«این قاعدهی جهان است که دانایانْ نادانی خود را میبینند و نادانانْ خود را دانا میدانند.»
–رضا داوری اردکانی
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
25 پاسخ
براساس روتینی که دارم چند دقیقهای حرکات کششی انجام دادم، آب خوردم و زیر نور آقتاب رفتم.
ورزش کردم. چند دقیقه مدیتیشن کردم و قدم زدم.
ماشین لباسشویی را روشن کردم.
مدارک موردنیاز بانک برای دریافت وام را بارگذاری کردم و تونستم وام بگیرم.
شاید باورتان نشود ولی رفتم کلینک زیبایی و موهای صورتم را بلیچ کردم و بعد هم رفتم آرایشگاه برای مرتب کردن ابروهایم.
دنبال یک کافیشاپ و رستوران خوب گشتم؛ تا فردا دوستم را ببینم.
بعد از ناهار هم در کلاس کاریکلماتور و بعد هم در وبینار مدرسه نویسندگی بودم.
بعد از شام هم دوباره قسمتهایی از فایلهای کاریکلماتور را گوش دادم. و مقداری هم از کتاب شاهراه تأثیرگذاری خواندم. و مفهوم پرداختن به یک پروژه برای تجربهسازی را بهتر متوجه شدم.
چقدر حیف که هفته آینده که جلسه بازخورد کاریکلماتور داریم؛ من مسافرت هستم و به احتمال زیاد کلاس آنلاین را از دست میدهم.
و بروم که بعد از نوشتن این متن، برای خواب آماده شوم.
۱) در راستای پست تجربه سازی چند دقیقهای میشود که تصمیم گرفتم امروز شخصیت دیگری باشم.
۲) انتشار در کانالم را از سر گرفتم.
۳)پس از تاسف و غمبارگی برای شکستن کوزهای که بسیار دوستش داشتم تصمیم به چسباندن قطعات به روش کینتسوگی کردم. امید به درست شدن صد در صدش ندارم چون از آن جایی که ضربه خورده خاکشیر شده است و قسمتی نیست. اما تا اینجا کار خوب پیش رفته است. بیشتر ازش میگویم.
۴)سه موتور پلیس جلویم را گرفتند و یکیشان گفت جیبهایم را بیرون بریزم. پس از گشت و استعلام گوشیام یادم رفت بگویم من مصرف کننده نیستم، فقط فروشنده.
۵) به مادربزرگم سر زدم.
۶) و با وجود آدمگریزیام تماسی را بدون موکول کردن به بعد جواب دادم.
۷)کتاب نصفه رها شدهای که دوستش داشتم را پیش بردم و فصل سوم کتاب تکرار را تمام کردم.
۸) کلمه برداری و به روش صد جمله باهایشان مشقبازی کردم.
۹) طرح دیالوگی داستان را نوشتم و داستان سومم را تکمیل و ارسال کردم.
۱. امروز روز شستن رومیزیهای خانه بود، شستم و به همراه دختران به خانه مادر شتافتم.
۲. لولیتا را از لادنجان گرفتم، امشب میخوانم.
۳. با خواهرم سر معماران کصمغز سطح کشور گفتومان کردیم. چندین کانال و چندین وبسایت، از معماران وطنی و خارجی را از چشمگذراندیم.
۴. روز سومی است که به پیشنهاد عنوانی از سوی گیابند جان، آزادنویسی گروهی میکنیم. غیبت از مادرشوهر به آزادنویسی گذشت.
۵. عکس پروفایل خودم و کانالم را تغییر داده و پست روز را هوا کردم.
۶. تا نیمهشب ریواس خورده و فیلم میدیدم.
۱ـ از خواب که خسته بیدار شدم یک دل سیر خودم را فحشکش کردم بخاطر دیر خوابیدن و دیر بیدار شدنهایم.
۲ـ با رفیقم در مورد اینکه چرا بچهاش این همه حرفگوش نکن بار آمده درد و دل کردیم. گفتم بهتر است سعی کنی به جای واکنش تند،. نرمتر با او رفتار کنی. بچهاش از آن ور داد میزد که گشنه است. شیشه آب پرتقال را میخواست بردارد که بوم. فرش سیراب شد از آب پرتقال. دوستم داد زد که الان میام حسابتو میرسم پدرسگ. تلفن را قطع کرد تا کماندویی حسابش را صاف کند. واقعن در قانع کردن آدمها خیلی ثاثیرگذارم.
۳ـ از بس بدون اینترنت ماندم عقدهای شدم. سرور چت جیپیتی را کم مانده بترکانم. امروز ازش پرسیدم چرا خر، خر شد و اسب، اسب.
۴ـ گفتم روی درس و مشقم را باز کنم. موفق شدم. واقعن کتابهای درسی روی (جلد) قشنگی دارند.
۵ـ غلق کیک پختن در ایرفرایر را بالاخره یاد گرفتم. نباید مایع کیک را خیلی زیاد بریزی. بهتر است مایع کیک را در ظرفهای کوچک کاپکیک ریخت.
۶ـ از کتاب درمان شوپنهاور ۵۳ صفحه خواندم.
۱. کلهی سحر خابیدم، کلهی سحرتر بیدار شدم.
۲. لباسای تا کردنی کمد تموم شد. قبل از اومدن تابستون، جابهجایی تکمیل شد✅
۳. یه دل سیر پیاز شدم.
۴. وبینار اومدم بالا. بغض یاکریم بودم یا موسی؟
۵. رفتم دیدن خالهش. تو گوشش گفتم نوایی همیشه همینقد تو آرامش باشی گیگیلیمن.
۶. کاری که خودم باهاش خیلی خوشحال میشم، براش انجام دادم چون میخاستم خوشحالش کنم🌸
۷. و شب آروم خابیدم اونقدی که پیاز رنده کردنای طول روز یادم بره.
۸. دنبال چی میگردی! تموم شد دیگه. خدافزی
1)قبل از اینکه بیرون بروم کلید را برداشتم.
۲)توی راه دنبال سوژه بودم. بیجار یا شالیزار. بِجار. آدم فکر میکند زمین چمن است و سراسر سبز، ولی نور که میخورد به زمین، لای گیاهان برق میزند. توی آینه چمن کاشته باشی.
۳)پیش سارا رفتم تا شبنم هم برسد. حلوا پخته بود. خب این کار نیک اوست، اما به هر حال. حلوای نخودچی. توی دهن آب میشد. یکبار عید پختم. فقط همان یکبار خیلی خوب شد. دل به کار دادن، مواد اولیه خوب، دستور پخت خوب، انجام دادن خوب دستورالعمل خوب، دستت هم باید به پختن نرم باشد.
۴)پیادهروی زیاد کردم. کردیم. یاد آنروزهایی افتادم که با شبنم برمیگشتیم از کارآموزی. بستنی و یخدربهشت میگرفتیم. توی همین هوا بود. پارسال.
۵)بخشی از وبینار و کلاس را بودم. اینکه بخشی را بودم حس بدی میدهد. آدم میگوید یا همه را باش مثل آدم، یا هیچ نباش. اما یک سیلی میزنم توی دهن این فکر که یادم میآید آن سال از همین نوشتن من را چه قدر عقب انداخت. بعضی بودن ها برای این است که دلت بیشتر تنگ شود و بیشتر قدر بدانی، و هر چه قدر هستی باشی، همانقدر تمرکز هم عالی است برای من. البته به دیگری هم فکر میکنم که این حضور منقطع آزارش بدهد، من اما آن لحظه بودن را ترجیح دادم. خودخاهانه.
۶) زود خابیدم. مقاومتم نسبت به خاب کمتر شده است. دارم یواشیواش، خیلی یواش، عوض میشوم و به خودم میگویم خاب و غذا و هیچکاری نکردن برای مدتی، هدر دادن عمر نیست. میدانم ها، باور نمیکنم. با اینکه این حسرت با من میماند که به همهی کارهایی که دوست دارم نخواهم رسید اما میخابم، با اینکه میدانم خیلی زود صبح میشود.
۷ خرداد
۱. با بچههای فامیل ریاضی کار کردم.
۲. یکی از تکالیف دانشگاه را انجام دادم.
۳. ناهار خانهی مادرشوهرم بودم.
۳. شام را رفتم پیش مامانم. با خاهر و مامانم کلی صحبت کردم و غیبت.😁
۴. کمی مطالعه کردم.
امروز کارِ دیگری نکردم. اما گزارشم را نوشتم. تا درس عبرتم باشد برای روزهای دیگر.
گزارش روز
۱- این روزها ستون فقرات بدجور بازی درآورده انگار بنیان جسمم متزلزل شده و از سر تا به پا همهاش درد میکند
۲- خانه با این وروجکها مرتب نیست چشمهم ندارند ببینند من دراز کشیدم مدام میخواهند از سر و کولم بالا بروند چطور بگویم بابا ستون جسمم به فاک رفته و اگر استراحت نکنم فلج میشوم کاش میفهمیدند البته اگر پدرشان میفهمید آنها هم میفهمیدند
۳- داستان کارگاه سوم را ویرایش کردم هر طور بود البته که داستان کارگاه چهارم را هم خیلی به دلم نبود و روی مخم بود که تا قبل از گازخورد شاهین کلانتری خودم باید مثل بچهآدم یافتههایم را درش به کار ببرم
۴- از وقتی اینترنت که نه فیلترنت وصل شده اضطراب عجیبی گرفتم هنوز سمتش نرفتم فقط فیلتر را وصل کردم دیدم خدایا چقدر پیام پشت پیام در نتفیکیشن گوشی دارم هول برم داشت و کمرم بیشتر درد گرفت
۵- راستی ورزش صبحگاهی را هم کردم با همین کمر ناقص شاید همان است که پدر وروجکها و خود وروجکها باور ندارند که ستون جسمم متزلزل شده پس باید کنسل کنم شاید باور کردند.🤧
1. دیشب داییِ بابا خدابیامرز زنگ زدن که میخوان بیان و به ما سر بزنن و مامان هم یه تعارف کوچولو کرد که همه بیاین و برا شام بیاین، تعارفه گرفت و قرار شد امروز برا شام بیان. و این یعنی مقدمهای برای خونهتکونی به صورت ضربالعجل. در نتیجه صبح بعد از صبحانه مشغول کار و اینا شدیم.
2. ساعت 9 کلاس ورزش داشتم تا 10 و میخواستم از زیرش در برم و بعد عذابوجدان منو به کلاس کشوند.
3. امروز وقتِ فیلم و کتاب و گوشی و نوشتن ندارم پس دروغ نمیگم و انجامش ندادم.
4. جلسهی آخر کاریکلماتور رو شرکت کردم.
5. وبینار نویسندهساز هم همینطور.
6. بعد وبینار استراحت مختصر کردم و مهمونا رسیدن و مشغول مهمونبازی تا پاسی از شب شدیم. و بعد خوابیدیم.
دیشب، با وجود خستگی، روزی بود که هم به ذهنم رسیدم، هم به کارهایم، هم به موجوداتی که کنارم زندگی میکنند.
۱.نوشتن صفحات صبحگاهی
۲.بستهبندی غذای پختهشده برای مکس و رکس
۳.خرید غذای خشک
۴.غذاها را به باغ بردم و سر و سامان دادم.
۵.در کارگاه کاریکلماتور شرکت کردم و بخشی از روز را با کلمه و بازیهای زبانی گذراندم.
۶. نوشتن را جدی ادامه دادم و هزار کلمه پیش رفتم.
۷.زمانی به تماشای فیلم گذشت.
۸. روز را با مراقبت از خود و آماده شدن برای استراحت به پایان رساندم.
۷ خرداد
۱_ ادامهی ویدئوی کار نکن محمد رضا شعبانعلی رو دیدم: (یک ساعت و بیست دقیقه)
_کار رو شروع کن هر چند ناقص، تو نمیدونی مسیر قراره چطور پیش بره.
_در کار بی ادعا ترین باش تا هم بقیه کنارت احساس امنیت کنند هم خودت از فرصت تجربه های جدید محروم نشی.
_مذاکره یاد بگیر
_توجه به روابط انسانی راهگشا تر از جمعآوری صرف دیتا ست.
_آلفای کرونباخ( قابلیت اعتماد یا پایایی پرسشنامه)
_ خان آکادمی( در آینده حتما بهش سر میزنم)
۲_ جمع و جور کردن خانه و آشپزخانه
۳_ شستن لباس
۴_ شرکت در وبینار نویسنده ساز
۵_ امروز با پسری:
_بلیز دیدیم
_ماشین بازی کردیم
_کشتی گرفتیم و شکست خوردم
_ بردمش پارک و بعدم بستنی خوردیم
_ نقاشی کشیدیم
۶_ دو ساعت تو خونه ورزش snpe کار کردم (چون دیروز تعطیل بود و باشگاه نرفتم) و همزمان یه قسمت سریال ترکی دیدم( چون دیدنش تمرکز نمیخواد)
۷_ یه قسمت شام ایرانی دیدم
۸_ لغت برداری کردم
۹_ ۲ شعر از کتاب “عاشقی بود که صبحگاه دیر به مسافرخانه آمده بود” احمدرضا احمدی خوندم
۱۰_ ۱۰ صفحه کتاب “هیلی بیل” خوندم.
۱۱_ خواندن فصل مردم از کتاب “جدال با جهل” در گفتگو با بهرام بیضایی:
_خیلی چیز هایی که دیدنی نیستند هستند و خیلی چیز ها که دیدنی هستند نیستند.
_مشکل همیشگی ماست که فقط بد و خوب میبینیم و سیاه و سفید، و مردم را همان طور که هستند نمیبینیم.
(پرسشگری نوشابه امیری را در این مصاحبه دوست دارم در همین راستا در وبینار امروز راجع به پرسشگری از استاد سوال کردم و ایشون کتاب “راهنمای تفکر نقادانه” رو معرفی کردن.)
امروز حلزونمون شبیه سنجاقک شده.
لئوردو داوینچی وجودش زنده شده، میخاد پرواز کنه.
سحر جان فرهادی، حلزونمون رو ترسیده دیده. من پروازی. یک نقاشی با دو دریافت. قشنگه مگه نه؟
امروز در منزلِ پدر گذشت. آشپزی و بازی با خواهرزادهها و حرف و گپ با خاهر جانها و نظرسنجی در مورد رنگِ خونهی ما.
غروب با همسر به دنبال خرید چند وسیله برای رنگ خونه رفتیم که مغازهها تعطیل بودند.
همسر، بنده را به بستنی و فالوده دعوت کرد.😋
با خواهر جان رفتیم بازار، پرده نو خرید. یه چی در گوشی، خودش قبلن به پارچه انتخاب کرده بود متری ۵۰۰، من که رفتم یکی دیگه بهش نشون دادم متری ۱,۵۰۰.😁 من طرف فروشنده بودم یا خاهر؟
شب هم پنج وعدهنویسی در لحظه نویسی که گیابند جان پیشنهاد برای امروز داده بود رو یک جا نوشتم.
همین حالا «۲:۴۵» بامداد هم فیلم دیدن با همسر تمام شد. فیلمی به اسم «قاتل حرفهای» که از روی «کتاب مردان پری» ساخته شده.
شب خوش
۱. آزانویسی کردن در مورد اینکه با آمدن اینترنت چگونه به کارهای مهمم رسیدگی کنم.
۲. شرک در وبینار کاریکلماتور و رسیدن به این نکته که متناسب با بافت جمله از شکل ساده یا مرکب فعلی استفاده کنیم.
۳. نوشتن بخشی از زندگینامهی خود هر چند که فکر میکنم زندگی من چیزی خاصی برای گفتن ندارد.
۴. نگاه کردن قسمت دوم سریال کرهای عزیزترینم به اصرار خواهرانم.
۵. بازخورد دادن به زندگینامهی غزاله فائق.
۶. عکس گرفتن از خود و گذاشتن روی پروفایل تلگرام طبق گفتههای استاد که باید با عکس و اسم واقعی خودمون فعالیت کنیم.
امروز کاملا با خانواده گذشت.
با دخترم و مامانم رفتیم طبیعتگردی. توت تکوندیم. آتشنشان شدیم. اتل متل توتوله بازی کردیم. به صدای پرندهها گوش دادیم. و رقص شاخههای درختی که زیرش خوابیده بودیم رو تماشا کردیم.
بعد از یک ماه بابام رو دیدم و کمی از غصم کم شد.
دیدن بازی دختری با مامان و بابا مث همیشه کلی ذوق تو دلم نشوند.
امروز همش دلم میخواست کوچیک میشدم تا بابام آرزومو برآورده کنه. کاش میشد. کاش…
گزارش کار نیک فرخ:
1. نوشتن خواب و رویا صبح زود
2. خواندن بقیه کتاب شازده حمام، جلد اول ، انگار در دهه ۳۰ فرو رفتم.
3. خواندن چند داستان کوتاه هایی از دوستانم، چقدر جالب و زیبا مینویسند.
4. ناهار عدس پلو با کشمشگردو و خرما ( البته برای پسرم که گوشت دوست داره گوشت چرخ کرده را هم با ادویه تف دادم) حیف پسرم ناهار نیومد و دوستانش را به خانواده ترجیح داد. ( اصطلاح خونه ما بین بچههام)
5. گوش دادن به اخبار همراه با بافت کوسن
6. شرکت در وبینار نویسنده ساز
7. پیاده روی عصرگاهی و سر زدن به دوسه داروخانه برای گرفتن داروی “هیدروکسیکلرکین سولفات” برای کاهش دردهای التهابی و استخوان درد.. داروکمیاب شده و بدون نسخه دکتر نمیدن و باید از داروخانه های دولتی بگیرم نفهمیدم داروخانه دولتی دیگه از کجا دراومده، برای یه قرص معمولی؟
8. خرید یک ظرف در دار پیرکس ( حالا که دارو نیست منم دلمو شاد کردم، با خرید یک ظرف شبیه بقیه ظروف آشبزخونه)
9. دیدن یک فیلم قدیمی همراه با بافت کوسن
10. شنیدن تحلیل سیاسی اخبار روز همراه با بافتنی که استرسم را کاهش میده!
11. رونویسی از کتاب
با تشکر از استاد شاهین که این هفته منو در جو عروسی پسر داییشون گذاشت ، با آهنگ های شاد و قدیمی.
خیلی خاطرات برام تداعی شد . مخصوصن آهنگ اغاسی که هربار آهنگ جدید صفحهاش به بازار میامدم پدرم می خرید. هنوز آن لحظه که پدرم صفحه گرامافون را توی دستش تاب میداد و ما رو صدا میزد به یاد دارم . انگار امروزبود. یادش بخیر قدیما چقدر دلا شاد بود.
۱. خونه رو جارو کردم اونم با جارو دستی. حالم خوب نبود ولی وقتی مهمون داری مجبوری کار کنی. پس کار کردم. بعدش هم ولو شدم و بعله اینستام بالا اومد و رفتم برای خودم گشتم و گشتم. خیلی خیلی کار نیک بود. پسرامو دیدم و دیدم عه دو تا آهنگ دادن و هی. دلم براشون تنگ شده بود. همینطور که تو اینستا بودم هی میگفتم وای چقدر زیاد تو اینستام بعد دیدم عه ده دقیقه گذشته بود فقط. هعی.
۲. بعدش رفتم سراغ سایت. داشتم به این فک میکغردم که چطوری نقاشیهامو بزارم تو سایت که به نتیجهی مشخصی نرسیدم. توی پست گذاشتم اما خب سه جوری بود. باید یه راه دیگه پیدا کنم.
۳. کارگاه کاریکلماتور رو شرکت کردم و بعدش هم که نویسنده ساز بود.
۴. یه عالم قاصدک کشیدم. از همون آدم قاصدکیهام. میخاستم ببینم میتونم بزارم تو سایت یا نه که نتونستم از تبلت بفرستم توی لپتاب. هعی. امروز بازم یاد دلیل به وجود اومدن آدم قاصدکیها افتادم.
۵. بعد از یه هفته بلخره فهمیدم که میخام از چی نقاشی کنم. دست و چشم و امتحان کردم دیدم چیزی نمیتونم از توش در بیارم من. من نمتانم. و خب چیزی که باید رو یافتم. ماهی. هورایی. کلی هم نقاشی ماهی کشیدم. البته کلی هم نه. یک بیست سی تایی.
۶. با نصیرو کلی صحبت کردیم. البته من بیشتر صحبت کردم. دو نفری که میشیم من میشم وراج نمیذارم طرف مقابل حرف بزنه. یهو به خودم میام و میذارم حرف بزنه. (چرا هی میزارم مینویسم بعد یادم میافته به استاد که هی میگه میزارم رو با ذ بذارید و در ویرایش درستش میکنم.)
۷. روزنگاری کردم و توی دفتر آزادنویسی. کلی بهم چسبید. با اینکه همچنان حالم خوب نبود اما حالم خوب بود. شش صفحهای نوشتم و چسبید ها چسبید. تا تونستم خزعبیون نوشتم.
1. نوشتن برای جارو کردن ذهن بهم ریختهام.
2. فیلم «ای ایران» ناصر تقوایی را تماشا کردم و در ورد با عنوان «حسنگاری و اندیشهنگاری فیلم ای ایران» از آن نوشتم تا ذهنم شفافتر شود و مقصود فیلم را بهتر و بیشتر درک کنم.
3. به رسم عادتی لطیف و مخملین، یک کتاب داستان کودکانهی دیگر خواندم. کودک درونم دارد غش میکند از بس که قلقلکش میدهم.
4. یک گل دیگر از گلستان سعدی ستاندم.
5. رمان «مسخ» را ادامه دادم و باز هم از وضعیت مضحک «گرگور» بیچاره به خنده افتادم. امیدوارم کافکا از خیر تقصیرات من بگذرد.
6. تمارین دانشگاهم را انجام دادم. دو واحد دستور زبان پیرم کرده است.
7. برای مرتب شدن ذهنم، برنامهدرسیام را مرور کردم.
8. شعر خواندم. از کی؟ چرا یادم نمیآید… آهان! یک غزل ستودنی از سعدی جان شیراز.
9. به رسم عادت برای دوست مهربان افغانستانیام نامه نوشتم.
10. کمی هم به مادر بینوایم کمک کردم. مامان میگوید از شدت مطالعه آخر دیوانه میشوم. گیریم که دیوانه شوم. چه بهتر از اینکه معجون جنونت، ادبیات باشد؟ هرچند همین حالا هم دیوانه و دلبستهی ادبیاتم.
11. کمی هم کتاب صوتی گوش کردم. صدای زهره شکوفنده جانم را نوازش میدهد.
12. به حرفهای خواهرم گوش کردم. آن طفلی هم به یک بزرگتر شنوا نیاز دارد.
13. برایش سرمشق زبان انگلیسی هم نوشتم. میخواهد زبان یاد بگیرد تا بتواند به رسمالخط لاتین بنویسد.
14. در سکوت شب روی تراس فقط فکر کردم…
۱.یه مجموعه داستان کوتاه ایرانی شروع کردم و با نویسنده حس مشترکی داشتم. دید هردوی ما به یک شی.
۲.کمی نوشتم.
۳.با آدم های جدید صحبت کردم.
۴.خشم خود را فرو خوردم.
۵.متوجه شدم خونهای که اردیبهشت لوندر داشت، حالا شیپوری داره.
۶.به دولینگو التماس کردم بیاد بالا.
۷.ویژن بورد جدید درست کردم.
۸. در راه بودم. در راه بودم.
۹.نتونستم ژاندارم خوبی برای خودم باشم و دو ساعت بدون گوشی رو تیک بزنم.
۱۰.ملت رو ترغیب کردم بریجرتون بببینن.
۱۱.یه ایده به ذهنم اومد همچنین راجعبه شخصیت زنی که نمیشناسم اما برام عجیبه کنجکاو شدم(میخوام از شخصیتش برای نوشتن استفاده کنم)
۱۲.دوتا پست در رسانه شخصی قرار دادم.
(اگه یه دختر که art deco رو زمزمه میکنه تو تهران دیدید، اون من بودم.)
۱. توی کانالم یادداشت گذاشتم اما حال و هوای سابق توی تلگرام نیست. کمتر کانال دیگران را بهروز میبینم. نمیدانم به خاطر این است که پس از مدتها بیخبری همه توی اینستا و یوتیوب مشغول شدهاند، نت ضعیف است و نوشتن در حال حاضر بیمقدار به نظر میآید یا اینکه فاصله افتاده و نوشتن سخت شده یا دلایل دیگر.
۲. امروز برادرم رفته بود عروسی برای همین رفتم مغازه کمک مادرم. چندان کار زیادی هم نکردم.
۳. پیراهن مادرم را برایش کوتاه کردم.
۳. کلی لباس ریختم توی حلق ماشین لباسشویی و اندکی اتاقم را مرتب کردم.
۴. خوابیدم.
۵. یک ساعت نوشتم.
۶. قدم زدم.
۷. موسیقی گوش کردم.
۸. برای فردا یک چکلیست دمدستی نوشتم.
حلزون ترسیده. خودشو جمع کرده. راه فراری نداره. گیر افتاده تو این مستطیل.
۱. تلاش کردم کارنامهی بچهها رو وارد کنم اما سیستم هنگ بود. طبق معلوم.
درهرحال تلاش من ستودنی بود.
۲. رفتم پیادهروی
۳. چیزهایی خریدم که از خرید ۳۰ درصدشون پشیمونم. اون ۷۰ درصد بقیهشم میشه کار نیک دیگه. واسه خودم.🧃
۴. خواستم چیزی که نمیگم چی، به پسر کفاشباشی هدیه بدم. خندید ولی قبولش نکرد. حقم داشت. بههرحال سبب لبخندزدنش شد. اینم کار نیک حساب میشه دیگه.
۵. پرزطلا شدم دوباره.
خب خوش بگذره نرمی طلاییه من❤️
۱.سی صفحه از کتاب تمرکز ربودهشده خوندم.
۲.تو کتابخونهی عمومی برا اینکه بابام بتونه دوتا جلد یه کتابو برداره یکی از کتابامو برگردوندم.
۳.بیشتر درس خوندم. تازه نصف کردم مباحث امتحان شنبه رو.
۴.پوسترهامو چسبوندم.
۵.وبینار بودم.
۶.تو اینیستا غرق نشدم.
۱. امروز بعد از مدتها سری به Chat GPT زدم و ازش پرسیدم میتونه بهم تند خانی یاد بده؟
چون با حجم زیاد مطالب حس میکنم از خوندن دارم جا میمونم.
بین کلی حرف که بلغور کرد اینها مهم ترینش بودن:
• سعی کنم با انگشت، قلم یا یک نشانه بخونم تا از سرگردانی چشمهام بین خطوط جلوگیری کنم.
• اگر با گوشی یا در کامپیوتر یا تبلت میخونیم با اسکلرول سرعت خانش متن رو کنترل کنیم.
• سرعت خانش مهمه اما فهم مطلب مهمتر است. پس بسته به موضوع مورد مطالعه ممکنه سرعت خانش یک متن با متن دیگه متفاوت باشه.
• سعی کنم اگر مثلن ۲۰ دقیقه مطالعه میکنم، ۵ دقیقه به چشمها و مغزم استراحت بدم. با خستگی سرعت مطالعه پایین میاد.
• با صدای بلند در ذهنم خاندن رو متوقف کنم.(که من تقریبن هرگز اینکار رو نمیکنم درنتیجه مشکلی بابت این موضوع ندارم.)
۲. صبح و غروب که طبق عادت تو مترو کتاب خوندم با انگشتم حدودن متن رو دنبال کردم و به طرز عجیبی سرعت مطالعهام بالا رفت و تمرکزم بیشتر شد. با اینکه در فضای عمومی بودم.
۳. با یه دختر کوچولو دوست شدم. اسمش ماهور بود. یدونه از سیبزمینیهای سرخ شدهاش بهم داد. که از نظرش این یعنی ایجاد یه پیوند دوستی عمیق بینمون. 🙂
۴. کمی پیاده روی کردم و قشنگترین صحنهای که دیدم یه گربهی خوشگل بود که روی یه سکو در حالیکه دستش رو زیر چونش گذاشته بود، خیلی ملوووس خابیده بود.
۵. ویس کارگاه کاریکلماتور رو گوش دادم و کمی تمرین کاریکاتور کشیدن کردم. متاسفانه حس میکنم طنازیم کمه. شاید چون زندگی رو زیادی جدی گرفتم. اما دوست دارم کمی روی نَمکم کار کنم. میدونم در این زمینه کارم خیلی خوب نیست. چه کاریکلماتور و احتمالن کاریکاتور. اما سعیمو میکنم.
۶. یه کار خیلی خوب دیگهام کردم ولی فعلن نمیگم تا یکم بپزمش. 🙂
تامام
حلزونتون شبیه مگسی شده که درحال پرواز سکته کرده و عمودی درحاله سقوطه 🙂
۱. قلمههای جدید کاشتم، از کاکتوسهام و کالانکوئهها.(الان بهترین زمان برا تکثیر گیاهاست)
۲. از شب هول خواندم و چند صفحه رونویسی کردم
۳. یک صفحه نقاشی سیاهقلم کشیدم نتیجه -بعد از خشکسالی هنری- راضیکننده بود
۴. ادامه فیلم مگنولیا رو دیدم. یکمی اصلا خوشم نیومد از رابطههای زیاد و حس سانتیمانتال فیلم.
۵. تمرینات زبانهامو انجام دادم
۶. آزادنویسی و مسالهکاوی کردم
۷. امرور بازهم رکورد مصرف قند زدم و بسیار شاد هستم(به جاش هیچ وعده غذایی نمیقولم)
۱- کارکردن با این اینترنت واقعن طاقتفرساست. دیدم صد سال طول میکشد کارهایی که در ذهن دارم انجام دهم، به جایش چند قصه از بچهها خواندم که بشوید و ببرد.
۲- دلم میخواست دوستم را نصیحت کنم اما نظرم را برای خودم نگه داشتم. واقعن کار نیکی است.
۳- همسایهی نازنین آش آورد. همسایهی خوب گلی از گلهای بهشت است. (الهی شکر برای همسایهی خوب.)
۴- صبح دو بیت از سعدی خواندم و همان موقع در فایل گزارش روز اینها را نوشتم:
(سعدی جانم امروز برای چشمچرانی دلیل قانعکنندهای آورد:
«دل پیش تو و دیده به جای دگرستم / تا خصم نداند که تو را مینگرستم»
زبان خوش اغلب میتواند ناجی زندگی آدم شود. البته سعدی آنقدر صادق هست که پشت سرش بگوید:
«روزی به درآیم من از این پردهٔ ناموس / هر جا که بتی چون تو ببینم بپرستم»)
عصر که استاد دقیقن همین بیت از سعدی را در وبینار خواندند خیلی تعجب کردم و البته به نظرم خیلی هم نیک آمد.
۵- ظهر چرت خیلی کوتاهی زدم، خوابهای جالبی دیدم؛ یک نفر یک نامه را همراه با یک دفتر در یکی از کشوهای فریزر مخفی کرده بود که من بخوانم اما هر کاری کردم حتی یک کلمه از آن دفتر و آن نامه را نتوانستم بخوانم، بعد هم در مقام وزارت ارشاد در حال بازبینی چند فیلم بودم. به نظرم از تبی بود که امروز دچارش بودم. گلگاوزبان خوردم.
۷- اردیبهشت ۱۴۰۳ تصمیم گرفتم دارو خوردن را ترک کنم، امروز که تب داشتم یادم آمد دو سال است که دارو نخوردهام و دکتر نرفتهام (با اینکه پارسال ده روز مریضی سخت را گذراندم.) بههیچوجه توصیهای برای کسی ندارم اما برای من تصمیم خوبی بوده است چون یک جور احساس آزادی و عدم وابستگی به من میدهد. من قبلن خیلی دارو میخوردم و دو سال دارو نخوردن گام بزرگی برای من محسوب میشود. (الهی شکر برای بیدارویی.)
۸- عصر، همان دوستم که دلم میخواست نصیحتش کنم خودش زنگ زد و درخواست نصیحت کرد. امروز روز تلهپاتی بود کلن. (چون به تدریج در طول روز گزارش را مینویسم این قبیل اتفاقات روند روز را جالبتر میکنند.)
۹- برای پدر بستنی گرفتم تا دندانش زودتر خوب شود.
۱۰- ماه چه قشنگ شده است این شبها.