«چه سعادتی است
وقتیکه برف میبارد
دانستن اینکه
تن پرندهها
گرم است»
-بیژن جلالی، رنگ آبها
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
قوانین بهرهوری من
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
124 پاسخ
گزارش نیک امروزم
۱.من-قهوهی صبحگاهی=سکوتبرهها
۲.شب هول+هرمزشهدادی=درخشش ابدی یک ذهن پاک
۳.ایستگاه رقص +فاطمه جان یاوری=لالالند
۴ نهار +خورشتکرفس=ادوارد دست قیچی
۵.من+دکترپوست=پالم اسپیرینگز
۶.من+پیاده روی=فارست گامپ
۷.من +گردگیری=پرفکت دیز
1- مثل همیشه به صفحات صبحگاهی پرداختم
2- برای وبلاگم پستی نوشتم
3- بخشی از چک لیست را خواندم
4- در وبینار نویسنده ساز “فیس ریویل” انجام دادم
1.قسمت11و12سریال عربی مولانا را دیدم.منظور مولانامحمدبلخی نیست. من اولین قسمت سریال را با چنین ذهنیتی شروع کردم .داستان مردی کلاهبردار است که خود را انسانی عارف و شفابخش معرفی کرده است.داستانش جذبم کرد ادامه دادم.
2.در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم.
3.بیشتر گزارشهای نیک16خرداد را خواندم هنوز تمام نشده تصمیم دارم بقیه را فردا بخوانم.
4.از چندجمله ای که خوشم آمد رونویسی کردم.تا اینجا اینهارا نوشتم:
-جمله ای که در گزارش نیک روذخودم از استاد نقل کرده بودم:
« به رونویسی مانند یک مراقبه نگاه کنید.رونویسی به افزایش تمرکز شما کمک می کند و در دنیای شتابزده ی کنونی کمب تمرکز بیشتر می تواند مزیت رقابتی بزرگی باشد.»
– مریم کاشانکی:
« شاید جوانه ای که منتظرش هستیم در حال ریشه زاییست، باید صبور باشیم تا متولد شود. »
– فاطمه بخشیان:
« گاهی زندگی از طرح نویسنده سرپیچی می کند.»
5.باید این جملات را بافونت درشت چاپ کنم و به اتاقم بزنم.
6.وقتی نوشته های گزارش نیک دوستان را می خواندم احساس می کردم همه ی ما دست در دست هم در حال جوانه زدن هستیم.
7.به گزارش نیک فیروز قاسمی رسیدم تا نیمه خاندم لپتاپم هنگ کرد. چرا نمی دانم.ناچار به تبلت مهاجرت کردم و گزارش نیکم را با ساعتی که از نیمه شب گدشته می نویسم.
8. آنقدر باعجله نوشتم نوشته را تاقبل از نیمه شب به پایان برسانم. احساس کردم الان است که مثل سیندرلا لباسها و کفشهایم به حالت اولیه برگردد.
9-کاش روزمان تا 7 صبح بود و به قول آقای خیابانی الان فردا نبود.
10.شبها کله ام بهتر کارمی کند بروم چایی بزنم به رگ و بنویسم.
–
از زمانیکه شروع به نوشتن کارهای نیک روزانهام کردم، انسان بهتری شدم. میپرسید چرا؟ جواب ساده است، «برای داشتن موضوع واقعی». برای مثال، موقع پختن ماهی برای نهار امروز گربهی سیاه دم بریده محله، گوشهای در کمینِ لحظهای غفلت من بود تا بتواند به ماهیهای مرینیت شده پاتکی بزند. اگر ماه پیش بود طبق عادت همیشگیام با لنگه دمپایی به استقبالش میرفتم اما امروز تکهای نه چندان کوچک به او دادم. از دیگر کارهای نیکی که امروز انجام دادم میتوان به بازی با پسرم اشاره کرد. بازی Its take two که برای من در آستانه ۴۱ سالگی بسیار دشوار است و برای پسرک ۶ سالهام آسان. مورد سوم جواب دادن به تماس یکی از دوستان قدیمیام است که فقط در صورت نیاز به من زنگ میزند. مورد بعد هرس کردن برگها و گلهای خشکشده پرنده بهشتی باغچه است. گردگیری کردن و تمیز کردن خانه از دیگر امور نیک امروزم بود. در آخر ( البته تا اینجای روز)، برای مادرم از همسایهام که محصولات خانگی درست میکند، سبزی کوکو خریدم.
۱)تومُخیام را برایش توضیح دادم قبل ازینکه توسطش مخم خورده شده باشد و مجبور به پرت خردهها شوم.
۲)بعد از مدتها ایتالیایی را از سر گرفتم.
۳)شعرماهی تمرین کردم.
۴)بعد از حدود شیش ماه خودم را به بسکتبال دعوت کردم.
۵)دوهزار کلمه آزادانه نوشتم.
۶)چند کلمهی جالب را یادداشت کردم.
۷)در نویسنده ساز حضور یافتم و کانالم را به روزکردم و گزارش نیکیدم.
پاشا.😂🤙
میزان بده تا جت کنم برات ستون
-با صفحات صبحگاهی آغاز کردم.
– شهامت روزهای قبل را ادامه دادم و الان کانال یک هفتهای آموزش زبانم 60 عضو دارد.
– روتین پوستی کاریست که به من انرژی میدهد.
_هر روز باید یک اپیزود سریال انگلیسی ببینم و دیدم.
_ دایی جان ناپلئون را خاندم و خندیدم.
– با بازنویسی و انتشار حس رهایی داشتم.
-هنوز رژیم غذایی برایم یعنی بدن تو ارزشمند است.
گزارش نیک امروز من:
اول صبحی نانهای تازهی روی میز بمن چشمک میزدند. بعد از مدتها خوشپخت بودند، نرم و بدون سوختگی. بیشتر وقتها یا سفتند یا زیادی برشتهاند. فکر کردم مقصر اصلی برای این نانسوختگی و سفتنانی کیست و چیست؟ نانها اگر زبان داشتند طالب پماد سوختگی و دوری از جوش شیرین میشدند.
اهمالکاری نانواست یا تندرَوَی دستگاه تنور برقی؟ کدامش؟ خودمانیم بالاخره مقصر نانواست، به فرمان اوست که آرد خمیر و دستگاه تنورش، تنظیم میشود.
هیچکس نداند نانوا که میداند مسیر سخت پیمایشِ پیمانه پیمانهی این آردها را.
به گندمها فکر میکنم به زمینی که این گندم را عمل آورده به آب و کود و مشقت کشاورز و آبیار، به دِروشان، به مسیر گندمهای درو شده تا کارخانهی آرد -بعضی از کارخانهها، آردشان را غنیسازی هم میکنند- و آسیاب شدنشان، به کامیونهای حمل، فکرم حتا میرود به ماشین دوخت کیسههای گندم که اگر درست ندوزند آردها نمیتوانند پای کامیون برسند، به رسیدنشان تا دم نانواییها، خمیر کردنشان و پختشان. فکرم به متر به متر این جادهی طولانی میرود.
حالا با زدن جوش شیرین زیاد یا بالا بردن دمای دستگاه تنور، یک دهن کجی کامل به تمام این پروسه نکردهایم؟ خورندهها ندانند پزندهها که میدانند مشقت این مسیر را. پس کمی انصاف بد نیست.
از خواب که پاشده بودم خواستم بروم و کشکم را بسابم دیدم خستهام و نه کشک و نه هیچ چیز دیگری را نمیتوانم بسابانم. رفتم که خواب را ادامه دهم، ذهنم گفت بدنت دردمند است دستانت که بیدردند. پس پاشو و بنویس.
آزادنویسی بیدردسر است. ویرایش پیرایش نمیخواهد. پس رها و راحت نوشتم. شِر و وِر. چند ورق سیاه کردم روی کاغذ.
دیشب فیلم «لبهی تیغ» را یک بار دیگر دیدم با دقت. به پیشنهاد شاهین کلانتری بود. تمرکزم را گذاشتم روی فیلمنامه و صحنهها و بازی شخصیتها.
برای دقایقی گوشم را تیز میکنم. هیچ صدایی از جایی نمیآید. نه از بیرون خانه نه از توی خانه. بیصدایی هم عالمی دارد.
واین بود گزارش نیک امروز من. خدا را شکر که نوشتمش.
لبخند روی صورتم را میبینم.
-صفحات صبحگاهی را از نو آغازیدم و سوژه متن کانالم را یافتم.
ـ نمرات پایه هفتم و هشتم را در سامانه ثبت کردم.
ـآش کشک مادر جان، جانی به جانهایم افزود.
ـ فیلم palm trees in the snow را در دو بازه طی روز دیدم. فضای فیلم غریب بود و نامانوس و پایان بندی آن درخشان. چرخش قدرت بین اسپانیاییها و آفریقاییها هم برایم جالب بود. سه صحنه در فیلم بود که در طول زمان تکرار شد. یکی صحنه لاکپشتها و یکی صحنه کار در مزرعه و یکی صحنه آواز کنار آبشار که دوستشان داشتم چون اهمیت آنها در طی دیالوگهای بعدی آشکار شد. در کنار داستان عاشقانه کیلیان داستان فرعی عشق جولیا به بردار کیلیان با جملهای خاتمه یافت که تاملبرانگیز بود. شب که چشمانم را بسته بودم بعضی از دیالوگها در ذهنم میچرخیدند. اینجا بود که به اهمیت روایت شخصی پی بردم هزاران داستان عاشقانه روایت میشود اما هر کدام در نوع خود منحصر به فرد است. عشق فراتر از زمان و مکان و نژاد است.
یک قصه نیست غم عشق و زین عجب
کز هر زبان که میشنوم نامکرر است
ممنون بابت معرفی فیلم.
ـ با دو خواهر و خواهرزادهام به پیادهروی رفتیم.
ـ متن کانالم را هوا کردم.
ـ امروز آخرین جلسهی دورهی آموزشی بود. هر بار که تا ۹ شب پای کامپیوتر مینشستم برخودم لعنت می فرستادم که چرا ثبت نام کردم. امروز به خود یادآور شدم که زندگی همین است. استمرار در آنچه به اصلاحمان است هرچند در زمانهای فشرده و تنگنا.
ـ جلسهی خوبی داشتم و چند مورد باز کاری در آن تعیین تکلیف شد.
ـ جملهی « به قدر کافی آب نوشیدم» در بیشتر گزارشهایم تکراری است اما اینجا هم صفحهای گزارش نیک است نه گزارش تجربههای جدید من و سودمندی هر کار در عادت به استمرار در آن است.
ـ گزارش نیک چند تا از بچهها را خواندم. کلام فیروز قاسمی فر برایم تازگی داشت.
ـ از گزارش استاد کلانتری عبارت« اندوهبار » را برداشتم و به واژه نامهی احساساتم اندوه افزودم.
۱. تقلب به خواهرم برای امتحان فارسی
۲. آزادنویسی کردن
۳. پیادهروی دور باغچه و جمعکردن آشغالهای باغچه.
۴. خواندن سه داستان از کارگاه چهارم.
۵. نظر دادن به کانالهای تلگرامی بچهها.
آفرین سامان . حالا تقلبهات درست بود یا نه؟😂
دیروز در وبینار اقای کلانتری ایشون گزارش نیک بچهها رو خوندند. من فکر میکردم برای نوشتن این گزارش حتمن باید اتفاق عجیبی بیافته که بشه راجع اون نوشت اما وقتی نوشتههای بچهها را شنیدم متوجه شدم اونها چقدر ساده و زیبا راجع اتفاقات زندگیشون نوشتند.
پس منم خواستم از این قافله عقب نمونم. هرچند که زمان وبینار بطور نا محسوس مییام و میرم
دیروز حدود ساعت ۱۰ و نیم صبح بود که مادرم بهم زنگ زد. چند روزی میشد که ازش خبری نداشتم. بعد از احوالپرسی و… بین حرفاش متوجه شدم ازم میخواد که اگر کاری ندارم اونو تا دانداپزشکی برسونم.
وقتی حاضر شدم و ماشین رو از داخل پارکینگ در آوردم دیدم داخل کوچه منتظرم ایستاده.
قربونش برم که اینقدر مهربونه برام از داخل باغچه حیاطشون کدو و خیار آورده بود.
تو راه رفتن به داندانپزشکی وقتی احوال بچهها رو ازش پرسیدم گفت که خواهرکوچکم براش تعریف کرده که چند روز پیش دستبند طلاشو گم میکنه و بعد از کلی گشتن به عنوان اخرین راه برای پیدا شدنش تصمیم میگیره آگاهی بزنه.
تا اینکه به طور باور نکردنی یککارتون خواب دستبدشو پیدا میکنه و بهش برمیگردونه.
همهی ما از این دست داستانها توی تلویزیون و کتابها و… شنیدیم و معلوم نیست حقیقت داشته باشه یا نه و نتیجه گیری همشون هم یه چیزه که حتما همتون اونو بلدین.
اما برای من این ماجرا این بار واقعی از طرف مادرم گفته شد.
همین دیگه این هم گزارش نیک من.
و در اخر مثل همهی شبکههای اجتماعی میگم دوستت دارم ❤️
دیروز
۱. یه پست کوچولو تو چنلم گذاشتم، چندتا ایده هم در ادامش اومد.
۲. صوتی «چرا باید زیادتر حرف بزنیم» رو گوش کردم.
۳. به بخشی از رمانِ یه دوست قدیمی گیر دادم.
۴. بچههای دانشگاه رو از بله کوچ دادم به تلگرام.
۵. یه مستند دیدم و براش نقد نوشتم که امروز تو یکی از کلاسام بخونم.
کاشکی عصر یعقوب کلاسو تشکیل نده و بتونم بیام نویسندهساز
– سریع یکم بعد اینکه بیدار شدم دوره 4 ساعته مروری که تازه خریدم رو دیدم.
– بخشی از فایلایی که از زمان کارآموزی مونده بود رو ارشیو کردم.
– به دوست عزیزی تولدشو تبریک گفتم. صمیمانه ازش معذرت خواستم که نتونستم پیشش باشم. (سومین خردادی عزیز زندگیم)
– گوگل شیت جدیدی که حسنا فرستاده بود رو بروز کردم و یکی از محتوا ها رو براش آماده کردم فرستادم.
– خیلی کم برای لغت نامه رونویسی کردم.
– وبینار شرکت کردم.(اشاره به ارسال به موقع گزارشها شد. تلاشم در این راستا تا الان که غیر قابل دفاع بوده امیدوارم بعد این بتونم زود ارسال کنم ولی با توجه به اینکه نیمه شب برخی کارها رو انجام میدم این مرحله برام بسته است هنوز)
– خیلی کم لغات زبان رو مرور کردم.
– بهرهوری امروز تو زمینه مطالعه پیمانههایی که مشخص کرده بود تو وضعیت خطر قرار داره. قضیه پیمانه اینه که من برای 20 روز یا بیشتر حتی یکماه یک برنامه ریزی حجمی انجام میدم. به این صورت که با توجه به هدفی که تعیین کردم تو یک دفتر با صفحه های بزرگ مواردی که نیازه براش انجام بدم رو به بخش های کوچک چند قسمتی تقسیم میکنم. مثلا کتابی که باید خونده بشه رو اسمشو مینویسم و جلوش چند تا خونه میکشم که پیمانههای اون محسوب میشن و هر پیمانه درواقع 40 تا 50 صفحه از اون کتابه یا اگه دووره باشه ویدیوهای اون دوره هست. و ایده ال اینه که 8 تا از این پیمانهها تیک بخوره. با توجه به حجم تیکها میشه راحت عملکرد رو چک کرد.
زمان زیادی از مهلت تایین شده گذشته ولی هنوز تیکهای که باید زده بشه به نصف هم نرسیده. از این بابت خیلی ناراحتم و پشت میز بند نمیشدم. اگه کاری که شروع کردم رو مثل دفعه قبل بد تمومش کنم اعتبارمو پیش خودم از دست میدم. حجوم این فکرها باعث شد نتوتم از بخش شبم استفاده کنم. رفتم که راه برم و این راه رفتم چند ساعتی طول کشید. بخش زیادی از استرسم تخلیه شد ولی نگرانیم هنوز سر جاشه. وقتی از راه رفتن شبانه برگشتم بقدری خسته بودم که سریع خوابم برد.
احساس میکنم باز هفتسالهام و وسط آن جشن تولد کذاییام که «آهویی دارم خوشگله، فرار کرده ز دستم» را میخوانم تا عمویی ببیند که عجب بچهی خوبی هستم و بعدش از نمرات و شیرینکاریهایم دو-سه چشمه رو میکنم و پشتکبارو میزنم، حالا که قرار است گزارش نیک بنویسم.
– والا چی بگویم؟ آزادنویسی کردم. کردم؟ آره آره. روزی که بی آزادنویسی بگذرد، نگذرد.
– برای مراقبت از دست و گردن به گاف رفتهام الکی چسبِ صندلی نماندم و ول کردم نشستن بیهودهی پشت کامپیوتر را. عوضش نشستم روش جدید دستینویسی را تست زدم. بدینصورت که خودکار را جای شست و انگشت «اون یارو،» لای انگشت «اون یارو» و «نمودمت» میچپانی و سپس تبریک میگویم شما برندهی یک دستگاه دستخط دکتری شدید.
– وبیکار معماری تفکر را برگزار کردم و مسئلهی «واقعیت چیزَ؟» را شروع کردیم و اول بسماللهی جستار «در بیمارستان واقعیت» بختیار علی از کتاب «به عقب نگریستن اورفئوس» را ورقکی زدیم و آن وسط جملهای بود که نمیدانم از عجایب بختیار علی بود یا مترجم؟ جمله را از هر ور میخواندی دریوری از آب درمیآمد. بوخودا. سی نفر انسان شاهد.
– صوت وبیکار پنجشنبه و جمعبندی پرسش بنیادین زمان را ریختم کف کانال سرزبان که بروبچهها گوش و عشق کنند(ملقبازی و شیرینبازی گزارش نیک).
– بعدش با خواهرم رفتم آرایشگاه(به عنوان همراه بیمار) و تمام مدت حرص میخوردم که لیلا خانوم چرا با تنبونک و یک لاخه پیراهن میگشت و میگفت سرد است و کولر را خاموش کرد و من توی دو لایه لباس، شرّوشرّ عرقسگی میریختم. البته این کجایش کار نیکیست؟ آهان اینکه خواهرم را با لیلا تنبونکی تنها نگذاشتم.
– با عروس هلندیهایمان ور رفتم. بچهی سوم خانواده پسریست دارای بالهایی به اندازهی سوسک و رشدنکرده. آوردمش و ماچوموچش کردم و برایم کوکیکوکی خواند آن وسطها چندباری پوپوئکی به خودم و وسایلم حواله کرد و من هم قربانصدقهاش رفتم و دو دفعه تو رویش خندیدم که هی نوکش را میآورد جلو که بوسش کنم. نمیدانم این فسقلی از من لب میگرفت یا من از این کلهزردو نوک میگرفتم.
– حاصل وقتگذاشتن و لوسکُنی بچهعروس هلندی که از قضا داماد است، این بود که دیدم هنرنمایی با لنگش را یاد گرفته و هی برایم میخواند و لنگش را میگرفت بالا. من هم توی رودربایستی تشویقش کردم دیگر.
– شیرینی گفت: «بخوریَم؟» و من با گفتن: «نیَع.» صحنه را ترک کردم و حلا زیرزیرکی دیدش میزدم.
– پستم را نوشتم که ملت سگمحلش کردند ولی من به طرز وحشتناکی با پستم حال کردم.
– با شیمسار جلوس رفتیم و به جز نقدوبررسی مسائل خاورمیانه و شمال آفریقا، تجربیات برگزاری وبیکار را ریختیم کفِ وسط و از اینکه با چه ذهنیتی کار وبیکارها را پیش میبرم گپ زدیم و پیشنهادهای بیشرمانه ردوبدل کردیم و خلاصه گنگبازی.
– روزگفتار ضبط و پخش کردم و از «هرسهتایی» به «همسهتایی» رسیدم که فقط اشتباهی لپی ولی قشنگ بود. آرععع.
– ایدهئکی واسه پست فردا به ذهنم رسیده و ذهنم هنوز به آن نرسیده.
– گزارش نیکم را نوشتم و هنوز یخم وا نشده و بار اولم بود.
دیدید چقدر بچهی نیک و خوبی هستم یا بیشتر توضیح دهم؟
هایاع.
ای وای گویوم، پشتکوارو.
لیست کارهای نیک من در ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
الف) کتابخوانی
– مطالعهٔ پردهٔ اول کتاب «صحرای محشر» اثر محمدعلی جمالزاده
ب) فعالیت دورهی ۷۴ام نویسندگی خلاق
– انجام بازنویسیِ اولِ تمرین «معرفی کوتاه»
پ) گرمکردن صدا
– اجرای تمرین «آااا» برای آزادسازی صدا و پر کردن فضا بدون فشار به گلو
– انجام تمرینهای «ممممم» و «ننننن» برای ایجاد لرزش طبیعی و گرمسازی صدا
– تمرین «س» برای تقویت تنفس دیافراگمی و کنترل یکنواخت بازدم
ت) پروفسور مجید نائینی
– امروز افتخار آن را یافتم که به دعوت شخص استاد در لینکدین، گامی به دنیای ارزشمندشان بگذارم. امیدوارم استاد داستان شَیلَم را خوانده باشند و در رابطه با بچههای بلوچ هم تصمیمات جدی بگیرند و کمکهای بشردوستانهشان به داد مناطق محروم زاهدان برسد.
چه خوب که مقاومتم را شکستم و بلاخره دندانپزشکی رفتم. البته جهت معاینه و عکسبرداری، که فهمیدم بلهههههه فتنهگر اصلی دندان بغلیست.
دوباره به لطف طاقچه با تخفیف لذیذی کتاب خریدم. «مقدمهای بر فلسفهی هایدگر». عادت دارم پیش از اینکه سراغ آثار نویسندهها بروم، از طریق کتابهای دیگر شناختی نسبی از دیدگاهشان پیدا کنم. خصوصن اگر نویسنده فیلسوف هم باشد.
بعد از مدتها بدون وجداندرد، بدون احتساب کالری و ترس از چربیافزایی، یک باقلوای گنده را درسته خوردم. چقدر هم چسبید.
۱. بعد از شام چرتکی زدم. خستگیام در رفت/ در شد.
۲. در آزادنویسی به دو پند به خودم رسیدم. پندیدنهایی که از دل آزادنویسیها بیرون میآیند را دوست دارم. آرامم میکنند و با خودم دوستتر.
گزارش کار نیک امروزم
به فرمایش استادباید قبل از ساعت ۱۲ گزارش ها برسند شما فرض کنین گزارشم همون زمان هوا شده.
۱_نوشتن صفحات صبحگاهی امروزم با روزهای دیگر یک فرق اساسی داشت، برآمده از احساساتم بود. به یاد دوستی های دوره دانشجویی ۳۵ سال گذشته مطالبی را نوشتم چون بار وبندیل بسته عازم گرگان ومشتاق دیدار گل روی دوستان نازنین هستم. بسیار ذوق زده وخوشحالم دقیقا مثل دانش آموزانم که با همدیگر به اردو می رفتیم.
۲_انواع واقسام غذاها مثل قورمه سبزی،قیمه ومرغ برای ناهار،ماکارونی، سالاد الویه وکشک بادمجان برای شام آقایان پدر وپسر درست کردم که نکند سه روزی که درخانه نیستم سو تغذیه بگیرند، البته وقت نداشتم که کسی را پیدا کنم مسولیت گرم کردن غذاهارا به گردنش بیاندازم. این را به پای وقت نداشتن اهل خانه بگذارید نه تنبلی شان دیگر خود دانید.
۳_کیک توت فرنگی وساندویج مرغ آماده کردم تا درراه با دوستان غش وضعف نکنیم.
۴_لابه لای کارها چند صفحه هم شب هول را خواندم.
۵_با دیدن یک پلاستیک پراز خوراکی خوشمزه دردست شوهر خوشحالی امروزم کامل شد.واقعا داشتن شوهری با این همه درک وشعور دراین دوره و زمونه نوبره
درست میگم؟
امروز نیکی چندان زیاد نبود اما شکر گذشت.
۱. از کرمان به یزد به همراه پدر رانندگی کردم. مسیر طولانی نبود اما همان هم بر خستگیم افزود. یک رانندگی تنها باعث شد هم از وبینار نویسنده ساز دور بیافتم و هم از جلسه بعدی دوره نویسندگی خلاق.
باشد تا با تمرکز دوره را گوش فرا دهم.
بعضی از روز ها همین که هستند فارغ از خوب و بدشان فارغ از مفید یا مضر بودنشان باید قددانشان باشیم. امروز از آن روز ها بود.
در وهله اول، خودم را پیدا کردم و تلاش کردم خوابم را بنویسم. در این مورد اغلب میماسم و فراموش میکنم.
فرضیه رفتن به کتابخانه، وا رفت و تمام. بعد پشیمان شدم که چرا کتاب را زودتر از برادرم ستاندم اما چون خواهر مهربانی هستم تصمیم گرفتم کتاب را همچنان نگهدارم.
بعدازظهر را به وبینار و سریال گذراندم و بدین طریق کائنات بار دیگری به من ثابت کرد مردهای جذاب حسودند، مردهای حسود جذابند! (اشاره به شخصیت مرد سریال)
مدت زیادی سریال تماشا نکرده بودم.
نیم ساعت آزادنویسی کردم و چند روز ناملایم را روانهی کاغذ کردم.
همیشه فکر میکردم یادداشت و روزمره نویسی چندسالهام آنقدر تلاش جالبی نبوده اما با حضور در جمع نویسنده ساز، متوجه شدم تلاش های ارزشمندی بوده و به خلاقیتم افزوده.
از کتاب «ساعت ده صبح بود» از «احمدرضا احمدی» چند شعر خواندم. یادداشتهایی قدیمی در صفحات ابتدا و انتها یافتم.
نمیدانم چرا مدام کلمه یقلاوی یا یغلوی به ذهنم آمد و رفتم جستجو و شد ظرف استوانهای فلزی دردار برای نگهداری غذا. (دبیرستانی بودم که بودم، واژهها را بعد از دانستن معنا روی paper stick مینوشتم و بین یادداشتها میگذاشتم. اخیرأ به آن عادت قدیمی علاقمند شدهام.)
+بعد از وبینار ناخواسته یادم امد پسردایی استاد اسم آهنگ رو میدونست، خندم گرفت.
+گاهی هم توی ذهنم تکرار میشود آهت رسد به فریاد…(اگر درست بگویم) بعد یادم میآید در وبینار شنیدهام.
چه عادت قشنگی، مثل به جرقه در ذهنم بود، یا مثلاً یادآوری 🤍
امروز بعد از مدتها به این اندیشیدم کار نیک به راستی چیست؟ دست کم برای من. جوابهایی که در ذهنم آمد مرا واداشت که جور دیگری به کُنه کارهایم بیندیشم. اما فهرستی هرچند کوچک از کارهای نیک امروزم:
۱. امروز به محض اینکه چشمهایم را باز کردم به خود گفتم: خب حالا که چی؟ تهش بازم هیچیه.
از آنجایی که مدتیست از آدمها شنیدهام شادی انتخابیست، بر آن شدم که دست کم آن را امتحان کنم. بنابراین کوشیدم فکرم را عوض کنم. به خود گفتم: امروز میتونی تجربههای جدیدی خلق کنی.
با شوق و هیجانی هرچند مذبوحانه بلند شدم و روزم را آغازیدم. (چارهی دیگری داشتم؟)
۲. همراه با صبحانه به این اندیشیدم چه کاری میتوانم برای خودم بتراشم که به نوعی تجربهی جدیدی برایم فراهم کند. به آنی به یاد یکی از وبینارها افتادم و اهمیت بروز احساسات با واژگان گسترده. تصمیمم را گرفتم.
۳. خود را با ملال به متروی تجریش رساندم و روی صندلی نشستم. تجربهی جدیدم نگریستن به آدمها و نوشتنشان بود. نگاه منتظرم را به همگان دوختم. کوشیدم از حالت بدنشان و چهرههایشان، احساساتشان را بخوانم و بنویسم. پیر و جوان را تا میتوانستم دیدم. عمق نگاهشان، درد شانههایشان، لبخندهای بیموردشان و .. همه را نگریستم و نوشتم. چند نفری با کنجکاوی به من و نوشتههایم نگریستند. کنجکاوی و نگرانیشان را که نکند غریبان، قضاوتی بیجا از آنان داشته باشند را نیز نوشتم. آنقدر در کارم غرق شدم که فراموش کردم هر قطاری، ایستگاه آخری دارد و من نیز تجربهی جدیدم دیگر جدید نخواهد بود. (چقدر آدمها تماشاییاند!)
۴. با خستگی به خانه بازگشتم و باز هم به تجربهی جدید دیگری اندیشیدم.
۵. چند صفحهای از رودراوی خواندم.
۶. به اینجا آمدم تا گزارش نیک امروزم را به اشتراک بگذارم.
صبح با سردرد و حالت تهوع برای یک امتحان سه مرحلهای که از ساعت هشت بود تا سیزده، از خواب بیدار شدم. با خودم فکر میکردم چطور قرار است با این آزمون تا ظهر دوام بیاورم؟!
و دوام نیاوردم. بعد از انجام نیمساعت مرحله اول حالم بدتر شد و مثل همیشه برای دوا و درمان سراغ هوش مصنوعی رفتم. متوجه شدم که باید دستگاههای الکترونیکی را فعلا کنار بگذارم. بلند شدم و همینطور که تلاش میکردم وارد کارگاه حل مسئله بشوم، برای خودم آبمیوه گرفتم. آبمیوه را با کمی شیرینی خوردم. فهمیدم که نه! این مریضی سفت و سختتر از آن است که با امتحان کنار بیاید. خلاصه که امتحان پایان ترم را به آسمانها سپردم و رفتم برای استراحت. دقایقی نگذشت که پدرم بدون اعلام قبلی به خانه آمد و شروع کرد به درست کردن داروهای طبیعی مخصوص خودش.
دستش درد نکند؛ اما بعد از خوردن آن داروها معدهدرد هم گرفتم و دچار چند درد همزمان و طاقتفرسا شدم. انگار بدنم قصد خودسوزی داشت. پدر هم دنداندرد گلودردمانندی گرفت که دیگر نتوانست سرپا بماند. خلاصه دو مریض ناتوان سر به بالین گذاشتند و کارهارا به هوا رفتند.
نیم ساعت به یک بود که تصمیم گرفتم در زمان باقی مانده تلاشی برای آخرین مرحله امتحان که تحلیلی هم بود، بکنم. دو برگه پرینت شده را جلوی رویم گذاشتم؛ یک عالمه نوشته که انتظار داشتند همین الان با همین سطح تحصیلی برای مشکلات اقتصادی کشور به دلیل تحریمها و شرایط به قول دبیر پساجنگی راه حل بدهم. چند خطی نخوانده بودم تا تنم مثل لبتابهای خراب که وقتی زیاد با آنها کار میکنی داغ میکنند، گرم و گرمتر شد. دیگر امتحان را فراموش کردم و تصمیم گرفتم فقط بخوابم.
نزدیکهای غروب بود که از نمیدانم چندمین خوابم بلند شدم و آنقدر عقل در کلهام بود که با آن وضع بروم و چیپس بخورم…بعد از آن دیگر جسمی برایم نماند و به این فکر میکردم که چرا علم در حدی پیشرفت نکرده که بشود یک بدن خراب را دور انداخت و یک بدن جدید خرید. همیشه نگران این بودم که اگر لبتابم در زمانی کاملا خراب شود که توانایی خرید یکی دیگر را نداشته باشم، چه خواهد شد؟! چه کار باید بکنم؟! اما حالا به این فکر میکنم که با یک بدن خراب باید چه کرد؟
شب بعد از اینکه با مادرم تماس گرفتم و درباره سختگیر نبودن و بیخیال بودن نسبت به همهچیز نصیحت شدم، حالم بهتر شد و ساعت یازده و خوردهای شب توانستم کتاب درس را باز کنم.
1- با مامان صبحانه را در حیاط خوردیم. هر وقت صبحم را خوب آغاز میکنم انگیزهام به ساعات بعد آن روز بیشتر میشود. چقدر هوا این روزها خوب شده. بوی شکوفههای انگور حیاط را احاطه کرده. یکی از بوهایی که عجیب دوستش دارم.
2-همچنان درگیر مقالهی دانشگاهم. گور به گور شده جد و آبادم را آورده جلوی چشمم. ولی اعتراف میکنم که امروز باهم رفیقتر بودیم. نوشتنش چسبید. راه آمد با من. من هم دل دادم به دشواریاش. تصمیم گرفتم به عنوان یک رابطه نگاهش کنم. رابطهای که مثل همهی روابط بالا و پایین دارد، سختی و دشواری دارد.
3- برای مامان کستباکس نصب کردم. جدیدن علاقهمند شده به شنیدن کتاب صوتی و پادکستهای روانشناسی.
4- در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. مثل همیشه نور تاباند به احوالم.
5- برای بابا قندشکن خوب نصب کردم. ساعت دوازده شب شده و هنوز کل خانه را صدای «اولاد بدی که تبدیل به گاو شد و کشف جن در غار ابولهول و آهنگهای عباس قادری و قادر عباسی و برادرانش» برداشته. تهش کجاست؟ ته این اکسپلور اینستاگرام کجایش است تا نصب کنم در گوشی بابام؟ . 5 ساعت تمام است که با آن قندشکن قند خون ما را میشکند.
6- شدیدن خواندن «دوازهمیها» چسبیده به جانم. چه داستانهای نابی. چه نگاهی. چه نثری.
7- اگر خدا قسمت کند تصمیم دارم شب زودتر بخوابم.
ای عزیز لطف میکنید نام کتاب و نویسنده رو یکبار دیگه بنویسی.
متشکرم.
راستی نوشتهات رو دوست میدارم👌🏻
ممنونم از شما خانم شوندی. کتاب «دوازدهمی» / مجموعهی هفت داستان کوتاه از بهمن فرسی.
۱. چند صفحه صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲. ثبت حال هانیهی شب.
۳. چندین ساعت نقاشی.
۴. شرکت در وبینار معماری تفکر.
۵. شرکت در وبینار نویسندهساز.
۶. شستن ظرف.
۷. پختن ناهار.
۸. مرتب کردن وسایلم.
۹. مثلثوال.
1- نوشتن صفحات صبحگاهی، که سه تا ایده برای نوشتن نصیبم کرد.
2- نوشتن یک داستانک برای کانال تلگرامم.
3- کتاب کلیات ادبی خواندم در مورد استعاره و انواع مختلف آن
4-باشگاه رفتم و جکوزی.
5-گریه کردم.
6-کتاب زنگها برای که به صدا در میایند رو خوندم.
7- شعر خوانی کردم.
به خودم از 10 نمره 4 میذم.
به قدر کافی خوابیدم. صورتم را شستم و مسواک زدم.
حلزون هم برقش رفت. کولر زیاد روشن کرده.
نترسی از تاریکی عزیزم.
امروز یه تمرین دیالوگ بین دو شخصیت نگاشتم، گفت و جایگزینهاش کاربردی ندارند:
دوست میدارم بخانید.
– کجای این شهری؟
+ اینجا؛ زیر آوارهایی که برایم ساختی.
– در صفحهها منتظرت ماندهایم.
+ بمانید منتظر تا صبح دولت عشق.
– خوانندههایم چشمانتظارند.
+ نمرده است کسی از انتظار.
– این لجبازی را از کجا آوردهای؟
+ تو بگو این خدابازی از کجاست؟
– من خالق توام.
+ اشتباهت این بود که خیال کردی مالک منی.
– بدون من وجود نداری.
+ بدون من نیز چیزی برای نوشتن نداری.
– تهدیدم میکنی؟
+نه، نخستین تصمیم زندگیام را گرفتهام.
-و آن چیست؟
+ تا بدبختی را از سرنوشتم کم نکنی، قدم به صفحهی بعد نمیگذارم.
– اگر پاکت کنم؟
+ آنوقت تویی که بیشتر از من ترسیدهای.
– پایان را زیبا میبینم.
+ اطمینان، خصلت خدایان است.
– نویسنده باید پایان را بداند.
+ پس این همه خطخوردگی روی میزت از چیست؟
– گاهی زندگی از طرح نویسنده سرپیچی میکند.
+ و گاهی پایان از دست او میگریزد.
– پس حق دارم نروم و همینجا بمانم.
+ و من حق دارم چشمانتظارت بمانم.
وبینار امروز لذت بردم و آموختم.
چند روزیست منزل پدر ساکنیم. حال و هوای خودش را دارد. کمی روتین زندگی در دستانم نیست. اما خوش میگذره. امروز به همسر گفتم: «دارم به خانهی پدری، عادت میکنم. مراقب باش.»😉😊
همین که پدر از تنهایی بیرون آمده، شادتر به نظر میآید دنیایی دیگر شده برایم.
نقش همیشه خندان مادر، روبرویم نشسته، و هر روز خندانتر مینگرد. حال، اما من اشک میریزم که از او میگویم.
پدر امشب از خاطرات او گفت، اشک صورتش را تَر کرد.
بلاخره رفتم توش. روزگفتار ضبط کردم. امیدوارم فقط بتونم همین روند بتونم حفظ کنم.؟
استاد من اگر بخوام درباره من بنویسم. این درباره من چه فرمی باشه نه نه بذار بهتر بپرسم . یک دربارهی من خوب برای یک سایت باید چه ویژگی داشته باشه؟
سلام علی جان
بخش «دربارهی من» سایت اولش بهتره خیلی ساده و کوتاه شروع بشه، بعدها کاملترش میکنی.
امروز ۱۶ خرداد و گزارش بیست و پنجم داش فیره قاسمی
اینروزا ما غرق تریاکیم جوش گرما میریم تیغ میزنیم گرما رو که پشت سر میزاریم آبیاری میکنیم، شب نگهبانی میدیم و قبل طلوع آفتاب برداشت میکنیم. خدا شاهده تمام تن و لباسامون پر میشه از تریاک کسی هم نیست بیاد انگشتامون رو لیس بزنه.
وضعیت یه جوری شده که چرچی هایی که گوجه و خیار و میوه جات میفروشن همه و همه یکی یه ترازو کوچیک از اوناکه طلا فروشها دارن با خودشون میارن و مردم گوجه و خیار میخرن تریاک میدن جاش.
اینجا الان بازار با تریاک میچرخه. شاید باور نکنید ولی بحضرت عباس داروخانه ها ام دارو میدن تریاک میگیرن.
چند روز پیش چنگیز اومد سر مزرعه ما و من یه کم تریاک بهش دادم و بهش گفتم«میمز اگه مشتری به پستت خورد من رو خبر کن که منم یه مقدار از تریاکم رو بفروشم.
۱. چون پریشب نگهبان بودم و نخابیده بودم ظهر خابیدم تا امروز صبح ساعت ۴. بیدار که شدم یه صبحانه خوردم و رفتم سر زمین و تا طلوع خورشید آبیاری کردم و وقتی زمین گرم شد شروع کردم به برداشت. ساعت حدود ۱٠ بود که چنگیز با موتورش اومد و گفت«سوار شو بریم که مشتری برات آوردم»
گفت«راستش تریاکی که چند روز پیش بهم دادی رو بردم شهر دوتا شورت باهاش خریدم الان اون شورت فروشه جنس تو رو پسندیده و رد من رو زده و پیغام داده هر چی از این جنس داری بیار که من خریدارم»
آقا ما سوار ترک چنگیز شدیم و با همون لباسهای پاره پوره رفتیم نورآباد و به داداشم زنگ زدم گفتم برو سر زمین که من با داش چنگیز دارم میرم برا معامله. داداش گفت«فیروز جنس من رو هم بفروش ترو خدا. مامانم زنگ زد گفت«فیروز منم ۳ کیلو دارم هر کاری کردی باید حداقل نصفش رو بفروشی» آقا ما رسیدیم مغازه یارو و ما رو که دید مغازه رو بست و رفتیم خونش. اونجا گفت«داداش اون تریاکی که این خوشتیپ آورده بود برا توه»
ما فرمودیم«بله»
ایشان فرمودند«اسم شما چیست»
ما فرمودیم«پاشا صدا کنید ما را»
یه کارت داد دست چنگیز گفت«بیزحمت برو از آخر شهر دو پاکت سیگار ایناستون بیار»(ایناستون اصلن وجود خارجی نداره فقط میخاست میمز من تو بحث نباشه)
چنگیز رفت و آقا شروع کرد«ببین داش پاشا من برا مصرف خودم میخام و چون جنس تورو پسندیدم حاظرم کیلویی ۱٠ تومن بیشتر از نرخ مصوب بازار بخرمش. چقد از این جنس داری»
ما عرض کردیم«هر چی بخای دارم»
گفتم«حالا نرخ مصوب چقده؟»
گفت«۹٠ تومنه ولی من از تو ۱٠٠ برمیدارم و هر چی داری رو میخام»
همین دو هفته پیش گوه میدادن جا تریاک گرمی ۳٠٠ تومن حالا که ما دارنده شدیم و جنس اصل دستمونه میگن کیلویی گوز تومن.
هر چی حساب کردم اگه همه تریاکمون رو میدادیم شورت میگرفتم و میدادم بچه های نویسنده ساز خیلی به صرفه تر بود تا کیلویی ۱٠٠ و این همه زحمتی که ما کشیدیم پس قبل اینکه چنگیز با «ایناستون» برگرده از خونه یارو زدم بیرون و اومدم خونه. تو راه به چنگیز گفتم«میمز تو تریاکتو چند میفروشی؟»
گفت«اگه مشتری باشه ۸٠ راضی ام»
گفتم«کیرم تو کوس مادرت چطور برات میصرفه، خیر سرمون خلافکاریم»
گفت«میمز تو خری ما یه کارایی میکنیم که بصرفه برامون»
آقا ما اومدیم خونه و دیدیم همه منتظرن و تریاک هاشون رو کیلو کیلو کردن هر کدوم شماره شباشون رو نوشتن که سریع پول رو هم بگیرن.
داستان رو براشون گفتم و اوناام کشتی هاشون غرق شد.
داداش گفت«من بدهکارم، میفروشم»
بابام گفت«مگه از رو نعش من رد شی، هم بازار رو خراب میکنی هم اینکه من زورم میاد این جنس رو به این قیمت بدیم»
مامان گفت«من حتی اگه بمیرمم به این قیمت نمیدم، من تریاک خودم رو میدم فیروز بکشه اینجوری حداقل پسرم نئشه میشه حال ما رو هم خوب میکنه، بهتر از اینه که اون شورت فروش خوش خوشونش شه»
منم به تو عالم لوتی گری مشتی گری گفتم«نه من تک خور نیستم یا همه با هم میرم تو کارش یا منم نمیرم»
آقا بابام که همیشه تو کاره منم که بله، مامانمم یه کم فکر کرد و گفت«منم هستم»
داداشم تو کارش نیست ولی زن داداش که دید ما تیم شدیم گفت«منم هستم»
یه مشت تریاک دادیم داداش رفت از مغازه ذغال و آجیل و میوه و مزه آورد. من رفتم وافور و آوردم. مامان یه چایی دم کرد. زن داداشم رفت بچهش رو گذاشت خونه باباش و برگشت و سوت آغاز دورهمی رو زدیم.
وافور دو دور چرخید بابام شروع کرد از جوانیش و قلدریش حرف زدن. چون خودش سربازی نرفته گفت«باونعلی پدر چنگیز سرباز بود فرماندش بهش مرخصی نمیداد رفتم زدم تو گوش فرمانده و ۶ ماه مرخصی براش گرفتم»
مامان تازه شروع کرده بود به خاروندن گفت«جونیام یه شب با چنگیز رفتیم کوه با یه قافله از دزدها مواجهه شدیم و چنگیز رو فرستادم از پشتشون بهشون حمله کنه منم از روبرو»
کسی هم نبود بگه تو شب با چنگیز تو کوه چیکار میکردی.
بابام اومد مثلن قضیه رو درست کنه گفت«آره راست میگه منم از بالا داشتم تماشا میکردم»
مامان گفت«تو اونموقع بندرعباس بودی»
زن داداش یه جوری خوشگل میکشید که من تو فیلمها هم ندیدم که کسی اینجوری بکشه،لامصب اینکاره بود رو نکرده بود ولی امشب رو کرد. گفت«دوران نامزدی میرفتم خونه عموم هر شب با وافور میکشیدم»
خوب شد وسط برنامه مهمون اومد برامون وگرنه کار به جاهای باریک میکشید، همه داشتن خودشون رو لو میدادن.
برا حفظ حرمتها فردا به اون شورت فروشه زنگ میزنم معامله رو باهاش تموم میکنم.
۲. بعد از مدتها به تلگرام وصل شدم و بچه ها رو دیدم با پروفایل هاشون و یه باریکلا براشون فرستادم.
۳. الانم اومدم خونه خاهرم داریم نقشه میکشیم که پا جا پای پابلو اسکوبار بزاریم.
۴. دوستان عزیز اینجانب پر یک بشکه تریاک اصل ناب زرد زعفرانی خدا پسند دارا میباشد و حقیقتن قصد فروشش را دارم چون میخاهم ۳ تا زن بگیرم شما هم شاید نکشید ولی تو کس و کارتان کسانی را دارید که دزدکی یا آشکارا لب میزنند لطفن ادای تنگها را در نیارید. جهت سفارش کافیست کلمه پاشا را برای اینجانب ارسال بفرمایید.
هر پک ۲٠٠ گرمی دو مثقال اشانتیون به همراه دارد.
– تصمیم گرفتم همرسانیِ «روزواژه» را ادامه بدهم توی کانال، اما اینبار، هر دفعه یک واژه، روزی چند بار حتا. گمانم یکی از کاربردیترین مطالب برای کانال مدرسه نویسندگی همین باشد، هم دایرهی لغت بچهها را میگسترد و هم از کلمات زیبا، اما خاکخورده، غبار میزداید.
– نوشتن با یک فونت جدید. باور کن که گاهی هیچچی مثل فونتی تازه بهم انگیزهی نوشتن نمیدهد. امروز از نسخهی ضخیم فونت «هاکذا» هم رونمایی شد. بنگرید به سایت «فونت ایران».
– یک کلاس خصوصی جدید را شروع کردیم. با دوستی خوشذوق از مونترال. کار روزگار را میبینی؟ بچههای بیرون از ایران باید با ویپیان به اسکایروم وصل شوند.
– دو تا جلسهی دیگر هم داشتم، از کلاسهای خصوصی. هر دو رو به جلو و پرانرژی.
– تو وبینار نویسندهساز «گزارش نیک» دیروز را مرور کردیم و بهانهای شد برای مرور خیلی نکتهها. گفتم «گزارش نیک» بهترین چالشی است که طی این سالها برگزار کردهایم، و با قوت بیشتر ادامه میدهیم. دیروز با بیش از ۹۰ گزارش خوب رکورد زدیم.
– برگزاری جلسهی دوم کلاس نویسندگی خلاق ۷۴. جلسهی بازخورد دیروز بر صمیمیت جمعمان افزوده است. از جملهنویسی حرف زدیم و خعلی خوووش گذشت.
– شب فرشیا و طنناز آمدند رفتیم بیرون، غذایی و قدمی و قدقدی.
-بخش تازهیی به ته بدنهی اصلی «گزارش نیک» افزودم با عنوان «قوانین بهرهوری من»، تا همواره تازهاش کنم.
– حالا چه اصراری است آدم همه چیز را تبیین کند؟ که بهش بگوید متغکر؟ داشتم استوری یکی از داستاننویسها را میدیدم. تحلیلش فاجعه بود. زور زده بود تبیین کند چرا حالا اوضاع مملکت اینطوری است. اما چنان خام و شتابان نتیجهگیری کرده بود که این ایموجی جدیده را روانهاش کردم:
– پرسه در دفترهای شعر.
– چرتهای کوچکِ پنجدقیقهای اگر پا بدهند از اسپرسو بیشتر شنگولم میکنند.
– و شروع گشتهای شبانه در کتابها.
از روزواژهها:
«اندوهبار»
ماه، شبهای شکار
آوای اندوهباری را زمزمه میکند
قالی و نقشهایش
سکوتِ زنانهای را به نسیم و خاک میسپرند
تا در گذرِ سنگ و نور
در چشمهها شستشو کنند و
دیگر بار
به رنگ و رِنگ سقفها
از رقص
گچ بسازند
و دستها
زخمه و مضرابِ بوسهی مداوم رویا شوند
بنوازند.
-علی آشوری، چند برگ نمدار، ص۱۰۱
«خطرانگیز»
جنگلی سبز، پر از خاطره و خط و خطر،
بیمحابا خطرانگیز ترا بود ترا!
-منوچهر نیستانی، دیروز خط فاصله، ص۱۴۲
«زخمه ومضرابِ بوسهی مداوم رویا شوند»
قشنگ بود.
تشکر از اشتراکگذاری این دو شعر.
سپاس از تمام انرژی و عشقی که برای کارهاتون دارید. و این انرژی به ما میرسه و ما رو هم سوق میده به تلاش بیشتر.
هرگاه اسم نویسندگی خلاق رو میبینم وسوسه میشم، اما نمیدونم چرا جرٱت ثبت نامش رو ندارم.🙈
درود خانم بخشیان نازنین و خوشذوق
سپاسگزارم از مهر شما دوست نازنینم.
ذهنم پراکنده است. صداها مرا میرباید. نوه و پدربزرگ مستند میبینند. انفجاری در کوه. آتشی میفشاند. عادتشان است با هم مستند دیدن. چقدر نچنچ میکند نوه. حیرت و تعجبش است؟ پدربزرگ خوابش برده و نوه از گرمای آتشفشان میگوید. گرما؟ گرما میتواند ذوب کند؟ نمیگمانم. به روابط میاندیشم. گرمای روابط. تا چه اندازه گرما جایز است؟ جایز کلمهی درستی است؟ باز هم نمیگمانم. گرما بگذرد از گرمی، میسوزاند. رابطهای ملایم پایدارتر است. ولرم. شاید. خوب است گاهی هم سوز داشته باشد.
ذهنم پراکنده است. امروز چگونه گذشت؟ کی بیدار شدم؟ چهها کردم؟ کردمها مهماند یا نکردنها؟ با صدای پدر بیدار شدم. نزدیک به شش. پنجونیم نبود؟ ممکن است.
به پدر اعتراض کردم بیدارم کمتر صدایم کن. ناراحتش کردم. غمیدم. این روزها همان روزهای خوشبختی است که در the words میگفت؟ همان روزهایی که با غرقگی در روزمرگی از آنها غافلم؟ خوشبخت. خوشبختی تعریف عجیب و غریب ندارد. پراکندگی ذهنم با گفتگوی نوه و پدربزرگ خوشبختی نیست، چیست؟
هر بار که گزارش نیکم را خواندهاند دوستانم، دعوت کردهاند مرا به انتشار. هر بار نه گفتهام و دلیلها آوردهام که مناسب نیست. میگویند سخت میگیری. سخت میگیرم؟ شاید. که میگردم پی چیزی غریب تا خوشبختی بنامم.
زندگی. حسرتهایش بیشتر است. میترسم از روزی که بگریم برای روزهایی که عجله کردهام. نخواستم مزهمزهاش کنم.
امروز که رفتیم امیرآباد در مسیر خواستم بنویسم. از دست میدادم دیدن مناطق شمالی کبودان ده را. ننوشتم. کبودان ده، دهیست پر درخت و سبز با خانههایی با سقفهای شیبدار. شاید در زندگی گذشتهاش یا در دنیای موازی روستایی در شمال بوده است.
کار را با روزگفتار شنیدم. الا نصیری. برگی فرشته. علیزاده خانم. الا از معماری گفت. از اشیا. از امکانی که شی به فضا میدهد. فرشته از سانسور. از اینکه میترسد از ازدواج. میترسد دیوانگیهایش پذیرفته نشود. از سرزنش و سرکوب میترسد. خانم مربی از اصلش گفت. آزادی. توانسته شبها را با آن کار کند و خسته شود. خستگی خوابش کند.
در شش ساعت صبح چند بار خشم سراغم آمد. دو تکه آزاد نوشتم. سرشار از فحش. استاد میگوید بچهها از وبینارها فحش را بیشتر آموختهاند. تایید میکنم استاد. اگر شما نبودید من همان ماست پاستوریزهای که بودم میماندم.
از خوشبختی گفتم. چرا لختی بیشتر کنار عزیزانم نماندم. چرا حضور را نمیچشم؟ چگونه میشود آگاهانه لحظهها را چشید؟ چشید و گوشت شود بر جانت.
در همان فاصلهی صبح تا ظهر تلاش کردم روزگفتار بگیرم. نشد. هربار چیزی را کم میدیدم. کم میگفتم. ساعت 19:6 درهای رحمت گشوده شد و موفق شدم. از زن گفتم. خانه زن کجاست؟ تعریف زن چیست؟ زن ویژگی است؟ زن جنسیت است؟ چرا زن در کنار مرد زن میشود؟ هویت زن چیست؟
خانه آمدیم. ساعت یک. قرمهسبزی پخته بود مادر. جای شما خالی. خوردم و نصف ظرفها را شستم. یکساعتی خوابيدم. برای بیشتر از آن احساس جاماندگی کردم. نشستم به نوشتن. به خواندن. از اسماعیل خویی خواندم. باز هم از اشتیاق بر جهل. دوست دارم کتابش را بگیرم.
در وبیکار روزسوال فاز جدید را آغازیدیم. واقعیت. «واقعیت به معنای فاصله گرفتن از خیالاتی است که نظم و نظام ارتباطات واقعی را بر هم میزند.» تکهای از جستار در بیمارستان واقعیت بختیارعلی. واقعیت چیست؟
در نویسندهساز باز هم شلوار کردیام مورد بحث شد. از شلوار کردی به شما بد گفتهاند. بسیار زیباست. چیست شلوارهای چسبانی که میپوشید؟ یادتان باشد آبی غلیظش زیباست بیشتر از هر رنگی.
بعد از نویسندهساز غم بود احساسم. نوشتم. با دوستانم صحبت کردم. الان خوبم. یادداشت کانال را هم وامدار زخمی جانشکاف و روزسوال در فاز زمانم.
خواستم فیلم ببینم. وقت نکردم. فردا در حال و هوای عشق را دانلود میکنم. عشق را دوست دارم. عشق جادوست. جادوی احساس.
برای خالی نبودن عریضه خواندم دو صفحه از بیلنگر را. دوست ندارم چنین خواندنی از رمان را. رمان را باید یکسره خواند تا گوشت شود در ذهن و قلمت. فردا صفحات بیشتری از شادزاد فرهنگ میروایم.
قصدم خواب است الان. خواب قصد مرا ندارد. اگر نخوابم صبح با سحر دعوا دارم. پس شب بر شما خوش.
قلمتون مانا سارا جان
چه لذتی داره دیدن نوه و پدربزرگ. خدا حافظشان باشد.
وای قسمت فحش و وبینار عالی بود. کلی خندیدم.
«آبی غلیظ» روز واژهام شد
ممنونم خانم بخشیان عزیز.
چقدر دلنشین نوشتی، طوری که خواندن و ادامه دادن رو برام جذاب میکرد.
دست مریزاد 👌🏻☁️
ابتدا میخاستم این گزارشات را یا خطی بنویسم یا به شیوهی برگشتناپذیر اما ترتیب دقیق کارها یادم نیست. پس بیست و یک گرمی مینویسم:
گزارش نیک
۱ـ نوشتن گزارش نیک و انتشارش در رسانهی شخصی. قصدم ابتدا تبدیلش به نثری شاعرانه و طنز که نشد.
۲ـ لیستّیدَم کارهای فردا را.
۳ـ روزگفتاریدم. برخلاف اغلب اوقات بیبرنامه. بین گفتهها تنها نخ پل بود.
۴ـ دیدم بخشی از پادکست کار نکن. توصیهی الهه. طبق حرفش سوالات، بنیادی. ممرضا شبانلی هم اصل موضوعهمند. تنها اصل را در او حسّیدم.
۵ـ سرچیدم در مورد شکنجههای ساواک و ایران باستان. تحقیقکی سَرسری. برای شکنجهی یکی از همپیوندانم. چند روش در دسترس هم یافتم. تنها میماند فرصت خلوتگزینی با او. چندان خندهآفرین نبودند. باید بِتَحقّیقم شکنجههای روانی. خوشمزهتر است. بعد آن را بِتَرکیبم با شکنجههای جسمی. در آخر هم انجامش. البته قبلش امتحان با خود.
۶ـ به روزسوال سفریدم. فاز قبلی با وجود پرکاربردی در زندگی روزمره نبود باب قلبم. چیستیِ واقعیت برایم قلقلکآور. انتهای وبیکار با دیدن خانم شیما صادقی یادم آمد هفتهی ایدهآل و واقعگرا را. نوشتم هر دو را پس از نویسندهساز.
۷ـ از روی وُردِ زبانزدها خاندم بلندصدا. بشود حلزون حلزونی ملکهی ذهنم. چندتای یادم: در اتاق شیشهای نشستم دارم سنگ پرتاب میکنم.← اوس کلونتر یک بار گفتند./ حرف نشخار آدمیزاد است.← از مادران و دختران./ ایران شده کربلا هر روز شده عاشورا.← از روزها در راه.
۸ـ اتاق را گَردگیریدَم. نتوانستم بیش از این خاک را تحمل. تمیزکاری عملی سزیفگونه. تمیزیدن و باز خاک. تمیزیدن و باز خاک. تکرارمند مثل بقیهی قسمتهای زندگی. میتکاپویم تحمل کثافت. نمیتوانم. اگر هم بتوانم زایندهام دست به عمل میشود.
۹ـ معنا بافتم برای هنر= یین و یانگ. اصلن دلم نمیرود به معنابافی برای کصشرهای زندگی. مثلن خود زندگی یا درس.
۱۰ـ برخلاف همیشه بعد از حمام نه چُرتیدم و نه خیالیدم. اصلاحیدم متنی.
۱۱ـ خاندم چند بخش از داستان چگونه کار میکند به قلم جمیز وود. با مقالهی اعدام از اورول میتوضیحد جزییاتِ آثار رئالیسمی. شاید جزییاتی به ظاهر بیفایده اما در واقع بخشی از زندگی. در نگرم بیشتر تلاش مضحکانه برای یکی کردن داستان با واقعیت. در این مورد رئالیستیها عنش را در آوردهاند.
۱۲ـ خاندم چند صفحهای از آینههای درددار از شامپو گلشیر. ناتوانم در توضیح و نقل. هرچه بیشتر میخانم بیشتر میفهمم که نمیفهمم. چنان درگیرم باهاش که مسکو با کوه جادو درگیر بوده.
۱۳ـ دمیدم به خود، شعری از عبید. فعلن فقط مدح. در پی موارد گایشی و فحاشی.
۱۴ـ آغازیدم در حال و هوای جوانی. خاندم تنها یک یادداشت.
۱۵ـ مثلثوالیدم.
۱۶ـ در طول روز نرمنرمک فرستادم روزگفتار همسفران به حلزون. فرستادم نوشتجات آنها به چشمخانه.
۱۷ـ سری زدم به سایت افروشَه. نوشتههایش مخصوص کودکان اما باز برایم سودمند. اول بیش از هر کسی و هر چیزی میآموزم از او مخاطبشناسی. دوم گاه یادداشتهایی مثل فهرستن یادآوری است به خودم. به افتتاحیهی ندا احمدی هم رفتم. میدوستم تمِ قاصدکی را.
۱۷ـ خاندم دیباچهی ضیافت از افلاطون و ترجمهی فروغی. چند روز پیش اوس کلونتر پیشنهاد داد بهم برای گفتوگوی بهتر با خود.
۱۸ـ ده دقیقه صفحات صبحگاهیدم. در طول روز هم خرده خرده یک ساعتی با گوشی آزادنویسیدم. بلخره از میان شِریاتم مطلبی یافتم مناسب انتشار.
۱۹ـ نمایشنامهی خانهی عروسک را تمامیدم. عادتم خاندن نمایشنامه به لحن مناسب. کاری که خاهر باده خیلی بهتر در تئاترراه میکرد. این نمایشنامه را چنین نخاندم. نیافرید لذت. آموختههایم نیز تکراری. تکرار مطالب.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
السلام و علیکم و رحمهالله برکاته. حال دل ولیفقیه و خاهران و برادرانِ زحمتکشِ بسیجی چه طور است؟ به لطف خداوند منان ما نیز خوبیم. با نوشتن اعمال دینی پرسشی برایم به وجود آمد. لطفن شما که عالم دینی هستید برایس فتوایی دهید تا فریضههایم مورد قبول الله باشد:
چه توفیری است میان گونهی زیانی با زبان داستان با زبان راوی؟ مثلن استغفرالله راوی یک هیزچشم باشد. به هر حال شیطان است دیگر و وسوسههایش. آن پقت زبان چنین آدم معلول الحالی انحراف است. این انحراف تنها زبان راوی است یا گونهی زبانی و زبان داستان نیز هست؟ حالیا اگر جزییات را افزود چه؟ مثلن انحراف یک اُدیب؟ در چنین حالتی انحراف آیا به دلیل جزییات از گونه خارج گشته و تنها زبان راوی است؟ ( میدانم مثالهایم بدتر گیجکننده است.)
پینویسه: شاهینِ فقیه با این مه افراد زیادی در اطرافم به زبان بالا تکلم میکنند اما طی این یازی فهمیدم زبانشان را بلد نیستم. چگونه باید زبانها را آموخت؟ نشست و برخاست با بندگان خدا؟ یا در این زمینه خاندن کتابهای دینی یا کتابهایی که شخصیتهای دینی دارد؟
۱. چشمام باز نشده بود که بلند شدم و رفتم سراغ سایت و تغییر کوچکی بهش دادم.
۲. بعد هم رفتم سراغ سریال جدیدی که تازه پیداش کرده بودم و قسمت جدیدش را دیدم. بیست دقیقه فقط بود. کلی برای اینکه سایتی پیدا کنم تا بتوانم ببینمش دنبال گشته بودم و بلخره یه سایت راحت گیر آوردهام. نپرسید چه سریالی که نمیگویم. اصلن هم سریال هندی نیست. من از هندی نمیتوانم بکشم بیرون. باید ببینم. باید بشنوم هندی را. تا یادم نرود. حالا میخاهد فیلم باشد سریال باشد یا برنامههای هندی باشد.
۳. یک فیلم کرهای دیدم به اسم گروگان که توی دو نوبت دیدمش و هنوز تمام نشده.
۴. وبینار سرزبان را بودم. الهه از اینکه واقعیت چیست گفت و از کتاب به عقب نگریستن اورفئوس هم برایمان خاند.
۵. وبینار نویسنده ساز را هم به سختی وارد شدم. هنوز پنج و دو دقیقه نشده ظرفیت پر شد. نمیدانم کی پرت شد بیرون که من جایش وارد وبینار شدم. امروز از گزارش نیک گفت استاد و گزارشهای نیک را خاند. چقدر خوب است که یادآوری میشود کتابها در این گزارشها. و استاد هم سایتم را نشان داد و کلی ذوقیدم.
ممنون استاد.
۶. اینقدر که این روزها توی گزارشها اسم شب هول را دیدم هوس کردم که بروم و بخانمش. البته نه از اول. رفتم سراغ صفحههای مورد علاقهام از ۱۶۴ تا ۱۷۹ را خاندم. وای وای عاشقش هستم. این صفحات را بیشتر از همه خاندهام. دلم میخاد کل جملههایی که زیرشان خط کشیدهام را دوباره و دوباره بنویسم و اینجا هم. از صفحه ۱۷۵ از من هنوز جوان ماندهام گریهام گرفت و دلم میخاست با صدای بلند عر بزنم که نشد.
۷. دو ساعت و نیم با فرشته و فائزه و نصیرو حرف زدیم. چقدر خوب بود این حرف زدن.
۸. یه ربعی هم با هم آزادنویسی کردیم و عجیب چسبید این آزادنویسی. دلم بیشترتر میخاهد.
۹. یه شعرک هم جای پست گذاشتم و پست دیشب رو هم توی سایت گذاشتم.
گزارش نیک شانزدهم خردادماه چهارصد و پنج
۱- صبح که چشمم وا شد، مثل همیشه دفترچه را کشیدم جلو و چند خطی سیاه کردم. بعد هم تن را به نرمش واداشتم تا کرختی از استخوانها دربرود.
۲- بیست صفحه از سنگ صبور خواندم. کلمهها مثل مورچه از روی صفحه راه میرفتند و میرفتند توی سرم. چندتاییشان را هم جدا کردم و نوشتم که از دستم درنروند.
۳- در وبینار نشستم و گوش دادم که چه میگویند و چه میخواهند یاد بدهند. آهنگ جدید هم گوش دادم تا به آخر
۴- دلم هوای کلاس توسعه فردی کرده بود. از صبح به رفتنش فکر میکردم. اما دوستم آمد برای دیدن بچه. بچه را بوسید، چای خورد، چند دقیقهای نشست. بعد که فهمید میخواهم بروم کلاس، خندید. خندهاش مثل نوک سوزن بود. گفت و گفت. از آن حرفها که آدم نمیداند جوابشان را بدهد یا بگذارد همانجا روی هوا بمانند. او میگفت همه مردها بدهستن اما بعد هم گفت که pmsاست بعد از pms همه خوب خواهند شد. من چیزی نگفتم. استکانم را برداشتم و یک جرعه چای خوردم. کلاس این هفته رفت، اما هفته بعد هنوز نرسیده است.
۶- شب، خانه ریخت و پاشش را نشانم داد. لباسها گوشه مبل ولو بودند. اتو را زدم به برق. بخار از دهانش بیرون زد. یکییکی لباسها را کشیدم زیر دستش. چروکها خوابیدند. خانه هم کمکم شکل خانه گرفت.
۷- حالا هم، روز مثل استکان چایی که تهش فقط یک جرعه مانده باشد، به آخر رسیده. روی میز، دفتر باز مانده. چند کلمه تازه تویش خوابیدهاند. بیست صفحه کتاب خوانده شد. خانه مرتب شده و آن کلاس، مثل قراری که هنوز موعدش نرسیده باشد، گوشه ذهنم منتظر هفته بعد مانده است.
انگار سر و ته روزهایم را میبُرند و به هم وصل میکنند. نه گزارش نیک دارم، نه نانیک.
روز را که بچلانم نهایت دو گره از «جور هندوستان» دارمو یک شعر پارهپاره.
همین.
و فقط همین.
حواسم هست؟
چه نیک شد که نوشتم.
1. احتیاج داشتم صبا زودتر بیدار شم و نمیشد. اپ Alarmy رو سه روزه نصب کردم و باید بگم نمیتونی بیدار نشی. باید سهتا جمله رو تایپ کنم تا دیگه صدای کوفتیش نیاد (آپشنهای دیگه مث ریاضی، پازل، اسکن کردن بارکد و عکسگرفتن هم داره). تازه یهربع بعدش چک میکنه بیدار موندی یا نه. به تو چه آخه.
2. صفحات صبحگاهی نوشتم.
3. پادکست گوش دادم.
4. نیکترین کار روز که خوابیدن باشه رو انجام دادم.
5. وبینار نویسندهساز رو شرکت کردم.
6. پیادهروی رفتم و گزارش روز 143 رو در اپ روزینو ثبت کردم.
– ببخشید شما اسپانسر روزینو هستین؟
– چرا نمیکشی بیرون از این اپ و گزارش صد و فلان روز؟
7. روزگفتۀ امروز رو ضبط کردم.
8. کتاب خوندم.
9. نیم پومودرو بلاگخوانی کردم.
۱. در میان گریههای امروزم، سعی کردم کمی هم بخندم. موضوعی مهم غمگینم کرده. ناگزیرم و مستاصل.
۲. برای همسایهمان که پیرمرد تنهایی بود، شام آماده کردم و بردم.
۳. با همسرم دو فیلم گناهکار و شاهد را دیدیم. گناهکار را خیلی دوست داشتم. فیلم همهاش در یک صحنه گذشت اما اصلاً خستهکننده نبود.
۴. توانستم یک صفحه بنویسم اما غرهای شفاهیام بودند که به جامهٔ نوشتار درآمدند.
۵. برای هر دو مدرسهام گزارش فرستادم.
۶. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. یکی از بهترین لحظات هر روز که میان آموختن، کمی هم میخندم.
۱.داستانکوتاهی از موراکامی خواندم. دارم فکر میکنم بیشتر زنهای داستانهایش اسم یا چهرهای ندارند. صرفا وجود دارند برای رشد شخصیتهای مرد. دختر این داستانش (روی یک بالش سنگی) هم همین بود. تنها یک شعر تانکا از او ماند و سایر خاطراتش غبار شد:
چه خودت گردنت را قطع کنی و چه دیگری،
همین که گردنت را روی بالش سنگی بگذاری
باید بپذیری به غبار تبدیل خواهی شد.
۲.فصل ۴ و کمی از فصل ۵ تمرکز ربودهشده هم خواندم. به اهمیت پرسهزنی و پیادهروی بدون پادکست پیبردم. از بخشهای جالبش یادداشت برداشتم. خلاصهاش را گفتم و صدایم را ضبط کردم.
۳.بیشتر از روزهای قبل آزادنویسی کردم. با این کار جلوی نشخوار فکریام را هم میگیرم. بعد اینکه درمورد همهچیز نوشتم و راهحلهایی پیدا کردم آنها را حلشده حساب میکنم و دیگر بهشان فکر نمیکنم.
۴.شرححال گرفتم. مثل همیشه کیسی هزارتو گیرم آمد. بیمار ۸۹ ساله. فشارخون داشته، تا که چهل روز پیش بهخاطر بیماری مزمن کلیوی در بخش نفرولوژی بستری شده. همین که ترخیص شده تنگینفس پیدا کرده و انتقال داده شده به بخش ریه.( پنومونی آسپیراتیو داشته.) حالا هم هوشیاری چندانی نداشت و فقط مایعات میخورد. دخترش بهجایش حرف میزد. با همینها تکلیف شرححال را نوشتم.
۵.قوی سیاه خریدم. اضافه شد به لیست بینهایت کتابهایی که دارم و قرار است بخوانم.
۶.به کسی که پایش شکسته کمک کردم. البته به قیافهاش نمیخورد اصلا. تا که عکسش را نشان داد و باور کردم. خوشحال بود چون چند روزی بود دنبال بهانه بود برای بستری شدن. تا بلکه با رزیدنتی آشنا شود! شکستگی مصلحتی بوده.
. به روز گفتار دوستانم گوش سپردم و سر ذوق آمدم.
. «درخت گلابی وحشی» را تماشا کردم. به یادم آورد که آدم یعنی قصه. البته نیم ساعت آخر فیلم را هنوز ندیدهام، گمان میکنم اینگونه قصه مدت بیشتری در من نفس خاهد کشید. راستی، نسبت تصویر فیلم هم توجهم را جلب کرد. گویا فیلم با نسبت ۲٫۳۹:۱ فیلم برداری شده، که از نسبت معمولْ بسیار بیشتر است. البته بیگه جیلان فیلمهایی دیگرش را هم، با این نسبت ساخته است. چرا؟
تصویر فیلم چیزهای زیادی برای دیدن به آدم میدهد، برگها، دریا و حتی خانه. گمان میکنم دلیلش همین نسبت باشد.
. هفت دقیقه آزادنویسی کردم.
. پایم را به تخت کوبیدم، کبود شد، پوستم کنده شد، دنیا دور سرم چرخید. تا ابد دست و پا چلفتی خاهم ماند.
. مدتی است احساس میکنم تمرین نداشتم و ندارم و زبان انگلیسی را فراموش کردهام. پس رفتم سراغ آرام آرام زبان خاندن. قصه میخانم و سعی میکنم کلمات و ساختارهای فراموش شده را باز بیابم. امروز چند صفحهای رابینسون کروزوئه خاندم.
. چند شعر از «دیوان» تورگوت اویار خاندم و شنیدم.
. حالا هم شب است و «سفر شب» میخانم.
.این گزارش نیک را نوشتم.
۱. درس خواندم.
۲. یک ساعت نوشتم.
۳. کلیدر گوش کردم.
۴. دامنم را دوختم.
۵. وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
۶. رفتم و سایتها را برای کارم چک کردم.
۷. برای خودم پارچه خریدم.
۸. پس از مدتها با دوستان جلسهی آنلاین گذاشتیم.
۹. روزگفتار ضبط کردم.
۱۰. یادداشت کانالم را فرستادم.
۱۶ خرداد
۱. صفحاتصبحگاهیام را نوشتم. کمتر از همیشه شد. مغزم آشفته بود و پراکندهگویی زیاد داشتم. هر جمله شاخهای شدهبود که از آن میپریدم به شاخهای دیگر.
۲. یک ساعت آزادنویسی کردم. دربارهی هرچیزی که فکرش را بکنید. از احوالِ این روزهایم. از اهمیت گزارش نیک و صفحات صبحگاهی. از کلمههایی که تازه یاد گرفتهامشان.
۳. پستی هوا کردم توی کانالم دربارهی اهمیت صفحات صبحگاهی.
۴. ۳۵ صفحه از شب هول را خاندم. رسیدهام به قسمت هادی ابراهیمی. حالا میفهمم چرا استاد برای آدم هول، ابراهیمی را مثال میزند. به پشهی ماده هم چشم دارد لامصب.
۵. کلاس دانش خانواده داشتم. خودتان بهراحتی میتوانید تصور کنید چه حرفایی گفتهشد و من چه خرصی خوردهام. نمیدام چرا کلاسهای دانشگاه تمام نمیشوند. اگر حضوری بودیم، خیلی وقتِ پیش، کلاسها را خودجوش تعطیل کردهبودیم. سه تا از کلاسهایم هم لغو شدند و من، شادمان.
۶. کلاس پروژه داشتم. قرار است در این درس صحبت کنیم از آنچه که باعث شده به معلمی علاقهمند شویم و اینکه چه چیزهایی از سرگذراندهایم در دانشگاه. یکی از همکلاسیهایم زندگینامهاش را خاند و من حرص خوردم. از همانهایی بود که استاد به عنوان نمونهی بد میآوَرد برای بررسی. حالا میفهمم استاد چه میکشد از دست ما.
۷. سبزی پاک کردم. تقریبن از صبح سبزیها مقابلم بود. ولی دستِ کندِ من، ساعت ۹شب تمامشان کرد. سبزیها را همسرم در حیاط کاشته. خودش هم آنها را چیده. خب عزیزدل وقتی کاشتهای وچیدهای، زحمت پاک کردنشان را هم بکش دیگر.
۸. پلویِ ناهار را من درست کردم و ماهیها را همسرم سرخ کرد. شب هم ماکارونی بار گذاشتم. نمیدانم چرا از فعل پختن خوشم نمیآید. مثل همیشه ماکارونیام بینمک شد. دسر هم درست کردم.
گزارش نیک شانزده خرداد
1. سحرخیز بودم و صفحهی صبحگاهی نوشتم.
2. به آرایشگاه رفتم و رنگساژ موهایم را تغییر دادم. حالا که در آینه نگاه میکنم خودم را بیشتر دوست دارم.
3. سر ظهر در میدان آزادی پیادهروی کردم و چند دفعه برج را دور زدم و هربار از شکوه این سازهی زیبا شگفتزدهتر شدم.
4. کتاب آتش از آتش جمال میرصادقی را به پایان رساندم. زبان و داستان سادهای داشت اما در کل زیاد دوستش نداشتم. منتظر بودم اتفاقات بیشتری رخ دهند و پایانی تکاندهنده داشته باشد که هیچ کدام از انتظاراتم را برآورده نکرد.
تنها چیزی که از کتاب برایم ماند این بود که فهمیدم مردم ایران در هر برههی تاریخی در شرایط حساس کنونی زندگی میکنند و از وضعیت جامعه و حکومت دل خوشی ندارند.
5. با نجمه جان اصغری دو شعر از نادر نادرپور خواندیم و با کلمهی پیله ترکیبات تازه ساختیم.
6. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم و به تعریف استاد از دوست عزیزم سارا ذوالفقاری افتخار کردم.
7. روزانهنویسی کردم.
8. تلاش کردم پستی برای کانالم بنویسم که هنوز موفق نشدم.
ساعت ۶:۳۰ صبح را با اتوکشی لباسها شروع کردم. شنبهها رنگینکلام دارم. ضربالمثهایی که در کتابها خاندهام را یادداشت میکنم و شنبهها منتشر میکنم.
جملهی «بچهها شوخی شوخی به قورباغهها سنگ نیزنند و قورباغهها جدی جدی میمیرند» از اریش فرید را رونویسی کردم.
چند وقتی هست که زانوی چپم معترض است و من صلاح ندیدم با تیر خلاص شرش را کم کنم و نشیتم پای حرف دلش. رفت و برگشت و فیزیوتراپی دو ساعت زمان برد.
پختوپز داشتم. استراحت کردم. ۴۰ دقیقه با دخترها زبان خاندیم.
کتاب ظلم. جهل را تمام کرده بودم و یادداشت معرفی کتابم را منتشر کردم.
آمدم وبینار شرکت کنم که به در بسته خوردم.
چند وقتی هست بیشتر به دیدن همسایهام میروم. لهجهی لری دارد. از اخالی هفتگل است . هر بار کلی حرف شبرین و ضربالمثل ازش یاد میگیرم و زبان شخصیت برای خودم یادداشت میکنم.
گاهی که از کارهای تکراری خسته میشوم، کوکزدن و سوزن نخکردن حالم را بهتر میکند. هر بار هم یکیدو ساعت زمان میبرد. وقتی برمیگردم سراغ کتاب و نوشتن، معنای تازهای برایم دارد.
الان هم قدری اینستاولگردی کردم.
۱۶ خرداد
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم و همچنین از خوابم. جالب است برای منی که از گربه میهراسم، در خواب با بچهگربه بازی میکردم. به خیر باشد.
۲. رمان شب هول را شروع کردم. از همسفران و استاد عزیز در این ترغیب شدنم بسیار تشکر میکنم.
۳. به تعدادی از دوستانم پیام احوالپرسی ارسال نمودم جهت حفظ و تقویت پیوند دوستی.
۴. خوشحالم که امروز هم برای بودن در وبینار نویسندهساز فرصت ساختم. گرچه هنوز از کیفیت حضور و مشارکتم، چندان رضایت ندارم. امیدوارم کم کم کوک شوم.
۵. امروز مغز و تنم برای تمرین ورزش، از من خواستند با حرکات تعادلی و قدرتی، آنها را به چالش دعوت کنم. خشنودشان کردم و خوشبختانه تمرین امروز برایشان کلیشه نبود. امید که در نوشتن هم به مرحله فراتر از کلیشه نائل شوم.
۶. چند روزی است که خودم را برای کم دانستن و کم خواندن سرزنش میکنم و ذهنم به داشتن و نداشتن ذوق ادبی گیر داده است اما امروز در کارگاه نویسندگی خلاق از استاد آموختم که نوشتن را راهی برای توسعه فردی خودم بدانم و اینکه کم خواندن یا بلدنبودن بد هم نیست و میتواند ترغیبکننده باشد برای تمرین و استمرار بیشتر.
🙏🏻🙏🏻
لطفن این رو تایید کنید، قبلی داغون بود.
۱ـ سخت غصه خوردم. چون نمیتوانم اجرای باده را ببینم. البته این نیک نیست. آدم نباید زیاد غصه بخورد. باعث سکته میشود!
۲ـ دیشب تا ساعت دو توی بالکن بودم و فرندز میدیدم. متوجه شدم دوستم را از دست دادهام و غمناک بودم. در نتیجه صبح دیرتر بلند شدم.
۳ـ به جای صفحه صبحگاهی توی کانال نوشتم. در نتیجه شب استرس ندارم که یادداشت بنویسم برای کانال.
۴ـ صدای سخن عشق شنیدم و اتاق را مرتب کردم.
۵ـ امتحان انشای مجازی دادم. تف به قبرش. البته معلم انشایمان را دوست میدارم.
۶ـ تاریخ خواندم. برای مدرسه.
۷ـ نویسنده ساز. دوبار نزدیک بود پشت در بمانم چون رفرش کردم. پریروز داشتم قیمتهای اشتراکِ اسکای روم را نگاه میکنم. خدایی استاد همت میکند این همه پول میدهد. حساب کردم باید شش ماه یه بار، یک کلیه فروخت!
۸ـ چند نوبت در طول روز آزاد نویسیدم.
۹ـ حافظ خواندم، چند نوبت.
۱۰ـ برای وبینارم چند صفحه راز درون پرده حافظ خواندم. (توضیحات وبینارم: https://t.me/shivanotes/1495)
۱۱ـ تکالیف زبانم را هم نوک زدم بهش. وقت نشد مطالعه غیر درسی داشته باشم.
سلام، شیوا جان،غصه نخور، منم نتونستم بلیط بگیرم، ظرفیت تکمیل شده بود.
1. صبح با صدای الارم گوشی از خواب بیدار شدم و بعد از نماز صبح، شروع کردم به آزادنویسی صبحگاهی در مورد هیچی، آره واقعا هیچی نبود، حداقل اولش… یهو دیدم دارم بیشتر از 5 برگ A4 مینویسم و بیشتر از یه ساعت شده.
2. صبحونهام رو که خوردم، با ذوق رفتم پایین تا به وروجکا سر بزنم که دیدم تو حیاط با هم بازی میکنن و مادرشونم پیششونه. منم مزاحم نشدم و رفتم تو پارکینگ پیادهروی کردم.
3. بعد از پیادهروی، برگشتم بالا و دستی به سر و روم کشیدم و موهاموبافتم و خوشگلیزاسیون کردم ( همیشه سعی میکنم شلخته کاری رو شروع نکنم و مرتب و آراسته باشم و این بهم حس قدرت و اعتمادبهنفس میده و باعث میشه جدیتر کارم رو بکنم.). بعد نشستم پشت میز و شروع کردم به خوندن «شبِ هول جونم» و یادداشت برداری ازش. « معماران، نظمی را ساختهاند که در آشفتگیِ طبیعت نیست. رنگهایی آفریدهاند که جز ذهن آفرینندهی آدمی به بار نمیآورد، طرحهایی آفریدهاند که جز ذهن خلاق نمیتوانند تصور کنند. اینان عظمتِ انسان آفریننده و طغیانگر را با ایجاد خطوط و نقوش منظم باز گفتهاند.» برام جالب بود این برداشتش از معماری، منو برد یاد روزهایی که بیشتر وقت داشتم و انرژی و عشقمو پای کارهای معماری میکردم. اما حالا ازشون دور شده بودم. دلم لرزید برای خوندن کتاب «زیباییشناسی در معماری» و رفتم سمتِ کتابخونه و برش داشتم و ازش یکم ورق زدم و چند ده صفحهای ازش خوندم و ذوق طرح زدن بهم وارد شد.
4. رفتم سراغِ تصویرسازی اما اینبار زیادم دلی نبود و داشتم خطوط رو با دقت کنار هم میچیدم که اتود از طرحِ یه خونهی قدیمی زدم. و این برام لذتبخش بود که هنوزم میتونم از این کارا بکنم.
5. با ذوقی که به دست آورده بودم، پاشدم و پیادهروی کردم.
6. امروز وقت دندونپزشکی داشتم ولی حسش نبود برم و ساعت حدودای 11 زنگ زدم و به بهونهای کنسلش کردم و برا چهارشنبه وقتِ مجدد گرفتم.
7. موقع خوردنِ میوه بود که با خوردنِ توتفرنگی و گوجهسبز این مرحله رم به سرانجام رسوندم.
8. بعد از خوردنِ نهار بعد از مدتها تو «وبیکار الهه علیزاده» شرکت کردم که میخواستیم به معنیِ «واقعیت» برسیم که الهه مارو با کلی سوال ایجاد شده تو ذهنمون تنها گذاشت تا کمکم به جوابشون برسیم در طول وبیکارها.
9. مستقیم وارد «وبینار نویسندهساز» شدم و سوال اولم این بود که نمیدونستم برای روزگفتار از چی حرف بزنم و استاد فرمودن از همین گزارش نیک که هر روز مینویسم، میتونم حرف بزنم، که اینکارو از فردا صبح میخوام شروع کنم.
10. بعد از هر دو وبینار بازم پیادهروی کردم تا خون رو تو پاهام به جریان بندازم و از خشک شدنشون جلوگیری کنم.
11. فیلم Palm.Trees.in.the.Snow.2015 رو که استاد پیشنهاد کرده بودن، دیدم و واقعا روحم با عشقی که بین کیلیان و بیسیلا دیدم زنده شد و از دیدنش لذت بردم.
12. بعد به خانواده ملحق شدم و شام مختصری خوردیم.
13. مسواک زدم و گزارش نیکام هم نوشتم. و میخوام الان ارسالش کنم.
14. البته من یه دفتر بولنتژورنال هم دارم که 4 سالی میشه خودم داخلش رو طراحی میکنم و از اون آمادهها نیستن و برنامههای روز بعد رو هرشب توش مینویسم. و از امروزی که گذشت، گزارشی مینویسم و میبرم رو نمودار و بخش ردیاب آب و پیادهروی و ورزش و مطالعه رو که تو دفترم طراحی کردم، علامت میزنم. (به کل فراموش کرده بودم ازش تو گزارشای نیک قبل بهتون بگم.)
شبهمگیپرتقالی 😴
*راستش اولش نثروار نوشته بودم، ولی ترجیح دادم با گذاشتن اعداد کنارشون، تبدلش کنم به فهرستنویسی و تیروارطور.
گزارش نیکت خیلی دوسداشتنی بود ندا جون.😍
حلزون امروز سیبیلو شده است.
۱. صبح با صفحات صبحگاهی شروع شد و خواندن زبان
۲. انتشار مطلب در پاراگراف و لینکدین
۳. پذیرایی کردن از پدرم که به خانه آمده بود.
۴. خلاصه برداری از کتاب اصول داستان نویسی برای تدریس کارگاه فردا.
۵. یوگا رفتن و طناب زدن.
۶. شرکت کردن در وبینار مهریه زن و حقوق برابر که فهمیدم مهریه در حال حاضر با این قوانین مملکت به هیچ دردی نمی خورد حتا لای جرز دیوار.
۷. به عیادت مادر شوهر مریضم رفتم که فکر نمیکردم این قدر حالش بد باشد ولی واقعا بد بود و از یک ویروس سرماخوردگی، کارش یه بیمارستان کشید.
۸. با چت جیپی تی حرف زدم.
صبح که بیدار شدم دوش گرفتم.
برای نهار سبزیپلو درست کردم.
چندصفحهای از رمان مادران و دختران را خواندم. نثرش بسیار جذاب است و داستانش پروپیمان. تاریخ همیشه برایم جذاب بوده و من همیشه از خودم مینالیدم که اطلاعات تاریخی چندانی ندارم. امروز با خواندن این چندصفحه اطلاعات بیشتری از تاریخ مشروطه دستم آمد. تصمیم گرفتم حتما سری هم به کتابهای تاریخی بزنم.
آزادنویسی تقریبا عادت هرروزهام شده. امروز هم نوشتم. وقتی این کار را میکنم انگار سرِ نخ کلاف گرهخوردهی ذهنم را میکشم و گرههایش یکییکی باز میشوند.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. آنقدر به وبینارها وابسته شدهام که ساعتهای سهـچهار دلم تنگ میشود و منتظرم زمان زودتر بگذرد. نمیدانم قبلا چجوری شرکت نمیکردم.
با خواهرم به کافهکتابی رفتم که تازه در شهر باز شده. البته آنقدرها تازه نیست ولی من تا بهحال نرفته بودم. کلی کیفور شدم از قشنگیاش. مخصوصا وقتی دیدم هشت کتاب سهراب سپهری را هم دارند.
مشغول شدیم به عکس گرفتن و بعد هم با خوردن کیکبستنی فاتحهای خواندم بر تمام تلاشهای اخیرم برای حذف قند.
دوتا دفتر مگول خریدم برای نوشتنهایم. تصمیم گرفتم یکی را برای آزادنویسی بگذارم و یکی را برای نوشتههایی که میخواهم منتشرشان کنم.
روزگفتار امروزم را هم ضبط کردم.
کمی در کانالهای رنگ و وارنگ همسفران نویسندگی چرخیدم و بیشتر سر ذوق آمدم.
بالاخره قلق گوجهای بستن موهایم دستم آمد و کلی خوشحال شدم. یاد گرفتم جوری ببندم که تا چندساعت تکان نخورد.
به صفحات صبحگاهی نرسیدم. روز شلوغی داشتم.
دلم واسه کارپرداز پرحرفمون سوخت و گفتم دم رفتنم به خونه یه کم حرف بزنه ، دل به دلش دادم و حرفید. اونقدر که اسنپ کنسل کرد و باز ده دقیقه تا اسنپ بعدی فکید.
امروز گربهی دوستم گم شد. آگهی زد که پیدا شه. کلی گریه کرد و همش میگفت« بچهام اگه پیدا نشه چه کار کنم؟» بهش دلداری دادم اما فایدهای نداشت دیگه بچهش رو میخواست.
ناهار سوسیس تخممرغ خوردیم.
نویسنده ساز شرکت کردم.
آزادنویسی کردم.
تمرین شعر ماهی رو انجام دادم.
خیلی خوابم میاد.
از آنجایی که دوستان گشاد مینویسند، من هم تنگ کردم به گشاد نوشتن.
صبح خانم بیمهچپان بیمهای را چپاند توی دستم و من اصلن نفهمیدم کی کارتم را خالی کرد.
برای پولهای از دسترفتهام گریه کردم و آرزو کردم که هادس (خدای ثروت) پولم را برگرداند.
زبان خاندم و به قواعد فحش دادم.
کجرفتاری خاندم و دوباره یاد پولهای از دسترفتهام زنده شد.
مثلن نقدی به هرودوت نوشتم و همینحالا منتشر کردم. باشد که در گور بلرزد و بلرزاند.
وبینار امروز، وبینار نبود که، اگر هم بود برای من رنگ و بوی وبینار نداشت. آقای شاهین نشستند به خوانش گزارشهای نیک بروبچ مدرسه. فکر کردم همین یک قلم را کم داشتیم که چشمان تیزبین شاهین آسمان نویسندگیمان، گزارشهای روزانهی ما را هم غلطگیری که نه، نشانهگیری کند و تعریف و تمجید که نه، تهدید و تمهید کند بعضیهامان را.
خب که چه بشود آخر؟ صبحی به شب رسیده است و کلی اتفاق خوب و بد در آستینمان چپانده میشود، حالا آخر شب هم باید خیالت کش بیاید که: هایهای، حواست جمع باشد که شاهینی در کمین است و نکند فردا آبروی نداشتهام بیشتر بریزد و خاک بر سرم بریند.
باید یادم بماند که روزنگارمان هم گاز خورد دارد شاید.
حالیا آب که از سر من گذشته است، یک وجب هم رویش. چه خواهد شد؟
امروز صبح، چشمان خوابم را دماغم بیدار کرد. ساعت هفتوچهلودو دقیقه بود که مشامم از بوی عدسی پر شد و تاب نیاورد. مغز لمیدهام، از چاقی دماغم به وجد آمد و خواب را از سرم پراند.
بلند شدم و بدون معطلی شبیه رباط، شروع به جمعآوری و رفتوروب کردم.
و در همان حالواحوال برای تمام روزم نقشه میکشیدم. کاری که تقریبا هر روز انجام میدهم. وعده و وعیدی که خیلیهایش وعدهی سر خرمن است.
نشستم به نوشتن. کانالم را که به روز میکنم، کمی آمپرم بالا میآید و جرقههایی در سرم چشمک میزنند و نوشتنم میآید. از آن لایههای زیرین اندیشهام. مثل سر رفتن شیرِ در حال جوش میمانم. از آن مدلها که سه ساعت مینشینی و نگاهش میکنی، لعنتی جُم نمیخورد، تا سرت را برمیگردانی، سر میرود و گند میزند به دمودستگاه اجاق و آشپزخانه. من هم یهو سر میروم و گند میزنم و به ترتر میافتم و وا میروم.
البته بدک هم نیست، اما بدرد شاهین آسمانمان نمیخورد.
رفتم بازار. پدرم را دیدم. چه متین و باوقار گوشهی حجرهاش نشسته بود و چشم دوخته بود به جایی که من نمیدانستم کجاست. دلم برای پیر شدنش سوخت. برای مظلومیاش. خوبیاش. برای مهربانیاش، پاکیاش. تا من را دید، چشمانش را به آغوش چشمان من انداخت و لبانش خندید. گپ زدیم. هنگامی که از او جدا شدم، به خدا سپردمش.
حجرهاش کنار راستهی طلافروشهاست. دلم خواست چرخی بزنم و بپرسم طلا مثقالی چند؟
چرخی نزدم، اما پرسیدم و برگشتم.
تا رسیدم کبابتابهای را تنگ تابه چسباندم و برنج را دم گذاشتم. اما خیال خوردنش را نداشتم. دلم درد میکرد. بیحالیِ دیروزم، هنوز در من قدم میزد و خیال ور رفتن داشت. اما من وقت نازکشیدن از این درد نامرد را نداشتم.
باز گاه نوشتنم بود. کتاب و دختر و شکایت از مدرسه. به خنده و شوخی گذشتیم و سلانهسلانه رسیدیم به خانهی وبینار اول، الههعلیزاده. حیف که خیلی توفیق نشستن در آن منزل را ندارم. امروز سعادتی بود و خوش گذشت.
و بعد از آن هم وبینار استادِجان.
و بعد از آن هم عسلفاطمی.
خوب بود اما دیگر سرم داشت سوت میکشید. دادهها بسیار و خروجی اما چه عرض کنم. شاید صلاحیت خروجی دادن ندارم واقعا…
۱. امروز اتفاقی پادکست نویسندهساز رو گوش دادم. اولش فکر کردم یکی از پادکستهای منصور ضابطیان رو دارم گوش میکنم. صداتون به قدری شبیه صدای منصور ضابطیان بود که از خود منصور ضابطیان، منصور ضابطیان تر بود.
بعدش اومدم توی نت جست و جو کردم و سایت رو یافتم و مطالب رو خوندم و محظوظ شدم. ساعت ۱۷ هم توی وبینار شرکت کردم و به به.
۲. رفتم کتابخونه کتابی که امانت گرفته بودم رو تمدید کنم که گفتن یه بار بیشتر قابل تمدید نیست و زودتر برو وردار بیارش.
۴۰۰ صفحهاش رو خوندم و ۴۰۰ صفحهاش رو نخوندم. ترجیح دادم تا آخر هفته نگهش دارم و جریمه پرداخت کنم.
۳. با یکی از دوستان قدیمیام درباره یه مبحث فلسفی از کتاب رنه گنون یک ساعتی گپ زدم.
۴. رفتم پیاده روی و انقدر گرم بود تبدیل به ماگما شدم و سریع برگشتم خونه.
در آخر هم عارضم که وارد شدن به این جمع برام بسی مایهی مسرّت و شعف و ابتهاج و انبساط روح و این چیزمیزاست.
باورم نمیشه که یه گزارش بالا بلند نوشتم، اما پرید و ثبت نشد. دیگه واقعا نمیتونم دوباره ثبتش کنم.
۱)صبح از خاب بلند شدم. (بله، همین یک دستاورد نیست؟)
۲)توی راه برگشت یک آهنگ فقط شنیدم و تخیل کردم و امیدوار شدم. تو این شرجی، تو این گرما.
۳)سینمایی دانلود کردم تا سریالی ببینم. اصلن همین دانلود کردن هم دستاورد و موفقیت است.
۴)تمرین زندگینویسی را تمام کردم و فرستادم.
۵)نویسندهساز را ببودم. حرف روزگفتار و گزارش نیک و مامان لعیا بود. واکنش صادقانهی سرعت نت و پروکسی: گگگگ
۶)کار سفر (غیرسانفرانسیکویی) مامان را راه انداختم.
۷)با شیما حرف زدیم و تمرین باید کنم حرفهایش را.
۸)عکسهای عروسی را از آیفوندارمان گرفتیم. اندرویدیمان هنوز تحویل نداده است.
۹)با احمدو، نصیرو و فائزو حرف زدیم و نوشتیم.
۱- به جای کیان امتحان زبان دادم. از حرصم چندتا کشیده زدم به خودم. حتا حروف انگلیسی را بلد نبود. از اول تا چهارم مجازی خاند و امسالم که هفتم بود اینطوری.
۲_ مکالمهی طولانی داشتم با فاطی. بیشتر از اینکه دربارهی فیلمبرداری حرف بزنم از امتحان زبان گفتم. اونم به جای امیرعلی امتحان داده بود و در وضعیت مشابهای بودیم.
۳_ رفتم پینگپونگ و مدام به شخصیت خانم ابوطالبی فکر میکردم. یه جورایی رفتارش با بقیه فرق میکنه که همه در موردش میگن.
۴_ عصری خیلی خسته بودم و یه ساعتی دراز کشیدم تا آمدن کیانا از یوگا.
۵_ صبح برنامههای این هفتهرو گذاشتم توی کانال یادداشتها.
۶_ پول کتاب ریختم برای زهرا.
۷- استوری گذاشتم توی اینستا.
۸- چندفصل از کتاب تبلیغات علمی رو خوندم.
۹- بعد از اینکه همه خابیدن رفتم لبهی پنجره، صدای رجزخانی مردم میآمد که میگفتند اللهاکبر. آخر شب انرژیشان بیشتر است.
دلم میخاست پرواز کنم. خانهی همسایه را دید زدم اما پردهشان کشیده بود. اومدم چندتایی گیلاس خوردم و به جهنم که آخر شب.
۱. به خاطر ورزش نسبتا سنگین حس و حالی برای نوشتن برایم نمانده این آخر شبی. ولی بهخاطر قولی که به خودم دادهام گزارشم را مینویسم.
بهترین کار نیک امروزم پیدا کردن پیج «واژه روز» در اینستاگرام بود که کلمات جالبی داشت. درست مثل همانهایی که مبینا جان در صحبتهایش به آن اشاره کرده بود و در پیجش به اشتراک میگذارد. انتخاب سخت است، اما یکی از جالبترین واژههای این پیج «یکوَر سپاری» بود یعنی حواله دادن دنیا به نیمکرهی چپ، پایان دلسوزی برای جهانی که رنج تو را دید، ثبت کرد و بیدرنگ از کنارش گذشت. «یاوه پژوه» هم برایم جالب بود. به معنی فردی مبتلا به توهم ژرفبینی که خیال میکند به لایههای عمیق معنا رسیده، حال آنکه تنها هنرش بیان قاعدهمند مهملات است.
۲.ادامه روزم به نوشتن مقاله آموزشی برای کارفرما گذشت به این امید که او جنسش را بفروشد، مسئولان کشور هم به برق خورشیدی بیشتر احترام بگذارند.
۳. هر چند نیمه وقت، ولی در وبینار نویسندهساز شرکت کردم و با سبک نوشتههای دوستان در گزارش نیک آشنا شدم.
۴. قوانین بهرهوری استاد را هم خواندم. نکات خیلی خوبی که حتما از این به بعد به آنها توجه می کنم.
امروز روز خوب ولی سادهای بود
خوب بود چون بد نبود و عالی نبود چون نتونستم به بعضی از کارهایی که دوست داشتم برسم
– یه شعر از حسین منزوی خوندم که خوشم اومد و تو کانالمم پستش کردم
– یه فایل تو نُت گوشی باز کردم به اسم «موضوع روزگفتار». میخام مثل فایل جرقهها وقتی ایدهای برای حرف زدن میاد تو ذهنم اونجا بنویسم که یادم نره
– وبینار نویسندهساز رو شرکت کردم
– حس میکنم دارم کمکم تُرک میشم 🙂
– ویینار دوست خوبمون عسل فاطمی رو شرکت کردم. خیلی خوب بود. گرچه نتونستم زیاد بمونم اما همونقدر هم خیلی خوب بود و حسابی فضارو به هم ریختم. عسل گفت غزاله یدقه ساکت باش شیطونی نکن😅
– کلاس نویسندگی خلاق رو شرکت کردم. راجع به گزینگویه بود. خیلی مطالب اصولی و عمیق بود. باید برم جزوه رو بخونم
– ویس روزگفتار دومم روهم تو کانالم آپلود کردم
– چون استاد دعوامون کرد که تا دیروقت بیدار نمونم و تو گوشی نباشم (که به حقم گفتن والا دارم کور میشم از بس چشمم توگوشی و لپتاپه) دیگه تا اینجا بسه شاید رفتم کتاب داستان یک رمان رو شروع کردم
– تامام
حلزون و استاد ست زدن. فقط کاش یه خط نارنجی هم میکشیدین تو این زمینهی مشکی خیلی قشنگ میشد
گزارش نیک امروز و شبم 16 خردادماه:
1-بخش عبادی امروزم به جا بود.
2- بعد از نماز صبح توانستم بخوابم.
3- امروز چند لحظه قبل از همکار دانشکده بغلی رسیدم و توانستم ماشینم را در پارکینک ویژه پارک کنم. کارهای جور کردن این پارکینگ را خودم انجام دادم. ولی اکثرا همکار دانشکده بغلی که خجالت میکشد آرم ویلچر برای ماشینش بگیرد استفاده میبرد. هفتهی پیش وجدان دردش داده بودم. ولی بعد باز بیخیال شدم و گفتم هر کس زود آمد و پارکینگ ویژه خالی بود استفاده کند.
4- در دانشکده بیشتر وقتم برای تعریف درس در سامانهی نوید و تصحیح تکالیف دانشجوها گذشت.
5- کمی هم روی سایت کمیته آموزش مجازی که دبیرش هستم وقت گذاشتم.
6- در خانه پس از تاپلاماق نماز ظهر و عصر (تند خواندن نماز ظهر و عصر منظورم است)، ناهار را به سرعت قورت دادم و پای سیستم نشستم و آزمون دوشنبه را تست کردم.
7- تسلیم خواب عصرگاهی شدم. ذهنم و جسمم خسته میشود نمیتوانم جلوی خواب عصرگاهی مقاومت کنم. مامان میگوید خواب عصرگاهی خوبیت ندارد.
8-یک فصل دیگر از کتاب دعا را خواندم. خیلی تکرار مکررات دارد و خسته کننده است. اما قرار نیست فقط چیزهایی بخوانم که میپسندم.
9-از دیدن حلزون سرحال امشب که چشمش را برافراشته و همچنین از خواندن شعر بیژن جلالی مشعوف شدم. گرچه سوال برایم پیش آمد استاد این حلزون است یا خفاش؟ چرا شب حالش خوشتر است؟
10-یادم آمد که صبح یک غزل دیگر با شروع حرف ح از امیر خسرو دهلوی خواندهام.
11-کمی هم روی شرح حال مراجعم کار کردم. شاید فردا شب غیبت نکند و به جلسه بیاید.
12-حالا میروم یک فصل از نیچه گریست بخوانم و با خواندن 4 قُل بگیرم بخوابم.
۱ـ سخت غصه خوردم. چون نمیتوانم اجرای باده را ببینم. البته این نیک نیست. آدم نباید زیاد غصه بخورد. باعث سکته میشود!
۲ـ دیشب تا ساعت دو توی بالکن بودم و فرندز میدیدم. متوجه شدم دوستم را از دست دادهام و غمناک بودم. در نتیجه صبح دیرتر بلند شدم.
۴ـ به جای صفحه صبحگاهی توی کانال نوشتم. در نتیجه الان شب استرس ندارم که یادداشت بنویسم برای کانال.
۳ـ صدای سخن عشق شنیدم و اتاق را مرتب کردم.
۴ـ امتحان انشای مجازی دادم. تف به قبرش. البته معلم انشایمان را دوست میدارم.
۵ـ تاریخ خواندم. برای مدرسه.
۶ـ نویسنده ساز. دوبار نزدیک بود پشت در بمانم چون رفرش کردم. پریروز داشتم قیمتهای اشتراکِ اسکای روم را نگاه میکنم. خدایی استاد همت میکند این همه پول میدهد. حساب کردم باید شش ماه یه بار، یک کلیه فروخت!
۷ـ چند نوبت در طول روز آزاد نویسیدم.
۸ـ حافظ خواندم، چند نوبت.
۹ـ سگ تو روح آدمی که خودش را برای وبینارِ سهشنبههایش آماده نکند. (توضیحات وبینارم: https://t.me/shivanotes/1495) پس من بروم چند صفحه راز درون پرده حافظ بخوانم.
مثل هر روز، روزم را با نوشتن صفحات صبحگاهی آغاز کردم. به باغ پرندگان رسیدگی کردم و بعد صبحانه خوردم. از صبح احساس خوبی داشتم و تمام مدت فکر میکردم که قرار است اتفاق خارقالعادهای بیفتد که نیفتاد.
کلاس یوگا رفتم. تنفس ترقوهای را یاد گرفتم. مربی به من گفت برای اینکه وزن بگیرم باید بعد از ورزش پروتئین مصرف کنم.
به خانه مادرم رفتم. خانوادهٔ عمهام میخواستند برگردند، تهران. مراسم خداحافظی و بدرقه را به جا آوردم.
روز نگاری کردم. تکنیک استاد برای فهرستنویسی و بعد نوشتن توضیحات زیر آن، برایم خیلی کارآمد بود.
پادکست ۴۳ نویسندهساز را گوش دادم.
مراقبه کردم.
یک ساعت قبل از وبینار مدرسه نویسندگی، یهو اینترنت پرید. بعد هم گنجایش پر شده بود و نتوانستم وارد شوم. سرانجام به آخر وبینار رسیدم.
گزارش نیک در کانالم گذاشتم. روز گفتار ضبط کردم ولی با این وضع اینترنت تا این لحظه هنوز نتوانستهام آن را در کانالم بارگذاری کنم.
به مادرم سر زدم. فشارش را گرفتم. بالا بود. به او قرص فشار دادم. کنارش ماندم تا بهتر شود.
تمرین کتاب حق نوشتن را انجام دادم. باید یک داستان زرد مینوشتم.نوشتم. جالب این بود که دلیل زردبودنش را میدانستم و در هر قسمت توی پرانتز برای خودم دلیلش را مینوشتم.
شنبهگی من
۱- صفحات صبحگاهی را هوا کردم و، دمت گرم، نامهای هم خدمت خداوند نوشتم. بعد از اتاق بیرون آمدم و پس از خوردن صبحانه، چند صفحهای از کتاب «خواستن، توانستن نیست» را خواندم.
۲- برای کبوترهای خسته و تشنه ظرف آب گذاشتم تا در این گرما آبی برای نوشیدن داشته باشند.
۳- آزادنویسی کردم و درباره مسئلهای که این روزها ذهنم را خیلی درگیر کرده است، نوشتم.
۴- با خواهرم درباره رمان معمایی-جناییای که مشغول نوشتنش هستم صحبت کردم.
۵- بالاخره تماسی که یک هفته منتظرش بودم برقرار شد و توانستم هماهنگ کنم بستهای را که بر اثر یک اشتباه برگشت خورده بود، دوباره از مبدأ برایم ارسال کنند.
۶- در میان حرفهای طرفین تلاش کردم دیدگاهی بیطرفانه داشته باشم؛ چون تجربه نشان داده وقتی در متن ماجرا نباشی، هیچوقت نمیتوانی قضاوت درستی داشته باشی.
۷- کتابی را که استاد معرفی کرده بود در طاقچه پیدا کردم و به فهرست کتابهای موردعلاقهام برای مطالعه اضافه کردم.
۸- شب را با پیادهروی و گپوگفت با دوستان گذراندم؛ فرصتی که هم کمی تحرک نصیبم کرد و هم حالم را بهتر کرد.
به نام خدا
امروز:
_با پسر جان انواع و اقسام بازی ها را کردیم و چندین جلد کتاب خواندیم.
_غذایی محیا کردم.
_ده صفحه کتاب خواب لیلی خواندم.
_ مقداری کلمه برداشتم.
_رهسپار باشگاه گشتم و دو ساعتی ورزش نمودم.
چون میخواهم دختر خوبی باشم و امشب را زنده داری نکنم بنابراین نامه اعمال نیکم سبک است، مرا امید است که فردا جبرانش نمایم.
خدانگهدارتان
۱- صفحات صبحگاهی را هوا کردم و، دمت گرم، نامهای هم خدمت خداوند نوشتم. بعد از اتاق بیرون آمدم و پس از خوردن صبحانه، چند صفحهای از کتاب «خواستن، توانستن نیست» را خواندم.
۲- برای کبوترهای خسته و تشنه ظرف آب گذاشتم تا در این گرما آبی برای نوشیدن داشته باشند.
۳- آزادنویسی کردم و درباره مسئلهای که این روزها ذهنم را خیلی درگیر کرده است، نوشتم.
۴- با خواهرم درباره رمان معمایی-جناییای که مشغول نوشتنش هستم صحبت کردم.
۵- بالاخره تماسی که یک هفته منتظرش بودم برقرار شد و توانستم هماهنگ کنم بستهای را که بر اثر یک اشتباه برگشت خورده بود، دوباره از مبدأ برایم ارسال کنند.
۶- در میان حرفهای طرفین دعوا تلاش کردم دیدگاهی بیطرفانه داشته باشم؛ چون تجربه نشان داده وقتی در متن ماجرا نباشی، هیچوقت نمیتوانی قضاوت درستی داشته باشی.
۷- کتابی را که استاد معرفی کرده بود در طاقچه پیدا کردم و به فهرست کتابهای موردعلاقهام برای مطالعه اضافه کردم.
۸- شب را با پیادهروی و گپوگفت با دوستان گذراندم؛ فرصتی که هم کمی تحرک نصیبم کرد و هم حالم را بهتر کرد.
۱. احساس میکنم در چشمهای حلزونِ امروز، اشک جمع شده است. مثلِ امروز من. عادت ماهیانه خطا رفت و فکر کرد دو هفته نشده، باز دلتنگ دردها و بیدرمانهایش شدهام. شنبهای که قرار بود پرکار شروع شود، هشتاد درصدش در تخت و گولهپیچ گذشت.
۲. امروز قرار بود با عزیزی که دیروز گفتم، برویم بیرون و صحبت کنیم. اما هم او کارش طول کشید و هم من، بهخاطر درد نمیتوانستم بروم. پس موکول شد به فردا.
۳. صفحههای صبحگاهی نوشتم بعد از چند روز.
۴. از حافظ خاندم و از حافظ رونویسی کردم.
۵. همینطور کجدار و مریز، سعی کردم یکی از اتودهای خوشنویسی را تکمیل کنم و بفرستم. یککار هم یککار است اگر جلو بیفتد از کوهِ بدونِ پایان.
۶. وبینار نویسندهساز نازنین. از روزگفتارها حرف زدیم و گزارشهای نیک را خاندیم.
۷. یادداشت روزم را نوشتم و منتشر کردم. امروز دربارهی این نوشتم که چرا باید کتاب کودک بخانیم. بیشتر اطرافیان من، همین که میفهمند من هنوز کتاب کودک میخرم تعجب میکنند و میخندند. حتا اگر بحث گرافیک و تصویرسازی کتابها که برای من جالب و دارای اهمیت است را کنار بگذاریم، در یادداشت امروز از دلیل دیگری گفتم که نیاز است کتابهای کودک را بخانیم.
۸. با دوستم صحبت میکردم. گفت خسته و کوفته بعد از ۱۲ ساعت دارد از سرکار برمیگردد. گفت اگر میتوانم برایش حرف بزنم و هرچه میخاهد دل تنگم بگویم. همین شد سوژهی شروع ویس روزگفتار امروز.
۹. اولین ویس روزگفتار خودم را که به پنج دقیقههم نرسید، ضبط کردم و در کانال هوا کردم. تا اینجا دوتا از همسفرانم گوش کردهاند و با محبت تمام، نظرشان را برایم گذاشتهاند.
۱۰. از بابت مریضی، معدهام دوباره زیر و رو شده است و بهم ریختهام. نتوانستم درست شام بخورم.
۱۱. قسمت جدید سریال from را دیدم. از اینکه هرقسمت داستان جدیدی باز میشود به جایی نمیرسد، دیگر دارم کلافه میشوم.
۱۲. اینهم از گزارش نیک. مانده است چه کاری که انجام بدهم؟ کمی کتاب خاندن و زودتر خابیدن.
به خیال ساده ی خود، گزارش نیک روز قبل را ثبت کرده بودم. امروز در وبینار وقتی متوجه شدم استاد اسمی از من نیاورد، شک کردم. هر چی سایت را برانداز کردم نبودم که نبودم.
در یک لحظه دو لغت به ذهنم رسید:
اول) شایسه=> scheisse…به زبان آلمانی
دوم) سیچ ایچینه
بعد با خود گفتم کاری است که شده. دیشب خیلی خسته بودم با این حال صادقانه بگم خود را ملزم به ثبت گزارش کرده، اما این نت لعنتی افسارش دست من نیست.
اگر وقتی فراهم شود بخش هایی از کتاب را که دیروز به اشتراک گذاشته بودم، فردا در گزارش نیک می آورم.
راستش خسته ام. از صبح به رفت و روب خانه، بعد هم که سرکار.
بنابراین شب خوش تا فردا💌💫
1-چند متن از سایت شاهین کلانتری خواندم.
2-مطلب یادداشتهای روزانه ی آنلاین را که خواندم احساس کردم نوشتار سحر فرهادی از همه ی ما شبیه تر به استاد است. از نظر نوع کلمات و لحن گفتار.
3-نکات رونویسی از سایت شاهین کلانتری که فکر کردم شاید بازگویی اش خالی از لطف نباشد:
«حرف زدن با نوشتهها
یکی از شیوههای تمرین نوشتن که من بسیار از آن آموختهام برایتان میگویم:
اسم این کار ساده را گذاشتهام حرف زدن با نوشتن.
برای این تمرین معمولاً سراغ نمونههای خوب نثر غیرداستانی معاصر میروم.
یک فایل ورد دارم که هر روز یکی از نوشتههای خوب نویسندگان محبوبم را میآورم توی آن (کپیپیست) و بعد با خواندن عمیق هر جمله، چند سطری در تحلیل آن مینویسم.
معمولاً در هر نوشته به شیوۀ استفاده نویسنده از کلمات، نحوۀ جملهسازی، کموکیف بهره گرفتن نویسنده از آرایهها و ساختار استدلالی متن توجه میکنم.
این فرایند مثل این است که در حال ویرایش و تصحیح نوشتهای از خودم هستم.
جالب اینکه بسیاری از اوقات حین انجام این تمرین به ایدههای تازهای میرسم که هیچ ربط مستقیمی به متن اصلی ندارد. »
4-به فکر انتشار یادداشتهای روزانه هستم اما نمیدانم از کجا شروع کنم.
5-از آقای قائدی شروع کردم چندروزی هست که منتظر بازیابی سایت حذف شده ام هستم.
6-امیدوارم تا تب نوشتنم فروکش نکرده سایت راه اندازی شود.
7-چندتایی کانال تلگرامی قبل از قطعی اینترنت ساخته بودم اینکه کدام را استفاده کنم و چه محتوایی در آن قرار دهم هم دوراهی ایست که راهی جز نوشتن ندارد.
8-درد کمر و پهلو…است.
9-احساس میکنم بعد از خواندن متن استاد«یادداشت های روزانه آنلاین» نوشتن گزارش نیک برایم آسانتر شده.
10-شاید شروع کردم به نوشتن گزارش نیک در کانالم تا یخم آب شود.
به رونویسی مانند یک مراقبه کنید. رونویسی به افزایش تمرکز شما کمک میکند، و در دنیای شتابزدۀ کنونی کمی تمرکز بیشتر میتواند مزیت رقابتی بزرگی باشد.
لیست کارهای نیک امروزم :
۱-امروز از آنجایی که خوششانس بودم و مقداری اکبرجوجه در یخچال داشتم، فقط برنج درست کردم و سالاد.
۲-سیخهای کباب و ظرف هایی که از اردوی دیروز در سینک مانده بود را شستم.
۳-چند استوری از طبیعت و گردش روز جمعه گذاشتم.
۴-در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم و از اینکه دیروز گزارش نیک ننوشته بودم؛ به بچهها غبطه خوردم 🥹.
۵-به گیاهان آپارتمانیام آب دادم.
۶- دو ساعت نقاشی کشیدم.
۷-به عمه خانوم زنگ زدم؛ بعد از مدتها خیلی خوشحال شد که ازش خبر گرفتم و قول دادم به زودی بهش سر بزنم.
۸-با مامانم ویدیو کال کردم و برجستگی شکمم را نشانش دادم؛ از راه دور کلی برای نی نی ذوق کرد🐣❤️.
۹-برای شام کتلت درست کردم به همراه گوجه و خیارشور و سبزی.
۱۰-اخر شب هم با همسر طبق معمول ادامهی سریال شنود را تماشا کردیم.
—برای سومین بار آلارم گوشی را خاموش میکنم. کِسِلم و حوصلهی نوشتن صفحات صبحگاهی را ندارم. خواب دیشبم را توی ذهنم مرور میکنم. «وسط روستایی ایستادهام و اهالی روستا هر کدام سراسیمه به سویی میدوند. از موجودی تنومند و ترسناک میگریزند. میگویند غول روستاست. زنی دستم را میگیرد و دنبالش خودش میکشد.» سروته نداشت خوابم. نه روستا را میشناختم و اهالیاش را. آنجا چهکار میکردم؟ اصلا چرا این خواب را دیدم؟ شاید تاثیر حرفهای دیشبم با الهه و شیما بود.
—میلم به صبحانه نیست. بیشتر از دو لقمه نمیتوانم بخورم. بعد از مدتها میروم توی حیاط. درخت انار کی شکوفه داد که من متوجه نشدم؟ حتی درخت انگور هم که مریض است و درمان نمیشود برگ تازه داده. راستیراستی بهار دارد تمام میشود اما من هنوز زمستانم.
—توی طاقچه دنبال کتاب میگردم که اتفاقی «بوطیقای جهالت» را میبینم. چند صفحهای از آن را میخوانم. مجموعه یادداشتهای «حمیدرضا ابک» است. تا حالا اسمش را نشنیدهام و از او چیزی نخواندهام. اما کتابش خوشخوان است.
—بدن بهناز زخموزیلی و کبود است. میگوید چند شب پیش که بیدار شده است نماز بخواند سرش گیج رفته و از پلهها افتاده. کمی حرفهای دخترانه میزنیم و بعد او میرود.
—کمی دراز میکشم. خسته و بیحوصلهام این روزها. چرایش را نمیدانم. واقعا نمیدانم؟ نمیدانم. شاید هم میدانم. سپس شعرهایی از «اسماعیل خویی» میخوانم. کلمههای «ناگهانه» و «کدامگاه» را به عنوان دشت امروزم برمیدارم.
—مثل هر روز آزادنویسی میکنم. یک ساعت.
—در وبینار سرزبان، الهه از واقعیت میگوید. جستاری هم از کتاب به «عقب نگریستن اورفئوس» برایمان میخواند. مهمان امروز سرزبان شیماست. به توصیهی شیما میخواهم سه نسخه از هفتهام تهیه کنم. هفتهی ایدهآل، هفتهی واقعبینانه و هفتهای که اتفاق افتاده است. این کار کمک میکند بهتر خودم را رصد کنم.
—در وبینار نویسندهساز استاد گزارش نیک بچهها را میخواند. وسوسه میشوم که من هم امشب گزارش نیک بنویسم.
—میخواهم چند دقیقه خطخطی کنم. آنقدر غرقش میشوم که متوجه نمیشوم یک ساعت گذشته و هوا تاریک شده است.
—کتابهای کنار تختم را زیرورو میکنم. «جستارهایی در باب عشق» را چند ماه پیش خریدهام اما با اینکه همیشه جلو چشمم بوده هنوز آن را نخواندهام. برمیدارمش و نوکی هم به آن میزنم.
—برای جلسهی شبانهام با الهه و شیما آماده میشوم تا روز کسالتبارم حداقل پایانی خوش داشته باشد.
مشتاقم ادامه قوانین بهره وری رو بخونم😍 چه متن خوب و مفیدی نوشتید.
گزارش نیک فرح
_دیشب از پهلو درد خوابم نبرد بلاخره با یک بلوزگرم که دور کمرم پیچیدم خوابیدم. حالا چرا بلوز؟ چون نصف شب جون گشتن دنبال شال و روسری نداشتم. خواستم چادر نمازم را دور کمرم بپیچم زیادی بزرگ بود، خلاصه مثل ورزشکارا که کاپشن را در میآرند و دور کمر آستینهاشون گره میزنن بلوزی که کنار تختم بود را پیچیدم دور کمرم. جالبه که تا گرمم شد و خوابیدم. و نمازهایم قضا شد.
_از ساعت ۷ نرمش کردم .
_چای دم کردم و صبحونه خوردم.
_ یک صفحه A4رونویسی از کتابم کردم.
_ فعلن تا مدتی که خواهرم معالجه دندانهاشو شروع کرده و وقتهای دندانپزشک داره هر روز ناهار مادر با من شده. (الحمدالله کار نیکم روبهراهه) .باید از غرب تهران تا شرق با اسنپ برم.
برای مادرم از خونه کوفته طوسی بردم که برای شام شبش باشه. ناهار هم چلو کره و جوجه کباب (ران) از رستوران کبابسرای مهدی که سرکوچهاش است، گرفتم. واقعن کیفیتش خوبه.
_ صبح قبل رفتن به خونه مادر، تا اومدم چند صفحه از کتابهای دور و برم نوک بزنم جذب کتاب “ تار عنکبوت والدین و رهایی از آن” (نوشته الندوباتن ترجمه دوست نازنینم بنفشه شریفیخو) شدم و دوساعتی منو به خودش مشغول کرد. روش من برای مطالعه کتاب جدید خواندن، اول مقدمه است و بعد ورق میزنم سر فصلها را میخوانم، و بعد پارگرافی از هر فصل را میخوانم. و در نهایت میرم فصل آخر کتاب و نتیجه گیری و هدف نوشتن کتاب و اینکه تا چه حد موفق بوده را یک نظر اجمالی میاندازم. ولی این کتاب سخت منو مشغول کرد. و باید روزهای آینده هم بهش برگردم. و بعضی جملاتش را هضم کنم و شاید پاراگرافهای از آن را در کانالم بذارم .آنشالله. کتاب کاغذی را بیشتر تر می پسندم چون میشه دور جملاتش را خط کشید و گوشه کتاب نکاتی را برای خودم متذکر شوم. و یا نظر خودم را بنویسم.
_ در اسنپ ساعت ۱۱ تلفن برادرم از لندن باعث شد، با راننده اسنب کلی حرف بزنم.
برادرم چون من آن لاین بودم به من زنگ زد که چرا مامان گوشیاش را بر نمیداره. خیلی سخته در سن مادرم با آیپد و یا موبایل تصویری حرف بزنه. اما یاد گرفته، خدا نکنه دستش چیزی دیگر را لمس کند و صفحه و تصویر بپره دیگه بنده خدا نمیتونه به صفحه اول برگرده. بعد دیگه با راننده اسنپ که بسیار جوان بود
نسل قدیم و بچه های فسقلی امروزی را مورد بحث و گفتگومون قرار دادیم و تا رسیدن کلی باهم تبادل عقیده کردم. و به این نتیجه رسیدیم که بچه ها و نسل فعلی “ اذا زُلزُله” هستند. ( هنگامی که زلزله میشود) واقعن بلا و اژدها هستند و هر تکنولوژی را میبلعند.
_ اسنپ برگشت به خونه، یک پراید مشکی بود با راننده کامل مردی بود. خیلی جالب بود به صندلی جلو روبرو من یک خورجین مانند آویزان کرده بود، که بالای ان با خط خوانا و تمیز نوشته بود:
« جهت استفاده مسافر گرامی؛
روز خوبی براتون آرزومندم.
به هر دلیلی اگر کرایه خدمت شما نبود نگران نباشید
شما را به مقصد می رسانم. 😊 ( البته او یک هپیفیس خودش کشیده بود)
مهمان من باشید.
از اینکه ماشین زیاد صدا میدهد ببخش رفیق دمتگرم»
خورجین مشکی چند جیب داشت، داخل یک جیب لیوان کاغذی بود وکنارش فلاکس یکوجبی آب بود و در جیب کنارش دستمال کاغذی و ماسک ، جیب های پایین کتابهای جیبی داشت. کتاب شازده کوچولو /، برس به آنچه نمی توانی / کتاب ۶۰ روش کاربردی بهبود زندگی/ کتاب تاکسی سواری سروش صحت/ کتابهای قد کف دست با عنوان “مادر و پسر” و پدر و پسر . چند جلد کتاب از سری کتابهای کودکان منوچهر احترامی را مثل “حسنک نگو بلا بگو ترو تمیز” و روزنامه حل جدول.
کتابها با عنوان “ مادر و پسر” و “پدر وپسر” باعث شد من بپرسم چرا “مادر و دختر” و “پدر و دختر” نداری که گفت داشتم حتمن مسافری برده تا بیشتر بخونه.( البته من چند عکس از این عمل جالب و ایده خلاقانهاش گرفتم.
_ عصر شرکت در وبینار نویسنده ساز و شنیدن بازخوردهای استاد شاهین که برای من واقعن کلی مطلب و درس داشت.
_ دیدن و شنیدن اخبار و چند تحلیل آبکی
_ دیدن کارتون و انیمیشن “نامه اول”
صبح به محض بیدار شدن خابم را نوشتم.و به نوشتن ادامه دادم. سبک شدم و اضطرابم کاهش پیدا کرد. بماند چه خاب عجیب و غریبی دیدم. در جایی یا جزیرهای بودم مثل سفر باتور و مرتب سربهسر گلزار هنرپیشه میذاشتم.
انتشار پست در کانال و سایتم.
مطالعه و جستجو درباره روح و راهی برای آرام کردن روانم. قبلتر هم چنین مطالعاتی داشتم. نظرها متفاوته.
اتوکشی لباس.
حضور در نویسنده ساز.
این روزها با خانواده بیشتر در تماسم. حس و غم مشترک داریم. بیشتر حواسم به عزیزانم هست.
روشن کردن شمع که کار هر روز یا شبم است. بخصوص در کنار عکس خواهرم. روشن کردن عود در صبحها. به شعلههای رقصان شمع خیره شدهام و گرما بخش وجودمست. پخش موزیک مدیتیشن از کانال تیوی.
خاندن کتاب یک پوست و یک استخوانه بهمن فرسی که نثرش را دوست دارم و آزاده خانم و نویسندهاش از رضا براهنی
رسیدگی به گلهایم بخصوص ارکیده. از منزل خاهرم پتوس قلمه زدم و ریشه کرده و برگ داده است و من خوشحالم. من مطمئنم قبلن درخت بودهام.
سر زدن به کانال دوستان در تلگرام.
مرتب در آگاهی هستم. تا حالم رابهتر کنم. دلتنگ که شوم دیگر اشکها آزاد میشوتد و دلم سبک میشود. هرگاه در سکوتم بیشتر نگران خودم میشوم.
تایپ.
شکرگذاری و آرزوی سلامتی و شادکامی برای همه.
چشمهای حلزون دو تا گلن روی یه تپه. چشماش چه معصومه امروز.
چشمگلی.
۱. تاریخ قرصهارو نگاه کردم. قرصهایی که تاریخشون گذشته بود انداختم توی سطل زباله. یه سری از داروها هم که استفاده نمیکنیم جمع کردیم بدیم به خیریه.
۲. یه سری کارهای روزانهای که باید انجام بدم ولی یادم میره، نوشتم، چسبوندم به یخچال.
۳. وقتی داشتم تخمهای مِلون رو مینداختم دور، دلم براشون سوخت. آخه به گمونم میتونستن تخمه بشن ولی گیر من افتادن.
۴. واسه بعضی از همسفران پیام گذاشتم توی کانالشون.
۱. تصمیم گرفتم هول باشم و بعد از بیست و هفت سال چشم درویش کردن، از این به بعد اگه در حیاط کسی باز بود توشو دید بزنم (هنوز انجامش ندادم)
۲. با مادر رفتیم گامیدیم. گامیدن که نه، باریدن چون مثل همیشه گولم زد و ده کیلو بار بهم انداخت که بیارم.
۳. آخرای باریدن، یاد صبح کذایی امروز افتادم که درخواست تغییر سمتمو رد کردن و روح و روانم خراشیده شد.
۴. تصمیم گرفتم دیگه لباس سرخابی نپوشم و به صورتی یواش رو بیارم.
۵. مامانمو تهدید کردم اگه موهامو کوتاه نکنه خودم میرینم به موهام.
۶. طرح داستان جدیدمو نوشتم و خیلی ملوس شده.
۷. بعد از اون صبح کذایی، درمورد اینکه روزی انقدر نویسندهی خوبی بشم که با انتشارات خارج از کشور کار کنم، کتابام به زبانای مختلف ترجمه بشن و بچههای کشورای مختلف اونارو بخونن، خیال پردازی کردم.
۸. صد مدل بو میدم. دست راستم بو گوچی میده، دست چپم سلنا، گردنم بو بیلی آیلیش میده، بازوهام، ساق پاهام، حتی صورتم بو میده ولی هیچی از بوی گند صبح کثافت امروز، سردرد بیشتری بهم نداده.
سلام به همه خوبان.
گزارش نیک من یکم بوی دندون پزشکی میده. خون توشه.
بالاخره دندون عقلمو کشیدم. یکی از بهترین کارای عمرم بود.
مثل سگ از دندون پزشکی میترسم. آمپول دومیه درد بیشتری داشت. با یه چیزی مثل پیچ دندونمو کشید.
احساس میکنم فکم آزاد شده. سرگیجه دارم. دندونمو کند. گذاشت لای دستمال. داد دستم. چیکار کنمش؟ خاکش کنم درخت دندون دربیاد؟
کتاب خوندم. آزاد نویسی کردم. پادکست و فایل دورههامو گوش دادم. کارای پسرم و خونه رو انجام دادم. الانم دراز به دراز افتادم زمین از سرگیجه. گوشیو گذاشتم روی فرش دارم براتون تایپ میکنم.
از دندون پزشکم راضیم. خداییش خیلی آرومه. همین که به منی که فوبیای دندون پزشکی دارم میتونه آرامش بده خودش کلیه.
شیر مادر و نان پدر حلالش باد.
#دنبلان
من تا چند وقت پیش فکر میکردم دنبلان همون دُنبَس.
راستی فیلم angry men رو دیدم. چقدر فضا و دیالوگاش رو دوست داشتم. بر خلاف فیلم پیانیست. جلو چشم بقیه آدما از گشنگی نمیمردن و بقیه مثل هویج همو نگاه نمیکردن. نه این که از این فیلما ندیده باشم نه. روحیشو نداشتم که بار دور کند همه رنجاشو حس کنم. دفعه قبلی که یه فیلم در مورد اردوگاه کار اجباری دیده بودم اون صحنه ی سوختن آدما برام خیلی غریب اومد. به خاطر این پیانیست میزدم روی دور تند. دوس نداشتم همه رنجاشو حس کنم. شایدم به خاطر این که فکر میکنم شبیه اون یهودیای توی فیلم شدیم. یه عدمون له میشن و یه عدمونم نگاه میکنن. یه عدمون پلیس بقیه شدن. مثل یه تعدادی از یهودیا که پلیس یهودیا شده بودن.
جدای از شوخی و حال و هوای احساسی ممنون از مهربونی و محبتتون. به قول لات و لوتا و خاکیا: صفا باشه.
احساس من نسبت به حلزون امشب، یک حلزون شاد و شنگول است که با دوستش همراه است.
صبح بیدار شدم در حالی که دیشب بدون اینکه مسواک کنم و صورتم را بشورم، از راه که رسیدم فقط شببخیر گفتم و خوابیدم.
در حالی که چمدان در اتاق پذیرایی بود و مانتو و شلوار اداره هم یادم نبود، قبلاً شستم یا نه رفتم سرکار، در حالی که هنوز موسیقیهای دیشب در ذهنم تکرار میشد.
اداره رسیدم همکاران گفتند که جلسه اداری داریم و من هم با بیحوصلگی گفتم چرا باید به این زودی دوباره جلسه داشته باشیم. و نمیدانستم که قرار است رئیسمان از من تقدیر کند و به من تقدیرنامه بدهد.
بلافاصله بعد از جلسه، یک دوره حضوری آب داشتیم که من تونستم به سوالات استاد درست جواب بدهم و از استاد یک کتاب در مورد صرفهجویی در مصرف آب هدیه بگیرم. کتاب را که ورق زدم، دیدم یک صفحه از کتاب را به ضربالمثلهای فارسی در مورد آب اختصاص داده، کاش میتونستم، عکس اون صفحه را برایتان بفرستم. شاید توی اینستاگرام گذاشتم.
چند نامه و کار را هم انداختم گردن سایر همکاران.
بعدازظهر که اومدم خانه، به خاطر رفتار زشتی که از در تور لیدر و کمکلیدر دیده بودم، فرم نظرسنجی را پر کردم. بلافاصله کارشناس آژانس با من تماس گرفت و منم رفتار نامناسبی که برایم قابل تحمل نبود را برایش توضیح دادم. اشتباه کردم با گروه قبلی نرفتم مسافرت.
کتاب خانم کردبچه را که به فایلها اضافه شده بود خواندم. یک کمی قدم زدم، آب خوردم.
در وبینار از یک هنرپیشه هندی صحبت شد و یاد خاطرهای افتادم؛ در راهنمایی، شاهرخخان و امیرخان، دو هنرپیشه هندی، کراش دخترا بودند و عکسهایشان را میآورند مدرسه، ناظم هم دنبال این بود که ببینه کی عکس آورده و عکسها را از بچهها بگیره.
ورزش کردم، شام خوردم و سرگرم تلگرام و اینستاگرام شدم.
یادم افتاد، دیروز که بازخورد زندگینامهنویسی و کاریکلماتور را شنیدم از شما تشکر نکردم. تصور من از کلاسها و وبینارهایتان این است که مثل یک مادر مهربان، با صبر حلزونوار، دست من کودک، در زمینه نویسندگی را گرفتید و باکلام زبانفهم، راههای دشوار را برایم آسان نمودید. هر استادی چنین هنری ندارد. به خودم قول دادم از فردا، منظم در کانالم بنویسم.
۱- شب شده حلزونم باید بخابد، بابا شاهین برقها را خاموش کرده است. باباها همیشه به روشن بودن چراغ حساسیت دارند. لیسِک خاب ندارد. چشمانش را ببین عین دو لامپ میدرخشد. «لیسک» به زبان مازندرانی یعنی حلزون، این را میدانستی؟
۲- شعرهای بیژن جلالی پر از تصویر است. حس لامسهت تحریک میکند. برف زمستان. تن گرم پرنده. به یادم میاندازد که روزهای زمستان دستهایم را زیر بال مرغ میگذاشتم تا داغ شوند. جایم همیشه در مرغدانی بود. مازندرانیها به خانهی مرغ میگویند «کِلی».
۳ـ بیشتر صبحها صفحات مینویسم. موتور کلماتم را گرم میکند. دفتر شعری میخانم. تمرین شعری مینویسم و با خدا حرف میزنم. از آن حرفهای که شبان با خدا گفت و موسا نفهمید. خودمانی و رفاقتی. جایتان خالی دستم حالا روی شانهی خداست میبینی؟
۴- صبح در همان صفحات صبحگاهی نقشه میکشم که ناهار چه چیزی درست کنم. امروز خورشت مرغ ترش پختم. با سبزیهای معطر مازندران دلبری میشود این غذا
۵- اول هفته روز نظافت خانه است. کمربند طبی را بستم و یا علی مدد. جاروبرقی، شستن دستشویی و خاکروبی.
۶- امروز در کانالم روزگفتار گذاشتم. از پرپر کردن کتاب گفتم. از پنج حسمان گفتم. از اعجاز کلمه و فهم و درک بدن نوشتم. یکشنبهها وبینار پرپر کردن کتاب است. هر روز در رابطه با آن مطلب جمع میکنم و تمرین میکنم. در این رابطه کتابهای مختلفی میخانم. «این بود، این شد.» و«در باب احساسات».
۶- بعد از وبینار نویسندهساز به پیادهروی رفتم. هوا واقعن بهاریست. هنوز خنک است. چشمانم در پیادهروی به دنبال بچههاست. من عاشق بچهها هستم. اگر کوچولویی ببینم که مادر خوشاخلاقی دارد فورن میروم با او بازی میکنم. لبخند بچهها حالم را خوش میکند.
۷- اهالی قلم، دوستان گرمابه و گلستان و روزهای جنگ. دلمان به کلمه خوش است و بودن با شما.
۸- دلتان نخاهد موقع برگشت از پیادهروی یک بستنی قیفی شکلاتی خوردم. کلی کیف داد.
۹- حالا که مشغول نوشتنم، شب کنار پنجره نشسته و به من خیره خیره مینگرد. او دست ستاره را گرفته تا بیاورد خانهی ما. شاید از دستم عصبانیست که حواسم به نوشتن است و تعارفی نکردم که ستاره بیاید توو.
۱۰- من که برای ستاره شام نپختم. بچهها ستاره سیبزمینی سرخ کرده با املت دوست دارد؟ در نگرم باید برایش ماهپهلو درست کنم تا سیر شود. بروم به مهمانم ستاره برسم که مثل ماه میدرخشد.
تصمیم گرفتم فردا بروم پیادهروی. امروز همش روی تخت بودم. خیلی نوچ نوچ. یا کتاب میخاندم یا وبینار میگوشیدم. بدنم گوناه دارد. دلم برایش سوخت. میدانم دلش پیادهروی میخاست. اگر میرفتم بدنم انرژی داشت. وسطِ خاندنها که بروم ذهنم باز میشود و باز آمادهی خاندن. حالا ذهنم خسته شده و سرگردان. روزهای اینچنینی بهم میفهماند بهرهوریای که پیادهروی در خاندن و نوشتن ایجاد میکند.
رسیدم به جوانیِ نیچه و جوانیهایش. چند روز پیش بابا گفت از نیچه نخان. بابا از نیچه بدش میآید. مثلِ هدایت. سرسپردگیِ نیچه به استادانش یادم آورد مدتی سرسپردهی بابا بودم. تازه افتخار هم میکردم. بدیِ سرسپردگی این است که دنیاهایی را از خودت میگیری که میتوانستی تجربهشان کنی.
اما دربارهی سرسپردگیِ نیچه. ده سالِ تمام به شوپنهاور و چند سالی هم به واگنر. اولش برایم عجیب بود. انگار بهش نمیخورد. بعد دیدم وقتی از این سرسپردگیها خلاص میشود نظراتش پختهتر و مالِ خودشتر میشود.(هنوز به آنجا نرسیدم) ما همیشه از نیچهی پیر میشنویم و نمیدانیم نیچهی جوان چه راهی را گذرانده است تا شده نیچه. وقتی میخانی خیالت راحت میشود. مثلن میفهمی یکدفعه نشده همان متفکرِ ساختارشکن. مدتی سرسپرده بوده. مدتی متعصب بوده. نظرهایش متفاوت میشده و گاهی حتی صد و هشتاد درجه. و همهی اینها باهم ازش یا ازشان متفکرانِ بزرگی میسازد.
شبها به اندازهی اول صبح نمیتوانم مفصل بنویسم،
اما همین که پیش از خواب «گزارش نیک» پست شود برایم مهم است.
این یعنی تعهد به مسیر، حتا در شبهای کمانرژی.
چرا حلزون امشب اینقدر نگاهش قلبی وعاشقانه شده😍😅
………….
۱. صفحات صبحگاهی
۲. باشگاه
۳. خواندن و نوشتن از کتابها:
📌 چشم پاینده
📌 هنر چگونه میتواند زندگی شما را دگرگون کند
📌 راه هنرمند
امروز ذهنم با خواندن و نوشتن تغذیه شد، ترکیبی از نگاه، هنر و مسیر خلاقه.
۴. برگزاری جلسهی خوشهی خلاق هفتهی دهم «راه هنرمند».
همراهی با گروه، شنیدن تجربهها و ادامه دادن این مسیر جمعی.
🌸🌸🌸
الان که مینویسم، نوتیف گوشی میگه وقتشه که خمیر رو از خواب بیدار کنم، اما وقتی پتو رو کنار میزنم میبینم هنوز اونقدری که ازش انتظار داشتم چاق و پف دار نشده، حس بدی دارم مثل کلافهگی، از اینکه علت این اتفاق رو نمیتونم پیدا کنم.
مجددا اجازه میدم استراحت کنه و مشغول نوشتن این روزنگار میشم.
۱)راستش، قبلا شب مایهی آرامش من بود ولی در این چند هفته مایهیِ استرسم شده، چون فردا باید بلند شم و یه روتین هر روزه رو تکرار کنم، یکساعت و ده دقیقه ورزشِ اصلاحی(snpe).
دلم میخواد وزنم پایین بیاد ولی هرروز هَوَسِ شیرینی دارم، حالا نه اینکه جواب هوس رو بدم، نــــــــه.
ولی خُب هست و نمیتونم کاری کنم، البته جواب زحمتهامو دیدم روی ترازو.
ترازو میگه ۷ کیلوی ناقابل کم شدم ولی منِ کمالگرا مگه راضی میشه.
همیشه بساطِ مقایسه در دادگاهِ وجدانِ بی وجدان ذهنم پهنه تا بهم بگه تو که خوب نیستی، بابا بقیه تو دوماه نصف میشن تو همه اش خودتو کُشتی، ۷ کیلو😏.
۲) دارم وبینار نویسنده ساز رو میبینم و میشنوم و همچنان خمیر نان تُست رو با فرمولِ جدیدی که عامر(همسرم) برام درآورده برای ششمین بار در این یکماه درست میکنم ، البته لازم به ذکر هست که بگم هربار با یه فرمولی درست کردم، هربار هم جواب گرفتم، ولی خب اینبار داستانش داستاندار شده و خمیر دلش نمیخواد استراحت کنه و نمیدونم مرگِش چیه؟
حالم بسیـــــــار کجِ😕
۳) از صبح در تلاشم تا پُستی برای کانالم آماده کنم راجع به مربایِ سیبِ رژیمی، دستورشو از خودم درآوردم ولی نتیجهاش خیلی خوشمزه بود، گفتم یه پست ازش بسازم، با این تفاوت که این دیگه فرمولش ثابته خداروشکر .
۴) سریالی که علیرضا معرفی کرده رو دیدم(spider-noir)، راستش نمیگم خیلی برام خوشاینده ولی سرگرم کننده که هست و به همین جهت دیدنش رو ادامه دادم تا قسمت ۵، که الان منتظرش گذاشتم تا اول روزنگار بنویسم، بعد برم ببینمش.
۵) راستـــی اینو نگفتم، امروز کلی از روزنگارهایِ دیروزِ بچهها رو خوندم و هرکس که میدیدم کتابی معرفی کرده پشت بندش میرفتم تو فیدیبو دنبال نسخه صوتیش میگشتم تا نشان کنم، تا سر فرصت دونه دونه بخرم و گوش بدم😊 از تاثیرات بسیار مثبت روزنگارها برای من.
در انتها، استاد متشکرم که وقت میذارید و ما رو میخونید.
شبتون بهشت☁️
امروز دیرتر و منگتر از همیشه از خواب بیدار شدم. علت را میدانستم .دیشب همان «قرصهای آبیرنگِ مامان» را کش رفته بودم .
سالها بود که فقط به آنها میگفتم «قرص آبی»
تا اینکه چند هفته پیش کنجکاویام مرا به خواندن نام روی جلد کشاند: لورازپام ۲
یک شب، وقتی همنوازیِ پدافندها، موشکها و رعدوبرق مرا از این دنده به آن دنده میانداخت، به توصیه مادرم یکی از همان آبیهای کوچک را بالا انداختم. به ساعت نرسیده بود که پلکهایم سنگین شد و بیهوش شدم.
اما این روزها برای دردهای دیگرم سراغش میروم برای پرخوری و برای آن وراجیهای بیپایانِ ذهنم. مکانیزم اثرش هم مثل همیشه است
دقایقی بعد از مصرف، پلکهایتان سنگین شده و از ابتداییترین تواناییهای بدنی ساقط میشوید.
اینطور است که مغز و دهان را برای جنبیدن، تا ساعاتی فلج میکنید.
امروز صبح، با علم به اینکه کسالتی که در تن دارم از کجا نشأت میگیرد، یک فنجان نسکافه را با شکم خالی بلعیدم و به توصیههای تکراری پدرم که میگفت: «هر چه درد داری از همین نسکافه خوردنهاست»توجهی نکردم.
وقتی گوشی را دست گرفتم، دریافتم دیشب در عالم مستی و گیجی، در گروه دوستانم کلی پیام با غلطهای املایی در مذمت زندگی نوشتهام
پیامهایی که امروز حتی ذرهای از آنها را به یاد نمیآورم.
در محیط کار به دلیل کسادی بازار و نبود مشتری وقت را غنیمت شمردم و چیزکی دربارهی اینکه «چرا این روزها نمینویسم » در کانالم انتشار دادم
ساعت ۱۲ تا ۱۲:۰۶ هم به خوردن دلمه خوش عطروطعم مادرم گذشت
و البته با ثبت یک رکورد جدید: خوردنِ غذا در بیش از ۵ دقیقه.
ظهر، تلفنی با ساره درباره وبینار «نویسنده ساز» صحبت کردیم
او از استاد، فضای دوستداشتنی وبینار و لذتی که آنجا میگذرد گفت.
من نیز با خوشحالی ازینکه ساره چهرهی شرمزدهی مرا نمیبیند که بداند بیش از سه ماه است در هیچ وبیناری شرکت نکردهام به صحبت هایش گوش سپردم .
ساعت ۵ عصر(تحت تاثیر عذاب وجدان یا میل به یادگیری )وقتی به اجبار خواهرم برای پیادهروی و قدمشماری چند هزاریمان ، راهی بوستان محله شدیم. گوشی همراهم را به گوش راستم چسبانده و لبخند زنان با دوستان نویسنده سازم قدمهایم را شمردم
ساعت ۶ که به خانه رسیدیم، نیمروی مفصلی برای شام تدارک دیدم.
ساعت ۷، برای هزارمین بار، کارتون سیندرلا را با خواهرزادهام تماشا کردم
و در نهایت، ساعت ۸، روزنگاری کردم تا پیش از ساعت ۹، حضورم را در سایت اعلام کنم.
آخ لیلی، اول دچار عذاب وجدان شدم از اینکه با تماس تلفنی من شرم زده شدی، ولی بعدش فکر کردم که دختر تقریبا ما ۹۰ روز در جنگ بودیم و اوضاع فکری و روانیمون به قهقرا رفته بود پس چه توقعی داری برای وبینار شرکت کردن؟ (آیا میشد) نمیدونم واقعا، ولی این دلیل به ذهنم رسید تا تو رو نجات بدم از اون فکر.
در کل بشـــــــــــدّت سپاسگزارم از تو بخاطر پیشنهادت، از اینکه اینجام و میتونم کلی متن خوب و عالی بخونم، از اینکه توی وبینار ها میتونم یاد بگیرم، کلی بخندم و حال خوب پیدا کنم طوری که شبها و حتی روز بعد به ساعاتی که در وبینار طی شد فکر کنم و بازم درونِ خودم شاد باشم.
۱- قربانصدقهی جوانههای تازهروییده در گلدانها رفتم. اولین باری که قلمهی سانسوریا را کاشتم هشت ماه طول کشید تا جوانه بزند. من خودم در این مدت میتوانستم دستکم یک شکم بزایم. بعدن فهمیدم به خاطر گلدان بسیار بزرگی که برایش انتخاب کرده بودم تمام انرژیاش صرف ریشهزایی شده است. (اگر بتوانم کمتر گلدرشت باشم اوضاع بهتر میشود.) شاید جوانهای که منتظرش هستیم در حال ریشهزاییست، باید صبور باشیم تا متولد شود.
۲- با وانتپراید رانندگی کردم، مصیبت عظما بود. وقتی نشستم در ماشین خودم رانندگی یادم رفته بود. خداوند صبر بدهد به کسانی که شغلشان رانندگی است.
۳- دخترِ آن یکی خاله آمده بود خانهی این یکی خاله؛ یکی شصتساله و دیگری هشتادوچند ساله؛ دو زنی که زندگیهای عجیبی را گذراندهاند. رفتم سر زدم. یک نفر هم آمده بود کولرها را راه بیندازد که معلوم شد پمپ سوخته، چه خوشموقع. پمپ خریدم و کار انجام شد. کاش خاله انقدر تنها نبود؛ نه حالا، یک عمر.
۴- چند ساعت دیگر پای کامپیوتر گذشت و خیلی از کارها انجام شد. اما نمیدانم چرا لیست کارها کوتاه نمیشود، هی میزاید.
امروز از نیککاری خبری نبود، بهجاش گوشیتکانی داشتم. قبلاً اگر چه میشد این کار را میکردم، اما حالا کارِ روزمرهام شده، بهخصوص از وقتی اینترنت وصل شده.
ماجرا از روزی شروع شد که با خواهرم توی بلوار ساحلی میراندم که جیغ خفهای کشید و گفت: «نگاه» منظورش بیلبورد همای بود که هوا کرده بودند. برای لحظه کوتاهی ته دلم غنج زد، ولی میدانستم که نمیروم، حتی اگر بلیطش مجانی باشد. با اینکه تمام موسیقیهایش را در خفا گوش میکردم و دنبالش میکردم.
بچه که بودم تحمل روزه گرفتن نداشتم، میرفتم پشت پرده و دولپی میخوردم. کمی بزرگتر شدم، فهمیدم لعنتی خدا پشت پرده را هم میبیند، از آن روز دیگر روزه نگرفتم.
آن روز هم ذوق پگاه و دلمردگی من مثل یک سیلی محکم بود که به صورتم نواخته شد. الان دیگر از زیاد شدن جمعیت آن طرف خط فرضی نمیترسم، دلم هم برایشان تنگ نمیشود.
۱. ساعت ۹ بیدار شدم. قبل از صبحانه متنهای دوستان و استاد را که هوا کردند، خواندم.
۲. شعری را که دوست داشتم را چند بار تکرار کردم ولی باز در آخر فراموش کردم.
۳. البته ناگفته نماند با نوشتن و خواندن حافظهام گویا ورزش میکند.
۴. فرصت خوبی بدست آوردم و زندگینامه نویسی را ادامه دادم.
۵. قرار بود من استراحت کنم به خاطر کمردرد ولی باز ناهار پختم و لباسها را شستم.
۶. در وبینار شرکت کردم عالی بود.
۷. دو شعر سه بیتی نوشتم ولی باز چیزی که میخواستم نشد.
امروز دیرتر و منگتر از همیشه از خواب بیدار شدم. علت را میدانستم .دیشب همان «قرصهای آبیرنگِ مامان» را کش رفته بودم .
سالها بود که فقط به آنها میگفتم :قرص آبی
تا اینکه چند هفته پیش کنجکاویام مرا به خواندن نام روی جلد کشاند: لورازپام ۲
یک شب، وقتی همنوازیِ پدافندها، موشکها و رعدوبرق مرا از این دنده به آن دنده میانداخت، به توصیه مادرم یکی از همان آبیهای کوچک را بالا انداختم. به ساعت نرسیده بود که پلکهایم سنگین شد و بیهوش شدم.
اما این روزها برای دردهای دیگرم سراغش میروم برای پرخوری و برای آن وراجیهای بیپایانِ ذهنم. مکانیزم اثرش هم مثل همیشه است
دقایقی بعد از مصرف، پلکهایتان سنگین شده و از ابتداییترین تواناییهای بدنی ساقط میشوید.
اینطور است که مغز و دهان را برای جنبیدن، تا ساعاتی فلج میکنید.
امروز صبح، با علم به اینکه کسالتی که در تن دارم از کجا نشأت میگیرد، یک فنجان نسکافه را با شکم خالی بلعیدم و به توصیههای تکراری پدرم که میگفت: «هر چه درد داری از همین نسکافه خوردنهاست»توجهی نکردم.
وقتی گوشی را دست گرفتم، دریافتم دیشب در عالم مستی و گیجی، در گروه دوستانم کلی پیام با غلطهای املایی در مذمت زندگی نوشتهام
پیامهایی که امروز حتی ذرهای از آنها را به یاد نمیآورم.
در محیط کار به دلیل کسادی بازار و نبود مشتری وقت را غنیمت شمردم و چیزکی دربارهی اینکه «چرا این روزها نمینویسم » در کانالم انتشار دادم
ساعت ۱۲ تا ۱۲:۰۶ هم به خوردن دلمه خوش عطروطعم مادرم گذشت
و البته با ثبت یک رکورد جدید: خوردنِ غذا در بیش از ۵ دقیقه.
ظهر، تلفنی با ساره درباره وبینار «نویسنده ساز» صحبت کردیم
او از استاد، فضای دوستداشتنی وبینار و لذتی که آنجا میگذرد گفت.
من نیز با خوشحالی ازینکه ساره چهرهی شرمزدهی مرا نمیبیند که بداند بیش از سه ماه است در هیچ وبیناری شرکت نکردهام به صحبت هایش گوش سپردم .
اما ساعت ۵ عصر(تحت تاثیر عذاب وجدان یا میل به یادگیری )وقتی به اجبار خواهرم برای پیادهروی و قدمشماری چند هزاریمان ، راهی بوستان محله شدیم. گوشی همراهم را به گوش راستم چسبانده و لبخند زنان با دوستان نویسنده سازم قدمهایم را شمردم
ساعت ۶ که به خانه رسیدیم، نیمروی مفصلی برای شام تدارک دیدم.
ساعت ۷، برای هزارمین بار، کارتون سیندرلا را با خواهرزادهام تماشا کردم و در نهایت، ساعت ۸، روزنگاری کردم تا پیش از ساعت ۹، حضورم را در سایت اعلام کنم.
امروز صبح زود رفتم چند تا مدرسه واسه کار. فرم پُر کردم. امیدوارم نتیجه داشته باشد فقط.
تا رسیدم رفتم زیر دوش.
بعد ناهار زدم و مثل خرس خوابیدم تا نویسندهساز.
فایلِ شب هول را هم از آن زیرمیرها پیدا کردم و گذاشتم دمِ دست.
پای آزادنویسی نشستم به امید ایدهیی، گزارش نیک آمد به یادم.
میخواستم بیخیالش بشوم، ولی گفتم بگذار بنویسم، هر چقدر هم که کمنیک و کمبار باشد، خوبیَت ندارد روز دومی جا خالی کنم. ناگفته نماند که از آه استاد هم ترسیدم.
|زهرا کردوالی|
یک ساعت یا بیشتر پیاده روی کردم.
تونستم افکار ام رو بهتر از دیروز کنترل کنم.
کتاب خوندم.
نوشتم.
با جناب طوطی وقت گذروندم.
ناهار رو کمتر خوردم که بعدظهر خوابم نگیره.
یکی ازکلاسای دانشگاه رو گوش دادم.
یه چایی خوشمزه از آشپزخونه پیدا کردم و خوردم اسمش یادم رفته الان.
فهمیدم چطور دنده ٢ رو بگیرم که ماشین کله نزنه.
کمتر کلش بازی کردم.
گزارش نیک ۱۶ خرداد:
۱. چهار صفحه آزادنویسی را در کافهی نزدیک خانه انجام دادم.
۲. یادداشت«مبالغه مستعار» از رضا بابایی را خواندم و فهمیدم مبالغه مستعار یعنی حرف مُفتی که زیبا گفته شود یا نوشته.
۳. فصل دوم کتاب «تفکر نقاد» را هم خواندم و آموختم اولین مرحلهی تفکر نقادانه، فهم مسئله و مدعای گوینده یا نویسنده است.
صبح برخاستم به شکر که نباشم از اهل کفر .
خورشید چون هر روزش تابیدسخاوتمندانه
پس چون او باید کاوید جراتمندانه .
چاشتی فراهم کردم و خانواده را به میز صبحانه فراخواندم .
امابعد
ساعتی رابه قول افلاطون تدبیر منزل کردم
و ساعتی تقدیر محفل
آن هم از نوع شعر و ادب به سیاق استاد شاهین کلانتری .
با خود کفتم : ای ناهید ! اینها که می نویسی از بهر چیست ؟
استاد به فغان آمد که : سیاه مشقی است برای تربیت قلم .
گفتم این تربیت قلم که می فرمایید چیست ؟ نام مدرسه ی غیرانتفاعی ؟ یا سبک زندگی ؟ یا زیرشاخه ی مکتب سوررئالیسم ؟ یا …..
گفت : بس است دیگر . تربیت قلم ، برای نوشتن است .
بنویس که خوب می نویسی .
گفتم : مگر رستم تهمتن است ؟
گفت : قلم ، تیری است که از چله ی اندیشه رها می گردد و لاجرم بر دشت فرهنگ فرو می نشیند .
باری به سراغ کاغذ باطله ها رفتم و آزاد نویسی کردم .
– کتاب ضمیر ناخودآگاه یونگ را جهت رفع اشکال تورقی نمودم .
– بعضی نکات مهم را از کتاب نهال شوق یادداشت برداشتم .
– مطلبی برای فرزندم نوشتم .
– کتاب خواندم .
– و ساعت ۵ در وبینار حضور بهم رسانیدم .😅
گزارش روز
اول وقت تلاش کردم دقایقی صبحگاهانه بنویسم و سری به نوشتههای قبلی ناقصالخلقه بزنم. بعد از صبحانه، کار آشپزخانه، خانه و آشپزخانه تا قبل از ظهر که برای رساندن دختر خونه به دانشکده بیرون آمدم. خریدکی در مسیر، کمی وقت بردن و قسمتی هنگام برگرداندنش.
بعد از ناهار دراز کشیدن و گوش دادن به کتاب صوتی «چراغها را من خاموش میکنم» البته بخشی را هم صبح ضمن شستن ظرفها گوش دادم.
چرت نصفه نیمه بعد از ظهر و برگشتن آقای خونه، گرم کردن غذا و کشیدن. بعد تلاش ناموفق برای خوابی هرچند کوتاه. رسیدن به ساعت پنج و حضور خاموش در وبینار نویسنده ساز.
شستن ظرفهای ناهار و خوشحال از آماده بودن شام، الویه اضافهی دیشب. چند صفحه از «خار و میخک» امانتی کتابخانه، خواندم و حالا برای اولین بار دست به تایپ نوشتن گزارش نیک. برخلاف هزیاننویسی میلی به نوشتن آن در من نیست ولی بنابر خصلت شاگرد حرفشنو امروز نوشتم تا شاید روزهای بعد دوستدارش شوم.
ساعت ۷ صبح از خواب بیدار شدم. مادرم هنوز خواب بود. صبحانه را آماده کردم. در حین خوردن صبحانه گوشم به تلویزیون هم بود. مثل اینکه دوباره درگیریهای پراکنده جنگ ادامه دارد. نگاهم به میز تلویزیون افتاد که لایها ی نازکی از غبار آن را پوشانده بود. پس از صبحانه دست به کار شدم و کل خانه را گردگیری کردم. چند خطی شعر از بتول عزیزپور خواندم. چشمم به دو دو افتاد آن را کنار گذاشتم. چند قطره اشک مصنوعی چکاندم تو چشمم. رفتم سراغ کتاب صوتی خشم و هیاهو از ویلیام فاکنر. به فصل آخرش رسیدهام. باید یک بار دیگر آن را بشنوم تا درک بهتری از آن پیدا کنم و در بارهاش بنویسم. بعد از ظهر در وبینار نویسندهساز حاضر شدم و از شنیدن گزارشهای کار نیک دوستان لذت بردم. با خود گفتم تو چرا دست به کار نمیشی تنبل خانم. راستش را بخواهی برخی اوقات فکر میکنم چیزی برای نوشتن ندارم، چون بیشتر وقتم در خانه میگذرد، اما جادوی قلم جوری است که وقتی آن در دست میگیری و شروع میکنی به نوشتن، تو را با خودش میبرد. میبرد جایی که خودت هم فکرش را نمیکنی، اگر باهاش راه بیایی و دل به دلش بدهی.
گزارش نیک شانزدهمین روز خرداد
مامان آمد. خوشحالی آورد.
۱)گامیدن امروز با مادرم بود و خرید بربری. مادر همهی تنهاییها رو پر میکنه.
۲)بازم شالیزار و سبزهای چمنی و آسمون فیروزهای.
۳)در این فضا وگفتگو با مادر به این نتیجه رسیدیم:
اگر نسبت به آینده نامطمئن باشیم، احتمال بیشتری داره به انتخابهایی که قبلاً کردیم، برگردیم.
۴)اسم مامانمو گذاشتم الیمامسوف که کی میشه معادل الی+مامان+فیلسوف
۵)دل الیماسوف غیر من برای شاهین کلانتری هم تنگ شده بود. سراغش رو گرفت. غیرتی شدم. همیشه میگه شاهین منو یاد امیرعلی خدابیامرز میندازه. از همه چی سوژه میسازه (یعنی استاد)، نمکدونه 😁
۵)گونه این بود که باهم گوش جان سپردیم به نویسنده ساز. عاشق قهقههاشم وقتی به تیکههای استاد میخنده.
۶)ساعت ۱۸:۳۰ اولین وبییار رو برگذار کردم. با اینکه بدون لپتاپ دچار باگ باگ شدم اما کمالگرایی غلبه نکرد.
۸)راستی صبح هم موهامو هایلایت کردم. به خوشگلیام نازیدم و دچار استهزا به نفس شدم.
۹)۲ کمتر سیگار کشیدم از دیروز چون وقت هم نکردم. نه اینکه خودخواسته بوده باشه. ولی نیکه دیگه مگه نه؟
۱۰)ادامه جور هندوستان رو خوندم تا حالا ۲ صفحه از واژگان این کتاب رو وارد فضای دایرهم کردم. کتاب سختیه. باید چند بار خانشش کرد شاید شد فهمید چیزی.
۱۱)گزارش نیک نوشتم.
۱۲)شام هم با الیمامسوف رفتیم دونر کباب زدیم به بدن.
گزارش بدنیکم: شبها خوابم نمیبره. قرص میخورم اما اگه زود بخوابم ساعت ۵ صبحه و زود هم پا میشم. عملن خوابی ندارم و نمیدونم این همه انرژی از هوای شماله یا از شروع دوبارهی زندگی.
چون عاشق نشدم.
– خورشید ندمیده دختر کوچکم را پیش دکتر بردم. کلوچه قشنگم سخت سرما خورده بود.
– چون دیشب در باغ بودیم، تعداد کثیری رخت شسته شد. برای ناهار هم خورشت بادمجون بوانداز خانه شد. بالاخره باید سعیم را بکنم تا خانه بوی زندگی بدهد. حتی اگر دختر بزرگم بد غذا باشد.
– وقت تزریقم چون دو شبانه روز خوب نخوابیده بودم، در تزریق تمرکز نداشتم. بد زدم و جایش قد نخود ورم کرد و درد دارد.
– با وجود پانزده سال فاصله گرفتن از زبان انگلیسی. اخیرا از پیجی دو رمان و دو سری رمان خریدم. یک سری چهارجلد و سری دوم سه جلد است. دو رمان تک جلدیام امروز ظهر به دستم رسید. دوست دارم با ادبیات آمریکا به زبان خودشان بیشتر آشنا شوم.
– روزگفتار نه چندان خوبی را هوا کردم. در حالیکه سرگیجههای ناشی از عوارض آمپول همراهیام میکرد.
– کمی در میان کتابهای معرفی شده توسط الهه علیزاده جانم پرسه زدم. جاهای بسیاری مغزم تیر میکشید.
– وبینار استاد کلانتری شرکت کردم، به گمانم نیکنوشت دیشبم را دوست نداشتند. با وجودیکه دنیای بدون طنز برایم سیاه سیاه است، ناچارم کمی روی طنز درونم کار کنم. ممکن است برای بسیاری ناخوشایند باشد.
– وقت روانپزشک دخترم بود، بعد از وبینار عسل فاطمی جان به مطب شتافتیم. در انتظار کسالتبار نوبت، دم را غنیمت شمرده امروزم را گزارشیدم.
جمله اولتو با پوست و گوشت و استخون حس کردم😐 ساعت سه تا شیش صبح دم بیمارستانیم همیشه.
عزیزم کوچولو بلا بدور باشه ازش.
بهبه خورشت بادمجون🥰🥰
قلمت رو دوست دارم زهره جان
برای اولین بار است که گزارش نیک مینویسم راستش نمیدانم استاد میبیند یا نه چون کامنت هایم را نمیخواند ولی یک نویسنده باید هرچیزی را بنویسیدواز نوشتن هراس نداشته باشد.
1.امروزهم مثل چندروز اخیر دیر از خواب بیدار شدم.چون نماز صبح نخوانده بودم حالم گرفته شد.
2.کلبه سرامیکی که برای مامان به مناسبت تولدش ساخته بودم دچار شکستگی داخلی شده بود مجبور شدم سقفش را بارها زحمت عوض کنم
3.ناهار خوردم ظرف هارا شستم و مشغول فیلم نگاه کردن شدم فیلم در مورد فرانکشتاین بود که از خیلی وقت پیش مرا کنجکاو کرده بود که بدانم داستانش چیست فوق العاده قشنگ سرگرم کننده بود البته این نظر شخصی من است بقیه را نمیدانم بلاخره از قدیم گفتن هرسری یه عقلی داره
4.بعداز نوشیدن چای عصرانه دروبینارشرکت کردم و متوجه شدم چندنفراز دوستان وبینار نویسندگی در اهواز هستند وازانها خواستم که باهم در ارتباط باشیم
گزارش تمام
زیبا مینویسین
داشیاا مشتیااا با معرفتااا
به نام عدالت به نام جوون مردی و شجاعت . گوشاتونو وا کنید ، حرفامو تک تک مشق کنید .
این طور که بوش میاد دیروز لیسک مادر مرده تو تله ی گرگ گیر افتاده
همتون دیدید که چشوچالش و آش و لاش بود
جوونمردیتون زیر کدوم سنگ جا گذاشتید
مرام معرفتو تو کدوم جوبی انداختید که چشاشو دیدید دم نزدید
دیروزز قلم نامرد دست روش بلند کرده
بزکش مهر سکوت به لب لیسک زده
لیسک طفلی با سیلی صورتش رو سرخ کرده
خوب چشاتو واکن چشا دروغ نمیگن بامرام
لیسک دلش سوخته بغ کرده دنیاشو لجن گرفته بختش سیاهی گرفته
هیهات جوون مردا آخرت از رگ گردن نزدیک تره
رسم پهلوونی از حق مظلوم دفاع کردنه
نعره بکش لوتی که
نارفیق بی مرام دست لیسک تو دست عدالت بزار مرد باش
دیشب راحت نخوابیدم. باد تندی میوزید و سروصدایش مدام مرا از خواب میپراند. صبح که برخاستم، صورتم را آب زدم و چای نوشیدم. بعد هم با یار قرار صبحانه داشتیم در کافه خونهی سبزوار. صبحانهی انگلیسی سفارش دادیم. پیش از آنکه از کافه بیرون بزنیم کمی نوشتم. با لادن شایانفر قرارِ نوشتاردرمانی ماهانه داریم؛ خوب باشیم یا بد پانزدهم تا نوزدهم هر برج، نوشتاردرمانی چهارروزه میکنیم.
به خانه که آمدم، رفتم سراغ هیچ بخشی از ما بد نیست و تمرین انجام دادم. یکی از درمانهایم جهانگردی است و نقدن چه جهانی گستردهتر از خودم؟
سه هفته پیش، کارگاه کتابچهات را بنویس برگزار شد و خودم هم پابهپای شرکتکنندگان یک کتابچه نوشتم. امروز برای بار سوم ویرایش و بازنویسی و پاکنویسش کردم. برای برادرم نامه نوشتم، یک هفتهای هست که هرروز مینویسم. چهقدر دور بودیم و حالا دارم لذت صمیمت را میچشم. برای خودم آفوگاتو درست کردم و حالا هم دارم روی بهترکردن محتوای کارگاه شور و شوق کودکی۳ کار میکنم. آزادنویسی هم توی این تبلتهای جادویی انجام میدهم که با یک دکمه، حافظهاش پاک شود و منِِ بیبند را از یاد ببرد. راستی بیمعنینویسی هم میکنم؛ سرم سبک میشود.
امروز اولین بار بود که عضوی از وبینارتون بودم.
من شمارو وقتی پیدا کردم که داشتم از هوش مصنوعی میپرسیدم برای تقویت مهارت نویسندگیم باید چه کنم؟
قبل از این آزادیِ مسخره و شرطیه نت بود و سایت رو زیر و رو کردم تا نشونی از شما توی سکوی های عزیزِ داخلی پیدا کنم،حتی به پشتیبانِ سایت پیامک دادم تا جویا بشم-تاکید کردم پیامکی جواب بدن چون راحت ترم!-
اصلا انگار وقتی بهم زنگ میزنن فحش میدن،بگذریم.
عجیب کاریه مدرسه نویسندگیتون،البته با اینهمه مطلب و محتوای رایگان باید بگم مدرسه نویسندگیمون:)
دوست دارم از این به بعد روزنگار بنویسم،نه چون قبلا نمینوشتم بلکه اینجا بنویسم.
باشد که منم رستگار بشم!
سلام سعیده گرامی
بسیار خوشحالم که اینجا هستید.
امیدوارم از امروز، هر روز از شما «گزارش نیک» بخونم.
خوش اومدین😍
خوش اومدی به جمعمون 🩷
سلام سعیده جان به جمع ما خوش آمدید.
خوش اومدین
اینجا اشتراک نامحدودی است که اعتیادآورست. رستگاری در همین اعتیادیست که زمانبرست…
گزارش نیک ۱:
در شانزدهمین روز از از ماه سوم، فصل یکم، روی تقویم زادروز دوستی را ثبت کردیم که چون چشم از خواب زدودیم اولین کارمان این بود که تلگرام را گشوده و در پیوی به ایشان تبریک بگوییم.
پیشآمدی رخ داد که به موجب آن چند ساعتی از صبح را میبایست بیکار بیرون از خانه بگذرانیم. پس دفترچهای را در جیب پشتی شلوار چپاندیم و از قفسهی کتابهای نخوانده، «اسفار کاتبان» از خسروی را بیرون کشیدیم و برفتیم. بر این فکر بودیم که پالتوی زمستانی تمام زلم زیمبوهایمان را چه خوب جا میداد. هرچند که از این ژست نیز خوشمان میآمد. روی نیمکتی در پارک آنقدر غرق در کتاب بودیم که به خودمان آمدیم دیدیم اعضایمان خشکیده و گزگز میکند؛ یک ساعت و نیم گذشته بود. شاهکار را کنار گذاشتیم و دفترچه را(که لازم است خواننده بداند در بدو نشستن آن را بیرون کشیده بودیم و کنار خود گذاشته بودیم) وا کردیم. لحظهای به اطراف نگریستیم و آن سرو را دیدیم که چندی قبل برایش شعری سروده بودیم. آن روز دقایق ممتدی به آن چشم دوخته و در نظرمان مرز رویا و واقعیت شکست. آن سرو متمایز گشت و شعری سروده شد. حال، بعد از چندی همچنان آن سرو برایم متمایز بود. چون حالا دیگر من به آن شعری دوخته بودم.
بلند شدم و گشتی زدم. عمو سیگار داری؟ سیگار ندارم ولی اگه بخوای میتونم ریاضی کمکتون کنم. کمکشان کردم. کاش سیگار هم داشتی دیگه پرفکت پرفکت میشدی عمو. عمو سیگار نداد اما با مساعدتش چند نمرهای امتحانشان را بهبود بخشید.
در راه برگشت توتهای سبز و نرسیده را دیدم. آقا یه توت جون ما رو نجات داد…
دفترچهام را مجدد بیرون کشیدم و شعرگونهای نوشتم:
توتهای کال را
کسی نمیچیند،
سرخ که میشوند
خوردنیست؛
لبان تو…
سپس به یاد دوستمان بودیم و در شهر گشتی زدیم و برای تولدش که یک ماه دیگر است کادویی خریدیم. همواره هدیه دادن را خوشتر از هدیه گرفتن میدانیم. به خانه مراجعتیدیم، قهوه میل نمودیم و تا وبینار نویسندهساز خوابیدیم.
. ساعت ۷ صبح پیادهروی کردم و یک گربه را مجبور کردم گل یاس بو کند.
۲.به «پسته» فکر کردم و در تخیلاتم او را در چالهی زمانی دیدم که داشت به سمت دنیای موازی میرفت تا با منِ دیگر، بار دیگر بزیَد.
۳.هر کاری انجام دادم فیلم و عکسش را گرفتم. سختترین بخش روز همین بود؛ اشکالی ندارد فقط ۷ روز است.
۴. کتاب خواندم چه کتابی! « راز نوشتن» از استیون کینگ اعظم . البته هنوز در ۴۵ صفحهی نخستم ولی اتوبیوگرافیست همراه با آموزش غیرمستقیم نوشتن. من عاشق پشت صحنه هستم و بخصوص پشت صحنهی زندگی نویسندگان.
۵.خانه را شستم و رُفتم و کمی هم عصبانی شدم که چرا کسی منظم نیست و دائما باید درحال مرتب کردن خانه باشم!
همین که سر در کتاب فرو میبرم ، تا از عالم خیال بیرون بپرم کل خانه تبدیل به ویرانه شده ://
۶.فیلم دیدم ، چه فیلم خوبی! «اشکساز» از آن نوع عشقهایی که میپسندم، عمیق و واقعی…
۷.روی زمانم کار کردم، گرهی کور خورده و سر آن هم حسابی حرص خوردم. اما درست در میانهی مچاله کردن برگه، جرقهای زده شد و راهحلی یافتم…
۸.ساعت ۵ دقیقه به ۵ عصر است تا به اینجا همین بود، میروم برای وبینار نویسندگی تا میان پخت و پز از صحبتهای استاد بهره ببرم.
انقدر ثبت گزارش نیک رو به تعویق انداختم که شاهینِ استاد تلنگر زد و از اونجایی که بسیار با محبت و معرفته ابراز کرد که جای اسم خیلیا تو گزارش نیک خالیه که یکیش هم من بودم. از این به بعدتر هم مینویسم؛
۱_روزهای زوج با باشگاه شروع میشه. امروز هم. صبح با مامان بیدار شدیم و از مربای توت فرنگی خوشمزهای که تازه درست کرده ریختیم رو کره و پنیر خامهای و با چای دادیم رفت پایین و خیلی مزه داد (دلتوم نِخاد!!)و بعد راهی باشگاه شدیم.
٢_بعد از کمی استراحت کتاب هنر پرسشگری سقراطی رو دست گرفتم و غرقش شدم. وَه که چقدر قشنگه.
۳_خبر خوش تأتر باده جانم رسید. دوشنبه هم روی ماه خودش و هنرنماییش رو خواهم دید و هم تعدادی از دوستان عزیزم که خیلی دلتنگشونم.
۴_کتابهایی که تو این چند روز اخیر خوندم رو فهرست میکنم که برام خیلی شعفانگیزه_۱.نقطهها(اعجام)۲.کتاب ویران۳.شب طولانی تیز دندان۴.دفترچه خاطرات و فراموشی۵.فیل در تاریکی۶.چنین گفت زرتشت۷.اوتوفرون
https://t.me/layabahadori_noor