«من هیچوقت گلیمم را
از هیچ آبی
بیرون نمیکشم»
-بیژن جلالی
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
28 پاسخ
۱)در وبینار نویسندهساز شرکت کردم و گزارش نیک نوشتم. کانالم را به روز و جستارکی پختم.
۲)در پارک نشسته بودم که یک خانمی حدودن چل و پنج پنجاه آمد و میخاست خیلی نزدیکم بنشیند. پشت تلفن رو آیفون در حال صحبت بودم که گفتم کلی دنبال سایه گشتم اینجا بشینم. وسایلش را پرت کرد کنارم و باسن جاکنان بین من و دستهی صندلی گفت: میگم میخام اینجا بشینم. من هم گامیدم تا دهان اون را نگامیده باشم(لگد نکرده باشم). گفتم: چقدر بیشعور و عوضی هستی آخه کسکش. دست به سینه در سایه نشسته بود .گفت: خودتی. خونوادته. فهمیدم یه چیزیش هست. با تمام عصبانیتم به ادامهی صحبتم پرداختم و از او دور شدم.
۳) خطخطی کردم و با خروجیام مهربان بودم.
۴)دوهزار کلمه آزادانه نوشتم. آزاد و رها.
۵)پس از یک معاینهی انحطاری توسط مامان نسخهی رفتن به دندان پزشکی اتوماسیون شد. دهانسرویس خوبی بود. به خیر و خوشی گذشت.
۶) پارسا گفته بود حواست باشه وقت ثبتنام کنکور نگذره گفتم نه الانا نیست. برای بازیگری. روزی که گفتم ثبتنام کنم روزی بود که از تمدیدش یک روز گذشته بود. فرداش.
۷)پس بعد از مدتها فعل را شروع به خاندن کردم و اتودی که برای آزمون عملی کنکور قصد انجامش را داشتم را انجام میدهم. هم این کتاب هم ۴۵۱فارنهایت. مینویسم که یاداوری شود حتمن.
۸) برای انتشار تصمیم های جدی گرفتهام.
امروز یه داستانک برای تمرین تصویر نویسی نوشتم.
بعد ۳۶ جمله برای تمرین نویسنده ساز با در جستجوی نوشتم و خیلی خوب بود به چند ایده خوب برای نوشتن داستان رسیدم. ممنون بابت این تمرین عالی.
یه تمرین برای گروه نوشتن در لحظه نوشتم که شامل ده پرسش بود که باید به اونا پاسخ بدیم.
کمی خیاطی کردم
چند صفحه از یادداشتهای ویرجینیاوولف خوندم
یه شعر بیمایه نوشتم
دوتا شعر خوندم
کتاب صوتی گوش دادم
آشپزی کردم و موزیک گوش دادم
به رویایی که در سرم دارم اندیشیدم
و برای ادامه روز هم چند کار دیگه رو به سرانجام میرسونم.
گزارش کار نیک امروزم:
۱-صفحات صبحگاهی ام را نوشتم.
۲-نامه ای برای کودکم نوشتم.
۳-برای ناهار برنج و شامی با چاشنی گوجهخورشت درست کردم.
۴- دوساعت نقاشی کردم.
۵-در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
۶-در کلاس بازخورد کارگاه نویسندگی خلاق شرکت کردم.
۷-براساس الگوی پیتزای نویسندگی در طول روز چندین بار نوشتم.
۸-لباس ها و ظرف هارا شستم .
۹- سبزی هارا پاک کردم.
۱۰-به حمام رفتم و موهایم را سشوار کردم.
۱۱-ادامه سریال شنود را تماشا کردم.
۱۱ خرداد
۱. صفحات صبحگاهیام را نوشتم. چند خطی هم در آن فحش دادم به یکی که حرصم را درآوردهبود. دلم خنک شد و روزم را بیدغدغه و غر آغازیدم.
۲. یک کتاب کودک خاندم. دربارهی نگرانی و کنار آمدن با آن بود. از کتاب یاد گرفتم نباید از ترس و نگرانی فرار کرد. باید دربارهاش حرف زد. کتابهای کودک مفاهیمی پیچیده را با زبانی ساده یادمان میدهند و همین مورد ترغیبم میکند، هر روز کتاب کودک بخانم. همچنین دوست دارم تا مهر که برای اولین به عنوان معلم به مدرسه میروم، کلکسیونی از کتابهای کودک داشتهباشم و برای دانشآموزانم بخانمشان.
۳. کتاب دیوان سومنات را تمام کردم.
۴. در وبینار شرکت کردم.
۵. ناهار وشام درست کردم.
1. بسیار نوشتم. به حد وافی و کافی و رضایتبخش.
2. نیمهشب روی تراس در خُنکای خردادماهی یک کتاب داستان کودک خواندم.(برق رفته بود گل بچیند.)
3. یک شعر بیشتر نخواندم. ولی خواندم!
4. یک گل دیگر از گلستان سعدی چیدم. همانطور که گفتم برق هم مثل من رفته بود پی چیدن گل.
5. رمان «مدیر مدرسه» جلال آل احمد را آغاز کردم. نثر آل احمد مثل یک رود روان و جاری است.
6. دربارهی داستانهای کوتاهی که به تازگی خوانده بودم، نوشتم و تحلیل آنها جستجو کردم. «فارسی شکر است» از محمدعلی جمالزاده را بخوانید تا بفهمید چرا فارسی «شکر» است.
7. درس خواندم. امتحانات دارند نزدیک میشوند و استرس عین خوره به جانم افتادهاست.
8. در وبینار «سرزبان» الهه علیزاده عزیز شرکت کردم. الهه مرا به تفکر زیادی وا میدارد و به صبر در یادگیری و معماری دستگاه فکریام تشویق میکند.
9. در وبینار «نویسندهساز» هم حضور داشتم. مثل همیشه استاد کلانتری یکی از فنهای داستاننویسی را سخاوتمندانه بهمان آموخت.
10. دوتا از کارهای عقبماندهام را انجام دادم.
11. به خواهرم کمک کردم.
12. به درد دلهای آن یکی خواهرم صبورانه گوش کردم.
13. کلمهبرداری کردم و متنهایی که به پسندم آمد را در دفترچهام رونویسی کردم.
14. کلی ایدهی ناب به ذهنم رسید و آنها را روی کاغذ آوردم تا فراموشم نشود.
15. از پدر و مادرم ناراحت بودم. اما نوشتن کمکم کرد تا حقایقی که از چشمم پنهان مانده بود را به یاد آورم.
حلزون دابلکلیک شده .
۱. صفحات صبحگاهی را با یک لیوان شیر داغ نوشیدم.
۲. رفتم به مدرسه و تا توانستم تلفن والدینی که منتظر آزمون نمونه دولتی بودند را جواب دادم.
۳.گپ و گفت صمیمانه با یکی از همکارانم داشتم که برایم مفید بود و تجربه دار.
۴.کتاب خسرو خوبان را شروع کردم به خواندن و عاشق آن پیرمرد سیستانی شدم.
۵.به کانال های بچهها سر زدم و بازخورد دادم.
۶.جزوه نویسی کلاس فردایم را داشتم.
۷. برای ناهار املت کدو پختم( بله من با کدو قرار داد بستم)
۸.اندازه سه دقیقه طناب زدم که خدایی عرق برا پیشانیم جاری شد.
۹. در وبینار نویسنده ساز شرکت کروم.
۱۰.حیاط را آب وجارو کردم.
۱۱. رفتم به خانه مامان و پیراشکی تنوری داغ نوش جانیدم.
ـ کمک کردن به خواهر در تقلب کردن درس عربی با استفاده از هوش مصنوعی و فرستادن جوابها برای اون.
۱. بازخورد دادن به داستان برخی از بچهها
۲. شرکت در وبینار نوسندهساز که موضوع آن در مورد ایدهیابی برای قصه گفتن بود. با واژهی در جستجوی
۳. آبیاری درختان انگور و هرس کردن یکی از آنها
۴. پیادهروی دور باغچه و دویدن به مدت ۲ دقیقه برای بهتر خواب رفتن در شب.
۵. انجام تمرینات کاریلماتور
۶. شرکت در کارگاه داستان کوتاه و رسیدن به این نکته که داستانم در ساختار تعریف شده قرار نگرفته. باید بازنویسی کنم آن را
گزارش نیک یازدهم خردادماه چهارصد و پنج
۱- نوشتن یاداشتهای صبحگاهی یا آزادنویسی صبح
۲- نرمش صبحگاهی به همراه هیولای کوچکم که بعد هم کلی جیغ سرم میزند که کی گفته ورزش کنی
۳- مرتب کردن خونه که خب فقط برای یکساعت این عمل اعتبار داره
۴- درست کردن کوکوی عدس که هیچکس محل گربه به این غذای طفلی نذاشت تهش خودم شکسته بسته خوردم
۵- مجبور شدم هیولای کوچولو رو به خاطر یه کیستی که تو سینهاش درآورده ببرم دکتر که از وبینار جاموندم اما تو سالن انتظار به اصل مطلب از نظر خودم رسیدم و اونم ۳۰تمرین ایدهپردازی داستانه که واقعا برای من مفیده
۶- ۹تا تقریبا ۱۰ونیم و ۱۱ شب بازخورد داستان کارگاه۴بود که بازخوردها خیلی خوب بود و منم نتیجهی تلاشهامو گرفتم بالاخره
۱. سعی کردم زود بیدارشوم، نشد. حتا سه تا آلارمهم کاری نکرد. فردا باید بیشترش کنم؟
۲. بعداز چند روز با رفیقم صحبت کردیم. اطلاعاتی رد و بدل شد. تلاش کردیم موردی را درمورد کانالهای تلگرام بفهمیم، اما موفق نشدیم.
۳. آماده شدم و نشستم تا اول وبینار را شرکت کنم و همین که تمام شد، بروم سمت استودیو.
۴. در وبینار نویسنده ساز امروز: یک تمرین داشتیم. شخصیتی را معرفی کنید که در جستجوی چیزی است. مثلن:
+ دختربچهای در جستجوی آبنباتهای گمشدهاش است.
+ دختری در جستجوی کلبهای در جنگلهای اطراف خانهشان است، که در خابهایش آن را میبیند.
+ مرد سالمندی در جستجوی نوار کاستهایی است که در نوجوانی میخرید و از ترس پدر قایم میکرد.
+ رنگ زرد، در جستجوی رنگ آبی مناسبی است که زندگی برایش سبز شود.
+ کفشهای مادر، در جستجوی کفشهای فرزندی است که ناگهان از دنیا رفته.
۵. رفتم استودیو. فایلهای جدید را کپی کردم. کمی با بچهها گفتگو کردیم. درحد صحبتهای کوتاه و سطحی با آنها خوش میگذرد. در زمان طولانی نمیتوانم با آنها ارتباط برقرار کنم.
۶. از همانجا رفتم به سمت پل مارنون. فکر میکردم آب رسیده است به زاینده رود. اما هنوز خشک بود. در بیآبی و خشکی نشستیم و با دوستم یک عالم حرف زدیم. برایم هدیه کوچکی خریده بود که لبخند بزرگی روی لبهایم آورد.
۷. از ساعت یازده که به خانه رسیدم تا الان که یک و نیم نصفه شب است، فقط در گوشی تابیدهام. از دست خودم عصبی و کلافهام. ولی سعی میکنم با خودم دوست باشم و خودسرزنشگری نکنم. انگار که دوستم چنین کرده و حالا عصبی است. خودم را آرام میکنم و به خاب میروم.
۸. امیدوارم فردا را کمتر از دست بدهم.
1.صبح تو مترو یه متن تو نُت گوشیم نوشتم که خودم خوشم اومد
2.فرصت کردم متن زندگینامهی خانم زینب قهرمانی رو بخونم که بسیار لذت بردم.
من متاسفانه فرصت آزادِ زیادی در طول روز ندارم که این ناراحتم میکنه که نمیرسم خیلی چیزها رو بخونم یا بنویسم اما سعی میکنم از همین مقدار ساعات آزادم استفاده کنم. امیدوارم فرصت کنم متن دیگر دوستانم رو هم بخونم.
امروز که زندگینامهی خانم قهرمانی رو خوندم فکر کردم چقدر دونستن مسیری که آدمها در زندگیشون طی کردن میتونه دلنشین باشه. در حالت عادی همهی ما از بیرون معمولی و عادی به نظر میرسیم و شبیه به هم. اما وقتی داستان زندگی آدمها رو میخونی یا میشنوی میفهمی هرکس ذرهای از دنیایی هست که درش زندگی میکنه با صدها بالا و پایین و خوب و بد. اگر استاد دوباره کارگاه زندگینامه نویسی گذاشتن حتمن شرکت کنین👌🏼👌🏼
3.وبینار نویسنده ساز مثل همیشه عالی بود و موضوعی که استاد گفتن راجع بهش فکر کنیم هم به نظرم بسیار برای باز کردن قفلهای ذهنی عالیه
4.بعد کار یه کوچولو پیاده روی کردم. داشتم به ملال و رنج فکر میکردم که چیه و چکارش باید کرد، که یهو دلتنگیِ بابام اومد دستشو گذاشت بیخ گلومو فشار داد. چند قطره اشک تو چشمم اومد اما نفس کشیدم و دندونامو رو هم فشار دادم و خودمو جمعوجور کردم.
من منکر احساس در آدمیزاد نمیشم اما درمورد خودم، دوست ندارم غمم رو دیگران ببینن. چون اعتقاد دارم هرکس حداقل یه دردی داره و این انتشار غمِ من به دیگران، شاید دردشونو سنگینتر کنه. دوست دارم خنده رو، رقص رو، عشق و بوسه و بغل رو توی حتی ملع عام ببینم اما دیدن غم بقیه غمگینم میکنه. درنتیجه خودمم غمم رو نشون دیگران نمیدم.
5. شب بازخورد کارگاه داستان کوتاه ۴ رو داشتیم که از صبح ذوقشو داشتم. خیللللی خوب بود و مثل همیشه خیلی حالم رو خوب کرد. اونقدر که خاب از سرم پریده😅
ما شب مهمون داشتیم و من به هیچ وجه نمیخاستم جلسه رو از دست بدم. پس با یه ببخشید کلاس دارم، نزدیک به ۳ ساعت نشستم پای کلاس و کِیف کردم
و تامام
چشمای منم از این فهرستنگاری هر روزه اینجوری مثل حلزون تیک خورده
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲. به گیاهام رسیدم و اینا که انقدر میزائن، من بجاشون پیر میشم.
۲. دو تا طرح تذهیب و مینیاتور تلفیقی درآوردم، یه نصفه رو تکمیل کردم و یکی رو کامل قلمگیری کردم. جسمم شرحه شرحه شد سرش.
۳. از رود راوی خوندم و کلمهبرداری کردم.
۴. یک لیست از تکنولوژیها و ایدههای کمپانیهای سبز رو جمعآوری کردم زمانیکه با نت آبیاری شدم.
۵. در سرزبان، نویسندهساز، بازخورد داستانکوتاه و ویبنار آقای کمالی شرکت کردم.
۶. داستان کوتاهم رو بازنویسی کردم.
۷. سودوکو پر کردم. (ادای اسمارتیز بازی)
۸. تمرینات زبان ژاپنیم را انجام دادم.
۱. هنگام خواندن سبکشناسی نثر به مقامهنویسی برخوردم و کنجکاویام را برانگیخت. تصمیم گرفتم مقامهای فارسی بخوانم.
۲. نیم ساعت آزاد نویسی داشتم.
۳. خود را به نیمهی کتاب رودراوی رساندم و از دایره واژگان نویسنده و فضای سورئالی که خلق کرده، حسابی غرق حیرت شدم.
۴. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
۵. در جلسه بازخورد کارگاه داستان کوتاه شرکت کردم و از داستان همسفران لذت بردم.
۶. کوشیدم چند سطری از احساسات بنویسم و از زیرمتن استفاده کنم.
حلزون داره میگه: «یافتم. یافتم»
شاید خانمحلزونی مناسبشو یافته.
شایدم داره لیستشو تیک میزنه که برای خانمحلزونی چی کار کنه که مخشو بزنه.
۱. حواسمو جمع کردم به تعداد بسکوییت مادرهایی که انداختم تو کاسهم.
۲. دومین روزگفتار رو گذاشتم توی کانالم.
۳. با دقت به بافت و رنگ میوههایی که لمباندم نگریستم. چقدر زیبان.
۴. واقعیتی را پذیرفتم.
۵. چند داستان کوتاه، ویرایش کردم.
۱. امروز رفتم دیدن بچههای راوک. دیر رسیدم امروز. اولین بار. البته آخرین نفر نبودم. کلی خوش گذروندم. ریحانه برام کیک گرفته بود و کتاب. برادرم جادوگر بود. واای کلی ذوقیدم برای هر دوش. اینبار فرصت نشد حرف بزنیم. دیر اومدیم و زود رفتیم. اما خوش گذشت حسابی. دیدن بچههای نویسندگی خیلی خوش میگذرد. خوش گذشتن هم کار نیک میشود دیگر.
۲. کتاب برادرم جادوگر بود را خاندم کامل کامل. برای دومینبار باز هم گریهدار بود. چرا اینقدر خوب است این کتاب؟ چرا؟ خوشحالم که کتاب کاغذیاش را دارم.
۳. پست کانالم را نوشتم. هی دوباره پست. پستی دربارهی پست.
امروز فقط همینها. دیروزم که یادم شد.
گفتم که دلم گشنه است. گشنهی خواب. اما. یکربع به هشت بیدار شدم. دلم گشنه است. گشنهی خوابی تا لنگ ظهر. با صدای بابا بیدار شدم. صدا که بیدار میکند خوابم را میبرم از یاد. رازش، سرش، علتش را نیافتهام. تنها صدای آدمیزاد خوابهایم را میفراموشد.
امروز صفحات صبحگاهی را در 25 دقیقه نوشتم. این را رکورد به حساب میآورم. اولین بار یکساعت شد نوشتن سه صفحه.
تمرین زمان کایروسی را انجام دادم. گنگ بود و سخت. کایروس زمان ادارکی بود. از جنس خاطره. کرونوس هم گاهشمار. گاهشمار استرس را تزریق کرد به رگهایم و همین استرس را ادراکی از زمان کایروسی گرفتم. اما در طول روز بسیار احساساتم تغییر کرد و نمیدانم چطور کایروس را بشناسم.
چرا همه چیز در تئوری آسان است؟ چرا در عمل مشنگ میشویم؟ عملکرد را باید بشناسم؟ اصلن خود عمل چیست؟ عمل کردن چیست؟
بگذریم از زمان و به کاریکلماتور برسیم که چند صفحهای خواندم و هیچ ننوشتم. اینها را از عباس گلکار بیشتر دوست دارم.
ناهار هم ماکارونی درست کردم. فعل پختن برای ماکارونی بنظرم جالب نیامد. در آن یکساعت برای اینکه از رنج غذا پختن بکاهم اینستاگردی هم کردم. پیج مادر و دختر را هم فالوییدم. الههها علیزاده و نصیری.
کاری را که نباید کردم. بسیار در رنجم که با وجود آگاهی باز هم اشتباه را میانجامم. همین رنج باعث شد در روزسوال و نویسندهساز به خواب روم. خواب مکانزیم فرار. فرار کردم از خودم.
بعد از نویسندهساز نوشتم. نوشتم و به چیزهایی هم رسیدم. بدک نبود.
در کارگاه پرسش نجاتبخش حضور داشتم. مادرپرسشها را یاد گرفتم. امید است تمرینش کنم.
صبح با زمزمه پرسیدیم و پرسیدیم اما برای جلسهی شب به دو دلیل نتوانستم حضور داشته باشم یکی شلوغی خانه و دومی حالت تشنج روحی. گمانم این هم فرار بود.
بعد از شام کوشیدم برای کانال یادی داشت کنم ولی انگار هیچ ندارم برای گفتن. میترسم از این وضعیت.
دربارهی بدیهیات جستجو کردم ولی چیزی دستگیرم نشد. به سایت انسانک رفتم و آنجا هم چیزی نیافتم اما یکی از مقالههایش را تا نصف خواندم و چون نفهمیدم چه میخوانم گذاشتمش برای صبح.
خیلی دلم میخواست پرسشگری کنم امروز ولی با کاری که نیک نبود روزم را ریختم در چاه توالت.
به تراپی هم فکر کردم. دنبال شغلم. شغلی که در خانه بتوانم حداقل نیمچه درآمدی داشته باشم. هزینهی تراپی خودش جلسهی جداگانه میخواهد. فقط تراپی؟ نه والا 99% چیزها نیازمند پیل است.
از فاطمه ذاکر و هانیه عسکری هم تشکر مینمایم که ترغیبم کردند بنویسم از روز نانیکم. میدانم نانیک کلمهی جالبی نیست اما نانیک نانیک است دیگر.
شبتان بخیر.
📝 نمرهی امروز: ۹/۱۰
· آماده کردن صبحانهی چیتانپیتان برای خودم. آدم با حوصله، آدمِ بهتری است.
·گوش دادن آهنگهای تشنجی که جدیدن بهشان علاقمند شدهام.
· رسیدن پارچههای نو. کشیدن الگو. غرق شدن در دوخت.
· وبینار الهه علیزاده و قصهی زمان کرونوسی و کایروسی.
· وبینار استاد کلانتری و درک تضاد هدف با نیاز در داستان.
· ۱۰ دقیقه آزادنویسی.
· پیادهروی در غروب خنک، تماشای آسمان.
· جلسهی بازخورد داستان کوتاه؛ جمعِ مشتاقکننده.
۱.صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲.تو کلاسها گوش دادم.
۳.موقع شرححال گرفتن امروز به پرستاری کمک کردیم مایع درون شکم بیماری رو بکشه. دوستام کمکش کردن و من وسایلشون رو نگه داشتم.
۴.حواسم بود دوستام تموم سوالها رو بپرسن و شماره اتاقو نگاه کنن.
۵.دو ساعت درس خوندم.
۶.وبینار و بازخورد داستانکوتاهو بودم.
۷.دارم مشقای دانشگاهو مینویسم.
۸.زودتر خوابیدم و زودتر بیدار شدم.
کارهایی که از قبل در دفترم نوشته بودم:
✅️۱. صفحات صبحگاهی را کمی بعد از بیداری و چک کردن تلفن همراهم نوشتم.
✅️۲. کلاس یوگا رفتم و مربی گفت با توجه به اینکه تعدادتان روزبهروز کمتر میشود، ممکن است دیگر نیایم چون برایم نمیصرفد. در حالی که به این فکر میکردم که من هم تصمیم گرفتهام نیایم، به حرفهایش گوش دادم و سرتکان.
✅️ ۳. حال و احوالم را دو بار در روز با عنوان هانیهی روز و شب ثبت کردم.
✅️۴. به پیشنهاد الهه و شیما، زاغ سیاه خودم را چوب زدم و ساعتهای روزم را track کردم.
✅️۵. به وبینار سرزبان و نویسندهساز پیوستم.
✅️۶. با انجام تمرین مثلثوال کمی از سردرگمیهایم را رُفتم.
✅️۷. ساعتها نقاشی کشیدم.
❌️درس نخواندم.
+
کارهایی که در طول روز پیش آمدند:
یکی از دوستانمان تماس گرفت و گفت به خانهمان میآید. بنابراین ماسک کوزت زده و
۸. ظرف شستم.
۹. جارو کردم.
۱۰. توالت را شستم
۱۱. گردونهی طاقچه را چرخاندم و کدتخفیف هفتاد درصدی بردم و کتاب گرانی را خریدم.😍
۱- چند شبیست که کار نیک در نیک نمیکنم. نمیآیم اینجا. راستش یادم میرود.
۲- من عاشق حلزونهای نویسندگی هستم. تا چشمانش را دیدم فهمیدم به من تیک قرمز داد، یعنی کجایی چرا چند شب نمینویسی؟
۳- مگر آدم چند بار عاشق میشود، من عاشق بیژن جلالی هم هستم. با شعرهایش زندگی میکنم. ساده و پرمایه مینویسد.
۴- راست میگفت بیژن جلالی مگر گلیم ارزشش را دارد که از آب بیرونش بکشیم. بگذار همانجور خیس بماند. حالا قالی ابریشمی باشد ارزشش را دارد.
۵- همیشه دوست داشتم وبینار بگذارم، این بار دلم را به دریا زدم و از دریادلی استاد هم استفاده کردم و با گلستان رفاقت بیشتری کردم.
۶- یکشنبهها ساعت ۶:۳۰ شما هم بیایید. مجلس بیریاست. پذیرایی با: شیرینی گلستان و چای کلمهها
۷- هنوز به آزادی اینترنت عادت نکردم. کار نیک دیشبم سرزدن به کانال دوستان بود. انگار روی ماه همه را با کلمههایشان دیدم.
۸- امروز از صبح دارم سیر تمیز میکنم. خانه پر از عطر سیر شده است. همه جا ضدعفونی شده. کمی سیر برای سیرترشی و کمی هم برای سیرداغ آش. راستی آش رشته دوست دارید؟
۹- ببری گربهی روی دیوار زن گرفت. یک زن سفید رو و خوشگل. به نظرتان باید لباس بدوزم؟
۱۰- امروز در کانال نوشتزار گلی موعودی یک پست گذاشتم. کتاب «پدرم» اورهان پاموک را خاندم و چیزکی نوشتم. او از سختی راه نوشتن و صبر در آن میگفت. پس بیخود نیست، استاد هی حلزون مدل به مدل میکشد تا به ما یادآور شود ما همان حلزونهایی هستیم که این راه را با شرایطهای مختلفی طی میکنیم.
گزارشگر کار نیک فرح:
1. با دل درد بیدار شدم دیروز عصر از خونه مادرم که اومدم توت خوردم، طالبی خوردم ووو خوب بگو چه خبره کارد بخوری! فقط چای گرم شیرین خوردم ناهار هم نخوردم که زود خوب بشم.
2. کار نیک امروز من حمام بردن مادرم بود. واقعن نمیدانم من مادرم، او بچهی من! یا او مادره و من بچهاش 😞درست یک بچه ۴ ساله شده انگار ۸۰ سال دود شده رفته تو هوا. کارهای شخصیایش را دیگر نمیتواند انجام بده. لباسهاشو درآوردم. با واکر به حمام بردمش. بدن خمیده و استخوانی شده، چون چاق بوده و الان پوست بدنش چروک خورده و آویزان شده. سرش را شستم . دستش بالا نمی امد، که موهایش را بشورد. تنش را لیف زدم. در یک حمام دومتری مگه میشه! در حمام را بازگذاشتم. دوش را روی بدنش گرفتم. سردش بود غر زد، کولر و پنکه را خاموش کردم. سریع لیفش زدم. گریهام گرفته بود خدایا پیری دیگه چیه، به قول امریکاییها “ ایتس نات فیر” دردی که همه به آن دچار میشویم. خوب شستمش و سریع بیرون آوردمش با مشقت و سختی.
خدا را شکر حمام کوچیکه و زود گرم میشه و فضایی برای راه رفتن نداره و الا صد دفعه میخورد زمین. بعد از حمام مادرم کارهای خونهاش را کردم ظرفهارا شستم و اسنپ گرفت. اسنپ ۱۵۰ هزار تومان شده !
راننده جوان بود و از وقتی سوار شدم از جنگ گفته و از اینکه اسراییل با مردم ما کاری ندارد او فقط میخواهد حکومت ایران را ساقط کند . دشمن ما اسراییل هست و جاسوسهایش در همجا هستند خصوصن در ردهبالای مملکت.
3. اومدم خونه کمی استراحت و کمی در فضای مجازی چرخیدم، البته فقط در سایت مدرسه نویسندگی چون فیلتر شکن نمیخواد.
4. دیدن تلویزیون با بافت کوسن نیمهکاره
5. شرکت در وبینار نویسنده ساز و حظ معنوی بردن از این برنامه
6. دیدن فیلم مسخره کرهای، که نصفه رهایش کردم و به انیمیشن پناه بردم.
7. بار گذاشتن قورمه سبزی برای فردا ( زود پز در فرهنگ خونه من جای نداره)
8. درست کردن اولوویه
9. نوشتن روزانه نویسی
10. بحث و گفتگو با همسر و به نتیجه نرسیدن با یک نمونه مرد ایرانی دیکتاتور
11. بافتن، شکافتن، پختن، شستن، نوشتن، خواندن، و رونویسی از کارهای روتین این روزهای من شده، و بابتش شکر خدا را میکنم.
۱- مریضی بیپروا اوج گرفته است، میکوشم با بدنم مدارا کنم تا این شرایط را پشت سر بگذارد.
۲- پیادهروی و خواندن و نوشتن و وبینار را در حالت احتضار گذراندم. چه مدارایی.
۳- مغازهداری که متولد ۱۳۳۷ بود انگار دلش میخواست با کسی حرف بزند. همان لحظه تجربهسازی در ذهنم کلید خورد؛ ماندم تا از خاطراتش بگوید، میگفت همینکه زندگی سروسامان گرفت خدا آمد و خانم را برد و بعد توضیح داد که با همسرش از کلاس اول ابتدایی روی یک نیمکت نشسته بودند و از همان روز دیگر هیچوقت از هم جدا نشده بودند، اما خدا آنها را جدا کرده بود. تجربهسازی واقعن نیک است.
مشخص است امروز حلزون، حالش خوب است؛ خدا را شکر.
انجام حرکات کششی، ورزش، و مدیتیشن را انجام دادم.
سرکار رفتم و گزارش مأموریت روزهای قبل را نوشتم. نامه دادسرای بخش آفتاب را فرستادم.
بالاخره تونستم با امتحان کردن فیلترشکنهای مختلف، یک گشتی توی فضای اینستاگرام و تلگرام بزنم.
افعال بسیط فارسی را مرور کردم. خیلی از کلمات به نظرم عجیبند و معنایشان را نمیدانم.
در وبینار شرکت کردم. وبینار راجع به ارتباط شناخت، خاستن، نقص، و رنج بود و در آخر هم به موضوع جستجوگری رسید.
22 تا موضوع برای هدف جستجوگری به ذهنم رسید و یادداشت کردم.
برای شام مهمان داشتیم؛ عمو و زن عمو و دو تا از عمهها، مهمانمان بودند.
کله صبح ، ساعت هفت و نیم برای امتحان از خواب بیدار شدم. یک بخش کتبی داشت و یک بخش شفاهی. بخش کتبی رو علمی و غیر علمی(بافتنی) نوشتم و بالاخره تمام شد. بعد سریع به عنوان اولین و بیحوصلهترین نفر وارد اسکای روم شدم. دعا میکردم:« خدایا چون جلوی چندنفر داره ازم پرسیده میشه، حتی اگه هیچی هم سر کتبی بلد نبودم، یه کاری کن توی این ضایع نشم.» و خداروشکر پروردگار به موقع به دادم رسید.
عصر قرار بود بروم دندانپزشکی ولی انقدر سردرد و حالت تهوع داشتم که به جایش باید با برانکارد به بیمارستان منتقل میشدم. کسی هم خانه نبود و داشتم از دست میرفتم.
بالاخره با دوا و درمان کمی حالت عادی پیدا کردم و به سمت دندانپزشکی که نمیدانستم قرار است پول خون پدرشان را ازمان بگیرند (البته ناحقی نمیکنم که امکانات خیلی پیشرفته و فضای خاصی هم برای بیماران گذاشته بودند)، رفتم؛ اما متاسفانه پدر گرامی از شنیدن قیمتها نزدیک بود قلبش بگیرد و بعد از ویزیت با اعصاب خط خطی برگشتم خانه.
بعد از اینکه توانستم گره سیمهای مغزم را باز کنم، به همراه دوست عزیزی به پیادهروی و کافه رفتیم. آنجا هم شانس به من رو نکرد و بدمزهترین شیک لوتوس عمرم را خوردم. هر جرعه که مینوشیدم، سعی میکردم در مغزم مزهاش را از شیر عسل غلیظ بدطعم کمی به مخلوط شیر با بیسکوییت لوتوس شبیه کنم که البته خیلی هم موفق نبودم.
شب به خانه برگشتم و بعد از تماشای یک سریال با پدرم یادم آمد که به یکی از بخشهای خوب و جذاب روز رسیدم و باید روزنوشتم را بنویسم!
۱.نوشتن به محض بیدار شدن.
۲.خاندن کتاب قدرت شروع ناقص.
۳.خاندن داستان کوتاه.
۴.ترسیم نقشه راه موضوعی.
۵.نوشتن ایدههایی متناسب با وبینار امروز نویسندهساز.
1.صبح که بیدار شدم حس خیلی باحالی داشتم نمیدونم از چی و کجا نشات میگرفت ولی سرحال بودم. بعد از نماز صبح یه لیوان آب خوردم و بعد رفتم پارکینگ تا به گربهها سر بزنم، گفته بودم که یه گربهی مادری سه تا کوچولو به دنیا آورده و اینا شدن سرگرمی منو خواهرم.
2. برگشتم بالا و صبحانهمو خوردم و برا گربه کوچولوهام نونو تو ماست و سیر حل له کردم و بعد براشون بردم. خودمم همونجا تو پارکینگ پیادهروی کردم که کار نیکی هم برای خودم کرده باشم.
3. بعد از اومدن تو خونه، شب هول رو گذاشتم جلوم و دوباره از اول شروع کردم به خوندن و تا صفحهی ۱۰۰ پیش رفتم. هربار که از اول میخونمش، برام دلچسبتر و قابل فهمتر میشه و روونتر میخونمش و بیشتر لذت میبرم.
4. پاشدم تو خونه چند قدمی زدم و رفتم سراغ یخچال و دلم لواشک میخواست، از لواشکایی که پارسال پخته بودیم برداشتم و هوس دلمو رفع کردم و جاتون خالی خیلی چسبید.
5. حین لیس زدن لواشک آزادنویسی میکردم و منو برد به حال و هوای زمانی که داشتیم این لواشکا رو میپختیم و من یواشکی کلی نمک تو دیگ ریختم و الان این لواشکا خوشنمک و ترش شدن.
6. از لباسایی که دیروز سوا کرده بودم و دیگه تنم نمیشد، دل کندم چون هم امیدی به کوچیک یا لاغرتر شدنم نبود و هم نو بودن. ترجیح دادم بدمشون به کسایی که لازمشون دارن.
7. وبینار نویسندهساز رو شرکت کردم و کلی درمورد اینکه « زنی/مردی/کودکی در جستجوی چیزی هست» برای ایدهی داستان کوتاه یا بلند، حرف زدیم و یاد گرفتیم.
8. امروز اسمای دوستای عزیزم «مارال علیرضایی و ماهگل مرتضایی» رو تندتند پشت سرهم تکرار کردم و مثل بازی تکرار کلمات سخت پشت سرهم که تهش سوتی میدی، و هنوزم اسماشون مثل آهنگایی که تو سر کسی هی تکرار میشه، دارن تکرار میشن.
9. بعد از وبینار، چند قدمی تو خونه زدم و چند تا تصویرسازی زدم رو کاغذ.
10. تو جلسهی بازخورد داستان کوتاه شرکت کردم و از شنیدن داستانهای بقیه کلی ذوق کردم و به بودن تو این جمع کلی عشق کردم. الانم تو جلسهایم و هنوز نوبت بازخورد به داستان من نشده و خدا بخیر بگذرونه.
اولین وبینار تنهایی زندگیم رو راه انداختم. با تشکرات فراوان از شیرینبانو علوی.
به آیدا برای راه انداختنِ پادکست، مشورت دادم.
اتاقم رو بعد یه هفته پاک کردم. تو بالکن پر از تار عنکبوت بود. کودتا کرده بودن.
تاریخ خوندم برای امتحان. موقعیت سوقالجِیشیِ تونس باعث جنگ توش میشده. ولی به نظر من جیش میشده بهش.
تو جلسه نقدِ کانون پرورشی شرکت کردم. فوت دادم به منتقده.
فِرنی پختم برای صبحونه فردا.
صدای سخن عشق شنیدم. فرزان با فلسفه اسپینوزا زخممون کرد. 😐
وسط وبینار علیزاده رفرش کردم و گنجایش به روم پُر شد.
بازم ازم کار میخواید؟ خیلی بود همین.
سلام استاد و سایر خوانندههای عزیزم.
میآم کتاب بخونم، هوسِ نوشتن میکنم.
میآم بنویسم، هوسِ خوندن میکنم. خلاصه از این هوسبازیا، فعلن بیشتر نوشتن نصیبم شده و یه کوچولو خوندن.
وبینار رایگانم رو برگزار کردم؛ از مسیر یاددادن و یادگیری گفتم و اشاراتی به حقنوشتن کردم و یه مطلب تازه که تپی سایتم نوشتم.
نامههای خوبی برای برادر بزرگم حسن، و خواهر دوقلوم زهرا مینویسم. تصمیم دارم بیشتر دربارهی فنون نوشتن برای داداشی بگم و دربارهی توسعهی فردی برای زری.
خریددرمانیهامو از کتاب و دفتر و قلم، دوماهیه که گسترش دادم به لوازم آرایشی و بهداشتی هم.
امروز میکاپ ریموور گرفتم و ادکلن.
کارای نکردهم جلوی چشممه؛ ساز، تمرین از اول طراحی کاراکتر، اسکیت، وبینارای شما و الهه…
اتفاق خارقالعادهای ذکر نشده که نشون میده گزارشها اصل هستند.
۱. آفتابدرمانی کردم.
۲. تو چت با یکی از دوستان اوتیستیکم شوخی کردم که بخاطر مدل مغزِ صفر و یکیش، متوجهش نشد. موقع توضیح دادن شوخی، دنبال کلمات درست میگشتم و جملاتمو عینیتر میکردم. نتیجهی این مدل بازی با کلمه، یه جرقهی کمرنگی برای داستانک شد.
۳. شب وقتی رسیدم خونه تیتراژ سریال هزاردستان از تلوزیون پخش میشد و برای اولین بار بود که میشنیدمش. همینجوری که از هیجان رو نوک پاهام راه میرفتم، ۲۰ باری پشتِ هم گوشش دادم. بعدم با بابام قهر کردم که چرا این همه سال این قطعه رو بهم معرفی نکرده