«خوشبختی چیزی نیست جز استراحت بدبختی.»
-لویی آراگون
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
30 پاسخ
1. صبح خیلی زود بلند شدم و سریع بساط رونویسی از کلمههای زبان برای لغت نامه ام رو شروع کردم. (نوشتن معنی لغات تخصصی و گاهی یه تعریف کوتاه ازشون تبدیل شده به یکی از بهترین گزینههای مرور کردن)
2. با توجه به اعلام زمان آزمونها استرسم بشدت زیاد شده. طبق معمول تو یوتیوب ویدیو گربهها رو میدیدم که به نظرم رسید سرچ کنم ببنیم کسی هست از موقع درس خوندنش ویدیو بزاره؟ که یوتیوب عزیزم نا امیدم نکرد کلی ویدیو پیدا کردم و الان موقع درس خوندن اونا رو پلی میکنم. به تداوم و افزایش تمرکز و کنترل احساساتم خیلی کمک کرده. (لینک برای دوستان علاقه مند: https://youtu.be/HT3YfhOTYkk?si=H1EGUX0zydRtx3JS)
3. دیروز بعد مدتها سفارش محتوا گرفتم. یه کار ساده از 10 صبح تا 4 عصر طول کشید. (کاملا اتفاقی لپ تاپم شکست. شکستگیش خیلی کاری نیست، کار میکنه تونستم فیکسش کنم ولی دیگه تا وقتی ببرم تعمیرگاه نمیتونم باز و بستش کنم)
4. به درخواست عاجزانه محسن برای درست کردن لپ تاپش پاسخ مثبت دادم.(بخاطرش مجبور شدم تا 4 صبح بیدار بمونم. از صبح خیلی محترمانه رفتار میکنه باهام ولی خب فایده نداره حساب حساب کاکا برادر)
5. یه دوسه تا ویدیو مروری هم دیدم (از کیفیت تدریس راضیم.)
6. بالاخره تونستم به اقتصاد غلبه کنم. الان تازه میفهممش و تونستم بدون اینکه دیوونه بشم 30 صفحه ازش بخونم. البته رونویسی هم خیلی کمک کرد چون هر وقت احساس میکردم دارم توش گم میشم سریع همون پاراگرافو رونویسی میکردم.
صفحات صبحگاهی نوشتم و رفتم سر کارم.
اومدم خونه سالاد الویه درست کردم.
خیلی خوابم میومد و سامی نذاشت بخوابم، تا چشمام گرم میشد،یکهویی میپرید روم. بیخیال خواب شدم.خودم رو درگیر روزانهنویسی کردم تا خوابم بپره، جملاتی که نوشتم تکراری و پرت و پلا بود. خلاصه بعد از کلی کلنجار با برگهها
خوابم پرید.
مهمون اومد واسم و نشد در نویسنده ساز شرکت کنم.
خیلی کسل بودم و پیادهروی نکردم.
اولین جلسه کلاس شعر ماهی رو شرکت کردم. عالی بود. کلاسهای استاد رو دوست دارم، باعث میشه با خودم خیلی درگیر شم و تلاش کنم چهارچوبهای ذهنی رو بشکنم.
۱.تهیهی لباس ساحلی
۲.تزیین کیف آرایش ومپایر دایریز با آیینه و گردنبند
۳.درست کردن فالوده
۴.نوشیدن شیک شکلات
۵.غذا دادن به حلزون
۶.غذا دادن به پرندگان
۷.پختن پلو ناگت مرغ
گزارش کار نیک فرح:
از ۷/۵ بیدارم تا ۸ نرمش توی تختخواب و برای نرم شدن مفاصل خشک به علت ارتریت روماتویید
ناهار را از دیشب تهیه کردم. قورمه سبزی، سالاد الوویه.
برنج را ساعت ۹ پختم که یک ظرف هم برای مامانم ببرم.
الان هم کلی قابلمه شستم. و قورمه سبزی را دو قسمت کردم. کمی گزارشهای کار نیک دوستان نویسندهام را خواندم. و کتاب شازده حمام. برای دقت در روان نویسیاش می خوانم. فعلن در دهه ۱۳۴۰ هستم ماشالله ریز ریز خیلی مطلب نوشته.
ساعت ۱۱:۱۱ دقیقه اسنپ گرفتم و ۱۶۰ هزار تومان شد . یعنی ۱۵۱ تومان هزینه و کرایه بود شارژ اسنپام پول کافی نداشت . که کرایه را نقد دادم. راننده بقیه پول را نداد. نوش جانش.
ناهار امروز با مادرم خوردم. و کمی از داستان همسایههای قدیمی کلیمیاش ( یهودی) برایم گفت و خصوصیات خوبی که آنها داشتند. و از آنها بافتنی و خیاط یادگرفته. سیزده چهارده سالهای بوده که با پدرم ازدواج کرده و…
قرار شد اگر فردا برم پیشش دفتر و قلم ببرم اسم یکیک همسایه ها را برایم بگوید و بیشتر تعریف کند.
اسنپ برگشت به خونه به مبلغ ۲۱۰ هزار تومان بود . و آقای راننده بسیار با شخصیت و مودب بود که در حرفهایش گفت یک پسر ۱۵ ساله دارد. و باهاش رقیقه و رانندگی را در خارج از شهر، در صحرا و بیابان های اطراف آموزش داده.
در خونه کمی استراحت و چای نوشیدم.
کمی با کتابهای روی میز حال را ورق زدم . به دهه ۴۰ رفتم و فقر شهر یزد را با دکتر پاپلی حس کردم.
دیدن فیلم قدیمی “ زننازا” که زمان خودش تاثیر گذار بوده. جایزهآور بوده
شرکت در وبینار نویسنده ساز ، تمرینی که استاد شاهین داده بود را بیست سی تا نوشتم.
جملهای که یک ایده دارد و باید بتونی ( بهش دم بدی ) و نکتهای جدید اضافه کنی. جمله را باید بتوانی به پرورانی و گسترش بده که پایه یک داستان را پیریزی کند آنچه که من فهمیدم. نباید انتزاعی باشد، شروع یک جریان، جرقه یک ایده.
مثال: زنی در جستجوی شوهر گم شدهاش.
زنی در جستجو شوهر گم شده است که سر از منطقه ممنوعه در می آورد.
و همینطور میتوانی به ایده دم بدهی و انرا ادامه بدهی
کلاس شعر ماهی ساعت ۸ داشتم که هم یادگیری بود و هم فان ( سرگرمی و خنده که بیشتر یادگیری را برای من سبب میشود.)
استراحت و دیدن اخبار و تکه تکه چند فیلم که به دلم نشست و ندیدم و البته همراه با بافت کوسن.
دیشب از خستگی رونویسی کتابم را انجام ندادم.( وات إ پیتی)( چه حیف)
راستی چرا حلزون زندانی شده، آیا اتفاقی افتاده که پریشان حاله، یا چه؟
۱۲ خرداد
۱. صفحات صبحگاهیام را نوشتم و طبق معمول یک صفحهاش فقط شد فحش دادن. ولی یک نکته یافتم. فحش نوشتاری بیشتر از فحش کلامی دلچسب هست.
۲. ناهار را با کمک همسرم درست کردیم. و اما در ادامهی دریافتهای امروزم. مرد باید از صبح تا نیمههای شب سرِ کار باشد تا کمتر سرک بکشد و نظر بدهد توی کارهای خانه. متاسفانه یا خوشبختانه زنِ یک مرد معلم بودن، یعنی چنین دردسری را چند ماه بیست و چهارساعته به دوش کشیدن. ولی از حق نگذریم مزایایی هم دارد. مثلن انداختن همهی تمیزکاریها و جاروکشیدنها و ظرف شستنها به دوشِ او.
۳. دو تا کلاس دانشگاه داشتم که برای اولین در این ترم گوش دادم. البته چیز خاصی هم نفهمیدم از هیجکدام.
۴. توی وبینار نویسندهساز شرکت کردم. چون اینترنت لنگان بود، خارج شدم تا دوباره باکیفیتتر (الکی مثلن) وصل شوم. ولی گفت بمان پشت در که ظرفیت تکمیل است. ولی در کمال خوشبختی بعد از چند دقیقه تلاش دوباره راه یافتم به وبینار.
۵. بعد از آزادنویسی بسیار، پستی نوشتم برای کانال.
۶. نصفِ جلسهی فیلم را بودم. ولی چون فیلم را نتوانستهبودم تماشا کنم، هیچ نفهمیدم و جلسه را ترک کردم. قول میدهم از دفعهی بعد قبل از جلسه فیلم را حتمن نگاه کنم.
۷. ۳۷ صفحه از کتابِ شب هول را خاندم. لحظههای مطالعه گوشت شد و چسبید به تنم.
۸. پادکست نویسندهنویسندهساز را گوش دادم.
۱. دیشب خوابم نبرد و ساعت ۹ صبح خوابم برد و ۱ ظهر از خواب بیدار شدم. اما اول صبحی که خوابم نمیبرد به باغچه رفتم و علفهای هرز را کندم.
۲. پمپ خراب شده بود و من بازش کردم تا لاستیک داخل را به بابا بدهم که ازسرش بگیرد.
۳. به وبینار نوسندهساز نرسیدم ساعت ۱۷:۱۰ هرچه زور زدم نتونستم وارد وبینار بشم چون ظرفیت پر شده بود پس آزادنویسی کردم و ۲۰ دقیقه بعد دوباره امتحان کردم و باز هم ظرفیت پر بود. در آخر ساعت ۱۷:۵۰ وارد شدم و به بخشی از موضوع وبینار که در مورد ذهن قصهگو بود رسیدم.
۴. پیادهروی دور باغچه
۵. تشکر کردن از خانواده بابت گرفتن تولدم(دوازه خردادماه) و زحمتی که امروز کشیده بودند.
۶. نوشتن زندگینامهی خود، اما صبح بعد از بازنویسی ارسالش میکنم
-خواب خیلی زیاد.
-شرکت در وبینار نویسندهساز.
-شرکت در کلاس شعر (شعرماهی). فکر میکردم شعر بتونه منو با خودم آشتی بده، اما حتی نتونستم همراه بچهها یک کلمه هم بنویسم.
-کتابهایی که فکر میکردم هفته دیگه به دستم میرسن، امروز رسیدن. حالا یه امید تازه پیدا کردم برای چند روزی شاید شاد بودن. فردا فقط و فقط روز کتاب خوندنه. البته امیدوارم بتونم یکیشونو انتخاب کنم.
دوازده خردادماه چهارصد و پنج
۱- مثل هر روز ورزش و یاداشتنویسی
۲- نوشتن۲۰جرقه داستانی
۳- شرکت در وبینار
۴- نوشتن ۱۵تا جرقه نویسی دیگر و اضافه کردن دنباله به بعض از آنها
۵-ساعت هفتونیم عصر، نشستم و سیصدوهفتاد پیامِ نخواندهی کانال گپ و گفت داستان کوتاه ۴ را خواندم. مثل همیشه. همانکاری که در بیشتر کانالهای گپ و گفت میکنم. میخوانم، لبخندی میزنم، گاهی فکر میکنم چیزی بنویسم، اما اغلب ساکت میمانم. سایهای در حاشیهی جمع. کسی که حضور دارد، اما دیده نمیشود.
نمیدانم چرا همیشه این نقش را انتخاب میکنم؛ هرچند شاید دلیلش را بدانم. سالهاست با خودم قرار گذاشتهام الگوی یک مادر خوب باشم. مادری که فقط در مواقع ضروری گوشی به دست میگیرد، نه برای گپ زدن، نه برای خندیدن، نه برای لذت بردن از وقتش. انگار هر بار که دلم خواسته بیدلیل در جمعی بمانم، چیزی در درونم زمزمه کرده که این کار ضروری نیست.
اما گاهی از خودم میپرسم: نکند آنچه اسمش را مسئولیت گذاشتهام، در بعضی جاها فقط محروم کردن خودم از بخش کوچکی از زندگی باشد؟ از چند جملهی بیهدف، چند خندهی کوتاه، یا حس سادهی بودن در کنار دیگران. نمیدانم. فقط میدانم امشب هم مثل همیشه خواندم، رد شدم و در سکوتِ خودم باقی ماندم.
۶- خواندن۳۰صفحه از کتاب سنگ صبور صادق چوبک
۱. نویسندهساز و شرکت کردم و همون اولش گوشیم زنگ زد و بعدش دیگه تصویر و صدا نداشتم و اومدم رفرش کردم و ظرفیت پر رفت. هر چی تلاش کردم نشد که نشد.
۲. یکم دیگه با سایتم ور رفتم و یه چند تایی نوشته بهش اضافه کردم. کلی هم به دربارهی من فکر کردم اما چیزی نصیبم نشد. سختترین مرحله نوشتن دربارهی منه. چی باید نوشت توی دربارهی من؟ چرا اینقدر برام سخته.
۳. شعرماهی جدید جلسه اولش بود و کلی خوش گذشت.
۴. به جای پست شعرکی گذاشتم. نقاشی هم. کانالم تبدیل شده به نقاشی. ایح ایح ایح. میخام روز هم بگفتارم. چطور هر شب روزگفتار میگرفتم؟ از دی دیگه درست حسابی نگرفتم. هم آره آره.
۱. خواب کافی دیشب
۲. صبح به موقع بیدار شدم
۳. بیست مصرع شعر نوشتم
۴. در اولین جلسه شعرماهی شرکت کردم
۵. قسمتی از کتاب فونتامارا رو خوندم و از ترجمه منوچهر آتشی لذت بردم
۶. نیمی از دفتر شعر خواب لیلی رو خوندم
۷. با برادرزادم بازی کردم و با محبت تمامعیار بوسیدمش
1. نوشتم و نوشتم…
2. کمی از رمانم را پیش بردم.
3. یک مقاله برای درس دانشگاهم تحلیل کردم.
4. یک حکایت از گلستان خواندم.
5. شعر خواندم.
6. در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم.
7. در کلاس آنلاینم فعال بودم.
۱. صبح از ترس رفیقم زودتر از روزهای دیگه بیدار شدم و بهش گزارش دادم که بیدار شدم. گفت گوشی ک… کوفتی رو بذار کنار و بشین سر کارات.
۲. اول اتاق رو مرتب کردم که بتونم با تمرکز بشینم سر کارام.(انگار نه انگار با اینکار خاستم از زیر کار اصلی و جدی فرار کنم.)
۳. نشستم با الستریتور ور رفتم تا ببینم چطور میشه این لوگو وامونده رو بهتر اجرا کرد که استاد راضی بشه.
۴. از رفیقم یکی دوتا سوال -ظاهرن پیش پا افتاده- درباره نرمافزار پرسیدم، که باعث شد بگه: هه، گرافیست آینده رو باش.
۵. کارفرما زنگ زد گفت یه کار فوری میخاد و همین امشب باید بره بالا.😒گفتم سعی میکنم برسونم و نشستم به دانلود کردن فایلها.
۶. دوش گرفتم تا کمی حرارت عصبانیتم کمتر شود. از دست این کارفرماها.
۷. نشستم پایِ وبینار نویسندهساز. درسته که کارفرما منتظره، ولی وبینار واجبتره. امروز سعی کردیم به جرقه های دیروزمون یه دُم اضافه کنیم.
۸. بعد از وبینار ریلز درخاستی رو تدوین کردم. ارسال کردم. تایید گرفتم. و تمام.
۹. آن یکی کارفرما زنگ زد. گفت آن چندتا فایل اصلاح شده کنسرت حیدو رو بفرست. گفتم تا آخرشب میفرستم. الان آخرشبه درسته؟ خب من منظورم این بود آخرِ یه شب، نه حالا حتمن امشب.(بعد از گزارش باید اصلاحیه نهایی بزنم، خروجی بگیرم و بفرستم، بههرحال قول دادم😒)
۱۰. نشستم به گوش دادنِ کلاس شعرماهی😍دورهی اول را شرکت کرده بودم، اما درست حسابی کار نکردم و سر کلاسها حاضر نشدم. حالا دوباره رفتهام که اینبار باشم. کلی خوش گذشت، با کامنتهای دوستان و اجرای استاد.😁
۱۱. یادداشت روزانهام را تکمیل کردم و در کانال منتشر کردم.
۱۲. با دوستان کارگاه چهار داستان کوتاه صحبت کردیم و چقدر کیف میدهد هم صحبتی با بچهها.
۱. از دیشب بخواهم بگویم، با دوستان در تلخرام بسیار اوقات خوشی سپری میشود.(بخاطر مسائل حیثیتی، از گفتن جزئیات اجتناب میکنم.)
۲. اخیرا شوهرم کلیپهای عاشقانه بسیاری برایم میفرستد. حس میکنم وقتش رسیده طلاق بگیرم.
۳. امروز خرگوش را بردم دامپزشک، برایش یونجه خریدم نیامدم. چون آجیل خشک هم برایش گرفتم. خرپدر آجیلخشک میخورد کیلویی هفتصد تومن. تا برسم خانه صدبار با خودم تکرار کردم: « به کجای باسنت میخورد حیوانخانگی نگهداری؟»
۴. روز پلاس شدن در خانه مادرم بود. پس اعمال هر روزه با مادرشوهرم را صبح اول وقت انجامیدم.
۵. از طاقچه چندین کتاب ناقص را ادامه دادم و باز هم ناقص ماندند.
۶. هر روز با تمرینات گیابند آزادانه مینویسم، بالاخره به روزی بالای دوهزار کلمه رساندم. کارش خیلی درست است.
۷. در وبینار استاد شرکت کردم، هرچه جستجوگانه نوشتم استاد هیچ نخواند، هیچ ندید.
۸. روز ماهیشعران بود. متاسفانه ۸:۳۰ دقیقه مجبور به ترک کلاس شدم، خرگوش خرپدر وقت نظافت داشت.
۹. باز هم شب و باز هم تلخرام.
۱. رسیدگی به گلدانها.
۲. بعد از یک هفته، سرانجام به تفکیک وسایل چمدان، تن دادم.
۳. به مامان کمک کردم.
۴. وبینار نویسندهساز و دورهٔ شعر ماهی را شرکتیدم.
۵. شام پختیدم.
۶. به محمدرضا حرفهای دلگرمکننده زدم.
۷. کتاب خواندم و چای نوشیدم.
۸. الان دارم غصه میخورم.
۹. بعدا میخوابم.
1.صبح رو به واسطهی دوست عزیزم عسل فاطمی خیلی با انرژی شروع کردم. کللی خندیدم سر صبحی و این باعث شد تا آخر روز انرژی داشته باشم. مرسی عسل عزیزم. امیدوارم همیشه شاد باشی. قلب برات
2.از اذیت کردن استاد لذت بردم و الان بهش حق میدم گاز بگیره. لذتی که در اذیتکردن هست در مصالحه نیست
3.طبق فرمایش شیخ یه فایل تو نُت گوشیم درست کردم به اسم جرقهها و با خودم قرار گذاشتم نذارم سفید بمونه
4.جلسهی اول شعرماهی رو شرکت کردم. خیییلی خوب بود. اصلن چرا هر کارگاه و دورهتون بهتر از اونیکیه؟؟ این چه وضعشه آخه آقا امیید؟
5.حدودن ۴۰ صفحه از دفتر شعر «خواب لیلی» رو خوندم و مزهمزه کردم
6. یه جدول درست کردم تو وُرد که روزهای هفته رو نوشتم و مقابلش روز کلاس و تمرینهایی که باید انجام بدم. به عکس تبدیلش کردم و گذاشتمش بکگراند لپتاپ تا جلو چشمم باشه. و میخام این کار رو برای هفتههای بعد هم انجام بدم
7.یه حسی تو وجودمه که نمیفهممش. برام تازست. دارم سعی میکنم بشناسمش
ایزی ایزی تامام تامام
حلزون شبیه نفرین استاد شده که ادعا میکنن بگیره. گزارش بنویسید دوستان
صبحم را با نوشتن خوابم و صفحات صبحگاهی آغاز کردم.
سری به گروه گپ و گفت داستان کوتاه زدم. چقدر پیام! از اینکه بین این همه جوان بااستعداد هستم، خیلی لذت میبرم. با اینکه هیچ کدام را تا به حال ندیدهام، ولی خیلی دوستشان دارم.
به مامانم در درستکردن دلمه کمک کردم.
دخترم را کلاس بسکتبال بردم.
با یک دوست دیدار کردم.
داستانم را ویرایش کردم، ولی هنوز نفرستادم.
برای دوستم که کانادا است، نامه فرستادم. نمیگویم ایمیل چون نامه را بیشتر دوست دارم. دلم میخواهد حس کنم مانند گذشتهها، نامهام را پست کردهام.
دارد باورم میشود با سحر دوست شدهام. امروز هم هفت بیدار شدم. یادش بخیر خوابهای لنگ ظهر را. ولی از چه یاد میکنم؟ روزهایی که با روی کسل بیدار میشدم و به کارهایم نمیرسیدم؟ صبح را باید قدر دانست هر چند دوستی با سحر دوشواری دارد.
امروز نتوانستم بروم امیرآباد. کمرم درد میکرد، هنوز هم میکند. خانه ماندم استراحت کنم ولی دردم بیشتر شد. هر وقت به سلامتی میاندیشم خوف میکنم از آینده. میانسالی و کهنسالی. فرشته قرار است دارویی کشف کند که مانع پیری و دردهایش شود. منتظریم خانم برگی.
صفحات صبحگاهی را در نوت گوشی نوشتم. ده دقیقه.
از طرزی افشار خواندم و تمرین کاریکلماتور کردم. دوتایش را نوشتم و سومی مانده. تمرین سختی است.
تمرین پرسشگری کردیم با زمزمه ولی جلسهی شب را گفتگو نکردیم. دنبال ساعت مناسیی هستم که هردو بتوانیم حضور داشته باشیم.
کتاب هنر پرسشگری را خواندم چند صفحهای.
ده دقیقه به نویسندهساز خوابم برد و صدای محیط هشیارم کرد و حضور یافتم در وبینار. با شلوار کردی در ذهن استاد تداعی میشوم ولی اهل قلیان و متعلقاتش نيستم. شلوار کردی آنچه در فیلمها و تن نابخردان دیدیدهاید نیست. زیباست واقعن، مخصوصن رنگ آبیاش با پیرهن سفید. آبی غلیظ. دلتان نخعاد. دلتان را آب میکند چنین ترکیبی البته تن چه کسی هم باشد شرط است.
بلاخره پست کانال را نوشتم. دوستش دارم. شما هم اگر دوست داشتید پذیرایتان هستم در داروَگم.
از صبح دارم به پیشنهاد نهالیون فکر میکنم. میگویند گزارشهای نیکم ارزش انتشار در کانال را دارد اما من آنها را مناسب داروَگ نمیبینم. در فکرم خانهای برایشان بسازم شاید در پیشرفت نیکان چیزکی درآمد مثل مسکوب.
بیلنگر را تمام کنم روزها در راه را میآغازم. کیاش را نمیدانم. در خواندن حلزونوار عمل میکنم.
این هم سهشنبهی من.
آها یکساعتونیم اینستاگردی گردی کردم ولی پشیمان نیستم چون چیزهای مفیدی دیدم که اکثریت به آن میگویند توهم توطئه.
حالا دیگر شبتان بخیر.
۱- به حلزون توجه کنید، انگار دارد این گزینگویه را زندگی میکند. قیافهش طوریست که نشان میدهد در بدبختی مشغول استراحت است تا شاید طعم خوشبختی را بچشد، عین من. عین ما.
۲- نمنمک دارد باران میبارد. ریز و سوزنی دارد هوا را به هم میدوزد تا شب فرار نکند. من هم مشغول نوشتن نیکنامهام.
۳- صبحها با طلوع حرف میزنم. دلش گرفته از ما آدمها. به او میخندم. دستم را میگیرد و از پنجره میآید کنارم مینشیند. طلوع راه در را نمیشناسد. دوستش دارم. طلوع خانم است دیگر، باوقار و زیبا.
۴- به چای خوردن عادت داشتم طوریکه اگر نمیخورد عین معتادها درد سر و درد تن میگرفتم. حالا اما بدون کمپ ترکش کردم آب جوش میخورم خاهرم با آب جوش خوردنم مشکل دارد، برایم میخاهد آب جوش بریزد چند قطره چای قاطیش میکند.
۵- امروز کمی از کتاب حدیث نفس را خاندم. عاشق زندگینامهام. قلم حسن کامشاد را دوست دارم.
۵- پستی در رابطه با هدیهی معصومه حیدری در کانال تلگرامم نوشتم. برایم شعر گفت.«اتل و متل قاصدک، رفیق خوبه بیکلک، یه دوست دارم بابلی اسمش خانوم گلگلی»
۶- ناهار کباب دیگی پختم. بچهها سرما خوردند. این غذا برایشان خوب بود.
۷- دیگر نوشتن مانند نفسم شده، همه جا اسباب لهو و لعب کلمهها وجود دارند. به پسرها میگویم«آنقدر ریخت و پاش نکنید.» حالا ورق برگشته و آنها به من میگویند«مادر فکر نمیکنی حالا تو خانه را بیشتر شلوغ میکنی، بسکه کتاب این ور و آنور است.»
۸- شام شامی سرخ کردم. دلتان نخاهد طعمش عالیست. میخاهی غذای بهشتی بخوری شامی بخور.
۹- سیر تمیز کردنم تمام شد. خدایا شکرت. کل بدنم بوی سیر میدهد. حالا عطر سیر میفروشم شیشهیی ۵۰۰ تومان میخاهی؟
۱۰- باران تندتر میبارد. بوی خاک به مهمانی آمده است، کنارم نشسته. او را سر میکشم. عطر دلتنگی میدهد. باران جان تو تن برادرم را خیس میکنی؟
کار نیک ۱۲ خرداد
۱_صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲_از مادربیمار ودل شکسته از مرگ پدر وبرادر جوانم مراقبت کردم.
۳_به کمک ماشین ظرفشویی کلی ظرف شستم وجا به جا کردم.
۴_ شام وناهار مهمان داشتم کلی غذای خوشمزه درست کردم.
۵_با داشتن مهمان در وبینار استاد شرکت کردم.
۶_در باغچه کوچک خانه بذر سبزی های مختلف کاشتم.
۷_درکارگاه شعر ماهی جدید شرکت کردم با اصطلاحات جالبی آشنا شدم.
۸_از کتاب نامه ها، بزرگ علوی ۲۰ صفحه خواندم.
1. صبح بعد از بیدار شدن برا نماز صبح، طبق معمول دیگه خوابم نبرد و یه لیوان آب خوردم و بعد آزادنویسی کردم.
2. بعد از خوردن صبحانه، برای کنجکاوی و دادن صبحانه به پیشیها به پارکینگ رفتم و همونجا یکم کش و قوس اومدم و پیادهروی کردم.
3. ساعت 9 کلاس ورزش تخصصی داشتم که با استپ کار کردیم و پدرمون دراومد.
4. یکم استراحت که کردم، بعدش رفتم دوش گرفتم و بعدشم ناخونامو کوتاه کردم.
5. رفتم سراغ شب هول.
6. وبینار نویسندهساز رو شرکت کردم.
7. بعد از وبینار، کلاس یوگا رو پیچوندم و گرفتم تخت خوابیدم.
8. دورهی جدید شعرماهی رو ساعت 8 شرکت کردم و کلی کلمات و اصطلاحات جدید و ناب +12 از دوستان یاد گرفتم.
9. امشب فیلم میلم نداریم.
10. بعد از مسواک و نوشتن گزارش نیک، میرم سمت تخت که بخوابم.
شب بخیر….
۱. ساعت پنج بیدار شدم. نمیتونستم بخوابم. کمردرد و دارد نمیگذاشت. خودمونیم خیلی خوشحال شدم. پرسهای در کتاب بیژن نجدی زدم . شب هول را هم ورق زدم.
۲. ساعت هفت و نیم بود که آیدا در اتاق را باز کرد دید من بیدارم تعجب کرد.
۳. یه ذره بغل بازی کردیم و رفت.
۴. با سختی پا شدم. اول به مامان زنگ زدم. نیم ساعت هم به گزارش نیک مامان گوش دادم.
۵. صبحانه و دارو خوردم و دوپینگ کردم.
۶. غذایی که ایرج و آیدا سفارش دادن را پختم.
۷. جملههای جرقهای درباره «در جستجوی» را ادامه دادم تا به سی و سه رسیدم.
۸. در وبینار شرکت کردم و لذت بردم.
۹. در شعر ماهی از خوانش استاد فوقالعاده لذت بردم و هیچوقت فکر نمیکردم با آناهیتا حرفهای آخر را گوش کنم. چون همیشه به بچهها گفته بودم حرف بد نزنید. حالا خودم هم با شنیدن این حرفها خجالت نمیکشم فقط میخندم. عالیه استاد خیلی منو عوض کردید. ممنون
۱۲ خرداد
۱. چند روزی درگیر مراقبت از برادرزاده( پناه کوچولو) بودم. تو این مدت از هذیان نویسی براش میگفتم حسابی به وجد میومد.
۲. روز پر استرسی تو محل کارم داشتم که از راه گفتگو کردن با رئیسم حل و فصل شد.
۳. امروز در وعده های متعدد از نگرانی هام درباره پناه نوشتم و سعی کردم حل مسئله کنم.
۴. فایلهای کارگاه نویسندگی خلاق و کاریکلماتور رو مجدد گوش دادم.
۱.کلاس اول و آخرو نرفتم و خوابیدم.
۲.کمی درس خوندم و خلاصه نوشتم.
۳.آزادنویسی کردم.
۴.وبینار بودم. چندتا ایده یافتم برا داستان.
۵.سی صفحه از تمرکز ربودهشده خوندم.
۶.مسیر سراشیبی رو پیاده برگشتم.
۷.خیلی زودتر میخوابم امروز.
۱. صبح رفتم کلاس خیاطی و درس بالاتنه گرفتم. ایده دادم برای لباسهایی که میخواهم بدوزمشان. گفتهها حاکی از اینست که لباس مدل ماهی چندان برازندهی قامتم نیست اما چشمم دنبال ماهی و دنبالهست. پس یکی میدوزم حتا به غلط.
۲. یک ساعت تایپ کردم. با خودم کلنجار میروم با نوشتن. فکر میکنم با نوشتن. فکر کردن درد دارد و فکر میکنم که باید فکر کردن را ادامه داد یا اینکه شُل کرد. مگر میشود شُل کرد؟
۳. درس میخوانم چند روزیست. از آن حرفها که کار سخت را اولهای روز انجام بده. گوش شیطان کر اولها سراغش میروم و انجامتر میشود.
۴. یخچال را پاک کردم ولی برق نینداختم. کتاب هم گوش دادم باهاش.
۵. کنار «کلیدر» که جلد سومش را شروع کردهام امروز، «درباری از خار و رز» را میخوانم و دوستم هم قانع شد که بخواند تا سه تا شویم و گپَش کنیم چند روز دیگر.
۶. نویسندهساز شرکت کردم و فکر کردم. اشارهای به «سنگ صبور» چوبک شد که خوانده بودم. دوستم که همخوانم بود آن موقع گفته بود که بر اساس واقعیت زندگی مردم شیراز، آن را نوشته بود چوبک. و خیلی کثیف بود. خواندنش هم راحتالحلقوم نبود.
۷. دورهی جدید شعرماهی را شرکت کردم. گویا زحمتکش که نباشی شعرت میمالد به کاکتوس. تازگی، تصویر، توان. یکدفعه بگو جان.
۸. یادداشت کانالم را هوا میکنم. حال هذیانگونهام را.
1. بعداز مدتها دوباره بدنم را به ورزش دعوت کردم و باشگاهی شدم.
2. صفحات صبحگاهیام را نوشتم.
3. خانه را مرتب کردم تا از این نظافت لذت ببرم.
4. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم و جزوهی «ذهن قصهساز» را در دفترم نوشتم. در تمریناتم متوجه شدم بیشتر باید برایش وقت بگذارم.
۵. غروب را تماشا کردم. در هوای پاک امروز کوهها هم دیده میشدند.
۶. برای پسران خانه کتابداستانهای مورد علاقهشان را خاندم. کتابها تعاملی بودند و موجبات بازی و خنده را برایمان فراهم کردند.
۷. به دوستی قدیمی در ممالک غرب پیام دادم. خیلی خوشحال شد و دلی سبک کردیم.
۸. ویس کارگاه پرسش نجاتبخش خانم علیزاده را گوش کردم و چند عدد پرسش دربارهاش نوشتم.
امروز حلزون حالش خوش نیست. درمانده و بیحاله و شاختوشاخ.
۱. چند داستان کوتاه را ویرایش کردم. نکاتی هم آموختم و توی کانال نیمفاصله|ویرایش متن، بار گذاشتم.
۲. روزگفتارگذاری توی کانالم رو دارم ادامه میدم.
۳. یه تهدیگ خیلی خیلی خوشمزه خوردم.
۴. حواسم بیشتر بود به مقداری که بلعیدم و کمتر از دیروز بلعیدم.
۵. رفتم سراغ کانال کودکنویس. رونویسی از کتاب «بچهها من هم بازی» را از سر گرفتیم تا بلخره تمامش کنیم.
۶. نسخهی کامل داستان کوتاهم رو میخوام بنویسیم و همین امشب توی سایت بار بگذارم.
۷. شعرماهیام که حسابی خوش گذشت. مثل همیشه. کلی اصطلاح امروزی هم آموختیم.
🌷لیست کارهای نیک من در ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
۱. کتابخوانی
داستان «سپرده به زمین» از مجموعهٔ «یوزپلنگانی که با من دویدهاند» اثر بیژن نجدی را در تاکسی مطالعه کردم.
۲. آشنایی با زندگینامهٔ نویسندگان ایرانی
با زندگی و روح لطیف بیژن نجدی و سرنوشت تلخش آشنا شدم.
۳. داستان کوتاه (۴)
متن داستان کوتاه خود را گسترش دادم.
۴. دورهٔ ۷۴ نویسندگی خلاق
بخشهایی از «فرهنگ لغتِ پسکوچههای فرهنگ» را مرور کردم.
۵. نامهنگاری
نامهای برای دکتر علی قربانزادهٔ مراغه، همکار جدیدم در مرکز امام رضا، نوشتم.
۶. گفتوگو و تبادل نظر
با آقای غلامی دربارهٔ سه روز ابتدایی هفته که در مرکز حضور ندارم و نیز اتفاقات رخداده، گفتوگو کردم. با آقای محمدزاده دربارهٔ نظم و مسئولیتپذیری آقای دکتر جدید گفتوگو کردم.
۷. تولید محتوا
سه پست جدید در کانال نویسندگی خود در تلگرام منتشر کرده و سه پست مربوط به دورههای جدید «مدرسهٔ نویسندگی» را در همان کانال بازنشر کردم.
چشمهای حلزون امشب من را یاد “زیزیگولوآسیپاسیتابهتا” انداخت.
هفتکهای گسترده امروز:
1- مثل همیشه بیدار شدم و آماده شدم برای سرکار رفتن.
2- کارهایی که در محل کار انجام دادم: بررسی مجوزهای پسماند، آماده کردن پیشنویس دعوتنامه کارگروه، مکاتبه با شهرداری منطقه 4، ارسال گزارشهای منطقه 2 به اداره کل
3- ارسال تمرین کاریکلماتور
4- شرکت در وبینار و شنیدن آهنگ زیارت، من فکر میکردم؛ آهنگ را باید با متن دیگری بشنوم، “پارسال دستهجمعی رفته بودیم زیارت، برگشتنی یک دختری خوشگلو و بامحبت، همسفر ما شده بود همراهمون میاومد و …”
5- ورزش و خوردن شام
6- آماده شدن برای سفر و بستن چمدان، ساعت 11 شب باید پایانه آرژانتین باشم؛ برای سفر به کردستان.
7- نوشتن این هفتک، امیدوارم در سفر اینترنت داشته باشم و بتوانم در وبینارها و بازخورد کاریکلماتور شرکت کنم.
۱- آنقدر گلگاوزبان خوردهام که گاوها زبان بازکردهاند و زبانها گل درآوردهاند و گلها گاوباز شدهاند.
۲- به نظرم متوسلنشدن به دارو برای دردهای قابلتحمل، مثل گوشدادن به غرولندهای کوچک بدن است تا تبدیل به فریاد نشوند. مثل یک رابطه است که باید در آن به مشاجرات کوچک تن داد و آنها را رفع کرد تا تبدیل به یک کودتای بزرگ نشوند.
۳- بعد از یک روز و نیم قهوه خوردم. دور ماندن از قهوه در مریضی از خودِ مریضی دردناکتر است.
۴- من شیفتهی دانستن در مورد سبک زندگی آدمها هستم. خواندن گزارش همسفران برایم مثل مشاهدهی سبک زندگی آنهاست و چه جذاب است.
۵- در مورد موضوعی از نظر خودم کوتاه آمدم و نفع عمومی را لحاظ کردم، بعد هم برایش اقدام کردم، از نتیجه هم خرسندم.
۶- از هوای آزاد و باد ملایمی که میوزید بهره بردم.
۷- به خاطرات یک مرد دیگر متولد ۱۳۳۲ گوش کردم که میگفت اولین حقوقش به عنوان یک معلم ۹۳۰ تومان (تکتومانی) بوده درحالیکه پیش از استخدام در آموزشوپرورش خودش ماهی چهارهزار تومان درآمد داشته.
1- از معجزه صفحات صبحگاهی بهره بردم.
2-کلیات ادبی خوندم مثلا ایتکه تشبیه به چند دسته تفضیلی، معکوس،مضمر، ملفوف،مفروق،تسویه،جمع،مشروط تقسیم میشه. از همه بیشتر از شعر ملفوف خوشم اومد مثلا: افروختن و سوختن و جامه دریدن پروانه ز من، شمع ز من، گل ز من آموخت
که در این نوع تشبیه : مشبه 1، مشبه 2، مشبه 3 مشبه به 1، مشبه به 2، مشبه به 3
3-برای کانال تلگرام داستانک نوشتم و تو سایتم هم منتشر کردم.
4- کمی از داستان من منچستر یونایتد را دوست دارم گوش دادم .
در ادامه ر.ز بعد از سمینار انجام خواهم داد:
5- شعرخوانی
6- پیاده روی
از 10 به خودم 8 میدم.