گزارش نیک ۲۹: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«هر واژه را
درنگی خاموش
به دنبال باید
تا هم بیاید
زخمِ آنچه
گفته آمد»
-فرانسوا ژکمن

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی

رونویسی و کلمه‌برداری

انتشار متن در رسانه‌ی شخصی

پیاده‌روی

مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان

تماشای فیلم

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.


قوانین بهره‌وری من

  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

16 شهریور 1403

16 شهریور 1403

17 اردیبهشت 1400

17 اردیبهشت 1400

11 اردیبهشت 1404

11 اردیبهشت 1404

93 پاسخ

  1. ۱-خواب که ببینم بیدار می شوم و به خواب ادامه نمی دهم تعبیر خوابم را در صفحه صبحگاهی نوشتم بعد آخر معلوم شد که خواب نشان است و تعبیرش راه طولانی و چند صفحه نوشتن . دستم گز گز می کند اما باید ادامه دهم .
    ۲- کتاب به نیمه رسیده ام را دوباره مروری بر نکته هایش کردم.
    ۳- چند کار تعمیری داشتم ( دوخت و دوز ) بلاخره انجامش دادم چون در فهرستگان جا خوش کرده بود . و فرصتی شد برای گوش کردن صوت تمرین قصه گویی و اجرای قصه با پارچه ای که نارنج و ترنج به کمر بست
    ۴- طوفان دیروز گلدان های بالکن کوچک ( پاتوق ورزش عصرانه ) را واژگون و شکسته بود. آقای همسر که نبودندتا آستین بالا بزنند و تمیز و مرتبش کنند ناچار خود جارو زدم ، شستم و بعد کمی آب بازی کردم .
    ۵- امروز شیرین بخت شدم چرا که از آشپزی معاف و یخجال در هفته گذشته را سر میز چیدم .
    ۶- چند صفحه از کتاب دیده اما نشنیده را یادداشت برداری کردم
    ۷- مطلبی برای کانالی نوشتم اما به دلم نشد و نفرستادمش
    ۸- گمی در مورد وبینار دوست خوبم خانم موعودی نظر دادم
    ۹-امروز بیشتر درمورد هدفی که نیاز به آزمون و خطا دارد نوشتم و به یک راه متفاوت رسیدم

  2. ۱-خواب که ببینم بیدار می شوم و به خواب ادامه نمی دهم تعبیر خوابم را در صفحه صبحگاهی نوشتم بعد آخر معلوم شد که خواب نشان است و تعبیرش راه طولانی و چند صفحه نوشتن . دستم گز گز می کند اما باید ادامه دهم .
    ۲- کتاب به نیمه رسیده ام را دوباره مروری بر نکته هایش کردم.
    ۳- چند کار تعمیری داشتم ( دوخت و دوز ) بلاخره انجامش دادم چون در فهرستگان جا خوش کرده بود . و فرصتی شد برای گوش کردن صوت تمرین قصه گویی و اجرای قصه با پارچه ای که نارنج و ترنج به کمر بست
    ۴- طوفان دیروز گلدان های بالکن کوچک ( پاتوق ورزش عصرانه ) را واژگون و شکسته بود. آقای همسر که نبودندتا آستین بالا بزنند و تمیز و مرتبش کنند ناچار خود جارو زدم ، شستم و بعد کمی آب بازی کردم .
    ۵- امروز شیرین بخت شدم چرا که از آشپزی معاف و یخجال در هفته گذشته را سر میز چیدم .
    ۶- چند صفحه از کتاب دیده اما نشنیده را یادداشت برداری کردم
    ۷- مطلبی برای کانالی نوشتم اما به دلم نشد و نفرستادمش
    ۸- گمی در مورد وبینار دوست خوبم خانم موعودی نظر دادم
    ۹-امروز بیشتر درمورد هدفی که نیاز به آزمون و خطا دارد نوشتم و به یک راه متفاوت رسیدم

  3. فهرست گزارش نیک من:

    — خوابم اای، همچین بفهمی نفهمی متوسط.
    — آزادنویسی‌ام بسیار خوب.
    — آشپزی کردنم قابل قبول.
    — فکر کردن در باره‌ی این که «بوها چه شکلی هستند؟» به پیشنهاد ندا احمدی که در کلاس الهه علیزاده گفته بود.
    — خوانش بخش‌هایی از کتابِ « ماندن در وضعیت آخر»
    — انتشار شعر سه سطری – برای کلاس شعرماهی سروده بودم- در کانالم.
    — شکرگزاری ذهنی و کلامی برای این که روزگارمان بدتر نشود و قیمت‌ها بالاتر نرود.
    — نقاشی کردن بعد از مدت‌های زیاد.

  4. حلزون؟یا حَلَّظون
    – نوسانات فشار اجازه خواب نداد، پس ۴ صبح نشستم صفحات صبحگاهیمو نوشتم.
    – طبق قرار ده صفحه از خوشه‌‌های خشم، ده صفحه داستان کوتاه و ده صفحه از هنرپرسشگری خوندم.
    – شعر نخوندم و ننوشتم، مدت زمان زیادی از شعر فاصله گرفتم جوری که انگار شعر وجود نداشته و این روی تمریناتم اثر گذاشته، علتشم اینه که بیشتر زمانمو روی داستان خوندن و نوشتن در اون حوزه کردم. یه تعادلی باید بین‌شون برقرار کنم. برای همینم کاریکلماتور ثبت‌نام کردم. چون شاید بتونه قفل ناتوانی در شعر سرودنو بشکنه.
    – ساعت ۹ خوابم بُرد و دیدم در فتنه‌انگیزی پیش رو شکست خوردم. خواب افتضاحی بود. بعدش که بیدار شدم خوشحال بودم که خواب بود.
    – دخترامو حموم کردم. کلی رخت شستم و اتو کشیدم. هنوز معادل فارسی جویدن حیوانات رو پیدا نکردم سر این کلافه‌م.
    – پستچی شب‌یک و شب‌دو و کتاب مقالات جلال آل احمد رو آورد.
    – یه اصطلاح جدید انگلیسی پیدا کردم. «دیگه میکروفونو انداختم زمین.» یعنی حرف آخرو زدم و تموم شد.

  5. – این چند روز همش داشتم قند می‌خوندم و به کاری نمی‌رسیدم. سرعتم خیلی پایینه. در رشته ما قند رو هم می‌خونند خیلی هم سخت و پیچیده است. گنجلو می‌گفت تکنولوژی ای که در کارخانجات قند به کار می‌ره با صنایع موشک سازی برابری می‌کنه. خیلی سعی کرد برای بازدید به یه کارخونه قند بریم ولی هیچ کارخونه‌ای گردن نگرفت و اجازه نداد. دلم برا کلاس درسای پر از سوالش تنگ شده همیشه شرکت تو کلاس‌هاش به من حس بیسوادی می‌داد. اخر سر ازش پرسیدم استاد چطوری اینقده بلدین. ذوق کرد بلند شد برام اسم کلی هوش مصنوعی و سایت و اینا برام ردیف کرد. اصلا بخاطر شخص شخیصشه که بیشتر می‌خونم و یاد می‌گیرم.
    ـ قاسمپور پیام داد. برای بار سوم پیشنهاد داد که بیا یکی پروژه‌های سئوم رو گردن بگیر. گردن نگرفتم. عصبانی شد گفت این همه آموزشت دادم که الان به من کمک کنی. راست می‌گفت این دوسال خیلی هوایم را داشته. آخر سر بخاطر کنکور کوتاه امد و یک ماه دیگر مهلت داد. دلشوره کنکور کم بود این یکی هم اضافه شد. امیدوارم بتونم از پسش بربیام خوبه که حسنا رو دارم و می‌تونم روی کمکش حساب باز کنم.
    – چند تصویر درست کردم و محتوای جدید رو به سمت حسنا روانه کردم.
    – ناخونا رو خوگلیزاسیون کردم.
    ـ به وبینار دیر رسیدم. مهنا یه چیزایی گفت سر درنیاورم چی شده.
    – راهکار جدیدم برای حفظ تمرکزم این روزا ضبط آزادگوییه. مقداری جوابه.
    – شب خیلی زود خوابم میبره مثلا 12 اینا ولی صبح 4 یا 5 بیدار میشم. خوابمم بیاد صدای پرتاب این چیز میزا میپرونه.

  6. *حلزون ازینکه فونت تغیر کرده، فیبوناچیِ بهم ریخته.*

    یک) چند مورد شعر به پست دیشب کانالم چسباندم.
    دو)موتور که حال خوبی نداشت را به درمانگاه بردم. نیاز به بستری نبود و با کمی مواظبت بهتر میشود.
    سه) اتاقم را جمع و جور کردم. گردگیری های لازم و کارهای درشتش بماند برای فردا.
    چهار)برای اینکه ثابت کنم رفیقم روزهایی که با من احساس صمیمیت داشته ولی کسی دیگر را دوست، برایش نوشتم تا بحث بینمان بالا نگیرد.
    پنج)کاریکلماتور را شرکت خاهیم نمود و وبینار نویسنده‌ساز را امیدواریم.
    شش)خاندم و خط‌خطی کردم.
    هفت)کانال را سر صبح به روز کردم که سنگینی‌ش تا شب تهِ فِرَم را نسوزاند.
    هشت)کاسه کوزه را به عنوان یک شکست پذیرفتم. از همان کاسه کوزه ای که در گزارش نیک شانزدهم گفتم. از آشپزی نوشتن را آغازیدم و مدتی بود میخاستم از شکست بنویسم. در همان گزارش هم گفتم در موردش مینویسم اما ننوشتم. به زودی.
    نهم)از امشب جام جهانی شروع میشه. اگه سرت به تنت نمی ارزشه شرط بندی کن باهاش.
    دهم)یک روزی مطمئن بودم نخ‌دندان زدن و رانندگی ماشین را یاد نمی‌گیرم. نمیدانم آدامس باد کردن چه وجهه‌ای دارد ولی آن را تا امروز یاد نگرفته‌ام.

  7. _ انجام پیاده‌روی‌ در آغاز روز
    _ نوشتن یک صفحه‌ی صبحگاهی
    _ صرف صبحانه‌‌ی کامل
    _ پیشبرد چند مورد کاری با دقت و تمرکز لازم
    _ شرکت در وبینار نویسنده‌ساز و شنیدن کاریکلماتور دوستان
    _ در پایان روز ساعتی را در مجاورت طبیعت گذراندم تا خستگی هفته از تنم به در شود.
    _ با کیانا وقت گذراندم و به شیطنت‌ و کنجکاوی‌های دوران کودکیم خندیدیم.

    استاد قبلن دوره‌ی « تمرین نوشتن» را برگزار می‌کردید. برای من بسیار الهام‌بخش بود. مکان برگزاری مجدد آن هست؟

  8. _ با زنگ زدن به بابام روزم رو شروع کردم.
    یه اصطلاح جدید ازشون یاد گرفتم که تا به حال نشنیده بودم. گفتن: «چاقاله‌بادوما خر شده.» برام جالب بود. فکر می‌کنم نیاز به توضیح نباشه.
    _ شرکت در جلسه بازخورد شعرماهی.
    خیلی خوشحال شدم از تایید استاد و تشویق هم‌شاگردی‌ها 🥰.
    _ شرکت در اولین جلسه کارگاه زنانه‌خوانی.
    همین چند وقت پیش که اینترنت قطع بود، دنبال جواب یه سوال تو کتاب‌ها دست و پا می‌زدم. و درنتیجه آخرش هم به جواب مطمئنی نرسیدم. تا اینکه اینترنت وصل شد و من آنی به جواب سوالم رسیدم. تو کل تایم این کلاس حالم شبیه وقتی بود که به اینترنت وصل شدم.
    _ و اما قسمت آخر و جذاب‌تر روزم دیدن دوستان مجازی مدرسه نویسندگی و بازیگری فوق‌العاده‌ی باده جان علوی بود.
    وقتی نوشته‌های خانم زهرا هادی رو تو گزارش‌های نیک‌ می‌خوندم، هیچ‌وقت توقع نداشتم با یه دختر شونزده‌ساله روبه‌رو شم. واقعا دمت گرم. و همینطور وقتی شیطنت‌های خانم غزاله فائق رو تو نویسنده‌ساز می‌دیدم، توقعم یه دختر شر و شور حدودا بیست‌ساله بود. به نظرم غزاله هنوز بیست‌سالگی رو درون خودش زنده نگه داشته. و آقای بهنام پازانی که هیچ شناختی نسبت بهشون نداشتم، اما باید بگم شب پر خنده‌ای برامون ساخت. و راستش هر چقدر تلاش کردم که دوباره قرار بذاریم، متاسفانه به اجازه والدین نیاز داشتن 🤪. و اما باده جان خوش‌برخورد همیشه مهربون که هم از حضورش در صحنه‌ی تئاتر و هم از معاشرت باهاش کلی لذت بردم. و امیدوارم بارها و بارها روی صحنه‌‌های تئاتر ببینمش و ایستاده براش دست بزنم ❤️.
    و باید بگم عاشق روزایی هستم که شبش خسته و کوفته و خوشحال خوابم می‌بره.

  9. زمان‌هایی که خباثتم اوت می‌کند و جرم‌هایم سنگین می‌شوند، به دنبال گردن‌گیر می‌روم، تا در اقدامی سریع این امر خطیر را به وی واگذار کنم. پیدا کردنش طولی نمی‌کشد، انگار هست .
    منتظر، مشتاق، تا انتخابش کنم. من هم کوتاهی نمی‌کنم و پُست کذا و کذا را به وی منصوب می‌کنم.
    شرارت نیست. انتخاب موقعیتی جدید‌ست تا
    فراری‌ مهیا شود ونبودنم را شیرین‌تر از قبول بودنم کند. همینی که هست.
    امروز چندمین روز می‌شود که کتاب‌های مورد علاقه ام را نخواندم.
    ازادنویسی‌هایم کمتر شده روزی ۵۷۰ کلمه می‌نویسم.
    پیاده‌روی‌هایم بیشتر شدند.
    رقصیدنم هم زیاد.
    دورهمی دوستانم رفتم.
    این روزها مفید‌ترین کارم شرکت در نویسنده ساز است.

  10. من دیروز و دیشب:
    دوباره نرم‌افزار پومودورو رو نصب کردم
    چند ساعت روی اصلاح پروپزالم کار کردم
    وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم و از شنیدن کاریکلماتور دوستان لذت بردم
    با درمانگرم جلسه داشتم
    2 ساعت از فیلم درختان نخل در برف را دیدم

  11. بخش زیادی از روزم به خانم مارپل‌بازی گذشت.
    همسایه‌ی روبه‌رویی باغ تماس گرفت و ازم خواست تصاویر دوربین‌ها را برای ۴۸ ساعت گذشته چک کنم. برای پیدا کردن شماره پلاکِ یک ماشین مشکوک در شب، لازم بود ویدئوها را از طریق مانیتور متصل به دستگاه ببینم.

    📌دیروز آنلاین شدم و بازخوردِ تمرین‌های جلسه‌ی اولِ دوره‌ی شعرماهی را شنیدم. شنیدن نظر استاد کلانتری مهربان که در بازخورد گاهی نامهربان می‌شوند درباره‌ی تمرین‌ها، همیشه برایم لحظه‌ای حساس است. این بازخوردها کمک می‌کنند بهتر ببینم کجای مسیر ایستاده‌ام و چه چیزهایی در نوشتنم نیاز به دقت یا جسارت بیشتری دارند.

    📌بهترین بخش روزم، حضور در یک ایونتِ ورزشکارانه با مربی‌گری ملیکا رکنی بود.ایونت، ترکیبی بود از تمرین‌های گروهی فانکشنال و مدیتیشن.

  12. —امروز هم کمی از بوطیقای جهالت خواندم.

    —این هفته نوبت چشایی است. پس به مزه‌ها دقت می‌کنم و گزارش مزه‌کاوی‌ام را سه‌شنبه در وبینار الهه ارائه می‌کنم.

    —بازخورد اول شعرماهی را هم بودم هم نبودم. مهمان داشتیم و مشغول آشپزی بودم.

    —در وبینار سرزبان شرکت کردم. ندا خوابم را تعبیر کرد و بوی عطر مَشَدی را برایم نقاشی کشیده بود. لعنتی چقدر هم زیبا کشیده بود.😍

    —در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. استاد کاریکلماتورهای بچه‌ها را خواند. سه‌تا از کاریکلماتورهای من هم جزوشان بود.😎

    —بازخورد دوم شعرماهی را هم بودم. خوشبختانه گازگازی نشدم. شعری هم که برای استاد سروده بودم مقبول واقع شد.😎

    —مهمان‌ها آمدند و مثل چی کار کردم و خسته و له و داغونم و ای وای گویووووووم.🥱

  13. ۱ـ چند شعر از مجموعه «تابستان و غم» احمدرضا احمدی خواندم. همان شعر اول نظرم را جلب کرد. «سهم ما از زندگی مجهول بود
    و مرگ مدام به ما خیره بود تکه نانی از سفره برداشتیم
    که بوی کهنگی می.داد پرنده‌ها آرزوهای ما را نوک می‌زدند زن در بالکن گلدان‌ها را
    آب می‌دهد
    ساعت مرگش را از ما می‌پرسد
    ما سکوت می‌کنیم
    در این سکوت است
    که عقربه‌های ساعت
    پژمرده می‌شوند.»
    شعرهای احمدی را دوست دارم. بیشتر مواقع برایم مثل معمایی می‌مانند که باید کشفش کنم. در ثانی نگاه احمدی را دوست دارم. یک بار در جلسه‌ی شعر گفتم که احمدی اگر در شعرش یک ایستگاه قطار را برای نمایش دادن مفهوم انتظار ترسیم می‌کند، برایش هر چه که در آن ایستگاه است معنای انتطار می‌دهد. از قطار و ریل‌ها گرفته تا بچه‌ای که لباس مادرش را گرفته و بی‌قراری می‌کند. از آسمان گرفته تا آسفالت خراب شده. شاید برای همین است که گاهی احساس می‌کنیم در شعرهایش زیادی از این شاخه به آن شاخه می‌شود. که نمی‌شود سر نخ را گرفت و به جایی واحد رسید.
    ۲ـ به اوضاع مقاله‌ام رسیدم و بخشی از ویس درسی را ضبط کردم.
    ۳ـ چای دم کردم و نشستم و بخش‌های مهمی از منابع موردنظر که باید در مقاله‌ام بیاید را هایلایت کردم.
    ۴ـ شرکت در وبینار نویسنده‌ساز خستگی‌ام را به‌در کرد‌.
    ۵ـ از تماشای ویدیو‌های آشپزی آن خانم اهل آذربایجان در یوتیوب خیلی لذت می‌برم. یکی از دلایلش این است که تقریبن هیچ صدای آدمیزادی بر صدای طبیعت و اشیا قالب نیست. اسم کانال در یوتیوب «Country Life Vlog» است.

  14. گزارش نیک چهارشنبه بیستم خردادماه چهارصد و پنج
    ۱- روتین همیشگی را به جا آوردم یادداشت روزانه، کمی ورزش و کمی کلنجار رفتن با خودم. یادداشت امروز اما از دل خوابی بیرون آمد که بیشتر شبیه کابوس بود تا خواب. گمانم تقصیر همان سنگ صبور باشد که این روزها افتاده به جان ذهنم و هرچه در آن می‌خوانم، شب‌ها با لباس مبدل برمی‌گردد توی خواب‌هایم. انگار ذهن هم اگر به موقع تخلیه نشود، شبانه دست به اعتصاب می‌زند و هرچه آشغال و خرت‌وپرت انبار کرده را وسط خواب آدم خالی می‌کند.
    ۲- برای خودم نامه نوشتم. اول کمی گلایه کردم از تنبلی‌ها، عقب‌انداختن‌ها، تصمیم‌های نصفه‌نیمه و قول‌هایی که به خودم داده بودم و خودم هم زیرشان زده بودم. بعد هم در نقش پیر دانای قبیله ظاهر شدم و شروع کردم به نصیحت کردن خودم. نتیجه؟ همان نتیجه همیشگی. یک نفر حرف زد، یک نفر شنید، و هر دو نفر هم خودم بودم. آخر سر هم نصیحت‌ها از یک گوش وارد شدند و از گوش دیگر با احترام کامل محل را ترک کردند.
    ۳- مامان قرار است بیاید و از آنجایی که من دچار بیماری نه گفتن هستم به جای درمان بیماری، مثل خیلی از آدم‌های خلاق، راه فرار پیدا کرده‌ام. در این شهر چهار دوست بیشتر ندارم. چهار نفری که هر کدام در یک سیاره زندگی می‌کنند و از قضا مدارهایشان هم هیچ‌وقت به هم نمی‌خورد. آن‌قدر اخلاق‌های متفاوتی دارند که اگر بخواهم دور یک میز جمع‌شان کنم، احتمالاً باید یک میانجی سازمان ملل هم دعوت کنم. اما ماندم من چطور با همه مچم و اوکی.گاهی میگویم یه جای کارم می‌لنگد چون نمیشود با همه خوب باشی ولی بگویم خودم میدانم وقتی باهمه خوبم یعنی با خودم بدم پس فکر نکنید آدم بدجنسی هستم از این رو تصمیم گرفتم دیدارهای پیشگیرانه را در کنار سامان دادن به خانه داشته باشم چرا که تجربه ثابت کرده بعضی چیزها خبری ازشان نیست، اما همین که یه مورد پیدا می‌شود از در و دیوار سرازیر می‌شوند. دقیقاً مثل خواستگار. تا مدت‌ها خبری نیست، بعد یکهو چنان رگباری می‌آیند که آدم نمی‌داند کدام را نگاه کند. یکی از یکی بهتر، گاهی هم یکی از یکی عجیب‌تر. آن‌قدر گزینه روی میز می‌ریزد که آخرش نه تو کسی را انتخاب می‌کنی و نه کسی تو را. هی با خودت می‌گویی: بگذار آن یکی هم بیاید، شاید بهتر باشد. البته این بخش را احتمالاً دخترها بیشتر با پوست و استخوان درک می‌کنند. بعد هم یک موش می‌افتد توی کاسه آدم وسواسی و شروع می‌کند به دویدن دور انتخاب‌ها. این هم یک نصیحت خواهرانه بود، مفت و مجانی.
    خلاصه از اصل مطلب دور نشوم. ترس من این بود که همین که مامان از راه برسد، دوستانی که ماه‌هاست در مدارهای دوردست کهکشان زندگی می‌کنند، ناگهان همگی تصمیم بگیرند مرا ببینند. آن وقت من می‌ماندم و هنر همیشگی‌ام در نه نگفتن و احتمال دلخوری این و آن. برای همین گفتم قبل از آنکه دوستان محترم وارد فاز دلمان برایت تنگ شده شوند، خودم دست به کار شوم و یکی‌یکی به دیدارشان بروم هم صله‌رحمِ دوستانه‌ای کرده باشم، هم بعدها کسی نتواند بگوید: ما خواستیم ببینیمت، تو وقت نداشتی 😄
    امروز آخرین مرحله‌ی این مأموریت دیپلماتیک را انجام دادم. تمام روزم صرف دیدار دوستی شد که تازه‌عروس است یعنی موجودی که در ماه‌های اول ازدواج، از قوانین فیزیک و زمان و مکان پیروی نمی‌کند و هر چقدر هم وقت برایش بگذاری، باز حرفی برای گفتن و چایی‌ای برای خوردن باقی می‌ماند. خلاصه امروز به جای سامان دادن فقط خانه، کمی هم به روابطم سامان دادم هرچند خانه هنوز با نگاهی معنی‌دار از گوشه و کنار به من زل زده و منتظر است نوبت او هم برسد. 😄

  15. ١. رفتم دفتر.
    ٢. دو بار در روز دهانم را سرویس کردم. با مسواک.
    ٣. بخش دوم بازخورد دوره‌ی شیعر را شرکت کردم.
    ۴. ظهر به‌جای روشن نمودن وبینارها، گرفتم خابیدم. هاهاها.
    ۵. باری دیگر از خاهرم استفاده‌ی ابزاری کردم و عکسش را استوری کردم.
    ۶. دو چس‌وعده‌ آزادنویسی کردم. خیلی خیلی کم پیش می‌آید زمان نگیرم برای نوشتن. زمان نگرفتم و قد چس شد نوشتن. شبیه خبرنگارها شده بودم. تحت فشار زمان بودن، آزادانه‌تر می‌کند آزادنویسی را؟
    ٧. روزگفتار ضبطیدم.
    ٨. دلم خاست برای مب نامه بنویسم و نبشتم.
    ٩. یاداشتی در کانال تلگرامم منشتر کردم.
    ١٠. به دوستانم در پشتیبانی مدرسه نویسندگی پاسخ دادم.
    ١١. برای ناهار نیاز (تو بوگو پیاز) ریش‌ریش کردم و نیاز (تو بوگو سیب‌زمینی) خلالی کردم و نیاز تفت دادم و سرخ کردم. تازه نیاز (تو بوگو سبزی) پاک کردم و شستم و دیگر چه؟ نیاز را پهن کردیم و خوردیم.
    ١٢. با شرفته اند ندا سوار سایت شدیم و به دشت غذا فرود آمدیم و بزاق دواندیم و بزاق دواندیم و بزاق دواندیم. کاش زیتون پرورده هم بود. سر ناهار امروز. 😭😭
    ١٣. کامنت نوشتیدم و به کامنت‌های کانالم پاسخیدم.

  16. – این روزا بیشتر اوقات به جای آهنگ دارم به روزگفتار دوستام گوش می‌کنم. صبح موقع آماده شدن، تو راه و موقع پیاده‌روی، تو مترو.
    – گزارش نیک دوستانم رو خوندم و برای برخی کامنت گذاشتم. چه‌قدر لذت‌بخشه سهیم شدن در بخشی از زندگیتون.
    – اینقدر بین قطع و وصل کردن شیلترفکن بین برنامه‌ها و سایت‌ها در رفت‌وآمدم که فکر نکنم هاجر بین صفا و مروه بوده.
    -استاد می‌شه گزارش نیک ادامه داشته باشه؟ یه روز میام از تاثیرش تو زندگیم میگم. میشه یه‌جا براش درست کنیم که گزارش دونی باشه و مزاحم باقی مطالب سایت نشه؟ چه خوب که خودتونم گزارش می‌نویسن. از وقتی می‌نویسین برام زمینی‌تر شدین. نزدیک‌تر. چون همیشه فقط از پشت یه صفحه می‌بینمتون.
    – وبینار نویسنده ساز رو شرکت کردم. و ‌استاد یه چیز بگم عجیبیبب. خیلی رندوم امروز یهو اومد تو ذهنم که استاد تا حالا لباس سبز نپوشیده. اصلن نمیدونم چرا این اومد تو فکرم. بعد که دکمه ورود به اسکای‌روم رو زدم، خودم موندم و برگام ریخت. سبز هم بهتون خیلی میاد.👌🏻
    – جلسه بازخورد دوره‌ی شعرماهی رو شرکت کردم که اندکی گازیده شدم. البته حدسم می‌زدم که دچار این سرنوشت بشم. سعی در بهبودش دارم. 🙂
    – نیمچه پیاده روی کردم.
    – امشب با زهرا هادی، زهرا حاجی‌علی‌معصومی و بهنام‌ پازانی رفتیم نمایش باده خانم علوی رو دیدیم و‌ جاتون خالی بعد نمایشم نشستیم گپ‌وگفتی زدیم و چای نوشیدیم که خیلی چسبید.
    – الان ساعت از یک نیمه شب گذشته و من می‌خاستم بخابم. اما ندا آمد پَ عاموو گزارشِ نیکِتو ننوشتی‌که. پاشو پاشو. 🙂
    تامام
    یکی حلزونو تو کوچه خلوت خفت کرده. خداکنه سعید ترکیب‌سفید‌و‌مشکی نباشه.

  17. ۱. ساعت ۹ امتحان دادم. لب‌مرزی پاس شدم. اشکال نداره، چون همیشه نمونه‌سوال می‌داده ولی این‌بار رکب زد با سوال‌های شمارشی کنکوری.

    ۲.دوباره یه کیس خیلی خوب پیدا کردم. حیف که صداش در نمیومد. ولی کلی سوال پرسیدم. آخرسر گفت می‌دونی وقتی زیاد حرف می‌زنم خسته می‌شم. اینو به عنوان جزئیات تو بخش present illness خواهم آورد!

    ۳.اولین کلاس سمیوعملی رو رفتیم. گروهمون به قول یکی شاده! کوردیناتوره خوب بود گفت هیچی ننویسین هم نمره‌تونو دادم. چندتا معاینه هم یاد گرفتم. مثلا فشارخون گرفتن با دستگاهی که بالون داره. یدونه سوال هم ازم پرسید که بلد شدم.

    ۴.فیلم سراب رو دیدم. از علمی‌تخیلی‌‌های معدودی بود که خیلی دوستش داشتم. شبیه فیلم زمینی دیگر.

    ۵.دوتا داستان‌ کوتاه از چخوف خوندم. داستان‌های سال ۱۸۸۵ دیگه تموم شد از جلد دوم.

    ۶.نصف وبینار هم بودم.

    ۷.دیگه به نمونه‌سوال دادن کسی اعتماد نمی‌کنم.

  18. جنگ، خودکشیِ جمعی است که هیچ‌کس در آن رضایت نامه امضا نکرده.

    امروز پانسیون بودم. امتحان ریاضی داشتم. تست فلسفه زدم. عربیِ کنکور 401 را تحلیل کردم.
    ادبیات خواندم و کلی لذت بردم.
    دو ساعت خوابیدم. رکورد جدید چرت عصرگاهی. وبینار را در خواب شرکت کردم.
    “ترانه های خیام” را خواندم.
    از زندگی یک فردِ کنکورمند چیز بیشتری در نمی‌آید.
    زنده بمانید.با تشکر🫑🎀

  19. 1. صفحات صبحگاهی رو نوشتم.
    2. ادامۀ مفهوم مرگ در کودکان رو از کتاب «رواندرمانی اگزیستانسیال/ نشر نی» خوندم.
    3. در وبینار سرزبان شرکت کردم.
    مهمونشون ندا احمدی بود. چقدر بوی عطر مشدی رو خوب کشیده بودن.
    4. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    استاد کاریکلماتور بچه‌ها رو خوند. چقدر خلاقانه بودن. روزمو ساخت.
    5. پیاده‌روی کردم.
    6. روزگفتۀ امروز رو ضبط کردم.
    7. بعد بوقی پست گذاشتم تو کانال.
    8. یه پومودورو بلاگ‌خوانی کردم.

  20. ۱. امروز آزادنویسی خودش صدایم زد بروم سراغش. دم را غنیمت شمردم و نوشتم. با لذت نوشتم.

    ۲. چند تا از فیلم‌های خیاطی را بالاخره وارد دفتر کردم. برای فهمیدنش باید بیشتر از مغزم استفاده کنم.

    ۳. حمام کردم و لباس شستم.

    ۴. بدون اینکه مادرم بهم بگوید، رویه‌‌های شسته‌شده را برداشتم و تن بالشتک‌ها کردم.

    ۵. در جلسه‌ی بازخورد شعرماهی شرکت کردم.

    ۶. یک بخشی از فیلم سابرینای بیلی وایلدر را دیدم.

    ۷. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.

    ۸. نشستم برای کلاس خیاطی فردا، الگو کشیدم.

    ۹. کوتاه کردنِ لنگه‌ی شلوارهای مامان را تا مرحله‌ای پیش بردم.

    ۱۰. رفتم عروسی و بخشی از آهنگ‌های عروسی را توی روزگفتارم ضبط کردم.

    ۱۱. وسط عروسی نصف بیشتر دفتر شعر «آوازهایی برای گله‌ی گنجشک‌ها» از فواد نظیری را خواندم.

    ۱۲. پست کانالم را گذاشتم.

    ۱۳. آمدم خانه و بقیه‌ی روزگفتارم را ضبط کردم‌.

  21. رخداد نگاری

    سلام اوس‌کلونتر. حالم مثه حلزونتون. امروز روز موعود بود. روز دیدن باده. چهار صبح بلند شدم. حمام رفتم. بلخره کمر همت رو بستم و تمرین پرسش نجات بخش رو فرستادم. بیست دقیقه‌ای قبل از روزسوال خابیدم تا برای تئاتر انرژی داشته باشم. بعد از نویسنده ساز کارگاه کاریکلماتور ثبت‌نام کردم. شعری از سارا چگنی خوندم در وصفتون. از چند بیت آخر خوشم نیومد. زده بود بیرون از قالب انتقامی. امیدوار شده بودم که این وسط یکی مثه خودم بعد گازخورد سناریوی انتقام می‌کشه. زهی خیال باطل. گزارشات نیک را خوندم. الهه نوشته بود که تازگی‌ها از ملاقات با من می‌هراسد. پشمام ریخت. رفتم تمام کامنت‌هایی که این چند روز زیر پست ملت نوشته بودم رو، خوندم. مثلثوال‌های این چند روز را هم خوندم‌. یادداشت‌هایم نیز. هیچ مورد جنایتی و خشونتی نبود.( البته به جز یکی از یادداشت‌هایم) اولش گفتم شاید نوشتجاتم به صورت کلی و نه تنها این اخیر او رو ترسونده و می‌پنداره یک قاتل زنجیره‌ای هستم. بعد گفتم نوچ. حتمن نوعی خجالت و معذبی یا همچنین احساسی داره.
    هشت کم‌ کم حاضر شدم. تو تیپ زدن بی‌سلیقه‌ام پس مدام از خاهرم می‌پرسیدم این شال را بپوشم یا نه. لباسم مرتبه یا نه. تو راه استرس داشتم و انگشت‌هامو می‌مالیدم. نُه رسیدم. باید مثه بچه‌ی آدم می‌نشستم اما نیاز داشتم به راه رفتن. نزدیک در نشستم تا خانم حاج‌علی معصومی اومدند. چند دقیقه‌ای قبل دیده بودمشان اما نفهمیدم‌. ته کافه نشستیم. معرفی کوچکی هر دو دادیم. لذت‌بخش بود که یه مادر هم صورت جوانی داشته باشه و هم مانند دانشجویان تیپ بزنه و هم از نظر شخصیتی رها باشه. زنگ زدم به خانم غزاله که کجاین و تو راه بودن. کمی بعد رسیدن. با اینکه در دهه‌ی سی سالگی هستن به خاطر لباس یا شخصیت یا آرایس یا هر چه که نمی‌دونم چند سالی جوونتر به نظر می‌رسیدن. مثه خیلیا آرایش زیاد به مرور زمان صورت رو پیر و چروک نکرده بود. در زبان بدن و پوشش و گفتار نوعی جسارت و اعتماد به نفس احساس کردم و البته کمی هم میل به خوشگذرونی به اندازه و طبیعی. بحث کشیده شد به مدرسه‌ی نویسندگی. به گیاه و علف. به گازخوردهای شما در شعر ماهی. به اینکه از جنگ به بعد شما تمارین را معماگونه می‌گید. به زهرا خانم گفتم که تو گروهِ بله بچه‌ها روز ارسال تکلیف سه ساعت با هم همفکری می‌کنن که دقیقن باید چی نوشت و هر کسی هم یه چی میگه. اوستا حتمن الان با خودتون میگین که ای هادی از تو دیگه انتظار نداشتم. نکنه می‌خایین همه چیز رو صاف و پوست کنده بدم بهتون. من دارم ماهی گیری بهتون یاد میدم و گاه ابهام اصن لازمه. شاید هم بگین هادی چرا چرت و پرت میگی من خیلی واضح تمرین‌ها را میگم. تازه چندبار هم تکرار می‌کنم. شاید هم بگین که اِ جدن معما بوده؟ بعد بگین شاید مثه قضیه‌ی هزار کلمه نوشتنه. برای من واضحه و برای بقیه معما. در ضمن بهتون بگم ربطی به ضریب هوشی ما هم نداره. حتا الهه هم با همه الهگی‌اش سر تمرین شعرماهی گیر بود و تو گروه سوال کرد.
    بعد بحث کشیده شد به گرونی و تجمع برخی از هموطنان در خیابان‌ها. غزاله خانم با دیدنم رایگان اپلاسیون شدن. در اصل متعجب که چرا با وجود آن نوشته‌های سادیسمی چنین فرشته‌ام. نمی‌دونستن فرشته یکی دیگس. برگی. بعد که دیگه مونده بودیم از چی حرف بزنیم که تئاتر شروع شد. باده سایه‌ی اون یکی بازیگر بود. شاید هم برعکس. درست نفهمیدم. از زبان بدنِ بازیگر ها خوشم اومد. باده واقعن آدم شجاعیه که چنین نقشی پذیرفته. نقشی با مونولوگ های طولانی و نفس‌گیر که باید غالبن تند ادا بشه. به اضافه باده اومد چیزی که مخصوص نوشته و ادبیات است رو به چیزی دیدنی و صحنه‌ای تبدیل کرد. از خود نمایش که حرف زیاده اما می‌خام برای فردا یادداشت ازش بنویسم. تئاتر که تموم شد رفتیم تا به باده خسته نباشی بگیم. با اینکه تنها یک بار من رو در کتاب‌فروشی نویسنده ساز دیده بود، هنوز یادش بود. البته عجیب هم نیس. اون روز هم لباس امروز تنم بود. فقط شال و شلوارم فرق می‌کرد. زنگ زدم که بیان دنبالم. بعدش خاستم با غزاله و زهرا خانم در مورد نمایش حرف بزنیم که زنگ زدند گفتند دم کوچه هستند. تا توانستم پدرم را ازین بابت فحش دادم. خداحافظی کردم و رفتم. به شدت گشنه بودم، مثه زنِ داستانِ سحر. تو کافه گشنه نبودم تا رفتم تو پلاتو گشنه شدم. فک می‌کنین رفتم خونه شام چی بود؟ ماکارونی. ناشکری نمی‌کنم اما آخه جدن ماکارونی؟ ای ننه خب یه چیز بپز که هم شما لذت ببری هم ما. اوستا اون لحظه با تمام وجود درک کردم که از آش رشته چی کشیدین. روزگفتاری هم از این همنشینی با دوستان و تئاتر گرفتم. طولانی و خدا داند که ارسال بشه.
    اوستا الان یه وقت از من قطع امید نکنین که این چه گوهیه نوشتم. کم خابیدم. البته هنوز هم احساس خواب‌آلودگی ندارم ولی از نظر جسمی دارم به خودم می‌تجاوزم( فک کردین می‌ذارم این سم یادتون بره؟ به هیچ عنوان) ترجمه‌ی زهرا به فارسی: یعنی از نظر جسمی در حال گایش هستم. اگه می‌خاستم مثه همیشه تو کاغذ بنویسم و بازبنویسم و بعد وارد وُرد و بازنگری و آخر سر اینجا فرستادن خیلی دیرتر از الان فرستاده می‌شد. پس قبول کنین دیگه. عوضش در یادداشت فردا جبران می‌کنم. در اصل نوشتم حتا به بد چون می‌دونم که شما چه قدر لذت می‌برین از اینکه ما همسفران با هم آشنا بشیم و فعالیت‌هایی انجام بدیم. راستی اوستا اگه تونستین فردا یه سر به تئاترش بزنین. کوتاه. وقتی نمی‌گیره. به زور به یه ساعت می‌رسید

  22. ۱ـ امروز دوباره رفتیم خونه‌ی مامان‌بزرگ. ماما‌ن‌بزرگ تازگیا خیلی دلتنگ می‌شه و تو خونه که تنها می‌مونه هزار فکر و خیال می‌کنه. واسه همین زیاد تنهاش نمی‌ذاریم و می‌ریم پیشش که یکم حال‌وهواش عوض شه.
    ۲ـ تو جلسه‌ی بازخورد شعرماهی شرکت کردم که کلی خوش گذشت. خداروشکر حکمم اعدام نبود یه چندسالی حبس فقط.
    ۳ـ ساعت پنج وارد وبینار شدم و کلی کیف کردم از کاریکلماتورهای خوشمزه‌ی دوستان.
    ۴ـ بعدازظهر با مامان‌خانومی و خواهرخانومی رفتیم بازار و یه چیزایی خریدیم و بعد یه جا نشستیم بستنی خوردیم.
    ۵ـ وقتی اومدیم خونه آزادنویسیمو انجام دادم و یه متنی هم گذاشتم توی کانالم.
    ۶ـ روزگفتار امشبمو ضبط کردم. طولا‌نی‌تر از روزای قبل شد و خوشحال شدم. توی روزگفتارم از یه جمله‌ای که استاد تو وبینار بهش اشاره کرد حرف زدم که کلییی باهاش حال کرده بودم.
    «آدم انسان می‌شه. نیست.» از بهمن فرسی
    ۷ـ انقد از مزایای مدرسه نویسندگی به خواهرم گفتم که نرم‌نرمک داره ترغیب می‌شه پا بذاره به مدرسه. ولی نترسین قول می‌دم همچین اتفافی نیفته. حتی تصورشم نمی‌تونم بکنم استاد چه حالی پیدا می‌کنه اگه یه علیرضایی دیگه به جمعمون اضافه بشه.

  23. چرا باید برای تو بنویسم؟ خدا لعنتت کنه که منو عادت دادی به خودت. پدر آمرزیده حتمن باید یه روز بگذره که قطارم اتوبوسش تکمیل شه تا بتونم برات بنویسم؟ ای ای چشام کلماتو نمی‌بینه اگر این وسطا فشّم دادم ناراحت نشی.
    چرتم می‌گیره و پنج دیقه می‌رم تو اغما و دوباره برمی‌گردم به زندگی. سرده هوا. دراز کشیدم رو ایوون. حال ندارم مث بچگیا آسمونو نگاه کنم و برم فضا. چه خیالاتی تو سرم بود و یکی‌شمدجوجه نشد واسه‌م جیک‌جیک کنه.
    بگذریم عاقا. سرتو درد نیارم. خودمم سردمه و خوابم میاد. کمتر بگم هزینه‌ی پستم کمتر می‌شه. کلمه‌ای حساب می‌کنه لامروت. آره داشتم می‌گفتم امروز با سحر خانوم دعوام شد. هی انگولکم کرد. آخرش طاقت نیاوردم دادم سرش که بشین نخواستم و خودتو عشق‌تو. زیر‌زیر برادری رفت رو و هوا. ولی می‌دونم فردا که بشه منم که می‌رم منت کشی. باشه اونم برات می‌گم غربتی‌بازی در نیار. کولی‌بازیات جلو چشمه.
    جونم برات بگه صبح دیدم هانی یادداشت گذاشته خیلی خوشال شدم. هانیه عسکری. آلزایمرت خرج می‌ذاره رو دستم. کلمه به کلمه.
    ها دیگه اینجوری روزم شروع شد. یه چندتایی روزگفتار گوش کردم. الهه‌های باستان درباره‌ی ایموجی گفته بودن. چیه این جنگولک‌بازیا؟ تو که می‌دونی از روز اول خوشم نیومد. یه امکانیه دُرس ولی من دوسش ندارم. قلب قرمز ساده‌ش اوج دوست داشتنمه. حالا از خودم پنهون نی بذار از توام نباشه این جدیدا از یه دو سری ایموجی دیگه کار می‌کشم. بعضی وختام فقط برا اینکه نگن چه بی‌عاطفه‌س زرت و زرت قلب و چش و چال میذارم تنگ پیامم. خودمو درگیرش نکنم بی‌تره. سواد می‌خواد که ندارم من.
    پرسش و پاسخ خانم بهادری و خانم یاوریو که شنیدم دلم رفت. نظرته منم انجامش بدم؟ این روزا میلم تو ارتباطه. شاید چون سال‌واژه‌م ارتباطه.
    الله وکیلی اینا رو واس چی می‌خوای؟ چطو حوصله‌ت می‌کشه بخونی؟ هر چی‌م شعله‌ش بالا باشه حوصله‌ تو سر نمی‌ره که. می‌نویسم همه رو. قهرمهر نکنی.
    سریال در حال و هوای عشقو تموم کردم. یه ایموجی چشای قلبی ورقلمبیده کنارش تصور کن که بعد یه هفته تموم کردن نود دیقه فیلم ذوق داره. فیلم که تموم شد گفتم در حال و هوای خیانت بوده؟ احتمالن از دست‌شون در رفته گذاشتن عشق. خوبی‌ش این بود واقعیتو فهمیدم. جدا برات پست می‌کنم که چیه واقعیت.
    دیگه چیکار کردم؟ ناهار خوردنی. ماکارونی با یه ته‌دیگ مشتی عین خودت. ماکارونی یاد دو نفر می‌ندازه. دونفری که ضد همن. یکی می‌خواد باشه و یکی نخواست که باشه عبضی.
    آزادنویسی کردنی، فششش دادنی، آرام گرفتنی، خوابیدنی. چه خوابی، یه وجب روغن روش بود. نبم‌ساعت جا موندم از روزسوال. یه دعوای ریز گل‌ درشت با داش بزرگه کردم. پشیمونم؟ حاجی همون لحظه بودم ولی لاکردار سیستم جوریه می‌دونم غلطه اما انگارکی به کردن غلط متهدم.
    تو نویسنده‌ساز استاد منتخب کاریکلماتورامونو خوند. هیچ ذوقی نکردم. مدتیه احوالم جوریه که اصن حالم بد می‌شه. حالا شکر برای دوستام. دردمو دلیدم پیششون و سبک شدم و شفاف. برادرام عسکری، احمدی، حاجی‌کریمی.
    شبم چند صفحه از بی‌لنگر خوندم و تو جریان خودکشی صبحی خوابم برد و بعد یه ساعت همه چی پرید که باس برا تو بنویسم. خلاصه که ایطو عامو. بخوابم که فردا سحرو منت‌کشی و زیر‌زیر برادر.

  24. بعد از شام، کمی که جُون گرفتم، گوشی را برداشتم تا سری به فضای مجازی بزنم، ببینم از عصر تا حالا چه خبرها بوده که من بی‌خبرم.
    اول اینستا و رسیدگی به کامنت‌های ریلز دیشب.
    بعد تلگرام و خاندن گروه هم‌رسان و لذت بردن از دست‌نویس‌های دوستانِ جان.
    سری هم به واتساپ زدم. خبر خاصی نبود.
    به بله هم سری زدم. هنوز اطمینانی به اینترنت نیست، پس بله هنوز بله.
    اینجا بود که با دیدن و بهتر بگم با شنیدن وُیسی خاص، بیشتر جُون گرفتم و خستگی روزم پرید و رفت.
    زهرا کوچولو و قشنگ💞💞، دختر زهره جون رسولی، از کتاب هویج جادویی‌ام برام گفت. که وقتی خونده، دوستش داشته و برای همه هویج جادویی رو تعریف کرده.😍😍😍
    صدایی دلنشین و با لهجه‌ی زیبای تورکی که دلم رو بُرد. 😍😍
    دوستت دارم زهرای شیرین💞💞

  25. بلاخره چهارشنبه از راه رسید.
    چند ساعتی از بالا اومدنِ خورشید گذشته بود، که با فریناز به سمتِ آزمایشگاهِ دانش رفتیم.
    فریناز برای صبحانه نیمرو رُبی سفارش داد، با دو تا تخم‌ِمرغ. نیمرو کم‌کم آماده خوردن می‌شد که زنگ خانه‌ی بابا به صدا درآمد، که بازم کنید، مهمان خوش‌اقبال از راه رسیده.
    آرتا و آوین، دختر خاله و پسر خاله‌ی فریناز با سرو صدا آمدن و عاشقان نیمرو رُبی به جمع صبحانه‌خورها اضافه شدند.
    دو ساعت بعد فریناز بهانه خریدِ لباس گرفت برای مهمانی پنجشنبه، منزل خاله‌اش.
    همین بهانه‌ها، بگو‌مگویی نرم را بین ما دو تا راه انداخت.
    کمی بهم ریختم از حرف‌های فریناز. یعنی بهم ریخت.
    او.
    بطور کلی دل و دماغ نگاشتن صفحه‌ای صبحگاهی را از دست دادم. چند صفحه از حکیمه ظفری خاندم.
    «‌پِرم از تو بال می‌گیرد
    جهان پیرامونش اشاره‌ای به شدن!
    شدنم تویی ای نهایت من
    ای آدمیت زن…ی
    که در امتداد شب..»

    یک ساعت از ناهار گذشته بود که در کلاس شعرماهی نشستم. سه سطر نوشته بودم:
    «سکوتِ شیشه‌ای را شکاند
    نرمش برف
    در پهنای خاکستری شرق»
    نوبت به شعر من که رسید، استاد مکثی کرد و گفت بیشتر به هایکو شبیه است؛ چیزی تازه به ما نمی‌دهد. تعجب نکردم. انگار پیش از خواندنش هم می‌دانستم قرار نیست از این سه سطر دفاعی برآید. تلاشم کم بود و رد شدنش، بیشتر شبیه تأیید یک حدس قدیمی بود تا شکست.
    رنگ‌کاری خانه تمام شده بود. عصر، دست در دست همسر با ماشین سفیدمان به خانه رفتیم تا آخرین گرد و غبارها را جمع کنیم. بوی رنگ هنوز در اتاق‌ها می‌چرخید و رد جابه‌جایی وسایل روی زمین مانده بود.
    ساعت از یازده شب گذشته بود که به خانه پدر برگشتیم. خستگی روی شانه‌هایمان نشسته بود و پدر، بی‌آنکه چیزی بپرسد، شام را آماده کرده بود.

  26. 🌷لیست کارهای نیک من در ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
    ۱. دوره‌ی ۷۴ام و ۷۳ام نویسندگی خلاق
    مابقی زبان معیار نوشتاری را خواندم. (۱۰ صفحه)
    ۲. دوره‌ی ۷۴ام نویسندگی خلاق
    تمرین ۳گزین‌گویه را نوشتم و ارسال کردم.
    ۳. دوره‌ی ۷۳ام نویسندگی خلاق
    درس‌برگ جلسه‌ی هشتم را تا پایان جزوه مطالعه و نکته‌برداری کردم. (۷۰ صفحه)

  27. حساس‌تر شدن به مفهوم خود‌روایت‌گری شاید نقطه شروع خوبی باشد برای فیلمنامه‌نویس و طرح و پیرنگ باشه.

  28. – مطالعه‌ی نظراندازِ صفحاتی چند کتاب.
    – کلمه‌برداری از رمان و مقاله.
    – مجذوبِ پشتک‌واروی حروف روی کاغذ.
    – وبینار نویسنده‌ساز: مرور برگزیده‌ی کاریکلماتورهای دوستانم. فردا کارگاه تازه را می‌آغازیم.
    – بازخورد و گازخورد به شعرهای بچه‌های دوره‌ی شعر. این شعر طنز را سارا چگنی در وصف جلسات همین دوره سروده:

    آنکه وصفش همه‌وقت شیرین است
    اختر چرخ ادب شاهین است

    گرچه از چهره‌ی او مهر ببارد اما
    منش او نه به این آئین است

    بنویسی و ندانی ای دوست
    گازخوردش چه قَدَر سنگین است

    گاه بازخورد دهد کا مِن تی
    که همان چس‌خط هم نفرین است

    گر بخواهی که بگیری ایراد
    او بگوید که مخت شیرین است

    گاه گوید که بپرسید سوال
    گر بپرسی فکّت پایین است

    با همه سنگدلیش باید گفت
    پسری ز فرقه‌ی پاکین است

    قافیه جور نشد مشکل نیست
    که همین هم جهت تمرین است

    چند سال است که نویسد شب و روز
    همتش لایق این تحسین است

    دم تو گرم بود شاهینا
    که کلام تو بسی رنگین است

    – پیشنهاد دوباره‌ی کتاب «فرهنگ گفتاری» به همسفران نویسنده‌ساز.
    – «وبال» هم از آن کلمه‌هاست که کنجاوم ریشه‌شان را بدانم.
    – کلمه‌ها هم خُل می‌شوند. فارسیِ امروز مملو از خُل‌واژه‌هاست.
    – ذهن‌فرسایی با انبوهی یاوه.
    – هم‌صحبتی به مردی که اصرار داشت هر دو جمله یکبار باجناقش را «پفیوز» خطاب کند.
    – دادن قرصِ قلبِ گربه چوچیخه در غیاب مادرغلام.
    – پیش به‌سوی شبِ درازِ ایران‌خانمِ بی‌نوا. 

    – ما آیندگانیم.

    1. پاوربانکم شارژ داره ولی فکر نکنم کار به اونجاها بکشه. اصلا یه چیزی ام تو مغزم میگه شایدم نزنن ولی برعکسش کل وجودم میگه میزنن میزنن بزنن که خوب میزنن😭😂😭😂😭
      قاطی شدن احساساتم رو شاهد هستم. مغز میمونی و خزنده سیفون کشیدن رو هر چی مغز استدلالیه. الان تا ته مخچم حفاری کنن نفت در میاد ولی استدلال مستدلال نه.
      امروز سعی کردم خیلی گوگولی و بچه خوبه و اونی که به هدفاش پایبنده باشم ولی تا الان هر ثانیه از روز انگشت وسطیه رو نشونم داده و گفته آناناس!
      میخواستم کتاب بخونم صد بار صدام کردن. آناناس!
      میخواستم بنویسم بچه رفت تو توالت. ننه هانیه بدو منو بشور. سه بار رفت. هر سه بارش یا می‌نوشتم یا می‌خوندم.
      جاتون خالی چهارشنبه بازارم رفتم اونجا ام زخمی شدم. پسرم یه ماشین زپرتکی گیر داده بود بخرم. نخریدم. رفتم سر غرفه خوراکی. سه برابر پول ماشینه خوراکی خریدم. سوزیدم و سوزیدم. به خونمون رسیدم.
      اینم کارمای قبول نکردن درخواست بچس. عجابت نکنی درجا خدا بهت میگه آناناس!
      نمی‌دونم چرا زمان ما از کارما مارما خبری نبود. کارما بزرگترونه بود. ما حرف گوش نمی‌دادیم کارماشو می‌دیدیم.
      چقدر زود دنیا عوض میشه‌ها. پیر بشیمم احتمالا با شانس گندمون بازم کارما عوض میشه.
      کانال لیلا فاضلی دیدم. پسندیدم. لایکیدم. دوستیدم.
      کانال بچه های دیگرم همینطور!
      شعر یکی از بچه ها توی کانال مدرسه نویسندگی فوروارد شد. چقدر قشنگ و خلاقانه بود ولی استاد خیلی سوسکی با استیکر گازخورد ریزی داد که آناناس!
      خندیدم. وسط غم و غصه های روز. تناقضای روز.
      احتمالا بمباردمانای دم صبحی ام از راه برسن.
      این گزارش نیمچه نیک روزانه با تنی خسته. مغزی لهیده. اخبار زده. پر از فحش و دری وری نوشته شده و ساعت یه ربع به یک ارسال میشه.

    2. استاد، بعید می‌دونم از این به بعد سر وبینارها و کلاس‌ها، حداقل یکی از این ابیاتِ پرمایه به ذهنم نیاد. 😂👌🏼

    3. امروز از خواندن گزارش نیکِ دوست عزیزی متوجه شدم تولد شما نزدیکه، نمی‌دونم چرا خوشحال شدم که خردادی هستید انگار هم تیمی پیدا کردم،
      مبارک هستید استاد برای من در همین چند روز که باهاتون آشنا شدم، مبارکید.🎂
      از شعری که سارای عزیز سرودن و شما به اشتراک گذاشتید هم سپاسگزارم🌷
      شعرش هم منو ترسوند هم خندوند،
      ترسیدم، چون مثل اینکه گازخوردهای کوبنده ای میدین تو کلاساتون که دوست ندارم گازخورده بشم ولی بازخورده چرا.
      خندوند چون قشنگ و بانمک بود ☁️
      راستی فونت قشنگیه، متشکرم و سورپرایز شدم😉
      البته قبلی هم زیبا بود🙂

  29. ۲۰ خرداد

    ۱. صفحات صبحگاهی‌ام را نوشتم. حرف بسیار بود. برای همین زیادتر شد از حالت معمول. مسئله‌ی هدف برایم مهم شده. آگاهی به هدف‌ها باعث شده کمتر اسیرِ مقایسه شوم.
    ۲. چند روزی بود به کانال‌های دوستان سر نزده‌بودم. روزگفتارها را گوشیدم و خاندم‌شان. لذت‌بخش است دیدن سیرِ پیشرفتِ چشمگیر همسفران.
    ۳. بعد از چند روز خموشی و تنبلی، پستی هوا کردم توی کانال.
    ۴. آزادنویسی کردم، بسیار.
    ۵. ۴۰ صفحه از شب‌هول را خاندم و کلمه‌برداری کردم. تمامش کردم کتاب را. چاپی‌اش را هم سفارش داده‌ام. دوست دارم دوباره بخانمش و بعد صحبت کنم درباره‌اش. هنوز کافی نیستم برای گفتن از آن.
    ۶. شعر خاندم از بیژن جلالی.
    ۷. وبینار نویسنده‌ساز را شرکت کردم.
    ۸. ناهار درست کردم. از تنبلیِ آشپزی، زیاد درستش کردم تا شب آشپزی نکنم.
    ۹. بعد از شام هوسِ سالاد ماکارونی زد به سرم. از آن‌جایی که فردی هستم بسیار شکمو، دست به کار شدم برای برآورده کردن هوسِ شکم. اما بعدش دیگر میلی نبود برای راهی کردنش به شکم. برای همین خوردنِ سالاد ماکارونی عزیزم موکول شد به فردا. دسر هم درست کردم البته با کمک جناب همسر.
    ۱۰‌. حال هم دور دوری شبانه لابلای کتاب‌ها.

  30. انقدر از بی‌خابی سرم درد می‌کند که گیج شده‌ام و نمی‌دانم امروز چه کردم و نکردم
    فقط بین خاب و بیداری یادم آمد امروز گزارش ننوشته‌ام

  31. چهارشنبه‌ خوب شروع نشد. چون شب قبلش بی‌خوابی به سرم زده بود و تا صبحش بیدار بودم. صبح که شد به همایشی با موضوع آلزایمر رفتم. به دعوت یکی از دوستان در این همایش حاضر شدم، وگرنه که میل و اقبالی به حضور نداشتم. در اثنای سخنرانی‌های مکرر و فراوان اساتید سعی می‌کردم حواسم را از جریان صحبت‌ها پرت کنم. خوش نداشتم علائم بیماری را در خودم جست و جو کنم. با هر نشانه‌ای که از بیماری ذکر می‌کردند تن و بدنم می‌لرزید که نکند من هم روزی مبتلای آن بشوم.
    خداروشکر جلسه تمام شد و عازم خانه شدم. نهار پلو داشتیم با خورش بادمجان. چند لقمه‌ای خوردم و به سراغ مشق‌های فلسفی‌ام رفتم. کتاب گنون را از زبان انگلیسی می‌خوانم و نکته‌برداری می‌کنم. فصل سوم‌اش را تمام کردم و ذوق‌زده شدم از آن همه هوش و ذکاوت انباشته در نویسنده.بعد هم پیاده‌روی کردم و دوش گرفتم و در وبینار شرکت کردم.

    1. خسته نباشی ریحانه جان، از جمله‌ی «خوش نداشتم علائم بیماری را در خودم جست و جو کنم.» خیلی خوشم اومد. 🤍

  32. ۱. صفحات صبحگاهیمو بعد از چند روز نوشتم.
    ۲. نقاشی کشیدم. بوی عطر مشهدی. سه تا هم کشیدم. چون تو خاب سارا گفته بودم که توی وبینار بهش نشون میدم.
    ۳. بازخورد اول شعرماهی را بودم. البته گاز خورد. با هر گازخوردی از شعری که فرستاده بودم پشیمان‌تر می‌شدم.
    ۳. سرزبان رو بودم. چهارشنبه بود و وصل شدم. نقاشی‌های سارا را نشانش دادم و همین نقاشی‌ها باعث شد که به کشیدن شکل بوها اشاره کنم. از بچه‌ها پرسیدم بوها چه شکلی هستند. هر کسی شکلهای جالبی داشت برای بوها. قرار شد که بوها و شکلی که برایمان دارند در این هفته دقت بکنیم و سعی کنیم بکشیمشان.
    ۴. نویسنده‌ساز را بودم. استاد کاریکلماتور‌های بچه‌ها را خاند. چقدر خوب بودند بچه‌ها. بعد هم پرسش و پاسخ بود.
    ۵. ادامه بازخورد شعرماهی را بودم. و خب جستم و گازخورد نگرفتم.
    ۶. با نصیرو و فرشتو صحبت کردیم. از سایت شروع کردیم و به غذا رسیدیم.
    ۷. دو صفحه شب هول خاندم.

    «من خسته شده‌ام از این همه خرف نزدن خسته‌ شده‌ام می‌خواهم کلمه‌ها را بلندبلند و با فریاد ادا کنم می‌خواهم کلمه‌ها را چنان روی‌هم بریزم که در اطرافم جز کلمه هیچ چیز نباشد جز کلمه اما نه کلمه هستند هیاهو در کله‌ی من هست من می‌خواهم کسی دیگر این کار را بکند کسی که ساعتها حرف بزند از هر چه دلش می‌خواهد ولی حرف بزند و هر چه می‌خواهد بگوید ولی بگوید و کلمه‌ها را ادا کند»

    ۸. گزارشم را نوشتم و روزگفتار هم گرفتم.

  33. _ انتشار در کانال و سایت
    _ مطالعه کتاب «اشکالی ندارد که حالت خوب نیست» از مگان دیواین.
    _ تمرینی برای پذیرش فقدان خاهرم. همه جا با من است. حتا وقتی به خیابان می‌روم صدایش در گوشم می‌پیچد.
    _ نوشتن مقاله‌ای از تجربه سوگ و فقدان.
    _ حضور در نویسنده ساز. نیمی از کلاس گذشته بود که راهی انقلاب شدیم. با هتدزفری کلاس را دنبال کردم. من عاشق پرسه زدن در کتاب‌های دست دوم هستم. گاهی موفق می‌شوم کتابی پیدا کنم گاهی هم از کتابخانه‌های هر خیابانی گذری رد شوم کتاب می‌خرم. هرکتابی که به خانه من می‌آید نازش می‌دهم و می‌گویم خووووش آمدی به خانه خود. کتابهای دست دوم مثل واگذاری حیوان‌های خانگی است.
    کتاب “گلچینی از ضرب‌المثل‌های جهان” نویسنده:سیف الله اسدی و کتاب هرگز، مگو هرگز! عاشقانه‌ها…..‌از برتولت برشت با پیش‌گفتاری از هانا آرنت. هردو نو هستند و در کتاب‌ها روی زمین ریخته شده بودند. این هم از مزایای چاپ کتاب.
    _ تایپ نوشته‌هایم. مطالعه و نوشتن و نوشتن
    امان از دلتنگی

  34. ۱. صفحات صبحگاهی
    ۲. ثبت ساعت‌های روزم به پیشنهاد شیما و الهه (tracking)
    ۳. مثلثوال
    ۴. آزادنویسی
    ۵. دیدن سریال
    ۶. شستن ظرف
    ۷. کمی نقاشی

  35. دیشب در بحبوحه‌ی جنگ احتمالی، درست در لحظه تلاقی حمله‌های متنوع، گزارش نیک نوشتم اما هرکار کردم نشد که نشد. مجموعه‌های گوگل‌ بدون فیلتر شکن برایم باز نمی‌شود و نمی‌دانم کی و کجا خط ایرانسلم سوار خر شیطان شده. بهرحال.
    امروزم از مبدا نوشتن های بسیار شروع شد. نوشتن های صادقانه.
    یک فصل از کتاب «شب خوبی برای سفر به چین» خواندم.
    در گذر این سال‌ها ،متوجه شدم آدم‌های غیر ادبیاتی تنها شاعر سپیدی که می‌شناسند و دوست دارند، گروس عبدالملکیان است. احتمالا از وجود آن یکی عبدالملکیان هم خبر ندارند.
    در اتوبوس محلی، مردی میانسال می‌خواست سر ایستادن کنار پنجره با من دراما بسازد، ولی نشد. پشت سر زنی که در قسمت آقایان نشسته بود گفت نباید اینجا بنشیند، دست آخر گوشه‌ای شست و سرش را توی گوشی کرده و آرام گرفت.
    از صبح‌های آفتابی بهار و دلیل ناکافی تابستان پرسن بودن افراد که بگذریم، عصر‌هایش را برای گز کردن در طبیعت می‌پسندم.
    از کتاب « زندگی در غربت» ششصد صفحه مانده و مرا اندوهگین می‌کند. مردی چینی که بواسطه واقعه‌ی تیان آنمن با خانواده‌اش به آمریکا سفر کرده و گمانم رویای زندگی آمریکایی برای او ساخته نشده. این را خودش گفت آن‌هم بارها.
    چندروزیست هرکاری می‌کنم شعری شوم، جمله کنایی‌ای چیزی. نمی‌شود. گوله می‌شوم در کاغذ.
    به مقصد شب که می‌رسم می‌خواهم زنی اسکیمو باشم حداقل برای شش‌ماه اما در آینه یک دختر خاورمیانه‌ای در انحلال اخبارم.
    گمانم دارد رویم به گزارش نیک باز می‌شود و خدا به خیر کند.

  36. کارهای نیک امروزم:
    ۱-امروز کمی بیشتر خوابیدم، باعث شد در طول روز سرحال تر و خوش‌خلق تر باشم.
    ۲-برای ناهار برنج و خورشت قیمه درست کردم به همراه شربت بهارنارنج خنک.
    ۳- دو ساعت و نیم نقاشی کردم.
    ۴-به حمام رفتم و موهایم را سشوار کردم.
    ۵-برای شیرین، کبوتر سفید قشنگم، برنج ریختم.
    ۶-بخشی از کتاب صوتی زندگی با تمام وجود اثر برنه براون را گوش کردم.
    ۷-به خانه عزیزسادات رفتم تا جویای حالش باشم و خوشحالش کنم.
    ۸-با ماکان‌کوچولو بازی کردم.
    ۹-ادامه سریال شنود را تماشا کردیم.

  37. صبح که بیدار شدم، آشپزخانه منفجر شده بود. دخترم نصفه شبی هوس شیرینی کرده بود. حالم گرفته شد. صفحات صبحگاهی را ناقص نوشتم.
    تا ظهر توی آشپزخانه بودم. پختن و شستن و تمیزکاری تمامی نداشت.
    بعدازظهر به خودم افتخار کردم که در جواب غرهای دخترم، حتی یک کلمه هم نگفتم. سر و کله‌زدن با یک نوجوان، سخت‌ترین کار دنیاست. دلم می‌خواست فرار کنم، حتی رفتم بیرون. اما زود برگشتم. با هم سریال دیدیم.
    روزنگاری کردم. اگر تأمل دربارهٔ خود، کار نیک باشد، من امروز این کار نیک را انجام دادم و شگفتا که به چه نتایجی رسیدم. این هم از اثرات نوشتن است. پس زنده باد نوشتن.
    مطلبی در کانالم گذاشتم و روزگفتارم را توی کوچه ضبط کردم. وضع نت هم اینقدر خراب بود که فرصت نشد آن را گوش بدهم.
    شعر «پنجره» از نصرت رحمانی را خواندم.

  38. ۱. صبح از خواب بیدار شدم. شوق دیگری داشتم. باید برای سه روز به خونه مامان برم. نمی‌تونم زندگینامه نویسی رو بنویسم. این مسئله خیلی منو ناراحت می‌کنه. مامان دوست داره باهاش حرف بزنم.
    ۲. وسایلم را جمع کردم و اسنپ گرفتم. در راه آهنگ‌های سیاوش قمیشی را گذاشته بود. فوق‌العاده شعرهای خوبی را می‌خواند.
    ۳. ناهار را با مامان خوردم. خیلی خوشحال شد که پیش او هستم و تنها نیست.
    ۴. از مامان اجازه گرفتم و در وبینار و بازخورد شعر ماهی شرکت کردم.
    ۵. استاد شعر منو خوند و گازخورد خوبی به من داد. واقعن از همه شعرهایی که در یک هفته نوشتم بدترین‌ش را انتخاب کردم. ناخودآگاه دو قطره اشک از چشمام جاری شد. گفتم الان مامان می‌گه داری گریه می‌کنی. شروع کردم به خنده و گفتم مامان حقم بود. استاد از من ایراد بگیرد چون واقعن شعر خیلی بدی بود و هیچ‌گونه احساسی در آن وجود نداشت. نمی‌دونم چرا این انتخاب را کردم.
    ۶. به خرید رفتیم فردا مهدی برادرم میاد و غذا رو باید من درست کنم.

  39. ۱. صفحهٔ صبحگاهی نوشتم. هر وقت دیر از خواب بلند می‌شوم، گزارشم پر از غر و خواب می‌شود.
    ۲. بقیهٔ مقالهٔ محمدعلی اسلامی ندوشن را خواندم و از خواندنش لذت بردم. طوری می‌نویسد انگار با آدم حرف می‌زند. در مقاله شعرهایی از حافظ و سعدی و مولوی و فردوسی هم بود که خواندنشان دل‌چسب بود.
    این بیت فروسی کلمات جالبی داشت:
    «یکی کار پیش آمدم دلشکن
    که نتوان ستودنش بر انجمن»
    این شعر دقیقی را هم به خاطر تضادش دوست داشتم:
    «از آن لاغرمیان است آن که عشقم
    چنین فربی شده است و صبر لاغر»
    و این شعر مولوی که بر دلم نشست:
    «چون کسی را خار در پایش جهد
    پای خود را بر سر زانو نهد
    وز سر سوزن همی جوید سرش
    ور نیابد می‌کند با لب ترش
    خار بر پا شد چنین دشواریاب
    خار در دل چون بود، واده جواب؟»
    و چه تصویر قشنگی از روزمره.
    این شعر حافظ هم به خاطر تشبیه قشنگش برایم دلنشین بود و مرا یاد نور پنجرهٔ کوچک بالای آشپزخانه در خانهٔ تبریز و حرکت ذرات پرّان در پرتو نور می‌انداخت، همان پنجره که بهش، «پوتوشکا» می‌گفتیم:
    «کمتر از ذرّه نه‌ای پست مشو، مهر بورز
    تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ‌زنان»
    ۳. خانه را رفت‌وروب کردم‌.
    ۴. لحاف و تشک‌ها را سر جایشان گذاشتم. سنگین بودند و خسته‌ام کردند.
    ۵. بالاخره شاد را چک کردم. جز یکی دو سؤال خبر خاصی نبود. یکی از فوبیاهایم، «شاد» است.
    ۶. قسمتی از «تتبعات» مونتنی را خواندم و از همان، یادداشتی برای کانالم نوشتم. جالب است که مونتنی هم مثل من و شاید خیلی‌های دیگر، دچار تغییر و نوسان‌های حال می‌شد. یک لحظه خوب و یک لحظه بد. (نمی‌دانم چرا یاد تفاوت مزیتی آن دوست عزیز با چخوف افتادم.)
    ۷. چای را زیبا نوشیدم. داستان دارد اما حوصله ندارم بنویسم. شاید وقتی دیگر.
    ۸. یادداشت هم نوشتم و اندیشیدم.
    ۹. حین گردگیری کتابخانه، از چند کتاب، چند صفحه خواندم.
    ۱۰. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. کاریکلماتور دوستان جذاب بود.
    ۱۱. بخشی از گزارش‌ نیک دوستان را هم خواندم و لذت بردم از قلم خوب و زنده و متنوعشان و نیز کارهای خوبشان.

  40. | دست کم گرفتن‌ها

    گفتم بی‌خیال شو. امروزت که نه مثل دیروزت بود نه چندان پروپیمان. کار خاصی هم که نکردی. اما اگر واقعن هر روزم مثل دیروزم باشد و من پشت گوش بیاندازم گزارش نیکم را چه می‌شود؟ حال خوشم می‌رود جایی دیگر. جایی به غیر از من می‌شود. می‌بینم که در این دو روز حال گذشته را ندارم. حالا که می‌نویسم می‌فهمم که نباید بی‌خیالش شوم. حتا اگر کاری نکردم به غیر از نوشتن. نوشتن مگر کم است؟ خودش کلی ایده و امیدواری دارد. حتا خوردن و خوابیدن هم ارزش دارد. بیرون رفتن هم. هر کدامشان ارزشمندند. دست کم گرفتنشان فقط مرا از نوشتن دور می‌کند.

  41. چهارشنبه بیستم خرداد
    گزارش ۲۹ام. برسد به نویسنده ساز
    چهارشنبه خود را چگونه گذراندی فیروز؟
    سلام و عرض ادب خدمت شما داش فیره عزیز و بینندگان و شنوندگان توی خونه. عرضم به حضورتان که امروز هم مثل روزهای گذشته بود تنها فرقش با روزای قبل این بود که جات خالی تا ۱۱ ظهر خابیدم.
    خب وقتی بیدار شدی چیکار کردی؟
    بیدار که شدم یه املت خوشگل پدر مادر دار برا خودم درست کردم که نوش جان کنم و برم سر زمین. املت که آماده شد سفره رو پهن کردم که بشینم و یه دل سیر با پیاز بخورم ولی بابا جونم با رفیقش اومدن تو و بابام به زور رفیقش رو نشوند سر سفره و پدر املت من رو در آوردن و یه جوری به هم تعارف میکردن انگار من قهوه چی بودم و اونا مشتری. به جان خاهر مادرم حتا مزش رو هم نچشیدم. اینم شانس مایه.

    امروز بعد از مدتها یه سر به کانالم زدم و یه هذیان نوشتم و پست کردم. یه مدت ازش دور بودم ولی میخام دوباره چرخش را به چرخش درارم.
    کانالم رو دوست دارم برا اینکه هر چی دلم میخاد رو اونجا مینویسم و پست میکنم. اونجا آقا بالا سر خودمم. با شلوارک میشینیم و یک پیک نیک میزارم وسط کانال و با آهنگ های رزازی حال میکنم.
    گوش شیطون کر از چند روز دیگه میخام یه برنامه شاد و شیک و پدر مادر دار تو کانالم پیاده کنم چنگیز رو هم هفته ای یکبار به عنوان مهمان دعوت میکنم.
    رفتم یه سر به منوچهر احترامی زدم و مطلب «شنبه سوری علمی» رو خوندم که حال کردم باهاش. بچه ها منم بازی که قبلن تو گل آقا چاپ میشد یه شاهکاریه حیف که دیگه چاپ نمیشه. تو بچه ها منم بازی با یه نثر معیار ساده احترامی یه سری قطعه کوتاه مینویسه برا کودک و نوجوان که من فکر نمیکنم بزرگسالی باشه و از این قطعه ها خوشش نیاد، درسته برا بچه ها نوشته ولی به عنوان بزگسال هم میتونیم بخونیم و لذت ببریم و ازش یاد بگیریم. فارسی مستحکم و خوبی داره.
    احترامی بخاطر تسلط ویژه ای که به ادبیات گذشتمون داره از گونه کهن نثر فارسی یا فارسی کهن گونه استفاده میکنه خیلی از جاها. پیشنهاد میکنم حتمن ازش بخونید تا لذت ببرید.

    متاسفانه گوشی من بیتربیت شده شایدم خسته شده. امروز برا یکی دو ساعت قفل کرد و هیچ تصویر و یا صدایی بهم نداد به وقت وبینار نویسنده ساز هم تو حالت قش بود و من وبینار رو از دست دادم، ده دقیقه پایانی رسیدم به وبینار و اصلن نفهمیدم موضوع وبینار چی بود ولی باز دم مرام گوشیم گرم که چند دقیقه تصویر و صدای استاد رو بهم داد.
    یکی از بچه ها از استاد پرسید چه کتابهایی رو نباید بخونیم که استاد کتاب «راز» راندا برن رو مثال زد و گفت«چرت و پرت این کتاب» راندا برن یه کتاب دیگه داره به اسم«معجزهشکرگذاری» نصرالله رادش تو برنامه تلویزیونی از معجزه این کتاب حرف زد و من فکر کردم حتمن خدا اون کتاب رو نوشته چون رادش گوزو یه جوری گریه میکرد و میگفت وقتی تمام دنیا جوابم کردند خدا این کتاب رو سر راهم گذاشت و من روز سوم داشتم از خوشحالی زجه میزدم و خداروشکر میکردم. کتاب رو گرفتم و چند فصلش رو خوندم و دیگه ادامه ندادم ولی هر وقت یادم میفته زنگ میزنم چنگیز تا برینه به هیکل رادش.
    «هر کاغذی که جلد داره و نوشته صرفن کتاب خانده نمیشود چون خیلی از این کتابها که مثل جنده ها تو خیابون ولو شدن حرفی برا گفتن ندارن و مثل حرفای پای منقل هستند» و من به نمایندگی از جامعه پا منقلی ها از این مثال استاد ناراحت شدم، چرا؟ چون اینجانب پای منقل حرفهایی شنیدم که به حضرت عباس چخوف هم از گفتن آنها عاجز است. امیدوارم همه پا منقلی ها را تو یک دسته قرار ندهیم مخصوصن من و چنگیز و مهدی ولی حمید و عابدین و فرشید و امید تو دسته چرت و پرت ها قرار میگیرند.
    کتاب «فرهنگ گفتاری» رو تو اولویت قرار دادم و در اولین فرصت میرم سر وقتش که بخانم و بیاموزم و بنویسم.

    خیلی وقته وقت نکردم تو وبینار دکتر کمالی شرکت کنم. دلم هوای بحث های کمالی رو کرده. کلن با کمالی بودن خوش میگذره. دکتر کمالی یکی از بهترینهاست. تو دوره سمپوزیوم باهاش آشنا شدم و فهمیدم چه ورقیه. همیشه تو دفتر خاطراتم از کمالی به خوبی یاد میکنم. لحظه شماری میکنم که به زندگی عادی برگردم و دوباره وقتم رو باهاش بگذرونم.

    #دکتر_م_ش_کمالی

  42. ۱‌.نیم ساعت از دغدغه‌های ذهنی نوشتم. از فرصت‌های ربوده برای نوشتن لذت می‌برم. هنگام آزاد‌نویسی احساس می‌کنم کاری انجام می‌دهم فقط برای لذت. در روز چه کارهایی برای لذت انجام می‌دهم نه از سر نیاز یا ضرورت؟
    ۲.امروز هنگام پیاده‌روی به دوستی که قرار بود بیاید دیدنم فکر می‌کردم و خاطرات دوران مدرسه به یادم آمد.
    ۳.برای ناهار به سفارش دوستم ماکارانی درست کردم با تکه‌های نگینی از فیله‌ی مرغ همراه با قارچ، فلفل‌دلمه‌ای، نخود‌فرنگی و هویج. جای شما خالی لذیذ بود خصوصن ته‌دیگش که طلایی بود و وسوسه‌گر‌.
    ۴‌.گفتگوی چهار ساعته با دوست اگرچه مرا از وبیکار سرزبان و وبینار نویسنده‌ساز انداخت اما سبب جلای ذهنم شد.
    ۵.یادداشت تلگرام را منتشر کردم و از این نوشتم که آدم از کسی که دوست دارد بهتر یاد می‌گیرد. خوشحالم دو استاد دوست‌داشتنی دارم، از آنها می‌آموزم. از استاد کلانتری نوشتن و آگاهانه خاندن، از الهه علیزاده پرسش‌گری و معماری دستگاه فکری.
    ۶.رمان شال بامو را تمام کردم. در غربت مرگ مادر را تنهایی تاب آوردن تجربه دردناکی است که ایرانیان مهاجر دچارش بودند.
    ۷.چند صفحه از کتاب “مفهوم زمان” هایدگر را خاندم. روی یک جمله چند دقیقه مکث کردم. “اگر زمان، معنای خود را در ابدیت بیابد، به ناگزیر بایستی آن را از همانجا نیز دریابیم.” ابدیت کجاست؟ مکان است یا زمان؟

  43. جنگ اگر معایبی داشت ، محاسنی هم داشت . منظم شدن در روزانه نویسی . صفحه صبحگاهی گاهی اهل خانه را متعجب و گاه معترض می کند . اما باعث نمی شود که ننویسم حتی یک پاراگرا ف واگر از دنده لج خوابیده باشم ، قطعا تن آرامم را به نرمش دستانم با قلم بیشتر همراه می کنم .

    فهرستگان قبلی را باز بینی کردم ، وچند فهرستگان را تغییر دادم و چندی را اضافه، برای بلند خوانی ‌وبرگزیدن کلمه ها
    بخش دل سپردن به خانه و اشپزخانه را با پختن قیمه بادمجان و سالاد شیرازی با نعنا و کمی ترشی به سرانجام رساندم و برای بخش شام نان و هندوانه را وعده دادم

    کتاب رد پای دست ها را به نیمه رساندم .داستان خانه کتابدار ،خانه‌ای با حیاط پر از گلدان در محله قدیمی منیریه، که با هر بار رفتن خاطرات بسیاری برایم تازه می شود .

    غفلت از عقربه ها باعث شد امروز بعد از تکمیل ظرفیت به مدرسه برسم . اما با خواندن مطالب قبلی تر مدرسه، یادآوری سال واژه و چکونگی اجرایش را باز نویسی کردم .

    کتاب دیده اما نشنیده اهمیت صدای کودکان رو شروع به خوندن کردم . در کتاب، گوش دادن به کودکان را مهم‌ترین بخش ارتباط با کودک می داند . اینکه شنیدن کودک یک رابطه است. دعوت به شنیدن یکی از نیک ترین دعوت‌ها است . شنیدن صدای پرنده های پشت پنجره با طلوع خورشید، شنیدن صدای جاروی مردبر روی آسفالت کوچه در آخر شب . شب و روزتان نیک

  44. امروز از آن روزهایی بود که اخبار حواس‌دزد افسار ذهنم را دست گرفتند. وقتی در این تکه از جغرافیا زندگی می‌کنی، برنامه‌ریزی روزانه شبیه به یک شوخی ادایی به نظر می‌رسد.
    بیشتر ساعت‌ها به فوروارد کردن اضطراب برای دیگران و حرص خوردن گذشت؛ چرخه‌ای باطل که هر ثانیه‌اش یک خراش تازه روی روحم می‌انداخت.

    وسط تماشای این جنونِ جمعی که به راه انداختم، به یک آخرالزمان خوشایند فکر کردم. به اینکه چقدر حیف هیچ قدرت جادویی ندارم تا دکمه‌ی پایانِ این هستی را بزنم و همه چیز را به یک نیستیِ مطلق و بی‌درد تبدیل کنم تا غائله ختم شود. این خشم بی‌قدرت، تمام توان بدنم را مکید. امروز روز کارآمدی نبود، روز دویدن روی تردمیلِ دل‌مشغولی‌های سمی بود.
    با این حال، در آخرین ساعات روز خودم را از این لجن‌زار خبری بیرون کشیدم و به وبینار نویسنده‌ساز پناه بردم. روشن کردن آن صفحه، تلاش کوچکم بود برای روشن نگه داشتن یک شمع نیمه‌جان وسط تاریکی.
    روزم بی‌انرژی گذشت، اما همین که کلمات را به اخبار ترجیح دادم، یعنی هنوز کاملا تسلیم نشده‌ام.

  45. صبح صبحانه خوردم باز و رفتم. (استاد: صبحانه رو دیگه کی می‌خورن؟ خیلی دست و دلبازید توی کلمه.)

    از وقتی به شیما قول داده‌ام پنج‌دقیقه زودتر راه بیفتم دو دقیقه دیرتر هم راه میفتم. بدنم ساز خودش را می‌زند.

    کارهای مانده را در دفترچه‌‌ی خوششششگلم نوشتم. ایش. (چه بدانم خاستم بگویم ایش.)

    نامه‌هایی به میلنا را خاندم از کافکاش.

    آزادنویسی کردم.

    گازخورد بچه‌های شعرماهی را دیدم و شنیدم و در صف اعدام بودم که ماند برای ساعت ۶.

    نویسنده‌ساز را ببودم. کاریکلماتور بچه‌ها را استاد خاند و شنیدم.

    بازخوردیده شدم.

    با پارسا درباره‌ی سلامتی حرف زدیم.

    با نصیرو و احمدو درباره‌ی سایت و غذا، و به شکل عجیبی درباره‌ی غذا حرف زدیم. و درباره‌ی عکس‌های استوری.

    روزگفتار را ضبطیدم و ببینم می‌رود یا چی.

    از باران کنار دریا عکسی استوری کردم. آن‌روز با نرجس خاتون جان قربانی رفتیم دریا و کلی عشق و حال.

  46. صبح راحت بیدار شدم. سر ساعت ۶.
    بدون آنکه ذهنم را با چیزی آلوده کنم رفتم سراغ صفحات صبحگاهی عزیزم.
    ناهاری هم تهیه دیدم.
    قرار بود امروز خیلی خوب پیش رود. قرار بود تا ظهر کار جهانی را به سرانجام برسانم و بعدش بروم سراغ آن یکی که ترجیح می‌دهد فعلن اسمش را به زبان نیاورم چون می‌ترسم این‌بار سنگ از آسمان ببارد.
    ولی نشد آنچه قرار بود بشود.
    این گزارش نیک است پس از نوشتن نانیک‌ها صرف‌نظر می‌کنم.
    بله الان ساعت نزدیک یازده شب است و من از کارهای آقای جهانی باردار شده‌ام.
    حالا انشاالله که دیگر تمام شده باشد فرمایشاتشان.
    ولی عوضش امروز کلی با استاد شاهین عزیز خوش گذشت در وبینار و شعرماهی. و با سایر دوستانم.

    البته یک کار نیک دیگر هم داشتم. یک کارِ نیکِ نیک.
    سه گره دیگر «جور هندوستان» را خاندم در این شیر تو شیر.
    خدا خیرش بدهد آقای آراسته جان را. آخر به‌اش قول داده بودم. اگر نبود لطف و حمایت ایشان که هیچ.
    امیدوارم زودتر آن گروهشان را راه بیندازند و بیشتر دور هم بخانیم و بنویسیم و کیف کنیم.

    پرودگارا! در این هوا و در این روزگار، چه می‌‌شود کمی آسان‌تر بگیری که هم خودت لذت ببری هم ما.

  47. 1. امروز هم مثلِ دیروز کلی کار دارم که باید یکی‌یکی بهشون برسم. صبح بیدار شدم و بعد از نماز و روتین‌های همیشگی، رفتم سراغِ خوردنِ صبحانه‌ی مفصلی که خواهرم درست کرده‌ بود. نون و پنیر و سوسیس تخم‌مرغ و نیمرو و زیتون و گوجه و … که تهبندی بکنه و بره دنبال کاراش (چون قرار نبود نهار برگرده خونه و عصر قراره بیاد.)
    2. با گیابندِ عزیزم مدیتیشن کردیم و رفتیم سراغِ آزادنویسی.
    3.منم حاضر شدم و رفتم کاردرمانی. چند نفر پذیرش جدید داشتیم و دوستای جدیدی پیدا کردم (البته دوست کوچولوهایی که مشکل جسمی داشتن.) بعد از کاردرمانی، اومدم خونه و نیمچه استراحتی کردم و از ماهکس بسته‌ام رسید و کلی ذوق کردم.
    3. شروع کردم به خوندن جستاری از کتاب «زبانِ زنده» از منوچهر انور و چند صفحه‌ای از کتاب رو رونویسی کردم.
    4. یه پیاله از توت‌فرنگی‌هایی که تو یخچال بهم چشمک میزد رو برداشتم و بعد از شستن مفصل، نوشِ جان کردم.
    5. نهار رو یه بشقاب سوپ خوردم ( غذایی که فکر نکنم استاد و بقیه‌ی آقایون غذا نمیدونن.) و بعد حاضر شدم و رفتیم دندان‌پزشکی.
    6. اون لحظاتی که دکتر داشت عصب دندونم رو میکشت، گویا استاد هم تو جلسه‌ی بازخوردِ شعرماهی، داشت شعرمو جرواجر میکرد. (البته حقم داشت و اضافه‌گویی کرده بودم و واضحات رو الکی بیان کرده بودم. لبخندِ لرزانِ لبانش… که استاد گفتن لبخندِ لرزان باسن هم داریم آیا و بعد به دست و دل‌بازیِ استفاده از کلمات تو شعرم گازخورد دادن و فرمودن «ریدمان در سطر آخر با ساختن مصدر جعلی بدون اینکه کارکردی داشته باشه، به نهایت میرسه.» یعنی هیچی… تو ای گرما تو ای شرجی… و اینگونه بود که من متوجه شدم تررر زدم و باید کلی شعر از کتابا و دفترای شعر بخونم تا بیشتر دقت کنم تو نوشتنم. درسته تو جلسه نبودم ولی شنیدنِ وویس جلسه هم برام دقیقا حس بودن تو جلسه رو داشت و ازش یاد گرفتم. سپاس از وقت و حوصله‌ای که میزارین و تحملمون میکنین تا یاد بگیریم. 🙏❤️
    7. بدونِ دونستنِ اینا، رسیدم خونه و پریدم تو وبیکار الهه با مهمان امروز، «ندا احمدی».
    8. بعد هم وارد وبینار نویسنده‌ساز شدم و از کاریکلماتورهای همسفرام و یه جمله هم از من بود که خوندن.
    9. بعد از نویسنده‌ساز، ادامه‌ی جلسه‌ی بازخوردِ شعرماهی رو داشتیم و اونجا بود که با سوالم از استاد که شعر منو خوندن و اینا، تازه فهمیدم تررر زدم. 🙂
    10. بعد از بازخورد پیاده‌روی کردم.
    11. روزگفتارم رو ضبط کردم و توش به کتاب «آگاهانه زیستن با ارزش‌ها» که استاد تو نویسندگی خلاق بهم معرفی کرده بودن و راجع به ارزش‌گزاری نیازها و اولویت‌بندیشون تو زندگی‌مون هست، حرف زدم و تو کانال تلگرامم هوا کردم.
    12. امروز اول برنامه‌ی فردا رو تو دفترم نوشتم و بعد از شام اول پیاده‌روی کردم و بعدش رفتم سراغِ نوشتنِ گزارش نیک.
    13. تو اکانتِ ویرگولم یه پست منتشر کردم از کاریکلماتورهایی که قبلا نوشته بودم و استاد تایید کرده بودتشون.
    14. تو گزارشِ نیکی که دارین میخونین، از جلسه‌ی بازخورد شعرماهی و اینا نوشتم. نوشتم، چون میخواستم هم یادم بمونه چه مشکلاتی داشتن چیزی که نوشته بودم و هم از استاد تشکر کنم بابت همه‌چیز.
    15. در پایانِ روز هم میرم مسواک بزنم، روتین پوستی و جمع و جور کردن اتاق و بعد لالا.
    شبِ همه رویایی… 🥱😴

  48. ۲۰ خرداد
    ۱. صفحات صبحگاهی نوشتم.
    ۲. رمان شب هول را ۱۰ صفحه خواندم. به جبران نخواندن دیروز،پنج صفحه بیشتر خواندم. جمله منتخب امروز از این رمان: «گفت مردی تان جنبیده. گفتم مثلا. گفت خوب، زنی من نجنبیده.
    ۳. تا عصر درگیر دردهای بدنی و سینوزیت بودم. دوستی به دیدنم آمد و کلی در مورد اهمیت رفاقت گپ زدیم.
    ۴. بخشهایی از کتابهای دوره نویسندگی خلاق را نگاهی انداختم و نامه پرویز ناتل خانلری را خواندم و لذت بردم.
    ۵. جزوه کارگاه را خواندم وگزین گویه نویسی تمرین کردم.
    ۶. در مورد ملول بودنم آزادنویسی داشتم.

  49. این پشه ست یا حلزون؟؟؟
    فکر کنم نژادش میکسه.🦟🐚اسمش پلزونِ
    بگذریم …….
    کلی کاری داریم خودمون، حالا نشستیم حلزون میکس هم تحلیل میکنیم.😑
    تاریخ ۲۰ خرداد

    ساعت ۱۳:۴۲ پس میشه بعد از ظهر و من می‌خوام بخشی از گزارشم رو تا الان بنویسم.
    امروز دوست دارم برا هر پاراگراف تیتری انتخاب کنم اگر بشه.

    • سحرخیز خانوم•
    ۱) نمی‌دونم چطور شد امروز من ۷ صبح بیدار شدم، چی خورده بود تو سَرِ سحر نخیزیم که اینطور شد؟
    آخه شاید در جریان نباشید، خلاصه میگم:آقامون(عامر جون) دیشب گوشت و مرغ خریده بود برای مهمان های آخر هفته، و من بعد از کلی کار روزانه که از اضطراب کمال گرایی میومد. فکر اینکه یه وقت چیزی پشت سرم نگن ول کنِ خِرخره‌ی مبارکم نبود تا جای ممکن سعی در جر دادن توانم داشتم در تمیزکاری، آخر شب هم که باید لباس شسته پهن میکردم و گوشت هم آب میکشیدم و بسته بندی میکردم. ظرف شام+ ظرفهایی که بواسطه‌ی گوشت بو گرفته بودند هم باید می‌شستم، خلاصه بشور بشوری بود،
    در نهایت سینکو بشور، دندوناتم یادت نره.🦷
    البته خاطر نشان کنم شخصِ شخیصِ عامر جون در بسته بندی و جای گذاری گوشتها در فریزر بسیار کمک حالم بود + پهن کردن لباسها،
    با این حال من تازه ساعت۱:۱۵ نیمه شب بود به سمت رختخوابم رفتم تا زمینو بغل کنم،
    آخیــــــــــش خواب🥱😴.
    راستش خواستم خلاصه بگم ولی نتونستم، چراااا؟🤔
    چرا انقدر وارد جزییات میشم آخه؟
    شاید طرف خوشش نیاد😕 ولی خب دیگه اینهمه زحمت کشیدم نوشتم، برنمی‌گردم عقب.
    بگذریم……..
    چرا من ساعت ۷ صبح انقدر بیدار بودم؟ چطور ذهنم انقدر آماده‌ی ورزش کردن بود؟؟؟؟ چرا؟
    خودمم نمی‌دونم. 🤔

    •صدایِ اطراف، جیغ است•
    ۲) حالا شما فکر نکن من مستقیم رفتم ورزشااااااا، اصلاً
    خوبی باشگاه همینه، خونه رو ول می‌کنی میری. بعد حالا برگشتی یه چی میشه دیگه.
    اما من که تو خونه ورزش میکنم، داستان دارم گاهی.
    امروزم قبل ورزش یه سریال ۴۵ دقیقه ای داشتم از جابجایی لباس ها از خانه به حیاط چون آفتاب میخورن هم اونا دوست دارن هم من.
    جابجایی کلی ظرف شسته شده از دیشب به محل خواب خودشون.
    تکان دادن زیر انداز تیکو در حیاط و مجددا پهن کردن برای تک دانه سرورم.
    یه دید میزنم به اتاق👀 میبینم اتاق هنوز منو ول نکرده. بازم میخواد مرتب‌تَر تَرِش کنم.
    منم به یه ورم نیست و میرم تا ورزش کنم.

    •ورزشِ آموزشی•
    ۳) من اصلا عاشق انجام دادن چند کار با هم هستم.
    چرا من اینحوریم آخه ؟؟؟
    خدا شاهده. راستشو میگم.
    استاد کلانتری چرا نوشته هام با صدای شما داره تو ذهنم پخش میشه وقتی مینویسم؟
    مگه داریم؟😳
    چقدر عجیبه برام، دارم با صدای شما می‌نویسم و بلند نوشته هام تو اتاق مغزم پخش میشه، بابا یکی اون بلندگو رو قطع کنه📢
    خلاصه متِ ورزشی رو پهن میکنم فایل آموزشی پخش میکنم تا هم گوش بدم هم ورزش کنم، از اونورم با تیکو‌(عروس هلندیم)حرف میزنم که دهنشو ببنده، بابا من که سه تا کار نمیتونم انجام بدم، این پیش خودش چی فکر کرده.

    •تفألی در حمام شایدم تفکری•
    ۴) ورزش تموم شد، آخیــــــــــش. چقدر کریستیان رونالدو بودن سخته هاااا.
    اول چای رو دم میکنم، چون به عامر اعتباری نیست اونم وقتی اول صبح سرش با گوشیش گرمه.
    بعد میرم حمام و در باب روز گفتارهایی که تو این چند روز به اشتراک گذاشتم فکر میکنم.
    خودم دوستشون دارم و فکر کردم چه خوبه که باهاش ارتباط گرفتم.

    •صبونه تایم•
    ۵) ساعت رو نگاه نکردم پس راستش نمی‌دونم ساعت چنده😁، شما فکر کن ۱۰ صبحه آخه همون حدودا بود.
    عامر پشت میزِ کارش تو اتاقه و من مشغول آماده سازی صبحونه، خودم که در ۹۰ درصد مواقع انتخابم نون و گوجه و خیارِ، عامر هم قطع به یقین خامه+مربا رو ول نمیکنه. خب پس همینا رو برای صبحونمون آماده میکنم، اگر هرروز گوجه+خیار+پنیر بخورم بازم برام تازگی داره،
    حقیقتاً ذوق مرگشم.شما هم اینجوری‌اید؟
    جاتون خالی با چای‌، یه خرما هم میخورم که امضای اتمام صبحونه حساب میشه و سفره‌ی عزیز رو تنها می‌زارم.

    •نظر خوانیِ دوستان•
    ۶)روی مبل می‌شینم و پیامهای اپِ بله و اینستا رو چک میکنم و اونهایی که جواب میخوان رو پاسخ میدم.

    اینستاگرام رو زود ترک میکنم چون گیرِ سیاه چاله‌اش بیوفتی روزگارت سیاهِ، ول‌کُنِش کلاً خرابه قشنگ زمانت رو میخوره.
    پست و روزگفتار توی کانالم می‌زارم و بعدش درگیر آماده کردن پُست برای اینستا میشم.

    این بین مجدداً به اتاقی که کلی لباس گرم ‌و کاپشن زمستونی رو برای جمع کردن و سپردن به آغوش چمدون وسطش ریختم نگاهی میندازم و میگم هنوز نوبتت نشده، شاید بین مریض بگم بیای.😁

    •به یاد مامان، رشته پلو•
    ۷) بوی دود ماشین همسایه اصلا رشته افکارمو پوکوند، خیلی از بوی دود بدم میاد و بشدت اذیت میشم و از اینکه مجبور نیستم بیرون از خونه کار کنم، عاشق خودمو خدام.
    خب رشته‌ی افکار رو گرفتم، چه تصادفی غذا هم رشته پلوِ.
    امروز داشتم به خودم میگفتم یه تیکه پروتئین هم داشته باشم برای نهار ولی ترجیح میدم بعد مدتها رشته پلو با تیکه های سیب‌زمینی داخلش بخورم + سالاد شیرازی برای خودم و ماست برای عامر جون.

    ادامه ی گزارش در ساعت ۲۱:۴۵ نوشته میشه.
    •آشِ شله قلمکار عصرانه •
    ۸)راستش الباقی آنچه از روزم مانده بود به شستن ظرفها، وبینار نیمه کاره استاد کلانتری (البته تا مبحث دکترهاش بودم😁 )گذشت ، بعد برای خرید به مرکز شهر رفتیم، پر از نشخوار فکری شدم، از مقایسه‌ی وضع خودم و وضع زنانی که ماشین شاسی بلند لکسوس، فونیکس، bmw سوار شده بودند‌، جهان هم برای اینکه نشخوار و خودخوری رو غذای مغزم کنه و بچزونتم، بیشمار زنانِ شاسی سوار از نظرم گذروند، و منم همینطور که با وسایل سنگین در دستم به زیبایی و پولداری آدمها نگاه میکردم، ساره‌ی وجودم رو داخل رینگ بوکس خوووووب کتک مال کردم.بعدش عامر رو هم بی نصیب نگذاشتم. 👊🏻

    •بازگشت به زندگی، از جهنمی که نامش شهر بود•
    ۹)رسیدیم خونه.
    ساره از رینگ دراومده چون زندگی داره می‌ره و منتظر نمونده.
    یکی یکی خریدها رو شستم، ضدعفونی کردم و سرجاشون گذاشتم(من از قبل کرونا هم همین بودما، قابل توجه خواننده محترم). در این بین یه شامی هم زدیم بر بدن.
    عاشق سوپم و اونو با نان تستی که خودم درست کرده بودم نوش جان کردم.
    عامر هم ماکارونی مونده از روز قبل رو نوش جان کرد و یخچال برای خریدهای جدید بیگ لایک به ما نشون داد👍🏻.

    – راستی توی شهر یه چیز فوق العاده زیبا دیدیم گربه‌ی سفید/قهوه ای بسیار ملوس و تمیزی در ویترین مغازه خوابیده بود و این موجود رانندگی بشدت شخمی تخیلیِ راننده اسنپ رو شست و با خودش برد، البته منم راننده رو از نظردهی زیر خط فقری که بهش دادم بی نصیب نگذاشتم.
    هم از شاسی بلند بخورم، هم از او و رانندگی بشدت شخمیش.😑
    مگه دارررریم؟؟؟؟😐
    اَه😏
    شب خوش ☁️

  50. – صبح بداخلاق نبودم.
    – ورزش کردم و شنا، خیلی چسبید!
    – بالاخره چند جمله از آل‌احمد خواندم. از کتابِ «کاوشی در آثار، افکار و سبک نوشتار جلال‌آل‌احمد»، بخشِ «جمله‌های تک‌پایه»، نوشته‌ی غلامرضا پیروز. این‌ جمله را دوست داشتم:
    «با آمیخته‌ای از اعجاب و تحقیر نگاه می‌کردند. همه را. بخصوص مرا.»
    (خسی در میقات، ص ۱۱)
    – نامه‌ی پرویز ناتل خانلری به فرزندش را خواندم.
    اولش نوشته:
    «پسرم آرمان که این نامه را به او نوشته بودم در هشت سالگی درگذشت و همه‌ی این آرزوها بر باد رفت.» (پ. ن. خ)
    – شعر «من از دوستت دارم» از یدالله رؤیایی را خواندم. زیاد دوستش نداشتم.
    – مقاله‌ی «زبان معیار چیست و چه ویژگی‌هایی دارد؟» را خواندم؛ نوشته‌ی والی رضایی. بسیار سودمند بود و لذت بردم. دوتا از جملاتی که بیشتر دوست داشتم:
    «زبان معیار مفهومی مطلق نیست بلکه ماهیتاً نسبی است.»
    «زبان فارسی معیار، علاوه بر گونه‌ی نوشتاری، صورت گفتاری نیز دارد…»
    – و اما کتاب «زبان معیار» نوشته‌ی غلامحسین خیر، که از همه‌ی قبلی‌ها بیشتر دوستش داشتم. علاوه بر اطلاعات بسیار مفیدی که در مورد مفهوم و مسئله‌ی زبان معیار داشت، از نثرش هم بسیار لذت بردم.
    چند جمله‌ی موردعلاقه‌ام از این کتاب که برای خودم هم یادداشت کردم:
    « زبان ابزار تفهیم و بیان اندیشه و احساس است.»
    «مرز سرزمین ما کجاست؟ ایران امروز؟ ایران دویست سال پیش؟ […] ایران کجاست؟»
    «در زیر سطح هر زبان روح زبان است که ویژگیهای زبان را شکل می‌بخشد (رسائی، آسانی و زیبایی زبان و نیز دستور زبان را) […] »
    «واژه خودی و بیگانه ندارد ولی بهنجار و ناهنجار دارد.»
    «می‌رسیم به این پرسش که، ایرانیان کیانند؟»

  51. حلزون امروز دیگر شاهکار است. یک چشمش کور است و چشم دیگرش به هیچ‌جا وصل نیست. با این حلزونِ بیچاره چه می‌کنی عمو جان؟ -کمی‌هم شبیه امضا شده است.-

    ۱. امروز ساعت هشت بیدار شدم. کلاس اول دانشگاه، به‌دلیل ناتوانی سایت، در برنامه‌ی بی‌نظیرتری همچون روبیکا برگزار شد. -امیدوارم بعدن هیچوقت هیچکس یادم نیاره تو این اپلیکیشن‌ها بودم.-

    ۲. صفحه‌های صبحگاهی را نوشتم. هرروز به گزارش آن دوستی فکر می‌کنم، که گفته بود ۲۱ صفحه نوشته است. مدت‌ها است آزادنویسی‌هایم به بیش از ۳ صفحه نمی‌رسد. هرروز فکر می‌کنم که چه کیفی کرده است دوستمان. پس چرا خودم را به این کیف، دعوت نمی‌کنم؟ نمی‌دانم.

    ۳. حافظ خاندم. از حافظ رونویسی کردم. امروز رسیدم به مثنویاتِ حافظ.
    «در این وادی به بانگ سیل بشنو
    که صد من خون مظلومان به یک جو»

    ۴‌. کلاس دوم دانشگاه که نر‌م‌افزار بود را شرکت کردم. بچه‌ها دارند پروژه‌ی پایانی را کار می‌کنند و من تازه شروع کرده‌ام ویدئو‌های جلسه‌ی سوم به بعد را ببینم تا با فضای افترافکت آشنا شوم. -خسته نباشم.-

    ۵. ساعت سه تا چهار، به صرف گازخورد، رفتیم سر کلاس شعرماهی. در این یک ساعت، به شعر من نرسیدیم. استاد کرکره را پایین کشیدند و گفتند بروید، ساعت شش برگردید.
    نکته‌ای که از یک ساعت بیرون کشیدیم این بود:
    «بس کنید گفتن این حرف‌ها را که از من شاعر و نویسنده در نمی‌آید. که از کشور ما، کشور درنمی‌آید. که دیگر امیدی به هیچ‌چیز نیست. آگاه باشیم به اینکه چپ و چوله‌ایم، اما حرکتی بزنیم برای تغییرش.»

    ۶. بین جلسه‌ی‌ بازخورد شعرماهی و وبینار، با دوستی به صحبت نشستم. درباره‌ی صحبت‌مان در روزگفتار امروز گفته‌ام. فقط اینجا، جمله‌ی او را که از نظرم بامزه بود، بازگو می‌کنم:
    «یه سینی بزرگ رو بندازی تو یه سالن بزرگ گم می‌شه. یه سکه رو بذاری روی چشمت، کل دنیات رو می‌گیره.»

    ۷. بین صحبت‌ها، به کلاس تربیت بدنی دانشگاه‌هم سری زدم‌ و به این نکته رسیدم که چه جالب، من‌هم می‌توانم استاد دانشگاه باشم. چون فقط باید حضور و غیاب ثبت کنی و بگویی جزوه را از روی ویدیوهای فلان سایت بنویسید و آخر ترم امتحان بدهید. -اصلن مگر تربیت بدنی یک درس عملی نیست؟ جزوه نویسی؟ نمی‌دانم، خدا عالم است.-

    ۸.به رقص وبینار نویسنده‌ساز، سازیدیم‌. جمله های قصار بچه‌ها را خاندیم که چه کرده بودند. آدم با خاندن هر جمله، یک عالم کیف می‌کرد. -پشیمان و متاسف از اینکه چرا نتوانستم خود را به کارگاه برسانم و جمله‌ای از من، در آن صفحه ثبت نشده است.-

    ۹. از این اتاق به آن اتاق شدیم‌. از اتاق پنج دری رفتیم به هفت دری؟ یا برعکس؟ کدام یکی، خصوصی‌تر بود؟ کدام یکی برای مهمان؟ درس‌هایم را خوب نخانده‌ام. به‌هرحال، دوباره برگشتیم به شعرماهی.
    استاد به مریم جانِ ابراهیمی مطلق که رسیدند، ساز زدند که ایشان که مطلق است، توام بشو مریم ابراهیمی نسبی تا اعضا هماهنگ باشند. ماهم اطاعت امر کردیم‌. فقط حالا نمی‌دانم گزارش را به نام کدام یک ثبت کنم؟ مریم ابراهیمی کوچک یا نسبی؟ ما را دچار دوگانگی شخصیت کردید رفت.
    شعرمان را هم خاندند. با ‌سه تکانِ سر، پذیرفتند که قابل قبول است و می‌توانند دوستش داشته باشند، اما جای کار دارد. -اگر نداشت جای تعجب بود. برویم و بازهم سعی کنیم شاعر شویم.-

    ۱۰. روزگفتارم را ضبط کردم. اولین روزی است که بیشتر از ۶ دقیقه صحبت کرده‌ام. در روز پنجم، پیشرفت خوبی است.
    اگر دوست داشتید من را بشنوید:
    https://t.me/maryam_ebrahiimi

    ۱۱. چهار صفحه از کتاب «دفترچه خاطرات و فراموشی» را خاندم. نکته‌هایی از آن را رونویسی کردم‌.

    ۱۲. راستی امروز کتاب «ما ایوب نبودیم» به کوشش فاطمه ستوده را می‌خاندم‌. به یک عبارت جالب برخوردم:
    «بخیه به آبدوغ زدن»
    که یک کنایه عامیانه و شیرین در زبان فارسی است، که به انجام کارهای بیهوده اشاره دارد. این عبارت مشابه ضرب‌المثلی نظیر آب در هاون کوبیدن است.

  52. ـ چند صفحه از «هما» خواندم. بازی نویسنده با واژگان، سرِ ذوقم آورد.
    «برگ، رنگِ مرگ و رنگِ زر و زنگار گرفته بود.»
    «حاصلِ دودلی، دودِ دلی بود که می‌خورد.»
    ـ امروز به واژه‌ی «دوام» اندیشیدم. دقیق‌تر که نگاهش می‌کنم دال آن قوسی بر می‌دارد و کج‌تر می‌شود. در ذهنم بدقواره است. خوب که می‌اندیشم از این واژه بدم می‌آید. چرایش را نمی‌دانم اما خوب می‌دانم این روزها مجبور به دوام‌ام و از اجبار بدم می‌آید.
    ـ برای رفع ملال چندک نامه‌ای از سهراب سپهری خواندم در کتاب «…هنوز در سفرم».
    «زندگی ما تکه‌ای است از هماهنگی بزرگ، باید به دگرگونی‌های این تکه تن بسپاریم. پدرم در بستر خود می‌میرد و زنبوری در حوض خانه. وقتی به همدردی بزرگ دست یافتیم، بستگی‌های نزدیک جای خود را به پیوندهای همه‌جاگیر می‌دهد.»
    ـ برای کنکوری که حال تاریخش را می‌دانم مطالعه کردم. باب چهارم گلستان، «در فوائد خاموشی» را مرور کردم.
    «خداوندِ تدبیر و فرهنگ و هوش
    نگوید سخن، تا نبیند خموش»
    (در دل به قول استاد یک بده شیش هم گفتم.)
    ـ در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم و به توصیه استاد فرهنگ گفتاری را از سایت دانلود کرده و چند پاره‌ای از آن را خواندم.
    ـ به طرح داستان کوتاهی تازه اندیشیدم.

  53. پی‌سی‌او اس،پروژسترون،‌پرولاکتین،‌پریود و هر پخی که اولش با پ شروع می‌شود خر است

    امروز فقط تلاش کردم مهربان‌تر باشم

    سر رژیم و ورزش هم گرد شد و لوبیا پلو خوردم با ته‌دیگ فراوان.

  54. گزارش نیک۲۹

    ۱-صبحم را با عطر ریحان و پونه و شوید و ترخون پُر می‌کنم.
    یکی از علائقم پاک کردن سبزی خوردن است. با یک جهان عطر ناب.
    این مردهایی که جنگ راه می‌اندازند اگر هر روز صبح یک دسته ترخون و ریحان زیر دماغشان. می‌گرفتند، باز جنگ راه می‌انداختند؟
    اصلاً همه‌ی مرد‌ها اگر فقط در پیِ شناختنِ بوهای خوب بودند جهان چقدر امن و زیبا می‌شد. فرصت نمی‌کردند به کارهای بد فکر کنند.
    تصور کنید همه‌ی باغچه‌ها پر می‌شد از ریحان و ترخون. وای چه می‌شد. چه جهان عطر‌آگینی داشتیم.
    بوی ترخون‌ها را تا تهِ جانم می‌کشم که از یاد ببرم همه‌ی کاستی‌ها را.
    چه ساقه‌ی تُرد و ظریفی دارد. پر است از زندگی. پر است از عشق.
    من پیشنهاد می‌کنم برای ترامپ و پوتین و نتانیاهو و آقایان داخلیِ خودمان، هر روز چند کیلو سبزی خوردن بفرستیم بنشینند و پاک کنند و بو بکشند. پاک جنگ و جهان‌گشایی و طمعکاری و دزدی از سرشان بیرون می‌رود.
    یک پیشنهاد آموزشی هم دارم.خیلی خوبتر است که به جای تفنگ برای بچه‌ها، که جنگ بازی کنند، سبزی خوردن بگیریم که زندگی‌بازی یاد بگیرند و ا ز کودکی با بوهای خوب زندگی آشنا بشوند.
    من دارم سبزی پاک می‌کنم و می‌نویسم. قلم و کاغذم هم از بوی زندگی بهره‌مند می‌شوند.
    من در زندگی خیلی چیزها را تجربه کرده‌ام که شاید خیلی‌ها در خواب هم ندیده‌اند. من یک کتابم.
    من مرگ را تجربه کرده‌ام. مرگ عزیزانم را. مرگ همسر، مرگ پدر، مرگ مادر، و مرگ بسیاری را که می‌شناختم و عزیزم بودند و بسیاری که نمی‌شناختم و عزیز دیگران بودند اما رفتنشان خیلی غمگینم کرد.
    من اعدام را تجربه کردم، وقتی خواهرم را ظالمانه و بی‌محاکمه به رگبار بستند.
    من تجاوز را تجربه کردم، وقتی زندگی برایم روشن بود و چه تار شد دنیا وقتی هنوز روز به شب نرسیده بود، شب شد.
    من عشق را تجربه کردم. باهمه‌ی سلول‌هایم. با رگ و پوست و جانم.
    من بی‌اعتمادی را تجربه کردم وقتی بارها و بارها دروغ شنیدم.
    من زایمان را تجربه کردم و ایثار را در مادر بودن. در بی‌قید و شرط دوست داشتن. پروراندن را تجربه کردم.
    من معلمی را تجربه کردم. آموختن و آموزش دادن را. و چقدر بزرگ شدم در این راه و رشد کردم.
    من زندگی کردن در جنگ را تجربه کردم.
    من جنگیدن در زندگی را تجربه کردم.
    تلاش را با چنگ و دندان، تجربه کردم.
    تنهایی را تجربه کردم.
    صبح‌های زیادی را تجربه کردم. و فهمیدم هیچ‌چیز بهتر از این نیست که صبحم را با بویی خوش شروع کنم و روزم را عطر‌آگین کنم. با عطری که پشت گوشهایم می‌زنم، با گل‌یاسی که توی نعلبکی پُر‌آب روی میز می‌گذارم، یا عطر ریحان‌بنفش به‌گاهِ پاک‌کردنِ سبزی خوردن. به این‌جا رسیده‌ام که همه چیز جمع شده در بوی خوش یک کیلو سبزی خوردن، در عطر ریحان و ترخون و نعنا و جعفری.
    اگر بتوانی حسش کنی.

    ۲- همراه صبحانه گزارش نیک بچه‌ها را خواندم و کیفور شدم.
    ۴- ساعت ۳ باز‌خورد شعر داشتیم. شعر من تایید شد.
    ۵-ساعت ۵ در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. و ادامه‌ی بازخورد تا حدود ۶/۵
    ۶-غذا درست کردم.
    ۷- چند تا حال و احوال تلفنی داشتم.
    ۸- تایپ و انتشار گزارش نیک را انجام دادم.
    ۸- ارسال مطلب در کانال پروانگی پایان شبم بود.

    بدری صفایی

    1. آخ بدری خانوم گل گفتی خواهر، منم سبزی پاک کردن رو خیلی دوست دارم برام عین مدیتیشن یا ذهن آرامی میمونه.
      مخصوصا وقتی مادر عزیزم مقدار بسیـــــار زیادی سبزی می‌خره و چند نفری مشغول پاک کردن میشیم، آی گل گفتی بدری جان🍀

  55. خونه تکانی یا آپدیت 🍏
    امروز میز مطالعه ام را مرتب کردم و چندتا کتاب جدید آوردم توی دستور کار .
    دبوان پروین اعتصامی با نظم روان و ساده اش را شروع کردم از اول خواندن .
    چه نکات عمیقی گفته و آدم فکر میکنه با این که طول عمرش زیاد نبوده اما عمقش خیلی زیاده 🌹
    این کتاب شعر را در راستای سفارش استاد به خواندن شعر برگزیدم .
    کتاب بعدی در باره ی مغز ه به اسم :
    زندگی پنهان ذهن 🌹
    به قلم : ماریانو سیگمان 🌹
    خیلی جالبه ، یک روز حوصله کنم برای شما عزیزان یک گزارشی ازش می نویسم فعلا پیشنهاد می کنم بخونین . دنیای مغز خیلی حیرت انگیزه .
    وبینار نویسنده ساز رو شرکت کردم. مثل همیشه نکات و منابع خوبی گفته شد. 🌝بحث کاریکلماتور همیشه جذابه .🌹
    دوستان جملات خوبی داشتند .🌳
    البته بعضیا هم پرده ی حیا و ادب را کنار زده بودن .
    گاهی فضای وبینار اینطوری میشه و ناراحت کنندس .
    ادیب و ادب کنار هم باشند خیلی زیباتر میشه
    اگر بعضی روش ها رو خونه تکونی کنیم و بابعضی ارزش ها آپدیت بشیم ، خوبه ؟

  56. حلزون امروز گوگیجه گرفته از سرگیجه و سردرگمی‌. یه چشمش از ساقه جدا شده طفلک.
    ۱. نقاشی‌بازی کردم.
    ۲. مثلاشعرهایی سُریدم.
    ۳. فعالیت‌های همیشگی‌مم انجامیدم: شرکت توی وبینار نویسنده‌ساز‌، وبینار آقای کمالی، کتاب‌خواندن و رونویسی.

  57. ۱- فکر کنم خانه‌ی حلزون شکسته است که آمده رادیولوژی عکس بیندازد. آن دو نقطه‌ی سفید آن‌طرف‌تر چشم‌های دکتر رادیولوژی‌ست که به حلزون می‌نگرد.

    ۲- خاندن این جمله‌ی گزین‌گویه مرا به یاد دوتارم انداخته است. دوتاری از دیار خراسان که هر زمان بر سیمش زخم می‌زنم، صدایی غریب می‌نوازد. واژه‌یی می‌آید، پشتش سکوت و دوباره زخمی می‌زند. به حرف‌هایت گوش می‌کنی؟

    ۳- امروز چندتا از عکس‌های بچگی پسرها را بردم که بزرگ کنند و قاب بکشم. چقدر زود می‌گذرد انگار همین دیروز بود که مادر شده بودم. دیدن عکس‌ها مرا به سال‌های دور می‌برد.

    ۴- من هم کاریکلماتور می‌نویسم. کاریکلماتور نقاشی واژه‌ها هستند. «امشب اگر آسمان قرص ماه‌ش را بخورد، آرام می‌خابد.» من عاشق ماهم، چون در کودکی شب‌ها ماه در آغوشم می‌خابید.

    ۵-حشره‌یی مرا گزیده، آن هم از سه نقطه. کهیری به وسعت کلوچه‌یی بر دست و بازویم زده است. آن‌قدر می‌خارد که نگو. رویش گلاب که پاشیدم، صلواتی فرستاد و دیگر نخارید.

    ۶- امروز دفتر شعر علی باباچاهی را می‌خاندم. کلمه‌های ترکیبی بامزه‌یی می‌سازد و تهش به هم ربطش می‌دهد.
    گوش‌ماهی‌ها زیرک‌ند و خیلی رفیق‌باز
    در رازداری حریف‌شان نمی‌شوی هرگز
    چل سال تمام با یکی از آن‌ها به گرمابه و گلستان می‌رفتم
    منت خدای را عزّوجل سعدی شاهد است

    ۷- چند وقتی‌ست که می‌نویسم در دفتری به نام «بگومگو با خدا» به همین سادگی. با خدا حرف می‌زنم. «خدایا سلام چطورمطوری؟ غذا خوردی؟ اگه نخوردی بیا شام این‌جا پیش من الویه دارم.»

    ۸- امروز ناهار نازخاتون درست کردم و کدوکوکو. یک معجون عجیبیه این غذا. حتمن بپزیدش. نازخاتون یک نوع ترشیه که با بادمجان کوبیده و آب غوره و کمی سیر خوردشده و سبزی ریحون و جعفری که اونم خورد شده است آماده میشه. یه ترشی که غلظتش شبیه ماسته. کدو سبز رو حلقه حلقه می‌کنید و سرخش می‌کنید و با چندتا تخم‌مرغ و کمی نعناخشک قاطی می‌کنید و تو تابه می‌ریزید تا سرخ شود.

    ۹- تو نویسنده‌ساز امروز از کاریکلماتورهای بچه‌ها پرده‌برداری شد، هی صبر کردم هی صبر کردم که استاد کاریکلماتور من را بخاند نخاند. کاری‌کلماتور من آویشن‌کلماتور بود گذاشت دم بیاید بعدن بخاند.

    ۱۰- تو وبینار رقص فاطمه یاوری کلی خوش می‌گذرد. امشب کلی رقصیدم. شیوا کاظمی، آیدا رئیسی، ناهید یوسف زاده و لادن شایانفر هم بودند. اول گرم می‌کنیم. بعدن دلتان نخاهد تند و تیز عمل می‌کنیم و همی ناز و غمزه و هی چرخش کمر. و در آخر آرام و آهسته نرمش کششی که تن‌مان سرد شود.

    1. خوش‌به حالتون خانم موعودی جان. منم دلم می‌خاست بیام امشب. ولی زایمان داشتم نتونستم.

  58. انتظار، پشت پلک‌ها خوابش برده است

    دیشب دیر خوابیدم. سریال می‌دیدم. نه سریال زندگی خودم؛ جرأتش را ندارم قسمت‌های گذشته را روی کاغذ بیاورم. گذر زمان نعمت بزرگی‌ست.
    صبح دوباره باشگاه. موسیقی مزخرف بود. باز هم پروتئین بار. تا ناهار سیر می‌مانم.

    سریال را تمام کردم. چیزی درونم خودش را نشان می‌دهد. اثر آواربرداری‌ست. وقتی چیزی را از جایی برمی‌دارند، حفره‌ای باقی می‌ماند که تا پیش از آن دیده نمی‌شد. حالا حفره‌ای در من دهان باز کرده؛ آن‌قدر عمیق که انتهایش پیدا نیست. نمی‌دانم با چه باید پرش کنم.
    موسیقی را راه می‌اندازم تا بنویسم. کلمه‌ها اما از ذهنم فرار می‌کنند. امروز چیزی گم کرده‌ام. البته من اغلب چیزی گم می‌کنم.

    وبینار نویسنده‌ساز را گوش دادم. حرف از کاریکلماتور بود؛ کلمه‌هایی که در معنایی دیگر زندگی می‌کنند. خیره مانده بودم به صفحه. انگار چیزی نمی‌دیدم. ایموجی‌های خنده به بخش پیام‌ها هجوم می‌آوردند. خنده‌ام نمی‌آمد. شاید خنده همان چیزی باشد که امروز گم کرده‌ام.

    پیاده‌روی کردم. ذهنم دیگر نمی‌خواهد خیال ببافد. انگار بالاخره پذیرفته که هیچ‌وقت بازنمی‌گردد. پذیرفته که حسرتش قرار است سال‌ها در گوشه‌ای از زندگی بماند.
    نمی‌فهمم چرا خیال بساطش را از ذهن آدم جمع می‌کند. شبیه این است که وسط اجرای یک نمایش باشی و ناگهان تماشاگرها و بازیگران یکی‌یکی محو شوند. تو می‌مانی و صدایی که در سالن خالی می‌پیچد.
    صدای تنهایی.
    این روزها صدای تنهایی را بلندتر از همیشه می‌شنوم.

  59. گزارش کار نیک فرح :
    1. از ساعت ۷ بیدارم و بلاخره ۸ با نرمش و روغنکاری مفاصل خودم را از تختخواب کندم.
    2. بعد از خوردن صبحونه کمی کتاب خوندم و به کتابهای نصفه نیمه نوکی زدم.
    3. اما رفتم سراغ دفتر شعر “به تصرف درآمدگان” از مهدی سرباز، که دیشب استاد شاهین در کلاس شعرماهی به ما معرفی کرد.
    4. اول اسم مهدی سرباز را سرچ کردم و با سروشکل شاعر آشنا شدم.
    5. گوش دادن دوباره صدای جلسه دوم شعر ماهی. چند خطی نت برداری کردم.
    6. از امروز برادرم به مامانم رسیدگی می‌کند. تا شنبه که نوبت من بشه و از این بابت خدا را شاکرم.
    7. ناهار از غذاهای مانده دیروز و پریروز کمی مانده، کنارش کوکو سبزی پختم. و بیچ‌بیچ ( گوشت چرخ شده با رب و پیاز داغ و سیبزمینی نگینی خرد شده ) درست کردم.
    8. امروز هیچ کس خونه نیست لیلا که رفته دانشگاه تهران و محمد و امیرحسن هم دفاع از تز داشتند رفتند دانشگاه شریف.
    9. در بازخوردش شعر های جالب دوستانم در کلاس شعر ماهی ساعت سه ، شرکت کردم.
    10. شرکت در وبینار نویسنده ساز در مطب دکتر نیما محسنی با هدفون.
    11. شرکت در بازخورد شعر ماهی ساعت ۶ که در درد شدید تزریق “ پی‌ار‌پی” هر دو شانه بودم. ماه پیش که تزریق داشتم به حال ضعف و غش افتادم. ولی اینبار حواسم به بازخوردهای ( گاز خورد) استاد شاهین بود، کمتر درد کشیدم.
    12. در خانه استراحت و دیدن سریال خدمتکار (Maid)
    13. نوشتن روزانه نویسی با جزییات، و خلاصه‌اش برای گزارش کار نیک
    14. آخر شب اگر جون داشتم حتمن رونویسی حداقل یک صفحه A4 را انجام میدم. ان‌شالله.

  60. آقای کلانتری، تولدتان پیشاپیش، بسیار مبارک (البته می‌دونم تولدتان شنبه است). آشنایی با شما، برای من بسیار پر خیر و برکت بوده و هست. امیدوارم همیشه سلامت و سرشار از نور و آرامش الهی باشید.

    دیدن نقاشی حلزون من را به یاد آهنگ نفس از حبیب می‌اندازد:
    بسرای تا که هستی که سرودن است بودن به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن
    نفسم گرفت از این شهر در این حصار بشکن در این حصار جادوییه روزگار بشکن

    هرچند سعیم این است که شب‌ها زود بخابم، باز صبح نمی‌تونم ساعت پنج صبح بیدار شوم و در نهایت تنگ‌وقتی بیدار می‌شوم. فقط می‌تونم آبی بخورم و چند حرکت کششی انجام بدهم و برم سرکار.
    شنبه کارگروه داریم و امروز همش در تب و تاب تهیه پاورپوینت و کامل کردن اطلاع‌زسانی به اعضاء گذشت. خدا را شکر امروز کولرمان درست شده بود.
    از سرکار که آمدم، بعد از ناهار خیلی خابم می‌آمد ولی خیلی به خودم فشار آوردم که نخابم، با ظرف شدن و راه‌رفتن و آب خوردن. چون هم شب بدخاب نشوم و هم چون خودآزارم و نمی‌دونم چرا؟
    از وقتی اینترنت وصل شده، بی‌هوا پرت فضای مجازی می‌شوم.
    به سایت آقای شاهین کلانتری، سرزدم و دیدم اولین کاریکلماتورها از من آورده شده، خیلی ذوق کردم؛ چون با ترس و لرز این جمله‌ها را فرستاده بودم.
    در وبینار شرکت کردم. باز هم استاد کاریکلماتورها را خاندند. من از آقای کلانتری بابت آموزش خوبشان ممنونم. همه را مدیون بیان خلاقانه و شیوایشان هستم.
    بعد از وبینار پنج دقیقه نوشتم.
    ده یازده دقیقه‌ای ورزش کردم. دو دقیقه حرکات کششی گرم‌کننده، هفت دقیقه حرکات مقاومتی (شامل هشت حرکت اصلی هر کدام ده شماره) و دو دقیقه کششی سردکننده.
    شام قبل از ساعت هفت، شامل بادمجان سرخ شده و بادمجان و گوجه و سالاد بود.
    چند دقیقه‌ای ظرف شستم، قدم زدم و دو دقیقه‌ای اتاق را مرتب کردم.
    و این متن را نوشتم.

  61. امروز کلافه بودم و بی‌حال حلزون که اصلا معلوم نبود چه مرگش است .
    اما چیزی که کلافه‌تر و بی‌حال‌ترم کرد بچه ایده‌هایی بودند که به دست و پایم می‌چسبیدند.

    همه جا دنبالم می‌دویدند . سرشان داد می‌زدم: بروید پی کارتان امروز شما را نمی‌نویسم
    اما هرچه ناسزا بارشان می‌کردم عین خیالشان هم نبود
    می‌گفتم زشتید بهشان می‌گفتم بی‌مزه و حتی چرت و پرت و مسخره‌ اما به هیچ جایشان بر نمی‌خورد و
    شبیه جوجه اردک‌ها به دنبالم می‌دویدند .

    از خونه بیرون زدم به خانه ی مادربزرگم رفتم تا کمی آسوده باشم.
    وقتی رسیدم خبری ازشان نبود خوشحال شدم ، اما هم همین که به در ورودی رسیدم دیدم روی پله ردیف نشسته‌اند و با لبخند منتظر منند.

    کل روز در میان درختان در حیاط دنبالم می‌کردند در صفحات کتاب دراز کشیده بودند و نگاهم می‌کردند
    هر چقدر هم تعقیبم کنید شما را نمی‌نویسم
    بروید من امروز شما را نمی‌نویسم دور شوید

    اما احمق‌های کله شق بازهم همان لبخند مسخره را بر لب داشتند
    ببینید بچه‌ها حتی اگر من هم قبول کنم بنویسمتان قلم شما را بزرگ نمی‌کند بروید خانه‌تان شاید بعداً دلم برایتان بسوزد و کاری کنم اما همانطور که کل روز گفتم من نمی نویسمتان

  62. ۱. پنج صبح از درد بیدار شدم. سردرد، کمردرد، روان‌درد.
    ۲. ۱۲:۵۳ ب.ظ کار واقعن تمام شد و کلید انداختم توی قفل در. فکر نمی‌کنم امروز جان کسی را نجات داده باشم فقط خودم نصفه‌جان شدم. مسکن خوردم و خوابیدم.
    ۳.ساعت ۱۵ بیدار شدم برای جلسه بازخورد. به من نرسید. بعدش سعی کردم کمی آزادنویسی کنم. اعصابم نکشید. به جایش یکی دوتا متن قدیمی را ویرایش کردم.
    ۴. برای سالاد توی یخچال سس درست کردم و راهی معده‌ام کردمش.
    ۵. وبینار و پارت دوی بازخورد را شرکت کردم.
    ۶. دویدم جلوی پنجره تا غروب را تماشا کنم. زیبا بود. مثل هر روز.
    ۷. لباس‌چرک‌ها را از هم جدا کردم، اول سفیدها را انداختم توی ماشین و بعد رنگی‌ها. دست و رویی به سر خانه کشیدم. فردا برمی‌گردم پیش مامان‌ بابا و نمی‌خواهم پشت سرم کارهای ناتمام بماند. تمام اجزای رو به فساد در یخچال هم تعیین‌تکلیف کردم.
    ۸. هنوز تب خفیف داشتم. تب‌بر خوردم و برای خودم به عنوان رشوه پاستا درست کردم و ازش قول گرفتم تا فردا خوبِ خوب شده باشد. حتی چای‌لیمو‌نبات هم بهش دادم.
    ۹. حدود دو ساعت دراز کشیدم. نخوابیدم. به سقف زل زدم. فکر کردم. به نتیجه‌ای هم نرسیدم. ولی لذت‌بخش‌ترین قسمت روز بود.

  63. _عروسک غاز گردن دراز را بافتم به غیر از پاها و نوک و کلاهش
    _کتاب((پَتَش خُآرگرَ))(جلد ۱)را خواندم
    _سفره ناهار را چیدم
    _باز هم کتاب خواندم
    _خود را به آغوش خواب بعدازظهر سپردم
    _بازهم کتاب خواندم
    _۱۰ دقیقه قبل از شروع وبینار نویسنده ساز وارد وبینار شدم و درآنجا استاد کاریکلماتور های بچه ها را خواندند و فیلم آخرین وایکینگ ها را پیشنهاد کردند و کتاب های:((ظلم جهل برزخیان زمین))و((فرهنگ گفتاری))را معرفی کردند.
    _تکالیفم را انجام دادم
    _کتاب خواندم
    ((امروز دچار کمبود ویتامین نوشتن شده ام و حتی یک کلمه هم چیزی ننوشتم اما به جایش کتاب زیاد خوانده ام))
    (حلزون امروز برعکس من کارهای زیادی انجام داده است و حسابی خسته است از صدفش هم که دیگر نگویم برایتان انگار دیشب در خواب هم راه می‌رفته و حسابی صدفش را بهم ریخته است.)

  64. بعد از وبینار امروز و ندید گرفتن تمرین ارسالی بنده در جلسه‌ی گازخورد شعرماهی، از طرف آقای شاهین تیزبین، هیچ به خودمم نگرفتم و به گزارش نیکم پرداختم.

    آقا یا خانمی‌ که شما باشی، امروز ساعت ۷ که پاشدم، قیافه‌ام شبیه سنجاب بود. نمدونم چرا واقعا؟ دو تا چشم ورقلمبیده، دماغ قرمز، صورت عین‌هو طالبی، موهام فرق وسط، ژولیده. سنجاب مگه اینجوریه؟ چرا یاد سنجاب افتادم. خلاصه تو آینه سری به نشان تاسف تکانیدم و رفتم سراغ زندگی.

    ساعت ۸ بود که زنگیدن و دیدم مامانمه. یکم ذوقیدم و قیافه‌ی سنجابیم رو بی‌خیال شدم. مامان لباسش پیش من بود و از راه ورزش صبحگاهیش اومده بود تا پسش بگیره.
    چایی گذاشتم و نیمروی پرفلفل.
    مامان گفت چقد فلفل زدی، سرم درد گرفت. ی نیمروی دیگه بی‌فلفل زدم و پرفلفلش رو خودم خوریدم.
    آقای شوهر هم اوامری را صادر کرد که یخدون رو میوه و شیرینی بذار که راهی تهرانم. میوه و شیرینی گذاریدم و وی جاده را تهرانید.

    تا اومدم ی کم بنویسم، دخترک سبز شد که یازده باید باشگاه باشم، ناهار چی کنم؟
    گفتم هیچ. تو هیچ.
    پاشدم کینوا و شوید را با کمی روغن‌زیتون و نمک پخانیدم و کمی کباب‌تابه‌ای، بزن‌و‌درو. او هم خیابان را اسنپید.
    موندم تک‌‌‌و‌تنها. لبخندیدم و کانالم را به‌روزیدم. شعر نوشتم، البته اگر شاهین‌مان بخواند می‌گوید، این شعر را ریده‌ای یا سروده‌ای؟ قطعا همان اولی تیک می‌خورد و چیزی نسروده‌ام.

    حالیا از شوخی بگذرم و مثل آدم حرف بزنم. جدی‌جدی.

    آخ که دلم اندازه‌ی دو قدونیم گریه می‌خواهد. من متنفرم از گردی ساعت‌ها. از شتاب‌زدگی عقربه‌ها. از تندی شب‌ها و سراسیمگی روزها.
    کاش ساعت‌ها چهارگوش بودند و عقرب‌ها برای چرخیدن‌شان جان می‌کندند. کاش روز که به نیمه می‌رسید، عقربه‌ها خسته می‌شدند و پشت چراغ‌قرمز چهارراه‌شان می‌ایستادند، می‌ماندند. شبیه ماندن‌های من.

    آه که چه می‌خواهند از این دَوران دوار؟ از این دویدن‌های بی‌نتیجه و بی‌پایان. دست‌های ما را که می‌گیرد؟ من پایم به پای عقربه‌ها نمی‌رسد. شبیه‌ کودکان یک‌ساله می‌مانم، شبیه تاتی‌تاتی‌‌ کردن‌هاشان که در پی پدر می‌دوند و نمی‌رسند، نمی‌رسم. من نمی‌رسم به این ساعت‌ها.
    امروز از هجوم این‌همه رسیدن‌های نارس، خسته‌ام.
    از نرسیدن‌های صفر.
    از خودم، از ساعت‌ها، روزها.
    کاش هفته ده روز بود و ساعت‌ها بیشتر از این‌ها.

    انبوه‌ کتاب‌های ناخوانده‌ام، مهمان ناخوانده‌ی هر شب بسترم هستند. هر شب یکی و هر صفحه‌اش بُر می‌خورد با رویای پلکهایم و ابتر می‌ماند.

    در حسرت تایپ بی‌وقفه‌ی ۱۰۰۰کلمه بمانم، یا از ناقصی صفحات صبحگاهی‌ام بنالم. از نوشتن با قلم، خواندن کانال دوستان، شرکت در وبینارها، تئاتر باده علوی، وبیکار الهه علیزاده.
    تکالیف دوره‌ها، خواندن کتاب‌ها و جزوات مرجع.
    باشگاه، خانواده و مسئولیت..
    نمی‌شود، هیچ‌مدله با بیست‌‌وچهارساعت جور در نمی‌آید.

    می‌ترسم درجا بزنم و بمانم.
    نماندم تا کنون؟ چه می‌کنم؟
    دو تا تابلوی نقاشی نصفه‌نیمه‌ام را کی تمام می‌کنم؟
    همان‌هایی که وقتی یادشان می‌افتم دلم برای بوی رنگ و نقش بوم قنژ می‌رود. نمی‌توانم نقاشی را از خودم حذف کنم، نمی‌شود، اصلا نمی‌خواهم.
    نمی‌توانم انگلیسی را حذف کنم. باید زبان را بخوانم تا فراموشش نکنم. نمی‌شود، نمی‌خواهم.
    مدت‌هاست که مرورش نمی‌کنم.

    خیر سرم ترکی خواندنم چه بود؟ گوشه‌ی دلم خمار نشسته است و هر از چندگاهی پکی می‌زند و جانی می‌گیرد.

    من از دَورانی این ساعت‌ها متنفرم. از دویدن‌ها. از نرسیدن‌ها و ماندن‌ها.
    من اندازه‌ی دوقدونیم گریه می‌خواهم.

    https://t.me/manesehchtgrh

  65. امروز
    یک : ضامن ۲ زنگ زد گفت حساب خودش و ضامن یکو بستند .
    سریع ۱۰ تومن از پول حاصل از فروش تنها النگوی باقیماندمو واریز کردم به حساب بانک .
    دو: املت پختم و میل کردیم .
    سه: جانان خوردم .
    چهار : ساعت ۴ جلسه ام بود .
    پنج: ساعت پنج نوبت داستان من بود ولی فکرو ذکرم پیش وبینار آقای کلانتری و دوستان عزیزم بود .
    شیش:داستانمو خوندم . موقع نقدش قندم بالا و پایین می شدو دستام می لرزید .
    هفت : اومدم خونه ی مامانم داریم دُلمه ی برگ مُ می پیچیم .

  66. -صبح رفتم پیاده‌روی.
    -پروفایل کانالم را عوض کردم‌.
    -از درخت‌مان توت چیدم. جای شما خالی.
    -رفتم نویسنده‌ساز و کلی کاریکلماتور باحال شنیدم.
    -آزادنویسی کردم.
    -بعدِ مدت‌ها داستانک نوشتم. این‌جا نِشسته👈https://t.me/ZahraKordevaly/771
    -نیمه‌ی پایانی مقاله‌ی «تشویش نوشتن» را خواندم.
    -گزارش نیک امروز را هم نوشتم.
    |زهرا کردوالی|

  67. ۱. کارنامه ها را زدم! از پشت پف چشم، سی الی نود دقیقه بعد از بیداری، دراز کشیده!

    ۲. کلافگی کشیدم. جوانه های مغزم انگشت در آوردند و منشعب شدند و به گوشته اصلی مغزم چنگ زدند.

    ۳. مثل روح سرگردان، یا ریلز دیدم یا متر متر خانه را اسکرول کردم.

    ۴. یک ریلز ایده دوخت برایم جالب شد که باعث شد کل اکسپلورم را ویروس دوختن بیندازد.

    ۵. یادم افتاد شش سال پیش، اخرین روز زندگی‌ام، کلی نمد و پارچه گرفته بودم و جعبه دوخت دست و پا کرده بودم که عروسک بدوزم. ولی فوت بابا باعث شد بساطش را برای همیشه جمع کنم.

    ۶. یکی از انگشت های منشعب، دست گذاشته رو ی این فکر و ول هم نمی‌کند که شاید برای اینکه دوباره زندگیت جریان پیدا کند باید از همان روز و همان جعبه دوخت شروع کنی تا سد برداشته شود.

    ۷.جعبه و پارچه‌هایم کجاست؟ بروم سراغشان!

  68. بعضی روزها دو تا دو تا نوشته داری و بعضی روزها هیچ. دستت خالی‌ست. امروز از آن‌ روزهاست. خاب می‌خاست نوشتن را بگیرد. گفت ننویس. اما نمی‌توانستم بخابم. خابم نمی‌برد.
    فعلن انگیزه‌ی خاصی ندارم جز کوچک کارهایی که دوسشان دارم.

    رسیده‌ام به جایی که نیچه زمینِ قدیمی‌اش را شخم می‌زند. من هم تصمیم گرفتم زمینم را بشخمم. دیدم خیلی چیزهایی که به خاطرِ مامان نگه‌شان می‌دارم(عقاید، اعمال) دیگر برایم مهم نیستند. ولی همچنان با آن‌ها زندگی می‌کنم و بحران را عقب می‌اندازم. آدم‌ها در هر کتابی که می‌خانند دنبالِ خودشان می‌گردند. من هم در زندگینامه‌ی نیچه دنبالِ خودم گشتم. او هم بحرانش را با پدر معنوی‌اش عقب می‌‌انداخت. نیچه را درک کردم. می‌دانی بحران وجود دارد و عقب انداختنش بدترش می‌کند ولی دوست داری وقتی دیگر با آن روبرو شوی. تا آن وقتی دیگر که شجاعتش را بیابم فقط ادامه می‌دهم.

    امروز از خاندن کم کردم و به نوشتن افزودم. چند صفحه احساساتم را کاویدم و درباره‌ی تابستان هم برنامه ریختم. فعلن شرم مهم‌ترین کلیدواژه‌ی احساس‌کاوی‌ام است.

  69. چهارشنبه‌گی من

    ۱- صفحات صبحگاهی نوشتم.

    ۲- کتاب «خلاقیت» را که استاد پیشنهاد کرده بودند، شروع کردم.

    ۳- با خواهرم درباره ایده‌های مشترکمان گفت‌وگو کرد

    ۴- ایده نوشتن داستانکی را که در ذهنم جرقه زده بود، یادداشت کردم.

    ۵- امروز در نوشیدن آب خوب عمل نکردم و فقط یک بطری آب نوشیدم.

    ۶- فیلم هندی عاشقانه‌ای را در کنار خانواده تماشا کردم.

    ۷- درباره افکاری که آزارم می‌داد با دوستم حرف زدم. اگرچه راهکار اجرایی مشخصی نداشت، اما همین حرف زدن کمی آرامم کرد.

    ۸- کانال شخصی ام را به روز رسانی کردم.

    ۹- برای پیاده‌روی و گفت‌وگو با دوستانم به پارک رفتم.

  70. روز ایده‌آل

    دیروز با فریبا که رفتیم کافه رستوران الیزه، در ابتدای خیابان بهارِ سبزوار، قرارِ نوشتن داشتیم. اول آزادنویسی کردیم و بعد، رفتیم سراغ تصورِ روز ایده‌آل روی کاغذ. از خود پرسیدیم که می‌شود بخشی از آن را همین حالا زندگی کرد؟

    فریبا قرار شد کمی تشریفات اضافه کند به کارهای روزمره‌اش و من هم از همین امروز که ساعت ۷ بیدار شدم کمی‌کتاب خواندم و حالا هم دارم لیستی از بهترین موسیقی‌های فرانسوی را می‌شنوم.

    یکی از دوستانِ نویسنده که باهم جلسات خصوصی زندگینامه‌نویسی داریم، امروز بهم خبر داد که یک کامپیوتر دستِ دوم گرفته و قرار است نوشته‌هایش را تایپ کند. این دوست نویسنده‌ی من ۴۰ سال ازم بزرگتر است و هر لحظه بهم الهام می‌دهد.
    من تا کجا مشتاق نوشتن خواهم ماند؟

    دوست داشتم بخوابم، این روزها سگ سیاه افسردگی خیلی بهم پارس می‌کند و مدام ضربان قلبم بالاست و فکرم پریشان. اما نخوابیدم، از خانه بیرون زدم. ماگ کوچکم را آب‌جوش کردم و یک ساشه قهوه حلالِ خودم کردم. نشستم توی نیمکتی در پارک ارم. اکثر مردها آدم را بدجور نگاه می‌کنند و من دست به موبایلم تا اگر حرکت عجیبی دیدم فریادزنان بگویم: «فیلم می‌گیرم ازت و آبروت رو می‌برم.»
    طولی نکشید که گرما، مرا راهی خانه کرد.

    می‌خواهم در وبینار امروز از نامه نوشتن حرف بزنم. چون دارم نامه‌نگاری را زندگی می‌کنم.
    جلسه‌ عالی پیش رفت. من عاشق جمع‌های کوچکم؛ چون همه فرصت دیده‌ و شنیده‌شدن دارند.

    با ماه‌گل بعد از وبینار، برنامه‌ای ریختیم تا مدیران کسب‌وکار بهتری باشیم.

    با یار رفتیم باغ، چند هفته پیش طوفان شده بود و بخشی از تنه‌ی کهنه‌ی درخت توت شکسته بود.
    روی دو درخت انار افتاده و زخمی‌شان کرده بود.
    باهم کاری کردیم؛ بلکه جوش بخورد و خودش خودش را ترمیم کند.

    لادن هم دارد کتابچه‌اش را سامان می‌دهد.
    سمانه هم.

    #گزارش_نیک

  71. . تورقی به کتابی که دیروز از کافه کتاب زیبای شهر گرفتم داشتم. کتاب «پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند» از آلن دوباتن.
    . وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم و از کاریکلماتورها لذت بردم، جرقه‌ای برای بخشی از نوشته‌هایم زده شد.
    .رمانم را ادامه دادم، شاید عجیب باشد ولی شخصیت اصلی داستانم، خارج از طرح، جریان زندگی‌اش را بدست گرفته و من را به دنبال خودش می‌کشد.
    .در صفحات صبحگاهی به رسم گذشته، همین که بیدار شدم چیزهایی نوشتم با چشم نیمه باز. بعد که خواندمشان خنده‌ام گرفت.
    .ادامه‌ی کتاب« ذن در هنر نویسندگی» ری بردبری را خواندم، همه‌ی نویسنده‌ها باید این کتاب را بخوانند بخصوص آنها که عاشق نوشتن از جهان‌های فانتزی و علمی‌تخیلی‌اند.
    . کلی خانه‌داری کردم. سخت ترین بخش روزمره‌ام، بشور و بساب است، کاری که فکر می‌کنم بازی کثیفیست برای تمیزکاری. باید هرچه زودتر ربات همه‌کاره اختراع کنم که به حواشی بپردازد تا بتوانم وقت ارزشمندم را بنویسم و بخوانم و بچه‌هایم را حسابی در آغوش بکشم.
    . از اینکه مورد بی‌توجهی قرار بگیرم آزرده نمی‌شوم.دقیقا همانطور که از توجه سرگیجه نمی‌گیرم.
    نظر دیگران و رفتارشان، نظر و رفتار آنهاست، تغییری در احساسی که به خودم دارم ندارد و به قول استاد مثل الکل است که اثرش سریع می‌پرد.
    .الان که این لیست را می‌نویسم متوجه می‌شوم هر روز در سخت ترین شرایط هم کارهای مفید زیادی انجام داده‌ام،(گاهی فقط تلاش کرده‌ام زنده بمانم و گاهی پربارتر) چقدر خوب که نوشتن باعث می‌شود بهتر متوجهش شوم.
    . چند فیلم خوبی که امسال دیدم(بعضی‌ها را بازبینی کردم) و به نظرم ارزش معرفی و مشاهده دارند (می‌توانند شامه‌ی نویسندگی را به تکاپو بیاندازند):
    فردی ۲۰۲۲
    ظاهر فریبنده ۱ و ۲
    عروس۲۰۲۶
    بیچارگان ۲۰۲۳
    اشک ساز ۲۰۲۴
    بازی‌های عطش
    پچ آدامز ۱۹۹۸
    انجمن شاعران مرده ۱۹۸۹
    کوچه کابوس ۲۰۲۱
    آشپزخانه هندی ۲۰۲۱
    ظرف ناهار۲۰۱۳
    بخشش ۲۰۲۵
    نسل پاد ۲۰۲۳
    شبیه ساز ۲۰۲۳
    دختر مصنوعی ۲۰۲۲
    تبعیت ۲۰۲۴
    تهاجمی۲۰۲۴
    قفسه عجایب ۲۰۲۲
    و….☺️

    1. بسیار سپاسگزارم که معرفیشون کردی، چون من خیلی فیلم دیدن رو دوست دارم🌹

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *