«رازیست آدمی
که به سودای هیچ و پوچ
روزی هزار مرتبه میمیرد
تا زندگی کند»
-علیمحمد حقشناس، بودن در شعر و آینه
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
85 پاسخ
۱. جمعهی خوبی رو شروع کردم چون از هیاهو و مهمون و جوجههام خبری نبود. پس تونستم در خلوت و سکوت تمرین سمپوزیم رو بنویسم.
۲. بدون احساس ضعف و استرس، تمرین رو سایت استاد فرستادم و خوشحالم که مورد تأیید استاد قرار گرفت.
۳. یکساعتی توی پارک مورد علاقهم چرخیدم و داستان « پیراهن زرشکی» از چوبک رو دوباره گوش کردم.
۴. روزنگاری رو با نگاهی متفاوت و عمیقتر انجام دادم.
۵. برای خودم چند تیکه لباس خریدم.( امان از قیمتها🥺)
۶. کتاب قوی سیاه ترجمهی محجوب رو از طاقچه پیدا کردم و در آرامش، یکساعتی مطالعه کردم.
۷. طبق روال هر روز نیم ساعت با جمفیت ورزش کردم.
۸. برای رکورد روزگفتار متنی نوشتم.
۹. امروز به خودم ۹ از ۱۰ دادم.
۱۰. اون یک نمره کسری به دلیل پرخوریم بود.😁
۱) داستان کوتاهم را تکمیل و ارسال کردم.
۲) کانال را به روز نمودم.
۳)قدم زدم و از گرما آفتاب را لمس کردم.
۴)جمعهس دیگه. دوش گرفتم، ناهار خوردم و خابیدم.
۱. تو یک نشستِ یکونیمساعته، ۳۰ تا جرقه رو نوشتم که دستاورد قابلتوجهی بود.
۲. چند ساعت هم زیر آفتاب کار کردم و پست و استوری گذاشتم. خورشید خُلقم رو یک شماره برد بالا.
۳. جرأتم رو جمع کردم و از بداخلاقترین آقا داروخانهای پرسیدم چطوری میتونم نسخه بنویسم؟ انتظار داشتم سکته کنه، ولی در عوض شکُفت. لبخند زد و با حوصله توضیح داد. نمیدونم چرا ولی فکر میکنه خنگم که این باعث شد هر چیزی رو چند بار ـ با هیجان ـ برام تکرار کنه. خلاصه آجی شدیم.
۴. برگشتم خونه و با بچهی صادق هدایت کلی بازی کردم. صادق هدایت مادّست. نینی هنوز اسم نداره.
۵. همسرِ پدرِ مترجم موردعلاقهم فوت کرده. نمیدونستم مامانِ ایشونه یا نه. تصمیم گرفتم تسلیت بگم. نوشتن دو خط متنی که پیچیدگی شرایط رو لحاظ کنه و طوری باشه که اگر مادرشون بود، تسلیت کافی باشه و اگر همسر پدرشون بود زیادی نباشه، از نوشتن اون جرقهها بیشتر وقت برد.
آقا نمیخام سرتو درد بیارم
فقط توی ۲تا بخش تقسیمش کنم
۱.صب تا ظهر تو آسمونا بودم. جاهای خفن. کارای خفن. چسبید به ته قلبم
۲. ایرج، فریده اومدن دیدن دخترم و اینم بهم چسبید.
۳. آقا اصن شاید رفتم تاریخ دیروزو تتو کردم.
۴.خدانگهدار
لیست کارهای مفید روز:
۱.وعدهی ناهار:پختن پلو،تن ماهی
۲.عبادت صبحگاهی،خواندن صفحات قرآن،غزل حافظ
۳.غذا دادن به پرندگان
۴.نوشیدن چای و بیسکوئیت
۵.خوردن وعدهی صبحانه:پنیر،گوجه،نیمرو
۶.تماشای قسمت ۹ فصل ۵ خانم مارول شگفت انگیز
۷.بافتن موهایم،مدل آنشرلی
۸.زدن گیرهی پری دریایی،به موهایم
۹.شستن صورت با فوم آلوئه ورا
۱۰.کرم آلوئه ورا بر صورتم زدم و حس نشاطی پیدا کردم.
۱۱.از اشک مصنوعی ریختم در چشمانم
۱۲.به حلزون غذا دادم
۱۳.پلنر راز سفارش دادم
1. صبح رو با نرمش صبگاهی شروع کردم.
2. بسته نت صبگاهی گرفتم و چیزمیزایی که تو لپ تاپ داشتم تو تلگرام و یوتیوب به شکل خصوصی آرشیو کردم.
3. برای تکمیل و رو نویسی لغت نامه تخصصیم 3 ساعتی مشغول بودم.
4. لغات زبان رو به شکل رو نویسی مرور کردم.
5. لیست محتواهایی که حسنا فرستاده بود رو مرتب کردم. یکیشم نوشتم که فک کنم شب منتشر شد. (دلم برا کار با notebooklm و درست کردن اینفو تنگ شده بود)
6. وبینار شرکت کردم(چقدر این جمعو دوست دارم واقعا خوشحالم این چند سال رو اینجا گذروندم.)
7. خواستم ریاضی بخونم ولی هر چی زور زدم نتونستم صدای مدرس رو تحمل کنم. زمانم برای تسلط رو همه مباحث کمه بخاطر همین با جی پی تی نشستیم اخرین ازمون رو تحلیل کردیم و بهم 4 تا مبحث آسان یادگیر رو پیشنهاد کرد که فقط رو اونا تمرکز کنم. تو یوتیوبم یه مدرس پیدا کردم که خوب درس میداد صداشم اذیتم نکرد. مرور آخر رو با همین پلی لیست جدید پیش میرم.
8. اقتصاد خوندم. شروع خیلی دردناکی داشتم. (دیروز که موقع خوندنش کامل گیم اور شدم) ولی امروز در ادامه بهتر شد و تونستم 15 صفحه بخونم. (دیگه اصلا نمیتونم خودمو مجبور کنم ویدیو آموزششو ببینم. صدای مدرس اذیت میکنه)
9. دوباره رو نویسی و تکمیل لغت نامه رو تا پاسی از شب در پیش داشتم.
10. محسن ازم خواست حواسم باشه فایلای بازی جدیدش دانلود بشه. از 32 تا فایل 2 گیگی فقط 4 تاشو تونستم دانلود کنم.
. امروز بهخاطرِ امیدبخشیِ شعر و خوشگلیِ حلزونی که این بالا دیدم، مینویسم؛ وگرنه که این کلمهها و اندیشهها، سکه میاندازند. باور نداری؟
دلیل دوم هم این است که شاملِ نفرین نشوم.
«این عمر گرانمایه ز کف میرود ارزان
نشناسی اگر مرتبت و جای معلم»
. شعری نوشتم به نامِ «تو میوهای تبآلودی».
. کتاب شعر «خوابِ لیلی» از «شعرماهی» را خواندم.
. لوازم نقاشی و طراحی را توی اتاقِ هُنر، مرتب و تمیز نمودم. از شنبه میروم آتلیهی نقاشی. چه جمع زیبایی دارند. همه رفیق، همه مهربان، همه همدل و همه هم عاشق غذا و همه هم سرآشپز. پارسال شب یلدا چه کرده بودند. وای. اگر ببینی. جای من خای بود که با کیک و نانِ کشمشی و دوناتِ شکری و نانِ حلوایی غافلگیرشان کنم که من هم اضافه شدم به جمعِ مهربانشان. بین هنرمندان، نقاشها را جور دیگری دوست دارم. کنارِ هم، «ساکتماندن» را بلدند. کم حرف میزنند و سنجیده. بحث و جدلِ طولانی؟ نه، ندیدم. دنیای رنگ و آدمهایش را بیشتر دوست میدارم. متأسفانه برخی نویسندهها کلمهپراکنیِ افراطی دارند. (کلمهی «همه» را از عمد به کار بردم، تا ذهنِ مغلطهگر را به دام بیندازم.) از نظر من کلمهی «همه» باید دقیقتر استفاده شود، چراکه هیچ جمعی از انسانها یکسان نیست، پس شاید «همهای» هم وجود ندارد.
. جوابِ پیامکِ خواهرم را دادم. پاسخگویی به پیامها برایم یکی از سختترین کارهاست. احتمالن به پیشنهاد گروه روانشناسانِ تنیسور «بله» بگویم. خواهرم نوروساینتیست است. نگفته بودم، نه؟ اما گفته بودم که من یک رمانم. از آن رمانهایی که در پنجاه صفحهی اول کتاب را میبندی. من هم همین را میخواهم، مخاطبِ کم اما باکیفیت. خواهرمْ همچنین مربی و داور رسمی تنیس خاکی است. من هم چند سال پیش مربی تنیس خاکی بودم. بعد از هشت سال، رقص را به تنیس ترجیح دادم و از گروه جدا شدم. حالا روانشناسانِ تنیسور که پنج نفرند اصرار دارند که من را به جمع خودشان اضافه کنند تا هفتهای یکبار یا ماهی یکبار در زمین روباز تنیس بازی کنیم. شنیدم که از خواهرم پرسیدند: «خواهر خوشگلت کجاست؟». جوابِ من: «در حالِ نوشتنم». باید جدولی بکشم و بنویسم که رفتنم چه مزایایی دارد و چه معایبی. نکند به زمانبندی کارم لطمه بزند. راکتم هم طبقهی بالا توی اتاقم آمادهست. اینبار راکتِ قرمز خریدم. یکی از رنگهای موردعلاقم. اگر گفتی شمارهی چندم از رنگهای محبوبم؟ شاید بعدها عکسهایمان را در استوری، هوا کنم و پُزکی بدهم. بله. تازه برایشان شرط گذاشتم که فقط زمین روباز میآیم، باشگاه نمیآیم. ها ها ها، ها. جذابیت و سوءاستفاده. ها ها ها، ها، ها. روانشناسهای کاربلد را دوست دارم. قدر زندگی و دوستی را میدانند. دوستی را تبدیل به اتاقِ درمان نمیکنند. من هم از آنها آموختم که تحلیل و نقدم از دوستی، باید با حقِ مشاوره همراه باشد. گفتم که کلمههایم سکه میاندازند، باورت نشد؟ بالاخره آموختم و خطای رفتاری دیگران را با یک لبخند جواب میدهم و عبور میکنم، تا زمانی که شخص مقابلم هم به بلوغِ رفتاری و گفتاری برسد، آنوقت میتوانیم در قالبِ دوستی گفتوشنود داشته باشیم، نه گفتوگو.
. با گربهی عجیب (دوستِ فیزیکدان) گفتوگوی فوقالعادهای دربارهی مسئلهی رمانم داشتیم. اولش صدایش میلرزید. عامدانه از آسیبپذیریهایم در قالبِ شخصیت رمان گفتم، بعدش راحتتر حرف میزد. احساس میکنم گاهی از ابهتِ حضورم میترسند. خودشان هم بهم گفتند: «آدم باید حواسش را جمع کند، وقتی با تو حرف میزند.» اما من که اَبرانسان نیستم، من هم آسیبپذیریهایی دارم.
. امروز قطعهای به نام Like Rian را شنیدم. منْ هرگز فکرش را هم نمیکردم که زندگی اینچنین میتواند مهربان باشد.
. تا چند ساعت بعد میروم ساحل دریا، راهی برای پیادهرویِ طولانی دارد به عرضِ ساحل دریا.
. الان ساعت 14:14 بعدازظهر است. رفتم ساحل دریا و آمدم. هوا خیلی خوب بود. هوای خوب از نظر من، هوای نسیمدار و خُنک است. آسمانِ دریا، آسمانی انحصاری دارد. دیدهای؟
. از کتابِ «یادداشتهای یک مرد زیادی» یک جمله مینویسم: «نهایتاًٌَ متوجه شدم یک نفر تا چه حد میتواند از میانِ بدبختیهایش خوشبختی کسب کند.»
. کلمهی «خرام» را جستجو کردم، واژهدان باز هم خطا میداد. در واژهیاب جُستم:
. خرام:
. رفتاری که از روی ناز و سرکشی و زیبائی باشد.
. با ناز رونده:
. آهوخرام؛ کسی که چون آهو می خرامد.
– دیروز اینترنتم وصل شد صفحهام را که دیدم حال یک بچهی دبستانی را پیدا کردم که بعد از سه چهار ماه تعطیلات تابستانی میخواهد مدرسه برود.
ترس مبهم و بیدلیلی گرفتم. میترسم نتوانم دوباره هر روز یک چیزی هوا کنم. جای شکرش باقی است که این مدت در وبینارهای عصر بودهام و در بعضی کلاسها هم شرکت کردهام و مینوشتهام.
– «با شما نبودم» را تمام کردم. کتاب مجموعهای از روایتهای کوتاه است که هر کدام به تنهایی دنیایی از معنا و اندیشه است. بهمن فرسی با تسلط بر زبان و روایت، خواننده را به چالش میکشد و او را وادار به بازتفکری در بارهی مفاهیم زندگی، ارتباطات انسانی، تنهایی و … میکند.
– با چرخ خیاطی که گوشهای تنها افتاده بود گفتوگویی داشتم. آن را نوشتم. شاید منتشرش کنم.
– باید ناهار بپزم. انتخابش از پختنش سختتر است. از شب قبل تصمیم نگیری، صبح به چکنم چکنم و چه بپزم چه نپزم میافتی.
– خدا را شکر که خانه تمیز است وگرنه روز تعطیل باید فکر او را هم میکردم.
– لباسشویی به کار است. او روز تعطیل و غیر تعطیل سرش نمیشود. اتوکاری هم همینطور.
– روز آب دادن به گیاهان «جمعهای» پاسیو بود. آخر چند تا از گلدانها، فقط جمعهها روز آبخوریشان است.
– آزادنویسی صبحگاهی با قلم و کاغذ، رخوت را زدایید از سر و انگشت و تنم.
– در این گرما، ماندن در پناه خانه بهتر از رفتن به آغوش طبیعت نیست؟ پس نقِ بیرون رفتن را نزدم.
– تا شب خیلی فهرست دیگر خواهم داشت که بعدن مینویسمش.
– حالیا «فهرستی» بفهرستم، امید که «نیک» باشد.
۱۴ خرداد
۱. صفحات صبحگاهیام را نوشتم. به کمک نوشتن این صفحات، دریافتهام که خشم را زیاد میپرورانم. تا چند روزی میماند با من. تراشههایش دیگران را هم بینصیب نمیگذراد در این چند روز. اما چه کنم برایش؟ باید بیشتر بنویسم از آن تا بلکه راهحلی نازل شود.
۲. با خاهرم رفتیم پارک. با پای پیاده. چند ساعتی آنجا بودیم. جنبوجوش آدمها را تماشا میکردم. دوست دارم دیدن و شناختنشان را. نوشتنشان را. میخاهم بدانم آنها چه احساساتی را تجربه میکنند. چه عادتهای خوبی دارند و چگونه میبینند جهان را و بودنشان را.
۳. با مامان و خاهرم وقت گذراندم. حرف زدیم. از هر دری.
۴. یک کتاب کودک (دختری با ذهن قدرتمند) خاندم. برای گروه سنی«ب» بود. اما من با صدای بلند برای خاهر هفدهسالهام خاندمش. این جملهاش را دوست داشتم:
«تو میتوانی به ذهنت یاد بدهی بدون ترس و نگرانی با مشکلات روبرو شود و اگر پس آنها بربیاید.»
۵. فیلم «در حال و هوای عشق» را دیدم. موسیقیاش برایم لذتبخش بود. جایِ لوکسی فیلمبرداری نشدهبود. ولی صحنههای زیبایی داشت. صحنههایی که جان میداد برای «نماگرفت» گرفتن. صحبتهای دوستانم را دربارهی فیلم شنیدهبودم. صحنهای که روی میز، ظرفی سیب بود و بالایش تابلویی عین همان. یا جایی که کت مرد، بر دوش زن بود. آیا اگر بدون پیشزمینهای فیلم را میدیدم، متوجه این جزئیات میشدم؟ نه. دریافتم همیشه اسپویل بد نیست. چرا که دقت و لذت را زیادتر میکند.
۶. بیست صفحه از نمایشنامهی وال را خاندم. دوست داشتم تمامش کنم ولی خاب مجالِ ادامه نداد.
۷ با دوستانِ مدرسهی نویسندگیام حرف زدم. زهرا احمدیِ عزیزم و هانیه عسگریِ قشنگم.
۱_صبح زود دسته کوچک کاغذ یاداشت تبلیغاتی رو گذاشتم جلوم،که سه ماه پیش از روی میزکارم کش رفته بودمشان بی آنکه دقیقا بدانم برای چه کاری فقط سفیدی بی خطشان وسوسه ام کرده بود .شاید برای نوشتن صفحات صبحگاهی یا تمرین نویسندگی اون موقع تازه زمزمه تعدیل نیرو بود فکر نمیکردم اگر بیکار شوم حتی نای تکان خوردن هم ندارم چه برسد به….
به جای نوشتن فقط خط خطی کردم
۲_سرظهر رفتم حمام گذاشتم آب سرد روی پوستم بلغزد و گرمای هوا را ازتنم پس بزند حمام طولانی بود آنقدر که صدایی کنار گوشم زمزمه کرد
وطن فروش خائن آب راببند مگر نمیبینی کشور دچار چه بحرانی است شک ندارم صدای محمود بود
۳_گریز آلیس مونرو رو دوباره خواندم اول خودم را جای کلارا گذاشتم و به هیچ جا نرسیدم دلم برای سیلویا سوخت
سیلویا جان آدم های گرفتار در بحران را همیشه نمیشود بیرون کشید.
قبل از اینکه خودم را جای کلارک و بزشان بگذارم چنان سر دردی گرفتم که مجبور شدم چند تا قرص را با بهم بخورم
۴_سر درد کلافه ام کرده بود برای رهایی باید حواسم رو پرت میکردم وچه بهتر از محمود
محمود رو جلویم نشاندم تا کمی ارشادش کنم زمزمه وار گفتم
ببین کاکا ویل اَکُن ای بچه سوسولای قرطی رو که ادا اطوار در میارن اینا دو روز دیگه پاش بیفته ول میکنن میرن همین خود مو یه پام اسلوِ یه پام اینجاو ننه نه پای رفتن دارُم نه پولشو آب نیست وگرنه شنا گر ماهریوم ها والا اول آخرش که مملکت مال شماهاس غیظ نکن کاکا بخند غظبتو نگه دار برای اجنبی های بی پدری که پس فردا اومدن تار مارمون کنن نیازش داری (چه کنُم برای ارشادُم دستوم بسته س)
۵_تصمیم گرفتم با چت جی پی تی در مورد شاهین کلانتری حرف بزنم تایپ کردم
ببین یه دوست خوب پیدا کردُم که به قول حیدو هدایتی قِشنگِ(اشاره به حال وهوای جنوب) این یه جوری قِشِنگه که مو میترسوم اینوم دو روز دیگه بره مثل تو که رفتی و چند ماهی تنهام گذاشتی
تایپ کرد
پریا من اینجام تا کمکت کنم تو نباید بترسی
گفتم
میون کلامت چطو میشه که مو نمیفهموم آدم ایقدخوب و راحت گپ بزنه ایقد همه چیو باهم بدونه ولی اوقدم نخواد بره کاش مو جاش بودوم
۶_رفتم سراغ صفحه وب گزارش نیک بچه ها رو باز کردم
منتقد درونم گفت “بیا ببین بچه های مردم چیکار میکنن اوقت تو چی موضوع کار نیکه تو که باسنت خواب رفت دریغ از یه فکر نیک”
پاشدم کار نیک میخواست چاره ای نبود گوشیم رو به تلویزیون وصل کردم لیست اهنگ رو زیر رو کردم اولین اهنگ شادی که دیدم با صدای بلند پلی کردم
قر تو کمرم خشک شده بود و نمیدونستم کجا بریزمش که منتقد گفت اینجا نه بی حیا
یک ربع بی وقفه تکون دادم تا بخوره فرق سرش چه نیکی نیک تر از این
1. شب گذشته کیانا پیشنهاد داد فیلم” آرژانتین 1985″ را ببینیم. گویا او نیز از استاد کلانتری نام آن را شنیدهبود. به تماشای آن نشستیم. از دیدن آن لذت بردم و توانست مرا تا 12 شب بیدار نگهدارد. زاویه دید نویسنده نسبت به تغییرات سیاسی یک کشور، متفاوت از آنچه تا کنون دیدهام بود.
2. صبح اندکی به سختی برخواستم. صبحانهی کاملی خوردم و برای بازیافتن انرژیم به پیادهرویی رفتم. در مسیر به خود یادآور شدم که من آدم دیر خوابیدن نیستم.
3.عصر به جشن نامزدی دوستم رفتیم. بین انتخاب گل و گلدان در رفت و برگشت بودم. در آخر تصمیم گرفتم گلدان ببرم. شاید مرسوم نباشد.اما به نظرم گیاهان ریشهدار به واسطهی ماندگاری ارزشمندتر هستند.
5. هنگام ترک مهمانی اصرار دوستان را برای بیشتر ماندن نپذیرفتم و حوالی 11 به خانه رسیدم. فردا روز شلوغی خواهدبود. باید استراحت کافی داشتهباشم.
6. هنگام بازگشت به خانه برای دقایقی به تماشای ماه ایستادم. چقدر زیبا بود. برای لحظاتی آرزو کردم ایکاش به جای بودن در وسط شهری پر ازدحام و چراغانی شده در دل دشتی تاریک به تماشای آن همه زیبایی میایستادم. میگویند تماشای ماه سطح انرژی انسان را بالا میبرد.نمیدانم چقدر صحت دارد. این فرضیه را بررسی خواهمکرد.
در مواجهه با دور چرخیدن خلاقیتمان، نخست باید نسبت به خودمان همدری بیشتری نشان دهیم.
خلاقیت، ترسناک است و در همه حرفهها دور چرخیدن وجود دارد.
هفتهی نهم کتاب راه هنرمند| جولیا کامرون
…………..
۱. صفحات صبحگاهی
۲. پیادهروی
۳. جمعبندی هفتهی نهم کتاب «راه هنرمند»: بخشی از روز صرف مرور و جمعبندی تمرینها و تجربههای این هفته از کتاب شد.
💭تجربهی خواندن گروهی کتاب
مدتی است که کتاب «راه هنرمند» را به صورت گروهی میخوانیم. در روزهای جنگ تصمیم گرفتیم خواندن این کتاب را شروع کنیم.
تا اینجای مسیر، مطالب کتاب برای همهی ما بسیار مفید بوده است. در این جمع، هنرمندان، نویسندگان و حتا افرادی که مستقیمن با هنر سر و کار ندارند حضور دارند. هرکدام از تجربهی خواندن و تأثیر تمرینها مینویسند و در جلسات هفتگی با گروه به اشتراک میگذارند.
از جایی که من و پوتین و هیتلر زندگی شبانه داریم، حوالی ساعت ۴ صبحه که این گزارش رو مینویسم (محض حساب بردن از آبجیتون):
۱_ پسر جون رو بردم سلمونی و سرش رو سبک کردم.
۲_ ماشین رو بعد از حدود ۲ ماه به کارواش بردم و از اونجایی که پسر جون باهام بود و احتمال میدادم زمان ببره براش کتاب بردم و راجع به توتو ها( پرنده ها) صحبت کردیم ولی کل تایم چشم از ماشین مامان داتی (من) بر نداشت و از دیدن مراحل تمیز شدنش عشق میکرد.
۳_ حمام بردن پسر جون و آب بازی
۴_ شرکت در وبینار نویسنده ساز در حال شستن کوهی از ظرف و مرتب کردن آشپزخانه
۵_ شنیدن یه بخش از دوره اتیکت محمدرضا شعبانعلی رو در حال رانندگی
۶_ بستنی خوردن با مامان و خاله و پسر جون
۷_ به دوستم که حدود یکسالی ندیدمش برای تجدید دیدار پیام دادم
۸_ لغت برداری کردم
۹_ نوشتن یک صفحه آزادنویسی
۱۰_ خواندن ۱۴ صفحه از کتاب جدال با جهل در گفتگو با بیضایی
۱۱_ خواندن ۱۰ صفحه از کتاب خواب لیلی
۱۲_ خواندن مقدمه کتاب حق نوشتن:
_ما باید بنویسیم زیرا نوشتن در حقیقت وضوح و شور و شوق را به عمل زندگی کردن میآورد.
_ما باید بنویسیم زیرا ما نویسنده هستیم، چه خودمان را نویسنده بنامیم چه ننامیم. حق نوشتن حق مادرزادی ماست.
۱۳_ مرتب کردن خانه
1. از ۷ بیدارم همش نرمش و روغنکاری مفاصل. گوش دادن فایل صوتی علامه حمیدرضا سبزواری مروجی. مدتهاست گوش ندادم الان هم عید غدیره و او درباره امام علی حرف میزنه ، خیلی از مطالب سخنرانی تو کت منِ مذهبی نمیره چه رسد به بقیه! ازبین بردن فاصله طبقاتی هرگز. تا قیامت هم امکان پذیر نیست. شاید بتوانی در جاهایی و زمانهایی کمی فاصله را کم کنی، اما بنظرم من در این دنیا هرگزفاصله طبقاتی ازبین نمی رود که هیچ، روزبهروز بیشتر هم میشود.
2. امروز خوابم را ننوشتم و الان یادم نمیاد چی بود فقط تصویری مهآلود از خوابم دارم.
3. روزانه نویسی را در فواصل روز پاراگراف پاراگراف نوشتم.
4. دیدن فیلم “باغ خدا” قدیمی ۱۹۳۶ ، با داستانی عاشقانه تراژیک . با دیالوگ های عرفانی. که قهرمان فیلم در جستجو معنای زندگی بود. جمله از فیلم که چند بار تکرار شد: «جز خدا و من هیچکس نمیداند که چی در قلبم میگذرد.»
5. خواند درسگفتار جلسه اول شعر ماهی برای همسرم. و کار کردن روی اشعار داده شده. تصویرآفرینی در شعر. عبارات ترکیبی در اشعار شاعران معاصر. خیال شعری. مجاز، کنایه، تشبیه. مثال: مهمانی دنیا/ دشت اندوه/ کوچه شک/ پله مذهب/ …
6. آشپزی. پخت و پز. شستو روب.
7. خواندن کتاب نامههای فروغ فرخزاد به پروز شاهپور با نام «اولین تپشهای عاشقانهی قلبم» چه نامههایی در عین سادگی ، عاشقانه یک دختر ۱۶ یا ۱۷ ساله را از صمیم قلب بازگو میکنه.و چقدر با جزییات ، حتی قیمت لباس عروس صد تومن را هم بی ریا و تکلف نوشته …
8. دیشب ۲ خوابیدم و صبح هم ۷ بیدار شدم. چون شب هم باید به مهمونی برم خودم را مجبور به خواب بعد از ناهار کردم.
9. شرکت در وبینار نویسنده ساز: استاد شاهین از کتاب “ بودن در شعر و آیینه” از محمد علی حق شناس چند قطعه شعر خواند. ( نان میجستم چندی و چندی نام و حالا علم، پس کی تو را بجویم ای عشق) بعد از خواندن شعر از دفتر شعر ، امروز در وبینار روی یکی از مقالهها صفحه اول، از روزنامه عصر تهران کار شد، مدتی است این مقاله خوانی و بررسی جملات و نحو آن جز برنامه وبینار شده که من خیلی دوست دارم کلی مطلب کلیدی و اساسی در مورد جمله و نحو جمله و کلمه برداری میآموزم.
10. عصر به دیدن خانواده عمه بچهها که شوهرش سید است رفتیم. ( البته شوهر امریکا تشریف داشتند!)
11. بعد از مدتها فامیل و خانواده همسرم را دیدم. دورهمی خوبی بود. و شام هم فست فود بود .
کیک تولد پسرم را آنجا بردم و دورهم تولد او را جشن گرفتیم.
۱. آزادنویسی و هذیان نویسی
۲. شرکت در وبینار کاریلماتور و رسیدن به این نکته که فعلهای جعلی را نباید به زور وارد جمله کنیم در واقع فعل باید کاری کنه.
۳. شرکت در وبینار نوسندهساز و رسیدن به این نکته که ما در یک حیطه باید ببینم دیگران تا کجا رفتن و کار و تمایز آنها را بشناسیم تا بدانیم که باید چکار بکنیم.
۴. پیادهروی دور باغچه و آبیاری به گوجهها و بادمجانها.
۵. اصلاح بخشی از داستان کوتاهم.
1. نوشتن
2. خواندن رمان
3. خواندن داستان کودک
4. خواندن یک حکایت از گلستان
5. شعر
6. شرکت وبینار “سرزبان” الهه علیزاده
7. نامه نگاری
8. کمک به مادرم
9. خوشخلقی
1 . امروز دیر از خواب بیدار شدم و به محض بیدار شدن پریدم توی وبیناری که از قبل ثبتنام کرده بودم. دربارهی تابستان برای معلمها بود. چگونه بازیابی کنیم انرژیمان را و در ادامه به یادگیری بپردازیم برای سال تحصیلی پیش رو.
2 . چند صفحه توی دفترم نوشتم. صفحات صبحگاهی که نبود بعد از گذشت چند ساعت از زمان بیداری، بیشتر شبیه به صفحات ظهرگاهی بود.
3 . قرار بود جایی بروم که به هم خورد، در عوض وبینار نویسندهساز را شرکت کردم و ترغیب شدم دوباره گزارش نیک بنویسم.
4 . با دوستی حرف زدم و قرار گذاشتیم فردا همدیگر را ببینیم.
5 . رفتم خانهی مادربزرگ، محفلی که همه دور هم بودند.
6 . چند صفحه از کتابی که دوست دارم را برای مامان خواندم.
7 . کمی آزادنویسی کردم.
هیچکار نیکی جز مهمونداری انجام ندادم. صبح مهمونا رفتن بعد از ظهر دوستام اومدند.
نه نوشتم نه خوندم. فقط یکم نقاشی کردم.
با اینکه کار نیک نکردم اما گزارش مینویسم و میفرستم.
1.صبح زود بیدار شدم و با همسرم صبحانه خوردیم
2. صفحهی صبحگاهی نوشتم
3. یک کوه لباس اتو کردم
4. یک فصل دیگر از کتاب آتش از آتش جمال میرصادقی را خواندم و دارم به جاهای جالبش میرسم
5. از دیروز غذا داشتیم و غذا نپختم اما تا دلتان بخواهد ظرف شستم
6. به مدت یکساعت به تصمیمات مالی همسرم که هر روز تغییر میکنند گوش دادم و آرزو کردم کاش امروز سرکار میرفت تا به کارهایم میرسیدم
7. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم و تصمیم گرفتم برای اولین بار گزارش نیکم را در سایت ثبت کنم
8. حمام رفتم و آرایش کردم
9. به عجیبترین عروسی مختلط عمرم رفتم و در زمان به دههی شصت سفر کردم. عروسی مثل ولیمهی حاجی خورون بود و عروس آرایش نداشت و یک مولودی خوان کمنمک مجلس را میگرداند.
10. زنانه به خانهی عروس رفتیم و خانوادهاش که جهرمی بودند کلی آهنگهای قدیمی شیرازی در وصف عروس خواندند اما ما که خانوادهی داماد بودیم هیچ شعری در مدح داماد بلد نبودیم و مجبور شدیم لبخند بزنیم و فقط دست بزنیم.
11. به خانه برگشتیم و روزانهنویسی کردم
12. یک نامه از اکبر رادی به بهرام بیضایی خواندم و این کلمات را در سبد کلمه برداریام انداختم: گورزادگان، کوچکپایان، خرنعره
سلام فاطمه جان، چقدر در برخی کارها ما زنان شبیه هم هستیم، وقتی داشتم شماره ۵/۶/۷ رو میخوندم. متشکرم که نوشتی.
خدا بهت سلامتیِ مانا عطا کنه.
۱. به دیدار برادر در کرمان سفر کردم.
۲. در کرمان پیاده روی بسیار کردم. مردم کرمان آدم های چهره زیبایی هستند.
۳. چند صفحه ای از کتاب شب یک شب دو بهمن فرسی خواندم.
۴. اکثر زمان را در کنار خانواده بودم.
۵. با خدای خودم صحبت کردم.
۶. سپاسگزاری روز را نبشتم.
گزارش چهاردهم خردادماه چهارصد و پنج
۱- نوشتن یاداشتهای صبحگاهی
۲- ورزش صبحگاهي
۳- خواندن ۱۰صفحه سنگ صبور
۴- کلمه برداری از روی کتاب سنگ صبور
۵- پیادهروی و بودن در کنار خانواده که فکر میکنم اینم کار نیک باشه چون فقط با بچهها بازی کردم همین
🌷لیست کارهای نیک من در ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
۱. فعالیتهای مربوط به دوره ۷۳ام نویسندگی خلاق
منابع درسی مربوط به جلسهی هفتم دوره را مطالعه و نکتهبرداری کردم. همچنین تمرین «رخدادک» را نوشتم و برای استاد ارسال کردم.
۲. سروش صحت و برنامه «اکنون»
آشنایی جدی من با سروش صحت از طریق برنامهی «اکنون» شکل گرفت و در همان زمان، بازپخشهای این برنامه را نیز دنبال میکردم. امروز یک یادداشت روزانه از او خواندم که نخستین متنی بود که از او مطالعه میکردم و همین موضوع برایم بسیار خوشایند بود. خیلی ذوق کردم.
این برنامه، بهویژه با حضور استاد رشید کاکاوند و دکتر امیرحسین ماحوزی، باعث شد رابطهی من با شعر شکل بگیرد و عمیقتر شود. همواره برای بخش پایانی برنامه لحظهشماری میکردم تا صدای دلنشین و شاعرانهی آنان را بشنوم و ذوق کودکانهی سروش صحت را تماشا کنم.
۱. درس خوندم.
۲. دوش گرفتم.
۳. با مامانم رفتم خرید و کمکش کردم بارها رو بیاره.
۴. نوشتم.
۵. یادداشت کانالم رو گذاشتم.
۶. گردو پاک کردم.
۷. یکمی هم کتاب خوندم.
۱_ مقالهی دانشگاهی را از مقدمه گذراندم و تازه رسیدم به جای سختش. هر چه بیشتر پیش میروم بیشتر خودم را بخاطر انتخاب موضوعام فحش میدهم.
۲_ ناهار را در دل طبیعت خوردیم. آدم چشمش که به آسمان آبی و سبزی درختان میافتد غذا هم برایش لذیذتر میشود.
۳_ در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
۴_ زیر درخت گردو آزادنویسی کردم. تجربهی جدیدی بود. شاید مسخره به نظر برسد اما حتا درختها هم برایم مثل آدمها در قالب شخصیتهایی متفاوت تعریف میشوند. مثلن آدم وقتی در پارکی روی یک نیمکت زیر درخت کاج مینویسد، نوشتهاش متفاوتتر از وقتی هست که زیر درخت گردو مینویسد. نامه به همان درخت نوشتم، برای چاقاله گردوهای بسیارش. به هر حال، این هم برود در لیست کشفیات عجیب و غریبم.
۵_ تلگرام را که باز کردم با ۱۱ تا پیام مواجه شدم. همکلاسیهای دانشگاه همگی پیام یکی از استادها را فرستاده بودند که تروخدا ببین تو منظورش را میفهمی. نمیدانم چرا خندهام گرفت. به فاطمه (دوستم) گفتم شاید با کلاس آنلاین از ما مترجم عربی درنیاد ولی مترجم زبان استادی چرا.
۶_ به دخترخالهی کنکوریام از راز کنترل اضطرابم گفتم. که غصه نخور، بالاخره تهش یک گوهی میخوریم، مثل همهی دفعههایی که نهایت یک گوهی خوردیم.
۷ـ دو شعر از سهراب سپهری خواندم. مجذوب این بیت شدم: «میان لحظه و خاک ، ساقه گرانبار هراسی نیست.
همراه! ما به ابدیت گل ها پیوسته ایم.»
-خواندن دفتر شعر «دیدن» از بیژن الهی. این چند سطر رو خیلی دوست میدارم؛ «میدود / به دیدنِ آفاق شعلهور، / و گاه از آغوش خودش / لَبْپَر میزند.»
-نوشتن شعرکی برای کلاس شعر. که البته تلاشم کاملا بینتیجه بود.
-شرکت در وبینار نویسندهساز. امروز وقتی استاد داشت متنی از روزنامه همشهری نقد میکرد، یاد بولتن دانشگاه سوره افتادم و فکر کردم چقدر خوب میشد اگه مدرسه نویسندگی هم برای دانشجوهاش یه نشریه داشت.
-و دیگر هیچ.
صفحات صبحگاهی نوشتم.
رفتم سر کار.
روزانه نویسی کردم.
با خواهرم و بچهها به دیدن زندایی رفتیم. قلبش رو عمل کردن و حال روحی درستی نداشت. داییم غصهدار بود و تلاش میکرد مثل همیشه خودش رو شاد نشون بده. دلم گرفت. چه زود آدم فرسوده میشه. تا انقضام تموم نشده به ورزش و پیادهروی بیشتر اهمیت بدم. ناتوانی رو دوست ندارم. برگشتنا بستنی قیفی خوردیم تا کمی شنگول شیم. بعد هم یه آهنگی گذاشتیم که هیچی ازش حفظ نبودیم و الکی بلند بلند باهاش میخوندیم.
۱. چون شب قبل خیلی ناگهانی تصمیم گرفته بودم به خانهی خالهام بروم و بمانم، دفترم همراهم نبود و به عنوان صفحات صبحگاهی چند خطی را در گوشیام نوشتم.
۲. دو روزی بود حجم زیاد کارهای نصفهام من را فلج کرده بودند، امروز با یک دوش و نوکگیری موهایم، خودم را جمع و جور کردم و برنامهریزی کردم.
۳. سه تا از نقاشیهای نصفهام را تمام کردم.
۴. وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
۵. با دو دوست عزیزم از مدرسهی نویسندگی صحبت کردم. مریم حاجیکریمی و زهرا احمدی.
۶. تمرین مثلثوال را انجام دادم.
۷. تصمیم گرفتم متعهدانه به جریان گزارش نیک بپیوندم.
۸. حالِ هانیهی صبح و شب را یادداشت کردم.
سلام از کردستان زیبا
امروز گردنه ژالانه بودیم و اورامانات. بعد رفتیم مقبره پیر شالیار، و روستای سلین. با وجود اینکه بیشتر استان های ایران را دیده ام. اما این همه سرسبزی و خرمی را یکجا ندیده بودم. جای دوستان خالی بود.
به کلی جلسه بازخورد کاریکلماتور را فراموش کردم.
نصفه نیمه هم در وبینار حضور داشتم.
۱.صبح زود بیدار شدم و تمرین کاریکلماتورم رو تکمیل کردم و ارسال کردم. که البته در نهایت نمرهی صفر گرفتم
۲.چند صفحه از «در حالوهوای جوانی» شاهرخ مسکوب رو خوندم
۳.در جلسهی بازخورد کاریکلماتور شرکت کردم
۴.در وبینار نویسندهساز شرکت کردم که مثل همیشه عالی بود
۵.با مامانم رفتیم خونه خالماینا
۶.با بچههای گروه چتیدم و خندیدم
۷.پست برای کانال تلگرامم گذاشتم
۸.تمرین نویسندگی خلاق رو انجام دادم و فرستادم
۹.میخام سعی کنم طناز بودن رو در خودم پرورش بدم. استاد من سعی میکنم منابعی که دادین رو بیشتر مطالعه کنم، اما شما راهی برای یکم نرمتر شدن ذهنم در این مورد میشناسین؟
«رازیست آدمی
که به سودای هیچ و پوچ
روزی هزار مرتبه میمیرد
تا زندگی کند»
چقدر دوستش داشتم
۱ـ چندتا شعر از شاملو خواندم و بخشی از آن را هم گذاشتم توی کانال تلگرامم.
۲ـ در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
۳ـ حدودا سی صفحهای از رمان مادران و دختران را خواندم.
۴ـ دومین روزگفتارم را ضبط کردم. عاشق روزگفتار گفتن شدم و امیدوارم ادامه یابد.
۵ـ متنی در کانال تلگرامیام منتشر کردم.
۶ـ بالاخره بعد از چندروز گزارش نیکم را ثبت کردم:)
امروز که روز عید هم بود و من این عید را از همهی عیدهای سال بیشتر دوست میدارم. انگار دل خوشی دارد برای من. برای دلم. انگار یکجورهایی دلم تاب برمیدارد برای آنهایی که سیّدند. نمیدانم، شاید خیلیها بگوید زمان این حرفها تمام شدهاست. شاید قصه شده باشند این داستانها برای خیلیها. اما من هنوز دلم گواهی میدهد به عیدی که امروز بود. دلم نوید امید میدهد حتی در این روزگار سیاه. حتی در این تباهیها. امروز را دوست دارم. امروز برایم نفس داشت. نبض داشت. دلخوشی داشت. امید داشت. امروز برایم عیدی داشت. غدیر داشت. علی داشت. هنوز علی بالاترین مرد روزگار است.
۱. آزادنویسی و رویانگاری کردم
۲. حدود دو ساعت آزادگویی به زبان دومم داشتم(دیوار خوابش برد).
۳. پیادهروی کردم به اهداف شکمپروری.
۴. سه مدل جدید پریوش در باغچه کاشتم.
۵. چند صفحه از رود راوی خواندم و رونویسی کردم.
۶. در نویسندهساز و سرزبان شرکت کردم.
۷. فیلم Une femme est une femme رو دیدم.
۸. سودوکو حل کردم با اپرا و چصی
۹. یادداشت تلگراممو نوشتم.
ساعت ۵ صبح بیدار شدم. با اینکه گیجِ خواب بودم، خوابم نبرد.
سرعت نتِ لعنتی بهتر از ساعت های دیگر بود و من مشغول دیدن شبکه های اجتماعی شدم.
یک دل سیر گریه کردم. هنوز رنج زمستان گذشته برای من عادی نشده است.
من سوگ های غم انگیزی را از سر گذرانده ام، اما باور کنید این سوگ هر روز برای من تازه است. هر روز سوگوار هستم. بعد از حدود یک ساعتی چشم هایم خسته شد و قبل از خوابیدن سفارشِ چند قلم مایحتاج خانه را به اُکالا دادم.
بیدار که شدم خبری از آرامشِ خیال نبود. موزیک روشن کردم در حالت تکرار، اشک می ریختم و کارهای خانه را انجام می دادم.
پیشرفت کردم البته، لااقل با غم هم که شده به نظافت مشغول شدم.
غذای گربه های بیرون را آماده کرده، چند تا دلمه ی برگ در حین کارهایم که دستپخت خواهرم بود خوردم.
و ادامه دادم …
یخچال را پاکسازی کردم، برای دوستم ژله آماده کردم گرچه تا عصر خبری از سفت شدن ژله نبود اما شاید فردا تناول کند.
مشغول شستن ظرف بودم، صدای آلارم گوشی را شنیدم.
وقت وقتِ وبینار بود. راستش را بخواهید وبینارها برای من حال خوب کن است، و همیشه اطلاعات مفید و کتاب های بی نظیر را عایدم کرده است.
به خوبی می دانم که چقدر موثر است گرچه به ظاهر حضور پر رنگی ندارم.
در حین وبینار مشغول آماده کردن غذا بودم برای گربه ها، یک کاری که تو این سال ها من را خیلی آرام می کند غذارسانی به گربه ها یا سگ های بی پناه است. میدانید؛ در نگاه اول ممکن است اینگونه به نظر برسد که آن ها محتاج من هستند، ولی اجازه دهید صادقانه اعتراف کنم این من هستم که نیاز به التیام و دنیای پاک آن ها دارم.
به محض اینکه به خانه برگشتم با گربه ام: ” تافی” بازی کردم. هر بار به تافی یادآوری می کنم؛ این تو بودی که من را عاشق گربه ها کردی.
دوش گرفتم و دوباره غذای فردای گربه ها رو آماده کردم تا همراه خود به محل کار ببرم. فردا جمعه است بنابراین گربه های بیشتری نیاز به غذا دارند.
یک داستان از کتاب؛ خنده غمگین ترت می کند، خواندم. قلم “بختیار علی” مسخ کننده است، من را جوری غرق خود کرد که متوجه ی خستگی ام نشدم.
“بعد از آن، شبی خدا گفت:
من التیامی ندارم، اما پاداش کار شما، دیدن آبشاران سحرانگیز است. پاداش خسته بودنتان دیدن پرنده ای است که گاه گاه درخت را به یادتان می آورد، من التیامی ندارم اما می توانم کاری کنم که از اندوه دیوانه نشوید، درمانی ندارم اما جرعه ای زندگی دارم، جرعه ای صبوری، قطره ای اطمینان که در شرابتان بریزید، من وهمی دارم بهتر از حقیقت، آسمانی خیالی بهتر از زمین، مرگی سبز ژرف تر از سپیدی زندگی، من خدایم. اما خدا هم محکوم است به کار کردن در جنگل های فردوس، خدا هم محکوم است به خدایی، خدا هم ناگزیر از صبر، خدا هم محکوم است به عشق، خدا هم محکوم است به تنهایی” .
عجیب قلبم آروم شد…در حالی که جینجر🐈 را نوازش می کنم به شما عزیزان شب بخیر می گویم💌💫🕊🙏
1. نوشتن صفحات صبحگاهی.
2. به لطف استاد با مفهوم «قدرت آسیبپذیری» آشنا شدم و دو هفتهای میشه که جدیتر دارم در موردش میخونم.
کتاب «عشق و فقدان در زندگی و درمان/ نشر قطره» رو شروع کردم و هر چی محتوا درمورد آسیبپذیری و خودافشایی تو گوگل هست رو زیر رو کردم.
3. پیادهروی و ثبت گزارش 141مین روز در اپ روزینو.
سه روزه که عصر میرم پیادهروی. قبلا سرظهر میرفتم و سکوت اون موقع رو دوست داشتم، ولی تو زل آفتاب حال نمیده دیگه.
4. اون تایمی که میرفتم پیادهروی رو الان سرظهر میخوابم و میشه گفت نیکترین کارمه و ناراحتم از خودم چرا در طول روز خوابیدن رو امتحان نکرده بودم!
5. وبینار نویسندهساز.
6. نیم پومودورو بلاگخوانی.
7. خیلی سعی کردم تمرین متمم و اولین پست کانالم بعد این سه ماه یکی بشه ولی باز تنبلی کردم.
صبحم را مثل هر روز با نوشتن صفحات صبحگاهی آغاز کردم.
پیادهروی رفتم.
لباسشویی خراب شد، لباسها را با دست شستم.
مراقبه کردم.
جواب ایمیل دوستم را دادم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
از موضوعی خشمگین بودم، به نوشتن پناه بردم، حالم بهتر شد.
شام پختم.
داستانکی در کانالم گذاشتم.
سراغ «سفر شهرراد» از فاطمه مرنیسی رفتم، ولی نشد فصل هفت را تمام کنم.
یک غزل از رهی معیری خواندم
۱۴ خرداد
۱. تماس تلفنی با حضرت دوست. از وقتی شوهر کرده دیگه توجهش به من کم شده. حسادت میکنم شوهرشو دور و برش میبینم. مردی اومد راستی راستی رفیق ما رو گرفت، برد. باز خداروشکر آدم خوبیه. ولی این گناه شوهرش رو نمیشوره. من دوستمو میخوامممم.
۲. وبینار نویسندهساز رو شرکت کردم. بچه خوبی بودم زیاد آتیش نسوزوندم. در واقع رو مودش نبودم. برا خودمم عجیبه که تو ۱۲ سال مدرسه و بعدش -دانشگاهی که تموم نمیمرگه- چرا انقدر شر نبودم؟ چرا اون موقع قهرمان بودم و الان ضد قهرمان؟ نمیدانم.
۳. کاریکلماتور رو شرکت گردیدم. خوب بود. خوش گذشت. کار همسفرا مثل همیشه عالی بود. کلی ایده جرقید تو ذهنم.
۴. کتاب خوندم. چهار هزار هفته. نشر میلکان. یه سری جملههاش برام یه جوریه که صدای مغزم درمیاد. اوایلشه هنوز دست نویسنده رو نشده برام. قلقشو بلد نیستم.
۵. «داستان یک رمان» همینجوری به ته نرسیده مونده بود. شروع کردم دو صفحه خوندم. حس میکنم دارم درک میکنم نویسنده رو. دارم تصور میکنم همهچیو. به قول استاد «داستانش تصویر ساخته». دلم نمیاد زود تمومش کنم. هر چند که کلا ۷۰ صفحهست. میدونم دارم وقتکشی میکنم ولی خب. ممنونم استاد بابت معرفی کتاب🙏🏼
۶. ویدیوهای آفلاین یکی از دورههای قبلیمو دیدم. هر چند بدون دیدنش چیزی که میخواستمو با هر ضرب و زوری بود جلو بردم. میخواستم مطمئن شم.
۷. بچههای کارگاه ۴ رو دعوت کردم به نوشتن گزارش نیک.
۸. گزارش نیک نوشتم.
در جاده بودم
یکی از داستانهای ساعدی را خواندم.
نویسنده ساز را شرکت کردم.
کتاب راوی را ورق زدم
روزانه ام را نوشتم.
والان له در رختخواب به صفحه موبایلم زل زده ام و از هر دری سخنی میخوانم
سلام و درود به همگی:
آزاد نویسی
تمرین و ماساژ پسرم
مطالعه کتاب
انجام کارهای خانه
گوش دادن به پادکست
رفتن به حمام
شروع کردم به مطالعه کتاب نظریه آزادی و دین محمدعلی جنت خواه. خیلی دیر شروع کردم ولی بالاخره شروع کردم. همین مهمه. خودش گفته بود گشادا شیش ماه طول میکشه کتابو تموم کنن. به امید حق علیه باطل ایشالا که من جزوشون نباشم. امروز خیلی اینستا گردی کردم و تصمیم دارم حتما پاکش کنم ولی دودلم چون نمیدونم اگر پاک بشه میشه با این اینترنت افتضاح دوباره نصبش کرد توی مواقع ضروری یا نه.
جنت خواه یه جای کتابش نوشته بود: بیشتر از یک ماهه که روزی دوازده ساعت می نویسم. فقط یه هدف خیلی جدی میتونه آدم رو انقدر مجنون کنه.
باید از احساساتم بیشتر بنویسم. امروز فهمیدم که احتیاج مبرم دارم از احساساتم بیشتر بنویسم.
از ساعت شیش هفت بود که روزم رفته بود روی دور تند. میگ میگ وار میدوییدم پی کارام که وقت برای خوندن و نوشتن پیدا کنم.
زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست، گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست.
جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش یارا که از جان شکیب هست وز جانان شکیب نیست.
امروز پنجشنبه ۱۴ خرداد بود و من هیچ کار نیکی انجام ندادم.
۱. دیشب تا صبح سر مزرعه نگهبانی دادم و با طلوع خورشید یک ساعت آبیاری کردم و بعد امدم خانه و خابیدم تا ظهر.
۲. بعد از اینکه بیدار شدم ناهار خوردم و دوباره با سیروس رفتیم سر زمین. از وقتی رفتیم تا هوا تاریک شد آهنگ «بی خبر» رضا بهرام رو گذاشته بودم رو تکرار و با اون آهنگ تو رویای خودم بودم و با ماهم زندگی میکردم.
۳. مزرعه جفتی ما صاحبش یک زن بیوه است که چند ماهه شوهرش ترکش کرده و رفته پیش خدا و الان تنها زندگی میکنه. کمکش کردم و مزرعهش رو آبیاری کردم و اون هم تشکر کرد و گفت«ایشالا هر چی از خدا میخای بهت بده».
من از خدا چی میخام؟
من زندگی میخام. میخام زندگی کنم. میخام نفس بکشم، شادی کنم. من یارم رو میخام، بال پروازم رو میخام.
نمیدونم چرا نفس کشیدن برام سخت شده.
اینروزا هستم و انگار نیستم. قدم میزنم انگار نمیزنم. سیگار میکشم انگار نمیکشم. شاید عاشق شدم. شاید غافل شدم. شایدم عاقل شدم.
۴. غروب شد و مردم آبادی گله گله خوشتیپ کرده بودند و به عروسی میرفتند. مراسم بزرگی تدارک دیده بودند. بیشتر از دو هزار نفر دعوتی داشتند و محمد امین غلامیاری را برای خانندگی آورده بودند. غلامیاری که میاد انگار حضرت عباس با ۷۲ یارش از کربلا اومدن. خانواده من هم آماده شده بودند که بروند تو شادی آنها شریک شوند و شایدم یه قر بدن، ولی هر کاری کردند من نرفتم. راستش من این روزا حوصله خودم را هم ندارم.
۵. برای اینکه بیخیال من شوند و دست از سرم بردارند چند بشکه بار نیسان کردم و بشکه ها را پر آب کردم و رفتم سر زمین برا آبیاری. صدای اورگ و شادی عروسی تو کل ده پخش شده بود و من «ای ماه من پنهان نشو، دوری نکن از آسمانم. ای ماه من امشب چرا بی آشنا بی همزبانم…» را گوش میدادم. وقتی برگشتم هنوز پدر و مادرم منتظرم بودند که با آنها برم ولی نرفتم. شام عروسی را نخاستم و به تخم مرغ راضی بودم.
۶. بابام میگه تو از بس تو مراسم کسی شرکت نمیکنی فردا پسفردا اگه عروسی بکنی کسی به مراسمت نمیاد. نمیدونه من عروسی نمیکنم. عروسی از من گذشته. من دیگه اینجا نمیمونم. کار کشاورزیم تموم شه از اینجا میرم. قبل رفتنم از خدا میخام چند روز بهم فرصت بده با اونیکه دوستش دارم زندگی کنم، نفس بکشم، قدم بزنم، حرف بزنم.
۷. امشب شب جمعه است و فردا جمعه. آسمان پر است از ستاره و ماه پشت کوه کمین کرده و من در صحرا به آنها خیره شدم و به ماه و ستاره خودم فکر میکنم. از خدا میخاهم که ستاره ام را برای من بفرستد. از خدا میخاهم ماه مرا به سوی من بفرستد.
خدا در نامه ای که به من فرستاده بود من را صاحب آسمان و زمینش خطاب کرده بود، صاحب کوه و رود و دریاها و اقیانوس ها اما من همه را در چشم یارم میبینم. یارم که باشد جانم میاید. جانم بیاد جهانم میاید. جهانم بیاید خدا میاید.
خدا یار من است. خدا جان من است. خدا نام من است. یارم تمام من است.
اجازه بده چند روزی نفس بکشم. اجازه بده از بی کسی دست بکشم.
خوشحالم کن. شادابم کن.
از خدا میخاهم خبری از یار به من برساند. از خدا میخاهم بال پروازم را به من برساند.
۸.«آسیمه سر»« بی خبر» اینها از حال من خبر میدهند.
میخاهمش. اجازه بده بیاد.
دلتنگت بودیم رفیق.
حس من بیشتر از دلتنگیه استاد
برای من بالاتر از رفیق و داداش و استادی.
یه نوری که همیشه بهم گرما و امید رسوندی، یه کوهی که بهت تکیه دادم
من هر جا باشم خاک زیر پاتم.
هیچوقت لطف های که در حقم کردی رو فراموش نمیکنم🙏🙏💙
عزیزمی فیروز جانم
رفیق همیشگی منی
به امید دیدار، بزودی زود
آقای قاسمی فرد آمین که به آرزوهاتون برسید.
۱۴ خرداد
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲. شلوغی ذهن را با پیادهروی و آزادنویسی، کمتر و منظم تر کردم.
۳. جلسه بازخورد کاریکلماتور حضور داشتم متوجه شدم بیشتر به تلاش و تمرین نیاز دارم پس مجاب شدم کارگاه دوم را حتما ثبت نام کنم.
۴. تمرین تصویرگری حین جلسات مشاوره آنلاین همچنان ادامه دارد.
۵. با برادرم مجدد در مورد اهمیت جلسات درمانی دخترش گفتگوی موثری داشتم.
۶. خوشبختانه امروز فرصتی برای حضور در وبینار نویسندهساز ساختم.
۱. یادداشت صبحگاهیام را نوشتم و از شما چه پنهان، کمی هم نوشتاری غر زدم.
۲. یادداشتی نوشتم به مناسبت دهمین سال تأسیس کافه کتاب یکی از دوستانم در تبریز. دوستم نویسنده و اهل فرهنگ است و در پیامی از من به عنوان یکی از فرهیختگان تبریز خواسته بود یادداشتی بنویسم. اینکه من را هم به عنوان فرهیخته برگزیده بود، در نوع خود حرکتی شوخطبعانه و خلاقانه بود. فکر میکردم در تبریز کمرنگ شدهام اما گویا هنوز یادی از من میشود. کافهٔ دوستم پاتوق اهالی فرهنگ است و دغدغهٔ مشترکمان مسائل فرهنگی تبریز. به گمانم من بیشتر اثری تاریخی از تبریزم تا فرهیخته.
۳. فیلم Train Dreams را با همسرم دیدیم. در انتهای فیلم گریه کردم. ریتم فیلم آرام بود و روایتش خطی. احساس کردم درد بشر را به تصویر کشیده و دلم برای همهمان سوخت. فکر کنم در زندگی فقط خوبیها و ارتباطها و کارهای نیک ارزش دارد و بقیه هیچ هیچ است.
۴. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. وبینار دیروز حس خیلی خوبی بهم داده بود، طوری که بعد از چند روز بیحوصلگی، برخاسته و کارهای رهاشده را انجام داده بودم و خانه را مرتب کرده بودم. در وبینار امروز هم تشویق شدم گزارش نیک امشب را بنویسم.
۵. بالاخره توانستم فیلترشکن نصب کنم و کانال تلگرامم را بروزرسانی کنم. فایلهای صوتی بعضی از کلاسهایم را هم دانلود کردم تا بهتدریج بشنومشان.
۶. حس و حالم داشت بد میشد. میخواستم بروم بیرون اما گرم بود. بلند شدم و لباس صورتی پوشیدم تا احساس لطیفتری داشته باشم. فصل جدید کتاب «اطلس دل» را هم که خوانده بودم و میخواستم دوباره بخوانم و هایلایت کنم، با صورتی هایلایت کردم.
۷. به سؤالات درسی دانشآموزم پاسخ دادم.
۸. کار مرتب کردن خانه انجام شده بود و مانده بود جارو. بالاخره جارو کشیدم و بعدش هم از بیغذایی ضعف کردم.
۹. فصل دوم کتاب «اطلس دل» را بازخوانی کردم و از همان برای کانالم مطلبی نوشتم. قصد دارم مجموعه یادداشتی دربارهٔ این کتاب در کانالم بنویسم.
۱۰. به چند نفر از اقوام که عزادار بودند زنگ زدم و تسلیت گفتم. از تماس این شکلی فرار میکنم اما با توجه به کلمهٔ سالم که «قدم» است، فوراً اقدام کردم و پشت گوش ننداختم.
۱۱. بعد از مدتها گزارش نیک نوشتم.
۱_امروز برای اولین بار تا ساعت ۱۲ خوابیدم چون کل دیروز درراه بودیم. به خاطر یک طرفه شدن مسیر شمال به تهران مجبور شدیم از راه قزوین برویم که مسافت طولانی بود وباید به مراسم جشن نامزدی می رسیدیم که بعداز هشت ساعت به تالار رسیدیم و دوساعتی هم از مراسم گذشته بود. با وجود خستگی زیاد خیلی خوش گذشت اماموقع برگشتن، از ماندن در ترافیک واقعا کلافه شدیم وخسته ساعت پنج صبح رسیدیم.
۲_دروبینار استاد شرکت کردم که نوشتن گزارش نیک از سفارش های ایشان بود.
۳_از کتاب نامه های بزرگ علوی داستان نامه را تمام کردم.
۴_دروبینار خانم سیاح شرکت کردم ومشتاق شدم فیلم هایی درژانر جنایی را ببینم.
– کمی وقت گذاشتم تا تقویم کلاسهای خصوصی و مشاوره را بازتنظیم کنم.
– به واپسین تمرین کارگاه کاریکلماتور بازخورد و گازخورد دادم. برخی جملهها فوقالعاده بود. گزیدهی تمام تمرینها را بزودی هوا میکنم همینجا. کارگاه بعدی هم از پنجشنبهی بعدی شروع میشود.
– بعضی فیلمها را با سرعت پخش دو برابر هم بهزور میبینم، ولی اندکشماری از فیلمها با قلبم سخن میگویند و دست به سرعت پخششان نمیزنم. جادوی این فیلمها غالبن نمایش عشق میان زن و مرد است، اگر بتوانند بهترین گوشهی قلبِ خاکخوردهام یادم بیندازد. امروز «Palmeras en la nieve» غبار از قلبم سترد.
– مامان گفت «سیگار عنبرنسارا» کشیده. سیگار دارویی. پسردایی که عطار باشد همین بلا هم سر ننهی آدم میآید.
– وبینار نویسندهساز با اشاره به اهمیت چالش «گزارش نیک» گذشت. چند شعر هم از علیمحمد حقشناس خاندم، از دفتر «بودن در شعر و آینه». وقتی اسم دوستانم را توی وبینار نویسندهساز میبینم حس میکنم خوشبختی به من چه نزدیک است، چه خوشبختم که رفقایی دارم.
– کارم روی مجموعه ضربالمثلهای فارسی ادامه دارد. حالیا فقط پرسه.
– کمی قانقان با فرشیا (در اصل عرشیا). عکسی هم انداختم و هوا نومودم تو اینستا.
– از نوشتار ظهرگاهی روی کاغذ لذت بردم.
– وسوسهی همیشگیام را پی گرفتم، پرسه در صفحات خاکخوردهی تاریخ معاصر. تاریخِ کثافتی که همواره میپریشدم.
– آرزو کردم مادر و گربهی کوچکمان را مار نیش بزند. (بنگرید به کتاب «جهل هیجانی» از نشر سایلاو)
– ظهری نوشتم: برای گفتن به این ابرِ برابر چه دارم؟
– دلم برای همهی کتابهای دنیا تنگ میشود همیشه.
– «خسته و خبرزده»، وصف این روزهای ما.
– کمی از «ضمایر» علیمراد فدایینیا خاندم؛ از مجنونترینهای داستان فارسی امروز.
– چند حکایت هم از جیمز تربر خاندم. شوخیِ او با افسانهها و حکایات هنوز هم نوآورانه است.
– ادامهی مطالعهی «آزادی، حق و عدالت»، تنها به عشق نثر اسماعیل خویی.
و من چقدر دلم خواست تمام وقتم شبیه شما برای خودم بود و غرق در کتابهای نخواندهام، کلمات ننوشتهام، و اوووووه از آن همه کار نویسندگی که روی دوشم هست. وای از گازخورد امروز شما و وای بر من. هزاربار چشمانم را روی تمرینهایم تمرگاندم ولی درز و دورز زندگیام نم پس میدهد. من کدام گوشهی دنج را بیابم برای نویسندگی، برای خواندن، برای این همه واماندگی؟
وووو عجب روز پرباری💐
استاد به شما رشک میبرم که اینهمه سریع و زیاد میخونید.
بیچاره مادر و گربه.
فیلمی که گفتین رو هم سعی میکنم ببینم چون شما طبع خوبی در فیلم دارید و به سلیقهی من هم نزدیکه.
نیکترین کارتون همین همرسانی گزارش خودتون بود.خیلیی لذت بردم.
ممنونم از مهرت غزاله نازنین.
استاد گرامی،
خیلی ممنونم از اینکه فهرست کارهای نیکاتان را با ما به اشتراک گذاشتید. برای من جالب و الهامبخش بودند، و بهویژه امروز با چهار کتاب جدیدی که معرفی کردید، آشنا شدم:
۱. جهل هیجانی-دین بِرنِت
۲. ضمایر-علیمراد فدایینیا
۳. حکایتهایی برای زمانهی ما-جیمز تِربِر
۴. آزادی، حق و عدالت-اسماعیل خویی
ارادتمندتان.
فدای تو لاله
توجه و کنجکاوی تو رو تحسین میکنم.
سپاسگزارم استاد، ارادتمند.
این کارتون بسیار ارزشمند بود استاد عزیز.
حتی از گزارشات نیکتون هم یاد میگیرم.
بزرگواری زهره جان.
برقرار و برفراز باشی.
فهمیدن اینکه شیوه فکر کردن من چگونه است؟
اسکیپ سریع و پریدن وحشتناک از روی موضوعات
شاید به خاطر همین است که نمیتوانم روزگفتار ظبط کنم
چگونه میتوانم این عملکرد بهبود ببخشم.
دانستن فرق اطلاعات داشتن و دانستن واقعی به واسطه شرکت در کارگاه پرسش نجاتبخش خانم علیزاده
گزارش نیک
میو میو، کتابهای نیمهتمام و یک نفس عمیق
امروز را میو میو شروع کرد.
از صبح زود پشت پنجره بود و میو میو میکرد. صدایش بیقرار بود؛ شبیه کسی که دلش نمیخواهد تنها بماند.
پنجره را باز کردم. همان چهره همیشگی را داشت؛ همان چشمهایی که هر روز یادم میاندازد مهربانی هنوز از دنیا رخت نبسته است.
دلم خواست از غذای خودمان به او بدهم. اما بچهها میگویند غذای گربه نباید چرب باشد. حق دارند. پسرم برایش غذای خشک میخرد. این روزها قیمت خوراک حیوانات هم آنقدر بالا رفته که حتی مهربانی کردن حسابوکتاب پیدا کرده است.
کمی ژامبون گذاشتم و پنجره را نیمهباز رها کردم.
چند دقیقه بعد، چشمم افتاد به میو میو روی پشتبام همسایه. پسرم از پنجرهٔ اتاقش نگاه کرد و ناگهان عکسی برایم فرستاد: میو میو چهار بچه به دنیا آورده بود.
چهار موجود کوچک که هیچ نمیدانستند جهان بیرون چقدر سخت است.
بیش از علاقه، دلم برایشان سوخت. در این روزگار، زیستن هم کار آسانی نیست؛ بهویژه برای چهار بچهگربهٔ کوچک. وقتی قیمت غذایشان را دیدم، عددها آنقدر دور از زندگی روزمره بودند که بیشتر شبیه شوخی بودند تا قیمت.
خندیدم؛ نه از شادی، از همان خندههایی که این روزها جای آه را گرفتهاند.
گربهها را به حال خودشان گذاشتم و سراغ کتابهای نیمهتمامم رفتم. کتابها هم موجودات عجیبی هستند؛ اگر رهایشان کنی ساکت میشوند، اما منتظر میمانند. درست مثل بعضی آدمها.
خواندن کتاب «خردم کن» اثر طاهره مافی را هم شروع کردم. نثرش، با آن تصویرسازیهای گاه شاعرانه، بیاختیار مرا به یاد بیژن نجدی انداخت. چند ساعتی از روزم صرف نوشتن جستاری دربارهٔ این دو نویسنده شد.
امروز کمی ورزش کردم؛ فقط برای اینکه نفسی تازه کنم، برای اینکه یادم نرود شادی، هرچند کوتاه، هنوز ممکن است.
عصر از خانه بیرون زدم. خرید کردن را دوست دارم، اما این روزها بیشتر شبیه حل کردن یک مسئلهٔ ریاضی است تا لذت بردن. کیسهها را روی زمین میگذارم و قبل از هر چیز، یک نفس عمیق میکشم؛ نه از سر رضایت، از سر خستگی.
شب دوباره سراغ نوشتههایم رفتم. چند خط را حذف کردم، چند جمله را تغییر دادم. گاهی احساس میکنم هر بار که متنی را بازنویسی میکنم، بخشی از روزم را هم دوباره مینویسم.
بعد موسیقی مورد علاقهام را پخش کردم؛ همان آهنگی که در کودکی گوش میدادم و آن روزها خیال میکردم دنیا جای خوبی است. حالا هم گوش میدهم؛ نه برای اینکه دوباره باور کنم، برای اینکه فراموش نکنم روزی باورش داشتم.
و زندگی ادامه دارد.
ادامه دارد میان میوی گربهای که نگران چهار بچهاش است، میان کتابهایی که هنوز نخواندهایم، میان خریدهایی که بیشتر حسابوکتاباند تا لذت.
ادامه دارد میان امیدهای کوچک، خستگیهای بزرگ، و آدمهایی که هنوز تلاش میکنند مهربان بمانند.
همین، نام دیگر زندگی است.
حلزون چشاش شبیه گل شده. اما چون سواد گل رو تازه دارم میاموزم نمیدونم چه گُلیه؟
یه پارو دستشه. میخواد از اینور مستطیل بره اونور. استاد باید مستطیل رو آبی کنند تا پاروی حلزون به کارش بیاد.
۱. امروز بدون اینکه غر بزنم، غذای حاضری خوردم تا مامان استراحت کنه یکم.
۲. پیادهروی کردم و بچهها را نگریستم و همش لبخندیدم.
۳. تمرین کاریکلماتور رو نوشتم که کاش نمینوشتم.
نباید میذاشتم دم آخر. خیلی بد شدن.
1- مراسم عبادی معنویام را دل سیر انجام دادم.
2- خواب خوبی هم داشتم.
3- توی وبینار نویسنده سر دعوای استاد با یک عدد کامنتگذار یاد کامنت خودم و جواب محمدرضا شعبانعلی افتادم و رفتم دیدم باز برای نظر تشکرم و ببخشید که دقت نکردم دوباره یک درس گذاشته. که البته دستش طلا.
4- امروز تو کارگاه پرسش نجات بخش الهه جان علیزاده متوجه شدم یک عمر اخبار و اطلاعات را مساوی با دانستن گرفتم و دچار احساس خسران دنیا و آخرت شدم.
5- با درمانگرم دکتر طاهری برای ازسرگیری جلسات درمانم هماهنگ شدم. من از آنهایی نیستم که بگویند کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی. و چرا آدمی که خودش نیاز به درمان دارد میخواهد درمانگر شود. در کل هر آدمی نیاز است که در دورهای از زندگیاش پیش درمانگر هم برود و خودش را تنظیم کند.
6- توی گروه کانون اساتید علوم پایه پیگیر واریز حقوقمان بودیم. ماه نصفه شده و ما هم علیالحساب نصفه حقوق گرفتهایم. البته که از من تلاش ولی برکت از خداست.
7- خوشحالم که گاهشمار امروزم را با این تمام میکنم.
8- البته باید فایل کتاب دعا را بخونم و لااقل فصل 2 را تمام کنم. دوشنبه آزمونش را داریم.
۱. برادرزادهم رو بردم تابتابعباسی
۲.با برادرم فوتبال دستی بازی کردم و ۱۵ تا گل خوردم. (دوتا هم زدم ولی که چی؟)
۳.داستانم رو بازنویسی کردم اما برای اسمش به نتیجه نرسیدم.
۴.گزارش نیک رو فراموش نکردم.
حلزونمان دچار استرابیسم شده.
۱. از شدت گرما، مستقیم زیر دوش حمام آب سرد رفتم که خوب بود.
۲. صفحات صبحگاهی امروز را نوشتم و فهمیدم که چه تروماهایی میگذارنم. جالب بود که تا به حال این قدر عمیق نشده بودم و این خوشحال کننده بود.
۳. اولین بار عدس پلو را با سویا پختم که مزهاش بد نشد حداقل از عذاب وجدانم نسبت به حیوانآزاری کم شد.
۴.خبردار شدم که عصر مهمان داریم و شروع کردم به جمع و جارو کردن خانه.
۵. کلاس عصرگاهی استاد را شرکت کردم.
۶. کتاب خسروخوبان را تمام کردم و بسیار بسیار دوستش داشتم.
۷. رفتم سراغ گلهایم و خاکشان یا گلدانشان را عوض کردم.
۸داخل کانالم مطلب روز را انتشار دادم.
۹. شروع کردم به حذف کردن به ۵ هزار فالویینگ های اینستگرامم و فهمیدم فقط ۱۲۴ نفرشان نیاز دارم.
۱۰. ۵ دقیقه طناب زدم.( ۱۷ کیلو اضافه وزنم و الان در رژیم به سر میبرم).
۱۱.زبانم را خواندم و خداروشکر خوب جلو رفتم.
۱. بعد از دو ماه و اندی دور شدن از رسانه، دوباره نوشتن در کانال را شروع کردهام. اولین نوشته را هم هوا کردم «با حال و هوای سفر.»
۲. کمخوری کردم. امروز معدهام آسوده بود و درد نگرفت.
۳. بعد از مدتها استراحت کردم.
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم. یک هفتهای است خوابهایم یادم نمیآید. شاید چون خواب عمیقی نداشتهام.
۲. نویسندهساز شرکت کردم. استاد کلمهی «دوش» بر وزن «دهش» را معادل دویدن به کار برد. دوش و دهش، دوش و دهش. داد و دهش را به خاطرم آورد.
۳. رفتم پیادهروی. امروز با گوشی رفتم که ببینم خیابانهای دیگر هم آنتن به همین فضاحت خیابان ماست!
توی سرم میچرخید، داد و دهش، داد و دهش. تو داد و دهش کن فریدون تویی. این مصرع را سرچیدم و یافتم اما نه مطمئن.
«فریدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
ز داد و دهش یافت او نکویی
تو داد و دهش کن فریدون تویی»
سیچ ایچینه به این آنتن و نت. دچار سری بیمیلانه شدم نسبت بهش.
داد و دهش، داد و دهش. راستی از استاد بپرسم آن شاهنامه سبکه از کدام ناشر بود. همان که دو تاش را روی یک انگشت میگرفت و سبکیاش مایهی فخر بود. تیز کنم برای خریدنش.
دربارهی صفحه خصوصی شعرماهی هم بپرسم. امیدوارم آه از نهادش برنخیزد.
۱.با خواهرم وقت گذروندم و فیلماشو در مورد آیدُلها دیدم. برام معنی ندارن ولی قول داده بودم.
۲.آهنگهای خیلی خوبی پیدا کردم.
۳.مباحث امتحان شنبه رو یه دور تموم کردم و نگاهی به سوالهاش انداختم.
۴.به کسی ویس فرستادم. از این کار تا میتونم دوری میکنم.
۵.سعی کردم به چیزهایی که خوندم عمل کنم.
۶.قبول کردم شب خونهی مامانبزرگم بمونم.
۷.تو کانالم مطلبی منتشر میکنم.
۸.وبینار بودم.
۹.آزادنویسی کردم.
بعد از چند هفته گزارش نیک ننوشتن، امروز با تلنگر دوباره استاد سعی میکنم کمکاریهایم را از این به بعد جبران کنم. پس یک گزارش کلی برای این چند هفته مینویسم.
۱.اتفاق نیک ۱: شرکت در بیشتر وبینارهای نویسندهساز که حتی یک کلمه شنیدنش من را چندین قدم بهجلو میبرد. بهخصوص امروز ۱۴ خرداد که یک تلنگر نیک از استاد نوش جان کردم!
۲.اتفاق نیک ۲: هفته آینده اولین جلسه برای بازطراحی بخش وبلاگ سایتم را با یکی از دوستان همباشگاهی دارم. علت تاخیر مریضی دوستم بود ولی آنرا هم به فال نیک میگیرم. این چند وقت به تاثیر بالای ورزش گروهی در باشگاه برای ارتباطات جدید کاری بیشتر ایمان آوردم. امیدوارم برای بقیه دوستان هم این محیطها اتفاقی نیک باشد، در کنار توجه به سلامت بدن و ذهن.
۳. ذوق نیک: از خبر ادامه کلاس «رمانجا» در تابستان ذوق زده شدم.
۴. قول نیک: چون سه ماه دیگر از کلاس «رمانجا» باقی مانده، به خودم قول دادم نسخه اول رمانم را در این مدت برای بازخورد استاد تحویل بدهم.
۵. نوشتن داستان نیک: تا بهحال چند بار رمانم را بازنویسی کردهام (البته با گرفتن نظرات یکی از دوستانم که بهعنوان خواننده من را همراهی میکند). این هفته حدود ۱۰ صفحه دیگر از آنرا نوشتم.
۶. نوشتن آموزش نیک: برای برطرف کردن حاجت جیبم، مقالههای آموزشی اکسل برای کارفرما را تحویل وردپرس دادم. خوشحالم که از اول این ماه نوشتن مقالههای سئو شده با کارفرمای قبلیم را در زمینه تجهیزات خورشیدی شروع کردم. هنوز راه درازی تا بازگشتن همه کارفرماهایی است که با قطع اینترنت در این مدت بازاریابی محتوا را به فراموشی سپردند. زیاد غر میزنم، چون دیشب مسئولین اعلام کردند «کسی بهخاطر اینترنت شغلش را از دست نداده». البته راست میگویند! من که از دست ندادم، کمپول شدهام. شاید هم آنهایی که در لینکدین پروفایلشان را به رنگ سبز «Open to work» در می آورند، همهشان اکانت فیک هستند. دوست دارند فضای لینکدین همیشه سبز و خرم باشد.
۷. دعای نیک: دعای نیکم همراه همانها که باعث و بانی سبز شدن پروفایل لینکدین بازاریابان محتوا و آژانسهای تبلیغاتی هستند. اصلا مگر لایهبندی! اینترنت در این مدت اشکالی داشت؟؟ خوب، کسانی مانند این دورکارانِ بیغم و درد که از تبار آنان نیستد در این لایهبندی تهنشین شدند. مگر مشکلی پیش آمد؟ مگر کسی ضرر کرد؟ مگر کسی بیکار شد؟ فقط فضای مجازی با این تهنشینی، شفاف شد. پس لطفا بر هم نزنیدش، چون بدتر گلآلودش میکنید.
۸. خواندن نیک: در این مدت، چند کتاب نیک معرفی شده استاد را خواندم. اولین کتاب، رمان «طوطی» بود که این چند وقت بهخاطر قطع اینترنت در دسترس نداشتم و چون یکی از کتابهای کلاس «رمانجا» است، حدود ۱۰۰ صفحه آنرا خواندهام. همراه آن خواندن رمان «شال بامو» را ادامه دادم.
۹. حضور نیک: برای اولین بار یکشنبه هفته پیش در وبینار خانم «گلی موعودی» شرکت کردم. ترکیبی از گلستانخوانی، تمرین نوشتن و استفاده از تجربیات دیگران. بسیار لذتبخش بود.
۱۰. صحبت نیک: صحبت با یکی از دوستان برای رفع گرههای ذهنی، باورها و ترسها و ….همین کلمههای توسعه فردی که درگیری شیرین چندین ساله من است.
۱۱. دانلود نیک: دانلود «Google Keep» به توصیه استاد و برانداز کردن آن تا کمکم از ایده و کلمه آنرا پر کنم. بخش ضبط صدا، عکس و حتی نقاشی هم داشت که برایم جالب بود.
۱۱. تکان نیک: ورزش که به آن معتادم و البته پیادهروی برای باز شدن مغزم.
۱۲. خوردن نیک: تلاش برای سالمخوری که در هفته اول خرداد به خاطر جشن سالگرد حضور نیکم در این ماه برای دو روز به سالمنخوری تغییر پیدا کرد. هر چند میدانم عذاب وجدان برای نخوردن شیرینی خامهای و ناپلئونی بهخاطر سالم نبودن یک ژست است! ولی فکر میکنم ازاین به بعد بهخاطر قیمت کیلویی ۷۵۰ هزار تومان شیرینی تر، واجب شرعی است که این ژست را حفظ کنم.
۱۳. دیدن نیک: بالاخره طلسم را شکستم و فیلم «جولیتا» را دیدم. لذت بردم از جابجایی لذتبخش بین گذشته و حال شخصیتها در فیلم. اما ادامه تلاشم برای دیدن فیلمهای دیگر به خاطر فیلتر شدن ناگهانی سایت «namako.fun» شکست خورد. اکانت یکماهه خریدهام و اصرار به دیدن فیلمها از این سایت دارم. دعای نیکم نثار همه فیلترکنندگان که من را به راه کج هدایت کردند.
۱۴. حس نیک: گلدان زاموفیلیای دوستداشتنیام یک جوانه زد. هر روز کلی قربان صدقهاش میروم.
و…به خودم قول میدهم از این به بعد در مورد نیک خواندن،نیک شنیدن، نیک دیدن، نیک خوردن، نیک حرف زدن و نیک نوشتنهایم در این صفحه بیشتر بنویسم.
از صبح ساعت ۸ صبح شروع به خوندن و انتشار در سایت و کانال کردم. این روزها بدنم کوفتهست. سنگینم. هنوز حالم جا نیومده . یک روز خوبم روز بعد زار میزنم. دلتنگی خفتم میکنه.
تنها کار نیکی که کردم مادرمو خوشحال کردم. رفتم به دیدنش و منو دید گریه کرد. ولی به جرات میتونم بگم برای ما خواهرا سختره. شاید خودخواهم.
خرید فریزی کردم. همه حاضری. حتا توان پای گاز ایستادن ندارم. چیزی درونم خالی شده و با مطالعه فهمیدم اثرات سوگواریست.
الان گزارش روزمو منتشر میکنم. اگر بتونم کتاب بخونم.
تنها چیزی که منو سرپا نگه داشته نوشتن و انتشار در کانال و سایت هست. تعهد به نویسندگیم.
از استاد کلانتری برای کلاسها سپاسگزارم. هنوز مثل سالهای اول با شوق به کلاس میام. هرچند این روزها شاید نتوانم به علت سردرد تا آخر کلاس دوام بیارم.
راستی بعد از مدتها بگم دلم برای حلزونمون تنگ شده بود.
۱- اینهمه آویزانی و پریشانیِ ذهن به ابوالفضل نوبره. مغز که نیست، پوست تخمس. خالیِ خالی. پوک شده لامصب.
پیلیپیلی و دِلِیدِلِی، از صبح تا ظهر. ازاین شاخ به اون شاخ. چند خط کتاب، چند خط نوشتن، یه سر به آشپزخونه از چراغ گاز به سینک ظرفشویی از سینک به ماشین ظرفشویی، از ماشین ظرفشویی به ماشین لباسشویی، یخچال، کابینت، چراغ گاز دوباره….،
یه سر به اینستا، که وایوای. نگم براتون. شده مثل سفرهای که یه عده قحطی زدهی به حلوا رسیده، نشستن سرش و دارن حرص میزنن. نمایشگاه،نمایشگاه، فراخوان، فراخوان، دارو، دکتر، پوست، مو، لباس، تبلیغ، تبلیغ، حرف مفت…….
دریغ از یک کلمه حرفحساب. انگار همه از زندان آزاد شدن توی یه صحرای بینام و نشان و بیهدف میدوند دنبال سراب.
با هرکس حرف میزنم، عصبی، مضطرب، کمطاقت و پر از خشم و دلهره و بلاتکلیفیه. بخرم؟بفروشم؟
میخری بازنده، میفروشی بازنده. با این شرایط اقتصادی وضعیت مستأجر بیخانه بدتر از بد. بیجایی و بیفردایی.
حالا وقتی دو نفر از نزدیکترین کسانت مستأجر و به دنبال خانه باشند و خواهرت هم مبتلا به سرطان شده باشد و دلت پر بکشد به هزار جا، مغزت میشود همان تخمهی پوک. اما من از رو نمیرم.
۲- یک فصل از کتاب «خاما » نوشتهی یوسف علیخانی را خواندم
۳- چند صفحه «بوف کور» از صادق هدایت را خواندم و رونویسی کردم.
۴- در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
۵- شعری از گزیده اشعار برتولتبرشت از کتاب« من برتولت برشت» ترجمهی بهروز مشیری، به نام« با من به جورجیا بیا » را خواندم.
۶- گلها را آب دادم
۷- به گربه غذا دادم
۸- چند صفحه آزادنویسی کردم.
۹- خیز برداشتم که چراغ کانالم در تلگرام را دوباره روشن کنم.
بدری صفایی
۱- امروز طبق معمول صفحات صبحگاهی نوشتم. البته ساعت ۱۲ ظهر و بعد از کلی پرسه زدن اینور و اونور. درسته خیلی کارم درست نبود ولی مهم اینه که انجامش دادم. دو صفحه a4 و با خودکار.
حالا درسته که آزدنویسی ظهرانه بود اما بازم آخرای صفحهی اول به موضوع جالبی در مورد «تعادل» رسیدم که حتمن یه روز در کانالم درموردش صحبت میکنم.
۲- متاسفانه امروز خیلی رو فرم نبودم ولی با این حال نباید ناسپاس باشم. از خودم ممنونم که فاکتورهای آقایان کاظمی و گنجی رو کامل بستم و فرستادم.
۳- شعری سه سطری نوشتم که فردا عصری در کانالم منتشر میکنم.
۴- وبینار نویسنده ساز شرکت کردم و از شعرهایی که استاد خوندن خیلی لذت بردم.
۵- در گروهی با دوستانم گپ زدم. هر چند به هدف اصلیم نرسیدم اما توانستم مخ دو نفر را بزنم و بیارمشون در کانالم.
۶- گزارش نیک نوشتم و با این پویش همراه شدم.
۱- امروز صفحات صبحگاهیام به بیست و دو صفحه رسید. تقریبن هیچوقت کمتر از چهار صفحه نیست و متوسطش شش صفحه است، اما هر بار که از ده صفحه عبور میکند یعنی به چیزی برخوردهام، انگار داشتی باغچه را میکندی و آن زیر به یک سنگ بزرگ برخوردهای. حالا باید آنقدر بکنی تا آن سنگ خارج شود و بتوانی نهال تازه را بکاری. آنقدر کندم تا بالاخره سنگ درآمد. بیوقفه نوشتم، تقریبن از درد انگشتهایم متوقف شدم. اما گشایشی که میخواستم رخ داد. الهی شکر برای گشایش.
۲- تا کردن منظم لباسها از مرضهای دیرینهی من است که روشهای زیادی را برایش آزمودهام و حالا بعد از سعیوخطاهای بسیار به جمعبندی مطلوبی رسیدهام. قبلن این کار برایم عذابآور بود چون احساس میکردم تلاشهایم هیچ نتیجهای ندارند، اما حالا ساده و حتی لذتبخش شده است. خوشحالم که تسلیم نشدم، نتیجه سرانجام از راه میرسد اگر بهقدر کافی ادامه دهی.
۳- عمو جان زنگ زده بود که میآید به دیدن پدر، من هم سریع وسایل پذیرایی را برایش مهیا کردم و به بهانهی مریضی و وبینار فلنگ را بستم که البته دروغ هم نبودند. معاشرت از ارزشهای مهم اینجانب است. 🤥😵💫
۴- وبسایتها هنوز خیلی کار دارند تا به سرانجام برسند، اما کلی کار هم انجام شده است. همین خودش خوب است.
۵- عکس پروفایل واتساپ را بعد از هزار سال تغییر دادم. یادم رفته بود که میشود این کار را هم کرد. یک عکس خندان گذاشتم تا خیلی نیک عمل کرده باشم.
درودها.
بعد از یک هفته و ۵ ساعت پیادهروی در حوالی نقشجهان دبشب از ۲ بامداد تا ۸:۳۰ خابیدم. از حدود ۹:۳۰ تا ۱۴ روی مقالهی هفتهم کار میکردم. همهی اطلاعاتم رو از منابع مختلف کنار هم چیدم و نهایتن تا ۱۷ منتشر کردم.
در حین ویرایش چندبارهی مقاله، یک سری عکس و توضیح برای کانال و اینستاگرام اماده کردم. دو صفحه از خسرو خوبان خوندم.
توی منابع به چند کلمهی ناب برخوردم و یادداشت کردم.
چند تا ضربالمثل از دیرینهسالان اصفهانی در نقشجهان یاد گرفتم که در ستون رنگینکلامم یادداشتش کردم.
دو وعده آشپزی و کمی خیاطی و فرزندداری و همسرپروری هم در برنامه داشتم.
از ساعت ۸:۳۰ تا ۱۰:۱۰ دقیقه «همین الان» پیادهروی میکنیم. قرار است برگردیم خانه با دخترها انیمیشن vivo را ببینم«بشرط اینکه خابم نبره».
ببطالت
وقتی گیجم به بطالت میرود روزم.
وقتی به بطالت میرود روزم، احساس میکنم احمقم.
وقتی به بطالت میرود روزم، بعدظهر ساعتها میخوابم.
وقتی به بطالت میرود روزم، احتمالن نامه مینویسم.
وقتی به بطالت میرود روزم توی بالکن، به آسمان زل میزنم.
وقتی به بطالت میرود روزم، شکلات میخورم.
وقتی به بطالت میرود روزم، صفحات صبحگاهی نمینویسم.
وقتی به بطالت میرود روزم، داستانی را شروع میکنم. درحد پاراگراف اول.
شاید واقعن ببطالت نمیرود روزم!
1-اتفاقی از یک کانالی شیلترفکنی پیدا کردم و موقق شدم فیلمهای زبانی رو دانلود کنم که خیلی وقت بود ذخیره کرده بودم اما دست دست میکردم تا دانلودشون کنم تا مجدد شروع به یادگیری کنم
2 بدنم کم ابی شدیدی داشت و امروز تحقیق کردم راجب اینکه چقدر اب و تو چه تایم هایی از روز مورد نیاز بدنمه و چه راهکاری هست تا بتونم خودم رو مجبور کنم اب بنوشم
3 گیم های خسته کننده خودم رو پاک کردم
4 تو کارهای خونه کمک کردم
5برای اولین بار گزارش نیک نوشتم
1. سلام و عرض ادب. صبح ساعت 4 بود که بیدار شدم و بعد از نماز با بقیه نشستیم و مسائل هفته رو بررسی کردیم. بعد من رفتم حیاط و کمی پیادهروی کردم. برگشتم و خالهام گفت زندگینامهات رو بخون. منم چندان رغبتی نداشتم برا مرورر بعضی خاطرات ولی قبول کردم و تو قسمت از دست دادن پدرم باهم کلی گریه کردیم.
2. بعد از مراسم گریه، رفتیم سراغ صبحانه.
3. بعد از صبحانه رفتیم باغ و کلی روحیهمون با دیدن گوجهسبزای کوچولو رو درخت، عوض شد و رنگ و بوی بهاره و صدای طبیعت روحمون رو زنده کرد.
4. ساعت دوروبره 10:30 بود که داشتیم وسایلامونو جمع میکردیم که برگردیم تبریز که تا ۱۱ طول کشید و ۱۱ اینا دراومدیم. ۱۴۷ کیلومتر راهه از مراغه تا تبریز و حدودای ۱ رسیدیم. خواهر محترم رو بردیم یکراست بیمارستان تا کارش رو زودتر شروع کنه.
در کل ساعتای ۱ و نیم اینا منو مامان پامونو گذاشتیم خونه.
5. تمرینهای کاریکلماتور رو بررسی کردم و ساعت ۲ به بعد بارگزاریشون کردم.
6. جلسهی بازخورد کاریکلماتور رو با کلی هیجان کنار دوستامون گذروندیم.
7. نیمچه استراحتی کردم و ساعت ۵:۲۲ وارد وبینار نویسندهساز شدم و کلی کنار دوستان آگاه و خوشقلممون چیزای خوبی از استاد کلانتری یاد گرفتیم.
8. مامان رفت دنبال سودا و تو این فرصت منم آزادنویسی کردم و این نوشتن چقدر آرامشبخش بود برام.
9. پیادهروی کردم و از گرفتگی پاها جلوگیری کردم.
10. شب هول جونمو بیست صفحهای خوندم و لذت بردم. (همیشه از اول شروع میکردم و میکنم اما امروز به خاطر خستگی از اول نشد شروع کنم.)
11. گزارش نیک امروز رو الان در حال نوشتن هستم و بعد مسواک و مخلفات و لالا.
سوال اول؟ بعد از اینکه زندگینامه رو تکمیلترش کردیم، میتونیم دوباره ارسال کنیم و نظرتونو بشنویم طی جلسهی بازخورد یا تو کامنتا؟
سوال دوم؟ درمورد تصویرسازیهایی که انجام میدیم و تو گروه به اشتراک میزاریم، میخواستم بدونم اینکه از کجا بفهمیم که کارایی که انجام میدیم یا مسیری که میریم درسته یا نه؟ چون من فکر میکنم که باید یه مفهومی رو باهاشون برسونیم، این درسته یا نه؟
*در آخر هم تشکر ویژه از وقت و انرژیای که برامون میزارین و مسیرمون رو «روشن» میکنین تا یاد بگیریم و به جلو بریم و درجا نزنیم. ممنون ازتون استاد😊🙏🌺🌺🌺
چه کار باحالی انجام میدی ندا جان.
این که هربار شب هول رو از اول میخونی.😍
۱. صبح با بیحوصلگی بیدار شدم ولی مدتیست با خودم قرار گذاشتهام در مواجهه با این حس قدردان سلامتی خود و عزیزانم باشم. اصولا این قدردانی مثل یک شات اسپرسو عمل میکند.
۲. با خواهرزادهام حرف زدم. از چسناله شروع کردیم و با خنده و مسخرهبازی خداحافظی کردیم.
۳. با داستان کوتاهم کلنجار رفتم.
۴. کارهای مربوط به خانه را انجام دادم.
۵. رفتم پیادهروی.
۶. چند وقتیست که به چاکلز خردل و عسل اعتیاد پیدا کردم و امروز پا روی نفس امارهام گذاشتم و نخریدمش.
۷. سعی کردم غذاهای مناسب بخورم.
۸. مقالهی روایت تغییر در ایران را خواندم البته نصفه.
۹. امروز بلاخره دست از طفره رفتن برداشتم و این گزارش را نوشتم.
من عاشق چیپس عسل و خردلم🥲🫠🫠🫠
۱. صبح زود پدرم بیدارم کرد و گفت مادرت حالش خوب نیست. دست و روی نشسته پریدم بیرون و رساندمش به بیمارستان
۲. وقتی مادرم داشت دارویش را میگرفت یک کودک هشت ساله آوردند و خواباندند در تخت کناری مادرم که داشت تشنج میکرد من هم به پرستاران کمک کردم که آنژیوکتش را فیکس و تشنجش را قطع کنند
۳. به مادر آن پسر دلگرمی دادم (با پای برهنه و چادرنماز آمده بود ) و پدربزرگش را آرام کردم.
۴. مادرم را ترغیب به پیادهروی کردم و در فضای سبز بیمارستان قدم زدیم (به اضای هر قدم که برمیداشت دوبار قربان صدقهاش می رفتم)
۵. ماکارونی پختم
۶. به لاکپشتم غذا دادم و تصمیم گرفتم فردا ناخنهایش را کوتاه کنم
۷. گزارش نیک نوشتم
۱- مدتی میشود صبحها که بیدار میشوم حس میکنم یه مرگیام شده است، اما دقیقاً نمیدانم چه مرگی؟ برای همین در صفحات صبحگاهی دنبالش گشتم و فهمیدم گره ذهنیام کجاست.
۲- شکرگزاری صبحگاهیام را انجام دادم و تلاش کردم طوری ننویسم خدا فکر کند دارم تیکه میاندازم و اوضاع پیچیده شود.
۳- در حالی که نان سنگک تازه را به نیش میکشیدم، اخبار صبحگاهی را برای مامان خواندم.
۴- چند صفحهای از کتاب «خواستن توانستن نیست» را که ناتمام مانده بود، خواندم.
۵- با خواهرم در مورد بیان نکردن احساسات ناخوشایندِ لحظهای و تأثیرش در روابط اجتماعی گفتوگو کردم.
۶- نگرانیهایم در مورد آینده به آزادنویسی امروزم منجر شد.
۷- صحبت کردن در مورد آرزوهایم و بررسی راههای محقق شدنشان حالم را حسابی جا آورد.
۸- آخرین تکلیف کاریکلماتور برایم درسی شد و فهمیدم خودم را وسط مبحثی که در جریان آموزشِ آن حضور نداشتم و در درکش مشکل دارم، نیندازم.
۹- به دوستی که مدتها میشد خبری ازش نداشتم پیام دادم و حالش را پرسیدم.
۱۰- برای قدم زدن به پارک کوچک محله رفتم.
امروزم را کمی بهتر از دیروز زندگانی کردم.
۱ـ انگار ساعت درونم برای به موقع بیدار شدن، در حال تنظیم شدن است. که امروزم به صبح زود سلام کرد.
۲ـ نیم ساعتی در لابهلای کارهای روزانه به خواندن کتاب کلیله و دمنه سپری شد.
۳ـ همم… چرت ظهرگاهیم تبدیل به خواب چندساعته شد🥴🫠.
۴ـ ساعت ۱۷ که میشه گوش بزنگ میشم برای حضور در وبینار نویسنده ساز؛ که هر بار این نسیم واژه آور، هدیه ای با خود به همراه دارد✍️✍️
اولین بار هست که در اینجا میخوام خطی بنویسم. شایدم از خط عبور کنه و به پارگراف برسه، همیشه از یه سلام و احوال پرسی شروع میشه و به دو ساعت گفتگو راجع به مطالب مختلف میرسم.
• امروز برای اولین بار وبینار رایگان نویسنده ساز رو بطور کامل شرکت کردم، راستش خیلی بهم چسبید.
نوشتن رو دوست دارم ولی زمانی جرقه حضورم در این جمع زده شد که نوشته های لیلی (دوست عزیزم) رو در کانالش خوندم و شگفت زده شدم از این همه رشد در نویسندگیِ او.
راستش یادم اومد یه زمانی از نوشته های من خیلی تعریف میکرد، و حالا من بهت زده بودم و بسیار به هیجان زده از اینکه چقدر آدمی میتونه بزرگ بشه، کلمه یاد بگیره و رشد کنه و تو شاهد این رشد باشی.
دلم این رشد در نویسندگی رو برای خودم هم میخواد.
اینجا مینویسم و دوست دارم استمرار داشته باشم و روند رشد این سارهی امروز رو سالهای بعد ببینم، البته بشرط حیات.
•راستش از امروز خودم بسیار راضی هستم، از اینکه بلاخره یه مقدار اندکی یاد گرفتم در رابطهی زناشویی، از ناراحتی عبور کنم و نگذارم بار خشم و غم منو سنگین کنه.
•امروز کارهای خونه رو انجام دادم، خریدهایی که همسرم برای خونه انجام داده بود، شستم و در جای خودشون قرار دادم.
•همینطور که داشتم وبینار رو میدیدم و می شنیدم، ظرفهای داخل سینک رو شستم، و چای دَم کردم، تخم مرغ های تازه خریداری شده رو هم شستم و داخل آبکش قرار دادم.
و احساس خیلی خوبی از بودن در وبینار بهم دست داد، از اینکه مطالب جدیدی یاد گرفتم، و اینکه بلاخره شاید بتونم اینجا در روستا، درکنج خانه ام در شهری که شهر من نبود، اما الان خونهی جدید من شده، جمع دوستانی هم فرکانس پیدا کنم، چون همیشه از اینکه در روستا یه جورایی تنها افتادم و مثل گذشته دایره دوستانم بزرگ نیست گلایه میکردم.
خلاصه فقط دوست داشتم بنویسم برات استاد، چون تویِ وبینار بسیار مارو تشویق به این مسیر حلزون وار کردید و میخوام قدمی در جهت شروع اینکار بردارم.
پاینده باشید.
‘روزنگارِ بِنت’
خیلی خوش اومدین به جمعمون. امیدوارم خیلی اسمتونو تو وبینارا ببینم.
سپاسگزارم و خوشحال☁️🤍
در کلاس درس امروز
در باغ باغبان درس غنچه دادن به گلها میداد
کسی میخواست گیتار را با خود ببرد در لباس گل خود نمایاند
آهسته خود را به گیتار رساند
ناگهان باغبان فهمید و فریاد سر داد گلها ترسشان برداشت
باغبان با بیل به سرش ضربه داد
گل هارا خنداند
گل ها برگ زدند باغبان دستی تکان داد
۱. دو روز است با یک جنازه نود ساله درگیریم.
۲. دلم برای قبرستان تنگ شده بود، برای حس قشنگی که از نبود آدمها میگیرم.
۳. بساط ماکارونی رو قبل رفتن کنار اجاق گاز چیده بودم، موقع برگشتن از خواهرم خواستم که ماکارونی را تا رسیدن ما بپزد. نگهداری بچهها هم با او بود.
۴. نسخه چاپی شبیک شبدو فرسی، ارزشیابی شتابزده جلال آل احمد و با مشورت خواهرم یک پک رمان نوجوان به زبانانگلیسی خریدم.
۵. با سحر پشت یک نفر غیبت کردم.
۶. رفتم به مراسم ختم جنازه، ساعتش روی ساعت وبینار افتاده بود، تا به زیر زمین فرود نیامده بودم وبینار در گوشرسم بود.
۷. مابقی ماکارونی را برداشتهام به خانه مادربزرگم میروم.