوتا کلمه کاویدم:
آسیمهسر:دیوانه مزاج و شیفته و شوریده
پیچازی:با نقش خانه های چهارگوش روی پارچه.(همان شطرنجی خودمان)
۴.با پودر کیکموزی،کیکخیس شکلاتی ساختم.
۵.در ایستگاهرقصِ فاطمهجان ،با آهنگِ پیشنهادی زهرهجانِ رسولی هندی رقصیدیم.
۶.با ساختنِ مربایآلبالو، الباقی انرژی زنانه هم هوا شد و تمام.
_ کلهی سحر، حدود ساعت 5، یک نفر اشتباهی زنگ خانهی ما را زد و همهی نقشههای مرا نقش بر آب کرد.بدم نمیآمد امروز پیمایش را بپیچانم. کلن نفس کوهنوردی همین است. هر جمعه که صبح زود بیدار میشوی مدام به خودت میگویی این چه غلطی بود که مرتکب شدم؟ شما که غریبه نیستید، بعد از زنگ آن خروس بیمحل هر چقدر سعی کردم خودم را به خواب بزنم نشد که نشد. از جا برخاستم. خواب جمعه که از دست رفته بود. تصمیم گرفتم حداقل به پیمایش هفتگی برسم که حرفی برای گفتن در گزارش نیک امروز داشتهباشم. پس از خوردن صبحانهای کامل، لباس رزم پوشیدم و راهی شدم.
_ پای کار که رسیدم از کرده پشیمان شدم. به خود گفتم:” گرمای امروز تور را خواهد کشت.” در مسیر به همنوردان قدیمی برخوردم. گفتند:” امروز دیر آمدی.” من هم ژست متفکرانهای به خود گرفته و گفتم :” بهتر از نیامدن است.”
_ بالاخره بعد از دو روز کار اندکی خانه سرو سامان یافت و شبیه محلی برای زندگی شد. وقتی بوی خورشت کرفس و پلوی زعفرانی در فضا پیچید مطمئن شدم اینجا خانه است.
_ چهار صفحه از ” رود راویی” را خاندم. به توصیهی استاد پیش میروم و لذت میبرم.
_ آب نوشیدم. آب نوشیدم. آب نوشیدم. انگار سبدی بودم که آب درونم نمیشد. آخر سر به ترکیب شور و شیرین متوسل شدم. دو قاچ هندوانه و چند گوجه سبز کاملن رسیده به همراه نمک نجاتم داد.
_ دوش گرفتم و موهایم را پیچیدم.
_ در وبینار ” نویسندهساز” شرکت کردم.
_ پس از وبینار، یکساعت استراحت بیموقع اما دلچسبی داشتم.
_ به دوست جان زنگ زدم.
_ فیلم Arthur the King را دیدم.
_ قبل از ساعت 11 به رختخواب خزیدم.
حلزون خونین است.
۱. صفحات صبحگاهی و بعدش پیاده روی صبحگاهی که تا توانستم عکس هم چاشنی کارم کردم.
۲. دید و بازدید و خاله بازی های همیشگی روز جمعه.
۳.تمیز کردن خانه و دستهی گل کردنش که البته طول عمرش چند ساعت است مثله خود گل.
۴. خواندن رمان بی لنگر حدودا ۲۰صفحهای
۵. انتشار مطلب در تلگرام.
۶. حمایت از افراد داخل لینکدین که البته نتوانستم تصویری آپلود کنم.
۷. طناب زدن
۸. ورزش کردن و دویدن
۹. به روتین پوستی خود بعد از مدتهااااااا رسیدن
۱۰. با آدمهایی سرشناس سر موضوعاتی مشورت کردم که سرشناسترم کند.
۱۱. کتاب کاریکاتور در ۷۰ سال را ورق زدم و بیشتر از همه از مینیاتورهای طنز خوشم آمد و البته کاریکاتورهایی که برای گرسنگی مردم در زمان پهلوی کشیده شده بودند.
۱۲. چند تا ضرب المثل از کتاب فرهنگ و اصطلاحات عامه گلچین کردم و یکی از آنها از دیروز در پاسخ به همسر محترم ورد زبانم است: با حلوا حلوا گفتن دهان آدم شیرین نمیشود.
سلام استاد عزیزم و پسر خوبم
اولین روز که برای مصاحبه باهات حرف زدم احساس کردم از سالهای پیش میشناختمت.
روزمرگی و بازنشستگی برای من خیلی دشوار بود. با آمدنت به زندگیم رنگ و بویی دیگه گرفت.
این هم معجزهای از طرف خدا بود. تغییر با نوشتن و اینکه بقیه کارم را باید به این طریق ادامه بدم.
تولدت مبارک با تاخیر میدونم و باور دارم انسان شریفی هستی و هدف مقدسی را برای خودت در نظر گرفتی. همانطور که موفق هستی . راهت هموار و ممنون که بچههایم در مدرسه نویسندگی را راهنما هستی. امیدی برایم شدی که باور کنم من هم کارمدر این دنیا تمام نشده.
مینویسم و یاد میگیرم و تغییر به جهت مثبت را فرا میگیرم.
راهنمای همیشگی ما . ثانیهها و دقیقهها و ساعت هایت پر از نشاط و شادی باشه. استاد و دوست خوب
— صفحات صبحگاهی نوشتم.
— چندتا شعر از کتاب محبوبم، رفوزهها خواندم.
— آزادنویسی کردم.
— رفتم مهمانی و وبینار نویسندهساز، بازخورد کارگاه پرسش نجاتبخش و ایستگاه رقص را ازدست دادم. یک مهمانی ارزشش را داشت؟ نمیدانم. باید نامهای هم مینوشتم که فراموش کردم.🥺
_ صبح سری به ساختمان زدیم و برای دوستان مشغول، یک فلاسک چای، شیرینی و هندوانه بردیم.
_ ظهر رسیدیم خانه و نهار درست کردم و آشپزخانه را سر و صفا دادم.
_دستی به سر و روی خانه کشیدم و کوه لباس های تلنبار شده را مرتب کردم.
_در مسیر، موقع رانندگی اپیزود رعایت اتیکت در جلسات کاری (متمم) را شنیدم.
_نویسنده ساز امروز را شرکت کردم.
_سه صفحه فرهنگ نوشتاری خواندم.
_ در نویسنده ساز امروز صحبت از مهشید امیرشاهی شد و شیوهی پرداختش به جزئیات، نحوهی توصیفات و زبان طنزش.
پس با ذوق اولین جلد از مادران و دخترانش را شروع کردم و ده صفحهی ناقابل خواندم.
_ کَمَکی کلمه برداری کردم.
_ شب هم به خانه مادر رفتیم.
گزارش نیک امروز از اتحادیهی معتادان ثبت گزارش:
تحقیق و تفحص
امروز را با صفحات صبحگاهی شروع کردم. هنوز بخشی از خواب در گوشههای ذهنم مانده بود و کلمات با بیمیلی از پلهها پایین میآمدند. نوشتم تا خانهی ذهن مرتب شود، همانطور که پنجرهای را باز میکنند تا هوای مانده بیرون برود.
بعد نشستم و دربارهی مجلهی ادبی تاکو مطلبی برای کانالم نوشتم. مجلهای که انگار از یک خوراکی ساده پلی زده به ادبیات و فرهنگ، مثل آدمی که از یک شوخی کوتاه شروع میکند و ناگهان سر از یک بحث جدی درمیآورد. دو شماره از مجله را در کانالم برای عاشقان ادبیات انگلیسی زبان گذاشتم.
امروز سی کاریکلماتور هم نوشتم. بعضیهایشان مثل ماهی از دستم لیز خوردند و بعضی دیگر روی کاغذ ماندند و چشمک زدند. سی عدد زیاد است، اما در میانشان شاید دو سه جمله باشند که ارزش تمام بقیه را داشته باشند. یکیشان را هم در کانال گذاشتم:
آرایشگر با چاقو ابروی گوسفند را برداشت.
فکرش را هم نمیکردم کاریکلماتور نوشتن انقدر لذت بخش باشد و ذهن را بازی دهد.
بخشی از روز صرف آماده کردن محتوای وبییار فردا شد. دربارهی این فکر کردم که در روزهای بحرانی، آدم بیش از هر چیز به یک شبکهی انسانی نیاز دارد، چند دوست که بتوان هیجانها و ترسها را پیششان زمین گذاشت. به دلخوشیهای کوچک فکر کردم؛ به چای، به غروب، به یک پیام کوتاه. و به روتینهایی که مثل نردههای کنار پل، اجازه نمیدهند آدم در آبِ آشفتهی روزگار بیفتد.
بعد از یک ماه و نیم که شمال بودم، همهی خالهها و داییها به دیدنم آمدند. خانه برای چند ساعت شبیه ایستگاه قطاری شد که مسافرانش از سفر برگشتهاند، پر از صدا، خاطره و بحثهای سیاسی.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم و چند ایدهی تازه با خودم برداشتم؛ ایدههایی که هنوز خاماند اما بوی نان تازه میدهند.
چند صفحه هم از کتاب «لذت فلسفه» خواندم. بعضی کتابها جواب نمیدهند، فقط سؤالها را خوشفرمتر میکنند.
فیلم God Save Us را هم دیدم. فیلم برایم بیشتر از آنکه دربارهی ماجراهای بیرونی باشد، دربارهی ترس بود؛ ترسی که وقتی وارد زندگی آدمها میشود، آرامآرام مرز میان ایمان، تعصب، حقیقت و توهم را جابهجا میکند. شخصیتها گاهی آنقدر در سایهی ترس زندگی میکنند که دیگر نمیتوانند تشخیص دهند از چه چیزی فرار میکنند. فیلم یادآوری کرد که انسان در شرایط سخت، گاهی بیشتر از آنکه اسیر واقعیت باشد، زندانی روایتهایی است که برای خودش ساخته است.
در پایان روز، به چالش «دلخوشیهای کوچک» فکر کردم که میخواهم راه بیندازم. شاید این روزها بیش از هر زمان دیگری لازم باشد آدمها فهرستی از چیزهای کوچک اما نجاتبخش زندگیشان داشته باشند، چیزهایی که دنیا را عوض نمیکنند، اما تحملش را ممکنتر میکنند.
۱. با پیام دوستم صبحم بخیر شد و من هم صبحش را بخیر کردم.
۲. بعد صبحانه به سمت خانه پدربزرگ، زدیم به جاده. دیشب تصمیم گرفتیم ساعت هشت و نیم صبح حرکت کنیم و کاملا بیاعتنا به این تصمیم ساعت ده راه افتادیم.
۳. بعد دو ساعت توی جاده بودن رسیدیم و خب همگی باهم رفتند گردش و من مثل همیشه در خانه ماندن را انتخاب کردم. پدربزرگ هم خانه ماند و دوتایی چایی خوردیم و حرف زدیم.
۴. مادربزرگ از خوشمزهترین قیمهبادمجانش رو نمایی کرد و من هم با تمام خویشتنداری دو بشقاب پر نوشجان کردم.
۵. بعد از چند ماه مهمان خانه دوستم شدم، همدیگر را در آغوش گرفتیم و بلافلصله شروع کردیم به گزارش اتفاقات این چند ماه. وقت کم آوردیم ولی برای رفع دلتنگی کافی بود.
۶. برای خواب از خیر شام و شر جمع خانوادگی گذشتم. خودم را توی اتاق پهن کردم ولی چهل بار در اتاق باز شد و چهل بار تا خوردم.
۷. نخوابیدنم گزارش نیک را نوشت.
۸. اگر راضی به ارسال این گزارش شوم، نیکترین کار امروز را تمام کردم.
برگزاری جلسهی کوچکی با بچههای سمپوزیوم نویسندگی و تعیین هدفی هفته.
برگزاری ۳ ساعت جلسهی بازخورد برای همسفران دورهی تازهی نویسندگی خلاق.
نگاهی به یادداشتهای روزانهی جلال آلاحمد. گویا نام داستان «نفرین زمین» در آغاز «مسئلهی زمین» بوده است. برخی این داستان را بهترین کار او میدانند، نه «مدیر مدرسه» یا حتا «سنگی بر گوری».
دریافت یک عالمه نامه و پیام تبریک تولد از طرف دوستان. همگی مرسی که خیلی که.
پرسهای در خمسهی نظامی: «شبی روشن از روز رخشندهتر».
در وبینار نویسندهساز سطرهایی از داستان «صدای مرغ تنها» را برای بچهها گشودم و از زبان قصهگویی مهشید امیرشاهی گفتم و طنز ظریفش.
تولدکی با مادرغلام.
پایین آوردن نینیگربهیی کوچک از بالای دیوار، و پایین نالههای درناک او. و ادامهی حکایت تا نیمهشب.
پیش به سوی هفتهی جدید و کارگاه داستان کوتاه تازه.
استاد چگونه به بچههای سمپوزیم بپیوندیم؟
سلام عسل جان
فقط کافیه به پشتیبانی بگی.
تولدتون هزاربار مبارک استاد. خرده نگیرین بر من بیخبر از گاهزادتان. امید به اینکه در ادامهی این بزم بیطمع، همچنان در تبوتابی پر از عشق بمانید.
استاد تولدتون مبارک باشه ها 🌹
میدونستم خردادهستید ولی روزش را نمیدونستم 😓
شماخیلی خوبید. خیلییییی
شما رو خیلی دوست داریم. خیلیییی
تولدتون مبارک استاد عزیزم شما بهترین اتفاق زندگی من بودید و هستید. 🌷
۱. صفحات صبحگاهی رو نوشتم.
۲. فیلم لئون رو دیدم.
۳. تمرین کردم ببینم میتونم یهساعت یجا بشینم و هیچ کاری نکنم؟ نتونستم.
۴. پیادهروی کردم.
۵. روزگفتهی امروز رو ضبط کردم.
۶. برنامهی هفتهی آینده رو نوشتم.
🌷 لیست کارهای نیک من در ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
۱. کتابخوانی
جلد اولِ تاریخ جهانگشای جوینی را بخش «ذکر استخلاص بخارا» مطالعه کردم.
۲. روزگفتار
صدای خود را ضبط کردم.
۳. دورهی ۷۳ام نویسندگی خلاق
دو ستونِ شعر و داستان از جدول «متنگستر» را تکمیل کردم.
۴. استاد شاهین کلانتری
امروز زادروز استاد گرامی است؛ تبریک میگویم.
استاد جان،
برایتان آرزو میکنم
نابترین لحظات زندگیتان را،
رضایتِ خاطر پس از نوشتن داستانهایتان را،
و ثروت، سلامت، رفاه، آسایش و آرامشتان را.
زادروزتان مبارک.
@Shahinkalantary
گزارش نیک روز جمعه بیست و دوم خردادماه چهارصد و پنج
۱- صبح را با همان دو رفیق قدیمی شروع کردم کاغذ و بدن. اولی حرفهایم را تحمل کرد و دومی غرغرهایم را. چند خطی نوشتم، کمی حرکت کردم و به خودم ثابت کردم که هنوز هم میشود قبل از آنکه روز مرا با خود ببرد، من چند قدمی از او جلو بزنم.
۲- امروز همراه بچهها انیمیشن «نژا» را دیدیم. البته همراهی من بیشتر بهانه بود. به گمانم این از آن انیمیشنهایی است که بچهها به خاطر رنگ و هیجانش دوست دارند و بزرگترها به خاطر حرفهایی که زیر لایههای رنگارنگش پنهان شده است. خلاصه ما به بهانه بچهها نشستیم و یک فیلم مخصوص بزرگترها دیدیم و خوشمان هم آمد.
۳- خانه همچنان در وضعیت «آمادهباش مهمان» به سر میبرد. موجود عجیبی است این مهمان هنوز از راه نرسیده آدم را وادار میکند سراغ گوشههایی برود که ماههاست از وجودشان خبر نداشته است. البته معلوم است که دروغ میگویم آخر مگر میشود خانهای که دو تا پسر بچه در آن زندگی میکند همچین جملهای بر آن صدق کند؟ معمولا هیچ سوراخ و سمبه و گوشه پنهانی برای مدت طولانی مخفی نمیماند. بچهها پیشتر و هر روز ، همه را کشف کردهاند، زیر و رو کردهاند و در مواردی حتی به ثبت ملی رساندهاند با این حال امروز هم بخشی از روز صرف رام کردن این آشوب دوستداشتنی و نزدیکتر شدن خانه به قیافهای شد که بتواند با خیال راحت از مهمان استقبال کند.
۴- در میان کارهای روزمره، گوشم را سپردم به پادکست عروسک سنگ صبور به روایت بانو سیمین دانشور بعضی قصهها را فقط نمیشنوی، انگار مینشینی کنارشان و مدتی با آنها زندگی میکنی. این قصه هم برای من از همان جنس بود.
۵- بعد از شنیدن قصه، دوباره سراغ «سنگ صبور» چوبک رفتم و ذهنم را روی کاغذ خالی کردم. برداشتها و فکرهایم را نوشتم تا در کانال همرسان مدرسه نویسندگی منتشر کنم. فعلاً فقط یک مانع کوچک میان من و انتشار نوشتهام وجود دارد اینترنتی که ظاهراً تصمیم گرفته در نقش دربان سختگیر ظاهر شود و فعلاً اجازه عبور ندهد.
حاصل جمع روز: کمی قصه، کمی فکر، کمی خانهداری، کمی فیلم و کمی نوشتن؛ همان خردهریزهایی که وقتی کنار هم مینشینند، از یک روز معمولی چیزی شبیه زندگی میسازند. 🌱
_ امروز به عشق مهمانهایم آشپزی کردم. هنوز هوش و حواسم مثل قبل سرجاش نیامده.
_ حضور در نویسنده ساز.
تتها کار مفیدم . پذیرایی از عزیزانم و صحبتی طولانی با خاهرم و دلداری دادنش بود.
قدمهای کوچک، نتایج بزرگ. همین دو کلمه را هم منتشر میکنم مهم تعهدم به قراریست که در این صفحه دارم.
۱_ ۱۵ صفحه از کتاب شناخت طبیعت انسان از آلفرد آدلر را خواندم.
۲_ ۳۵ صفحه از چهره عریان زن عرب نهال سعداوی را خواندم.
۳_ بعد از اتمام اسفار کاتبان مدتیست که سراغ رمان نرفتهام. خورهی خواندن دو کتاب افتاده به جانم. در جستجوی زمان از دست رفتهی مارسل پروست و آناکارنیا از تولستوی. هر دو چند جلدی هستند و چقدر شروع کتابهای چند جلدی برای من سخت است.
۴_ در وبینار نویسندهساز شرکت کردم و یک سوال پرسیدم.
۵_ همچنان منم و مقالهای که شده آینهی دق. الان دیگر با خودش مشکلی ندارم. با زمان تحویلش مشکل دارم. چیزی به پایان ترم نمانده.
۶_ مامان چای دم کرد بردیم حیاط. هوا کمکم دارد زیر شعله را زیاد میکند و خانه دیگر خیلی خوش آبوهوا نیست.
از جمعهی خوابآلود بازمیگردم. بنظرم هرجمعه درونش چند جمعه دارد.
آزادنویسی کردم. از خوابی که دیدم نوشتم.
سعی کردم کتاب«شب خوبی برای سفر به چین» را تمام کنم. کمی نقد خاندم.
از رومن، سایمون، شبهایی که آن را توصیف میکرد و آنها را شبهای بنفش تلقی میکنم، خداحافظی کردم.
از وبینار لذت بردم.
در کتاب «زندگی در غربت» با دان به نیویورک رفتم و به رویاهایش فکر کردم.
اول صبح زود بیدار شدم و وقتی همه در خواب ناز بودند، یه دل سیر نوشتم.
امروز سه هزار کلمه رو رد کردم.
نوشتم از هر چی دلم خواست . غیبت ،فحش ، گله، مرور خاطرات بچگی ، دلتنگیهام . از همه و همه نوشتم.
ترسهام رو مرور و رویا هام رو بالا ، پایین کردم. امروز یه گوش مفت داشتم که سر صبحی، دل به دلم داده بود. خیلی خوب بود. یک شروع عالی داشتم.
ناهار زرشک پلو با مرغ خوردیم.
نویسنده ساز شرکت کردم.
مهمان داشتیم.
بازم نشد قبل از ۱۲ گزارش بنویسم. دلیلش این بود که با بچهها پارک بودم. تا رسیدم خونه دیر شد. پارک جنت شیراز پر از دوستان افغان بود. جوری که از تعجب دهانم باز مانده بود. تعدادشان بیشتر از ایرانیها بود. این دوستان پر تلاش، کمکم دارند کشور را دست میگیرند. اما هر وقت به کشور آنها و زندگیشان فکر میکنم، میگویم بگذار اینها هم کنار ما در آرامش و به دور از استرس جنگ و تالبان زندگی کنند. در کل من درک نمیکنم که چرا آدم ها نمیتوانند کنار هم، با صلح زندگی کنند. من با هیچ بندهای روی این کرهٔ خاکی مشکل ندارم. میتوانم با همه سازگار باشم.
و اما امروز چه فعالیتی داشتهام؟
صبح صفحات صبحگاهی نوشتم
شاملو خواندم و کلمه برداری کردم و با دوستان هم به اشتراک گذاشتم.
تمرینی برای دوستان گذاشتم که قبل از اشتراک، باید کلی به آن تمرین فکر کنم.
از کتاب یادداشتهای ویرجینیا وولف رونویسی کردم.
کتاب همسایههای نیما را خواندم. هر روز ده صفحه از این کتاب را مطالعه میکنم. چون میخواهم به خوبی نیما را بفهمم.
نهار درست کردم و قبل از نهار، شلنگ لباسشوی که ناخبرکی درآمده بود، آشپزخانه را به کند کشید. شستم و رفتم.
چند بار نوشتم.
سری به سایتم زدم.
عصر هم رفتیم پارک و تا دیر وقت نیمودیم.
در پاک که نشسته بودم و به آدمها نگاه میکردم، دو تا پلیس هرکول آمدند و دوپسر جوان را با خود بردند. از فضولی داشتم دیوانه میشدم. تا قسمتی هم با آنها رفتم، اما چیزی دستگیرم نشد. 😁😁
۲۲ خرداد
۱. نوشتن صفحات صبحگاهی
۲. تماشای فیلم درخت گلابی وحشی
۳. با دوستانِ همنویسم جلسهای داشتیم برای صحبت دربارهی فیلم. از شخصیتها گفتیم و نمادها. از سینان که شاید همان مسیری را طی کرد که پدرش از سر گذراندهبود. پدری که برایش منفور بود. اما تنها کسی بود که خاند او را و درکش کرد. قرار شد بنویسم دربارهاش.
۴. ۳۰ کتابِ گیتار را خاندم از ضحی کاظمی. داستانهای کوتاهِ یک صفحهای دارد. الهامبخش است خاندن داستانهایی با جملههای کم. جملههایی که هر کدام نقشِ یک پاراگراف را دارند.
۵. وبینار را شرکت کردم. استاد قسمی از یک داستان کوتاه خاند. از مهشید امیرشاهی. داستانی که باز هر کدام از جملهها کلی جمله داشتند درونشان. تصویر صحنهای با سرهای وارونه از میز برای تماشای سیا، همچنان هم برایم زنده است و ملموس.
۶. پرسه زدم لابلای صفحاتی از خسرو خوبان. حدودِ ۲۵ صفحه.
۷. شعر خاندم از بیژن جلالی.
۸. سری زدم به یک کتابِ کودک با عنوان من خوشاخلاقم. توی کتاب میگفت شخصِ کودک را پرخاشگر در نظر نگیرید. تمرکز کنید بر رفتارش. شخصیت بدهید به بدخلاقیاش مثلن کوچولوهای بداخلاق. این سببِ امنیتش میشود او راحتتر بیان میکند احساسش را. کوچولوهای بداخلاقِ من هم زیاد سراغم میآیند. اما من هم باید مانند شخصیت داستان این شعر را بخانم برایشان.
«میخندم و از این به بعد
فقط محبت میکنم
با لحن خوب و مهربون
با همه صحبت میکنم
حالا شما فکرهای بد
از سر من برید بیرون
دور بشید از من همیشه
فوری برید به خونهتون»
۹. امروز مهمانِ خانهی مامان بودم. تصمیم گرفتهبودم دخترِ نمونه باشم. خانه را جارو کردم و حیاط را شستم. کلی هم با مامان حرف زدیم. البته که حرفهای مادر دختری معمولن در دستهی غیبت میگنجند.
-سابرینای بیلی وایلدر را تمام کردم.
-فرهنگ شخصی نوشتم.
-پیکر اولیهی یک شعر را نوشتم.
-جوجوی شستهشده را سشوار کشیدم.
-با دوستم رفتم پیادهروی و از اتفاقات هفته و فیلم و کتاب و نوشتن حرف زدیم.
-درس خواندم.
-یادداشت کانالم را گذاشتم.
-روزگفتار ضبط کردم.
-با کمک پدرم نردبان جوجو را درست کردم.
-دفتر شعر «حرکت ناگهانی اشیا» را خواندم.
-لباسهایم را به خوردِ ماشین دادم.
۱. صفحات صبحگاهیمو نوشتم.
۲. کار کردم نصف روز را.( ظرف شستم و گاز را سابیدم.دستشویی و حمبوم را هم سابیدم.)
۳.نویسندهساز را ببودم.
۴. با نصیرو و فرشتو صحبت کردیم و نوشتیم و فائزو هم بعدش آمد.
۵. نامه نوشتم.(کلی فکر کردم تا نامهای بنویسم و تهش فهمیدم نامه نوشتن بلد نمیباشم.)
امروز تخفیف قائل شدم و تا ساعت یازده چرت زدم وسط اتاق،
خودم را جمع و جور کردم به امتحانِ فردا پرداختم، از ابوالقاسم لاهوتی خواندم.
تورقی بر “ترانه های خیام” داشتم، غبارِ کتابخانه را روبیدم. غبارِ مغزم گرفته شد.
گزارش درسهای خوانده نشده را هم در صفحۀ مشاورم مینویسم، سرتان را درد نمیآورم. یاهو.
همراه نویسندهساز داشتم سیبزمینی خورد میکردم، برای ناهار فردای کارگرها. دلم سوخت، چرا من نمیتوانم کاریکلماتور بسازم، شعر بگویمو داستانکوتاه بنویسم؟ مغزم سوت کشید(( اوه شِت، در این روزهایِ بیاشتیاقی؟ بیاشتهایی؟ پُر از کارو خستگی؟))
تصمیم گرفتم لااقل گزارش نیک را بنویسم. چقدر خوب شد که استاد گفت، یکی از بچهها فقط نوشته (تداوم). یک جمله که میتوانم بنویسم؟ نمیتوانم؟
رفتم قصابی، گوشت چرخکرده گرفتم. قارچ و نخودفرنگی خریدم. شام درست کردم و غذا برایِ فردای کارگرها، دوازده نفر. در حالی که ظرفها را میشستم فکر کردم، آیا کسی قَدر زحماتم را میداند؟ چندسال دیگر چه اثری از این همه کار میماند؟ احساس فرسودگی کردم. خونم به جوش آمد. چرا انرژیام صرف رشد خودم نشد؟ آیا وقتش نرسیده طغيان کنم؟ باز خونم به جوش آمد. ترانکوپینام را قورت دادم و چراغ آشپزخانه را خاموش کردم.
خسته در رختخاب اکسپلور را بالاو پایین میکردم. یادم افتاد میخاستم گزارش نیک بنویسم. مغزم سوت کشید(( اوه شِت، با این حجم از خستگی؟)) فقط یک جمله خاهش میکنم😔 ((خب، شاید کِرِممالی دستهایم، یا خوردن اُمگا3 و ویتامین D. مسیرهایِ کوتاه را هم موقعِ خرید پیادهروی کردم. در نویسندهساز خودم را جا دادم و از همه مهمتر هنوز امیدوارم و حالا دارم مینویسم.
ازتون ممنونم استاد🙏
تنتون سلامت.
دمتون گرم که از پس مدیریت همچین کاری برمیاید
غذا برای ۱۲ گرسنه ؟من که فکر نمیکنم ازپسش بربیام
ممنونم از شما که مثال نقضی شدید برای اون بدآموزی که به خاطر «تداوم» پیش اومد 😄😍
بعضی دوستان که قبلن مفصل مینوشتن رو آوردن به کلمهنویسی و تبدیل شد به بدآموزی 😵💫 اما چه خوشحالم که شما به خاطر اون یک کلمه اومدید انقدر قشنگ نوشتید 🥰❤️
تولدتون مبارک آقا معلمِ مدرسۀ نویسندگی..
خیلی وقت پیشها هم حاضر میشدم در نویسندهساز..حضوری کمرنگ اما تقریبا ثابت..
با رخدادنِ اتفاقاتِ ناجالب، چند سالی حاضر نشدم، گذشت تا به سال کنکور رسید و ویرانی آنقدر شدید شد که سیاه مست کوبۀ درِ وبینار را کوبیدم..با نام های صـآد.. هدایتِ مناطق دور افتاده..
آن روز که عصبی شدید و بقولِ دوستان گازم گرفتید، ویرانتر شدم ولی برگشتم.. با اسمِ قدیمیِ اصلی..
همیشه اسم ، چهره و آثارتون مثبت بوده و هست..همیشه آقا معلمِ مهربان ِ ما بودید..
و در آخر به رسمِ همیشگیام،
” امیدوارم تا آخر عمرتان زنده باشیدD:”
• کمی صفحات صبحگاهی نوشتم و یک صفحه آزادکشی کردم.(کاریکاتور و سیاهقلم) متوجه شدم آدمقورباغهایهای زیادی تو مغزم یا دارن شیشه میکشند یا با دندونهای کوسهایشان بقیه نقاشیها را یا مغز مرا میجوند.
• در ویبنار خانم مهناز روحانی عزیز شرکت کردم و باهم از زبان منتقد درون کمی آزادنویسی کردیم.
• بهجای رسیدگی به کالانکوئهی بیمارم، درمورد آفاتی که نداشتم مطالعه کردم. کالانکوئههای دیگم شکوفههای زردشان ریخته و امروز دیدم پر از غنچههای صورتی شدند.
• از کتاب درجستجوی طبیعت خاندم. سه فصله هنوز در جامعهی مورچهها به سر میبرم. کاش فمینیستی را از حشرات یاد میگرفتیم.
• آهنگهای جادوییای از دهه ۸۰ میلادی یافتم که قِر را به زندگیام برگرداندند.
• زمان زیادی مشغول ورجه وورجه و بدو بدو بودم تا گربه خسته شود بخوابد. با اینکه دلقک سرگرمکنندهای نبودم، حداقل کالری کم کردم.
لیست کارهای نیک امروزم:
۱-صبح زود بیدار شدم و برای خودم و همسر املت درست کردم.
۲-برای ناهار مجبوس گوشت عربی درست کردم به همراه سالاد شیرازی.
۳-لباس هارا جمع کردم و برای مهمان های فردا اتاق هارا مرتب کردم.
۴-با همسر به بازار رفتیم و بعد از ساعتها جستجو، برای جشن فردا، بالاخره لباسی که دوست داشتم گرفتم.
۵-برای کبوترم شیرین مقداری عدس ریختم.
۶-برای عصرانه شیرتوت درست کردم.
۷-ادامه سریال شنود را تماشا کردیم.
مهمان دارم و خسته ام😶
جان جان
خداقوت دخترم 🌹
۱- صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲- در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم و هوای آقا داوود را داشتم. گویا از چیزی ناراحت بود.
۳- دلتان نخاهد با چند خانم خوشگل رقصیدم.
۴- برای امشب و فرداشب و شبهای دگر غذا آماده کردم.
۵- ماشین روشن کردم. صداهای عجیبی از تویش میآمد. وقتی کارش تمام شد دیدم جاعینکیام را هم شستم.
جاعینکی چطور رفته بود داخل ماشین؟
نکند مثل داستان آناهیتا آهنگری که انبه و طالبی عاشق هم شده بودند، جاعینکی هم به یکی از جورابهایم دلباخته است.
خدایا. فکر کنم دارم خُل میشوم. همش تقصیر عموهاست. جوری تکلیفشان را نمیدانند که هم خودشان گرگیجه گرفتهاند، هم ما.
۶- چند گره «جور هندوستان» نوشجان کردم.
۷- گزارش نیک نوشتم.
دو داستانکوتاه از چخوف خواندم.
کمی از کتاب نه آدمی از اوسامو دازای خواندم.
آزادنویسی کردم. یک صفحهاش فحشهایی از ته دل بود.
کاریکلماتورهای سیخونک را هم دیدم. چندتاییشان به نظرم خوب آمد.
وبینار نویسندهساز بودم.
بیشتر درس خواندم. نقشههای ذهنی هم برایشان کشیدم.
پیادهرویدم.
اشکالاتش در تستهای سهمی و معادلهی درجهی دو را رفع کردم. خوب یاد دادم چون کم بودند.
قرارمان چه بود؟ گزارش نیکهام را نامه بنویسم. اما نشد. نه که نشود، شد. اما چندان نیک نبود. به خیالم دلیلش در همان فهرستِ فهرستها باشد.
پس نیکهای امروزم را میفهرستم.
۱. کمی رودکی خاندم.
۲. بعد از مدتها به طراحی برگشتم. امیدوارم اینبار اسکچ ناپلئون بناپارت را بتمامم. از پرترهی ناپلئونِ ژاک لویی داوید میاسکچم. راستش به این فکر کردم تا تمام شدن طراحی، دزیره را بخانم اما حوصلهام برنمیتابدش.
۳. داستان «سوزن»، اولین داستان «زیر دندان سگ» ، را خاندم. چند کلمهای برداشتم و یک جمله، که محبوبم بود.
«تو اگه بجای این روزی هزارتا سوال سالی یک جواب برا خودت پیدا میکردی آدم خوشبختی بودی.»
حالا که میبینید این نوشته را تولد استاد است🥳.
چه خوشحالم که بدنیا آمدید، نوشتید، نوشتاندید، و شناختمتان.
آرزو دارم از ذوق، قند در دلتان آب شود، در سن نو. آرزو دارم تا بیشتر و بیشتر بنویسید و بنویسانید.
لحظهی فوت کردن شمع آرزو خاهید کرد؟ از تهِ تهِ تهِ دل میخاهم برآورده شود آرزویتان. همین است که هست. شما خرافهها را باور ندارید، ما که داریم.
شاگردِ هپی از تولدِ شما، لنا
بنطرت ساعتِ ۱۲ ظهرِ جمعه خوبه؟
برای بیدار شدن از خواب دیگه. بعدش یه قرص بندازی بالا و یه چایی و بزنی بیرون.
بری منزل شیمار * و ناهار گوجهِ خورشت یا همون خورشت بادمجون بخوری.
دو تا لحظه نگاری کنی و ارسال به اینور و اونور که دیدن بشه ، شاید هم تو دیده بشی.
ساعت ۴ عصر هم با دختر و خاهرها بری منزل عروسِ زنعمو دورهمی.
گپ و خنده و تا پرشدگی معده تناول. حتا نتونی برقصی.
موقع برگشت دستهجمعی سری به یه گالری بزنی. یه خریدهای کوچولویی کنی، واسه حمایت از چند تا جون که با ذوق و شوق هنرهایِ دستهاشون رو با نظم و هارمونی خاصی چیدن.
وقتی که پات رسید به خونه، چند تا کار روی زمین مونده رو انجام بدی. از ساعت ۱۰ هم چشمات رو با چوب کبریت باز نگه میداری. چرا؟ پاسخ نامعلوم.
از غروب اینستا اجازه ورود نمیده . تلاشهات بیفایده مونده.
سری به وبگاه شاهین میزنی تا گزارش نیک ۳۱ رو بنویسی.
اینجا که میای نمیتونی فهرستهایی که میبینی رو ناخُنک نزنی و نخونی.
چند تا از دستنویس های دوستان در همرسان رو خوندم. همینطور در لحظه نویسی.
این پیام رو از خانهی نورنگ* برایتان مینویسم.فردا شنبه است .به روتینهایی که یک هفته عقب افتادن فکر میکنم.
راستی حلزون چرا خودش رو به خاک و خون کشیده؟
*شیمار: مادرشوهر
*نورنگ: واژهای جذاب از نعیمه جان 🩷
۱. امروز چند صفحهای صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲. روی داستان کوتاهم کار کردم. نمیدانم وقتی داستان در یک کشور بیگانه رخ میدهد چند قدم باید از مخاطب جلوتر باشم؟
۳. رودراوی را پیش بردم.
۴. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
۵. بالاخره ویس معروف «هم شما لذت ببرید، هم من.» را شنیدم و زین پس میدانم که به چی میخندم :))
۶. در مهمونیِ فامیل کوشیدم عنق نباشم و در جواب سوالات به درد نخور فامیل تنها لبخند بزنم.
۱. وسایلم برای زندگی تو خوابگاه جمع کردم
۲. رفتم خونه خاله. قربانی شدم؛ گفتن تا لنگ ظهر خوابیدم. ولی من فقط تا نیم لنگش خوابیده بودم.
۳. غذا رزرو کردم
۴. به قابلمه ماکارونی ناخنک زدم.
۵. آذوقه برای خوابگاه برداشتم.
۶. با مامان و بابا خدافظی کردم و دوست بابا منو رسوند خوابگاه
۷. فهرست کارهای جدید تیرماه نوشتم مثل [ـ انتخاب کردن ماهی قرمز
ـ کِش رفتن کاکتوس از فامیل و درو همسایه]
۸. درس خوندم
۹. هوای عصر به سرم زد دوچرخه سواری کنم. یعنی هر کاری جز درس خوندن به سرم زد.
۱۰. به نفیسه پیام دادم برنامه دوچرخه چیدیم
۱۲. زینب پس از مدتها روئیت شد
۱۳. با ریحانه درمورد اکس و اینا صحبت کردیم.
۱۴. دورهمی رقص فاطمه یاوری شرکت کردم و حسابی خوش گذشت
۱۵. نفیسه رو پیچوندم
۱۶. با زینب رفتیم تو پردیس دویدیم و بعدش داروخونه دارو به زور گرفتیم و بعدش بستنی مهمونم کرد.
۱۷. نزدیک بود به خاطر سه دقیقه تأخیر بخوریم. کل راه، بستنی به دست دویدیم. بستنی داشت آب میشد و میچکید و ما بدو بدووو فقط میدویدیم.
۱- قبلن که وبینارها ضبط میشدند همیشه میگفتیم کاش اولهای وبینار هم ضبط میشد، چون آن اولها یک کانال دیگر بود و وقتی دکمهی ضبط زده میشد کانال عوض میشد. حالا به لطف ضبطنکردن، کل وبینارها شده است «اول وبینار» که چقدر هم نیک شده است این مدلی. اصلن چرا ضبط شود؟ که بعدن مرور کنیم؟ خب همین حالا بهتر گوش کنیم، هرچند که حجم خنده اجازه نمیدهد، اما اشکالی هم ندارد، همین لحظه مهم است، من که ترجیح میدهم همین کانالِ «اول وبینار» را ببینم، اصلن این مدلی قدردانتریم.
۲- بالاخره این بچه به دنیا آمد، البته هفتهی پیش هم به دنیا آمده بود، حالا دستوپایی هم درآورده است. راستش خیلی دوستش دارم، نه به خاطر شکل و قیافهی امروزش، بیشتر آیندهای که برایش در نظر دارم برایم وجدآور است. امیدوارم زنده باشم و ببینم که به ثمر میرسد. (عکاسی را بردم زیر سقف دیگری تا فضا برای جفتکاندازی در هر دو طرف باز باشد. از اول هم آنجا بود، اما آنموقع میخواستم همه چیز زیر یک سقف باشد، حالا حس و حالم تغییر کرده است.)
۳- تمیز کردیم، چای دادیم، درختها را آبیاری کردیم. قرص رفع نکبت غروب جمعه را کجا میفروشند؟ فکر میکنم چارهاش پیش آقای قاسمیفرد باشد.
گزارشم را با بیحوصلگی کامل مینویسم.
• پیادهروی کردم در پارک با نوای آهنگ گل آفتابگردان
• ۲۰ صفحه رمان سوءتفاهم را خواندم با یاد کلاس رمانجا
• چند صفحه گله کردم از یک دوست در دفترچه مخصوص گله و شکایت
• یک صفحهای از رمانم را نوشتم که این روزها مثل لاکپشت جلو میرود. میدانم علتش چیست ولی باز هم مینویسم، حتی پر از غلط.
• روز جمعه هم کار نوشتن مقالهی پولسازم را به نیکی تمام کردم تا فرق برق خورشیدی با دیزل ژنراتور را به خریدار نشان دهم. لطفا تجهیزات خورشیدی بخرید تا هم من خوشحالم شوم هم خودتان.
• در وبینار نویسندهساز شرکت کردم و عاشق مهشید امیرشاهی شدم.
• پادکستی از تفسیر غزل «الا یا ایها الساقی» حافظ را گوش دادم. چیزی نفهمیدم ولی تا آخر گوش دادم.
| خودم در خودم
__داشتم گزارش نیک سارا را میخواندم که رسیدم به کارگاه پرسش نجاتبخش. یادم آمدم کارگاهی شرکت کردم تقریبن با همین نام. پرسشبنیاد. در یک لحظه ذهنم پاکِ پاک شد. با خودم گفتم من این کارگاه پرسشبنیاد را شرکت نکردم. ای وای یادم رفت. رفتم اسمش را توی دورهها جستجو کردم. دیدم نهبابا. شرکت کردم. از این تعجب میکنم که کارگاه برای سیزده دی چهارصدوچهار بود. من قبل از آن روز این همه پرش ذهنی و فراموشی نداشتم. اگر امروزم را با آن موقع مقایسه کنم، بله، تغییر محسوس است.
__امروز پودر شدم، بدون واو. ولی هنوز رسمی نشده. فعلن در ذهنم اتفاق افتاده.
__سردرد به سراغ مغزم آمد. فشارم پایین بود.
__دیشب یادم آمد که گزارش نیک ننوشتم. امروز اما به خودم قول دادم که بنویسم. و این عملی کردنش، لبخند کنج لبم شد.
1- پروپزالم را اصلاح کردم.
2- مقدمهی کتاب طرحوارهدرمانی برای طرحواره درمانگران و درآمد کتاب زبان گفتگو حقیقت را خواندم.
3- یک ساعتی روی یکی از جملههای الگوی کاریکلماتور کار کردم و 10 جمله نوشتم.
4- تو بازخورد پرسش نجاتبخش شرکت کردم. باز قاتی کردن مرزها ایرادم بود.
5- به مامان زنگ زدم از مشهد در آمدند و دارند برمیگردند.
۲۲ خرداد
جمعه دوست داشتنی
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲. آزادنویسی انجام دادم: چرا نوشتن؟
۳. تمیزکاری خانه انجام دادم و متاسفانه متوجه شدم جاروبرقی نیاز به درمان دارد.
۴. جلسه مشاوره آنلاین داشتم با مادر و پسری بسیار عصبانی و خشمگین از هم.
۵. حسابی ورزش کردم .
۶. لیستی از کارهایی نوشتم که کم انجام میدهم یا اصلا انجام نمیدهم.
۵. در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم. واژه فیزیوتراپی قلمی را از استاد آموختم.
۶. دومین جلسه بازخورد برای دوره نویسندگی خلاق که چهار ساعت طول کشید. دم استاد گرم. همیشه سرسلامت و تندرست باشند.
جمعگی من
۱- صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲- شکرگزاری را نگاشتم.
۳- روی کاناپه لم دادم و در حالی که تلویزیون با صدای بلند اخبار پخش میکرد، مطالعه کردم.
۴- چای خوردم و با خواهرانم درباره دغدغههایمان صحبت کردیم.
۵- تست کیفیِ چاشنی و نمک غذا را برای مامان انجام دادم.
۶- سر ساعت، رشتهپلوی خوشعطر و برنجِ مامانپز را دم دادم.
۷- چیدمان میز ناهار را انجام دادم.
۸- بعد از ناهار، روی کاناپه چنبره زدم و در حالی که غذایم هضم میشد، اخبار جام جهانی را دنبال کردم.
۹- به ارائه تمرینی خواهرم برای دفاع از پروپوزالش گوش کردم و برای زمانبندی ارائه، نکاتی را به او گوشزد کردم.
۱۰- برای قدم زدن با خواهرم و مایلو به پارک رفتیم که به شبنشینی با دوستانمان ختم شد.
۱۱- به درد دل یکی از همسایگان گوش کردم و دلداریاش دادم.
۱۲- کانال تلگرامم را بهروزرسانی کردم.
رقصیدم. با همان سایه و آهنگ جدید شکیرا.
آشپزی کردم. یک ترکیب مندرآوردی در پاستا زدم. خوشمزه بود.
کار سایت را جلو بردم. میماند اوفقدم دیگر. ندا میگوید خیلی هم کار کردی، دست کم نگیر. واقعن عجله برای چی؟ نت هم قطع شود باز به حدی رسیده که بشود ادامه داد.
نامه نوشتم. از کارهای مورد علاقهام نوشتن نامه است.
با نصیرو و احمدو و فائزو حرف زدم.
استوری گذاشتم. اینجا جادهی مهگرفتهی اسالم به خلخال است. برایم رویایی و لذتبخش است.
روزگفتار ضبط کردم. سخت بود. دوست داشتم تکههای بیشتری اضافه کنم ولی سرعت نت دهان آدم را صاف میکند.
نویسندهساز را بودم. به سوالات پاسخ دادند و شنیدن پاسخها برایم آموزنده است.
کارهای خانه را کردم. آخر هفتهها و خانهتکانی هفتگی.
میخاهم به بهانهی گزارش نیک یک صفحه کتاب بخانم.
«اگر قصد دارید روابطتان را بهبود ببخشید و یا بنیانگذاری کنید، فراگرفتن زبان چنگ ضروری است.» از کتاب «عشق رمانتیک»
زبان چنگ و شمشیر. کنجکاو شدم بدانم منظورش چیست.
بهتر است از خوبی های روز حرف بزنم…
در مسیر خانه به محل کار و برعکس، غذای گربه های خیابان را دادم. دو تا ظرف آب برایشان گذاشتم تا بلکه ذره ای از گرمای امروز، از میوذهن شان برود.
بعد از وقفه ای، پادکست آلمانی گوش داده و چند تا متن هم کار کردم.
اسکار شیرین ترین بخش امروز می رسد به سکانس بازی کردن با ” تافی” دختر بزرگِ من، دختری که ۹ سالی می شود قلب کوچک خانه ی من شده است.🐱
راستی استاد عزیز امروز خیلی لذت بردم از داستان خواندن شما در وبینار.
دیگر اینکه؛ تولد تولد تولدت مبارک …مبارک مبارک تولدت مبارک
( با ریتم بخوانید لطفا)🎂🎊🎈🎉
– امروز صبح که پاشدم حس کردم نیاز به بیرون رفتن دارم. پس آماده شدم و زدم بیرون. دلم میخاست لای کتابا بلولم و شاید کافهای برم. پس راه افتادم سمت انقلاب. راستش از قبل حدس میزدم که ممکنه سر ظهر اکثر کتابفروشیها و مغازه ها بسته باشن اما رفتم.
اما…
حواسم نبود جمعهست و سر ظهر عدهای که برای کاری به دانشگاه رفتن، کارشون تموم شده و راه افتادن بیرون.
من دامن مشکی پوشیده بودم که به اندازهی یک وجب از قوزکم بالاتر بلندی داشت. و یه شومیز سبزِ آستین کوتاه. شال هم طبق معمول این چندماه نداشتم. دو دسته از جلوی موهام رو با یه کلیپس کوچیک پشت سرم جمع کرده بودم و الباقی باز روی شانههام بودن.
اینها رو گفتم تا به شما از خودم تصویری بدم.
من از انقلاب به سمت تاترشهر میرفتم و یعنی خلاف جهت جمعیت. تعداد نگاههای پر از نفرت کم نبود. اما،
زن مسن اول: نُچ نُچ نُچ (همراه نگاهی از سرتا پای من با انزجار)
این چه سَر و ریختیه؟
گفتم: راهتو برو.
سر یکی از خیابان ها مردی هر چه فحش بلد بود و هرچه شایستهی زنانِ خانوادهاش بود را نثارم کرد. (من راه میرفتم و سر برنگردادم پس چهرهاش را ندیدم)
سرِ خیابانِ بعدی ون بزرگِ سفیدی پیچید داخل خیابان، (شما هم نگران شدید؟)
دلم برای تجربهای که زیسته بودمش گرفت. چرا هنوز هم از دیدنِ ونِ سفید مضطرب میشوم؟
چیزی نبود. مال نیروی انتظامی بود که کارمندانش را میبرد.
به راه رفتن ادامه دادم.
سر خیابان بعدی عدهای زنِ میانسال و مسن نشسته بودند. یکی از آنها که هرچه خورده بود رو پس نداده بود، هیکل عظیمش رو بلند کرد و سریع خودش رو به من رسوند و گفت دختر قشنگم این چه وضعیه همهچیتو ریختی بیرون؟
چرا فکر میکنند اگر مهربانانه تجاوز کنند دردش کمتر است؟
من به او گفتم: گُهِ خودت را بخور. نایستادم. ضمن راه رفتن گفتم.
با خودم گفتم من چه چیزم را بیرون ریختهام؟ منکه به قول استاد تُخمی هستم و گوشتی چندان ندارم.
از دکهای یک بسته کاغذ طراحی خریدم که رویش خطخطی کنم.
سرم درد گرفته بود.
به دنبال کافهای گشتم که باز باشد.
یکی پیدا کردم. پایین تاترشهر داخل یک کوچه.
جای دنج و خوشانرژی بود.
قهوهای سفارش دادم.
روزی جایی خاندم که گربهها توانایی دیدنِ هالهی انرژی افراد را دارند. و اگر انسانی را ببیند که از نظرشان آدمِ خوبی هست و ناراحت است، میروند سمتش و انرژی بد را از او میگیرند و انرژی خوب میدهند.
درِ کافه بسته بود. نمیدانم از کجا پیشی چندرنگ و خنگ که مهربان بود آمد داخل. مستقیم آمد سمتم.
سرش را نوازش کردم. آمد روی میز و پرید روی پایم و دربغلم نشست. کثیف بود. نوازشش کردم. میخاست از قهوهام به او بدهم. شاید کافکا بود.
حالم کمی بهتر شد.
– رفتم بیمارستان عیادت مادر دوستم که عمل کرده بود و خیلی از دیدنم خوشحال شدن.
– تو وبینار نویسندهساز شرکت کردم. استاد قسمتی از داستان خانم مهشید امیرشاهی رو خوندن. خیلی زیبا و آموزنده بود. تیشرتتون هم خیلی قشنگ بود و خیلی خوشتیپ شده بودین. 👌🏻
اینکه راجع به لباساتون نظر میدم رو حمل بر جسارت نکنین. دوست دارم راجع به حسن افراد نظر بدم. به هرحال اگر این موضوع خوشایندتون نیست بفرمایید که دیگه نگم.🙏🏻
– تو کلاس نویسندگی خلاق شرکت کردم. کارم خوب نبود. احساس درجا زدن و پسرفت دارم. دارم دچارِ کلافگی میشم. اینرو به بازخوردتون نگیرین استاد. راجع به خودم میگم.
– ویس روزگفتارم رو ضبط کردم و تو کانال قرار دادم. راجع به امروز و تجاوزی که بهم شد گفتم.
– صبحم یه نقل از فابیو مورابیتو که اول کتاب «به زبان مادری گریه میکنیم» هست رو تو کانالم پست کردم.
همین.
چقدر دلت باز شد رفتی بیرون😂😂😂شانستو دختر.
اینم شانسِ مایه خاهر😄
۱. ا مروز جمعه بود و من از زمانی که یادم میآید جمعهها را دوست داشتهام. از بچگی جمعهها را دوست داشتم چون روزهای جمعه پدرم خانه بود و کنارمان. از کودکی عاشق پدرم که بهترین پدر دنیا بود، بودم و او نیز عاشقانه هم مادرم و هم ما را دوست داشت. کنار وجود سراسر عشق او همیشه شادی و خندهبود. جمعهها روز ما و پدر بود. شاید شیرینی آن خاطرات موجب شده که جمعهها را هنوز دوست داشته باشم.
۲. برخلاف روزهای دیگر که پنج بیدار میشوم امروز شش بیدارم . و هنوز خوابم میآید دست به دست میشوم و تا هفت میخوابم.
۳. به محض بیدار شدن خواب هایم را مرور میکنم. حس خوبی دارم و برای حال خوبم خدای را شکر میکنم.
۴. ساعت ۷ صفحات صبحگاهی ام را مینویسم. حوصلهی هیچ کاری ندارم.
۵. کتاب موشها و آدمها را از طاقچه بینهایت ادامه میدهم تا ۸.
۶. تا ۹ خوش خوشک صبحانه املتی میخورم و بعد
۷. یادآوری وبینار ساعت ۱۱ راه هنرمند را در کانال تلگرام و بله میگذارم و پاسخگویی به پیامکهای دوستان و کمی چرخیدن در یوتیوب.
۸. یادداشتهای وبینار م را مرور میکنم.
۹. ویدیوی توربوی دکتر کاویانی را میشنوم و یادداشتبرداری میکنم.
۱۰. بیست دقیقه مانده به وبینار لپتاپم را میوصلم و وبینار با حضور فعال بهترین دوستان برگذار میکنم.
۱۱. بعد از وبینار دو لباس داشتم که نیاز به دکمه و کمی وارسی داشت ، همراه با گوشیدن به صوت جلسه آخر دورهی کاریکلماتور انجام میدهم.
۱۲. ساعت ۱۶ یکی از دوستان نازنینم زنگید و بعد از صحبت با او متوجه شدم که ساعت ۱۶:۳۰ است و هنوز ناهار نخوردهام.
۱۳. ناهار را که خوردم نویسنده ساز شروع شد. در حال گوشیدن و یادداشتبرداری چون در حالت درازکشیده بودم، وقتی استاد کلانتری عزیز در حال خواندن داستان کوتاهی از مهشید امیرشاهی و تفسیرش بود انگار صدای یکنواختش لالایی بود و من خوابم برده بود با صدای کوبیدن چیزی از همسایه از خواب پریدم و دیدم استاد کلانتری در حال خداحافظی است و من متاسف از ازدست دادن اما باز خوابیدم.
۱۴. ساعت ۱۹ با صدای گفتگوی دوستم با برادر و زن برادرش از خواب پریدم. هوا تاریک بود و من نمیتوانستم بلند شوم تمام بدنم مثل سنگ شدهبود اما باید بلند میشدم و به زور بلند شدم. تا الان که آنها در حال صحبتند و هندوانه خوردن و من در حال نوشتنم.
۱۵. امروز جمعه بود و گویا روز خواب من . بدنم خسته از یک هفته دویدن بود و امروز گویا روز آساییدنم و من اجازه دادم بدنم بیاساید .
امروز را با صفحات صبحگاهی شروع کردم؛ همان خلوتِ آشنایی که کمک میکند ذهنم قبل از هر هیاهویی خودش را روی کاغذ خالی کند.
بعد نشستم پای تمرین طراحی چهره و فیگور. تمرکز روی تناسبها، خطوط، حجمها، همان جایی که چشم باید دقیقتر ببیند و دست صبورتر حرکت کند. تمرین است دیگر، نه برای شاهکار ساختن، برای آهستهآهسته بهتر شدن.
مرور جلسهی دوم شعرماهی هم بخشی از روزم بود. برگشتم به نکتهها، مثالها و تمرینها.
بعد از صد قرن هم آشپزی کردم البته اگر بشود اسمش را گذاشت آشپزی، جوجهکباب گذاشتم داخل فر و یک سالاد سزار با سس ماست درست کردم.
در وبینار نویسندهساز از مهشید امیرشاهی صحبت شد، نویسندهی خوب ایرانی که کتاب مادران و دختران را نوشته. حرفها آنقدر تاثیر گذار بود که وسوسه شدم کتابی از او بخوانم و بیشتر با جهانش آشنا شوم.
تماشای دوبارهی فیلم قرمز از سهگانهی کیشلوفسکی هم پایانبخش کارهای هنری و تأملی امروز بود، غرق شدن در سینمایی سرشار از رنگ، نشانهها و روابط انسانی.
آخر شب، سختترین بخش روز شروع شد: مرتب کردن اتاق کار خانه، یا بهتر بگویم «آتلیهرنگ». همیشه وسوسهانگیز است که بگذارم همهچیز بماند برای فردا، اما تجربه یادم داده اگر شب دوروبرم را جمعوجور نکنم، فردا با تلمباری از دیروز روی سرم، بیدار میشوم.
پس با کمی مقاومت، قلمموها، کاغذها و وسایل را سر جایشان گذاشتم، انگار که دارم ذهنم را هم برای یک شروع تازه مرتب میکنم.
گزارش نیک ۲۲ خرداد:
۱. امروز چهار صفحه آزادانه قلم را بر کاغذ دواندم.
۲. کمی پیادهروی کردم تا سَرم بادی خورد و افکار پریشان را هضم کند.
۳. کمی از فصل هفتم تفکر نقاد را خواندم و فهمیدم، مغالطه حقهای است برای قبولاندن استدلال و انواعی دارد و یکی از این انواع، «حمله به شخص» نام دارد.
حلزون لجی است شبیه پیام آقای شاهین؟ شاید شبیه من، شبیه ما. میگویند حتما چیزکی هست که مردم چیزها میگویند. حالا خود میدانید پیام لجی مدرسهنویسندهساز. قضاوت با شما.
بیخیال لج و لجبازی اگر شوم، کار نیکی هم نیست جز رفتن به تهران، خانهی برادر. دیدن برادرزادهی قندم که هرچه قند داشتم در دلم آب شد.
و اکنون رسیدهام به خانگاه خودم.
و چون حلزون لجی میخزم بروی تختم و خوابیدن خود بهترین کارنیک شبانگاه من است.
-نویسندهساز را بعد از یک روز وقفه شرکت کردم. استاد کمی از مهشيد امیرشاهی برایمان خواند و چشمهایمان قلبی شد از این چینش ارکان جمله.
-یک ساعتی غرق آزادنویسی شدم.
-هشتگ جدیدی که گفته بودم را راه انداختیم و ثبتش کردیم تو کانال.
@najmehfatehi
@ZahraKordevaly
-دو ساعتی هم به مطالعه و کلمهبرداری گذشت.
|زهرا کردوالی|
گزارش کار نیک فرح
1. بیداری تا اذان صبح ، به این نتیجه رسیدم هر دوسه روز یک شب بیخوابی دارم، متناوب خواب و بیداری برام عادت شده.
2. خستهام اما با نرمش و یک صبحونه سرحال شدم.
3. رونویسی از کتاب محبوبم در چهار صفحه A4 ( جمعه است خیر امواتم کردم.)
4. جمعه است و دیدن انیمیشن هم واجب. “افسون شده “ انیمیشن جالبی بود که در باره رابطه غلط ، و دعواهای پدر و مادرها بود که پدر و مادر لیانا هیولا شدند و ماجراهای و فانتزی هایی زیبای را برای کودکان خلق کرد، در حالی که پدر و مادرش ، شاه و ملکه بودند و بقیه ماجراهای جالب این انیمیشن…
5. آشپزی برای ناهار . عدس پلو با کشمش و گردو و خرما پنگوندم . چون پسرم نیست بی خیال پختن گوشت شدم.
6. بعداز ظهر به جای خواندن کتاب های رو میزی حال ، دیدن فیلم سینمای قدیمی امریکایی گاوچرانی به نام “دشت باز” را ترجیح دادم.
7. شرکت در وبینار نویسنده ساز ( داستان کوتاه “صدای مرغ تنها” از مهشید امیر شاهی را استاد شاهین خواند و بررسی کرد. و برای من نکات که میگفتند بسیار جالب بود.
8. کار نیک همیشه عصر جمعهها، دستجمعی خونه مامانجون رفتن، را انجام دادم،
9. شب به چند کتاب نصف و نیمه خوانده شده سر زدم و از هرکدام چند صفحهای خواندم.
10. از کتاب “قصههای مشدی گلین خانم” ۱۱۰ قصه عامیانه ایرانی چند داستانی خواندم . کتاب را از خونه مامانجون یه قول جوونا پیچوندم .
حلزون خونریزی داره اما بازم ولکن نیست و داره ادامه میده.
راستی چند روزه میخوام بگم جملههایی که بالای صفحهی گزارش نیک بذارید، خیلی جذابن. مرسی.
۱. کلی خوابیدم. دلی از خواب درآوردم.
۲. رونویسی از آخرین صفحهی کتاب «بچهها من هم بازی»
و تمام. بعد از چند ماه و ماه.
۳. وبینار نویسندهساز
۴. نقاشی. چشمها و مماغها و لبهای متنوع کشیدم.
۵. مرتب کردن مدادها و خودکارها و ماژیکها. انداختن بدردنخورهاش توی زبالههای بازیافتی.
۶. پیادهروی. آدم دیدم. بچه هم دیدم و کلی ذوقیدم.
۷. خواندن
امشب حلزونم روی فرش قرمز راه میرود. میخاهد اسکار عشق بگیرد. یک ماهی ما را دور هم جمع کرده است. یک ماه برایتان نوشتم. دیشب غمگین بودم. برادرم در بهار رفت. دیروز برادرزادهم سفر کرد. فرزند برادر بزرگم. در کانالم این متن را نوشتم.
درختان
مرگ و زندگی را
با هم دارند
شاخهها در زندگی
ریشهها در خاک
سر در هوا
پا در زمین
ما درختیم نه؟
این روزها تجربههای عجیبی را از سر میگذرانم. حس میکنم چون درختم هم زندهم و هم مرده. رفتنهایی پشت در پشت. به این روزهای غریب میاندیشم. راستی چرا میآییم که دوباره برویم؟
https://t.me/golnesasher
عاشق حلزونم، حلزونی که در اینجا میزیَد. غمگینم حلزونجان. چه کنم؟ آیا تو میدانی که چرا ما میآییم که دو باره برویم؟
خانم موعودی عزیز تسلیت میگویم. من هم همواره این سؤال شما را از خود میپرسم. سوگ عزیزان گاه آدم را به جایی میرساند که دربارهٔ همهچیز پرسش دارد و دلش دردمند است. خیلی سخت است که شما دو سوگ را با فاصلهای کم میگذرانید. امیدوارم نوشتن و خواندن، در گذراندن این دوران یاریگرتان باشد. ما هم با شما همدلیم.
یک ترانهٔ ترکی هست که میگوید:
«بیر آیریلیق بیر اولوم، هِش بیری اولمایایدی»
کاش مرگ و هجران، هیچ کدام هیچوقت نبودند.
امروز کار نیک درست و حسابی انجام ندادم که به نویسندگی ارتباط داشته باشه به غیر از یک مطلب کوتاه برای تلگرام و سایتم.
به این نتیجه رسیدم که واقعا نوشتن یک شغله. کامل یه روز رو پر میکنه.
و یه نتیجه مهم دیگه اینکه بالاخره خونه هم نیاز به تمیز کردن داره .
امروز بر آن شدم که در گزارش نیکم، لحنی دیگرگونه به کار بندم، باشد که تنوعی حاصل آید؛ خصوصاً که شب پیش از تولد، جنابِ دوست و استاد، آقای شاهین کلانتری هم است.
پس با تبریکی از بنِ جان به مناسبت زادروز فرخندهٔ ایشان، گزارشم را اینگونه مینگارم:
۱. صفحات صبحگاهی را با خطی بهغایت خُرد نگاشتم. نظری بر نقد احوال خویش داشتم، سپس یادداشت را با نگارش سیاههای از امور منزل که بایسته است انجامشان دهم، به پایان بردم. امید که تا پایان روز، کارها به سرانجام رسند و سیاهه سرشار شود از نشانی که برای انجامشان در کنارشان مینهم.
۲. همراه با یار، فیلم «Hamnet» را دیدم و نیک گریستم. در نماهایی از فیلم، سخنانی دربارهٔ مرگ بود که مرا یاد سوگهای خودم و موضوع غمافزای اخیرم انداخت و خاطرم را غمبار کرد. تا پاسی از روز، در این اندیشه بودم و غم را میپالاییدم تا معنایی از خلال آن بیابم.
۳. نام کتابهای جدیدی را که مهمان سرایمان شده بودند، در دفتر مخصوص نگاشتم و دریافتم که در سال جدید، سی مجلّد کتاب، به کتابخانهمان افزوده شده است. در این عالم، چیزی خوشتر از کتاب سراغ ندارم که همدم و یار غار آدمی باشد به گاه تنهایی و غم و هجران و فقدان و ملال و هرچه حال نیک و بد.
۴. فصلی از «تتبّعات» مونتنی خواندم. این عزیز، چهسان زیبا و عقلمند مینویسد. از او هر بار میآموزم. امروز دربارهٔ تعلیم و تربیت سخن به میان آورده بود. چه تفکّر نابی! میگوید مربّی باید که مغزش خوب کار کند تا اینکه پر باشد و دیگر اینکه، از او توقّع ارزش معنوی و ذکاوت داشته باشند و علم و آن بیش از این.
و دیگر اینکه مربّی باید بهسان تسهیلگر باشد برای متربّی، نه اینکه چیزی گوید و او تکرار کند.
او معتقد است که متربّی باید که آموختههایش را مال خود سازد و در زندگی به کار بندد. در آن صورت، دیگر چندان اهمیتی ندارد که این سخن از کیست و آن دیگری از که، بلکه هر آنچه بیاموزد، از آن اوست.
۵. همین جستار از تتبّعات را رونویسی کردم و سپس چکیدهای نیز بر انتهای هر بخش افزودم تا بهتر و بیشتر بیاموزم.
در اثنای نوشتن این جستار، قلم را با کمال آزادی روی کاغذ میلغزاندم و رها مینوشتم. از این نیز لذت بردم و در نظرم آمد، یادکرد این موضوع، خالی از لطف نیست.
۶. یادداشتهایی نیز دربارهٔ خود و مرگ و زندگی و عادات نوشتم. با نوشتن، اندیشیدم.
۷. یادداشتی با موضوع تعلیم و تربیت از دیدگاه مونتنی در کانالم نوشتم.
۸. بر آنم که به پدر و مادر همسرم سر بزنم. دیر زمانی است که به دیدارشان نرفتهام. این نیز نیک است.
در پایان:
با هزاران یادبود خوب
تولدتان مبارک
استاد.
صبحانه پیش مامانم بودم. همسرم زنگ زد و برگشتم.
صفحات صبحگاهی نوشتم. عصبانیتم را روی کاغذ آوردم.
به کاسکو تخمه و آب دادم.
برای ناهار کباب تابهای و پلو درست کردم.
فیلم The ugly stepsister را دیدم.
گفتار نیک استاد را خواندم. چقدر حسودیام شد که به تئاتر باده علوی رفته است.
دو بار آمدم مراقبه کنم که نشد، یا یکی آمد یا تلفن زنگ خورد.
با دخترم شیرینی پختیم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. استاد کتابی از مهشید امیرشاهی خواندند. برای نوشتن نکات آموزندهای داشت و شروع داستانش به دلم نشست.
روی ناخنهایم لاک سبز براق زدم. دخترم حتماً غر خواهد زد. مهم نیست. خودم خوشم میآید.
روز گفتار و یک مطلب کوتاه در کانالم گذاشتم.
برای شام دعوت مادر شوهر بودیم. قرار بود با فامیل برویم پارک. مادر شوهرم دلمه پخته بود.
گرسنــــگی.
بطالــــت.
( نتیجه میگیریم خانم کاشانکی بدآموزی دارن. برای تنبلی مثه من راه میانبر ساختهان.)
اره خیلی بدآموزی داشتن.
من همش وسوسه میشم.
حیف واژهها نیست که حرومشون کنم. یک کلمه. مختصر و مفید.
😅😅
اوضاع یه جورایی «خاک بر سرم برینه» شد. 😂
😂😂😂
شما به قول استاد لقمانوار بیاموزید، اون مورد رو استاد به عنوان یک نمونهی بد مثال زدن که بقیه حواسشون باشه مفصل بنویسن 🤪
امروز حلزون طاوس زیبایی را تداعی کرد.
طبق برنامهای که دارم ورزش و مدیتیشن و قدم زدن و آب خوردن را انجام دادم.
آب خوردنم اینطوریه یک لیوان آب گرم قبل از صبحانه بخورم و از ساعت 8 صبح تا 5 بعدازظهر هر یکساعت بلند شوم، 100 قدمی راه بروم و یک لیوان آب بخورم. البته توی آبم از آبنمک غلیظی که درست میکنم میریزم تا تعادل الکترولیتی بدنم حفظ شود.
برای فردا وقت دکتر اینترنتی گرفتم.
دوباره لباس شستم. لباسهایی که روز گذشته شسته بودم جمع کردم.
یک مقدار جودوسر با آب و شیر پختم تا در طول هفته آینده داشته باشم.
ظرف شستم.
1.5 صفحه آزادنویسی کردم.
در وبینار شرکت کردم. استاد از خانم مهشید امیرشاهی و طرز داستاننویسیشان صحبت کردند.
50 صفحه بعدی کتاب شاهراه تأثیرگذاری را خاندم. امیدوارم بتونم نکاتش را در کانال تلگرام و سایت بکارببرم.
فایل صوتی خانم مونا رحمانزاده را در تلگرام گوش دادم.
ماسک دستساز خاهرم را به موهایم زدم تا حسابی آبرسانی شود.
امروز دلم نمیخواهد از نیکهای خواندنی و نوشتنی و ورزشی و طبیعتی و گردشیام بگویم.
میخواهم از این بگویم که هر روز با خانوادهام مسابقههای قدیمیِ تلویزیون را تماشا میکنیم.
میخواهم بگویم من هرچه هستم از خانوادهام و از امیرم هستم و هرچه نیستم از خودم.
میخواهم بگویم گاهی فراموش میکنم که نیکترین، عشق است و عشق است و عشق.
در انتظار باران
امروز آسمان آبی بود، اما دلم چنان ابری بود که گمانم طوفانی از حرفهای نگفته را در خودش میچرخاند. به پاکی و صداقت فکر کردم، به رنجی که هر روز گلویم را آرام آرام میفشارد. موسیقی گوش دادم؛ خانه ساکت بود اما من در هیچجا حضور کامل نداشتم.
ناهار پختم. میان وبیناری برای نویسنده شدن، ذهنم مدام از قاب کلمات بیرون میزد و جایی دورتر پرسه میکشید. دوش گرفتم، نشستم و نوشتم. اما میان واژهها صداهایی پیچید که نمیتوانستم لمسشان کنم، فقط حسشان میکردم، مثل سایههایی روی دیوار ذهن.
نمیدانم در اوج احساس، چرا نمیتوانم گریه کنم؟
چرا اشک، مثل دری که قفل شده باشد، پشت پلکهایم میماند و پایین نمیریزد؟
به دنیای خیال پریدم، اما حتی آنجا هم آرامش کامل نبود. صدای آبِ چشمهی آرزو نمیآمد؛ انگار خشکیده بودم میان جنگلی وسیع از آدمها، بیآنکه به جایی بند باشم.
میشود من هم از میان این خشکیِ چشمهایم جوانه بزنم؟
میشود دستی پیدا شود و پشتِ ردِ این غمها آب بریزد، تا دوباره به دامان زندگی برگردم؟
بعد سه روز دور بودن از خونه دلتنگ شدم. به آیدا زنگ زدم گفتم: «دنبالم بیاد.» وسایلی که خریده بودم زیاد بود و واقعن برام خیلی سخت بود.
پشیمون شدم. زنگ زدم اگر حرکت نکردی نیا. من با اسنپ میام.
جواب نداد. حسی بهم میگفت تصادف کرده. دوباره زنگ زدم گفت: «نزدیکم.»
به خونه رسیدم آناهیتا گفت: «مامان آیدا در چه حالیه. پیش میاد.» گفتم: «چی شده؟» گفت: «وای خرابکاری کردم. مامان به آیدا نگو تصادف کرده.» گفتم: «آیدا داره میشنوه.مگه تصادف کرده.»
دوباره آناهیتا زنگ زد گفت: «مامان به خدا فقط به پشت ماشین خورده .» ایرج گفت: «مگه تصادف کرده؟» آناهیتا گفت: « ای بابا من چقدر خرابکاری میکنم.» منم گفتم: «دیگه هیچی نگو.»
خیلی خندیدم چیزی که نباید کسی میفهمید همه فهمیدند.
وسایل را جابجا کردم باز بدن دردم شروع شد .
آیدا گفت: «با بابا یه فرقی داری دلت نمیخواد کسی بدونه حالت بده. تند تند کارت را میکنی. ولی وقتی خودتی شروع به ناله و گریه میکنی.
اگه میشه دیگه کار نکن.
من دیروز زیادی ریدم😊
عالی
استادبدّ(سحر شیخ اویس حسن فرهادی🤕 )
که کامنت من راجع به سوال از دوره را نادیده می گیرند. می خواستم اختصاصا نظر استاد را بدانم که بدانم دوره ی شعر ماهی بدرد سطح من می خورَد یا نه ؟
دیگر وبینار نویسنده ساز شرکت نخواهم کرد و بدین طریق خودم را از ارث محروم خواهم کرد . 🙏🏻🌿
از بهشت رانده
یک عدد از بهشت رانده
درود آذر عزیز
مسئلهی سطح مطرح نیست، مهم جدیت شما در برخورد با شعره.